هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴:۴۵ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱

هافلپاف

گابریل ترومن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۵۱ جمعه ۱۰ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۲۱:۳۹:۱۲ شنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۱
از جایی در ناکجاآباد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 13
آفلاین
فرستنده : گابریل ترون
گیرنده : سیبل تریلانی
آدرس : شکنجه گاه پیشگویی


سلام بر تو ای بانوی پیشگویی ( آن طور که خود میگویی!) مرا ببخش که وقت خویش را ا این نامه معطل مینمایم اما مطالبی بود که شاید توانا نبودم آن طور که باید و شاید به صورت حضوری خدمت برسانم.

سوال هایی مدت ها ( سال ها) ذهن مرا به بازی میگرفتند و برای گشایش این سوال ها به قدرت شما نیاز داشتم.

این سوالات چو نخواهید پاسخ دهید، مرا مشکلی نیست. (تنها مشکلم در آن موقع نیز بی مشکلی است). اکنون سوالات را با نام و یاد مرلین آغار مینمایم.

1. چرا این همه هوش و استعداد اندر درونی در همان دنیای بیرونی به رخ نمیکشی؟ چرا گواه نمیدهی از استعداد خویش؟ با این همه شکوه خانوادگی چرا نشان نمیدهی که از همین خون و خاندانی؟ این قول را از بنده حقیر داشته باش که اگر خود را نشان بنمایی دیگران نیز به شما احترام مینمایند.

2. چرا گاهی مورد تمسخر قرار میگیری اما توجه نشان نمینمایی؟ تصور تمسخر فردی با تکبر و بی تعهد به شما مغرم را دچار تبلور میکند.

3. چرا باید فردی چون شما با چونان عمق فکری با چونان فرد سلطه گری در یک سطح باشد؟ چگونه اسبی که حتی اسب نیز نیست توان رقابت با شما را پیشه کرده است؟ اینگونه افراد با قصد به دنبال از دست رفتن شمایی هستند که درحال دست دست کردن دچار پسرفت میشوید!

5. مهم ترین سوال و نکته ام را درون آخر گذاشتم که به وضوح نگریده شود. این سوال نه از شما بلکه پرسشی دیوانه وار از خود است که چرا چنین گذاف هایی را گفتم. چرا باید وقتم را درحالی که میتوانست به تیله سنگی و طبخ خانه جن ها بگذرد را اینگونه تباه کردم؟ چرا باید با فردی که خود از مقدار آگاهی اش آگاه نیست آگاهانه صحبت کنم؟ باشد که ندانم و ندانم و ندانم...

امیدوارم سالم باشید و سلامت، آمده بودم شما کنید وساطت در این جنگ خود با خود و باحقارت، حقا که خود از این عمل پرحماقت خود را میکنم شماتت....پس ببخش مرا و خداااانگهدارت

قربانی شونده شما
گابریل ترون


سرم را کلاه گذاشتند گفتند کلاه گروهبندی است، گروهم را مشخص کردند و کلاه برداری کردند، دیدند ردایم پاره است به من وصله چسباندند، دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند، ریاضیات حالیم نبود پس حسابم را رسیدند، روزگار واقعا جادویی است زیرا هیپوگریفمان تخم نمیگذارد اما شیردالمان هرروز می زاید! آری اینگونه بود که جادوگر شدم...


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱:۲۴ یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱

ریونکلاو

آگاتا تیمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۵ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۲۷:۳۳ شنبه ۵ آذر ۱۴۰۱
از من بعید بود
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 7
آفلاین
فرستنده : آگاتا تیمز
گیرنده : تحوم تیمز
آدرس : اقیانوس ناکجا آباد

ای مادر بزرگ ... منم آن قواص و رقاص و طناز ماهیخوار تو که در شهر لندن زیست میکند و مشغول ساختن فرقه ی مارماهی ها در زیرزمینی تاریک می باشد .

آهنگ زندگی دریایی چنین است .

شرررر فیش هاااار فلیییش .

و زباله ها دریا را آلوده میکنند و بیماری جامعه جادوگری را می بلعد و روح را پاک میکند و ذهن را افسرده .

اینجانب از جادوگر مادر تقاضای شفاعتی عظیم دارم برای تغییری به رنگ سیاه و دادن زندگی برکت آلود که به شکل نیلوفری سفیدی در انتهای بی نهایت زیست میکند .

درود .
درد .
و دود گل رزی که فضا را عرفانی میکند و ما را به خلا بی هدف پر از فقر فکری می برد .
ای نواده ریونکلا از اعماق دریا برخیز .

با عشق و تاریکی .
نوه ات . آگاتا .


The Ravenclaw team, dressed in blue, were already standing in the middle of the field. Their Seeker, Cho Chang, was the only girl on their team


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۵۱ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۵۶ جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
به مناسبت مرگ زودهنگام وزیر زاموژسلی.

تصویر کوچک شده


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۰

گریفیندور

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۲۹:۵۶ پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۱
از میتوانی درون هاگوارتز مرا بیابی :>
گروه:
گریفیندور
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
فرستنده:رکسان ویزلی^^
گیرنده:سوپ های مادرم...

سلام سوپ دل ننشین
راستش را بخواهی امروز قصد داشتم برایت نامه ای بنویسم!
دیگر صبرم تمام شده.

تو نمی‌خواهی بس کنی؟
به مرلین یک بار دیگر بد مزه شوی میزنم چشمت را در میاورم
از وقتی مادرم دستور پختت را از دوست ماگلش گرفته من یک روز خوش ندیدم...
لطفا فقط سوپ مزه زهر مار نده

آخر نامه ها مینویسند دوست دار تو!
اما اینقدر مزه زر مار می‌دهی نمیتوانم بنویسم دوست دار تو اما...
اها منتفر از تو رکسان ویزلی


و اما بشنوید از گربه ای گریفیندوری به نام رکسان :>


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۴۹:۱۵ پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 643
آفلاین
فرستنده: تام جاگسن


گیرنده: شوهرعمه
آدرس: محله ماگل‌نشین لندن، پایین‌تر از مرلین‌زاده جیمز


سلام شوهرعمه.

امروز در مدرسه به ما گفتند که نامه باید بنویسیم. من خیلی فکر کردم اما کسی به ذهنم نرسید تا برایش نامه بنویسم. آخر فکر کنم خیلی خوشحال نمی‌شوند مردم اگر از من نامه دریافت کنند. همۀ بچه‌های کلاس در حال نوشتن نامه و فرستادن آن برای فامیل و دوستان و اقوام و آشنایان و این‌ها بودند اما من نشسته بودم به کفترها نگاه می‌نماییدم. شوهرعمه تا حالا دقت کرده‌ای چقدر مسیر حرکت این پرنده‌ها باحال است؟ انقدر جالب در آسمان به هم دیگر کمک می‌کنند و یاری می‌کنند و بال به بال هم می‌دهند تا خراب‌کاری کنند بر روی ماشین‌های بسته شده به تیرک‌های مغازه‌ها که آدم تعجب می‌کند.

شوهرعمه من که در حال دیدن این‌ها بودم ناگهان به یاد تو افتادم. چون که زیرا شما همیشه وقتی من به خانۀ تان می‌آمدم می‌دیدم که خیلی به پرنده‌ها علاقه می‌ورزید. شما همیشه به عمه می‌گفتید: «یه جوجه‌ای، تخم مرغی، مرغی، چیزی، بذار تا بخوریم زن».
و حتی هروقت که عمه حواسش نبود و بچه‌ها هم نبودند تا به او خبر بدهند و عمه چادر گل‌گلی‌اش را سرش کند و به خیابان برود و شروع کند و الم‌شنگه به راه بیندازد و شما بگویید: «انقدر غر نزن زن فقط یه کله سفید بود چهارتا دونه ارزن دادم بش دیگه» و بعد باهم بحثتان بشود و من وقتی حواستان نیست فرار کنم و بروم با بچه‌ها بازی کنم؛ به پشت‌بام می‌رفتید و با کفترها بازی می‌کردید و به آن‌ها آب و غذا می‌دادید.
من این‌ها را یادم است شوهرعمه.

یک چیز دیگر هم یادم است.
زمانی که بچه‌ها در حال نوشتن نامۀ‌شان بودند یکی از بچه‌های گروه قرمز به آن یکی گفت که چرا روی نامه‌اش نوشته است هجدهم، امروز که هفدهم است. و این را که گفت یادم افتاد یک روزی که هفدهم بود من و پسرعمه و زنِ او رفتیم برای شما کیک خریدیم و آوردیم برایتان تولد گرفتیم و شما خوشحال شدید. برای همین خواستم این نامه را به شما بنویسم تا بگویم من از شما متشکر هستم و همچنین تولدتان مبارک و شما خوشحال بشوید شوهرعمه.

شوهرعمه یکبار که تولد بابایم بود شما برای او این شعر را خواندید، من هم این را برایتان می‌نویسم تا خودتان بخوانید و به زور بخندید. آخر بابا می‌گفت شوخی‌های شما فقط می‌شود به آن‌ها به زور خندید. من الان حرف بابا را می‌فهمم. ما هم یک هم‌مدرسه‌ای داریم که فامیلی‌اش آبرکرومبی است، به شوخی‌های او هم به زور فقط می‌شود خندید.
به هر حال، نمی‌خواهم نامه طولانی‌ای بنویسم شوهرعمه. یعنی می‌خواهم ها، اما دارند نامه‌ها را جمع می‌کنند تا ارسال کنند.
تولدتان مبارک.

الهی همیشه مثل چراغ راهنمایی باشی
لپت همیشه قرمز، روی دشمنات زرد، تو جیبت همیشه سبز


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، زندانی آزکابان، مرگخواران

جیسون سوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۱۶ شنبه ۵ آذر ۱۴۰۱
از پشت سرت
گروه:
زندانی آزکابان
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 146
آفلاین
فرستنده : جیسون سوآن
گیرنده : اعضای گریفندور

آدرس مبدا‌: کوه و بیابان
آدرس مقصد: تالار گریفندور


به نام شجاعت و تاریکی


سلام.
امیدوارم خودتون بدونید چرا این نامه رو به همراه سیلی از خشم و ناراحتی براتون میفرستم اما از اون جایی که مطمئنم الان سوت زنان به در و دیوار قرمز و طلایی تالار خیره شدید و نهایت تلاشتون رو میکنید که به الکسی که سعی در خوندن نامه داره توجه نکنید باید بگم هر کس گوش نده وقتی برگشتم خورده میشه. بله؟ فکر کردید دیگه برنمیگردم؟ خیر! بنده بعد از کسب انرژي هر دو آستینم رو بالا میزنم و به قصد کشت وارد تالار میشم و زد و خورد راه میندازم. دیگه تصمیم با خودتونه که گوش میکنید یا نه.

آرکو! بله با خودتم. نمیدونم تا الان از کمد در اومدی یا نه ولی اگه در اومدی یکم دست از آبغوره گرفتن بردار.من حالم خوبه.
آرکو! من متوجه حساسیت های تو هستم. اما من یک نیمه خون آشام پیشرفتم که کاملا توانایی دفاع از خودش رو داره. لازم نیست هر کس از شعاع پنج کیلومتری به من نزدیک تر میشه کشته شه.
آرکو این حق منه که غیر از تو دوست های دیگه ای هم داشته باشم. مطمئن باش هیچ کس توی قلب من جای تو رو نمیگیره اما زندگی من به ادم های دیگه ای هم نیاز داره. همون طور که تو باید کم کم یاد بگیری افراد دیگه ای رو به قلبت راه بدی. نترس! هیچی نمیشه. من کنارت هستم. تا آخرش کنارت میمونم. دوست پیدا کردن درد نداره. قول میدم بهت. تا حالا دیدی آنکی زیر قولش بزنه؟ باید یه مدت ازت فاصله میگرفتم تا فکر کنم اما وقتی برگشتم با هم از پس این یکی هم برمیایم. اشکاتو پاک کن و همون آرکوی خوشحال خودم باش. زود میام.

الکس! میدونم همچنان بچه ی خوبی هستی. لوسی , لاوندر , کتی و جیانا رو به خودت میسپارم. مواظبشون باش و مطمئن باش آرتور بهشون چیزی غیر از پیاز میده که بخورن. تو سن رشدن. کوتاه میمونن.

آرتور! دست از اون پیازا بردار مرد حسابی. هر کاری میکنی فقط انگشت تو پریز برق نکن. اینقدرم پیاز نخور. این دفعه معده درد گرفتی نمیام برات چایی نبات درست کنم. از همون پنجره خوابگاه پرت میشی تو دزفول. رعایت کن!

ملانی! اینقدر با اون عصا تو سر بچه ها نزن. سر درد دارن همشون ؛ ما هم پول نداریم مسکن بخریم. خودت که بهتر از من درجریان وضعیت اقتصادی تالار هستی. مواظبشون باش. آرکو رو به خودت میسپرم. میدونم مسئولیت محافظت از بقیه جهان رو بهت میدادم راحت تر بود اما ممنونت میشم اگه کمکم کنی تو این مدت.

پیوز! دو دقیقه دست از سر ساحره های مثلا با کمالات گروه های دیگه بردار. پناه ببر به همون مکان های تنگ و تاریک هاگوارتز تا من برگردم. میدونم توقع زیادی دارم ازت اما میتونم قول بدم سوغاتی برات ساحره بیارم. گرچه بعید میدونم سلیقه هامون شبیه به هم باشه. دختر خون آشام با موهای سفید و چشم های قرمز دوست داری؟خنده های قشنگی داره. به نفعته خوشت بیاد .

ایوا! تالار رو نخور! تنها چیزی که میتونم ازت بخوام همینه. میدونم از پسش بر نمیای ولی سعیت رو بکن.

سرکادوگان و استرجس! مدتیه خبری ازتون نیست. دوست داشتم قبل از رفتن , بچه ها رو به شما بسپرم که ارشدمون هستید ولی ظاهرا سرتون شلوغه. حیف شد. مواظب خودتون باشید.

پیتر! کمتر ویبره بزن بچه!

یوآن! اصلا هستی تو تالار شما؟ اگه هستی خواستم بگم آرکو به موی روباه حساسیت داره. یکم رعایت کن خودت. آرکو مریض شه مسبب بیماریش با دندون های نیش من طرفه.

اما! اگه میخوای سر کسی تو این مدت کلاه بذاری , برو سراغ نیکلاس.حتی بهت جایزه میدم اگه بتونی پولاش رو ازش بگیری. مطمئنم که موفق میشی.

میدونم دل همتون برام تنگ شده. به هر حال نیم ساعته که سر به کوه و بیابان گذاشتم. زیاد غصه نخورید و سعی کنید تا یک ساعت دیگه که برمیگردم تالار رو به آتیش نکشید. فکر میکنم به اندازه کافی متنبه شده باشید. وای به حالتون اگه ببینم کسی تو تالار زباله ریخته. همون رو شام شبتون میکنم!

مواظب خودتون باشید.
جیسون سوآن
۱۷ سپتامبر ۲۰۲۱





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۴۳:۱۳ شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۱
از همونجایی که فکر نمیکنی!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 99
آفلاین
فرستنده: اما ونیتی
آدرس فرستنده: پشت مبل

............................................................................
گیرنده: موهای سبیل لرد
آدرس گیرنده: اون دنیا- بخش به دنیا نیامده ها


سبیل عزیز، سلام
خوب هستنید؟ اون دنیا خوبند؟ به فرشته ها سلام برسانید.

تا حالا قسمت نشده بود خدمتتان نامه بنویسیم و شرفیاب شویم. من اما ونیتی هستم. در این دنیا یک کلاهبردار ساده هستیم ولی خیلی به لرد ارادت داریم. البته لرد معمولا ارادت ما را خیلی دوست ندارد. راستش در همین باب هم مزاحمتان شدیم.

میگویند شما عزیز دردانه لرد هستید و خیلی شما را دوست دارد. راستش میخواستیم مرگخوار شویم ولی خب یکم یواشکی.
شما نیست دنیا نیامده اید نمیدانید جو اینجا چطور است.راستش ما زبانمان لال یکم با این محفلی ها مراوده داریم و اگر مرگخوار شویم یکم اوضاع مالیمان حالش بد میشود. ما خیلی مرگخوار خوبی میشویم. تازه انواع کلک ها را هم بلدیم و یکم پول داریم که تقدیم پاتیل خیرات لرد میکنیم.

میشود به خواب لرد بیایید و ازشان بخواهید ما را یواشکی مرگخوار کنند؟ دستتان درد نکند!
مثلا به لرد بگویید به جای آن نشان معروف برایمان تتو کیتی بزند. نمیشود؟
اگر شما به لرد بگویید مطمئنم که قبول میکنند. آخر نیست شما هرگز به دنیا نیامده اید خیلی خاطرات سیاه و عزیز است .
نگران نباشید. راستش از خجالتتان در میاییم. یک خانم ابرو با کمالات داریم که برایتان تیغ زده و میفرستیم اون دنیا، که دیگر تنها نباشید. از مرلین خواستیم که این نامه را به دستتان برساند.

همیشه پرپشت و ضخیم باشید.

قربان شما
اماونیتی- مرگخوار یواشکی شما


جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۹:۰۴:۰۷ شنبه ۵ آذر ۱۴۰۱
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 174
آفلاین
فرستنده: اس اس پیوس[مخفف اسکورپیوس]
آدرس: نمی توانم چیزی بگویم، امیدوارم من را ببخشی


گیرنده: فرد منتخب
آدرس: هر جا که بتوانی آن راپیدا کنی!


سلام!
امیدوارم حالا که داری پیام را میخوانی من را مسخره نکنی چرا که این حرف من باید اعتماد تو را جلب کند. شاید با خودت فکر کنی چرا باید اعتماد تو را جلب کنم و باید به این سوالت این‌گونه پاسخ دهم که حرفی که میخواهم به تو بزنم یک راز است یک راز بسیار جالب.
تا حالا رازی را کشف کرده ای؟ اگر کشف نکرده ای باید به تو بگویم راز ها همیشه آدم ها را کنجکاو می کند. اگر بفهمی رازی در جریان است و فرصت کشف آن داری آیا راز را کشف نمی کنی؟ اگر جواب تو به این سوال نه است باید بگویم همین الان نامه را ببند و خودت را از شر فهمیدن این نامه خلاص کن چرا که این راز بزرگ است و به کسی نیاز دارد که بتواند آن آن را کشف کند.
بزار همین الان یک چیز را برایت معلوم کنم. اگر در حال خواندن این نامه هستی باید شجاع و نترس باشی چرا که این نامه ممکن است روی احساسات فرد تاثیر بگذارد. شاید من را بخاطر این نامه سرزنش کنی و شاید این حقت باشد ولی بذار یک را همین الان چیز بهت بگویم این نامه محرمانه است. شاید حتی خواننده این نامه به من بخندد و من را دلقک صدا زند و شاید حتی این نامه به دست ادم های نا اهل هم افتاده که من از این مورد متاسف هستم چرا که این نامه کپی دیگری ندارد و فقط یکی است یکی.
شاید الان داری من را بخاطر دور زدنت سرزنش میکنی. بهت حق می دهم ولی تو هم باید به من حق بدهی چون که این راز بسیار بزرگ و خطرناک است بسیار خطرناک. الان روی کلمه خطرناک تاکید کردم چرا که دوست دارم اگر شرایط خواندن این نامه را نداری از خواندن این نامه منصرف شوی. منصرف نشدی؟ اشکال ندارد مجبورم بهت بگویم...از همان اول هم باید بهت می گفتم. ولی میدانی این نامه روی من هم تاثیر گذاشته و من را هیجان زده کرده که این نامه را برای تو بنویسم و تو را از راز ی که فهمیدم باخبر کنم. می دانی بدترین چیز های موجود چیست؟ دانستن راز و ندانستن راز از آن هم بدتر است و حتی من این را می دانم دارم تو را اذیت می کنم چرا که اشتیاق تو دقیقه به دقیقه و خط به خط بیشتر میشود.
شاید تو از آن خواننده هایی باشی که نامه را از اخر میخوانی و باید بگویم من از این نوع خواننده ها بدم می آید...ولی تو ناراحت نشو، چون که نظر من اهمیت ندارد و راز این داستان با اهمیت ترین راز تو است. من آدم پر حرفی هستم و این همیشه خودم و دیگران را ازار می دهد مخصوصا خواننده های این نامه را. میخواهی نگرانت کنم؟اگر نمیخواهی این دو سه خط را نخوان و اگر میخوانی امید وارم نگرانم شوی. الان که دارم این نامه را مینویسم جانم در خطر است و هر لحظه ممکن هست دستگیر شوم ولی نترسید نامه را تمام میکنم! از ترس های من میتوان به دستکاری نامه اشاره کرد و اگر دیدید من در نامه پرحرف بودم - شما را دور زدم - سعی کردم درباره این راز توضیح دهم خودم آن را نوشتم و از کجا معلوم حتی این را هم تغییر نداده اند.
میروم سراغ راز: خیلی کنجکاو هستید؟ درست گفتم؟ افرین به خودم! بهت هشدار می دهم اگر ترسو هستی این نامه را ببند و آتش بزن و فکر کن نامه ای در کار نبوده. خب شروع میکنم هری پاتر را خوانده ای؟ اگر نخوانده ای میتوانی تا آن زمان خواندن این نامه را متوقف کنی و مشغول خواندنش شوی! میخواهم راز خودم را بیان کنم و الان خیلی هیجان زده ام...تمام هری پاتر واقعی است. تمام چیزی که رولینگ نوشته واقعی است. باورت میشه؟ دیگر نیش و کنایه دیگران را نمی خواد در مورد بچگانه بودن هری پاتر تحمل کنی. هیجان زده ای؟ من هم هیجان زده ام و حالا فهمیده ای! امید وارم راز را راز نگه نداری و آن را برای همه بگویی...امیدوارم به حرفم نخندی.

دوستدار تو: خودم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۴۴:۵۱ شنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۱
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 152
آفلاین
فرستنده: آلنیس اورموند
آدرس فرستنده: زیرزمین خانه ریدل ها
گیرنده: کاترینا اورموند
آدرس گیرنده: عمارت اورموند ها


مادر عزیزم، سلام.
امیدوارم حالت خوب باشد.
شاید الان تعجب کنی که چرا دخترت پس از مدت ها برایت نامه ای نوشته. فقط می خواستم حالی از تو و پدر بپرسم.
البته یک مشکل کوچکی هم برایم پیش آمده و دیگر دستم به دامنت ننه...

راستش دو روز پیش، دوستان مرگخوارت آمدند و من را گروگان گرفته و به محل استقرار خودشان بردند. حالا هر چه من می گفتم عزیزان، پدر و مادرم از آدم های خودتان هستند؛ گوششان بدهکار نبود و می گفتند پارتی بازی نداریم. محفلی محفلی است دیگر؛ حتی اگر کل خاندانش مرگخوار باشند.
تا جایی که دیدم، لرد بینشان نبود. فکر کنم رفته است صفا سیتی و جوج زنی با خانم بچه ها. این بیشتر نگرانم می کند چون می بینم بزرگتری بالای سر این مرگخوارها نیست.

خلاصه که در بد مخمصه ای و بین بد کسانی گیر افتاده ام.
البته از حق نگذریم، بعضی هایشان انسان های خوبی اند. (البته اگر بشود انسان حسابشان کرد؛ می دانی که، جانوران مختلفی بینشان هست.)

اوضاع اینجا کمی بلبشو ست. البته نه آنقدری که اذیتم کند. به هر حال من که در زیرزمینم و اطلاع زیادی از اوضاع آن بالا ندارم؛ فقط زیادی بالای سرم می لرزد. هر موقع آمدی خانه ریدل ها، بی زحمت بهشان بگو کمتر ورجه وورجه کنند.

همان روز اول پشم هایم را تراشیدند و سدریک شان با آنها برای خودش بالشتی درست کرد. روونا را شکر حداقل بدون کاربرد نماند پشم هایم.

خودم هم بدون کاربرد نماندم.
هکتور بعضی وقت ها یواشکی می آید و معجون هایش را روی من امتحان می کند. باید می بودی و قورباغه شدنم را می دیدی.
یادت باشد بعدا دستور معجون "قورباغه شو"یش را از هکتور بگیری.

مرگخواران ریونی شان تقریبا هوایم را دارند. البته داشتن هوای دیگران در فرهنگ مرگخواران کمی فرق دارد؛ خودت که می دانی. ریونیان شان حداقل بهم کروشیو نمی زنند. (البته به جز دیزی که بخاطر گل خوردنمان در کوییدیچ، حسابی از خجالتم در آمد.)

راستش اینجا پیاز نمی دهند بخورم. در اصل چیزی نمی دهند بخورم، اگر هم بدهند تکه نان خشکیست تحفه درویش تا از گشنگی تلف نشوم و بعد بدهندم به نجینی شان که خوراک زنده نوش جان کند.
البته دیشب لویی پیدایم کرد. بویایی اش از هر جغدی که می شناسم بهتر است. به خودم رفته قربانش بروم.
هر از گاهی برایم غذا می آورد و از پنجره کوچک زیرزمین به دستم می رساند. ولی غذاهایش پیاز ندارند؛ احتمالا چون بو می دهد سمتش نمی رود. خلاصه که مولتی پیازین خونم افتاده است بدجـــــور.

اینجا در زیرزمینشان اسکلت نگه می دارند. حدسم این است که اینها متعلق به محفلی های بیچاره ای بوده که قبلا خوراک نجینی شدند.
البته نگران نباشی ها! من خورده نمی شوم؛ حداقل امیدوارم خورده نشوم. یک بار نجینی آمد طرفم، من هم دمش را گاز گرفتم و گریه کنان گذاشت رفت. البته دقایقی بعد با بلاتریکس برگشت و از بعدش چیز زیادی به یاد ندارم؛ فقط ناگهان همه جا تیره و تار شد.

زیاد حرف زدم...
اصل مطلب اینکه... لطفا، خواهشا، تمنا می کنم هرچه سریع تر بیا و من را از دست دوستان مرگخوارت نجات بده.
امیدوارم وقتی این نامه را می خوانی به جمع استخوان های اینجا نپیوسته باشم...
(ببخشید اگر خط خطی شد، لویی حواسم را پرت می کرد.
راستی، آن جویدگی کنار کاغذ هم کار لویی است. یک وقت فکر نکنی از شدت گشنگی کاغذ خوردم ها!)


از طرف گل دخترت، آلنیس

تصویر کوچک شده


So You Can See I'm Trying
You Won't See Me Crying
I'll Just Keep On Smiling
I'm Good :D


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۰۱ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
۲۰۲۱-۰۹-۱۷

فرستنده: بلاتریکس لسترنج
گیرنده: رودولف لسترنج


به نام لرد سیاه

رودولف نسبتا عزیز، سلام.

امروز که این نامه را برای تو می‌نویسم، آخرین روز زندگی توست و احتمالا هیچگاه این نامه را نخواهی خواند، چرا که به زودی به دست من خواهی مرد.

سالیان درازی از روزی که تو را دیدم می‌گذرد.
یادم نیست کی و کجا برای اولین بار متوجه تو شدم. صرفا می‌دانم از یک جایی به بعد، به هر روزی که فکر می‌کنم، تو هم به نحوی آنجایی. در تالار خصوصی، پشت در مرلینگاه ساحرگان، سر کلاس، در هاگزمید، در خانه ریدل، در آزکابان، در ماموریت و هرکجا که فکرش را هم نمی‌کردم، هربار پشت سرم را نگاه کردم تو آنجا بودی.
ماموریتی را به خاطر دارم که نفرینی از پشت به سمتم روانه شده بود و تو خودت را همچون نخود هر معجون، انداختی جلوی نفرین و خط عمیقی روی سینه‌ات به جا ماند. انگار که خودم پشتم چشم نداشت و نمی‌توانستم از خود دفاع کنم. خود شیرین!

هیچ یادم نیست در آن روز منحوس چه فعل و انفعالاتی در مغزم رخ داد که بعد از کروشیویی که بخاطر جسارتت به سمتت روانه کردم، درخواست ازدواجت را قبول کردم.
بعد از ازدواج با تو، اوضاع خراب تر هم شد. آرزوی یک روز تنهایی را بر دلم گذاشتی و ثانیه‌ای از کنارم تکان نخوردی. روزی را به یاد دارم که به ضرب مشت و لگد از اتاق بیرونت کردم تا کمی به حال خود غصه بخورم و تو از راه دودکش شومینه به اتاق آمدی و غصه‌هایم را برداشتی و از پنجره فرار کردی. دزد حسود غصه ندیده!

به هر روی، همانطور که می‌دانی کوچکترین اهمیتی برایم نداری.
این که تصمیم به قتل تو گرفته‌ام، دلیلش به هیچ عنوان این نیست که حس می‌کنم اخیرا توجهت نسبت به من کم و نسبت به ساحرگان دیگر زیاد شده است. خیر! هیچ اهمیتی برایم ندارد. خواستم که این را بدانی.

همسر دوست داشتنی تو،
بلاتریکس لسترنج


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.