هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۹:۳۸ جمعه ۲۹ آبان ۱۳۹۴

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۷ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۵ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷
از زیر چتر حمایتی رودولف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
ملت مرگ خوار بی خیال توضیح دادن دوباره به بانز شدند . مرگ خوارها میدانستند، قرار نیست دور همی با ارباب شیر موز و کیک بخورند و متمدنانه در مورد گم شدن گیبن صحبت کنند.

_ارسینوس تو یه دو دیقه بیخیال کشتن ریگلوس شو ؛ برو حواس ارباب رو پرت کن


-کی؟من؟

_نخیر .بانز رو میفرستیم با ارباب قایم موشک بازی کنه.اتفاقا استعدادشم داره.

_آره آره رودولف ....من خیلی استعداد دارم.

ارسینوس بدون توجه به جواب بانز کراواتش را مرتب کرد. و با عجله به سمت در ورودی عمارت دوید.

جلوی در :
ارباب با همان وقار همیشگی در حال وارد شدن بودند ، که ناگهان ارسینوس با شتاب جلوی ارباب ظاهر شد :

_سلام ارباب خوبید ؟

_بله سینوس .کنار بروید می خواهیم وارد شویم

_نهههه...یعنی....ارباب میدونستید چقدر کراوات به شما میاد و چقدر به ابهت شما اضافه میکنه

_همین که کراوات به ابهت شما اضافه کرده کافیه سینوس.کنار بروید

_چیزه....ارباب ....

_سینوس اگر در پشت سرتان را مشاهده میکنید و تمایلی ندارید که باهاش یکی شید کنار برید.

ارسینوس که تهدید اخر را جدی دید کنار رفت و در را باز کرد.داخل عمارت ملت مرگخوار جلوی میز سوراخ سوراخ ایستاده بودند و لبخند میزدند.ارباب به مرگخوار ها و سالن ابکش شده نگاهی انداخت :


_دوباره کسی تو صندلی ما گیر کرده ؟

_ فکر نکنیم ارباب


_دوباره کسی از خانواده پشمک میخاد مرگخوار شه ؟

_

_باز پارک درون عمارتی درست کردید؟

_ نه ارباب جون

ملت مرگ خوار فقط در این فکر بودند که ارباب متوجه کمبود گیبن نشوند. مر گ خوار ها می دانستند که اگر ارباب متوجه شوند دوباره یکی از مرگخوارها نامرئی شده . سرنوشت خوبی در انتظارشان نیست.






چه جالب




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴

دای لوولین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
رودولف کمی به اطراف نگاه کرد. بیشتر مرگخواران در حال رجزخوانی برای یک دیگر بودند. شاید بهتر بود که فقط خودش با یکی از مرگخواران دنبال گیبن می رفت، اینگونه حداقل امکان از بین رفتن بقیه مرگخواران کم تر می شد.
- روونا، میای بریم دنبال گیبن؟
- که چی بشه؟
- گیبن گم شده. ارباب میکشتمون اگه پیداش نکنیم.
- می ندازیم تقصیر خودش، امروز از عمارت رفته بیرون دیگه هم برنگشته.
- می دونستی من به ساحره های باهوش علاقه ی خاصی دارم؟
- می دونستی من از جادوگرای که به بقیه ساحره ها ابراز علاقه می کنن چقدر بدم میاد؟
- اوه سلام بلاتریکس. همین الان داشتم به روونا می گفتم که تو چقدر باهوشی.
ناگهان، در خانه ریدل ها با شدت باز شد و یک ممد مرگخوار هراسان وارد سالن شد.
- ارباب داره میاد.
به یک باره سکوتی همه سالن را در بر گرفت حتی اره ورونیکا هم که از اول سوژه در حال خرخر کردن بود انقدر شعور داشت که الان خاموش باشد. اما ریگولس شعور که هیچ، مغز هم نداشت.
- حالا به ارباب چی بگیم؟
- چه اتفاقی افتاده که نمی خواین ارباب بفهمه؟
سکوت دوباره به راه افتاد همه مرگخواران با افکت به گوینده مجهول این جمله خیره شده بودند. حتی ریگولس هم این بار انقدر مغز داشت که فقط خیره شود.اما خب گوینده ای وجود نداشت.
- بازم باید برات توضیح بدم بانز؟ :vay:
- من این ورم رودولف.
-----------------------------
ببخشید اگه به کسی توهین شده من هیچ منظور خاصی نداشتم.


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
همچنان که رودولف با چشمان ساحره بینش میکوشید شخص مناسبی را بیابد که کمی از نظر عقلی سالم باشد، ناگهان شخصی را دید که به دور از هرگونه دعوا و خون و خونریزی شخصی با لباسی سیاه و با نقابی پارچه ای که روی سر خود گذاشته بود، نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود.
رودولف در حالت اسلوموشن و در حالی که موهایش را مرتب میکرد و لبخندی میزد که چهره اش را زشت تر از همیشه میکرد و از هر طرفش اشیاه پرتاب میشدند به سوی وی رفت.
- اهم... سلام علیکم... در نگاه اول من فکر میکنم شما ساحره هستید... نه؟
- سلام... خیر... یعنی بله و خیر.

نگاه رودولف کمی دچار شک و تردید شد...
- اصلا شما کی هستید اینجا؟
- کاربر مهمانم... اومدم یه نگاه به تاپیک بندازم... شاید خوشم اومد و ثبت نام کردم!
- عه؟! یعنی ممکنه یه ساحره بسیار زیبا از شما در بیاد؟ میدونید که من به ساحره هایی که هنوز معرفی شخصیت نشدن هم علاقه خیلی خاصی دارم!
- خیر... من میخوام یه شخصیت جادوگر بردارم!
- راه نداره حالا ساحره بر...
- رودولف! رودولف! رودولف!
- اه... حرف نزنید دارم مخ کاربر مهمان رو میزنم که جذبش کنم به سایت! خب... داشتم میگفتم... شما چرا نمیخواید ساحره باشید؟ اتفاقا نقش های ساحره خیلی خوبی داریم ها!
- نمیخوام دیگه... عه... زور نیست که؟
- نه خب... ولی بازم اگر خواستید ساحره بشید بدونید که قمه های من حافظ جان و مال شما و... عه... چی شده؟!

رودولف با ناراحتی غرغر کرد... کاربر مهمان محو شده بود و رودولف نتوانسته او را اجیر کند تا گیبن را پیدا کند. رودولف درمانده بود... رودولف خسته بود... رودولف حتی اهمیتی نمیداد اگر اره ورونیکا همانوقت مستقیم به میان دو چشمش فرو میرفت... رودولف باید کسی را میافت که گیبن را پیدا کند. همچنان که داشت تفکر میکرد ناگهان چهره کبود شده ریگولوس را مقابل خود دید... دزد ریز و موذی روی زمین افتاده بود و چیزی به گلویش پیچیده شده بود... رودولف با کنجکاوی جلو رفت و به او نگاه کرد، اما در همان لحظه ناگهان آرسینوس که کلاه وزارتش کج شده بود و روی نقابش ترک هایی به چشم میخورد روی ریگولوس پرید و نعره برآورد:
- میکشمت بلک!
- عه... تو من رو صدا کردی راستی آرسی؟ چی شده بود؟

آرسینوس همچنان که فشار کراواتش را دور گردن ریگولوس بیشتر میکرد، گفت:
- توی کلاه وزارت من جوجه پرورش داده... گند زده به کلاه، صدات کردم اگر میخوای بلایی سرش بیاری الان دست به کار بشی!

رودولف ناگهان از شدت خنده دولا شد.
- تو کلاه وزارتت جوجه پرورش داده؟! بگو جان من!
-
- وزیر مملکت هم دیوونه شد... البته از همون موقع که این رو کردی معاونت معلوم بود ها... ولی الان بیش از حد معلوم شده!
- رودولف... تا نزدم خفت کنم با کراواتم دور شو!

رودولف به سرعت از کنار وزیر خشمگین که داشت سعی میکرد معاونش را خفه کند دور شد و رفت تا شخص مناسبی را بیابد... هرچند که امیدی نداشت!



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
-هی بانز! بیا!

بانز که برای اولین بار مورد توجه قرار گرفته بود، جوگیر شده و ردایش را در آورد و ردای دیگری پوشید! سپس با خوشحالی که کسی نمیتوانست آن را ببیند، به سمت رودولف رفت.

- بانز تو برو.
-کجا؟
-همون دیگه... پیداش کن.
-چیرو دقیقا؟

رودولف به هوش سرشار خود بالید. لبخندی زد که به نظرش او را جذاب تر کرد. البته فقط به نظرش!
-گیبن رو.
-چی شده؟

رودولف که اکنون بسیار عصبانی شده بود، برای حفظ آرامشش نفس عمیقی کشید.
-کجا بودی تو؟:vay:
-مرلینگاه.

رودولف این بار هیچ تلاشی برای به دست آوردن آرامشش نکرد. به ردای تو خالی، جایی که فکر میکرد چشمان بانز باید در آن جا باشند، چشم دوخت.
-زود از جلو چشمام دور شو. منو باش که فکر میکردم تو میتونی کاری کنی.

بانز دوباره تخریب شخصیت شد. بانز دوباره نابود شد. بانز دوباره مورد تمسخر قرار گرفت. بانز با ناراحتی که در صدایش آشکار بود شروع به حرف زدن کرد.
-مگه مرلینگاه رفتن جرمه؟ مگه شما ها مرلینگاه نمیرید؟ راستی چرا به خال روی دماغم نگاه میکنی؟ نکنه میبینیش؟ من فکر میکردم اونجا خال دارم. نگو واقعا خال داشتم.
-بانز فقط برو.

رودولف با ناراحتی با اطرافش چشم دوخت. مرگخواران همچنان در حال دعوا بودند.


Only Raven


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین
رودولف گفت:
-خب... دوتا گروه تکمیل شد و ظاهرا 12 تا مرگخوار دیگه هیچ علاقه ای به باهم بودن توی یه گروه ندارن.

همه نگاه ها به سمت سوزانی چرخید که اتفاقا خودش هم جزو یکی از آن 12 نفر بود.

-چرا عشق و علاقه ای توی مرگخوارا وجود نداره؟

یک بار دیگر، مردم شروع به داد و فریاد کردند:
-من با دیلاقا تو یه تیم نمیرم.
-من با اینایی که میخوان به جونم سوءقصد کنن تو یه تیم نمیرم.
-اره ی من تیز تره پس با اینا تو یه تیم نمیرم!
-مسلسل وینکی قوی تر بود!
-هنوزم اره ی من تیز تره.
-چوپون وینکی قوی تر بود!


ملت:

رودولف داشت کلافه میشد. اینطوری هیچ جوره نمیتوانست مردم را دنبال گیبن بفرستد. رودولف باید فکر دیگری میکرد. رودولف باید با توجه به رزومه ی ملت، انتخاب های آگاهانه و بر طبق معیارهای جهانیِ FOMPGH (فقط اونایی که مناسب پیدا کردن گیبن هستن) انجام می داد. رودولف انتخاب های شایسته ای می کرد. نمونه اش هم بلاتریکس بود!


بعدتر

-من میتونم! من اره دارم و میتونم گیبنو اره کنم. عااااااا!

وضعیتی شده بود بسیار شلوغ و تسترال در تسترال! رودولف پشت میز بلند چوبی نشسته، عینک ته استکانی بر چشم زده و مشغول یادداشت کردن اسم متقاضیانی بود که از در و دیوار بالا می رفتند و روی سر و کله ی همدیگر فرود می آمدند. بعضی ها هم آن وسط چون خیلی جوگیر بودند و خودشان را سوپرمن فرض کرده بودند، ضبطی بر سرشان گذاشته و تکون بده گویان، قر میدادند و حرکات موزون از خود به در می کردند. شلوغی گاهی وقت ها ممکن است دیوانه تان کند! می فهمید؟

لسترنج هنوز نوشتن اسم ورونیکا را کامل نکرده بود که متقاضی بعدی با یک جهش بلند خودش را در دل و دماغ رودولف انداخت و داد زد:

-من یویو داااارم!
-

رودولف اول به جیمزی نگاه کرد که با یویوی جدیدش بر سر و کله ی همه افراد نزدیک به خودش می زد. و بعد، به لیست بلند بالایش نگاه کرد که پر شده بود از اسامی ـی مانند: جوجه اردک زشت، نذری، توحید ظفرپور، ظفر توحیدپور، ملکه انگلیس، اشتون، قاآنی شیرازی، کلاه قرمزی، ریشِ دامبلدور، آبنبات های دامبلدور، انگشتان دامبلدور و چیزهایی از این قبیل! رودولف شدیدا ناامید شده بود. پس همینطور که ناامیدانه جیمز را به سمتی دیگر پرت می کرد و دنبال فرد مناسبی برای پیدا کردن گیبن می گشت، چشمش به بانز افتاد. البته از لحاظ فیزیکی اصلا چشم کسی به بانز نمی افتد چون بانز نامرئی است. ولی خب... در آن لحظه مهم این بود که رودولف فرد مناسب را پیدا کرده است! و این، یکی از معدود دفعاتی بود که چشمان رودولف برای موجودی غیر از ساحره ها برق زد.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴

سوزان بونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۰:۰۹ یکشنبه ۹ آبان ۱۴۰۰
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
- صبر کنید. صبر کنید. دو تا مطلب رو باید خدمتتون عرض کنم.

همه به سمت صدا برگشتند.
- سوزان. تو تو این سوژه چیکار می کنی؟
- راست میگه. چرا خودتو میندازی وسط؟
- وینکی خواست سوزان را آبکش کرد. وینکی جن خوب بود؟

سوزان که از این همه ابراز علاقه شگفت زده شده بود گفت :
- خب دو تا مطلب رو باید بهتون می گفتم.

مرگخواران که می خواستند زودتر از دست سوزان خلاص شوند، گفتند :
- حرفات رو بزن و برو.
- عاااااا. مورگانا راست میگه. زود باش حرفات رو بزن و برو.

سوزان کمی موقعیت خود را ارزیابی کرد وسپس گفت :
- خب ... راستش ...
- بگو.
- می خواستم بگم که ... خب چرا هرکی با کسی که دوست داره همراه نمیشه؟ مثلا آرسینوس و سیو. این دو نفر با هم خوب کنار میان.

ملت مرگخوار کمی فکر کردند. و باز هم فکر کردند. و باز هم. تا اینکه... :
- بد هم نمیگه ها. اینطوری کارمون سریعتر پیش میره و وقتمون هم سر دعوا کردن هدر نمیره.
- آره. بد فکری نیست.
- خب سوزان. فکر کنم دوتا مطلب رو می خواستی بگی.

سوزان :
- نه ولش کنید مهم نیست.

ملت مرگخوار:
- حالا که وقتمونو گرفتی، بگو.

سوزان :
- میشه منم باهاتون بیام؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۵۹ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 903
آفلاین
صدای ویبره با درجه بالا نشان از اعلام آمادگی هکتور برای تیم جستجو داشت. اما از آن جایی که کسی دلش نمیخواست گیبن را حتی از اینکه هست بیشتر گم کنند همگی در سکوت توافق کردند تا هکتور را نادیده بگیرند.

- خب گویا مجبورم به عدالت قمه ای تقسیمتون کنم! ریگولوس و آرسینوس، روونا و لاکرتیا، مرلین و مورگانا، ورونیکا و وینکی، سیوروس و فلیت ویک، لینی و... اممم لینی با کی بره؟ کی مونده؟
- من، من!

- اممم... دیگه کسی نمونده؟ خب مثل اینکه نمونده! لینی بهت گفته بودم به حشره های ساحره علاقه خاص دارم؟ گویا باید با هم همگروه بشیم!
- من موندم، من هنوز گروه ندارم!
- ااا هک! تو هم مونده بودی؟ خب دیگه فکر نکنم نیازی باشه تو برو استراحت کن. ما خودمون حلش میکنیم!
- انقد به من نچسب!
- این تویی که خودتو آویزون من کردی پیغمبر ساخت چین!
- به من گفتی ساخت چین؟ به چه حقی به پیغمبره پیغمبره ها، ملکه گل ها، برترین زنان، مورخ ارباب و سایر عناوین و القاب که در این مقال نگنجد، میگی ساخت چین؟

مرلین در پاسخ به جیغ و هوار مورگانا و اسپند روی آتش شدنش به زدن پوزخندی بسنده کرد و همین کافی بود تا مورگانا آمپر چسبانده و از خود گل رز افشانی کند.

در سویی دیگر از اتاق سر و صداهای دیگری می آمد.

- وزیر نصفه و نیمه!
- دله دزد بی مغز!
- نقاب به صورت بی هویت!

- پنجاه امتیاز از ریونکلا کسر میشه!
- آخه چرا؟ چرا؟ چرااااااا؟
- چون من میگم!
- همه دیلاق ها مستبدن!
- به من گفتی دیلاق؟
- دیلاق دود کننده البته!

و در سویی دیگر:

- اره من تیز تره!
- مسلسل وینکی تمیزتر بود!
- من همه رو اره میکنم!
- وینکی همه رو آبکش کرد!

صحنه های مشابه در گوشه گوشه اتاق به چشم میخورد و همهمه زیادی در سراسر اتاق بر پا بود. این بخشی از ماجرا بود که رودولف به آن فکر نکرده بود. هیچ یک از اعضای گروه ها با هم نمی ساختند!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۷ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۵ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷
از زیر چتر حمایتی رودولف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
از ته سالن اب کش شده صدایی گفت:
_وینکی...جون هر کی دوست دار بس کن...
_وینکی بس نکرد ...وینکی پس گردنی زن را ابکش کرد
ناگهان همه چشم ها به پشت سر وینکی برگشت که چوبی معلق در هوا به سمت کله وینکی میرفت
تاققققق
در اثر برخورد چوب به کله وینکی ،وینکی از هوش رفت و همه از پناهگا هایشان بیرون امدند
ارسینوس در حالی که کراواتش را مرتب میکرد گفت :
_خوب ...حالا یکی گبین رو پیدا کنه
هکتور با ارامش گفت:
_نگران نباشید الان اینو با این قاطی میکنم و....
_هک اگه دستت به جعبه استامینافن هم بخوره جای زنگوله میندازمت گردن تسترال های خونه ریدل :vay:
_بله سیو....هرچی شما بگی
اسنیپ که داشت ردایش را می تکاند بلند فریاد زد:
_خیلی خب گبین کجایی؟ خودت رو معرفی کن تا یه فکری برات کنیم
اما صدایی نیامد
_گبین با تو حرف میزنما
لاتریکا که داشت از لوستر پیاده میشد گفت :
_خودت هم میدونی سیو...کدوم مرگخواری بعد از نامرئی شدن خودشو معرفی کرده اخه
ارسینوس از پشت میز سوراخ سوراخ بیرون امد و گفت:
_بهتره تا ارباب نیومده پیداش کنیم ...اگه ارباب بفهمه ...احتمالا به هممون معجون "گبین پیدا کن "هکتور میده بخوریم
_نهههههههه ....
این صدای رودولف بود که داشت از روی شکم لودو بلند میشد
_خیلی خب ما یه تیم میخوایم تا بریم و گبین رو پیدا کنیم کیا داوطلبن؟



چه جالب




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴

گیبنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۰۵:۱۲ شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۰
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
مرگخواران جمعشان جمع بود، یکیشون کم بود.

-گیبن کجایی ؟
-من اینجام. بغل بلاتریکسم.
-چی ؟ بغل بلاتریکس چیکار میکنی ؟

نگاه همه به سمت گوینده برگشت که بی شک رودولف بود. رودولف قمه هایش را در هوا تکان می داد تا گیبن نیست شده را مورد اصابت قمه قرار بدهد.
مرگخواران با تعجب به نقطه ای که صدای گیبن از انجا میامد اما خبری از تصویرش نبود زل زده بودند.

پااااق

ضربه ای از پشت به کله ی بیضی شکل وینکی برخورد کرد.
-کی بود ؟ کی پسی زد ؟ وینکی جن خوب بود.

وینکی مسلسلش را از قلافش بیرون کشید و دست به ماشه برد. ملت مرگخوار هر یک به سمتی پناه بردند.

تررررررررررررر

در کسری از ثانیه خانه به آبکش تبدیل شد. لاکریتا که روی لوستر پناه گرفته بود فریاد زد:
-گیبن نامرئی شده.

با شنیدن این جمله مرگخواران دستانشان را به حالت افکت خاک بر سر شدیم روی سر گذاشتند . قبلا هم مرگخوارانی محو شده بودند و نتیجه اش اصلا خوب نبود.

ارسینوس با کراواتش به هکتور حمله ور شد :
-اینا همش تقصیر توست.
-نه صبر کن میتونم درستش کنم. معجون مرئی شدن روی میزه . میتونم از اون استفاده کنم .

پووووف

میز در نتیجه ی طلسمی که سیو اجرا کرده بود نابود شد و تکه های چوب به سر و صورت هکتور ریخت.

-خب شایدم استفاده نکنم.

گیبن نامرئی شده بود و حالا مرگخواران باید راهی برای بازگشت دوباره ی گیبن پیدا میکردند.





ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۱ ۲۱:۵۴:۱۹

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ جمعه ۱ آبان ۱۳۹۴

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
سوژه جدید:

-خب...مرگخواران عزیز توجه کنید! این معجون رو وقتی روی اون معجون بریزم...

-صبر کن! جون مادرت دست نگه دار هک!

مرگخواران وحشت زده شدند...سابقه نداشت سیوروس به این شکل از کسی خواهش کند. همه فهمیدند که موقعیت حساس است! و آرسینوس که سه نقاب روی هم زده بود این نظریه را تقویت می کرد. هکتور نگاه اخم آلودی به سیوروس انداخت.
-لطفا سکوت اختیار کنید جناب مدیر. من معجون ساز موفق و محبوبی هستم. حسادت شما رو درک می کنم ولی مزاحم آزمایشات من نشین. من الان این معجون رو روی این یکی می ریزم و شما نمی تونین جلوی منو...

بووووووم!


مرگخواران با موج انفجار عظیم معجون هکتور به اطراف پراکنده شدند. رودولف نهایت سعی خودش را کرد که به طرف ساحره زیبایی که به تازگی تایید شده بود پرت شود...ولی مقصد نهاییش شکم نه چندان کوچک لودو بود.
-هوم...قشنگ نیست...ولی حداقل نرمه! جون سالم بدر بردم!

مرگخواران خیلی زود جمع و جور شدند.

-هوم...من کاملم! همه چیم سر جاشه. کنترل کردم!
-روی صورت من خط افتاده.
-اون خط از بچگیت اونجا بود سیو!
-من احساس می کنم قدم کمی کوتاه شده...ولی مهم نیست. تا وقتی دیلاق نشدم غمی ندارم.
-من قبل از این واقعه ساحره ای زیبا و جذاب نبودم به نظرتون؟ موهام به رنگ طلا و چشمانم به رنگ دریا نبود؟
-نه سیبل...تو از وقتی می شناسیمت همین عجوزه ای هستی که بودی.

هکتور ردایش را تکاند.
-خب...نمی دونم چرا منفجر شد...ولی اتفاقیه که افتاد. می تونین سیوروس رو مقصر بدونین که حواس منو پرت کرد. همه سالمن؟

مرگخواران اصولا در حالت عادی هم چندان سالم محسوب نمی شدند...ولی در آن لحظه جای خالی شخصی شدیدا احساس می شد.
-گیبن...گیبن نیست...همین جلو وایساده بود و داشت آزمایش رو تماشا می کرد! الان نیست.

-من هستم!

صدای گیبن از همان نقطه ای که چند لحظه قبل ایستاده بود به گوش می رسید...ولی اثری از خودش نبود.











شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.