هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲:۵۱ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۲:۲۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 146
آفلاین
پنج دقیقه بعد

- اون قهوه منو بیارین...

نیم ساعت بعد

- اون قهوه منو بیارین...

یک ساعت بعد

- اون قهوه منو بیارین...

پنج ساعـ...

- دِ اون قهوه من چی شد توله تسترالا؟

دو بچه که دیگه داشت به اجدادشون توهین می شد، سریع از غیب هم که شده، یه قهوه ظاهر کردن و به دروئلا دادن، و بعد به سرعت باد غیب شدن.

- خب، حالا دیگه باید بچه ها رو فرا بخونم. شاگردا هر جا باشن سریع خودشونو میرسونن، حتی اگه تو دفترم باشم.

دروئلا قهوه را برداشت و با آرامش توام با اطمینان، بشکنی زد و...
هیچ اتفاقی نیفتاد!
بعد از سه بار بشکن زدن و هیچ اتفاقی نیفتادن، دروئلا متوجه موضوع شد.
- اون معجون حلال مشکلات هکتورو تو حلقش فرو میکنم!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵:۴۲ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴:۵۵ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۰ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۸
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 53
آفلاین
وزیر مجازی در سایزی دو_سه برابر جلوی او بود.
دروئلا ترسید.شوخی نبود.
دروئلا فکر کرد حالا سرش را می بُرَّند و دور زمین شطرنج می چرخانند.
اما در کمال ناباوری وزیر جلوی او تعظیم کرد و گفت:
_درود بر ملکه!
و بعد تمام سرباز ها همین حرکت را تکرار کردند.

سرباز ها شروع کردند به رژه رفتن.
دروئلا فرصت را غنیمت شمرد و فرار را بر قرار ترجیح داد و الفرار.

سرباز ها سعی کردند جلوی دروئلا را بگیرند.
اما او زرنگ تر از این حرف ها بود.
دروئلا با یک پرش حرفه ای گانه از صفحه شطرنج بیرون پرید.

او،همان معلم وظیفه شناس! توانست به وظیفه خود برسد! اما به گمانم کمی دیر رسید...
اصلا کلاسی وجود نداشت.
تمام بچه ها کلاس را ترک کرده بودند.
دروئلا خونش به جوش آمد.
خواست با داد و هوار بچه ها را به کلاس بشاند.
تا آمد دهانش را باز کند،ویکتور آمد.

دروئلا از دیدن هکتور تعجب کرده بود.
هگتور گفت:
_به نظر ناراحت میاید.
دروئلا پاسخ داد:
_آره ناراحتم،بچه ها سر کلاس نیستن.

هکتور نیشش تا بناگوش باز شد.
_میخواید من یه چیزی بهتون بدم تا وقتی خوردینش با یه بشکن بچه هارو به کلاس احضار کنید؟

دروئلا که میخواست بال در بیاورد گفت:
_چرا که نه

هکتور معجون را به دروئلا داد و دروئلا هم به خیال اینکه با یک بشکن بچه ها را احضار می کند معجون را تا ته سر کشید.

چند دقیقه بعد
هکتور آنجا را ترک کرده بود.
دروئلا هم با یک ورد خود را به دفترش منتقل کرد.

دو نفر از بچه ها با وردی به سمت دفتر اورد و همانطور که لم داده بود دستور داد:
_لیموناد من رو بیارید.



نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۲۱ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۳۷:۰۴
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 197
آفلاین
-دستت به تام نابغه برسه؟ امکان نداره!

دروءلا که دیگر از مسخره بازی های تام خسته شده بود، تمام تلاشش را کرد تا مهره های شطرنج جادویی-مجازی را کنار بزند؛ اما تعداد سرباز ها هشت تا بود و بیرون امدن از صفحه کار اسانی نبود.
-برین کنار...دیگه! از جون من چی می خواین؟
-ما شاه نداریم.
-خوب چه ربطی به من داره؟
-تو باید پادشاه ما بشی.
-ببین، من الان تدریس دارم. اگه اجازه ندی...

دروءلا با احساس کردن تیزی نیزه های هشت سرباز روی گردنش، حرفش را خورد.
-حالا باید کجا بایستم؟
-اونجا بایست.

دروءلا به ارامی به طرف خانه ای که سرباز به ان اشاره کرده بود، حرکت کرد؛ اما دروءلا یک معلم وظیفه شناس بود و امکان نداشت به این راحتی ها زیر بار برود.
-خداحاف...

قبل از تمام کردن حرفش، محکم به یک شیء سخت که اندازه ی بزرگی هم داشت، برخورد کرد.
-این چیه دیگه؟

دروءلا که حالا سرش داشت گیج می رفت، تلاش کرد دید تارش را بر روی آن موجود متمرکز کند.






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۰ ۲۰:۳۶:۰۱

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۳۸:۴۶ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۶:۵۷
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 153
آفلاین
شب دوم مهر - خوابگاه پسران ریونکلاو

- حالا دیگه قطعا فردا تو همه درسا می ترکونم! دیگه هیچ بوکاتی نمی تونه مانع دانش آموز برتر شدنم بشه...
تام، کل شیشه معجون حلال مشکلات رو با هزار امید و آرزو تا ته سر کشید.


چند روز بعد - تالار عمومی ریونکلاو

- تام! بیا اینجا ببینم! دفتر و کتاباتم بیار.
- باشه باشه... بذار این دست شطرنج جادویی-مجازی رو ببرم، میام.
- تام!

دروئلا که از دست بازیگوشیا و درس نخوندنای تام تو این چند روز حسابی کفری شده بود، به طرف سر تام حمله برد. ولی تام، تام با تجربه ای شده بود. سریع جاخالی داد و دروئلا روی شطرنج جادویی-مجازی فرود اومد. مهره های شطرنج که از این اوضاع زیاد راضی نبودن، با هم متحد شدن و فرمان حمله رو صادر کردن. دروئلا همزمان که مهره های شطرنجو از دست و پا و سر و صورتش جدا می کرد، فریاد زد:
- مگه دستم بهت نرسه تام... مغزتو می شکافم و تک تک بوکاتای توشو با همین دستام در میارم.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴:۲۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰:۵۵ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
همانطور که کراب دنبال مقصر می گشت تا شتکش کند، آلکتو مثل همیشه علاف و بیکار به دیوار تکیه داده بود و آدامس می جوید. ناگهان هکتور از ناکجاآباد ظاهر شد درحالی که ردای آغشته به محتویات بینی، گابریل را به دیوار می مالید، گفت:
- آلکتو، حس نمی کنی با این موهای رنگی رنگیت خوشگل نمی شی که هیچ، زشت ترم می شی؟

چشمان آلکتو با این حرف هکتور گشاد شدند.
- چی گفتی؟ نشندیم بلند تر بگو ملتفت شیم!
- این چه طرز حرف زدنه؟ مثلا ساحره ای. ساحره ها با کمالاتن!
- ینی ما بی کمالاتیم؟ نفس کش! مث اینکه امرو خیلی تنت می خاره؟
- اعصاب مصابم که نداری! همش ملتو به دعوا دعوت می کنی.
- منظور؟

هکتور از فرط هیجان دوز ویبره اش را بیشتر کرد.
- بیا اینو بخور. معجون اعصاب حالتو خوب می کنه.

آلکتو با شک نگاهی به معجون و چشمان مشتاق هکتور انداخت.
- تو می گی اینو بخوریمش؟
هکتور:

آلکتو معجون را گرفت و یک نفس سر کشید.

- بگو... بگو ببینم چه حسی داری!
- حالم خیلی خوبه. اصلا از این بهتر نمی شم.
آلکتو لبخندی به روی هکتور زد و نگاهی به لباس هایش انداخت.
- اینا چیه تنمه؟ یه ساحره با کمالات ردای شیک و برازنده تنش می کنه.
- حق با توئه برو لباسات رو عوض کن. به نظرم سر راهت یه سر به آرایشگاه بزن وضع موهات افتضاحه.


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹:۳۳ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۷:۱۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 119
آفلاین
خلاصه:

هکتور که با پارتی بازی استاد هاگوارتز شده فرصت پیدا کرده که معجوناش رو روی دانش آموزا امتحان کنه. حالا معجونی به نام "حلال مشکلات" اختراع کرده که افراد با نوشیدنش اخلاقایی افراطی دقیقا برعکس شخصیتشون در پیش میگیرن.
حالا گابریل و کراب این معجونو نوشیدن و دارند با مشکلات جدیدشون روبه رو میشن.

* * *


گابریل که محتویات دماغش را به در و دیوار مالیده بود حس عذاب وجدان شدیدی داشت.
البته عذاب وجدان او ناشی از مالیدن آن محتویات دل انگیز به در و دیوار قلعه نبود؛ اتفاقا امیدوار بود که بتواند محتویات بیشتری را به عالم و آدم بمالد.

او باید با فاجعه پاکیزگی قلعه برخوردی قاطع می کرد!

دقایقی بعد

گابریل در قلعه حرکت میکرد و انواع زباله را بر روی زمین می ریخت. در همان هنگام که گابریل مشغول پاکیزگی زدایی خود بود، کراب بی خبر از همه جا پایش را روی پوست موز گذاشت.

شتررررق

کراب با پوست موز زیر پایش تا انتهای راهرو سر خورد و مستقیم با دیوار برخورد کرد. او پس از مدتی گیجی ناشی از ضربه ای که باعث شد قناری های طلایی بالای سرش بچرخند و چهچه بزنند، از جایش برخاست؛ سبیل های چخماقی اش را مرتب کرد و با نگاه های خشمگین اطرافش را جست و جو کرد تا عامل این اتفاق ناجوانمردانه را پیدا کرده و درسی حسابی به او دهد.




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶:۲۲ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۷:۳۹
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 242
آفلاین
در این وضعیت هکتور باید میفهمید که معجونش حلال مشکلات نیست و فقط آن را برعکس میکند...اما هکتور نفهمید! هکتور خوشحال شد!
خوشحال از اینکه معجونش کار میکند!
و برای عرضه کردن معجونش باید به مشکلات تمام مرگخواران و حتی لرد سیاه پایان میداد!

پس گابریل را که انگشت هایش را میلیسید تنها گذاشت و به سوی حل کردن مشکل مرگخوار بعدی رفت.

سالن آرایشگاه


کراب که هیچ مشتری نداشت در حال لاک زدن به ناخن هایش بود که با آمدن نا گهانی هکتور لاک ناخن انگشت کوچیکه ی سمت چپش کمی بیرون زد.
-اه هکتوررر چرا اومدی؟ لاکمو خراب کردی!

هکتور لبخند مصنوعی زد.
-خب دیدم خسته شدی انقدر کار کردی گفتم واسه اینکه صورت قشنگت چروک نشه بهت آب چشمه بدم...میگن صورت آدمو دوبرابر خوشگل تر میکنه میخوری؟

کراب که با حرف های هکتور حسابی خر شده بود آب را از‌دستش گرفت و یک نفس بالا داد.
هکتور منتظر به او نگاه کرد.
-حالت خوبه کراب؟

کراب نگاه مختصری به هکتور انداخت.
- ببین داش مشتی یه مرد همیشه حالش خوبه!
عه چرا ناخونای من رنگین؟
تو رنگشون کردی؟ چطور میتونی انگشت های مردونه‌ی منو رنگ کنی؟

بووم

و مشتی که بلافاصله بعد از این حرف در صورت هکتور فرود آمد.

کراب مردونه؟
کراب داش مشتی؟
کراب کتک زن؟

درسته هکتور هیچوقت از کارش پشیمان نمی شد و حالا نوبت نفر بعدی بود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵:۳۳ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۵:۵۲
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 151
آفلاین
- گابریل اون وایتکسو بذار کنار، خفه کردی ما رو!
- چشم ارباب، الاناست که تموم بشه!
- کی تو دست از این شستشو برمی‌داری ما نفس راحت بکشیم آخه!

این مکالمه، هر روز در خانه ریدل تکرار می‌شد و هر روز هم با " می‌ری یا بکشیمت گب؟ " به پایان می‌رسید. گابریل هم با تی و وایتکسش از خانه به بیرون پرتاب می‌شد و غصه‌دار و تنها جلوی در را تمیز می‌کرد.

همان لحظه که گابریل جلوی در نشسته و موزائیک های اضافی را از جا در می‌آورد، هکتور "یافتم یافتم" گویان از راه رسید و او را دید.

- باز ارباب رو اذیت کردی و انداختنت بیرون؟

گابریل غصه دار "هوم" گفت و موزائیک را بیرون آورد. هکتور هم خواست بی‌توجه از کنارش برود که معجون توی دستش را بالا آورد و لبخند شیطانی‌ای زد. پس سریعا بطری آبی از جیبش در آورد و چند قطره از معجون "حلال مشکل" را تویش ریخت.
- گابریل تشنه‌ت نیست؟ این آب تصفیه شده رو برای تو آوردم!
- مطمئنی تمیزه؟
- شک نکن، پاکِ پاکه!

گابریل خسته‌تر و ناراحت‌تر از آن بود که بتواند فکر کند ویبرهء هکتور هرگز بی‌طمع نیست؛ پس بطری را از هکتور گرفت و بعد از بیست و یه بار وایتکس ریختن روی دهانه‌اش، آب را نوشید.

هکتور با انتظار به گابریل نگاه کرد... او به دانسته‌های نداشته‌اش اطمینان داشت.
- خب گبی، چه تغییری توی خودت حس می‌کنی؟

گابریل گیج و متعجب به هکتور نگاه کرد.
- تغییر؟
- آره!
- وایسا الان بهت می‌گم...

گابریل این را گفت و با لبخند دستش را توی دماغش فرو برد و بعد هم کاملا خونسرد دستش را به ردای هکتور مالید.
- خب... می‌گفتی؟ چی شده؟


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴:۱۰ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۷:۱۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 119
آفلاین
_کریس بدو دیگه، سه روزه داری آماده میشی، ارباب می خوان زودتر شهیدت کنند!

لیسا در حالی که لیوان آبی در دست داشت منتظر کریسی بود که سعی داشت بند کفشش را ببندد.

_ما خود اربابیم. آن دغل بی دماغان که میبینی کچلانند گرد اربابی.
_به من گفتن این لیوان آب رو بهت بدم که تشنه دار فانی رو وداع نکنی.
_
_باشه اصلا به جهنم، همون بهتر تشنه از دنیا بری...چشماشو قرمز میکنه عین ارباب با اون قیافه کریسیش! به امید مرلین دیگه نمیبینمت و تا ابد باهات قهر می مونم.

لیسا فاتحه ای نثار کریس کرد و از او دور شد.

کارزار دوئل

_ما آماده ایم. امروز ارباب واقعی مشخص خواهد شد.
_مار در آستین پرورده بودیم ریس! آوادا...

بوووووم

کریس به درجه رفیع شهادت در سوژه نائل شد. البته نه بر اثر طلسم لردسیاه...
شهادت او آسمانی بود، بسیار آسمانی!

_آخه شهاب سنگم باید الان افتادن بشه؟!
_چه جوون خوبی بود. چه سعادتی رو برای مرگ توسط ارباب از دست داد. بخاطر یه شهاب سنگ له شد!

مرگخواران بسیار ناراحت بودند اما نه از مرگ کریس.
ناراحتی آنها فراتر از درد و رنج های عادی بود!

_این همه تخمه خرید کردن شدم که صحنه های زجر کریس رو زیر طلسم های ارباب دیدن کنم. خشک کردن بشی شانس.

و مرگخواران که انتظار داشتنید جان کندن کریس را زیر طلسم های لرد سیاه تماشا کنند حالا تخمه آفتابگردان و پاپ کرن در دست ناامیدانه سر کارشان بر می گشتند.

_من زنده ام...وزیرتون زنده هست!

کریس با برخورد شهاب سنگ روی سرش عاقل شده بود. او دیگر متوهم نبود که لرد سیاه است. اما لرد سیاه به هرحال قصد کشتن او را داشت.
_چه خوب شد زنده ای ریس... مرگت به هیچکداممان نچسبید. آوادا...

بوووم

زمین ترک برداشت و کریس توسط زمین بلعیده شد!

_اگر امروز گذاشتن ما یه ریس بکشیم!

صدای کریس از درون زمین می آمد.
_ارباب کرم های خاکی بهتون سلام رسوندن و عرض خسته نباشید کردن.
_دیگه این بالا نبینیمت ریس!

دفتر هکتور

_یافتم...یافتم.

هکتو یافته بود! دنیای جادوگری از این حجم از اختراعات هکتور در تاسف و تاثر بود.

_اختراع جدید هکولی معجونی نیست جز..."حلال مشکلات"! فقط باید امتحانش کنم.

گویا هکتور تا قیامتی بر پا نمی کرد دست بردار نبود.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۲ ۱۶:۱۳:۳۶
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۲ ۱۶:۱۴:۴۰



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹:۵۰ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو

آبرفورث دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹:۱۶ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۴۶:۲۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 36
آفلاین
-کریس دلت کروشیو میخواهد؟

-کریس کدوم تسترالیه؟ما ارباب ولدمورت هستیم.

-کریس من رو مسخره میکنی؟نکنه دلت میخواهد اوداکداورا نصیبت کنیم؟

-اول اینکه ما کریس نیستیم.دوم اینکه از جای ما بلند شو.

سو آرام در گوش هکتور گفت:چی کارش کردی؟

هکتور هم آرام گفت:یه معجون فک کنم توهم زا به خوردش دادم.

در همان حال کریسی که ولدمورت شده بود داد زد:سر ما داد میزنی نکند دلت میخواهد همین الان باهات یه دوئل حسابی کنیم؟

ولدمورت داد زد:بعله دلم میخواهد با تو یه دوئل حسابی کنم که ببینم چیکار میخواهی کنی

کریس گفت:بیا تا اوراکداورایی نصیبت کنم.

و سر آنجام آنها داشتند برای دوئل آماده میشدند.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۱ ۱:۰۸:۰۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.