هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
#88

ریونا بونز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۴ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۴
از کتابخونه هافل! :)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 156
آفلاین
از اون طرف دانگ سعی میکرد هافلی های بیشتری را با خود همراه کند.


و البوس هم رفته بود تا وسایل لازم را از تالار هافل بیاورد و دیگر اعضا را خبر کند.


رز و ریونا و الادورا نیز از راه رسیدند و وقتی در مورد ماجرا شنیدند بسی کنجکاو شدند .


رز : یعنی واقعا ما هم گروه تشکیل بدیم و بریم دنبالشون ؟؟


ریونا : اررررره بنظرم خیلی هیجان انگیزه !!

سارا : اما این تقلیده ها !!


رز : راست میگی ولی خیلی هیجان انگیزه !!


الا : وای خیلی وقت بود کار هیجان انگیز نکرده بودم !!


رز : تازه سارا ، ما نباید کم بیاریم و بذاریم هافلپاف عقب بمونه تو خودت همیشه می گفتی !!!


ناگهان از دور جمعیت اسلیتیرینی ها نزدیک شدند دراکو بنظر اخم کرده بود !!


دانگ : آخ آخ ببین اینا هم اومدن اونوقت ما نریم ؟؟


الا : واااای بریم دیگه من دلم کار مهیج میخواد !!


البوس هم با کوله باری از لوازم نفس نفس زنان از راه رسید . هر جور بود بچه های هافل سارا رو متقاید کردند و به سمت جنگل ممنوعه حرکت کردند .


نسیم ملایمی می وزید و بر صورت ماجراجویان جوان می خورد .


ریونی ها که حسابی جلو افتاده بودند و غافل از اینکه همه هاگوارتز قصد دارند دنبالشون بیان .


only Hufflepuff




پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۸:۴۸ سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
#87

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
بابا ویولت من منظورم کتابخونه ی تالارمون بود نه هاگوارتز.
وگرنه کتابخونه ی هاگوارتز که بی شما ریونی ها صفا نداره آبجی.کلا هاگوارتز بی شما صفا نداره.
__________________________________________________
هافلپافی ها بیرون می ریزند.
دانگ فریاد می زند:
آهای نفس کش.ملت هافل بریزه بیرون.
آلبوس گفت:
چه خبره؟چی شده؟
دانگ:
می خوایم بریم جنگل ممنوعه.
هافلی ها فریادی از تعجب سر دادند:
چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟
سارا گفت:
چی داری می گی؟این میشه تقلیدا!
دانگ:
تقلید؟تقلید کجا بود؟مگه من اصن از تو چیزی شنیدم؟نه می خوام بدونم چیزی شنیدم؟
سارا با دهانی باز به اون نگاه می کند و زیر لب می گوید:عجب مارمولکی!
دانگ:
چیزی گفتی؟
-نه نه.
-خوبه.پس برید وسایلاتونو جمع کنید.می خوایم بریم یه چیزی کشف کنیم!
__________________________________________________
تالار اسلیتیرین:
-مطمئنی دارکو؟
-آره آنتونین خودم شنیدم.
لوسیوس :
ینی چیو می خوان کشف کنن؟
دراکو:
نمی دونم پاپا.
آیلین:
بهتره به ارباب خبر بدیم.
لوسیوس:
آخه برا چی اربابو داخل این مسائل کودکانه بکنیم؟ارباب کلی کارای مهم تر دارن.این جور که معلومه داره رقابتی توی هاگ شکل می گیره و تنها گروهی که از این موضوع خبر نداره گریفیندوره.چه بهتر.دراکو تو نباید به گریفیندوری ها چیزی بگی.فهمیدی دراکو؟دراکو؟دراکو کجا رفتی؟


و اینگونه بود که این پسر دهن لق رفت تا پز سفرشان را به گریفیندوری ها بدهد و آن ها را نیز قاتی معرکه بنماید.



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱:۵۷ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
#86

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
سارا همونطور که خوشال و شادون خندون و فیلان، می‌دویید بره سمت کتابخونه، با مغز رف تو شیکم ِ دانگ که دم ِ در، داشت واسه خودش زنجیر تاب می‌داد:
- سام‌علک آبجی. کوجا با این عجله حالا؟!

سارا که همچنان عجله داشت بره پیش رز و می‌دونست هر لحظه تأخیر به افزایش های رز و خرابی کتابخانه، هاگوارتز، دریاچه، جنگل، کوه، کدوم کوه؟ همون کوهی که دلبر.. :hungry1: هممم؟ چیزه ینی.. عجله داشت خلاصه، جواب داد:
- دارم می‌رم پیش رز. ریونیا که تو کتابخونه نباشن، آدم آرامش داره!

دانگ یه مهارت انکارناپذیر داشت برای بو کشیدن لحظاتی که می‌شد به پولدار شدن منجر شه!
- ریونی‌ها کجان مَعه؟!

سارا شونه‌شو انداخت بالا:
- نمی‌دونم. رفتن تو جنگل پی ِ چیزی!

و دانگ به دو نکته پی بُرد:
1- چیزی که کل ریون رو بکشه توی جنگل، چیز کم ارزشی نیست قطعاً!
2- برای این که از یه "گروه" جلو بیفته، به یه "گروه" احتیاجه!

و عربده‌ای کشید چونان که ویبره‌ی رز در برابر لرزه‌ی هاگوارتز هیچ بود:
- هافلیـــــــــــــــــا!! بریزین بیـــــــــــرووون!!

خب.. دانگ که هیچوخ ریونی نبود که حالا بخواد به ذهنش برسه با این عربده، شاخک‌های اسلیترینی‌های خارج از بازی، حساس شدن که سهله.. دیه باس باشن که نفهمن یه رقابتی داره شکل می‌گیره دیه!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
#85

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
گروه اکتشافی به راه افتاد.
وسط راه سارا را دیدند.
سارا گفت:
بچه ها کجا میرید؟
فلور:
سفر اکتشافاتی.
سارا با اخمی ساختگی می گوید:
بدون من؟
فلور که متوجه ساختگی بودن اخم سارا نشده بود سرش را به زیر انداخت و در حالی که با انگشت های ظریفش بازی می کرد گفت:
خوب...چیزه...ببخشید
سارا در حالی که سر فلور را با انگشتان ظریف و زیبایش بالا می آورد گفت:
شوخی کردم بابا.خوش بگذره.
بعد بوسه ای به گونه ی فلور زد.لینی گفت:
خوب سارا تو هم بیا.بچه های ریون همشون با تو جورن.
ونوگ گفت:
آره بیا خوشحال می شیم.
سارا با لحن سرزنده ی همیشگی اش گفت:
بابا محبتتون تو حلقم!نه ممنون بچه ها.من و رز باید به کار کتابخونه ی تالارمون برسیم.
بچه های راونکلاو از سارا خداحافظی کردند و به راه افتادند.
از کلبه ی هاگرید گذشتند و به سمت جنگل رفتند.هنوز وارد جنگل نشده بودند که مرلین گفت:
از کنار من جم نخورید.جنگل خطرناکه.
بچه ها با قیافه ای عبوس به مرلین نگاه کردند....



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۲
#84

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
گودریک که سوار بر تخته پاره ای بود، به سمت بلندترین نقطه ی تالار گریفیندور پارو میزد .
مک گونگال و چند نفر دیگر از گریفیندوری ها ، برای جان سالم به در بردن از غرق شدن در طوفان اشک هری سوار کاناپه ای شناور شده بودند و در با تلاطم اشک ها متلاطم بودند .

- گودریک ، دستت رو بده من تا در امان باشی ، سوار این کاناپه شو تا جان سالم به در ببری

- نه مک گونگال ، من به بالای آن کوه (همون نقطه بلنده) خواهم رفت و در آنجا جان سالم به در خواهم برد ، من گریفیندوری هستم، من گودریک گریفیندور هستم ، من شجاعم ، من دلیرم ، من آماده ی نبرد با هر چیزی هستم ، من خوبم ، من هورام ، هورا هورا

درست در همین لحظه که گودریک شرح شجاعتش را میداد موجی از اُشوک (جمع غیر مکسر اشک) از سویی آمد و گودریک را برد . و اینگونه بود که بیدل فرمود : گودریک با شیجان نشست ، خاندان تالارش گم شد .

مک گونگال با دیدن این صحنه اختیار از کف برید و عناد خویش را ول کردنی و فریاد زدی :

- هـــــــــــری پــــــــــاتـــــــــر، بـــــــــــس کــــــــــــن

هری با شنیدن فریاد پرفسور مکگونگال متوجه وخامت و ضخامت اوضاع گشت و سریع با زیر آبی 20 امتیازی خود را در سوراخی چپاند و از نظرها پنهان گشت .
مک گونگال هم به سمت درپوش سوراخ کف تالار رفت و آن را کشید تا اشکهای هری را محترمانه به سمت راه و فاضلاب هاگوارتز راهنمایی کند .

تالار راونکلاو

فلور برای از پشت پنجره ی برج راونکلاو نگاهی به جنگل ممنوعه ای انداخت که در این وقت از شبانه روز و در این شب از سال و در این تایم از اعصار بیش از پیش رعب آور و وحشتناک جلوه مینمود. درخت های سر به فلک کشیده اش ، ریشه های بزرگ گیاهانش و صد البته جانوارنی که در که این جنگ بودند خوف مخوفی را به خفت کنان به فلور منتقل کردند .

- فلور دخترم ، ما حاضریم .


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲
#83

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
سوژه ی جدید:

- دخترم، چیکار داری میکنی؟

مرلین از حواس پرتی فلور استفاده کرده بود و هنگامی که فلور مشغول نگاه کردن به ماه از پنجره ی تالار ریونکلاو بود، کنارش نشسته بود و او را تحت نظر داشت. مرلین مدتی منتظر شده بود تا فلور متوجه او شود، ولی حالت خلسه مانند فلور اجازه ی اینکار رو به او نداد و به همین دلیل مرلین او را صدا زد.
- اوه، ببخشید مرلین جان، ندیدمت. از کی اینجایی؟

- اونقدری که میدونم از وقتی ماه در اومده اینجا نشستی و از جات تکون نخوردی!

- مرلین، تو هم ریونی هستی و مطمئنم از بقیه هم شنیدی که چه اتفاقایی واسم افتاده، ولی میخوام فراموشش کنم، سعی دارم یه سرگرمی جدید واسه خودم دست و پا کنم ولی نمیدونم چیکار کنم. نظری نداری؟

مرلین نگاهی به ماه انداخت و حرف هایی که از بقیه در مورد فلور شنیده بود را به یاد آورد، میدانست چه چیز میتواند او را خوشحال کند، پس لبخندی زد و گفت:
- نظرت در مورد یه اکتشاف چیه دخترک دوست داشتنی من؟

- چه اکتشافی؟

- اینکه بریم توی جنگل ممنوع و اون سنگی که اون کله زخمی بوقی اونو اونجا انداخته رو پیدا کنیم.

خوشحالی در چشمان فلور نقش بست در حالی که از خوشحالی نمیدانست چه کند، صورت مرلین را بوسید ( توسط سانسورچی، سانسور شد! ) و دوان دوان به پیش بقیه ی دختران ریون رفت تا با آنها نیز هماهنگ کند و با هم به سفر اکتشافی بروند.
- بچه ها، زود باشین جمع کنین میخوایم بریم اکتشاف!

- وای! حالا من چی بپوشم؟ : :vay:

بقیه ی دختران ریون به قیافه ی آماندا خیره ماندند و بعد از نیم ساعت، آماندا معنی نگاه آن ها را فهمید و گفت:
- شوخی کردم باو!

- پس حاضر شین بریم. مرلین! تو هم اون چند تا پسر بوقی بگو که حاضر بشن که بریم.

همان زمان، تالار گریفیندور:

- من سنگم رو میخوام! سنگ زندگی مجددم رو میخوام!

اعضای گریفیندور در حالیکه سعی داشتند تعادل خود را بر بالای مبل ها حفظ کنند و در دریاچه ای که از اشک های هری درست شده بود نیفتند، با ایما و اشاره تصمیم گرفتند برای نجات وضعیت تالار سنگ زندگی مجدد را برای هری پیدا کنند.



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۴:۱۳ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲
#82

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۱۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5862
آفلاین
(پست پایانی)

مرگخواران وارد اتاق جیمز شدند.سر تا سر اتاق به رنگ صورتی رنگ آمیزی شده بود.روی یکی از دیوار تصویری از یک اقیانوس آبی رنگ به چشم میخورد که نهنگی بسیار خشمگین در حال شنا بود.روی دیوار دیگر تصویری دو نفره از جیمز و موجود پشمالویی با موهای آبی بود.

-اون باید تدی باشه!

الادورا عکس را از روی دیوار برداشت و بعد از لبخندی شرورانه به داخل شومینه پرتاب کرد.نهنگ روی دیوار خشمگین تر به نظر میرسید!
مرگخواران به جستجو ادامه دادند.

-نیست نیست نیست.توی کمدش هم نبود.توی کشوها رو هم گشتم.این صندوقم خالی کردم.زیر تختخوابشم نبود.پس کجاس؟:vay:

درست در لحظه ای که مرگخواران ناامید تصمیم به ترک اتاق گرفتند توجه الادورا به جسم صورتی رنگی جلب شد.
-حالا که پیداش نکردیم.این یویوشو منهدم کنم که وقتی بیدار شد کلی خوشحال بشه. .

الادورا یویوی جیمز را روی زمین انداخت و با پایش ضربه محکمی به آن زد.یویو نصف شد و شیء براقی از داخل آن به بیرون پرتاب شد.آنتونین لبخندی زد و آن را برداشت.
-جام آتش!پیداش کردیم.این وروجک با طلسم کوچک کننده توی یویو جاسازیش کرده بود.مرگخواران...پیش به سوی خانه ریدل!


چند ساعت بعد...خانه ریدل:


شفادهنده مخصوص سرگرم معاینه لرد بود.لرد سیاه هر سه جام آتش را کنار تختخوابش چیده بود.دافنه بطرف جام سوم خیز برداشت.
-به نام عقاب، جاممو پس بدیــــــــــــن!شصخا اینو ازتون درخواست میکنم.

چهار مرگخوار دست و پای دافنه را گرفتند.لینی به تختخواب لرد نزدیک شد.
-خب؟نتیجه معاینه چیه؟ارباب خوب شدن؟

شفادهنده که تعدادی از اعضای داخلیش را در اتاق تسترال ها جا گذاشته بود، با تاسف سرش را تکان داد.
-متاسفم.اصلا بهتر نشدن!

مورفین به عنوان تنها کسی که جرات داشت دست ارباب را بگیرد، این حرکت خطرناک را انجام داد.
-آخه دایی ژون شی شده؟همه ژاما رو که برات آوردیم.شی میخوای؟شرا خوب نمیشی؟

لرد سیاه با افسردگی به بلا اشاره کرد.
-اون...اون...کچل شده...مثل ما شده.کسی نباید شکل ما باشه.ما تکیم.منحصر به فردیم.الان هر کاری میکنه موهاش دوباره در نمیاد.طلسما روش اثر نمیکنن.ما باید تنها کچل اینجا باشیم!

مرگخواران به بلا خیره شدند.عده ای فکر میکردند که بازگشت سلامتی ارباب، ارزش از دست دادن یک مرگخوار را دارد...و عده ای دیگر به این فکر میکردند که چطور ارباب را راضی به شروع معالجات روانی کنند!ظاهرا بیماری حسادت لرد سیاه، ریشه در روح انحصار طلب او داشت.


پایان


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۰:۰۷ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۲
#81

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- خب... چیزای با ارزششو کجا قایم میکرد؟

پرسی یه نگاه به کراب انداخت و در حالی که به عواقب حرفش فکر میکرد گفت:

- سوروس کلا چیز باارزشی نداشت آخه. یه عکس از خودش با لی لی داشت، همه ش تو جیب رداش بود. اخیرا یه چیزیم داشت همه ش به خودش وصل کرده بود. چیز دیگه ای یادم نیست داشته باشه.

بالای سر کراب یه ابر مواج به وجود اومد که توش کله ی آیلین حین گفتن جمله ی " با یه طلسم به خودش چسبوند" دیده میشد.

- همون همون. اون چیزه که به خودش وصل کرده بود کجاس؟

پرسی سرش رو خاروند.

- والا من که دو روزه نیستم اینجا. رفته بودم پی درست کردن یویو. سرم رفته بود بس که جیغ کشیده بود این بچه. اصن کجاس؟ فکر کنم بیشتر اطلاع داشته باشه.

کراب یه نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی دید کاری نمیتونه بکنه و جیمز هم اونجا نیست، تصمیم گرفت یه تلاشی بکنه و به همین منظور پرید روی سر پرسی و شروع کرد به مشت زدن.

طبقه ی بالا

- عمرا بذارم برین تو این اتاق. محاله. این اتاق الان اتاق منه. این اتاق، اتاق جوونیای بابام بوده! این اتاق شاهد چه حرفایی بین بابام و داییم که نبوده

جیمز جلوی در وایساده بود و دستاشو از دو طرف باز کرده بود و جیغ می کشید.

- جیمز، مگه تو پسر نیستی؟ پسر که جیغ نمیزنه، فریاد میکشه. برو اونور باریکلا!

آنتونین در حالی که سعی میکرد جیمز رو کنار بزنه چوبدستی شو بالا برد.

- برو اونور کاری ندارم باور کن. تمام مدت ارباب همه حرفای بابات و داییت رو می شنید از اون بابای آنتنت.

- امکان نداره برم اونور، اگه میخوای بری تو اول باید از روی بدن من رد شی

چند دقیقه بعد

جیمز بیهوش کنار در افتاده بود. زبونش از دهنش بیرون زده بود و چشماش به شکل دو ضربدر وسط صورتش نمایان بود.

- الادورا یعنی میگی نباید پامو میذاشتم رو شکمش؟

الادورا مچ دست جیمز رو ول کرد.

- نبضش که میزنه اما به زور. فکر کنم دنده ش شکسته و رفته تو قلبش. ولی به هوش میاد. اگه اینم مثل باباش باشه و این مرحله ی اول، 7 مرحله ی دیگه هم نمی میره. بریم تو اتاق تا به هوش نیومده.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۹:۴۶ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲
#80

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
لینی با آخرین کروشیوی بلا روی زمین پرتاب شد.
- ارباب این ناعادلانست. این چه دستوریه. شما گفتین هم دیگه رو کروشیو کنید، ولی کروشیو های بلا قوی تره. همش من کتک خوردم.

لرد به لینی نگاهی کرد.
-به چه جراتی به دستور ارباب اعتراض میکنی لینی؟ ارباب حوصلش سر رفته . کتک خوره شما جالب تره. درضمن بلا جز از ارباب تا به حال از کسی کروشیو نخورده. این طبیعیه. ولی خب ، ما میخوایم یه بار دیگه عدالتمون رو نشون بدیم. بلا همین الان موهاتو از روی سرت محو کن.

بلاتریکس بلافاصله دستی به موهایش کشید. جرات نداشت اعتراضی کند.
- امم...ارباب..یعنی ..امم..:worry:
- چی؟ نکنه اعتراضی داری بلا ؟ما میخوایم به زیبایی هات بیافزاییم. به نظرت بدون مو بودن اشکالی داره؟

بلاتریکس ناچارانه در حالی که جرات نداشت دیگر حرفی بزند، در یک حرکت موهایش را محو کرد. نجینی که انگار صحنه جالبی دیده باشد، خودش را از روی گردن لرد بالا کشید تا بهتر بتواند ببیند. بلا با انزجار نوک انگشتانش را به سرش زد.
- ارباب حالا میتونم موهامو برگردونم؟

لرد لبخند سردی زد.
-نه بلا. اینطوری جالب ترین. تا عصر همین شکلی بمونید تا یه ایده ی جالب و خلاقانه ی دیگه به ذهن ما خطور کنه.

لینی:

محفل ققنوس:

کراب سعی کرد قبل از آنکه از روش آخر استفاده کند و هیکلش را روی سر پرسی بیاندازد، یک بار دیگر با اخرین درجه ی ملایمت خواسته اش را بیان کند.
- پرسی! بهت میگم اتاق سوروس کجاست؟

پرسی خونسردانه پایش را روی پای دیگرش انداخت.
- - کراب، چرا نمیفهمی ؟ تو اون خانه ریدل چی به خورد شما میدن ؟ از بس گوشت تسترال خوردی اینطوری شدی. کاملا میفهمم. چند بار بهت بگم، سوروس که اصلا اتاق نداشت . اینجا همش در سلطه ی منه. سوروس هم تو یه کارتنی اون گوشه موشه ها میخوابید. هروقت من غیبم میزد سوروس میرفت تو اتاق من و روی تختی قشنگمو چرب و چیلی میکرد.


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
#79

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۱۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5862
آفلاین
خانه ریدل:

لردولدمورت:
لردولدمورت:
لردولدمورت:
و باز هم لرد ولدمورت:چوب دستی نداریم...الان نداریم!ولی اگه فردا داشته باشیم چیکار میخوایین بکنین؟کجا میتونین فرار کنین از خشم ارباب؟

بلاتریکس و لینی به هم نگاه کردند.حق با لرد بود.بلاتریکس جلوتر رفت.
-ارباب کمی که فکر کردیم دیدیم شما درست میفرمایین.حالا چه جادویی میل دارین براتون انجام بدیم.:pretty:

لرد کمی فکر کرد.
-فعلا از دستتون عصبانیم.همدیگه رو کروشیو کنین!


محفل ققنوس:

ملت مرگخوار با فرمان حمله کراب ـ که مشخص نبود طبق دستور چه کسی فرماندهی عملیات را برعهده گرفته ـ به اتاقهای محفلیان ریختند و شروع به کشتن کردند.فرمانده کراب در کنار پرسی و جیمز ایستاده بود و دو چوب دستی در دست داشت.یکی را بطرف پیشانی پرسی گرفته بود و دومی را بطرف یویوی تازه تعمیر شده جیمز.
-از جاتون تکون بخورین کشتم ها!گفته باشم.من شوخی سرم نمیشه.

ایوان روزیه که داوطلبانه جستجوی آشپزخانه رابه عهده گرفته بود در یخچال را باز کرد.
-آه...همین؟این همه آدم و فقط یک بال مرغ و دو تا تربچه و یک شاخه جعفری؟اینکه چرا محفلیا اینقدر لاغرن کاملا قابل درکه ولی اینکه چرا مالی همچنان هم سایز هیپوگریفه کمی مشکوکه!

صدای رز از دور دستها به گوش رسید.
-مرلینگاهم گشتم.جام آتش اینجا هم نبود.به جاش چند بسته چیز پیدا کردم.من نمیفهمم مورفین چطور موفق شده نصف اجناسشو تو مرلینگاه اینا مخفی کنه! وینسنت، از پرسی بپرس اتاق سوروس کدومه.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.