هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲:۰۴ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷
#61

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۸:۴۵ دوشنبه ۴ مهر ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6772
آفلاین
خرت...خرت...خرت...خرت...

همانطور که انتظار می رفت یکی از مرگخواران ریونکلاوی معترض شد!
-کیه داره خرت خرت می کنه؟ این جا به عنوان مغزهای متفکر ارتش سیاه، تمرکز کردیم داریم فکر می کنیم ها. روشنه؟

لایتینا ضمن گفتن این جمله با پایش لینی را کمی از حلقه مغزهای متفکر دور کرد.
-این یکی تزئینیه البته...خیلی فکر نمی کنه.


خرت...خرت...خرت...خرت...


طاقت ریونی ها طاق شد و به سمت صدا برگشتند.

-
-رودولف؟
-چیکار کردی؟
-اون چیه تو دستت؟

رودولف که انگار تا آن لحظه نمی دانست چه چیزی در دست دارد نگاهی به دستش انداخت.
-اره خون آلود؟

-نه نه...اون یکی...

برای رودولف کمی سخت بود که دست دیگرش را پیدا کند. ولی با قدرت اراده و تمرکز بر این سختی غلبه کرد و دست دیگرش را هم یافت.
-آهان...این...دسته!

ریونی متعجب، به نکته مهمی اشاره کرد.
-ولی دست تو نیست...از کجا بریدیش؟

-از ارباب خب...یه بار فرمودن "رودولف...برو پی کارت. ما دستمون سنگینه ها"...الان این جمله یادم افتاد. گفتم خوب نیست دستشون سنگینی کنه و ایشون رو از این بار اضافه رهانیدم. این دسته رو هم می برم اتاقم گاهی باهاش پشتمو بخارونم! به درد می خوره...

بلا در آخرین لحظه یقه رودولف را که داشت به سمت اتاقش رهسپار می شد گرفت!
-اون دست سریع بر می گرده سر جاش رودولف...نصبش کن!

نصب دست برای رودولفی که دست را از دست تشخیص نمی داد کار ساده ای نبود.




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱:۰۸ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷
#60

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 347
آفلاین
- نوشابه کره‌ای لیمویی!
- چی چی؟

ملت مرگخوار به سمت کراب برگشتن که این پیشنهادو داده بود. کراب چندبار پشت هم پلک زد تا ریمیل‌های بهترین مارک و مژه‌های مصنوعی‌ای درازشو به رخ بقیه بکشه. بعد صداشو نازک کرد و شیشه‌ای حاوه مایعی سبز را که در دستش بود را بالاگرفت و گفت:
- نوشابه‌ی کره‌ای لیمویی، پوست رو شفاف میکنه و به اون تازگی میبخشه. من از وقتی از این نوشیدنی استفاده میکنم، پوستی جوانتر و سالم تر از همیشه پیدا کردم.

بلاتریکس:

- نمیخوای اربابمون پوستشون شفافتر داشته باشه؟ چیز... من برم رژمو تجدید کنم.

کراب با دیدن نگاه و میزان ابر سیاهی که بالای سرش بود، این رو گفت و دوان دوان از جلوی چشم بلاتریکس گم شد.

- یکی مارو از این وضعیت نجات بده.

لرد هرچی تلاش کرد زبونشو بچرخونه نتونست. اما سنگینی جدیدی روی بدنش حس کرد. سنگینی‌ای که همینطور خزید و خودشو به سر لرد رسوند.

- پاپامو خوب کنین... فسسسس. فقط همدیگه رو نگاه میکنن.

نجینی این رو گفت و بالای سر لرد چمربه زد.
لرد میخواست احساساتی بشه، میخواست به تک دخترش ابراز عشق سیاه بکنه، اما این کار رو هم نمیتونست انجام بده. پس توی ذهنش هکتور رو به عنوان شام اضافی و هدیه کنار گذاشت.

- داره گشنمم میشه.

قطعا این جمله‌ی نجینی برای مرگخوارا تهدید مهمی به حساب میومد. پس تصمیم گرفتن راهی برای خوب کردن لرد پیدا کنن.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۰ ۱:۱۸:۵۳

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
#59

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۵۶:۰۷ یکشنبه ۳ مهر ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
شاید حتی یه نفر، در مورد نارضایتی لرد سیاه شک داشت، اما هیچکس در مورد عصبانیت بلاتریکس شک نداشت!
-هم شلنگ دهنی کردی تو دماغ ارباب، هم سوپ رو خوردی... هم با دهن پیازی فوت کردی تو دماغ ارباب؟...هوم؟...رودولف؟...هی!.. من که هنوز نزدم!...چت شد؟!

حق با بلاتریکس بود. قبل از این که حتی انگشتش هم به رودولف بخوره، رودولف قرمز شد... بنفش شد... کبود شد... سیاه شد و دود از تمام منابع خروجی اش بیرون زد.

-رودولف؟
-سوختــــــــــــــــــــــم!

در کسری از ثانیه نگاه همه از رودولفی که دور اتاق "سوختم" گویان می دوید، به هکتوری که سعی داشت داخل شیشه مرکب روی میز قایم بشه، دوخته شد.
هکتور که موفق شده بود یک پاش رو تو شیشه مرکب جا بده و مشغول کلنجار با پای دیگه ش بود، متوجه نگاه های مرگخوارا میشه و سعی میکنه طبیعی جلوه کنه!
-هی... شمام میخواین بیاین شنا؟
-
-نمیخواین بیاین شنا؟
-
-حیفه ها! میگن این شیشه مرکب مال سالازار بوده! مشقاش رو با این مرکب... بابا اونجوری نیگا نکنین! سوپ فلافل بود دیگه! سوپ فلا...فل...هی...

با فرو شدن هکتور تو شیشه مرکب توسط بلاتریکس و بسته شدن سر شیشه توسط لینی، ملت مرگخوار تصمیم میگیرن تا این بار غذایی درخور و شایسته اربابشون درست کنن... اما گویا همه هم راغب به این کار به نظر نمی رسیدن!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
#58

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
رودولف در شلنگی که سر دیگرش در دماغ لرد بود، دمید!
مرگخواران با نگاهی نگران صحنه را به نظاره نشسته بوده و امیدوار بودند که اتفاق خاصی رخ ندهد!

بعد گذشت چند ثانیه که رودولف چندین بار در لوله دمید، مرگخواران اما دیگر آن امیدواری سابق را نداشتند!
_میگم...به نظرتون طبیعی هست صورت ارباب باد کرده؟
_طبیعی که...میدونید؟ ارباب از ابتدا هم یه جادوگر طبیعی نبودن!
_پیس پیس...میگم...ارباب نشنون، ولی من توقع داشتم که لرد در حالی که صورتش باد میشه، بلاخره دماغش بزنه بیرون!
_دارین در مورد ارباب حرف میزنید؟

سه مرگخوار مذکور با دیدن سایه بلاتریکس بالای سرشان با آن موهای وزوزی و البته صدای او که آنها را مورد خطاب قرار داده بود، سکته خفیفی زدند...
_اوا...چیزه...اره بلاتریکس...داشتیم میگفتیم ارباب چیز...چقدر ارباب بهشون میاد که صورتشون باد کرده!

بلاتریکس به جوانی سه مرگخوار رحم کرد و تنها به فرستادن سه طلسم شکنجه به سمت آنها اکتفا کرد!
او سپس چرخید و رو به رودولف گفت:
_بسه دیگه...فک کنم ارباب سیر شدن!

رودولف در حالی که عرق کرده بود، بلاخره سر شلنگ را از دهانش در آورد و نفس نفس زنان گفت:
_هوف...باشه...خسته شدم...فقط امیدوارم ارباب هوا دوست داشته باشن و سیرشون کرده باشه!
_هوا؟
_آره دیگه!
_رودولف هوا؟ باید سوپ فلافل رو میفرستادی تو دماغ مبارکشون...فوت خالی کردی؟
_کدوم سوپ؟چجوری؟ وقتی حرف زدم قورتش دادم دیگه...سوپی نیست!
_میگم رودولف...جدای از این قضیه...دیشب احیانا با شامت پیاز نخوردی؟
_چرا اتفاقا...مگه میشه غذا بی پیاز؟

حتی با اینکه لرد هیچ واکنشی نشان نداد و نمیتوانست اصولا نشان دهند، مرگخواران بر این امر واقف بودند که اربابشان به هیچ وجه از وضیعت و اتفاقات پیش آمده راضی نیست!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
#57

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
- شلنگ دهنی می‌کنی تو دماغ ارباب؟

ناگهان صحنه آهسته می‌شه و حجم زیادی از اتفاقات شروع به رخ دادن می‌کنه. لیسا کفششو در میاره و در حالی که از شدت دقت زبونش از دهنش بیرون زده بود، اونو به سمت شلنگ پرتاب می‌کنه. از طرفی لایتینا از هدفونش بعنوان بومرنگ استفاده می‌کنه و در نهایت طلسم بلاتریکس از انتهای چوبدستیش به سمت شلنگ شلیک می‌شه. هدف هر سه چیزی نبود جز کنار زدن شلنگی که با آب دهن رودولف آغشته شده بود، از دهان لرد!

صحنه از حالت آهسته بودن خارج می‌شه و به سبب نشونه‌گیری نه چندان دقیق حاضرین، پاشنه‌ی کفش لیسا با دماغ لرد، هدفون لایتینا به سر مبارک ایشان و طلسم بلاتریکس به قلب لرد برخورد می‌کنه و موجب معلق شدنش در هوا می‌شه.

- اینا... اینا ما رو زدن! ما مورد حمله قرار گرفتیم و در هوا به نمایش گذاشته شدیم!

مرگخوارا با دیدن شاهکار رخ داده شوکه می‌شن.
- خاک عالم زوپس بر سرمون شد که!

بلاتریکس به سرعت طلسمشو خنثی می‌کنه تا لرد سرجاش برگرده.
مرگخوارا با وحشت ابتدا دقایقی با درنگ نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن و بعد که حمله‌ای از جانب لرد نمی‌بینن به سرعت به سمتش هجوم می‌برن و مجددا علائم حیاتیشو چک می‌کنن.
- روونا رو شکر، هنوز ارباب با ما هستن!
- البته که هستیم ابلها! ولی چه هستنی؟ ما رو می‌زنین؟ چطور تونستین؟ اگه همه‌تونو تبدیل به کیسه بوکس خودمون نکردیم!

رودولف به آرومی سیخونکی به لرد می‌زنه و بعد از اطمینان از اینکه خطری تهدیدش نمی‌کنه، دوباره شلنگو برمی‌داره تا توی دماغ لرد قرار بده.
- وقتی مانع کار متخصص می‌شین همین می‌شه دیگه! حالام عقب وایسین بذارین من کارمو بکنم!

در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی مرگخوارا، رودولف برای بار دوم شلنگو تو دماغ لرد می‌کنه. ولی این‌بار کسی جرات دست زدن به سیاه و سفید، برای ممانعت از این کارو نداشت!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۹ ۲۳:۰۳:۵۸

🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
#56

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
تصویر کوچک شده


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
#55

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۵۶:۰۷ یکشنبه ۳ مهر ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
-با قيف!... قيف رو ميذاريم تو دماغ لرد و بعد لوله بخارى رو مى كنيم تو قيف!

صاحب اين نظر، زير بار نگاه ها منهدم شد و تكه هايش به گوشه و كنار اتاق پاچيد.

-چه كنيم؟

مرگخواران سعى كردند فكر كنند. اما فكر كردن در حالتى كه نجينى با تهديد فس فس مى كرد، كارى دشوار بود.
-چيكار كنيم؟... راهى نداريم! همون لوله بخارى و قيف بهترين راهه!
-ولى من يه راه بهتر سراغ دارم!

رودولف كه معلوم نبود آن عينك آفتابى را از كدام غيب ظاهر كرده است، از اتاق خارج و دقايقى بعد با يك شلنگ برگشت.
-شلنگ!... يه سرش رو مى كنيم تو غذا و يه سرش رو تو دماغ ارباب!... بسپرينش به من!

رودولف جلو رفت و يك سر شلنگ را درون پاتيل سوپ فرو برد. سر ديگر را داخل دهانش كرد و مكيد!

-هى... لرد قراره اون سوپ رو بخورن... نه تو!
-هام عوم مووم!

وقتى با يك شلنگ در دهان صحبت كنيد، هيچكس متوجه چيزى كه قصد گفتنش رو داريد، نميشود!

ثانيه اى بعد، رودولف شلنگ را از دهانش درآورد و درون سوراخ بينى لرد فرو كرد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
#54

اسلیترین، زندانی آزکابان، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۰۵:۵۳ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 937
آفلاین
هکتور مشعوف از اینکه سوالی پرسیده بود که فکر همه ی مرگخوار ها رو سخت به خودش مشغول کرده بود، پاتیل غذا رو روی سرش میذاره و دور افتخاری به مناسبت این موفقیت بی نظیر میزنه.

ملت مرگخوار همچنان در فکر فرو رفته بودن و داشتن تصمیم میگرفتن چجوری و از کجا میتونن نی یا چیزی شبیه نی پیدا کنن. در این بین هم هر کسی یه پیشنهادی داشت.
- میتونیم از یکی از رژ لب های من که تموم شده استفاده کنیم. مَک اصله.
- من هم یه قیف دارم میتونیم از اون استفاده کنیم. حجم غذای وارد شده بر ثانیه اش هم خوبه.
- حیف که الان دستمون بنده یه کم. ولی سلامت که شدیم همتونو میکشیم. قیف میخوان تو دماغ ما فرو کنن.

- من بگم؟ من بگم؟
- نه هکتور تو اصلا نگو. مایل نیستیم به پیشنهاد ها تو گوش کنیم.
- میگم میگم.
- ما گفتیم نگو! اشتباه کردیم دوباره راهت دادیم بیای تو خانه ریدل. باید همون موقع که مونده بودی پشت در و علامت شومت پاک شده...
- من میگم بیاید از اییییییییین استفاده کنیم.

ملت مرگخوار نگاهی به هکتور و سپس نگاهی به وسیله در دست هکتور و بعدش هم نگاهی به بینی اربابشان. حالا سوال اینجا بود که چجوری میتونستن یک لوله بخار رو توی دماغ اربابشون فرو کنن؟


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
#53

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 347
آفلاین
هکتور بی توجه به این که نصف محتویات ظرفی که دستش بوده، از شدت ویبره‌هاش توی راهروها ریخته، وارد اتاق لرد شد.
- ببینید هکتور چــی برای ارباب آورده.

هکتور اینو گفت ویبره زنان و درحالی که با پس لرزه‌هاش ملتیو که سعی میکردن ببینن "هکتور چی برای ارباب آورده" کنار میزد به تخت لرد نزدیک شد.
- غذای مقوی و سالم عمو هکتور!
- میشه بگی چی ریختی توش؟
- فلافل...

- خوبه ما فلافل دوست داریم. بالاخره یه بار کار درستو...

- کلم بروکلی.

- ما از بروکلی متنفریم هکتور. از اون بوته‌ی سبز غیراسلیترینیش حالمون بهم میخوره. تو حق نداری اون محتویاتو وارد دماغ ما کنی. کلی تلاش نکردیم دماغ به این خوش فرمی داشته باشیم که بعدش تو بیای توش بروکلی فرو کنی.

لرد سعی کرد به هکتور بفهمونه که از بروکلی و بوته‌ش بدش میاد، اما باز هم نتونست تکون بخوره. پس نتیجه‌ش این شد که هکتور بالا سر لرد وایستاد.

- مطمئنی اون برای ارباب مفیده هکتور؟
- صد البته، از رز هم پرسیدم که کلی رفته دانشگاه و ارباب خرجشو داده. اون صبحونه‌م رو تاییدم کرد.

مرگخوارا چشماشونو دور تا دور اتاق چرخوندن تا رز رو پیدا کنن و منتظر موندن که حرف هکتور تکذیب کنه، اما اثری از رز نبود. مطمئنا وقتی هکتور از کسی تاییدیه گرفته بود پس اون فرد نباید صحیح و سالم میبود.

- خب نی کجاست؟

مرگخوارا یه بار دیگه بهم دیگه و هکتور نگاه کردن. از اولین مواقع بود که هکتور سوال به جایی رو پرسیده بود!


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
#52

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-ساندویچ خوبه؟
-عالیه! اربابم که کاملا قادر به جویدنه. شما چشم ندارین؟ گفتم یه چیزی بیارین با نی بشه ریخت.

بلا بازم عصبانی میشه و لرد با خودش فکر میکنه که تنها چیزی که تو اون لحظه قادر به جویدنش هست، خرخره ی مرگخواراس.
هکتور که احساس میکنه خیلی وقته(در حدود سه دقیقه و چهارده ثانیه) که خودی نشون نداده میپره وسط.
-این کارو به من بسپرین. آماده کردن صبحانه ی بدون نیاز به جویدن کار منه.

شکلک هک کسی رو گول نمیزنه. همه با حالتی مشکوکانه میپرسن:

-دیگه چه معجونی تو کله ته؟
-اربابو بدیم دست تو فلوبر تحویل بگیریم؟
-دست بهش زدی نزدیا!
-سوراخای دماغشونو گشاد کنیم اول؟

آخری کمی بی ربط بود. ولی به هرحال هک احساس میکنه لازمه از حیثیتش دفاع کنه.
-نه...معجونی درکار نیست. قول معجونانه میدم. تمام مواد لازم و ویتامین های مورد نیاز ارباب رو میریزم تو کاسه و با طلسم مخلوط کن برقی به شکل پوره درش میارم. نرم و مقوی.

قانع کننده اس. مرگخوارا هم قانع میشن خب.

هک بدو بدو میره آشپزخونه.

-برگ بروکلی...عه...بروکلی که برگ نداره. شبیه گل کلم سبزه. خود بروکلی. سه حبه سیر. مقداری پیاز. جگر خام که پر از آهنه. اون سوسک بود رفت تو کاسه؟ و مقادر بسیار زیادی فلفل قرمز که باعث باز شدن سینوسنا و بهتر شدن تنفس میشه. اصلا به نظر من ارباب به دلیل نرسیدن اکسیژن کافی به مغزشون همچین شدن. اینو که بریزیم تو دماغشون عالی میشن. ارباب فلافل دوست داشتن. فلافل هم که یعنی کلی فلفل. خیلی باهوشم من!

همه رو قاطی میکنه و میبره خدمت مرگخوارا.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۹ ۱۳:۴۰:۰۲
ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۹ ۱۳:۴۲:۲۴

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.