هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۷:۰۴ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۲:۵۴
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
هر کدام از محفلی ها گوشه ای از کار را به دست گرفتند و مشغول راه اندازی رستوران شدند. در این میان، گادفری که سالی یک بار هوس آشپزی به سرش می زد، تصمیم گرفت از استعدادهایش رونمایی کند تا بلکه بتواند دختری شایسته را تور نماید.

اره اش را از داخل کیف کارش درآورد و مشغول جدا کردن موهای بچه ویزلی ها شد. البته از آن جایی که دقت برش اره پایین بود، ناخواسته دست، بینی و کله ی چند نفر را هم قطع کرد و به محتویات غذا اضافه نمود. با خودش فکر کرد که این غذا چاشنی کم دارد. یک پیاله ی کوچک برداشت و چند بار داخلش عطسه کرد تا پر از محتویات لزج و زرد رنگ شود. در این بین، نگاهش به هانا افتاد که مشغول آماده کردن منوی رستوران بود. چشمانش برقی زد و دختر را صدا کرد.
- هانا جان! میشه بیای این سُسو تست کنی؟

دختر محفلی به سمت شعبده باز رفت، پیاله ی سُس را که در واقع حاوی محتویات بینی گادفری بود، از دستش گرفت و مشغول چشیدن آن شد.
- اوممم! ... خیلی نمکی و خوش طعم شده.

شعبده باز لبخند ژکوندی زد.
- راستی فرصت نشد رسما خودمو معرفی کنم. "گادفری" هستم، به معنی "صلح پروردگار".

هانا همان طور که قاشق قاشق آشغال دماغ می خورد، با خنده گفت:
- جدا؟ ولی بیشتر مایه ی جنگی .. قضیه ی پنی و سو رو میگم.

گادفری نگاهی به اطراف انداخت و چند بچه ویزلی را دید که با چشم هایی گرد شده به اندازه ی بشقاب، او و هانا را می پاییدند. دست دختر محفلی را گرفت و در سوراخ سُنبه ای ناپدید گشت.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۴ ۱۱:۱۵:۲۲


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴:۱۸ چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶:۵۹ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۲۷ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
همه ی چشم ها به پنه خیره شده بود. پنه از فشار زیاد نمی توانست خوب فکر کند.

_ من یک فکری دارم.
نگاه ها به هانا که خیلی آرام حرف می زد چرخید و برقی در چشمان پنه زد. اما تلاش کرد بروز ندهد.
_بگو.
_خب بیاین یک رستوران بزنیم! غذاهایی مثل پیاز پلو طرفدار داره.
محفلیان متعجب نگاهش کردند.

_خب، اگر هم طرفدار نداشته باشه باز کسی هست که بخوره. برای اون هایی که پول زیاد ندارند پیاز پلو، برای اون هایی که پول ازشون میباره پیاز سوخاری! نظرتون چیه؟
محفلیون به ایده ی او فکر کردند. از زمان های دوررر...کلی پیاز براشون جمع شده بود! این هم برای این بود که پنه کریس را می فرستاد خرید پیاز، آخر هم با پیاز ها چیزی درست نمی کرد!

-یک سوال فقط! آرد سوخاری از کجا بیاریم؟
_مو های ویزلی هارو خرد می کنیم میشه آرد سوخاری.
-نمیدونستم آرد سوخاری ها اینجوری درست میشن!
محفلیان کاملا قانع شده بودند. ولی هنوز کلی کار باید انجام می دادند.
کار بعدی که باید می کردند درست کردن منو و تقسیم وظایف رستوران بود. (و صد البته که همه ی غذا ها با پیاز باید باشند.)



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳:۲۷ سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
-چی بفروشیم بعد توش؟

همگی به سمت هاگرید برگشتن که تیکه چوب بزرگی رو با دستاش گرفته بود و وحشیانه گاز میزد.

-چی داری میخوری هاگرید؟

هاگرید اما توجهی به سوال پنه نکرد و با همونقد هیجان قبلی پشت هم به چوب گاز میزد و بدون جوییدن تیکه های بزرگی از چوب رو قورت میداد. بعد از اینکه مطمئن شد از خوردن چوب به اندازه کافی سیر شده، تیکه هایی که ازش باقی مونده بود رو به محفلی ها تعارف کرد.

-نه مرسی عزیزم، نوشه جونت.
-خو نگفتین، این مغازه رو فرض کن داریم، رفتیم توش رو درست هم کردیم ... دکوراثیونه چیه اونشم درست کردیم. چی میفروشیم توش بعد؟

پنه لوپه به فکر فرو رفت. ایده مغازه اش خیلی کامل به نظر میرسید ولی این سوال هاگرید یه دفعه سوراخی بزرگ تو تمام نقشه به وجود آورده بود که هوش و ذکاوت ریونکلاییش رو زیر سوال میبرد. نگاه محفلی ها هر لحظه سنگین تر میشد و پنه لوپه باید هرچه سریعتر جوابی میداد.
-هر چیزی دلمممممون بخواد، اینقد نقشه خوبیه که آزادی هاش زیادن.

محفلی ها به هم نگاهی کردن، یه ذره پچ پچ کردن و دوباره همونقد سنگین به پنه لوپه خیره شدن.
-قبوله که آزادی هامون زیاده، ولی حالا واقعا چی داریم میفروشیم پنه لوپه ها؟ چی داریم میفروشیم؟

فشار روی پنه زیاد و زیاد تر می شد. نگاهی سریع به خونه گریمولد انداخت و سعی کرد چیزی پیدا کنه که زیاد دارن و میتونن بفروشن.
-ریش های دامبلدور مثلا خوب به نظرم میرسه، بعد ها تو چوب جادو ممکنه استفاده کنن ... ام دیگه بگم که ویزلی هم میتونیم بفروشیم، دونه ای 100 گالیون. عشق هم که داریم، کلی عشق میتونیم بفروشیم. هر کی اومد توی مغازه ناراحت بود، بغلش میکنیم و 10 گالیون میگیریم به خاطر این محبت.

همه این گزینه ها اما از نگاه های سنگین محفلی ها کمتر نکرد.





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹:۲۳ سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۰:۴۱:۱۷ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
*سوژه جدید*

- متاسفم... از دست دادیمش!

گریک روپوش سفیدش را از تن بیرون آورد و روی بچه ویزلی انداخت. حرکت باکلاسی بود ‌که در تمام طول زندگی جان می داد برای آن.

مالی با ناباوری نگاهی به کودکش انداخت و گفت:
- چ... چی؟
- گفتم که، مرد! انقد غذا نخورده که از ضخامت بدنش همون قطر پوستش مونده!

مالی کمی طور به گریک نگاه کرد و بعد خودش را روی جنازه کودکش انداخت و های های گریه کرد. حتی اگر اسم کودکش را هم به یاد نداشت دلیل نمی شد برایش گریه نکند.

ماتیلدا که با بغض صحنه را نظاره گر بود خودش را در آغوش آملیا پرت کرد. البته نه این که برای بچه ویزلی گریه کند آ، بلکه بخاطر گرسنگی خودش که تحملش را از بین برده و جانش را به لب رسانده بود.

- پروف چیکار کنیم؟ آبو قطع کردن! انقدر طلسم آگوامنتی رو اجرا کردیم که برای دفعات بعدی باید پول واریز کنیم! غذا هم که نداریم! دیگه توانایی مبارزه با سیاهی که هیچ، توانایی سپید بودنم نداریم! سوجی رو دیروز خوردیم! ذخیره گوشت بز آبرفورثم تموم شد!

دامبلدور نفس عمیقی کشید و با درماندگی آمد فرزندان را به صبر دعوت کند که در باز شد و پنه لوپه نفس نفس زنان خود را به داخل پرتاب کرد.
- من... من یه راه حل ِ خوب دارم!

دامبلدور دستانش را دامبلدور طور از هم گشود.
- ایول! تو فرزند خونیِ روشنایی هستی! می دونستم همیشه می تونی دخترم!

تماشاچیان اگر حالت عادی بود هرگز توانایی هضم این دامبلدور با شکلک مربوطه را نداشتند اما حالت عادی نبود و آنها از گرسنگی هر چه که می دیدند سریع به مرحله دفع می رساندند؛ با این حساب آنها به سرعت از کنار موضوع گذشته و روی پنه لوپه زوم کردند.

- من یه مغازه خالی توی کوچه دیاگون که قبلا برای فروش لوازم جادویی بوده رو پیدا کردم!
- خب؟
- خب به جمالت! ما بالاخره باید منبع درآمد برای خودمون پیدا کنیم دیگه! اینم از منبع در آمد!
- ولی آخه... از کجا معلوم‌اون صاحبی نداشته باشه؟
- من ‌از کسبه محل پرس و جو کردم. صاحابش خارجه!
- ولی آخه... ما که مجوز نداریم...
- آره... مجوزم بهمون نخواهند داد!
- می سازیم.
- ها؟
- کار غیر قانونی تا به این حد بی عشق؟

پنه لوپه ملت محفلی را به آرامش دعوت کرد.
- اینکار بی عشق تره یا گرسنگی و در نهایت مردنمون؟ عاری شدن جهان از ملت سپید خوبه؟

محفلیون به سرعت مجاب شدند.
- نه!
- خب! پس بریم دنبال راه اندازی مغازه مون!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲:۵۵ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
(پست پایانی)


لرد سیاه هنوز ردا به دست به دنبال کمدی می گشت که حرف نزند...اعتراض نکند...مرگخوارانش را گم و گور نکند و اعصاب و روانشان را به هم نریزد!

صدای کشیده شدن چیزی روی زمین به گوشش رسید.
کمد را دید که به آرامی به طرفش می آید...
اخم هایش را در هم کشید.
ولی با دیدن بلاتریکس که از پشت کمد بیرون آمد، اخم، جایش را به تعجب داد.

-بلا؟ دقیقا برای چی این بی نزاکت رو در آغوش گرفتی و به طرف ما میاری؟

بلاتریکس کنار کمد ایستاد و چند ضربه به آن زد.
-نه ارباب...این اون بی نزاکت نیست. این یه بی نزاکت دیگه اس!

-یکی کم بود؟ خواستی با توانی بیشتر مزاحم زندگی ما بشه؟ ما با دو چوب لباسی و دو ردا در دست در سطح این خانه تردد کنیم؟

بلاتریکس هنوز خوشحال به نظر می رسید و این فقط یک معنی داشت...
-طلسم ساکت کردنش رو پیدا کردیم ارباب. از این به بعد دیگه نمی تونه برای خودش فکر کنه. فقط می تونه وظیفه اصلیش رو انجام بده. چون جفتش رو پیدا و تعمیر کردیم! این جفتشه! زوج گمشده اش.

لرد هنوز نمی فهمید.
-خب...چیکار کنیم؟ براشون جشن ازدواج بگیریم؟ زوجش به چه درد ما می خوره؟ الان زوجش رو هر جایی بذاریم، هر کسی که وارد کمد اصلی بشه از محل زوج کمد...

بلاتریکس ادامه داد:
-خارج می شه! بله ارباب...مثلا می تونیم بدیمش به دراکو...که بذاره تو هاگوارتز. اینجوری می تونیم به هاگوارتز نفوذ کنیم. نمی تونیم ارباب؟

لرد به فکر فرو رفت...
-ما فکر می کنیم که...می تونیم بلا!


پایان


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲:۴۱ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۶:۱۶
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 743
آفلاین
هکتور در جستجوی نمک ید دار برای اضافه کردن به معجونش اولین دری که میبینه باز میکنه و با کله شیرجه میزنه توش. که البته نفهمید این در، در کمد بود.

هکتور بعد از خورده شدن توسط کمد در نقطه ای شبیه به قله کوه فرود اومد. نگاهی به اطرافش کرد و جمعیت زیادی رو دید که با عجله به سمت و سو های مختلف می رفتن. هکتور هم راه افتاد و مسیری رو در پیش گرفت تا بفهمه کجاست.
هکتور رفت و رفت و رفت...

- هو... هو...

و رفت و رفت...

- هن... هن...

و باز هم رفت...

-هههههههههههه....

هکتور داشت می مرد و درست لحظه قبل از مردن به بالای تپه رسید و ساختمونی رو پیش روش دید. و وارد اون شد. اینجا جمعیت بیشتر و نزدیک تر به هم بودن و هکتور ویبره زن به سختی خودش رو به پله ها رسوند و از اونا بالا رفت. توی هر طبقه کلی اتاق مختلف بود که بعضیاشون بسته و بعضی باز بودن.

هکتور از یکی از درهای باز رد شد و وارد اتاق بزرگی پر از صندلی شد که رو به روی صفحه ی سفید بزرگی قرار گرفته بودن. اون هم رفت و رفت و در ردیف یکی مونده به آخر روی یکی از صندلی ها نشست.

هکتور در حال فکر کردن به همین چیز ها بود که دختری با کیفی روی دوشش از در میاد تو و از اولین کسی که میبینه سوالی میپرسه.
- کلاس مبانی همین جاست؟
بعد از تایید فرد پاسخ گوینده دختر یه صندلی انتخاب میکنه و اونجا میشینه.
در کمتر از پنج دقیقه صندلی ها تا خرخره پر شدن و اگه فرد جدیدی میخواست بیاد باید کف زمین ولو میشد.
چند دقیقه بعد یه مرد میانسال با وسیله ی عجیبی توی دستش وارد اتاق شد. که البته در میان بهت هکتور همه براش بلند شدن.
مرد پشت یک میز رفت و وسیله رو گذاشت روی میز و مشغول وصل کردن چند تا سیم به اون شد. همه منتظر بودن تا سیم ها وصل بشه.

یک ساعت بعد

همچنان همه منتظر بودند که سیم وصل بشه.

دو ساعت و نیم بعد
مرد که هنوز نتونسته بود سیم رو وصل کنه با لبخندی به پهنای صورتش میاد و جلو جمعیت وامیسته.
- امروز با ما سر ناسازگاری داره. اشکال نداره بدون این درس میدیم.

ملت با تاسف سری تکون میدن و مرد شروع به سخنرانی میکنه.

بعد از حدود سه ساعت سخنرانی یک بند تصویری روی دیوار رو به روی ملت ظاهر میشه که ماری در حال دیدن تصویر خودش توی یه کامپیوتره. مرد هم در مورد تصویر شروع به توضیح دادن میکنه.
- این ماره خودشو دیده تعجب کرده. از اینکه دیده تصویرش از خودش خوشتیپ تره تعجب کرده.

مرد که انگار بهترین لطیفه دنیا رو تعریف کرده کلی قهقهه میزنه.
هکتور هم نگاهی به جمعیت پوکر فیس و خوابالو میندازه و برای همه ی اونا که وقتشونو اینجوری هدر میدن با تاسف سر تکون میده و بلند میشه و از در میره بیرون.

و همین که پاشو از در میذاره بیرون با مخ کف خانه ریدل ها فرود میاد.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۱:۱۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4718
آفلاین
هرچی می‌گذشت کمد باهوش‌تر و شیطون‌تر می‌شد!
بدین شکل که این‌بار پشت در اتاقی کمین می‌کنه و لرد که قصد ورود به اتاق رو داشت، به محض ورود به اتاق، در واقع به داخل کمد قدم می‌ذاره...

لرد بعد از تجربه‌ی یه سقوط آزاد، بر روی جایی فرود میاد که به نظر چندان هم گرم و نرم به نظر نمیومد و تازه صدای قرچ‌های زیادی رو هم با خودش به همراه میاره.

- فکر کنیم از چند نقطه‌ی مختلف استخونامون شکست.
- مممم آمممم اووممم مممااا ممووو!
- چی می‌گی تو؟ جای دیگه نبود که رفتی زیر ما؟ ما شکسته شدیم. نمی‌تونیم حرکت کنیم! بمون همون‌جا!

جمجمه که لرد روش جاخوش کرده بود و قصد صحبت کردن داشت، به زحمت دهنشو از زیر پای لرد نجات می‌ده.
- ارباب این شما نبودین که شکستین! با اجازه‌تون استخونای من بود که تحمل وزن شما رو نداشت و شکست!

لرد تکونی به دست و پاش می‌ده و وقتی می‌بینه در سلامت کامله به سرعت از جاش بلند می‌شه و به جمجمه‌ای که دقایقی پیش حرف زده بود نگاه می‌کنه.
- اصلا هم دردی حس نکردیم. از اول می‌دونستیم صدا از جای دیگه بود. صبر کن ببینیم... تو ما رو ارباب خطاب کردی؟

قبل از اینکه استخون سخنگو بخواد جوابی بده لرد اضافه می‌کنه:
- و ما رو سنگین‌وزن دونستی... ایوان؟

ایوان خوش‌حال از اینکه لرد به سرعت شناختدش، دفاعیات خودشو ارائه می‌ده.
- من همه‌ش یه استخونم ارباب! همه در نظرم سنگین‌وزنن. حالا می‌شه منو به باقیِ من وصل کنین ارباب؟ مثلا از دستم شروع کنین که اونجاس؟

ایوان دستشو برای لرد تکون می‌ده و در نقطه‌ای بسیار دورتر از جمجمه‌ش استخونِ دستی شروع به تکون خوردن می‌کنه.

- و چی باعث شده فکر کنی ما به یه استخون کمک می‌کنیم تا استخوناشو به هم وصل کنه؟
- چون راه خروجو بلدم ارباب؟
- پس چرا تا الان خارج نشدی؟
- چون سر هم نبودم ارباب.

لرد که فراموش کرده بود محیط اطرافشو چک کنه، با کنجکاوی نگاهی به اطرافش که پر بود از استخون می‌ندازه. به نظر برای خروج به مرگخوار قدیمیش نیاز داشت.
- خیله خب. دست و پاتو تکون بده ببینیم کجایی!

از هر نقطه یه بخش از بدن ایوان از لا به لای استخونای دیگه بیرون می‌زنه.

- نه ارباب اون نه! اون پای من نیست.
- ولی داره تکون می‌خوره! اگه تو تکونش نمی‌دی پس کیه؟

- مال منه! قربون دستت کچل خان، اون پای ما رو رد کن بیاد.
- البته که نجاتت می‌دیم. ما برای نجات همه‌تون اینجا اومدیم!

لرد جلو میاد و محکم با پاش جمجمه‌ی گستاخ رو خورد می‌کنه و جمجمه جان به جان آفرین تقدیم می‌کنه!

دقایقی بعد:

ایوان سر هم شده بود و سرگرم چک کردن درست بودن اعضای بدنش بود.
- ارباب انگشت کوچیکه‌ی پای راستمو نمی‌تونم تکون بدم. فکر می‌کنم مال یکی دیگه رو... آخ!

لرد پس کله‌ای به ایوان می‌زنه که فقط اگه یه ذره محکم‌تر بود قطعا دوباره ایوانو از هم می‌پاشوند.
- خیلیم درست سر همت کردیم! حالا ما رو ببر بیرون.

ایوان چوبدستیشو از لای ستون فقراتش بیرون میاره.

- تو تمام مدت چوبدستی داشتی و به ما نگفتی؟
- ارباب نداشتم، تو کمرم بود که کمرمم پیشم نبود.

صدای پاقی بلند می‌شه و ایوان و لرد از اون مکان استخونی خارج و جلوی خانه ریدل‌ها ظاهر می‌شن!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۳۳:۳۵ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 594
آفلاین
-پیست...پیست...هی!

کراب بدون این که به پشت سرش نگاه کند با لحن اعتراض آمیزی گفت:
-این روش مخاطب قرار دادن یک بانوی محترم نیست.

کمد یک نگاه به این طرف کرد...یک نگاه به آن طرف کرد...
-من اینجا نه بانویی میبینم نه محترمی. تو...بیا جلو کارت دارم. بیا ببین میخوام کجا ببرمت.

کراب با خوشحالی به طرف کمد حرکت کرد.
-کجا؟ کجا؟ بریم...

کمد درش را باز کرد و کراب را بلعید!

-هی...ولی این درست نیست. تو منو خوردی!

صدای کمد از دور دست ها به گوش رسید.
-اون قسمت کم اهمیت داستانه...به دور و برت توجه کن...از موقعیت استفاده کن.

کراب به دور و برش نگاه کرد.
میزی عظیم...چند کاغذ روی آن... قلمی سیاه رنگ.

-چه کنم؟ نامه ای بنویسم؟ اثری مکتوب کنم؟ نقشه قتل هکتور رو بکشم؟ من الان چه استفاده ای از این موقعیت...

کراب چشمان تیزبینی داشت. چشمش به محتویات کاغذ ها افتاد.
-دستانم به دامن لرد! این طومارها دوئل هستن... اینا رو من باید بخونم؟ پناه بر مردمک گربه ای چشم ارباب(که لینی بلد نیست بکشه)! نمیخوام آقا منو ببر بیرون...نمیخوام درم بیار...وضعیت روحیم نامساعد شد!

کمد درش را باز کرد و کراب را به بیرون پرتابید! کراب بسیار بی جنبه بود. آنقدر که اصلا دقت نکرده بود آن ها دوئل هایی بودند که از قبل امتیازدهی شده بودند و اصولا باید مایه خوشحالی کراب میشدند.
کراب این را نفهمید و غر زنان از کمد دور شد.

آن شب هم همه اش خواب دوئل دید.

خیلی ناراحت شد...خیلی به هم ریخت!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

آمی پاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
- پیاده نمی شی داداش؟ ته خطه. تموم شد به پیکسیای تو دلم قسم.

مانند تمام روزهای قبل، کمد حرف می زد و آمی گوش می داد. حتی زمانی که مستقیماً خطاب قرار می گرفت!
- حاجی. آبجی. همشیره. هرچی که هستی، بپر پایین. داداش کمد خاله ت که نیست!
- میشه...
- منو دست کم نگیرا! من با جن خوب و پیکسی بد و معجون و مو و هرچی دلت بخواد کشتی گرفتم یه تنه!
- یه کم صبر کنیم؟

صدای آمی هم مثل سایر اجزای چهره اش ظریف و دخترانه بود. برای همین هم کمد در حال جفتک پراندن برای بیرون پرت کردن آمی، متوجهش نشد.
- منو دست کم نگیر داداااااش! زیر یه خمتو می گیرم... *صدایش به صدای نقی معمولی شباهت زیادی پیدا می کند*
- که لرد بیان ردا بردارن؟
- ...و یه بارانداز... چی؟

آمی عادت نداشت در مورد خودش حرف بزند. یا در مورد خواسته های خودش حرف بزند. یا اصلاً فعل های اول شخص استفاده کند. او دوست داشت قایم شود. دیده نشود. توجه نشود. نادیده گرفته شود. او می دانست نادیده گرفته شدن خیلی بهتر از مسخره شدن و آسیب دیدن است. آمی دلش نمی خواست آسیب ببیند.

برای همین هم داخل یکی از رداهای لرد که کنار راه منتهی به مغز لینی آویزان شده بود، بیشتر چمباتمه زد.
- لرد. رداشونو بردارن.

کمد چیزهای زیادی نداشت. ولی ضمناً چشم هم نداشت. در نتیجه، وقتی هکتور داشت برای پانصد و بیست و هفت هزارمین بار از یکی از راه هایش خارج می شد، دو چشمش را قاپید. که کافی نبود. و وقتی لینی برای بار پانصد و شصت و سه هزارمین بار، وارد کمد شد، چشم های او را هم دزدید. تا بتواند چهار چشمی به آمی نگاه کند.
- که چی بشه؟! ..__OO (چشم های بزرگتر به هکتور و کوچکترها به لینی تعلق دارند.)
- که منم ببرن. تو رداشون قایم باشم.

کمد دل هم نداشت. می خواست یکی از بلاتریکس قرض بگیرد که داشت برای ششصد و هفتاد و چهار هزارمین بار سعی می کرد با کروشیو زدن از شر کمد خلاص شود. ولی بلاتریکس هم دل نداشت. بنابراین کمد فقط توانست برای آمی دستگیره بسوزاند. دل نداشت دیگر!
- آخه چرا؟!

صدای آمی به زور از داخل ردای لرد به گوش می رسید. اگر کسی پاین چاپلوس دو به هم زن چندش آور خانه ی ریدل ها را می شناخت، آرزو می کرد همیشه صدایش همین اندازه به زور شنیده شود.
- دوست ندارم برم بیرون.

کمد دست و پا هم نداشت. این بار می خواست یکی از نجینی قرض بگیرد. بعد از این که چند ثانیه هر دو در چشم های همدیگر خیره شدند، خودش شرمنده شد و درهایش را باز کرد تا نجینی برود.

ولی به هر حال، پایه هایش را توی بغلش جمع کرد و کنار آمی، توی خودش (به معنی واقعی کلمه) مچاله شد.
هردو تمام روز منتظر ماندند تا لرد بیاید و ردایی از داخل کمد بردارد...


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱:۲۷ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۶:۱۶
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 743
آفلاین
- لینی بیا این آب میوه رو بخور!
- نمیخوام. نمیخورم.
- بیا لینی. طبیعیه. خودم برات گرفتمش!
- نمیام. ولم کن. میرم به ارباب میگم.

هکتور که خطری رو بیخ گوشش حس میکرد اولین مگس گیری که دم دستش اومد رو برداشت و افتاد دنبال لینی. لینی پرواز کن، هکتور بدو. این روند انقدر ادامه پیدا کرد تا بلاخره هکتور تونست لینی رو بین دیوار و یه کمد گیر بندازه و با مگس گیر اونو بگیره و بندازه تو یه شیشه و درشو ببنده.
- دیگه نمیتونی بری پیش ارباب شکایتمو بکنی. کسی هم که ندیده من چی کارت کردم.
- من دیدم!

هکتور نگاهی به اطرافش میندازه ولی کسی رو نمیبینه. بنابراین بنا رو بر توهم زدن خودش میذاره و راهشو میکشه که بره.

- با تو بودما! میگم من دیدمت. میرم به اربابت میگم.
- تو کی هستی اصلا؟ بانز تویی؟
- بانز کیه؟ میگم منم! این پشت. پشت سرت!

هکتور نگاهی به پشت سرش میکنه و کسی رو نمیبینه. فقط یه کمد پشت سرش قرار داره.
- بانز میدونم که خودتی. حالا تا به ارباب نگفتم برو لباس بپوش.

دری که روی شونه ی هکتور قرار میگیره جوابش رو میده. و هکتور میفهمه که فرد سخنگو بانز نیست و در واقع کمده.
- عه تویی؟
- آره خودمم. حالا هم باید بهم باج بدی تا نرم همه چیزو به اربابت بگم.
- چه باجی؟
- بیا شونه هامو ماشاژ بده. خسته شدم از بس اینور و اونور رفتم این چند روز.

هکتور مقداری فکر میکنه تا ببینه ارزشش رو داره که به این خاطر به کمد باج بده یا نه. و بعد از مقداری محاسبات به این نتیجه میرسه که داره. برای همین از کمد بالا میره و جایی رو که تصور میکنه شونه ی کمد باشه رو ماساژ میده.

- آخ... اون چشمم بود. کور شدم.

هکتور نقطه ی دیگه ای رو امتحان میکنه.
- اونم دماغمه. دستتو از تو دماغم بیار بیرون. نمیخوام اصلا ماساژ نده. میرم به اربابت میگم.

کمد بعد از گفتن این حرف تکونی به خودش میده و هکتور رو از اون بالا با ملاج میندازه زمین. هکتور که از قبل هم از دست کمد شاکی بود دیگه صبرش سر میاد. در کمد رو باز میکنه و اولین شیشه ی معجونی که تو جیب رداش بود رو تو کمد خالی میکنه و درو می بنده.
- الان میترکی!

هکتور این رو میگه و منتظر ترکیدن، ریز ریز شدن و نابودی کمد میشه. ولی بعد از مکثی طولانی صدای بومی از طبقه ی بالا به گوش می رسه و بخشی از خانه ریدل که شامل آزمایشگاه و اتاق هکتور بود با خاک یکسان میشه!

- یادت نره من کمدی هستم غیب کننده. معجون رو ریختم رو آزمایشگاه خودت! الانم میرم پیش اربابت.

کمد این رو میگه و راهشو میکشه و میره. و هکتور رو با بهت و حیرت تنها میذاره.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.