هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۸
#18

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۴:۲۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5656
آفلاین
خلاصه:

لودو تعدادی بچه از شیرخوارگاه هاگزمید آورده.لرد سیاه و مرگخواران بعد از شکست در تعلیم جادوی سیاه به بچه ها، طی نقشه ای بچه ها را به محفل ققنوس تحویل میدهند و تصمیم میگیرند هفته ای یکبار به بچه ها سر زده و حافظه آنها را اصلاح کنند.به این ترتیب تعلیمات محفلی ها روی بچه ها اثر نخواهد داشت و ضمنا مرگخواران میتوانند از بچه ها به عنوان جاسوس استفاده کنند.
_________________________________
محفل ققنوس:

-بچه جون خوب گوشاتو باز کن.این یویوی طلایی مخصوص بازی بعد از ناهاره.این یکی بنفشه مخصوص کوبیدن تو صورت تدیه.این یکی سبز روشنه که برای چیدن میوه ازش استفاده میکنیم.اینم نارنجی مایل به گلبهی یادگاری مادربزرگمه که اصلا باهاش بازی نمیکنیم.حالیت شد؟

بچه لبخند گل و گشادی تحویل جیمز داد.جیمز کلکسیون یویوها را جمع کرد.
-خب برای امروز کافیه.الان میتونی بری پایین پیش مالی .کلاس آشپزیت ده دقیقه دیگه شروع میشه.


چند روز بعد...خانه ریدلها:

لرد سیاه درحالیکه در طول اتاق قدم میزد به گزارش آنتونین دالاهوف گوش میداد.

آنتونین طومار بزرگی را در دست گرفته بود.
-ارباب بعد از اولین دیدار هفتگی از جاسوسان کوچکمون در محفل به نتایج زیر دست پیدا کردیم.
1-دامبلدور هفته ای یکبار میره سونای خشک و بخار!
2-محفل مثل همیشه از نظر مالی_که لازمه اینجا ذکر کنم این مالی به معنی پولیه!_در مضیقه هست و هفته ای چهار وعده سیب زمینی آب پز میخورن.جاسوسامون از این وضع بسیار شاکی بودن.
3-حوله حموم مالی ویزلی صورتی با گلهای درشت سبز رنگه.
4-ریموس لوپین هنوز تو خواب زوزه میکشه و دامبلدورم قبل از خواب ریششو میبافه و دور گردنش میپیچه که گرم نگهش داره.
5-سیریوس بلک همچنان ادعا میکنه اولین سگ گیاهخوار روی کره زمینه.
6-یکی از جاسوسامون توضیحات نصفه نیمه ای از جیمز شنیده که متاسفانه متن کاملش در دسترس نیست.فقط موفق به استخراج کلمات "بعد از ناهار، کوبیدن تو صورت،سبز و مادربزرگ" از حافظه جاسوسمون شدیم.

لرد سیاه بطرف آنتونین برگشت.
-صبر کن ببینم.این میتونه مهم باشه.این کلمات به نظر من قسمتی از نقشه بعدی محفل برای حمله به ماست.سریعا تشکیل جلسه بدین و تجزیه تحلیلش کنین.نتیجه رو دو ساعت دیگه میخوام.روشن شد؟

آنتونین طومار را تا کرد و در جیب ردایش گذاشت.
-چشم ارباب.


gelnanenesriorsabeckmitgideib


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۲۳ جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸
#17

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۱۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
از ل مزل زوزولـه .. گاو حسن سوسولـه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 554
آفلاین
و ادامه ی ماجرا..


آلبوس به نزدیکترین فرد که بطور مشخص گودریک بود اشاره کرد تا درب را باز کند.
گودریک با ترشرویی و غرغری که برلب داشت، فنجان چای را روی میز گذاشت و بطرف درب حرکت کرد تا آن را باز کند.
چیک چیک - قِــــــــــــژژژژ ! (افکت باز شدن در)

گودریک نگاهی به بیرون انداخت و در نقطه ای برای چند لحظه ثابت ماند.

آلبوس: گودریک، کیه پشت در ؟ آهای گودی با توام !
- اوه .. چیزه بله! گداست؛ ما هم که پولی نداریم پس درو میبندم.

در این لحظه کفش ساحره ی میانی جلوی بسته شدن درب را گرفت و در را هل داد تا بتوانند وارد شوند.
گودریک که برای بستن در تقلا می کرد با چشم غره ی بلا از پشت ماسک ساحره ی بیچاره، گویی فلج شد و روی کاناپه خود را ول کرد.

سه ساحره با چشمان گود رفته ، خیس از تلالو نگاه های محفلیون با قدم های شمرده و منظم، فاصله ی در تا میز را طی کردند و در مقابل نگاه های محفلی ها جلوی آلبوس تعظیم کردند.
ایوان که وضعیت را مناسب میدید رو به دامبلدور کرد و گفت:

- درود بر رهبر نیکی و سفیدی، پشمک ..اِ ینی" آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور ".

- ما جزو هیئت مدیره ی شیر خوارگاه بین المللی هاگزمید هستیم.
متاسفانه با ورشکست شدن اونجا ما مجبور شدیم نوزاد ها رو شخصا بصورت خیابانی به ارگان ها و همچنین خانواده هایی که بچه ای ندارند بدیم.
در حال حاضر از فقط چهل فروند مارمولَ..اِ ..ینی نوزاد باقی مونده اما متاسفانه دیگه هیچ خانواده ای پذیرای این بچه ها نیست.
اینه که به اینجا اومدیم تا شاید شماها محفلیون عزیز بتونین مزه ی خوب مادر و پدری رو به اونا بچشونین.

آلبوس که بالاخره از شوک ورود چند میهمان ناخوانده به مقرش بیرون آمده بود، سرش را کمی تکان داد، به افرادش نگاهی کرد، صدایش را صاف کرد و در آخر گفت :

- اهم..اهم. نه !

ایوان که دیگر وضعیت را مناسب نمی دید بر روی پاشنه چرخید، چشمکی به لودو زد و به سمت در روان شد.
دو همراه دیگر نیز از او تبعیت کردند. در این فاصله بلا رو به لودو کرد و گفت: لیستو چک کن ببین دیگه کی مونده.
- طبق لیست من آخرین کسایی که موندن، اسمشو نبر و افرادشن.
- خب پس بهتره زودتر بریم.

گودریک که هنوز بر روی کاناپه ی کنار در مبهوط آنها را می نگریست به وضوح این دایالوگ را شنید و پس از خارج شدن ساحره ها، خود را به کنار آلبوس رساند و متن دیسکاشن آنها را شرح داد.

- خب که چی؟
این را آلبوس با بی اعتنایی گفت.

- ینی چی که چی؟ خیلی مشخصه اگه اون بچه ها دست ولدمورت بیوفتن ازشون مرگخوار میسازه و تعدادشون چند برابر ما میشه. اما اگه ما اونا رو قبول کنیم قضیه کاملا برعکس و به نفع ما تموم میشه.

- برای اولین بار توی عمرت یه دیگ حرف حساب زدی گودی ! پس زودباش برو دنبالشون تا آپارات نکردن !

و گودریک برای بار دوم به سمت در حرکت کرد.

چند مین بعد

- خیلی خب باشه ما اونا رو قبول می کنیم.
ایوان که برای بار دوم وضعیت را مناسب می دید گفت: از سخاوت شما تشکر می کنم اما اسم شما از لیست خط خورده و ما باید بچه ها رو به اسمشونبر بدیم.

گودریک سقلمه ای به آلبوس زد و ایوان اضافه کرد : همچنین مطمئن باشید که نه تنها مارو که بچه ها رو با هیچ قیمتی نمیشه خرید.

گودریک دوباره سقلمه ای به آلبوس زد. آلبوس در جواب گودریک دست خود را پشت گردن تاس او نواخت و گفت: یه دیقه آروم بشین بچه ببینم چیکار می کنم .

آلبوس دست در میان ریش های خود کرد و پس از مدتی کند و کاو، کیسه ای از آن بیرون آورد و روی میز انداخت.

لودو که تا بحال مبلغ زیادی گالیون از دست داده بود نگاهی با بلا و شامپو رد و بدل کرد و با یک حرکت سریع کیسه را قاپید و در ردای خود جاسازی کرد.

ایوان که وضعیت را بهتر از این نمیدید کیسه ی محتوی چهل نوزاد را روی زمین جلوی پای آلبوس انداخت و گفت:

- معامله انجام شد.
اما شما باید در نظر داشته باشید که نگه داری از این نوزادان، رعایت چند جین قوانین را در بر خواهد داشت.
اول اینکه تا پایان سن 17 سالگی این بچه ها، هفته ای 1 بار توسط کارشناسان ما باید بازدید بشن.

بلا و لودو نگاهی نگران با یکدیگر رد و بدل کردند

- دوم اینکه هرگونه استفاده از وسایل و یا قرار گرفتن این نوزادان در موقعیت خطرناک، توسط روفوس اسکریم جیور پیگرد قوانین خواهد داشت و باعث کسر گالیون از حساب شما در محفل خواهد شد.

آلبوس و ملت محفلی که وضعیت مالی خود را تحت الشعاع دیده بودند با ایجاد نویز مانع از صحبت کردن ایوان شدند و سپس آلبوس گفت:

- اما شما این چیزا رو نگفته بودین. من قبول ندارم. این معامله فسخ میشه.
- متاسفم. اما جنس فروخته شده، پس گرفته نمی شود !!! بریم بچه ها !

زیر اسکنر های لیزری محفلیون، ایوان بار دیگر بر روی پاشنه چرخید و به سمت در روان شد. همراهانش نیز از او تبعیت کردند و با صدای کوبیده شدن در، محفل آلبوس و شرکا از شوک حاکم بیرون آمدند.

مایل ها دورتر، خانه ی رایدل

- پق ! صدایی در نزدیکی ظهور سه ژنده پوش را در تاریکی نشان داد که به سرعت به ورودی خانه ی رایدل نزدیک میشدند. در راه بلا که موهایش در حال وزوزی شدن بود ایوان را نگاه داشت و گفت:

- ببینم این چه نظری بود تو دادی؟ ینی چی ما باید هفته ای یه بار به پشمک و محفلش سر بزنیم؟

- آروم باش بلا. اول اینکه قرار نیس بریم ریش دراز و ببینیم، باید بریم بچه ها رو ببینیم. دوم اینکه من از گفتن اون حرف یه نقشه داشتم و اونم فقط به شخص ارباب میگم نه تو وزوزی.

سپس با چوبدستی اش ضربه ای به درب ورودی زد و داخل شد.

به محض ورود آنها بارتی که مشخص بود مدتی است منتظر آنهاست گفت: برین بالا بابام باتون کار داره.

صحنه ی بعد، اتاق لرد

ایوان جلوی پای لرد زانو زده است.

- خب ایوان میبینم که شاد و شنگولی. بگو ببینم نقشه چطور پیش رفت؟
- بهتون اطمینان میدم که همه چیز بخوبی پیش رفت و ما هزار گالیون در این نقشه سود کردیم.

- اگه اینطوره که میگی پس این بلا چی میگه که چرت و پرت گفتی و نزدیک بوده همه چیزو خراب کنی.

- ارباب راستش این نقشه من بود.
من فکر کردم اگر ما بتونیم هفته ای یک بار برای دیدن بچه ها بریم، با توجه به اینکه بچه ها دور و ور محفلی هان و همه چیزو می بینن و همه چیزو میشنون، اگر ما حافظه ی اونا رو اصلاح کنیم و خاطراتشونو در بیاریم اول اینکه تعلیمات محفلی ها روشون اثر نداره و احتمالش به صفر میرسه که اونا در آینده محفلی بشن و بعلاوه ما از جیک و پیک محفل سردرمیاریم و می فهمیم چه نقشه ای دارن و بطور دقیق از اونا به عنوان جاسوسامون توی محفل استفاده می کنیم

- کروشیو بر تو ایوان. این خنده فقط مختص منه .به چه جراتی جلوی من شیطانی می خندی؟

- بِ..بخشید ارباب.

- و محفل در دست من خواهد بود.


ادامه دهید...


»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸ چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸
#16

روفوس اسکریم جیور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۵:۴۲ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 690
آفلاین
اسنيپ كمي چانه اش را خاراند و گفت : ارباب ولي براي اينكه محفلي ها بيشتر تحت تاثير قرار بگيرند ، بايد ما به شكل چندتا ساحره ي بدبخت ميريم دم خونه شون ... خوبه ؟
همه ي مرگخواران به علاوه ي لرد با او موافقت كردند .

پنج ساعت بعد ...
پس از خوردن معجون مركبي كه از قطعات چند ساحره ي مشنگ تهيه شده بود ، مرگخواراني همچون مونتي ، ايوان ، بلا و لودو به شكل آنها در آمده بودند و آماده ي رفتن شدند ولي قبل از رفتن لرد با آنان سخن گفت : خوب گوش كنين ،‌ اگه شكست بخورين خودتون ميدونيد كه باهاتون چطوري رفتار ميكنم !
مرگخواران :
سپس آني موني از آشپزخانه بيرون آمد و به دستور لرد ، تمام بچه ها را در يك گوني بسيار بزرگ ريخت . سپس آن گوني را به دست ايوان دادند و همگي به سمت خانه ي گريمولد به راه افتادند ...

نيم ساعت بعد ...
خانه ي گريمولد

همه ي محفلي ها در سرسراي خانه ي گريمولد ، مشغول نوشيدن چاي بودند كه ناگهان صداي در بلند شد ...
تق ...تق... تق... تق...


خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴ جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
#15

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- خوب حالا میخوام کروشیوی آتشین رو بهت یاد بدم!
- آگودوبیبیییییهالنمی!
- 1 ... 2 ... 3 کروشیو!
- جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق*
صدای آژیر دوباره همه جا را فرا گرفت.
یکی از جادوگران وزارتخانه با قد بلند ظاهر شد و گفت: طبق بند 673845 به توان رادیکال سینوس آلفا به روی قدر مطلق -8در د به توان دوی قانون بقای نسل جادوگری شما به دلیل آزردن بچه ای که سرپرستیش رو دارید محکوم به جریمه میشید که این جریمه با توجه به سن بچه و آتشی بودن طلسم حدود 345 گالیون محاسبه شده که از صندوق خانه ریدل در گرینگوتز کم میشه. خدا نگهدار!

مرد آپارات کرد و رفت و بلا را دز حالی که دود از مغزش بیرون میزد تنها گذاشت.
- بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا!
لرد با فریاد بلاتریکس را احضار کرد و بلاتریکس در حالی که بچه را داخل یک حباب محافظ و با احتیاط روی سر خود حمل میکرد وارد اتاق لرد شد.
- بله ارباب؟
- کروشیو! تو به چه جراتی از حساب خانه ریدل 345 گالیون برداشت کردی؟
- ارباب به سالازار قسم من مقصر نیستم وزارتخونه برداشته! کی به شما این گزارشو داده؟
- خودم دیدم، با چوبدستی-بانک!
-

[b] یک ربع بعد - اتاق لرد [\b]

لرد در حالی که سرش را میخاراند و با این کار جهت نور اتاق را مرتبا تغییر میداد گفت: من دیگه طاقت ندارم. نصف خونه با انفجار بر باد رفته و نصف دیگه رو هم باید بفروشیم که 1600 گالیون بدهی گرینگوتز رو کمش کنیم! همین الان یک فکری میکنید وگرنه همه طعم آواده کداورای ارباب رو میچشید.
- ارباب به نظر من باید یک جوری این بچه ها رو بفروشیمشون به محفل. اون وقت هم از پولشون استفاده میکنیم و مشکلاتمون تموم میشه و هم کلی دردسر برای محفل ایجاد میشه!
- با اجازه ارباب، من با نظر بلا مخالفم یا لرد! اگه ما این کارو بکنیم اونوقت 20 سال بعد 40 تا محفلی به اونا اضافه میشه ولی ما اضافه نمیشیم اما اگه اونا رو تربیت کنیم کلی مرگوار عالی داریم.

لرد دستش را از روی سرش برداشت و نور را به اتاق برگرداند و سپس گفت: حرف اضافه مقوف سوروس! دارم کم کم با ریش دراز هم عقیده میشم که تو به اون وفاداری!
-
- همین کاری که بلا گفت رو بکنید. برید به دومبول بگید اینا بدبختا بیچارن، این جا آزار میبینن تا اون ابله دلش رحم بیاد و اینا رو بخره. راستی مونتگومری کجاست؟
- داره جنازه ی لودو رو دفن میکنه ارباب!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۸
#14

سیبل  تریلانیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
لودو سه سوته همه مرگخوارا رو دور لرد جمع میکنه.
-ایوان صاف وایسا،روونا لای موهای بلاتریکس داری دنبال چی میگردی؟نارسیسا دست لوسیوسو ول کن.همه مرتب.ارباب سخنرانی میکنن.

لرد سیاه به چهل بچه ای که دارن تو هم میلولن اشاره میکنه.
-خب متاسفانه با خبر شدیم که ما مجبوریم از این بچه ها مواظبت کنیم و چون تو این موقعیت دنبال دردسر نمیگردیم ارباب بهتون دستور میده که هر مرگخوار سرپرستی و آموزش یه بچه رو به عهده بگیره.اینجوری کار همه راحتتر میشه و بچه ها بهتر آموزش میبینن.حالا اولین داوطلب بیاد جلو و یکی از بچه ها رو انتخاب کنه.

مرگخوارا سوت زنان به درو دیوار نگاه میکنن.طی نیم ساعت بعدی لرد سیاه هر بچه رو با یک کروشیوی ویژه تحویل مرگخواراش میده.


یکی دو ساعت بعد محوطه پشت خانه ریدل:

ایوان چوب دستیشو بطرف بچه میگیره.
-ببین جوجه،من ده تا مثل تو رو آدم کردم.حالا خوب دقت کن و دوباره بگو کدوم یکی از این علفا سمی هستن.

بچه با دقت به علفها خیره میشه و ناگهان چشماش برق میزنه.ایوان با خوشحالی میپرسه:
-چی شد پیدا کردی؟
بچه با خوشحالی روی چمن شیرجه میزنه و وقتی از جاش بلند میشه مغرورانه کفشدوزک کوچولویی رو که شکار کرده به ایوان نشون میده...و بعد با تعجب به دودی که از کله ایوان بلند شده خیره میشه.


یک ساعت بعد بعد تر:

ایوان با چوب دستش روی میز میکوبه که توجه بچه جلب بشه.
-دقت کن بچه.یه جواب غلط دیگه بدی از همین پنجره پرتت میکنم بیرون.این شامپو چی بود؟
بچه کمی فکر میکنه و جواب میده:
-شامپو ی مخصوص لرد سیاه؟
ایوان سرخ میشه.نفس عمیقی میکشه و سعی میکنه آرامش خودشو حفظ کنه.
-آخه شامپو به چه درد لرد میخوره؟این شامپو بچس...شامپو بچه..شامپوی مخصوص تو...حالیت شد؟

بچه با حواسپرتی سری تکون میده و برای گرفتن پروانه ای که لب پنجره نشسته از جاش بلند میشه.

در طبقه پایین بلاتریکس لسترنج سرگرم آموزش بچه ایه که از لرد سیاه تحوبل گرفته...


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۸
#13

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
سوژه جدید:


سوژه جدید:

لرد با غرور وارد سالن شد و سرش را بالا گرفت و شروع به سخنرانی کرد: سلام به شما جویندگان راه سیاهی. امیدوارم که همیشه سنگدل و خشن باشید. من، به عنوان لرد ولدمورت، بزرگترین جادوگر سیاه طول تاریخ بشریت ...
بومممممم ـــــــ چخ ــــــــ بـــــنــــــــگ ــــــــــ اَاَاَاَوووووووووو!!!

لرد سرش را پایین آورد و به شاگردان نگاه کرد. بیش از چهل نوزاد مای بیبی پوش چوبدستی به دست چهار دست و پا در سالن حرکت میکردند. یکی از آن ها ناخودآگاه انفجاری ایجاد کرده بود و کمد گوشه ی سالن را به انفجار کشیده بود و عده ای از ترس زدند زیر گریه اما بقیه همچنان مشغول کار خود بودند.
لرد با خشم و غضب به لودو نگاه کرد و گفت: کروشیو لودو! اینا شاگردن؟
- بله ارباب! ببینید چقدر گوگولی مگولی و نازند!!!
- عررررررررررررر
- ناز؟ میکشمت لودو! اینا رو از کجا آوردی؟
- ونننننننننننننننگ
- از شیرخوارگاه هاگزمید خریدمشون. نوزادی 10 گالیون
- شپلخ
- ده گالیون؟ همین الان پولشونو از جیب خودت میزاری تو صندوق عمارت و همشونو پس میدی.
- نمیشه ارباب. آخه اونجا داشت تعطیل میشد اینا رو حراج کرده بودند. الان دیگه اون جا خراب شده!
- پس همشونو گم و گور می کنی!
- بله ارباب
- بوممممم

لودو تعظیم بلند بالایی کرد و به سمت نوزاد ها رفت و همه را در جیبش ریخت (!) و سپس از خانه ریدل خارج شد.
کمی که از خانه دور شد بچه ها را از جیبش درآورد و روی زمین انداخت. بلافاصله پس از انداختن بچه اول صدای آژیری بلند شد و پس از چند لحظه روفوس اسکریمجیور آن جا حاضر شد.
روفوس چوبش را تکانی داد تا آژیر خاموش شود و سپس گفت: چی کار میکنی مردک!
لودو با تعجب به روفوس نگاه کرد و گفت: هیچی دارم این بچه ها رو میزارم زمین.
یکی از بچه ها از جیب لودو چهار دست پا بیرون آمد و با مغز به زمین خورد!

- که میزاریشون زمین؟ مگه شهر هرته! این جا قانون داره. تو این بچه ها رو خریدی برای لرد و مسئولیتشون تا 17 سالگی روی دوش لرده. باید ازشون نگهداری کنید و اگر بلایی رشون بیاد شما جریمه میشید.
- یعنی چی؟ این قانون کی تصویب شده ما خبر نداریم؟
- از حدود 8 دقیقه و 27 ثانیه و 78 صدم ثانیه پیش! به خاطر خطر منقرض شدن نسل جادوگرا این قانون تصویب شده که هر جادوگری بچه ای رو داره باید مواظبش باشه تا حتما جادوگر بشه و بلایی سرش نیاد! الانم 100 گالیون به خاطر این بچه ای که جلوی پات فرت شد بده بیاد وگرنه بیا بریم آزکابان.
- 100 گالیون؟
- آره. البته با 30 نات تخفیف گفتم بهت که مشتری شی!
- کوفتت بشه!

در خانه ریدل

- کروشیو لودو کروشیو! خودت یک کاری میکنی!
- ینی من آموزششون بدم ارباب؟!
- تو تنهایی؟ مگه میخوام خونه رو رو سرمون خراب کنم! تو نمیتونی خودتو کنترل کنی چه برسه چهل تا بچه رو. تو به کمک بقیه مرگخوار ها. چه جوریش هم هیچ ربطی به ارباب نداره.
- چشم ارباب.
- صبر کن، خون این بچه ها... پاکه؟
- بله ارباب پاک پاکه چون اون جا فقط بچه های اصیل رو قبول میکنن!
- خالی بندی بسه لودو! کروشیو. زود برو همه ر جمع کن که بهشون بگم باید چی کار کنن. واقعا مسخرست!

...


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۱۶ یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
#12

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
رودولف، آنتونيون و ايوان به همراه کينگزلي وارد يک انباري در زيرزمين خانه شدند. آنتونيون در را کوبيد و سپس کينگزلي را از سقف آويزان کرد.
- يالا سر ايوان رو برگردون و الا هر چي ديدي از چشم خودت ديدي!
- بلد نيستم
- کروشيو!
- خودت کروشيو!
- به چه جراتي يک مرگخوار رو طلسم ميکني؟
- به همون جراتي که چند تا مرگخوار کشتم!
-
-

کينگزلي که دق همه مرگخوار ها را درآورده بود دلش خنک شد. ناگهان متوجه چيزي شد و بلافاصله رو به ديوار برگشت. دستانش را بالا آورد و به آنها خيره شد. دستانش کم کم داشت سياه مي شد.
با عجله برگشت و فرياد زد: اوره کا!
ردلف که از جيغ ناگهاني کينگزلي سکته کرده بود با غرولند جواب داد: اوره کا ديگه چه صيغه ايه؟
- صيغه مبالغه!
- برو بابا! مسخره!

کينگزلي که ديد وقت ندارد بيخيال مسخره بازي شد و گفت: يني فهميدم! فهميدم چه جوري سر اينو برگردونم. يه طلسم وجود داره که اين کارو ميکنه ولي دو تا مشکل داره!
- چه مشکلي؟
- اولا اين که هرکس به جز اجرا کننده و کسي که طلسم روش اجرا ميشه اون جا باشه ميميره و دوم اين که شکل طرف تبديل به شکل يک انسان ديگه ميشه.
- اشکالي نداره! ما ميريم بيرون تو هم طلسمو اجرا کن!
- قيافش چي؟ ممکنه شکل هر کسي بشه ها!
- به درک! هر چي بشه از الانش خوشگل تره.
- باوشه!

رودلف و آنتونيون با عجله از اتاق بيرون دويدند و در را پشت سرشان بستند. کينگزلي که اکنون مثل خودش کاملا کچل و سياه و دراز و ديلاق و بدقواره(!) شده بود نفس عميقي کشيد و چوبش را رو به ايوان گرفت. با آرامي گفت: آوادا کداورا!
بلافاصله بدن ايوان خشک و بيجان شد و سر جايش بر زمين افتاد. کينگزلي کمد گوشه انبار را باز کرد و جنازه را در آن گذاشت و سپس در آن را بست و به بيرون رفت.
پشت در رودولف و آنتونيون را ديد و گفت: اين پسره کدوم گوري رفته؟ مي کشمش!
- چرا؟ خيلي خوشگل شدي که!
- من نميخوام شکل کينگزلي شکلبولت باشــــــــــــــــــــــــــــم
- اشکالي نداره ايوان خيلي خوشگل شدي. حالا بچه کجا رفت؟
- نميدونم من تا اتاق رو ديدم ناپديد شده بود.

در محضر لرد

لرد نگاهي به کينگزلي انداخت و گفت: يني تو رو اين شکلي کرد و رفت؟
- بله ارباب
- عاليه!
- عاليه؟ براي چي ارباب؟
- تو نميتوني وسط حرف من نپري بليز؟ خودم ميگم ديگه! کروشيو. عاليه چون ما ميتونيم از ايوان استفاده کنيم. حالا که تو شکل کينگزلي شدي ما ميفرستيمت محفل جاسوسي. شنيدم خود کينگزلي رفته سفر. تو ميري و ميگي برگشتي و اونوقت اطلاعات خوبي براي ارباب مباري
- به به! چه ايده اي! چه فکري به افتخار اين مغز پر از تراوشات ارباب کف مرتب شله!
- کروشيو بلا! تو مگه نميدوني الان ايام وفات رور و سالار جادوگران سالازار کبيره؟ کف زدن ممنوعه!
و بوي دماغ سوخته ي يک پاچه خوار در فضا پيچيد!
- حالا همه بگرديد اين بچه رو پيدا کنيد.
کينگزلي که احساس خلاصي ميکرد به سمت محفل حرکت کرد.

در محفل

- خوب کينگزلي چه خبر؟
- من ديگه اون جا نميــــــــــــــــــــــــــــــرم!



پايان سوژه


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۸
#11

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
بچه نوک زبونش رو بیرون میاره، چوب دستیش رو در زاویه 65 درجه نگاه میداره، یک چشمم رو میبنده و همزمان میگه:کله ایوس!
ایوان مثل فرفره دور خودش میچرخه ولی بعد از متوقف شدن سری روی بدنش دیده نمیشه!

ایوان که در اثر چرخش سر نداشته اش گیج رفته بود در حالی که به در و دیوار میخورد گفت:یا تو سی ثانیه دیگه سر منو برمیگردونی یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!

بچه با ناراحتی نگاهی به اطراف میکنه و با خودش فکر میکنه اگه توی محفل طلسم های کاربردی تری یادشون داده بودن الان میتونست خودی نشون بده و خودش رو پیش لرد سیاه عزیز کنه و نقشه اش رو اجرا کنه.

ایوان بعد از اینکه به گلدون تمام قد کنار دیوار خورد و پخش زمین شد با صدای خشمگین فریاد زد:اوهوی بچه کدوم گوری رفتی؟مردی؟یه کاری بکن دیگه!
بچه چوب دستیش رو بالا میگیره و کمی فکر میکنه.هر طور که بود باید سعی میکرد گند کاری اش را درست کند.

نفس عمیقی کشید و با تردید گفت:ایپلوس تریپلوس سریوس!
دود صورتی رنگ و بد بویی اطراف کله ایوان رو فرا میگیره و ایوان با شدت شروع به دست و پا زدن میکنه!
بعد از چند لحظه که دود صورتی رنگ و رعد و برق های کوچکش ناپدید میشه بچه با وحشت به چیزی که درست کرده نگاه میکنه!

روی بدن ایوان سه تا سر سبز شده و روی هر کدوم کلاه سیلندری قدیمی و صورتی رنگی به چشم میخوره!ایوان با وحشت به اطراف نگاه میکنه و میگه:تو که یه دونه بودی!چرا شش تا شدی!یا سالازار بلا تو هم شش تا شدی؟یکی هم بس بود!

بلا با دیدن ایوان فکر میکنه یکی از محفلیا که میخواسته به خانه ریدل نفوذ کنه معجون مرکب رو اشتباهی خوردهفبرای چوبش رو بیرون میکشه و قبل از اینکه ایوان حرفی بزنه طلسم سیاه رنگی رو به سمت ایوان میفرسته!

ایوان روی هوا بلند میشه و بعد از برخورد با سقف تالار مثل فرش پهش زمین میشه!
لحظه ای بعد:
لرد با عصبانیت نگاهی به کلاه های صورتی روی کله ایوان میکنه و میگه:حداقل یکیتون اون کلاه های مسخره رو برداره!
رودولف میگه:ارباب هیچ کاریشون نمیشه کرد.انگار جزو جمجمه اشه!

لرد بچه را کروشیو میکند و میگوید:بخاطر بی عرضگی مجازات میشی.رودولف،اینو ببر از مچ پا اویزونش کن.شما ها هم ایوانو ببرین کنارش که همون طوری که از سقف اویزونه به درست کردن سر این جنازه فکر کنه.هرکسی گند میزنه خودش باید درستش کنه!

به این ترتیب رودولف بچه را که به شدت تقلا میکرد به سمت اتاق پذیرایی برد و انتونین در حالی که یکی از پاهای ایوان را گرفته بود کشان کشان دنبال رودولف به راه افتاد.


تصویر کوچک شده


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸
#10

سیبل  تریلانیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
عمو آنتونین با ترس و لرز جلو میره:
-ولی ارباب فرمودن ایوان باید کیسه بوکس باشه.پس با اجازه من و موهام مرخص میشیم.

با ناپدید شدن آنتونین ایوان روزیه ظاهر میشه درحالیکه هر دو دستشو روی سرش گذاشته و با جدیت از موهاش دفاع میکنه.
-ارباب جون اون مامان خوشگلتون منو بیخیال بشین.من کچل بشم چطوری مدیریت کنم؟جذبم چی میشه؟

لرد سیاه پرچمشو بلند میکنه و یه سرعت پایین میاره.با فرمان ارباب بچه با صدای بلند میگه:کشلیوس...

در یک چشم به هم زدن کله ایوان ناپدید میشه.
با دیدن بدن بدون سر ایوان بچه وحشتزده میپره بغل لرد سیاه.بدن ایوان در حالیکه دستاشو تو هوا تکون میده کمی جلوتر میاد.
-ارباب؟بچه؟چرا من نمیبینمتون؟کجا رفتین؟چرا تاریک شد؟

لرد کمی از ایو(نصف ایوان)فاصله میگیره.
لرد سیاه:ای بچه ابله.زبونتو نباید اونقدر بیرون میاوردی.و تو ایوان، زود اعتراف کن ببینم تو که سر نداری چطوری داری حرف میزنی؟

ایوان همونطور گیج و منگ دور خودش میچرخه.
لرد بچه رو زمین میذاره و کمی بطرف ایوان هل میده و میگه:
-خب...این شاهکار خودته پس خودت باید درستش کنی.من الان میرم ناهار بخورم.قبل از برگشتنم باید یه سرخوشگل برای ایوان درست کرده باشی.زود شروع کن.وقتی برگشتم مرگخوارمو کامل میخوام.

بچه یه نگاه به هیکل ایوان میندازه و سرشو میخارونه:ارباب...کدو حلوایی ندارین؟

لرد با عصبانیت از اتاق خارج میشه.


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۰۵ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸
#9

فرد ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۱ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۵۶ پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰
از ابرها!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 53
آفلاین
بچه رو صادر ميكنن به اتاق " بهياري" محض بهبود و مداوا و ايناها...


اونجا بقيه مرگخوارا حاضر و اماده بودن واسه شكستن قولنج بچه!



اما وقتي بچه رو ميبينن، متوجه ميشن كه قولنج بچه به صورت كاملا طبيعي شكسته و جائي واسه شكستن نمونده كلا!


بلاتريكس: ببين بچه، بخواي بازم مارو سياه كني، بدتر از اين ميكنيما! حواست جمع!!


بچه هه تا مي ياد حرفي بزنه، در به صورت چارتاق باز ميشه و ارباب به صورت كاملا گولاخ و منوري، حضور پيدا ميكنن!



ارباب: اهم!

مرگخوارا:


ارباب ميره جلو و دستي به سر و كله ي بچه ميكشه و ميگه:

_ من در وجنات اين بچه، چيزهاي زيادي ميبينم!

ملت مرگخوار ميكروسكوپ به دست ميرن روي صورت بچه تا اون چيزا رو ببينن!!!


ارباب: ... داشتم عرض ميفرمودم!...و ميل فرمودم كه شخصا اين بچه رو مرتب كنم!!


زابيني: ارباب منظورتون از مرتب كردن، تربيت كردنه؟!


ارباب: بعدم يادم بنداز كروشيوت كنم زابيني! ... من بعد، هر آموزشي كه من به اين بچه ميدم، يكي از شماها بايد كيسه بوكسش بشين تا اون روي شماها تمرين كنه!!!


انتونين: ولي ارباب اين بچه زده 2 نفرمونو كشته!! بيخيااااااال!

_ آنتونين؟! تو به ارباب ميگي بيخيال؟!!!

_ به جون 5 تا زن و 13 تا بچه م( ) نـــــــــــــه!!!!

_ تو از اخر چن تا زن و بچه داشتي؟!!

_ ارباب، مرلينو شكر، حقوق مديريت رفته بالا، ماهم بيكار ننشستيم!


_ خاك بر اون سر زن و ذليلت! برو شامپو درست كن، بعدشم حاضر باش بچه ميخواد روت امتحان كنه!!! حرف هم بي حرف!

ايوان: ارباب من درستم!

ارباب: كي با تو آخه؟!

ايوان: شما ميگين برو شامپو درست كن!

ارباب: من؟! من؟! من گفتم برو شامو درست كن! پسره ي پروو! نكنه ميخواي بگي ارباب پير شده؟! هان؟!

ايوان: نه ارباب! ولي مث اينكه خودتون به خودتون شك دارينا!

ارباب: ايوان! براي آموزش بعدي بچه، تو ميشي كيسه بكسش! مفهوم شد؟!!


بعد ارباب اول يه ورد روي بچه اجرا ميكنه كه طرف از من و شما هم حالش بهتر ميشه! بعدشم ميبردش توي هال، و شروع ميكنه به ياد دادن يه وردي كه آدمارو كچل ميكنه!!!


_ ببين بچه، چوبتو اين وركي ميگيري، بعد چشم چپتو لوچ ميكني، بعد زبونتو مي ياري بيرون، اونوقت ميگي" كچليوس" !

_ ارباب وقتي زبونم بيرونه، چجوري حرف بزنم؟!

_ من نميدونم! اوني كه روي من اين وردو اجرا كرد و منو به اين روز انداختف اين كارا رو كرد! تو هم كجبوري يادش بگيري و همه مرگخوارامو كچل كني! وگرنه خونت پاي خودته!

بچه: چشم ارباب!.... عموووو آنتونين؟! من حاضرم!!!!


[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.