هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
یک ساعت گذشته است.همراهان هر دو تیم بارها شکنجه شده اند.همه اعضای دو تیم همزمان با گشتن به دنبال اسنیچ اشک میریزند.میدانند اگر اوضاع همینطور پیش برود،کسی از عزیزانشان زنده نمیماند.
ناگهان پسری ریونکلاوی به سمت شیاطین حمله ور میشود.شیاطین با اشاره دست کارش را تمام میکنند.
پسرک بی جان محکم روی زمین میفتد.

-دوباره شکنجه ریونکلاوی ها!اینبار خیلی شدید تا یاد بگیرن احمق نباشن!
-ما بازیکن میخوایم.
لیسا این را میگوید.همه شجاعت او را تحسین میکنند اما از طرفی میترسند که دوباره عزیزانشان شکنجه شوند.
یکی از شیاطین میگوید:
-چی؟
-ما بازیکن میخوایم.به هر حال یه یار کمتر که نمیشه بازی کرد!
-ولی ما گروگان دیگه ای از کسی نداریم در ضمن همه مزه بازی به...
-ولی شما میتونید یکی از عزیزان اونم بگیرید.اینطوری بهتر نیست؟
یکی از شیاطین که ظاهرا قانع شده است میپرسد:
-خب اگر هم ما قبول کنیم تو حاضری یک نفر را نام ببری که به اینجا بیاید؟
قطره اشکی از گوشه چشم لیسا روان میشود.
-من یه نفرو میشناسم که خوب کوییدیچ بازی میکنه ولی برای این بازی نیومده.ینی ی ماهه که نمیاد کوییدیچ بازی کنه...
-کی؟
-کریس چمبرز. اون مهاجم ما بوده.
شیاطین بحث میکنند.سپس چند نفر بلند میشوند تا بروند و ماموریتشان را انجام دهند.
-فعلا بازی انجام میشود.تا گروگان جدید بیاید!
یکی از بازیکنان رو به لیسا فریاد میزند:
-چطوری دلت اومد اونم مثل خودمون بدبخت کنی؟ای خودخواه...
-من فقط به فکر همه هستم.ما با یه یار کمتر نمیتونیم بازی کنیم.ما باید خانوامونو نجات بدیم.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
آندریا پنی و لینی هر سه میان دسته ای از قیچی بدست ها گیر افتاده بودند..
-خب بالتو بیار جلو لینی!
-ببند!
به محض اینکه پسرک با قیچی به لین نزدیک میشود کریس با نیمبوس بالای سر آنها قرار میگیرد.
-بپرید بالا!
هر سه روی نیمبوس مینشینند.(البته لینی رو شونه ی آندریا میشینه)
کریس که با سرعت به سمت در تالار میرود میگوید:
-فک کنم امروز دوبار نجاتتون دادم!
هر سه با هم میگویند:
-مرسی!
-باید برید درو باز کنید!من لا رو سرگرم میکنم شما میتونید بچه های جلوی درو بیهوش کنید قبل از اینکه نصفتون کنن!
بعدشم بچه های ریون فرار میکنن!لااا!من اینجام!
و سه نفر را به پایین پرت میکند.

چند دقیقه بعد
پنج نفر نگهبان در قیچی به دست ها بیهوش روی زمین افتاده اند در باز میشود و کریس همه ریونی ها را به سمت آن فرا میخواند
-زود باشید برید بیرون!
لایتینا که انگار هیچ چیزی از این توطعه نمیفهمد همچنان دنبال کریس و هدفونش است.
با تلاش های مکرر بچه های ریونی،قیچی بدست ها شکست میخورند و همه از تالار خارج میشوند.جز کریس،لایتینا،لینی،آندریا ،پنی و قیچی بدست ها.
-خب بریم!
کریس با سرعت به سمت در میرود.
-فک نکنید نفهمیدم میخواید منو قال بزارید!در ضمن هر رفتی یه اومدی داره دیگه نه؟
-کریس...
کریس خارج میشود و در را از پشت میبندد
-خدافظ!با لا و قیچی بدست ها خوش بگذره!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: باغ وحش
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
یک ساعت گذشته بود و لینی همچنان سعی در پاره کردن زنجیر داشت ام هر سری کتاب جیغ و ویغ میکرد و مادام پینس کتابدار هم مثل جن ظاهر میشد.اما لینی که در حالت پیکسی خودش بود میان کتاب ها قایم میشد.

-لعنت به هرکی که داره این کتابارو جابجا میکنه!
لینی بالاخره تصمیمش را میگیرد.
-مادام پینس!
مادام پینس که قلبش را گرفته میگوید:
-تو از کدوم...
-میخواستم بپرسم چرا کتاب به این مفیدی زنجیر شده؟من برای تدریس نیازش دارم!
مادام پینس با عصبانیت میگوید:
-خب از وقتی که یه پسری به نام کریس چمبرز غیر قانونی یاد گرفت جانور نما شه!
-خب اون که بعد از اون جلسه محاکمه الان قانونیه.مگه نه؟
مادام پینس چشم غره ای میرود.
-میخوای هر کی دلش خواست بیاد اینجا جانور شدن یاد بگیره بعدم بره تو محاکمه بگه من پشیمونم ؟میخوای اصلا کل ریونکلاو رو تک تک بیار اینجا بهشون جانور نما شدن یاد بده!تو و اون پسره که واردید تو این قضیه!
چشمان آبی رنگ لینی برق میزند.
-مرسی مادام پینس!تو نابغه ای!

در تالار ریونکلاو
-ما وقت نداریم!بنابراین فقط بیست نفر میتونن بیان به کتابخونه!اونم تک تک!من و کریس هر روز به پنج نفر آموزش میدیم!تا چهار رو دیگه.
کریس اضافه میکند:
-ما هر روز بیست ساعت زمان میزاریم ینی برای هر کدومتون پنج ساعت!متاسفم ولی باید تو پنج ساعت یاد بگیرید و بقیه چهار روز رو همینجا تمرین کنید!فرصت تست نداریم که کی میتونه و کی نه!هر کس که میاد روزی که باغ وحش برنامه داره باید خودشو امتحان کنه!
ریونی ها با نا امیدی و ترس به لینی و کریس خیره میشوند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۲:۵۹ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
آنتونین همچنان به دنبال لودو میگردد.یک ساعت گذشته است.روی یک کاشی مینشیند.
-اه!بسه دیگه.
ناگهان فکری به ذهن آنتونیون میرسد.
-اون چی گفت؟وزیر ورزش و تفریحات جادویی؟
و از خوشحالی به هوا میپرد.
-پیش به سوی وزارتخونه!

دم در وزارتخانه

آنتونیون در باجه قرمز تلفن را بازمیکند.
-مرد که همین الان بیهوشش کردم یه عدد خاصی گفت...
و دکمه های تلفن را میزند.

-سلام. به وزارت سحر و جادو خوش امدید.نام و کارتان را ذکر کنید.
-اممم.آنتونین دالاهوف.با وزیر ورزش و تفریحات جادویی قرار ملاقات دارم!
دستگاه چیزی گرد از دهانه اش به بیرون پرت میکند:آنتونین دالاهوف.ملاقات با لودو بگمن.
-دارم میام لودو!اون قلب برای منه!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: صد و يك راه براي ذله كردن همدیگه!
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
لایتینا خنده ای شیطانی سر میدهد.
-خب خب خب...
و به سمت هر سه آنها راه میفتد.به یک قدمی آنها که میرسد صدایی از پایین پله ها به گوش میرسد.
-لا.فکر نمیکنی که هدفونت ازگوشت افتاده باشه؟؟
چشمان لایتیناگرد میشود.
-معلومه که...
و روی گوش هایش دست میکشد.
-چطور ممکنه؟هیچ وقت این اتفاق...کریس!بیارش!
-من نمیتونم بیام خوابگاه دخترونه لا!
لایتینا متوجه لحن شیطنت آمیز کریس میشود.
-نکنه تو میخوای با من مخالفت کنی کریس؟بچه ها هنوزبا قیچی نصفت نکردن؟
-اتفاقا همون پسره که پیرهنش روش عکس عقاب بود کتاب کوییدیچ در گذر زمان منو پاره کرد!خب منم یه وردی روش خوندم...به هرحال فکر نمیکردم از پنجره پرت شه پایین!
لایتینا به طور آشکاری عصبانی شده است.
-الان میام اون پایین...
-من سوار نیمبوس شدم لا!دستت بهم نمیرسه!
لایتینا بدون توجه به سه نفر دیگر از پله ها پایین میرود.
لینی نفس عمیقی میکشد.
-مرلین رو شکر!
و سپس به پنی و آندریا میگوید:
-اون مارو نجات داد.ماهم باید الان بریم اونو نجات بدیم!اینجا یه تالار سر بسته است. سوار آذرخش هم که باشه لا میگیرتش!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۰۸ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
به نام خدا

منvsماتیلدا استیونز

اولین تغییر شکل من

کریس در اتاقش نشسته بود و سرش را میان دستانش قرار داده بود.
او همین یک دقیقه پیش یک ماگل را کشته بود.البته شاید منشا اصلی ناراحتی او چیز دیگری بود.
به زوی ماموران وزارتخانه همراه دیوانه ساز ها مثل مور و ملخ به خانه او و خانواده اش سرازیر میشدند.
دیوانه ساز...ترس همیشگی اش.
پدرش روبرویش ایستاده است.
-تو یه ماگل رو کشتی؟یه ماگل بی دفاع؟
-نمیخواستم بابا! نمیخواستم به خدا...نمیخواستم.
و گریه کنان ادامه میدهد:
-روی پشت بوم یه ساختمون بود من داشتم تو یه کوچه تمرین تغییر شکل میکردم.خب زیاد موفق نبودم ولی اون دید بدنم پر مو شد بینیم دراز شد و بعد دوباره به حالت اصلی برگشتم.مجبور شدم طلسم بیهوشی اجرا کنم روش.فکر میکردم میفته کف پشت بوم بعد من میرم روش طلسم فراموشی رو...

-ولی اون افتاد پایین.
گریه کریس شدیدتر میشود.
-من بی احتیاطی کردم بابا...
چشمان پدرش تنگ میشود.
-تو باید بری پسرم!توی آزکابان دووم نمیاری.
وحشت چشمان قهوه ای کریس را پر میکند.
-به نظرت یه نوجوون رو به... به...
-نه.بوسه که نه ولی حبس ابد...
حالا پدرش هم با او گریه میکند.
-باورم نمیشه همه اینا واسه یه تمرین تغییر شکل سادس!
-اگه من برم شما...
-مادرت رو بیهوش کردم و بردم به یه پناهگاه امن.بالاخره اون یه ماگله دیگه.نه؟
-شما چی؟
پدر کریس شانه بالا میاندازد
-خب من میرم یه جای دیگه.شاید بتونن رد منو بزنن.ها؟
-بابا...من...شرمندم.
و به آغوش پدرش میرود.قطره های اشک شانه پدرش را خیس میکند.
-تقصیر منه...همش بخاطر یه تمرین تغییر شکل مسخرس!
صدای گریه پدرش را میشنود.ناگهان آسمان را مه غلیظی فرا میگیرد.
کریس با ترس به پدرش نگاه میکند.

-برو پسرم!الان میان!
-ولی من شما رو تنها...
پدرش با لحن ملتمسانه ای میگوید:
-فقط برو...
کریس به سمت پنجره میدود.خودش را به حیاط پشتی میرساند.
-تو میتونی کریس.درسته کم تمرین کردی ولی تو با استعدادی!
مه آسمان غلیظ تر میشود.
درد شدیدی بدن کریس را فرا میگیرد.فقط بار اول اینگونه است یا؟
کم کم موی قهوه ای تمام بدن کریس را میپوشاند.بینی اش دراز میشود و...
دیگر اثری از کریس نیست.به جای او سگی قهوه ای،که چوبدستی را میان پوزه اش گرفته است از حیاط پشتی بیرون میپرد.صدای ماموران وزراتخانه را میشوند.پدرش حتما رفته است.باید رفته باشد...
به پشت سرش نگاه نمیکند.میدود.فقط میدود.نمیداند مقصدش کجاست.شاید مناسب ترین جا برای او کنار لرد تاریکی باشد.هم خودش دوست دارد به او خدمت کند هم او از پسری که در نوجوانی یک ماگل را کشته است خوشش میاید.
حتما خوشش میاد...
ناگهان چیزی در پایش فرو میرود.نقش بر زمین میشود آخرین تصویری که میبیند تصویر یک دمنتور یا مامور وزارتخانه نیست.تصویر یک ماگل است...
چشمانش را که باز میکند درون کامیونی بزرگ است در قفسی چوبی که شکسته است.معلوم است جنسش زیاد مرغوب نیست.نمیداند چند ساعت گذشته است.اما هنوز به شکل سگ است.متوجه سگ های دیگری که در اطرافش هستند میشود و دستبندی که روی دستانش است:سازمان جمع آوری سگ های ولگرد لندن.
ناسزا میگوید.اما فقط صدای پارس ملایمی از دهانش خارج میشود.
چوبدستی اش نیست.به سمت در میرود و محکم پارس میکند و سرش را به آن میکوبد انقدر میکوبد که از سرش خون بیرون میزند.صدای کسی میاید
-چه مرگتون...
دیگر فرصتی برای مرد نمیماند که حرف بزند.از آنچه که کریس فکر میکرد بهتر شد.مرد بدون هیچ سر و صدایی روی زمین افتاده است.
به سمت در راننده میرود.راننده که اصلا به او نگاه نمیکند میگوید:
-اشلی؟چش بود؟
چوبدستی کریس جلوی آیینه آویزان شده است.
-هی اشلی.دقت کردی امروز چه روز عجیبیه؟اون از سگه که این چوب عجیبو با خودش میاورد...
چوبدستی کریس را لمس میکند.
_یا اون مه غلیظ که یهو اومد تو آسمون...
کریس به سمت او میپرد.پرش قابل ملاحظه ای است.راننده هم با چند ضربه چنگال و گازهای متععد بی حرکت روی صندلی میفتد.این بار با سر و صدای زیاد.
کریس چوبدستی اش را به دندان میگیرد از کامیون بیرون میپرد و به سمت لاین دیگر خیابان میرود.دراز میکشد.
ناگهان صدای ترمز وحشتناکی میاید.
کریس بلند میشود تازه متوجه میشود به حالت انسانی برگشته است.
اتوبوسی قرمز رنگ روبرویش ایستاده است.پسری ککی مکی از در اتوبوس بیرون میاید و از روی برگه ای میخواند:
-به اتوبوس شوالیه،اتوبوس حمل و نقل جادوگران سرگردان...
سپس با سوظن به کریس و سپس به پیام امروزی که در دست دارد خیره میشود.
_تو...تو؟
_ایمپریو!
پسر با حالتی گیج و منگ میگوید:
-خب بفرمایید.
کریس از پله ها بالا میرود و سریع روی تختی دراز میکشد.
کله ای که روی شیشه آویزان شده است میپرسد:
-کجا میری بچه؟
کریس کمی با خودش فکر میکند.
-خانه ریدل ها
و اتوبوس با سرعتی وحشتناک به سمت سرنوشت او راه میفتد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: باغ وحش
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۹۷
_خب کریس که سگه باغ وحشه!
کریس پوکر فیس میگوید:
_کریس منظورت کریس چمبرزه یا؟؟
هیلاری سری تکان میدهد و میگوید:
_اره دیگه!مگه تو نمیتونی سگ بشی؟
کریس چشم غره میرود و میگوید:
_اخه یه سگ چه جذابیتی داره؟
لایتینا وارد بحث میشود و میگوید:
_یه سگ نه..ولی سگی که حرکاتی جالب میکنه دقیقا مثل یه انسان چطور؟؟
کریس همچنان پوکر فیس میگوید:
_نوموخوام
لینی با عصبانیت میگوید:
_تو خودت بودی که این پیشنهادو دادی!بچه پرو!!
کریس که اصلا دوست ندارد لینی را عصبانی کند میگوید:
_ام..باشه خب..ولی بقیه چی؟
هیلاری میگوید:
_لینی که پیکسی میشه بقیه هم هستن.
کریس که بالاخره قانع شده است میگوید:
_باشه.ولی من حوصله ندارم بازدید کننده هاشون بیان مسخره بازی در بیارنا میزنم از وسط نصفشون میکنما!
لینی چشم غره ای به کریس میرود و کریس بلافاصله سکوت میکند.
_خب پس پیش به سوی باغ وحش!...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷
لرد با عصبانیت هرچه تمام تر فریاد زد:
_بس است دیگر وگرنه تک تکتان را..تک تکتان را...
بلاتریکس سریع گفت:
_میکشید
_اوه اره میکشیم بدم میکشیم ما فکر کردیم حالا که این راه حل جواب نداد ومطمعنیم هیچ وقت نمیدهد از راه حل گویل استفاده کنیم!
بلاتریکس جلوی دهانش را گرفت و گفت:
_یعنی بریم پیش یه ماگل ارباب؟این در شان شما...
_مجبوریم بلا!درضمن حال هم میدهد!به اسم مو کاشتن که نمیرویم میزنیم کسایی که انجا هستند را میکشیم بعدم رو دکتر طلسم ایمپریو اجرا میکنیم که مثلا خشن به نظر بیاد فردا تو پیام امروز بنویسن.
بلاتریکس که نظرش عوض شده بود با لبخندی ترسناک گفت:
_چشم ارباب بریم!
همه مرگخوران بلند شدند
لرد فریاد زد:
_مگه داریم میریم عروسی؟؟بنشینید سرجاتون باو!بلا و هکتور و لینی با من بیان.ادوارد تو هم بیا که رعب و وحشت ایجاد کنی
یادت باشد برای این پیشنهاد مسخره ای که دادی هم سر فرصت یه طلسم نابخشودنی روت به اجرا درآوریم.
ادوارد که محزون شده بود گفت:
_باشد ارباب فقط چرا شما گاهی کتابی و گاهی بسیار عامیانه سخن میگویید.
لرد یک نگاه خیره ای که یعنی من باید به توهم جواب پس بدم؟کرد و گفت:
_برویم...

جلوی در مرکز کاشت موی دکتر عبیدی شعبه لندن

لرد نگاهی به در انداخت و گفت :
_وارد میشویم

به محض ورود دربان به سمت انها حرکت کرد و گفت:
_بفرمایید؟
_آوادا کداورا!
_آفرین بلا هرکه امروز بیشتر ماگل بکشد برنده است!بلا یک هیچ فعلا از شما جلو است!
و سه نفری به سمت پله ها میروند...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵ دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷
به نام خدا

به نام خدا
نام:کریس چمبرز
گروه:ریونکلاو
چوبدستی:چوب شاه بلوط با ریسه ی قلب اژدها۱۲سانتی متر انعطاف پذیر
پاترونوس:سگ
شکل جانور:سگ
رتبه خون:دورگه
بوگارت:دمنتور
سرگرمی ها:کوییدیچ،کتاب،خدمت به ارباب تاریکی
محل زندگی:خونشون.
شغل:فعلا دانش اموز و بازیکن کوییدیچ.در آینده شاید یکی از معلمای هاگوارتز
مهاجم تیم کوییدیچ ریونکلاو.
یک پسر که فکر میکرد معمولیه ولی با نهایت خرسندی فهمید جادوگره پدرش جادوگر بود ولی چون فکر میکرد همسرشو از دست میده هیچ وقت اینو به کریس نگفته بود.اما بعد از اینکه نامه هاگوارتز اومد اعتراف کرد و برخلاف باورش اتفاق بدی نیفتاد.
عاشق هاگوارتز و گروهشه و به درس دفاع در برابر جادوس سیاه و معجون سازی خیلی علاقه داره.
دوست داره عضو مرگخواران بشه و به لرد بزرگ خدمت کنه.
منطقی هست و عاشق ریونکلاو ولی با ادمای بی منطق رفتار وحشتناکی میکنه(مثل مرحوم ساحره ردا فروشی که اظهار داشت که ردایی که یه اینچ بهش کوتاه بود اندازشه)
ساحره ها بهش علاقه نشون میدن البته متقابله
نمیدونم شاید مهره مار داره بچه!!
گفتم که عاشق ریونکلاوه؟البته بغیر از مواقعی که عجله داره و نمیتونه سوال در ورودی خوابگاهشونو جواب بده

من قبلا عضو شدم الان میخواستم بنا به دلایلی بعضی اطلاعاتو تو توضیحاتم تغییر بدید ممنون.

انجام شد.


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۷ ۱۸:۵۰:۴۲
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۷ ۱۸:۵۱:۵۵
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۷ ۲۲:۳۲:۴۹

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷
_لوسیوس چه خاکی به سرمون بریزیم؟؟
نارسیسا این را گفت و به سمت آتش وردهای مختلفی سرازیر کرد.
_من نمیدونم فقط میدونم که غذا..یعنی بانز آمادست!
پای بانز را در دیس میگذارد و سعی میکند شکل انسانی اش را تا حد ممکن کم کند.
نارسیسا میگوید:
_اتیشو چیکار کنیمممم؟
لوسیوس که سرگرم زدن سر و ته پای بانز است میگوید:
_میتونیم دراکو و بلاتریکس رو بندازیم روش خاموش...
نارسیسا فریاد میزند:
_سااااکتتت!
ناگهان از بیرون صدای ارباب به گوش میرسد
_لینی مقاومت بی فایدس.چه راهی بهتر از اینکه در راه سیر کردن فرزند ما خورده شوی؟
لوسیوس با حالتی پوکر فیس مانند میگوید:
_فعلا تو اینجا باش تا من اینو ببرم برای ارباب
و از پله ها پایین میرود
_بفرمایید اینم غذا!
لرد با نگاه خیره ای میگوید:
_الان وقتشه؟بدیم نجینی بخورتت؟
لوسیوس با حالتی مظلوم میگوید:
_ببخشید ارباب یک دیر پخته گوشتای قصابیه محلمون..
_خب بیاور که شروع کنیم!
لوسیوس دیس را روی میز میگذارد.
لرد اول به غذا سپس به لوسیوس مینگردو میگوید:
_همه چیز خوب است فقط بگو این علامت:زنده باد ارباب روی این گوشت چیکار میکند؟
لوسیوس نگاهی هراسان به لرد میاندازد و زیر لب میگوید:
_بانز خدا لعنتت کنه!آخه روی پا جای خالکوبیه؟؟


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.