سالازار اسلیترین
از هاگوارتز
- تولد نقش
- 1396/06/22
- آخرین ورود
- امروز ساعت 21:51
- عضویت
- 1384/09/08
- پستها
- 1059
خلاصه: کلاه گروهبندی با ادعای انجام یک آزمایش روان شناختی، گروه تعدادی از اهالی هاگوارتز و حتی استادها را تغییر داد و مخالفان را به اخراج تهدید کرد. وقتی راجر پیشنهاد ساخت جایگزینی برای کلاه را داد، خودش هم به هافلپاف فرستاده شد؛ اما با تهدید قیچی، کلاه را وادار کرد همه را به گروه های قبلی برگرداند. حالا مشکل گروهبندی حل شده، ولی انگیزه واقعی کلاه و احتمال نقش داشتن شخص دیگری هنوز روشن نیست. راجر کلاه را برای بازجویی به دخمه ها برده و هیئت بزرگان هم به شکنجه رای داده است.
سالازار کلاه را وسط میز دخمه گذاشت و با دقت لبه هایش را صاف کرد؛ رسیدگی مختصری که شاید از دور با مهربانی اشتباه گرفته می شد، اگر قیچی راجر و چوبدستی آماده خودش کنار میز نبودند. کار را با کریشیو آغاز کرد و وقتی کلاه جز جمع کردن چین هایش واکنشی نشان نداد، سراغ طلسم های دیگر رفت. مدتی آن را وارونه در هوا نگه داشت، چند بار میان گرما و سرمای شدید جابه جایش کرد و بعد وردی رویش امتحان کرد که بخیه هایش را یکی یکی باز می کرد. بزرگان دور میز عقب تر رفته بودند و راجر قیچی اش را پایین آورده بود؛ ظاهرا برای تنبیه یک کلاه، امکاناتی بسیار فراتر از خرازی وجود داشت.
با گذشت زمان، کلاه شکل آبرومندانه اش را از دست داد، اما همچنان سکوت کرد. سالازار طلسم ها را متوقف کرد تا پارگی هایش را ترمیم کند و پس از بررسی استحکام درزها، دور بعدی را آغاز کرد. چند ساعت قبل، همین تکه پارچه درباره استعدادهای پنهان افراد سخنرانی می کرد و برای آینده شان حکم می داد، ولی حالا حتی حاضر نبود درباره گذشته نزدیک خودش توضیحی بدهد. سالازار بدون عجله چوبدستی اش را چرخاند و کلاه را دوباره روی میز نشاند؛ مقاومتش دست کم از بسیاری از صاحبان پیشینش بیشتر بود و همین، بازجویی را اندکی سرگرم کننده نگه می داشت.
هلنا زمانی وارد دخمه شد که سالازار مشغول انتخاب طلسم بعدی بود. نگاه کوتاهی به کلاه مچاله شده انداخت و پیش از آنکه پدرش چوبدستی را بالا ببرد، فهرست جابه جایی ها را روی میز پهن کرد. کنار نام هر فرد، گروه قبلی و گروه تازه اش نوشته شده بود و چند ردیف هم با یادداشت ها و خط هایی به یکدیگر وصل شده بودند.
- بابا، صبر کنین، یه فکری دارم. شاید داریم سوال اشتباهی می پرسیم. باید بفهمیم چرا دقیقا این افراد رو جابه جا کرده؛ چرا شما رو فرستاده گریفیندور، نویل رو اسلیترین و من رو هافلپاف؟ اگه ارتباط بین این تغییرات رو پیدا کنیم، شاید بفهمیم هدفش چی بوده، حتی بدون اینکه خودش اعتراف کنه.
سالازار کلاه را وسط میز دخمه گذاشت و با دقت لبه هایش را صاف کرد؛ رسیدگی مختصری که شاید از دور با مهربانی اشتباه گرفته می شد، اگر قیچی راجر و چوبدستی آماده خودش کنار میز نبودند. کار را با کریشیو آغاز کرد و وقتی کلاه جز جمع کردن چین هایش واکنشی نشان نداد، سراغ طلسم های دیگر رفت. مدتی آن را وارونه در هوا نگه داشت، چند بار میان گرما و سرمای شدید جابه جایش کرد و بعد وردی رویش امتحان کرد که بخیه هایش را یکی یکی باز می کرد. بزرگان دور میز عقب تر رفته بودند و راجر قیچی اش را پایین آورده بود؛ ظاهرا برای تنبیه یک کلاه، امکاناتی بسیار فراتر از خرازی وجود داشت.
با گذشت زمان، کلاه شکل آبرومندانه اش را از دست داد، اما همچنان سکوت کرد. سالازار طلسم ها را متوقف کرد تا پارگی هایش را ترمیم کند و پس از بررسی استحکام درزها، دور بعدی را آغاز کرد. چند ساعت قبل، همین تکه پارچه درباره استعدادهای پنهان افراد سخنرانی می کرد و برای آینده شان حکم می داد، ولی حالا حتی حاضر نبود درباره گذشته نزدیک خودش توضیحی بدهد. سالازار بدون عجله چوبدستی اش را چرخاند و کلاه را دوباره روی میز نشاند؛ مقاومتش دست کم از بسیاری از صاحبان پیشینش بیشتر بود و همین، بازجویی را اندکی سرگرم کننده نگه می داشت.
هلنا زمانی وارد دخمه شد که سالازار مشغول انتخاب طلسم بعدی بود. نگاه کوتاهی به کلاه مچاله شده انداخت و پیش از آنکه پدرش چوبدستی را بالا ببرد، فهرست جابه جایی ها را روی میز پهن کرد. کنار نام هر فرد، گروه قبلی و گروه تازه اش نوشته شده بود و چند ردیف هم با یادداشت ها و خط هایی به یکدیگر وصل شده بودند.
- بابا، صبر کنین، یه فکری دارم. شاید داریم سوال اشتباهی می پرسیم. باید بفهمیم چرا دقیقا این افراد رو جابه جا کرده؛ چرا شما رو فرستاده گریفیندور، نویل رو اسلیترین و من رو هافلپاف؟ اگه ارتباط بین این تغییرات رو پیدا کنیم، شاید بفهمیم هدفش چی بوده، حتی بدون اینکه خودش اعتراف کنه.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.




از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین


»










