جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 اردیبهشت 1403 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد از نگاه ناخوشایندش کاملا مشخص بود از اینکه یک مشت گردو و مرغ و برنج الان از جایگاه او پیش مادرش پیشی گرفته اند ناراضی است.
-ما دو روز نبودیم اینجارا فساد و خیانت فرا گرفت؟
هرکس مسئول است خودش با پای خودش ، بیاید خودش را معرفی کند تا با زبان خوش میگیم.

-
-
-
مامان مروپ و باقی مرگخواران همچنان با بی توجهی به کار های خود ادامه میدادند.

-نواده ی ما به یاران ما بپیوند!
-پدرِ پدر جدمان اینها آخرین بار که یادمان است یاران ما بودند ها! جر زنی نکنید بروید برای خودتان یار پیدا کنید.
-روی حرف من حرف میزنی؟ دوره ی ما اینجوری نبود که بچه روی حرف بزرگ تر نمیتونست حرف بزنه.
-بزرگیتان سرجایش است ولی ما یارانمان را میخواهیم.
سالازار از اینکه مدام لرد پایش را در یک کفش کرده خشمگین و غضبناک شد هرچند هرقدر هم قدرتمند و خشمگین باشی وقتی جلوی چشمت ببینی نواده ات اخلاقش حتی ذره ای به خودت رفته ته دلت خالی میشود و حاضر به کمی کوتاه آمدن میشوی.

-حقا که توهم عین خودم یک دنده ای. حالا که کار به اینجا کشید تو رو به یک رقابت دعوت میکنم. برنده ی هر دور یک یار به طرف خودش میتونه ببره. فی الواقع یار کشی میکنیم.
-یاران خودمان را در خانه خودمان یار کشی کنیم؟ آخ...سکته از بغل هورکراسمان رد شد. دامبلدور بی ریش و سبیل شده همچین بلایی را سرمان نیاورده بود که جد خودمان سرمان آورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 فروردین 1403 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

با غیبت لرد سیاه، سالازار سعی می کنه رهبر خانه ریدل ها بشه اما زمانی که میبینه مرگخوارا نمیپذیرنش نفرینشون می کنه. این نفرین باعث میشه که شخصیت مرگخوارا معکوس بشه.

حالا لرد سیاه برگشته اما مورد بی توجهی مرگخوارا قرار گرفته.

______

-ناعزیز مامان برو از یخچال نون پنیر بردار بخور. مامان وقت مانیکور داره. قراره هکتور شام بپزه.
-ما به دستپخت هکتور علاقه ای نداریم.
-گردو هم همراه نون پنیر نخور! قراره فسنجون بشه.
-ما مهم تریم یا فسنجان؟

ران مرغی در فریزر را باز کرد و سرش را از لای در بیرون آورد.
-قد قد..فسنجان!
-

ران بدون توجه به صورت در هم رفته لرد، طنابی از داخل زرد پی اش درآورد و مشغول طناب زدن جهت یخ زدایی از عضلاتش شد.

-مامان قربونش بره! چه قامت رعنایی!
-بله؛ قربان ما بروید. ما بسیار خوش قد و بالا هستیم.
-چه عطری!
-صحیح است؛ ما رایحه بسیار مطبوعی داریم.
-دودی ممتاز مامانه!
-ما اهل دود و دم نیستیم ولی بسیار ممتاز هستیم.
-میذارمت خوب خیس بخوری که امشب تو پاتیل دمت کنن.

لرد سیاه که با غرور چشمانش را بسته بود با شنیدن این جمله چشمانش را باز کرد و با اخم به پیمانه برنجی که در دست مروپ بود، خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 شهریور 1400 22:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره مارولو خسته شد. تسلیم شد. و به محض تسلیم شدن، تحت تاثیر طلسم قرار گرفت و تبدیل به جادوگری بسیار متشخص و مودب و قابل احترام شد.

سالازار که خودش را پیروز میدان می دید، دو عدد مرگخوار را کنار هم چید و از آن ها بالا رفت.
-یاران من... توجه کنید.

مرگخوارانِ معکوس شده، نمی دانستند دقیقا یار چه کسی هستند، ولی خشونت ذاتی سالازار باعث شد به حرف هایش گوش کنند.

-برای من مهم نیست که عوض شده اید. چرا که من پیش از این نیز شما را نمی شناختم که بفهمم چگونه عوض شده اید. در نتیجه تازه الان با هم آشنا می شیم. شما از این به بعد، خادمان وفادار سالازار اسلیترین هستید.

اینجا بود که تعدادی از مرگخواران متوجه شدند یک جای کار اشکال دارد.

-پیست...لینی... روونا ناراحت نمی شه؟ روحش آزار نمی بینه؟

سو لی بود که این سوال حیاتی را از لینی می پرسید. آن ها قسم خورده بودند به لرد سیاه وفادار بمانند. سالازار اسلیترین جزو برنامه نبود!

-یارانمان... ما بازگشتیم!

خودش بود. لرد سیاه!
کسی انتظار بازگشت لرد در این لحظات را نداشت.

بلاتریکس نگاه سردی به لرد انداخت و به سوهان کشیدن ناخن هایش ادامه داد.
پیتر خودش را سرگرم گره زدن بند کفش های پلاکس کرد و ایوا لیست رژیمش را با صدای بلند برای کتی خواند.

لرد سیاه متوجه شد که مرگخواران، به شکل عجیب و بی سابقه ای، هیچ توجه خاصی به او ندارند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: جمعه 29 مرداد 1400 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
-دزدی کار بدیه! آدم باید با عرق جوین نون شبشو بدست بیاره!

اگلانتاین داشت این جملات را به اسکورپیوس می گفت که حالتی غم‌انگیز و اندوهگین داشت و زیر لب ذکر تسبیحات مرلین را می گفت!

-از هر چی معجونه متنفرم! من عاشق ماگل و ماگل زاده هام!

هکتور هر چه پاتیل در دم دستش بود را می شکشت و بعد هر چه آدم سفید و خوب بود را برش درود می فرستاد و بر آدم های سیاه لعن و نفرین!

-درود بر دامبلدور! مرگ بر ولدمورت! حالا دوباره!

لینی از نظر ظاهری هنوز تغییری نکرده بود، اما از نظر خلقیات به شدت تغییر کرده بود!

-آه! این دنیا چه ارزشی داره که من خودم رو خسته کنم! من کیــــَـــم!

مروپ، طرفدار پروپاقرص هله هوله شده بود! او هرچه چیپس و پفک در دم دستش بود را در دهان ملت می چپاند و مهر و عاطفه‌اش دیگر فقط برای چاپلوسی نبود! و بلکه محبتی از ته دلش نثار هرکس می کرد و میان مرگخواران و دو جبهه هیچ تفاوتی نمی ذاشت!

-قربونت برم! بخور، بخور!

دیزی دیگر بیکار نبود! او دائماً مشغول انجام کاری بود، حتی زمانی که هیچ کاری وجود نداشت!

سالازار از دیدن این وضع مرگخواران، خنده ای شیطانی کرد، او همه را طلسم «معکوس ورانداز» کرده بود!
اما از سوی دیگر ماروولو که شاهد تمام این ماجرا ها بود، نوکس نوکس می کرد، تا مبادا طلسم او را هم تحت تاثیر قرار دهد...

-هه هه! چطوری نواده بی لیاقت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/5/30 7:34:54
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1400 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار اصلا از وضعیت موجود خوشش نمی‌آمد. کل زندگی‌اش تلاش کرده بود که اربابی بی همتا باشد و همه او را ستایش کنند، اما حالا از گوشه گوشه‌ی یک خانه ارباب‌های مختلف بیرون می‌زد و پیروانش خیلی کم شده بودند.
- وقتشه یه بلای آسمانی بر سرتون نازل کنم! یه بلایی که دمار از روزگار تک‌تکتون در بیاره!


اما از آن جایی که باز هم کسی حرفش را جدی نگرفت، عصبانیتش بیشتر و بیشتر شد؛ آن قدر بیشتر که باعث شد چوبدستی‌اش را تکان بدهد و ورد عجیبی را بخواند.

برای چند لحظه سکوت توی خانه‌ی ریدل‌ها حاکم شد و همه با ترس به سالازار اسلیترین زل زدند.

اما هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده بود.
سکوت خانه‌ی ریدل‌ها هم، با صدای خنده‌ی یک مرگخوار شکست.

- آخه این دیگه چه سالازاریه که اصلا بلد نیست یه ورد ساده بخونه!
- این همه سر و صدا و سیاه بازی، تهشم طلسم‌هاش کار نمی‌کنن.
- ایوا، می‌شه این یکی‌رم بخوری؟ تمیز نمی‌شه!
- نه. میل ندارم.

سکوتی که این بار در اثر جمله‌ی ایوا خانه‌ی ریدل‌ها را در بر گرفت، حتی ساکت‌تر از قبلی هم بود.

- خب... من هم دیگه حوصله‌ی تمیز کردن ندارم. ولش کن.

و ساکت‌تر.

- خوابم نمیاد. بیایم بریم بازی کنیم!
- سدریک؟ ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1400 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد مدتی به مرگخوارها استراحت داده و اون‌ها تصمیم دارن تو خونه‌ی ریدل‌ها خوشگذرونی کنن اما از اون لحظه مدام اتفاقات ترسناک براشون افتاده.
سالازار و مارولو گانت تصمیم گرفتن اداره خانه ریدل ها رو بر عهده بگیرن.

.........................

سالازار در گوشه ای از خانه ریدل ها روی تپه ای از جسد ایستاده بود.
-یاران نواده من! گوش فرا دهید. این هایی که زیر پای من هستند، کسانی هستند که گول امثال همین مارولو گانت را خورده اند. گول نخورید و زیر پرچم سالازار کبیر جمع شوید.

در سمت دیگر خانه، مارولو گانت روی چند تکه لباس ایستاده بود.
-یاران نوه من. این دروغ می گویه. اون اجساد رو من آورده بودم که ازشون برم بالا و سخنرانی کنم... ولی این فسیل همه را کش رفت. ضمنا یادش رفته که خود من هم از نواده هاش هستم و در نتیجه شما یاران من هستید. به سمت من بشتابید... شتافیدید؟

مرگخواران خسته و آشفته در وسط ایستاده بودند.

گابریل اسپری کوچکی در آورد و چند فیس کوچک به تپه اجساد زد. اجساد، آلوده بودند. چند تایی را هم که به نظرش غیر قابل ضدعفونی کردن بودند به خورد ایوا داد.


سالازار که دید کسی ذوق و شوقی برای پیوستن به او ندارد، با عصبانیت طلسمی به سمت مجسمه ای فرستاد و سرش را قطع کرد.

-ترسیدید؟ حالا به ما بپیوندید!
-امممم... اون مجسمه خودتون بود.
-ارباب عصبانی می شه.

-اربابتان من هستم ای ملعون ها.

فریاد آخر از سمت متعلق به مارولو گانت به گوش می رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1400 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-برو به درک!
مایکل پرشان پرشان شروع به رفتن کرد...
-جدم دانش چی شد؟
-خفه شو ای نواده! تمرکز را برهم زدی!
-مرا عفو کنید جد بزرگ!
و بعد سالازار اسلیترین با عصبانیت گفت:
-دانش ده دونمون پاره شد! از بس که ور زدی!
-ببخشید، ببخشید جد بزرگ...
-خفهههههه شو! حالا که نمی خوای خفه شی ما میریم تا از ور های یک نواده بی خاصیت رها شویم!
-ننههههههه! جد بزرگ! با من اینکار رو نکنید! مرا ترک نکنید!
-ما رفتیم، و تا زمانی که بر خواهیم گشت امیدوارم توعه نواده به درک واصل شی!
-آه، ای نواده بزرگ، مرا نابود کردین شما!
و بعد ماروولو بر روی زمین ولو شد...

ده دقیقه بعد...

-وااااااااااااااااااا. وااااااااااا.
مایکل دیوانه وار در حال دویدن از ترس بود تا اینکه با سر به یکی از مرگخواران خورد، اما آن کس مرگخوار عادی نبود بلکه لرد بود!
مایکل نزدیک بود سکته کند و جلوی لرد شروع به گریه کرد تا اینکه لرد گفت:
-خفه شو، مایکل!
و بعد مایکل با غم و ناراحتی گفت:
-گروهتاً خشنید، خشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مایکل رابینسون باز هم در صحنه اوج رسید...

-سلام بلا، سلام رودولف، سلام به همگی! چه خبر؟

-من بلااااااتریکسم، نه بلا.

مایکل زمانی که این صدای وحشتناک را شنید ناخود آگاه شروع به حرکت به سمت دیگر کرد. تا اینکه...

-ای سالازار بزرگ مرا کمی از دانشت ده چرا که تو دانشمند دانشمندترینان هستی...

-ای نواده چاپلوسی دیگر بس است! بشین سرجات بچه جون!!! باشه بابا بیا الان بهت دانش میدم!

مایکل رابینسون با چشمانی گشاد شده و دلتنگ غذا به آنها نگاه کرد و گفت:

-سلام پدر ماروولو!

-خفه شو بچه! من دارم از جدم دانش می گیرم پس به نعفته نزدیک نشی!

مایکل با صدایی لرزان گفت:

-باشه... باشه! من میرم سر به بیابون بزنم...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1399 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
_پاچه خوار خوبی هستی وارث، کمی دیگر از کمالات ما بگو
_کمالات؟ کو؟ کو؟
_بشین سرجات رودولف
_چشم بلا.

این اتفاقات برای امروز بلاتریکس کافی بود.

_کوفت و بلا درد و بلا. کروشیو و بلا. صد بار نگفتم نگو بلا. اسم من بلاتریکسه. بلاتریکس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: برج وحشت!
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1399 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
همینطور که ماروولو با خودش درگیر بود و مرگخواران به ارامش مروپ می پرداختند.

-پدر مامان قاصی کرده!
-نه بانو...خدا نکنه!
-نه بانو، فقط یه سر بعدا بیان مطب من.
-نه بانو! ماروولو احتمالا فقط توهم زده!

اما تام که هنوز از دست ماروولو ناراحت بود که دستش رو در کله پاچه ریخته بود حرفی بی جا زد.

-به پیژامه ی مرلین قسم که بانو، این ماروولو امروز کلا قاط زده! اگه آدم بود که دستم رو تو کله پاچه نمیریخت!

ناگهان سیل آب، از چشمان مروپ روانه شد و کل خونه ی ریدل رو آب برداشت؛ غیر از آشپزخونه.

-کمکککک!
-آب اینجا که تمیز نیست! باید برم با وایتکس تمیزش کنم.
-پدر مامان بیچاره!
-اخ! ماروولو...مرلین لعنتت کنه.

اما برویم پیش ماروولو:

-من از ماگل های خنگ هم بدترم! سالازار بزرگ! ای اسطوره ی تاریخی من! تو رو مرلین...من رو، مورد اون لطف الهیت قرار بده!
-ای وارث اسلیترین! این چه وضعشش هست؟این چه کاری هست؟ خجالت نمیکشی؟ وارث من، داره گریه میکنه؟ تو مردی یا یک ماگل احمق؟

ماروولو از روی زمین بلند شد و دستان سالازار رو بوسید.

-من مردم...یه مرد قوی! اما در برابر تو...سالازار اسلیترین بزرگ، کم میارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده