لرد سیاه سر تا سر کلاس قدم می زد. هیچ کس به چهرش نگاه نمی کرد. در واقع حضورش مخلوطی بود از صدای پاهاش و سایه ای که انگار روی زمین شنا می کرد.
تانکس دندانهاش رو روی هم فشار می داد. دستاش زیر میز رداش رو تو مشتشون مچاله کرده بودن. قلبش مثل یه کبوتر می لرزید.
جادو آموز قبلی مدتی پیش تکلیفش رو خونده بود؛ اما لرد گذاشته بود بین صدا کردناش فاصله بیفته. گذاشته بود سکوت سنگین بشه و ترس جادوآموزا رو فریاد بزنه.
اگر دورا اشتباه می کرد لرد چه بلایی سرش میاورد؟ اگر جادوآموز دیگه ای تو تکلیفش خطا کرده بود چی میشد؟
تانکس به صفحه ی سفید دفترش خیره شد. اون بزرگترین خطا رو کرده بود و به دستور اسمشو نبر عمل نکرده بود و تکلیفی ننوشته بود.
شاید لج کرده بود. شاید ترسیده بود. و شاید...گوشه ی لب تانکس بالا رفت. بعد نگاهش رو هم بالا آورد و مستقیم به چشم های اسمشو نبر نگاه کرد.
این چیزی بود که اون بود. دستش رو بالا برد و داوطلب شد. نگاه لرد بالا اومد و به اون نگاه کرد.
- بگو!
تانکس خندش رو کش دار کرد. قلبش حالا مثل دیوونه ها می زد. اما لبش رو با زبونش خیس کرد و بدون مقدمه شروع کرد:
- من کش تنبونم. البته شاید مال تنبون نباشم و کش سر باشم اما تقریبا مطمئنم که فارغ از تجسم جسمانیم که برای همه واضحه اگر بمیرم و روحم بخواد تو این دنیا بمونه یه تیکه کش یا در بهترین حالت تبدیل به یه فنر می شه.
از اولین جمله بقیه ی جادوآموزا نفسشون رو حبس کرده بودن.
لرد نیم نگاه بی حوصله ای به میز تانکس انداخت و بعد دوباره به چشماش خیره شد.
- منو ازین ور بکشید ازون ور می پرم بیرون. بهم انتقاد کنید زور می زنم بهترشم. ناراحتم کنید اول عصبانی میشم، بعد می رقصم، بعد گریه می کنم؛ ولی یه روز یادم میره. بالاخره وقتی یه کش رو می کشید و بعد به حال خودش رهاش می کنید نمی تونید توقع داشته باشید خودشو اینور و اونور نکوبیده به حالت اول برگرده.
تانکس از روی هیچی نمی خوند. فقط داشت هر چی به ذهنش می رسید رو تند و تند می پروندو با حرکات دستاش سعی می کرد جدی به نظر بیاد.
صدای حرف زدنش برای خودش بلند بود اما عدم وجود هیچ صدای دیگه ای داشت کرش می کرد.
- تمام عمرم محیطای مختلف رو امتحان کردمو سعی کردم خودمو بهشون تطبیق بدم. جایی که تنگ بود یا زیادی سرد بود تو خودم جمع شدم . جایی که حس کردم لازمه چند لا شدم که محکم به نظر برسم و هر جا که مجبور شدم انعطاف پذیر تر باشم بیشتر کش اومدم. سخت بود ولی اگر هم جایی کشم پاره شد با گذشت زمان دوختم به میدون برگشتم. همیشه زور زدم؛ جنگیدم. شاید برای نگه داشتن افتخار صاحب تنبون که یه وقت آبروش نره.
نگاه لرد هیچ احساسی رو بروز نمی داد. پاهای تانکس می لرزید. آرزو می کرد یکی ساکتش کنه اما اون شروع کرده بود و حاضر نبود تمومش کنه.
- تا به حال با کش کسی رو زدید؟ کافیه از یه طرف بکشید تا بپره و "ویییش" بخوره یه این و اون. ولی بعد که اون کش اصابت کرد و افتاد زمین نگاش می کنید می بینید چقدر بی آزاره. چقدر حتی یادش نمیاد به کدوم ور کشیده شده بوده و چقدر کش اومده بوده که رفته به فلانی خورده. کش ها کینه ای نیستن.
لرد نگاهش رو گرفته بود و به قدم زدنش برگشته بود.
این چه معنی ای داشت؟ همه چیز زیادی خطرناک بود. تانکس داشت بیش از حد چرت و پرت می گفت.
ترسی که دستاشو از عرق خیس کرده بود بهش می گفت زودتر خفه شه. هر قدر صدای ترسش بلندتر می شد صدای خودش هم بلندتر میشد. ناخناش رو توی گوشت دستش فرو کرد.
- یه کش دوست نداره باهاش مثل یه تیکه پارچه رفتار بشه. اگر همینطوری به یه وری بدوزنش و چالشی نداشته باشه حوصلش سر میره. کش ها دوست دارن حتی شده برای یه مدت کوتاه تلاششون دیده بشه مثلا جای کش شلوار یا جورابتون رو چک کنید می بینید که رد به جا گذاشتن. البته که هیچ وقت ردشون موندگار نیست. اصولا زیاد به ماهیت یه کش اهمیت داده نمیشه. می رید تنبون بخرید به جنس پارچه و دوخت و مدل دقت می کنید ولی معمولا به کش توجه نمی کنید. منطقیم هست. کشه دیگه کش میاد. هیچ کس تلاش چندانی برای تطابق با کش نمی کنه. بلاخره فوقش وا میره که بازم مشکلی نداره؛ یه کم ازش کوتاه می کنید بیشتر می کشیدش.
جادو آموز جلوییش برگشته بود و با نگاهی اخطاری بهش نگاه می کرد.اما قلب تانکس تا حدی آروم شده بود. اون حرف خودش رو می زد. از ترس تو خودش جمع نشده بود. به زودی حرفاش تموم می شد.
ـ آرزوم اینه که علاوه بر طول فعلیم قد کش اومدنم رو هم جزو شخصیتم بگن. مثلا منو قد گرفتن گفتن صد و شصت و هشت سانتم ولی به همین برکت من تا دویست-سیصد بالا میام، درضمن تا هم می خورم می شم اندازه یه کف دست. می تونم برم تو جیب این و اون. حس می کنم اطرافیانم دوست دارن مثل فنر قوی باشم، ولی من از جنس آهن نیستم مثل آب خوردن نخ کش می شم ولی انقدر نخ دارم که خیلی مهم نیست؛ خودمو جمع می کنم.
تانکس نشست. کل بدنش سرد بود و به لرزش افتاده بود. انقدر خسته شده بود که می تونست یه عمر بخوابه. ولی راضی بود. هر اتفاقی که حالا میفتاد امروز وظیفش رو نسبت به کائنات انجام داده بود؛ و خودش بود. همین مهم بود. همین باید کافی می بود.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
5 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/28
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: امروز ساعت 18:29
از: یه قبر قدیمی و سرسبز🌿🫐
پستها:
150
شغل
مسئول چتباکس جادوگران

افرادی که لایک کردند
شاد و آروم و امیدوار باش.
به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.
به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.
جزئیات کاربر

به نام خدا
-------------
کسی که نداند من چه کسی هستم، احتمالا اولین چیزی که دربارهام میشنود این است:
«همان مردی که با بزهایش زندگی میکند.»
عجیب است.
انگار آدمها همیشه راحتترین چیز را برای به خاطر سپردن انتخاب میکنند.
هیچکس نمیگوید مردی که خواهرش را از دست داد.
نمیگویند مردی که برادرش را تمام دنیا میشناخت، اما خودش ترجیح داد پشت پیشخوان یک مهمانخانه بایستد.
نمیگویند مردی که هر بار خواست خانوادهاش را نگه دارد، یکی از آنها را از دست داد.
نه...
میگویند:
«صاحب آن بزها.»
راستش را بخواهید، اعتراضی هم ندارم.
بزها هیچوقت وانمود نمیکنند چیزی هستند که نیستند. اگر عصبانی باشند، شاخ میزنند. اگر گرسنه باشند، هرچه دم دستشان باشد میخورند. اگر هم از کسی خوششان نیاید، لازم نیست لبخند بزنند و پشت سرش نقشه بکشند.
کاش آدمها هم کمی بیشتر شبیه بزها بودند.
استاد از ما پرسید:
«تو کیستی؟»
شما پرسیدید من کیستم، نه اینکه دیگران دربارهام چه فکر میکنند. این دو معمولاً یکی نیستند.
بعضیها مرا صاحب مهمانخانهی سرِ بز میشناسند.
بعضیها میگویند برادر آلبوس دامبلدورم.
بعضیها هم مرا همان مرد بداخلاقی میدانند که ترجیح میدهد با بزهایش سر و کله بزند تا با آدمها.
هیچکدام اشتباه نمیکنند.
اما هیچکدام هم پاسخ سؤال شما نیست.
قدرت برای بعضیها هدف است و برای بعضیها وسیله. من آنقدر آدمهای تشنهی قدرت دیدهام که دیگر از دیدن یکی دیگر، تعجب نمیکنم. قدرت اگر افسارش را رها کنی، قبل از آنکه دنیا را عوض کند، خودت را عوض میکند.
من به دنبال قدرت نرفتم.
نه چون از آن میترسیدم، بلکه چون دیدم بهایش چیست.
اگر قرار باشد بین نشستن روی بلندترین صندلی وزارتخانه یا پشت پیشخوان مهمانخانهام یکی را انتخاب کنم، مهمانخانه را انتخاب میکنم. آنجا آدمها اگر فریاد میزنند، از دردشان است؛ نه برای اینکه ثابت کنند از بقیه بزرگترند.
اشتباه هم زیاد کردهام.
از آن اشتباههایی که هیچ طلسمی درستشان نمیکند.
برای همین دیگر عجلهای ندارم که آدمها را فقط از روی ظاهرشان قضاوت کنم.
اما اگر قرار باشد از چیزی دفاع کنم، از همان چیزهایی دفاع میکنم که باورشان دارم؛ حتی اگر طرف مقابلم بزرگترین جادوگر سیاه زمانه باشد.
پس اگر هنوز میخواهید بدانید من کیستم...
من آبرفورث دامبلدورم.
نه به خاطر برادرم شناخته میشوم، نه به خاطر بزهایم.
من همان مردی هستم که اگر با چیزی موافق نباشد، سرش را پایین نمیاندازد؛ حتی اگر بهایش را خودش بپردازد.
-------------
کسی که نداند من چه کسی هستم، احتمالا اولین چیزی که دربارهام میشنود این است:
«همان مردی که با بزهایش زندگی میکند.»
عجیب است.
انگار آدمها همیشه راحتترین چیز را برای به خاطر سپردن انتخاب میکنند.
هیچکس نمیگوید مردی که خواهرش را از دست داد.
نمیگویند مردی که برادرش را تمام دنیا میشناخت، اما خودش ترجیح داد پشت پیشخوان یک مهمانخانه بایستد.
نمیگویند مردی که هر بار خواست خانوادهاش را نگه دارد، یکی از آنها را از دست داد.
نه...
میگویند:
«صاحب آن بزها.»
راستش را بخواهید، اعتراضی هم ندارم.
بزها هیچوقت وانمود نمیکنند چیزی هستند که نیستند. اگر عصبانی باشند، شاخ میزنند. اگر گرسنه باشند، هرچه دم دستشان باشد میخورند. اگر هم از کسی خوششان نیاید، لازم نیست لبخند بزنند و پشت سرش نقشه بکشند.
کاش آدمها هم کمی بیشتر شبیه بزها بودند.
استاد از ما پرسید:
«تو کیستی؟»
شما پرسیدید من کیستم، نه اینکه دیگران دربارهام چه فکر میکنند. این دو معمولاً یکی نیستند.
بعضیها مرا صاحب مهمانخانهی سرِ بز میشناسند.
بعضیها میگویند برادر آلبوس دامبلدورم.
بعضیها هم مرا همان مرد بداخلاقی میدانند که ترجیح میدهد با بزهایش سر و کله بزند تا با آدمها.
هیچکدام اشتباه نمیکنند.
اما هیچکدام هم پاسخ سؤال شما نیست.
قدرت برای بعضیها هدف است و برای بعضیها وسیله. من آنقدر آدمهای تشنهی قدرت دیدهام که دیگر از دیدن یکی دیگر، تعجب نمیکنم. قدرت اگر افسارش را رها کنی، قبل از آنکه دنیا را عوض کند، خودت را عوض میکند.
من به دنبال قدرت نرفتم.
نه چون از آن میترسیدم، بلکه چون دیدم بهایش چیست.
اگر قرار باشد بین نشستن روی بلندترین صندلی وزارتخانه یا پشت پیشخوان مهمانخانهام یکی را انتخاب کنم، مهمانخانه را انتخاب میکنم. آنجا آدمها اگر فریاد میزنند، از دردشان است؛ نه برای اینکه ثابت کنند از بقیه بزرگترند.
اشتباه هم زیاد کردهام.
از آن اشتباههایی که هیچ طلسمی درستشان نمیکند.
برای همین دیگر عجلهای ندارم که آدمها را فقط از روی ظاهرشان قضاوت کنم.
اما اگر قرار باشد از چیزی دفاع کنم، از همان چیزهایی دفاع میکنم که باورشان دارم؛ حتی اگر طرف مقابلم بزرگترین جادوگر سیاه زمانه باشد.
پس اگر هنوز میخواهید بدانید من کیستم...
من آبرفورث دامبلدورم.
نه به خاطر برادرم شناخته میشوم، نه به خاطر بزهایم.
من همان مردی هستم که اگر با چیزی موافق نباشد، سرش را پایین نمیاندازد؛ حتی اگر بهایش را خودش بپردازد.
افرادی که لایک کردند
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»✦ A.D ✦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 15:40
از: گوی پیشگویی!
پستها:
232
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

شب، هیچوقت برای من مفهومی از تاریکی نداشته است.
آدمها گمان میکنند تاریکی چیزی است که با غروب آغاز میشود؛ وقتی آخرین پرتوهای خورشید از لبهی افق میگریزند و سایهها آرامآرام بر زمین میخزند. اما تاریکی، اگر بخواهم آن را آنگونه که شناختهام توصیف کنم، جایی میان قلب انسانها متولد میشود؛ همانجا که نخستین جرقهی ترس شکل میگیرد.
ترس، صادقترین احساسی است که انسان تجربه میکند.
انسان میتواند عشق را جعل کند، نفرت را پنهان کند، وفاداری را بازی کند و حتی ایمانش را دروغ بگوید. میتواند لبخند بزند، درحالیکه آرزوی مرگ دیگری را دارد. میتواند اشک بریزد، بیآنکه اندوهی احساس کند. اما هیچ انسانی، حتی ماهرترین بازیگر جهان، نمیتواند هنگام روبهرو شدن با بزرگترین ترسش، حقیقت وجودش را مخفی کند.
ترس، نقابها را میشکند.
و من، سالهاست که تنها حقیقت آدمها را از پشت همان نقابهای شکسته تماشا میکنم.
پنجرهی بلند اتاق را نیمهباز گذاشته بودم. نسیم سرد، پردهی تیرهرنگ را آهسته تکان میداد و بوی باران را به درون میآورد. قطرههایی که ساعتی پیش باریده بودند هنوز بر لبهی سنگی پنجره میدرخشیدند؛ گویی شب، هزاران چشم خاموش بر دیوار نشانده بود.
شعلهی شمع، آرام میسوخت. نه آنقدر ضعیف که خاموش شود و نه آنقدر پرجنبوجوش که سایه بیازارد. همیشه شمع را به همین اندازه روشن میکنم. نور زیاد، آدمها را بیاحتیاط میکند. تاریکی مطلق نیز آنها را محتاطتر از چیزی میکند که لازم است. اما نیمهروشنایی...
در نیمهروشنایی، انسان خودش را لو میدهد. چشمهایش بیشتر از زبانش حرف میزنند. دستهایش حقیقت را فاش میکنند. مکثهایش از اعتراف بلندترند. شاید به همین دلیل است که هیچوقت گفتوگوهایم را زیر نور کامل انجام نمیدهم؛ نه از سر عادت، از روی محاسبه.
بارها از من پرسیدهاند چرا اینقدر آرام هستم. چرا وقتی دیگران فریاد میزنند، صدای من تغییری نمیکند، چرا هنگام تهدید شدن، ضربان نگاهم ثابت میماند، چرا هنگام پیروزی لبخند نمیزنم یا چرا هنگام شکست خشمگین نمیشوم. پاسخش ساده است.
احساسات، ابزارهای فوقالعادهای هستند...
من سالها پیش یاد گرفتم که هیجان، پیش از آنکه دشمن را قدرتمند کند، صاحبش را ضعیف میکند.، خشم، دید را محدود میکند، غرور، قضاوت را کور میکند، شفقت، دست را میلرزاند و ترس...
ترس، ذهن را وادار میکند حقیقت را فریاد بزند.
به همین دلیل هیچوقت برای شناخت آدمها سؤال نمیپرسم. فقط منتظر میمانم. زمان، صبورترین بازجوست.
بیشتر مردم تصور میکنند سکوت، نشانهی نداشتن حرف است؛ اشتباه میکنند. سکوت، گرانترین سلاح یک ذهن منظم است. وقتی دیگران برای پر کردن خلا کلمات عجله میکنند، من فقط نگاه میکنم. نگاه کردن، هنری است که کمتر کسی بلد است.
مردم چشم دارند، اما نمیبینند. به لرزش انگشتان توجه نمیکنند، به تغییر ریتم نفس کشیدن دقت نمیکنند، به آن لحظهی کوتاهی که مردمک چشم از روی حقیقت فرار میکند، اهمیتی نمیدهند اما من میبینم... همیشه دیدهام!
هر انسان، پیش از آنکه دروغ بگوید، بدنش حقیقت را اعتراف میکند و همین برای من کافی است.
نظم...
واژهای که بسیاری آن را با سختگیری اشتباه میگیرند. من عاشق نظم نیستم چون اتاق مرتب زیباتر به نظر میرسد. نظم، احترام گذاشتن به ذهن است. هر شی باید جای خودش را داشته باشد، هر تصمیم باید دلیل خودش را داشته باشد و هر حرکت باید هدف خودش را بشناسد.
بینظمی، فقط روی میز اتفاق نمیافتد. اول در ذهن متولد میشود.
آدمی که نمیتواند ذهنش را سامان دهد، هرگز نخواهد توانست جهان اطرافش را کنترل کند. شاید به همین دلیل است که از آشفتگی متنفرم. نه به خاطر ظاهرش... بلکه به خاطر معنایی که پشت آن پنهان شده است.
کنترل...
کلمهای که اغلب با زور اشتباه گرفته میشود. قدرت، همیشه بلندترین صدا را ندارد؛ گاهی قدرت، همان دستی است که هرگز بالا نمیرود، همان صدایی است که هیچوقت بلند نمیشود یا همان نگاهی است که مجبور نیست کسی را بترساند، چون پیش از آن، طرف مقابل خودش از چیزی عمیقتر ترسیده است.
کنترل واقعی، تسلط بر دیگران نیست، تسلط بر خود است.
اگر نتوانم بر خشم خودم حکومت کنم، چگونه میتوانم ذهن دیگری را هدایت کنم؟ اگر یک توهین بتواند مرا برآشفته کند، پس افسارم دست گوینده است، نه دست خودم. این را هرگز اجازه نمیدهم.
هیچکس نباید بتواند احساسات مرا مانند عروسکی خیمهشببازی حرکت دهد!
مرگخوار بودن...
برای بسیاری یعنی انتخاب تاریکی. برای من... انتخاب حقیقت بود!
جهان هیچگاه میان خیر و شر تقسیم نشده است. این تقسیمبندی را کسانی ساختهاند که از پذیرفتن پیچیدگی میترسند. واقعیت، بیرحمتر از افسانههاست. قویترها تصمیم میگیرند. ضعیفترها تصمیمها را اخلاقی یا غیراخلاقی مینامند.
من سالها پیش دست از فریب دادن خودم برداشتم. قدرت، اگر در دستان فردی ناتوان باشد، تبدیل به هرجومرج میشود.
و هرجومرج، بزرگترین دشمن نظمی است که برای ساختنش باید از احساسات عبور کرد.
گاهی فکر میکنم آدمها بیش از آنکه از مرگ بترسند، از شناخته شدن میترسند. مرگ، پایان است. اما شناخته شدن... یعنی کسی دقیقا بداند کدام کلمه میتواند تو را بشکند، کدام خاطره، نفست را بند میآورد و کدام فقدان، تمام نقابهایت را فرو میریزد. به همین دلیل همیشه فاصلهام را حفظ میکنم. نه از روی غرور.
از روی آگاهی.
هرچه کمتر دیده شوی، کمتر میتوانند علیه خودت استفادهات کنند. و هرچه بیشتر دیگران را ببینی، بیآنکه خودت دیده شوی، بازی همیشه به سود تو خواهد بود.
اگر بخواهم خودم را تنها با یک جمله معرفی کنم، این خواهد بود:
من شکارچی انسانها نیستم، من شکارچی ترسهایشان هستم.
زیرا انسان، تا زمانی که نترسیده، هنوز نقش بازی میکند. اما درست در همان لحظهای که ترس در اعماق وجودش ریشه میدواند... برای نخستین بار، حقیقت خودش را به جهان نشان میدهد.
و من، تمام عمرم را صرف شناخت همین حقیقت کردهام.
آدمها گمان میکنند تاریکی چیزی است که با غروب آغاز میشود؛ وقتی آخرین پرتوهای خورشید از لبهی افق میگریزند و سایهها آرامآرام بر زمین میخزند. اما تاریکی، اگر بخواهم آن را آنگونه که شناختهام توصیف کنم، جایی میان قلب انسانها متولد میشود؛ همانجا که نخستین جرقهی ترس شکل میگیرد.
ترس، صادقترین احساسی است که انسان تجربه میکند.
انسان میتواند عشق را جعل کند، نفرت را پنهان کند، وفاداری را بازی کند و حتی ایمانش را دروغ بگوید. میتواند لبخند بزند، درحالیکه آرزوی مرگ دیگری را دارد. میتواند اشک بریزد، بیآنکه اندوهی احساس کند. اما هیچ انسانی، حتی ماهرترین بازیگر جهان، نمیتواند هنگام روبهرو شدن با بزرگترین ترسش، حقیقت وجودش را مخفی کند.
ترس، نقابها را میشکند.
و من، سالهاست که تنها حقیقت آدمها را از پشت همان نقابهای شکسته تماشا میکنم.
پنجرهی بلند اتاق را نیمهباز گذاشته بودم. نسیم سرد، پردهی تیرهرنگ را آهسته تکان میداد و بوی باران را به درون میآورد. قطرههایی که ساعتی پیش باریده بودند هنوز بر لبهی سنگی پنجره میدرخشیدند؛ گویی شب، هزاران چشم خاموش بر دیوار نشانده بود.
شعلهی شمع، آرام میسوخت. نه آنقدر ضعیف که خاموش شود و نه آنقدر پرجنبوجوش که سایه بیازارد. همیشه شمع را به همین اندازه روشن میکنم. نور زیاد، آدمها را بیاحتیاط میکند. تاریکی مطلق نیز آنها را محتاطتر از چیزی میکند که لازم است. اما نیمهروشنایی...
در نیمهروشنایی، انسان خودش را لو میدهد. چشمهایش بیشتر از زبانش حرف میزنند. دستهایش حقیقت را فاش میکنند. مکثهایش از اعتراف بلندترند. شاید به همین دلیل است که هیچوقت گفتوگوهایم را زیر نور کامل انجام نمیدهم؛ نه از سر عادت، از روی محاسبه.
بارها از من پرسیدهاند چرا اینقدر آرام هستم. چرا وقتی دیگران فریاد میزنند، صدای من تغییری نمیکند، چرا هنگام تهدید شدن، ضربان نگاهم ثابت میماند، چرا هنگام پیروزی لبخند نمیزنم یا چرا هنگام شکست خشمگین نمیشوم. پاسخش ساده است.
احساسات، ابزارهای فوقالعادهای هستند...
من سالها پیش یاد گرفتم که هیجان، پیش از آنکه دشمن را قدرتمند کند، صاحبش را ضعیف میکند.، خشم، دید را محدود میکند، غرور، قضاوت را کور میکند، شفقت، دست را میلرزاند و ترس...
ترس، ذهن را وادار میکند حقیقت را فریاد بزند.
به همین دلیل هیچوقت برای شناخت آدمها سؤال نمیپرسم. فقط منتظر میمانم. زمان، صبورترین بازجوست.
بیشتر مردم تصور میکنند سکوت، نشانهی نداشتن حرف است؛ اشتباه میکنند. سکوت، گرانترین سلاح یک ذهن منظم است. وقتی دیگران برای پر کردن خلا کلمات عجله میکنند، من فقط نگاه میکنم. نگاه کردن، هنری است که کمتر کسی بلد است.
مردم چشم دارند، اما نمیبینند. به لرزش انگشتان توجه نمیکنند، به تغییر ریتم نفس کشیدن دقت نمیکنند، به آن لحظهی کوتاهی که مردمک چشم از روی حقیقت فرار میکند، اهمیتی نمیدهند اما من میبینم... همیشه دیدهام!
هر انسان، پیش از آنکه دروغ بگوید، بدنش حقیقت را اعتراف میکند و همین برای من کافی است.
نظم...
واژهای که بسیاری آن را با سختگیری اشتباه میگیرند. من عاشق نظم نیستم چون اتاق مرتب زیباتر به نظر میرسد. نظم، احترام گذاشتن به ذهن است. هر شی باید جای خودش را داشته باشد، هر تصمیم باید دلیل خودش را داشته باشد و هر حرکت باید هدف خودش را بشناسد.
بینظمی، فقط روی میز اتفاق نمیافتد. اول در ذهن متولد میشود.
آدمی که نمیتواند ذهنش را سامان دهد، هرگز نخواهد توانست جهان اطرافش را کنترل کند. شاید به همین دلیل است که از آشفتگی متنفرم. نه به خاطر ظاهرش... بلکه به خاطر معنایی که پشت آن پنهان شده است.
کنترل...
کلمهای که اغلب با زور اشتباه گرفته میشود. قدرت، همیشه بلندترین صدا را ندارد؛ گاهی قدرت، همان دستی است که هرگز بالا نمیرود، همان صدایی است که هیچوقت بلند نمیشود یا همان نگاهی است که مجبور نیست کسی را بترساند، چون پیش از آن، طرف مقابل خودش از چیزی عمیقتر ترسیده است.
کنترل واقعی، تسلط بر دیگران نیست، تسلط بر خود است.
اگر نتوانم بر خشم خودم حکومت کنم، چگونه میتوانم ذهن دیگری را هدایت کنم؟ اگر یک توهین بتواند مرا برآشفته کند، پس افسارم دست گوینده است، نه دست خودم. این را هرگز اجازه نمیدهم.
هیچکس نباید بتواند احساسات مرا مانند عروسکی خیمهشببازی حرکت دهد!
مرگخوار بودن...
برای بسیاری یعنی انتخاب تاریکی. برای من... انتخاب حقیقت بود!
جهان هیچگاه میان خیر و شر تقسیم نشده است. این تقسیمبندی را کسانی ساختهاند که از پذیرفتن پیچیدگی میترسند. واقعیت، بیرحمتر از افسانههاست. قویترها تصمیم میگیرند. ضعیفترها تصمیمها را اخلاقی یا غیراخلاقی مینامند.
من سالها پیش دست از فریب دادن خودم برداشتم. قدرت، اگر در دستان فردی ناتوان باشد، تبدیل به هرجومرج میشود.
و هرجومرج، بزرگترین دشمن نظمی است که برای ساختنش باید از احساسات عبور کرد.
گاهی فکر میکنم آدمها بیش از آنکه از مرگ بترسند، از شناخته شدن میترسند. مرگ، پایان است. اما شناخته شدن... یعنی کسی دقیقا بداند کدام کلمه میتواند تو را بشکند، کدام خاطره، نفست را بند میآورد و کدام فقدان، تمام نقابهایت را فرو میریزد. به همین دلیل همیشه فاصلهام را حفظ میکنم. نه از روی غرور.
از روی آگاهی.
هرچه کمتر دیده شوی، کمتر میتوانند علیه خودت استفادهات کنند. و هرچه بیشتر دیگران را ببینی، بیآنکه خودت دیده شوی، بازی همیشه به سود تو خواهد بود.
اگر بخواهم خودم را تنها با یک جمله معرفی کنم، این خواهد بود:
من شکارچی انسانها نیستم، من شکارچی ترسهایشان هستم.
زیرا انسان، تا زمانی که نترسیده، هنوز نقش بازی میکند. اما درست در همان لحظهای که ترس در اعماق وجودش ریشه میدواند... برای نخستین بار، حقیقت خودش را به جهان نشان میدهد.
و من، تمام عمرم را صرف شناخت همین حقیقت کردهام.
افرادی که لایک کردند
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: امروز ساعت 18:00
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
135
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

- گفتم از همین راه بریم!
دملزا همانطور که به سنگفرش راهرو نگاه می کرد، بی آنکه سرش را بچرخاند، این جمله را گفت. حتی برنگشت دو جادوآموزی را که پشت سرش می آمدند، نگاه کند؛ فقط با همان قدم های همیشگی جلو رفت. قدم هایی که آنقدر مطمئن بود، آدم دلش می خواست باور کند صاحبشان دقیقاً می داند دارد کجا می رود.
اما صدای غر زدنِ پشت سرش، ظاهرا قصدِ تمام شدن نداشت.
- این چهارمین راهروئه!
- سومیه.
- چهارمیه!
- یکیشونو دوبار رفتیم. اون حساب نمیشه.
دو جادوآموز تازهوارد گریفیندور، نگاهی به هم انداختند. بالاخره یکیشان حرفی را که نیم ساعت در دلش نگه داشته بود را زد:
- دملزا... مطمئنی مسیر رو بلدی؟
بدون اینکه سرعت قدمهای دملزا کم شود، گفت:
- نه.
هر دو همانجا ایستادند.
- نه؟!
- اگه بلد بودم که لازم نبود براش نقشه بکشم.
از نظر دملزا، توضیح کاملاً قانعکنندهای بود.
چند قدم بعد، خودش هم ایستاد. راهرو به بن بست ختم می شد؛ هر سه نفر چند لجظه به دیوار نگاه کردند. دیوار هم همان قدر به آنها نگاه کرد، ولی تغییری حاصل نشد.
دملزا آهی کشید، کیف چرمی اش را روی زمین گذاشت، بازش کرد و چند برگ کاغذ از کیف بیرون آورد. یکی از بچهها زیر لب گفت:
- یه روز زیرِ همین کاغذا گم میشی.
دملزا انگار نشنید.
- این نیست...
کاغذ دیگری را باز کرد.
- اینم نیست...
بعدی را نگاه کرد.
- این برای وقتیه که از کتابخونه برم خوابگاه.
کاغذِ بعدی را در دستانش گرفت.
- اینم نه... این برای وقتیه که از خوابگاه برم کتابخونه.
پسرک اخم کرد و پرسید:
- فرقشون چیه؟
دملزا با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- خب... مسیرشون برعکسه دیگه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد. دملزا دوباره تا آرنج داخل کیف فرو رفت و این بار برگهای بیرون آورد که بیشتر از اینکه شبیه نقشه باشد، شبیه جدول بود. چندتایی چند ضلعی و سه تا هم دایره ظاهراً بی دلیل.
دخترک خم شد.
- این دیگه چیه؟
- فهرست نقشهها.
- فهرست... نقشهها؟!
- آره. اگه نقشهای که میخوام رو پیدا نکنم، اول اینو نگاه میکنم تا بفهمم باید دنبال کدوم نقشه بگردم.
باز هم سکوت برقرار شد و دملزا، درست وسط همان سکوت، گفت:
- پیداش کردم.
با رضایت، یکی از برگهها را بیرون کشید و روی زمین پهن کرد. هر سه دور نقشه نشستند. دملزا انگشتش را روی یکی از پیچها گذاشت.
- اینجاییم.
بعد انگشتش را جلو برد اما حرفی نزد و اخمهایش آرام در هم رفت. نقشه را نزدیکتر آورد و برعکسش کرد. دوباره صافش کرد و چند لحظه دیگر نگاهش کرد.
- این نسخهی قبل از اصلاحاته.
یکی از پسرها دستش را روی صورتش کوبید.
- اصلاحات؟!
- آره.
چند لحظه فکر کرد و ادامه داد:
- بعد از اینکه سه بار اشتباه رفتم، اصلاحش کردم.
پسرک پرسید:
- پس چرا نسخهی قبلی رو نگه داشتی؟
دملزا متعجبانه جواب داد:
- اگه نگهش نمیداشتم، از کجا میفهمیدم چی رو اصلاح کردم؟
باز هم هیچ کس جوابی نداشت. دملزا دوباره مشغول جستجو شد. این بار کارش آن قدر طول کشید که یکی از بچه ها از سرِ بی حوصلگی به دیوارِ نزدیک پنجره تکیه داد و نگاهی به بیرون انداخت.
چند ثانیه بعد، همان فرد گفت:
- دملزا.
- بله؟
- زمین کوییدیچ، اونجا نیست؟
دملزا سرش را از میان کاغذ ها بیرون آورد، رفت کنار پنجره و به جایی نگاه کرد که همراهش اشاره کرده بود. زمین کوییدیچ، درست در چند قدمی همین پنجره بود و راه پله ای هم چند قدم آن طرف تر، مستقیم به حیاط می رسید.
دملزا نقشه را تا کرد. بعد مدادش را از لای موهایش بیرون کشید، گوشهی نقشه چیزی نوشت و دوباره آن را بست.
پسرک پرسید:
- چی نوشتی؟
- پنجرهی کنار بنبست.
- خب؟
- از اینجا زمین تمرین دیده میشه.
- معلومه که!
دملزا شانهای بالا انداخت.
- آره...
چند لحظه به نقشه نگاه کرد و آن را داخل کیف گذاشت.
- ولی ممکنه دفعهی بعد یادم بره.
کیفش را بست، روی شانه اش انداخت و دوباره جلوتر از بقیه راه افتاد. چند قدم که رفت، زیر لب گفت:
- فقط امیدوارم یادم بمونه این یکی رو گذاشتم کجای کیف...
دملزا همانطور که به سنگفرش راهرو نگاه می کرد، بی آنکه سرش را بچرخاند، این جمله را گفت. حتی برنگشت دو جادوآموزی را که پشت سرش می آمدند، نگاه کند؛ فقط با همان قدم های همیشگی جلو رفت. قدم هایی که آنقدر مطمئن بود، آدم دلش می خواست باور کند صاحبشان دقیقاً می داند دارد کجا می رود.
اما صدای غر زدنِ پشت سرش، ظاهرا قصدِ تمام شدن نداشت.
- این چهارمین راهروئه!
- سومیه.
- چهارمیه!
- یکیشونو دوبار رفتیم. اون حساب نمیشه.
دو جادوآموز تازهوارد گریفیندور، نگاهی به هم انداختند. بالاخره یکیشان حرفی را که نیم ساعت در دلش نگه داشته بود را زد:
- دملزا... مطمئنی مسیر رو بلدی؟
بدون اینکه سرعت قدمهای دملزا کم شود، گفت:
- نه.
هر دو همانجا ایستادند.
- نه؟!
- اگه بلد بودم که لازم نبود براش نقشه بکشم.
از نظر دملزا، توضیح کاملاً قانعکنندهای بود.
چند قدم بعد، خودش هم ایستاد. راهرو به بن بست ختم می شد؛ هر سه نفر چند لجظه به دیوار نگاه کردند. دیوار هم همان قدر به آنها نگاه کرد، ولی تغییری حاصل نشد.
دملزا آهی کشید، کیف چرمی اش را روی زمین گذاشت، بازش کرد و چند برگ کاغذ از کیف بیرون آورد. یکی از بچهها زیر لب گفت:
- یه روز زیرِ همین کاغذا گم میشی.
دملزا انگار نشنید.
- این نیست...
کاغذ دیگری را باز کرد.
- اینم نیست...
بعدی را نگاه کرد.
- این برای وقتیه که از کتابخونه برم خوابگاه.
کاغذِ بعدی را در دستانش گرفت.
- اینم نه... این برای وقتیه که از خوابگاه برم کتابخونه.
پسرک اخم کرد و پرسید:
- فرقشون چیه؟
دملزا با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- خب... مسیرشون برعکسه دیگه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد. دملزا دوباره تا آرنج داخل کیف فرو رفت و این بار برگهای بیرون آورد که بیشتر از اینکه شبیه نقشه باشد، شبیه جدول بود. چندتایی چند ضلعی و سه تا هم دایره ظاهراً بی دلیل.
دخترک خم شد.
- این دیگه چیه؟
- فهرست نقشهها.
- فهرست... نقشهها؟!
- آره. اگه نقشهای که میخوام رو پیدا نکنم، اول اینو نگاه میکنم تا بفهمم باید دنبال کدوم نقشه بگردم.
باز هم سکوت برقرار شد و دملزا، درست وسط همان سکوت، گفت:
- پیداش کردم.
با رضایت، یکی از برگهها را بیرون کشید و روی زمین پهن کرد. هر سه دور نقشه نشستند. دملزا انگشتش را روی یکی از پیچها گذاشت.
- اینجاییم.
بعد انگشتش را جلو برد اما حرفی نزد و اخمهایش آرام در هم رفت. نقشه را نزدیکتر آورد و برعکسش کرد. دوباره صافش کرد و چند لحظه دیگر نگاهش کرد.
- این نسخهی قبل از اصلاحاته.
یکی از پسرها دستش را روی صورتش کوبید.
- اصلاحات؟!
- آره.
چند لحظه فکر کرد و ادامه داد:
- بعد از اینکه سه بار اشتباه رفتم، اصلاحش کردم.
پسرک پرسید:
- پس چرا نسخهی قبلی رو نگه داشتی؟
دملزا متعجبانه جواب داد:
- اگه نگهش نمیداشتم، از کجا میفهمیدم چی رو اصلاح کردم؟
باز هم هیچ کس جوابی نداشت. دملزا دوباره مشغول جستجو شد. این بار کارش آن قدر طول کشید که یکی از بچه ها از سرِ بی حوصلگی به دیوارِ نزدیک پنجره تکیه داد و نگاهی به بیرون انداخت.
چند ثانیه بعد، همان فرد گفت:
- دملزا.
- بله؟
- زمین کوییدیچ، اونجا نیست؟
دملزا سرش را از میان کاغذ ها بیرون آورد، رفت کنار پنجره و به جایی نگاه کرد که همراهش اشاره کرده بود. زمین کوییدیچ، درست در چند قدمی همین پنجره بود و راه پله ای هم چند قدم آن طرف تر، مستقیم به حیاط می رسید.
دملزا نقشه را تا کرد. بعد مدادش را از لای موهایش بیرون کشید، گوشهی نقشه چیزی نوشت و دوباره آن را بست.
پسرک پرسید:
- چی نوشتی؟
- پنجرهی کنار بنبست.
- خب؟
- از اینجا زمین تمرین دیده میشه.
- معلومه که!
دملزا شانهای بالا انداخت.
- آره...
چند لحظه به نقشه نگاه کرد و آن را داخل کیف گذاشت.
- ولی ممکنه دفعهی بعد یادم بره.
کیفش را بست، روی شانه اش انداخت و دوباره جلوتر از بقیه راه افتاد. چند قدم که رفت، زیر لب گفت:
- فقط امیدوارم یادم بمونه این یکی رو گذاشتم کجای کیف...
افرادی که لایک کردند
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 18:15
از: گودریگس هالو
پستها:
80

لیلی، وقتی به کلاس رسید که درها بسته شده بودند و تقریبا، یک ربع از شروع تدریس گذشته بود. پشت در کلاس، غیر از خودش یک نفر دیگر هم ایستاده بود. از پشت، همان موهای بهم ریخته ای دیده میشد که هیچگاه با شانه زدن مرتب نمیشد.
- پس توهم دیر رسیدی لیلی.
لیلی نزدیک شد و کنار او قرار گرفت.
- من فکر میکنم امروز... روز مرگمه.
- منم فکر نمیکنم اینطوری که میگی باشه.
- امیدوارم حق با تو باشه...
جیمز خندید و در سالن را باز کرد. سکوتی که کلاس را فرا گرفته بود، حالا بیشتر شد. یک ربع تاخیر نزد لرد، قطعا حکم چند ساعت را داشت. جیمز دست لیلی را گرفت و به همراه او، وارد آن فضای سرد و تاریک شد.
- هی! ... اگه مجبورمون کنه یه طلسم اجرا کنیم و بعدش اون طلسمه... برگرده به خودمون و مثلا... بخوره به تو چی؟ ...
لیلی سعی کرد صدایش در آن سکوت، فقط به گوش جیمز برسد اما این سکوت، آنقدر در نقش سکوتی اش فرو رفته بود که قطعا صدایش به گوش لرد هم رسید.
- یه همچین اتفاقی نمیوفته لیلی.
- امیدوارم حق با تو باشه...
آنها پنج دقیقه، در همان سکوت مرگبار ایستادند. لرد به آنها خیره شده بود و چشمان مار مانند قرمز رنگش، از دور برق میزد. لیلی با نگرانی به روبرویش خیره شده بود و پلک نمیزد. اما بلآخره، با فریاد لرد، سکوت شکسته شد.
- بیرون!!!!!!
جیمز دست لیلی را محکم فشرد و با نهایت سرعت از کلاس بیرون دوید. او میدوید و لیلی را پشت سر خود میکشید. مقصدشان نا معلوم بود. آنها چهار راهروی طولانی را دویدند و در نهایت به فضای باز و محوطه ی بیرون هاگوارتز رسیدند. صدای نفسنفس زدن هایشان با صدای باد مخلوط شده بود و این شاید، نهایت آزادی را، در آن موقعیت برایشان معنا میکرد.
- اما... حالا چی میشه؟ ما همین الان از کلاس ولدمورت بیرون انداخته شدیم... فقط امیدوارم... حداقل با تو کاری نداشته باشه.
- اولین بارم نیست که از یه کلاس پرت میشم بیرون پس مهم نیست لیلی.
- این یکی فرق میکنه جیمز... این یکی...
در همان لحظه، ماری خزید و خزید و به زیر پاهایشان رسید. لیلی جیغی کشید و به عقب پرت شد و جیمز هم چند قدمی به عقب رفت. مار طوماری را به زمین انداخت و همان راهی که آمده بود را بازگشت. جیمز خم شد و آن را از زمین برداشت.
- جیمز! زخمیت کرد؟ جاییت آسیب دید؟
- نه لیلی، میشه یه لحظه آروم بگیری؟
لیلی قبل از تمام شدن حرف جیمز، خم شده بود و داشت سر تا پای جیمز را بررسی میکرد. او ابتدا پاچه ی شلوار او را بالا زد و هر دو پایش را بررسی کرد و به دنبال جای گزیدگی گشت. اما با فرض بر اینکه مار طلسم شده باشد و از راه دور به جیمز آسیبی زده باشد، میخواست تمام لباس های اورا از تنش در بیاورد که جیمز جلوی اورا گرفت.
- گوش کن...
نقل قول:
ناگهان، در انتهای طومار ساعت سبز رنگ نمایش داده شد. ساعت، تنها یک عقربه ی دقیقه شمار و یک عقربه ی ثانیه شمار داشت و صدای تیک تاکش آنقدر بلند بود که فرصت فکر کردن به آن دو نمیداد.
- صبر کن... صبر کن دلیل من واقعا قانع کننده نیست! صبح که از خواب پاشدم، دیدم گلم پژمرده شده... خب نیاز به آب داشت من که نمیتونستم...
- خب منم فقط خواب موندم چیزی نیست که...
لیلی به قیافه ی خوابالود جیمز نگاهی انداخت. قطعا اگر ولدمورت به سرو وضع او دقت میکرد، او دیگر نیازی به توضیح دادن دلیل تاخیرش نداشت.
- عالیه پس دلیل تو اینه که به جای حاضر شدن به موقع سر کلاس یه گلو از مرگ نجات دادی، دلیل منم که معلومه، بالشمو زیادی دوست داشتم.
صدای تیک تاک ساعت بلند تر از قبل شد. حالا فقط ۳ دقیقه و نیم فرصت داشتند تا خودشان را به کلاس برسانند. با تمام توانی که داشتند دویدند و وقتی به پشت در کلاس رسیدند که تنها ۵۴ ثانیه از وقتشان مانده بود.
- جیمز... بزار من حرف بزنم باشه؟ چون اگه تو دهنتو باز کنی احتمال اینکه زنده از این کلاس بیرون بیایم به طرز محسوسی کم میشه.
- نگران نباش در بد ترین حالتش... فقط یه تنبیه کوچولوعه... هاها.
لیلی آهی کشید و دستش را روی دستگیره ی در گذاشت.
- فقط... امیدوارم حق با تو باشه...
- پس توهم دیر رسیدی لیلی.
لیلی نزدیک شد و کنار او قرار گرفت.
- من فکر میکنم امروز... روز مرگمه.
- منم فکر نمیکنم اینطوری که میگی باشه.
- امیدوارم حق با تو باشه...
جیمز خندید و در سالن را باز کرد. سکوتی که کلاس را فرا گرفته بود، حالا بیشتر شد. یک ربع تاخیر نزد لرد، قطعا حکم چند ساعت را داشت. جیمز دست لیلی را گرفت و به همراه او، وارد آن فضای سرد و تاریک شد.
- هی! ... اگه مجبورمون کنه یه طلسم اجرا کنیم و بعدش اون طلسمه... برگرده به خودمون و مثلا... بخوره به تو چی؟ ...
لیلی سعی کرد صدایش در آن سکوت، فقط به گوش جیمز برسد اما این سکوت، آنقدر در نقش سکوتی اش فرو رفته بود که قطعا صدایش به گوش لرد هم رسید.
- یه همچین اتفاقی نمیوفته لیلی.
- امیدوارم حق با تو باشه...
آنها پنج دقیقه، در همان سکوت مرگبار ایستادند. لرد به آنها خیره شده بود و چشمان مار مانند قرمز رنگش، از دور برق میزد. لیلی با نگرانی به روبرویش خیره شده بود و پلک نمیزد. اما بلآخره، با فریاد لرد، سکوت شکسته شد.
- بیرون!!!!!!
جیمز دست لیلی را محکم فشرد و با نهایت سرعت از کلاس بیرون دوید. او میدوید و لیلی را پشت سر خود میکشید. مقصدشان نا معلوم بود. آنها چهار راهروی طولانی را دویدند و در نهایت به فضای باز و محوطه ی بیرون هاگوارتز رسیدند. صدای نفسنفس زدن هایشان با صدای باد مخلوط شده بود و این شاید، نهایت آزادی را، در آن موقعیت برایشان معنا میکرد.
- اما... حالا چی میشه؟ ما همین الان از کلاس ولدمورت بیرون انداخته شدیم... فقط امیدوارم... حداقل با تو کاری نداشته باشه.
- اولین بارم نیست که از یه کلاس پرت میشم بیرون پس مهم نیست لیلی.
- این یکی فرق میکنه جیمز... این یکی...
در همان لحظه، ماری خزید و خزید و به زیر پاهایشان رسید. لیلی جیغی کشید و به عقب پرت شد و جیمز هم چند قدمی به عقب رفت. مار طوماری را به زمین انداخت و همان راهی که آمده بود را بازگشت. جیمز خم شد و آن را از زمین برداشت.
- جیمز! زخمیت کرد؟ جاییت آسیب دید؟
- نه لیلی، میشه یه لحظه آروم بگیری؟
لیلی قبل از تمام شدن حرف جیمز، خم شده بود و داشت سر تا پای جیمز را بررسی میکرد. او ابتدا پاچه ی شلوار او را بالا زد و هر دو پایش را بررسی کرد و به دنبال جای گزیدگی گشت. اما با فرض بر اینکه مار طلسم شده باشد و از راه دور به جیمز آسیبی زده باشد، میخواست تمام لباس های اورا از تنش در بیاورد که جیمز جلوی اورا گرفت.
- گوش کن...
نقل قول:
به نام خودمان،
اگر تصور کرده اید حال که شما را از کلاس بیرون انداخته ام، از درس من معاف شده اید، سخت در اشتباهید.
پنج دقیقه فرصت دارید با یک دلیل قانع کننده نزد من بازگردید.
اگر دلیل شما مرا قانع نکرد، باقی روز را هم بیرون خواهید ماند.
و ضمنا آقای پاتر، ازین پس خانم اوانز را با خود به دردسر نکشانید.
پنج دقیقه ی شما از حالا شروع خواهد شد، این نامه به طرز خودکار شمارش را انجام میدهد.
ناگهان، در انتهای طومار ساعت سبز رنگ نمایش داده شد. ساعت، تنها یک عقربه ی دقیقه شمار و یک عقربه ی ثانیه شمار داشت و صدای تیک تاکش آنقدر بلند بود که فرصت فکر کردن به آن دو نمیداد.
- صبر کن... صبر کن دلیل من واقعا قانع کننده نیست! صبح که از خواب پاشدم، دیدم گلم پژمرده شده... خب نیاز به آب داشت من که نمیتونستم...
- خب منم فقط خواب موندم چیزی نیست که...
لیلی به قیافه ی خوابالود جیمز نگاهی انداخت. قطعا اگر ولدمورت به سرو وضع او دقت میکرد، او دیگر نیازی به توضیح دادن دلیل تاخیرش نداشت.
- عالیه پس دلیل تو اینه که به جای حاضر شدن به موقع سر کلاس یه گلو از مرگ نجات دادی، دلیل منم که معلومه، بالشمو زیادی دوست داشتم.
صدای تیک تاک ساعت بلند تر از قبل شد. حالا فقط ۳ دقیقه و نیم فرصت داشتند تا خودشان را به کلاس برسانند. با تمام توانی که داشتند دویدند و وقتی به پشت در کلاس رسیدند که تنها ۵۴ ثانیه از وقتشان مانده بود.
- جیمز... بزار من حرف بزنم باشه؟ چون اگه تو دهنتو باز کنی احتمال اینکه زنده از این کلاس بیرون بیایم به طرز محسوسی کم میشه.
- نگران نباش در بد ترین حالتش... فقط یه تنبیه کوچولوعه... هاها.
لیلی آهی کشید و دستش را روی دستگیره ی در گذاشت.
- فقط... امیدوارم حق با تو باشه...
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر

با هر قدمی که روی چمن های تازه چیده هاگوارتز بر می دارم، حرکت چشم هایی را که دنبال می کنند حس می کنم. آمدن به هاگوارتز برایم آسان بود؟ جایی که آلبوس دامبلدور سال ها ذهن بچه ها را شست و شو داد تا آرمان بی نقص گلرت گریندلوالد که روزی مثل خورشید در آسمان باورهای مردم می درخشید و در قلب هایشان روشن می شد زیر ابرهای اخلاق مداری پنهان بشود. آلبوس دامبلدور گریندلوالد را زندانی کرد اما توانست آرمانش را هم از بین ببرد؟ نه. جادوگر دیگری پیدا شد که آرمان پاک و خیر گریندلوالد را برداشت و به سیاهی آلوده کرد و پشتش پنهان شد تا خودش به قدرت برسد. جادوی سیاه را چاشنی کارش کرد و آدم ها را بی دلیل و با دلیل عذاب داد تا همه از او بترسند و از بردن اسمش کابوس ببینند. خودش را ارباب تاریکی نامید. آلبوس دامبلدور باعثش بود.
اشکالی ندارد. نگاه های دشمن از پنجره ها با شک من را می پاید. می داند من هم دوست ندارم پایم را در جایی بگذارم که دشمن گریندلوالد در آن قدرت نمایی کرده اما می آیم. حالا آلبوس دامبلدوری نیست و ارباب تاریکی به خنده دار ترین شکل ممکن مأمور آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه شده. همان جادویی که خودش برای به قدرت رسیدن استفاده کرد.
در کلاس درس استادی می نشینم که از رگ و ریشه و خون و نژاد فقط نامش را یدک می کشد. جادوگر است و به ظاهر خون خالص را برتر می داند اما نمی داند. او فقط می خواهد عقده های بچگی اش را بگشاید. جاودانه ساز می سازد چون از مرگ می ترسد.
گریندلوالد مُرد اما آرمان ها و حرف هایش آنقدر دقیق و دلنشین بود که حالا پس از سال ها هنوز انگار در جانم حک شده است. تنها به میان میدان دشمنان گریندلوالد و دشمنان آرمان هایش می آیم در حالیکه همه ی روح و جانم فریاد می زنند نرو. نمی گذارم از یادگارهای او سواستفاده کنند. باید مهربان ترین انسان روی زمین باشم؟ می شوم. باید هزاران نفر را بکشم؟ می کشم. از جان خودم بگذرم؟ می گذرم. عهدی که با گریندلوالد دارم ارزشش را دارد. همیشه همین بوده. هدف های بزرگ هر وسیله ای را برایم توجیه می کند. وفادارترینم به آرمان های گریندلوالد و سنگدل ترینم اگر قرار است برای تحقق آن آرمان ها سنگدل باشم.
از هاگزمید تا اینجا سه دروغ گفته ام تا بتوانم اینجا باشم. دروغ گفتن با ذات مقدس جادوگری تضاد دارد. من می گویم و ذات مقدس جادوگری را حفظ می کنم. من دروغگو می شوم اگر لازم باشد. ارباب تاریکی می خواهد بداند با چه کسی طرف شده است. ویندا روزیه هستم. اصیل تر از هر اصیلی. جادوی سیاه؟ هر وقت لازم باشد جادوی سیاه را به کار می بندم. قاتلم؟ می کشم. مگر امروز نکشتم؟ بچه بود که بود. زیاد سوال می کرد. یک بی جادو مگر حق دارد از من سوال بپرسد؟ نمی ترسم ارباب تاریکی بفهمد به او هم دروغی گفته ام و جانم را بگیرد؟ بگیرد. اگر روزی آرمان گریندلوالد از بین برود ویندا روزیه هم دیگر بود و نبودش فرقی نمی کند. من کیستم؟ من ویندا روزیه هستم. وفادارترین وفادارها. یک معتقد واقعی. دشمن دشمن های گریندلوالد.
صدای ارباب تاریکی در سرم می پیچد که دوباره در کلاسش تکرار می کند: «تو کیستی؟»
من همان جادوگر خالصی هستم که از تو نمی ترسد. شجاعم؟ دوباره می گویم. من شجاعم. من دروغگو هستم. من قاتلم. من بی وجدانم. من مهربانم. من هر چیزی هستم تا عهدم را با بزرگترین خیری که در آینده جادوگرهای هستی می بینم نشکنم. من یک معتقد و رهروی واقعی هستم.
«تو کیستی؟»
من ویندا روزیه هستم. همه چیز را فدای رسیدن به آن چیزی می کنم که به آن اعتقاد دارم.
اشکالی ندارد. نگاه های دشمن از پنجره ها با شک من را می پاید. می داند من هم دوست ندارم پایم را در جایی بگذارم که دشمن گریندلوالد در آن قدرت نمایی کرده اما می آیم. حالا آلبوس دامبلدوری نیست و ارباب تاریکی به خنده دار ترین شکل ممکن مأمور آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه شده. همان جادویی که خودش برای به قدرت رسیدن استفاده کرد.
در کلاس درس استادی می نشینم که از رگ و ریشه و خون و نژاد فقط نامش را یدک می کشد. جادوگر است و به ظاهر خون خالص را برتر می داند اما نمی داند. او فقط می خواهد عقده های بچگی اش را بگشاید. جاودانه ساز می سازد چون از مرگ می ترسد.
گریندلوالد مُرد اما آرمان ها و حرف هایش آنقدر دقیق و دلنشین بود که حالا پس از سال ها هنوز انگار در جانم حک شده است. تنها به میان میدان دشمنان گریندلوالد و دشمنان آرمان هایش می آیم در حالیکه همه ی روح و جانم فریاد می زنند نرو. نمی گذارم از یادگارهای او سواستفاده کنند. باید مهربان ترین انسان روی زمین باشم؟ می شوم. باید هزاران نفر را بکشم؟ می کشم. از جان خودم بگذرم؟ می گذرم. عهدی که با گریندلوالد دارم ارزشش را دارد. همیشه همین بوده. هدف های بزرگ هر وسیله ای را برایم توجیه می کند. وفادارترینم به آرمان های گریندلوالد و سنگدل ترینم اگر قرار است برای تحقق آن آرمان ها سنگدل باشم.
از هاگزمید تا اینجا سه دروغ گفته ام تا بتوانم اینجا باشم. دروغ گفتن با ذات مقدس جادوگری تضاد دارد. من می گویم و ذات مقدس جادوگری را حفظ می کنم. من دروغگو می شوم اگر لازم باشد. ارباب تاریکی می خواهد بداند با چه کسی طرف شده است. ویندا روزیه هستم. اصیل تر از هر اصیلی. جادوی سیاه؟ هر وقت لازم باشد جادوی سیاه را به کار می بندم. قاتلم؟ می کشم. مگر امروز نکشتم؟ بچه بود که بود. زیاد سوال می کرد. یک بی جادو مگر حق دارد از من سوال بپرسد؟ نمی ترسم ارباب تاریکی بفهمد به او هم دروغی گفته ام و جانم را بگیرد؟ بگیرد. اگر روزی آرمان گریندلوالد از بین برود ویندا روزیه هم دیگر بود و نبودش فرقی نمی کند. من کیستم؟ من ویندا روزیه هستم. وفادارترین وفادارها. یک معتقد واقعی. دشمن دشمن های گریندلوالد.
صدای ارباب تاریکی در سرم می پیچد که دوباره در کلاسش تکرار می کند: «تو کیستی؟»
من همان جادوگر خالصی هستم که از تو نمی ترسد. شجاعم؟ دوباره می گویم. من شجاعم. من دروغگو هستم. من قاتلم. من بی وجدانم. من مهربانم. من هر چیزی هستم تا عهدم را با بزرگترین خیری که در آینده جادوگرهای هستی می بینم نشکنم. من یک معتقد و رهروی واقعی هستم.
«تو کیستی؟»
من ویندا روزیه هستم. همه چیز را فدای رسیدن به آن چیزی می کنم که به آن اعتقاد دارم.
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر

ربکا همان طور که در کنار دریاچه سیاه در سکوت جلوس داده بود، قلم در دست داشت و روی طوماری کوچک مینگاشت؛ وقتی نوشتنش به اتمام رسید طومار کوچک را به پای موریگان بست و زمزمه کرد:
_ برو و این رو به دست پروفسور لرد ولدمورت برسون.
قلعه هاگوارتز:
لرد ولدمورت که در دفترش در حال بررسی تکالیف جادوآموزان بود ناگهان با صدای خوردن چیزی به پنجره سرش را بلند کرد.
یک کلاغ که با نوکش بر شیشه پنجره ضربه میزد و صدای همچون کشیدن سنگ بر الماس ساطع میکرد.
لرد با خشمی در وجود به طرف پنجره رفت و آن را باز کرد.
بال های موریگان را گرفت و کلاغ شروع به بال بال زدن و غار غار های وحشیانه کرد.
لرد ناگهان متوجه طوماری که به پای کلاغ بسته شده بود شد.
طومار را از پای کلاغ باز کرد و او را رها کرد.
موریگان که از دستان لرد رها شد رفت و گوشه ای بر روی لبه ی پنجره نشست.
لرد ولدمورت طومار را باز کرد:
نقل قول:
لرد ولدمورت کمی در فکر فرو رفت سپس طومار را بست ، روی میز گذاشت و دوباره به سراغ تکالیف جادوآموزان رفت.
_ برو و این رو به دست پروفسور لرد ولدمورت برسون.
قلعه هاگوارتز:
لرد ولدمورت که در دفترش در حال بررسی تکالیف جادوآموزان بود ناگهان با صدای خوردن چیزی به پنجره سرش را بلند کرد.
یک کلاغ که با نوکش بر شیشه پنجره ضربه میزد و صدای همچون کشیدن سنگ بر الماس ساطع میکرد.
لرد با خشمی در وجود به طرف پنجره رفت و آن را باز کرد.
بال های موریگان را گرفت و کلاغ شروع به بال بال زدن و غار غار های وحشیانه کرد.
لرد ناگهان متوجه طوماری که به پای کلاغ بسته شده بود شد.
طومار را از پای کلاغ باز کرد و او را رها کرد.
موریگان که از دستان لرد رها شد رفت و گوشه ای بر روی لبه ی پنجره نشست.
لرد ولدمورت طومار را باز کرد:
نقل قول:
از طرف ربکا
درود بر استاد دفاع در برابر جادوی سیاه و ارباب تاریکی ها لرد ولدمورت.
به منظور انجام تکلیف جلسه اول کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه این نامه را مینویسم.
من ربکا هستم، نه نامی که روی طومار ها و نامه ها حک میشود ؛من تجسمی از آنچه هستم که هرگز فراموش نمیشود.
آنچه دیگران به آن کینه میگویند برای من همچون چراغی است که راهم را روشن میکند. من هرگز فراموش نمیکنم. نه خاطره هایی که با گذشت زمان محو میشوند و نه بخشش هایی که به جای تسکین درد ها قربانی میگیرند.من یاد را نگه میدارم مثل تیغه در زیر زبانم حتی وقتی سکوت مرا در بر گرفته. شعله هایی که خانه آرزو های کودکی پنج ساله را بلعیدند ، صورت هایی که خنديدند، صدا هایی که فریاد شدند ... همه ی این ها تا آخرین لحظه عمرم در ذهنم حک شده است.
شما گفتید که تا ندانیم از چه میخواهیم دفاع کنیم، دفاع کردن فایده ای ندارد. من میدانم از چه دفاع میکنم، من از خاطرات نهفته در وجودم دفاع میکنم.
من فراموش نمیکنم چون فراموش کردن اولین قدم به سوی نابودی است.
من با ترس رو به رو میشوم، اما آن را نمی بلعم.
من با کینه رو به رو میشوم، اما آن را هدایت میکنم.
اگر کسی با خود فکر کند من از شکست خوردگانم سخت در اشتباه است، من شکست نخورده ام ؛ فقط یاد گرفته ام.
من برای انتقام زندگی میکنم، نه برای آرام کردن وجدان کسی.
پایان
پی نوشت: اگر موریگان باعث آزار شما شده پوزش میطلبم.
لرد ولدمورت کمی در فکر فرو رفت سپس طومار را بست ، روی میز گذاشت و دوباره به سراغ تکالیف جادوآموزان رفت.
افرادی که لایک کردند
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/31
تولد نقش: 1405/03/07
آخرین ورود: امروز ساعت 12:36
از: هر جایی که شایعه هم اونجاست
پستها:
28

در راهروی مدرسه همه جادوآموزان، ترسیده، ولی با سرعت به سمت کلاس امروزشان در حال حرکت بودند. هیچکس دلش نمیخواست در کلاس دهشتناک ترین، مخوفترین، منظمترین و سختگیرترین استاد این ترم یعنی لرد ولدمورت تاخیر داشته باشد. احتمالا همه، سرنوشت کسانی را که تا قبل از این در این کلاس تاخیر داشتهاند دیده بودند!(نویسنده لطف کرده و سرنوشتشان را شرح نمیدهد تا مبادا خواننده بیهوش شود!)
آخرین نفری که وارد کلاس شد و طبق معمول برای زیر نظر داشتن تمام اتفاقات، پشت سر دیگران راه میرفت، ریتا بود! قلمپر محبوبش هم در حال پرواز وارد کلاس میشد.
همین که عقربه ثانیه شمار ساعت، روی عدد دوازده چرخید، استاد ولدمورت در چهارچوب در ظاهر شد. با قدمهای سنگینش به سمت جلوی کلاس قدم برداشت و جادوآموزان که تا الان هم جرئت حرکت کردن نداشتند مانند مجسمه در صندلیهای خود میخکوب شدند.
_ لطف کردیم و زمان دادیم تا بروید و به این که واقعا چه کسی هستید فکر کنید؛ حالا انتظار داریم که آماده جواب دادن به این سوال باشید...
استاد با آرامش سرش را به سمت صندلی قرار گرفته در گوشه آخر سالن، جایی که ریتا نشسته بود چرخاند.
_ تو!
ریتا با کمی اضطراب نفس عمیقی کشید و آرام بلند شد.
_ دستور میدهیم که نتیجهگیری خودت را برای ما شرح بدهی!
ریتا دستی روی لباسش کشید و آن را مرتب کرد.
_ چشم استاد...من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بزرگترین ویژگی شخصیت من اینه که دوست ندارم کسی گول ظاهر آدمهای دروغگو رو بخوره پس هر وقت میبینم که کسی داره با دروغ خودش رو یه جور دیگه به بقیه نشون بده سعی میکنم ذات واقعیشو به بقیه نشون بدم!
_لنگ لوک
استاد با این ورد زبان ریتا را به سقف دهانش چسباند و دیگر اجازه صحبت کردن به او نداد.
_ فکر میکنیم قلمپرت صادقانهتر به این سوال جواب بدهد!
دفترچهای را به سمت میز ریتا درس همانجایی که قلم پر بود هدایت کرد.
قلمپر؛ لرزان به سمت دفترچه آمد و شروع به نوشتن کرد:
نقل قول:
قلم پر، به پر سبزش تکانی داد، از خالی نبودن مخزن جوهرش مطمئن شد و دوباره شروع به نوشتن کرد:
نقل قول:
قلمپر لحظهای مکث کرد.
نقل قول:
قلم، لحظه ای دست از نوشتن برداشت و انگار داشت چیزی رو بررسی میکرد.
نقل قول:
همون طور که احتمالا متوجه شدید جوهر قلم تمام شده بود و دیگه نمیتونست بنویسه. (نویسنده مرلین را شکر میکند چون اگر جوهر قلم تمام نشده بود احتمالا میخواست تا فردا وراجی کند!)
استاد زبان ریتا را آزاد کرد و گفت:
_این دفعه را به بزرگواری خود بخشیدیم؛ ولی اگر دوباره تکرار شود میدیم نجینی از خونت تغذیه کند و از پوستت برایش تشک درست میکنیم!
استاد رویش را به سمت دانش آموز بعدی کرد:
_حالا نوبت توست!
آخرین نفری که وارد کلاس شد و طبق معمول برای زیر نظر داشتن تمام اتفاقات، پشت سر دیگران راه میرفت، ریتا بود! قلمپر محبوبش هم در حال پرواز وارد کلاس میشد.
همین که عقربه ثانیه شمار ساعت، روی عدد دوازده چرخید، استاد ولدمورت در چهارچوب در ظاهر شد. با قدمهای سنگینش به سمت جلوی کلاس قدم برداشت و جادوآموزان که تا الان هم جرئت حرکت کردن نداشتند مانند مجسمه در صندلیهای خود میخکوب شدند.
_ لطف کردیم و زمان دادیم تا بروید و به این که واقعا چه کسی هستید فکر کنید؛ حالا انتظار داریم که آماده جواب دادن به این سوال باشید...
استاد با آرامش سرش را به سمت صندلی قرار گرفته در گوشه آخر سالن، جایی که ریتا نشسته بود چرخاند.
_ تو!

ریتا با کمی اضطراب نفس عمیقی کشید و آرام بلند شد.
_ دستور میدهیم که نتیجهگیری خودت را برای ما شرح بدهی!

ریتا دستی روی لباسش کشید و آن را مرتب کرد.
_ چشم استاد...من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بزرگترین ویژگی شخصیت من اینه که دوست ندارم کسی گول ظاهر آدمهای دروغگو رو بخوره پس هر وقت میبینم که کسی داره با دروغ خودش رو یه جور دیگه به بقیه نشون بده سعی میکنم ذات واقعیشو به بقیه نشون بدم!
_لنگ لوک
استاد با این ورد زبان ریتا را به سقف دهانش چسباند و دیگر اجازه صحبت کردن به او نداد.
_ فکر میکنیم قلمپرت صادقانهتر به این سوال جواب بدهد!

دفترچهای را به سمت میز ریتا درس همانجایی که قلم پر بود هدایت کرد.
قلمپر؛ لرزان به سمت دفترچه آمد و شروع به نوشتن کرد:
نقل قول:
اهم اهم
سلام!
راستش خیلی برام عجیبه که دارم یه چیزی از زبون خودم مینویسم چون همیشه تا الان تنها کاری که میکردم نوشتن صحبتها و مکالمههای افرادی بود که ریتا ازشون مصاحبه میگرفت...
قلم پر، به پر سبزش تکانی داد، از خالی نبودن مخزن جوهرش مطمئن شد و دوباره شروع به نوشتن کرد:
نقل قول:
خب اگر فقط یه نفر باشه که ریتا رو واقعا بشناسه قطعا اون یه نفر منم!(البته اگر نفر حساب بشم.)
چون من تنهاکسیچیزی هستم که هر جا ریتا رفته همراهش بوده،هر چیزی که ریتا گفته ثبت کرده و شاید تنها چیزی که ریتا واقعا دوست خودش میدونه...
قلمپر لحظهای مکث کرد.
نقل قول:
بگذریم...
اگر تا الان فکر میکردید که ریتا شخصیت عجیبی داره، شناختنش سخته و یا تشخیص حرکت بعدیش نیاز به شناخت طولانی داره... سخت در اشتباه هستید!
شخصیت ریتا، حرکاتش، افکارش و صحبتاش همه از یه قانون پیروی میکنه...
یه قانون اصلی که شاخص تمام زندگی اونه...
«جذب مخاطب»
اگر یه موضوع وجود داره که مردم دوست دارن بشنون و کنجکاوشون میکنه، گفتن اون موضوع از نظر ریتا درسته. بدون توجه به اینکه اون موضوع کاملا صادقانست؛ با مقداری دروغ و شایعه همراهه؛ یا اینکه از بیخ و بن ساختگیه!
مهم نیست که بعد از گفتن اون موضوع کسی ناراحت بشه، آسیب ببینه، یا حتی از خود ریتا متنفر بشه!
به هر حال تنفر هم یه راه معروف شدنه دیگه!
شاید تصور کنید که ریتا با شغلش جور شده که این شخصیت رو پیدا کرده.
ولی باید بگم که این شغل ریتا بود که با شخصیتش تناسب پیدا کرده!
چون این ویژگی از زمان بچگی ریتا توی وجودش بوده؛ نه فقط از وقتی که یه خبرنگار شده!
از همون زمانی که برای دوست(یا بهتره بگم همبازی) بچگیش شایعه درست کرده بود که طلسم شده، شب ها تبدیل به قورباغه میشه و خوراکی مورد علاقش سوسکه!
گفتم سوسک یهو یادم اومد!
اجازه بدید یه پیشنهاد در گوشی بهتون بکنم: هر وقت میخواستین از یه موضوع مهم و شخصی صحبت کنید یا یه جلسه سری داشتید، اول از همه دور و برتون رو خوب چک کنید و اگر یه سوسک دیدین احساس خطر کنید...
چون احتمالا به بیست و چهار ساعت نکشیده اون موضوع سری توی روزنامه دیلی پرافت پخش میشه.فضولیکنجکاوی ریتا باعث شده که انیماگوسش رو سوسک انتخاب کنه!
واقعا انتخاب هوشمندانهایه!
وجود یه سوسک توی گوشهی مدرسه یا اتاق جلسه چیزی نیست که کسی رو به شک بندازه!
البته این تنها انتخاب هوشمندانهی ریتا نیست!
تقریبا میشه گفت تمام تصمیم های ریتا ترکیبی از هوشمندی، توجهطلبی و کنجکاوی اونه!
قلم، لحظه ای دست از نوشتن برداشت و انگار داشت چیزی رو بررسی میکرد.
نقل قول:
اوه من رو ببخشید جوهرم داره تمو-
همون طور که احتمالا متوجه شدید جوهر قلم تمام شده بود و دیگه نمیتونست بنویسه. (نویسنده مرلین را شکر میکند چون اگر جوهر قلم تمام نشده بود احتمالا میخواست تا فردا وراجی کند!)
استاد زبان ریتا را آزاد کرد و گفت:
_این دفعه را به بزرگواری خود بخشیدیم؛ ولی اگر دوباره تکرار شود میدیم نجینی از خونت تغذیه کند و از پوستت برایش تشک درست میکنیم!

استاد رویش را به سمت دانش آموز بعدی کرد:
_حالا نوبت توست!
افرادی که لایک کردند
میبینم که اینجا یه خبراییه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 19:20
از: فرانسه-استراسبورگ
پستها:
224

ویژگی شخصیت: توجه بیش از حد به ظاهر
اتاق پذیرایی، با آن لوستر کریستالی و مبلمان مخملین، حالا شبیه به میدان جنگ به نظر میرسید. بیل ویزلی، با چهرهای که از شدت خشم و درماندگی رنگپریده شده بود، با دستانی لرزان به سمت میز رفت. او دیگر نمیتوانست این سکوت کاذب را تحمل کند.
- فلور! با من حرف بزن!
بیل با صدایی که از شدت فشار، دورگه شده بود، فریاد زد:
- داری تمام تلاشهای من رو زیر پا میگذاری! اون تصمیمهایی که گرفتی... تو حتی یک بار هم به احساسات من فکر نکردی! تو فقط داری به خودت فکر میکنی!
فلور دلاکور، در حالی که روی صندلی نیمهگرد نشسته بود، با ظرافتی که به طرز آزاردهندهای در آن لحظه، بیرحمانه به نظر میرسید، سرش را کمی بالا گرفت. او حتی در میانهی این طوفان کلامی، سعی میکرد با استفاده از یک آینه کوچک مینیاتوری که روی میز بود، زاویهی قرارگیری چتری هایش را روی صورتش با دقت بررسی کند.
او میخواست پاسخ بدهد. میخواست با آن نگاه نافذ و مقتدرش، تمام استدلالهای بیل را در هم بشکند. فلور دستش را با حالتی که نشان تسلط کامل داشت، روی میز سنگین مرمرین برد.
او با تمام قدرت، انگشت اشارهاش را بر روی سطح سخت و سردِ میز کوبید.
تق!
صدای برخورد، مثل ضربهی پتک بر سندان در سکوت اتاق پیچید. بیل، که منتظر بود این ضربه شروع یک جملهی کوبنده باشد، نفسش را حبس کرد.
اما ناگهان، فلور خشکش زد.
او دستش را به آرامی از روی میز عقب کشید و با وحشتی که انگار شاهد سقوط یک امپراتوری است، به نوک انگشتش خیره شد. ابروهای بینقصش در هم رفت و لبهایش که همیشه با دقت خاصی آرایش شده بود، با لرزشی خفیف از هم باز شد.
او میانهی جملهی بیل، که داشت دربارهی بیاعتمادی فریاد میزد، با صدایی که از شدت اضطراب، آن ظرافت فرانسویاش را از دست داده بود، پرید:
- وایسا... بیل، وایسا! اصلاً نگو! اصلاً حرف نزن! وایسا ببین دارم میگم... ناخونم شکست! دیدی چطور کوبیدم؟ دیدی چقدر فشار آورد؟ ناخونم... لبهش کلاً از جا کنده شد!
بیل که دهانش از شدت شوک باز مانده بود، با گیجی ایستاد.
- چی؟ ناخونت؟ فلور، من دارم دربارهی آیندهی زندگیمون حرف میزنم، دربارهی اینکه چطور من رو دور انداختی، و تو داری دربارهی یک ناخن میگی؟!
فلور، بدون اینکه حتی نیم نگاهی به بیل بیندازد، با دقت یک جراح، انگشتش را زیر نور مستقیم شمع برد تا میزان آسیب را بررسی کند. او با کلافگی، با ناخن انگشت اشارهاش، لبهی آسیبدیده را لمس کرد و زیر لب با لحنی که لبریز از عصبانیت از خود بود، زمزمه کرد:
- آره، دقیقاً همین رو میگم! چطور تونستم این کار رو با خودم بکنم؟ همین امروز صبح ترمیمشون کنم. الان چطور قراره با این وضعیت بیرون برم؟ دیدی چقدر بد به نظر میرسه؟ چقدر نامتناسب شد!
او با بیتفاوتی محض نسبت به لرزش صدای بیل، از کیف کوچک ابریشمیاش، یک ست کوچک اصلاح ناخن و یک برق ناخن بیرون کشید. انگار که در یک سالن زیبایی نشسته باشد، نه در میانهی یک فروپاشی عاطفی. او با دقت شروع کرد به هم زدن لایهی آسیبدیده، در حالی که هر بار که بیل سعی میکرد با فریاد توجهش را جلب کند، او فقط با یک تکان سریع سر، آن را رد میکرد؛ درست مثل کسی که سعی دارد از زیر نگاه یک تماشاگر بیادب، ظاهر خود را حفظ کند.
حتی وقتی بیل به سمت میز خم شد تا با شدت بیشتری با او روبرو شود، فلور ناگهان با احتیاط زیاد، عقب کشید و با لحنی که بیشتر شبیه به یک انتقاد زیباییشناختی بود تا یک پاسخِ انسانی، گفت:
-مراقب باش بیل! وقتی اینجوری بی خبر میای سمتم، من میترسم و این اصلا، تاکید میکنم اصلا، برای پوستم خوب نیست. تو دوست داری پوست من چروک بشه؟
بیل، که حالا از شدت کلافگی، چشمانش شروع به لرزیدن کرده بود، فریاد زد:
- تو اصلاً منو نمیبینی! فقط خودتو میبینی و فقط به خودت توجه میکنی!
فلور، در حالی که هنوز با دقت به آن لبهی شکسته و نامنظم ناخنش نگاه میکرد، با لحنی که انگار دارد دربارهی یک مسئلهی فلسفی عمیق صحبت میکند، پاسخ داد:
- آره من خودم رو میبینم، بیل؛ چون اگر من بینقص نباشم، هیچچیز تو زندگیت بینقص نخواهد بود. حالا لطفاً... عقبتر وایستا. سایهی سرت داره روی دستم میوفته و نمیتونم ناخنم رو به خوبی ببینم.
بیل، در حالی که از شدت کلافگی به لرزه افتاده بود، تنها یک فکر از ذهنش گذشت: "او حتی برای تمام شدن این رابطه هم، اول از همه چک میکند که آیا ریملش پخش شده است یا خیر"
اتاق پذیرایی، با آن لوستر کریستالی و مبلمان مخملین، حالا شبیه به میدان جنگ به نظر میرسید. بیل ویزلی، با چهرهای که از شدت خشم و درماندگی رنگپریده شده بود، با دستانی لرزان به سمت میز رفت. او دیگر نمیتوانست این سکوت کاذب را تحمل کند.
- فلور! با من حرف بزن!
بیل با صدایی که از شدت فشار، دورگه شده بود، فریاد زد:
- داری تمام تلاشهای من رو زیر پا میگذاری! اون تصمیمهایی که گرفتی... تو حتی یک بار هم به احساسات من فکر نکردی! تو فقط داری به خودت فکر میکنی!
فلور دلاکور، در حالی که روی صندلی نیمهگرد نشسته بود، با ظرافتی که به طرز آزاردهندهای در آن لحظه، بیرحمانه به نظر میرسید، سرش را کمی بالا گرفت. او حتی در میانهی این طوفان کلامی، سعی میکرد با استفاده از یک آینه کوچک مینیاتوری که روی میز بود، زاویهی قرارگیری چتری هایش را روی صورتش با دقت بررسی کند.
او میخواست پاسخ بدهد. میخواست با آن نگاه نافذ و مقتدرش، تمام استدلالهای بیل را در هم بشکند. فلور دستش را با حالتی که نشان تسلط کامل داشت، روی میز سنگین مرمرین برد.
او با تمام قدرت، انگشت اشارهاش را بر روی سطح سخت و سردِ میز کوبید.
تق!
صدای برخورد، مثل ضربهی پتک بر سندان در سکوت اتاق پیچید. بیل، که منتظر بود این ضربه شروع یک جملهی کوبنده باشد، نفسش را حبس کرد.
اما ناگهان، فلور خشکش زد.
او دستش را به آرامی از روی میز عقب کشید و با وحشتی که انگار شاهد سقوط یک امپراتوری است، به نوک انگشتش خیره شد. ابروهای بینقصش در هم رفت و لبهایش که همیشه با دقت خاصی آرایش شده بود، با لرزشی خفیف از هم باز شد.
او میانهی جملهی بیل، که داشت دربارهی بیاعتمادی فریاد میزد، با صدایی که از شدت اضطراب، آن ظرافت فرانسویاش را از دست داده بود، پرید:
- وایسا... بیل، وایسا! اصلاً نگو! اصلاً حرف نزن! وایسا ببین دارم میگم... ناخونم شکست! دیدی چطور کوبیدم؟ دیدی چقدر فشار آورد؟ ناخونم... لبهش کلاً از جا کنده شد!
بیل که دهانش از شدت شوک باز مانده بود، با گیجی ایستاد.
- چی؟ ناخونت؟ فلور، من دارم دربارهی آیندهی زندگیمون حرف میزنم، دربارهی اینکه چطور من رو دور انداختی، و تو داری دربارهی یک ناخن میگی؟!
فلور، بدون اینکه حتی نیم نگاهی به بیل بیندازد، با دقت یک جراح، انگشتش را زیر نور مستقیم شمع برد تا میزان آسیب را بررسی کند. او با کلافگی، با ناخن انگشت اشارهاش، لبهی آسیبدیده را لمس کرد و زیر لب با لحنی که لبریز از عصبانیت از خود بود، زمزمه کرد:
- آره، دقیقاً همین رو میگم! چطور تونستم این کار رو با خودم بکنم؟ همین امروز صبح ترمیمشون کنم. الان چطور قراره با این وضعیت بیرون برم؟ دیدی چقدر بد به نظر میرسه؟ چقدر نامتناسب شد!
او با بیتفاوتی محض نسبت به لرزش صدای بیل، از کیف کوچک ابریشمیاش، یک ست کوچک اصلاح ناخن و یک برق ناخن بیرون کشید. انگار که در یک سالن زیبایی نشسته باشد، نه در میانهی یک فروپاشی عاطفی. او با دقت شروع کرد به هم زدن لایهی آسیبدیده، در حالی که هر بار که بیل سعی میکرد با فریاد توجهش را جلب کند، او فقط با یک تکان سریع سر، آن را رد میکرد؛ درست مثل کسی که سعی دارد از زیر نگاه یک تماشاگر بیادب، ظاهر خود را حفظ کند.
حتی وقتی بیل به سمت میز خم شد تا با شدت بیشتری با او روبرو شود، فلور ناگهان با احتیاط زیاد، عقب کشید و با لحنی که بیشتر شبیه به یک انتقاد زیباییشناختی بود تا یک پاسخِ انسانی، گفت:
-مراقب باش بیل! وقتی اینجوری بی خبر میای سمتم، من میترسم و این اصلا، تاکید میکنم اصلا، برای پوستم خوب نیست. تو دوست داری پوست من چروک بشه؟
بیل، که حالا از شدت کلافگی، چشمانش شروع به لرزیدن کرده بود، فریاد زد:
- تو اصلاً منو نمیبینی! فقط خودتو میبینی و فقط به خودت توجه میکنی!
فلور، در حالی که هنوز با دقت به آن لبهی شکسته و نامنظم ناخنش نگاه میکرد، با لحنی که انگار دارد دربارهی یک مسئلهی فلسفی عمیق صحبت میکند، پاسخ داد:
- آره من خودم رو میبینم، بیل؛ چون اگر من بینقص نباشم، هیچچیز تو زندگیت بینقص نخواهد بود. حالا لطفاً... عقبتر وایستا. سایهی سرت داره روی دستم میوفته و نمیتونم ناخنم رو به خوبی ببینم.
بیل، در حالی که از شدت کلافگی به لرزه افتاده بود، تنها یک فکر از ذهنش گذشت: "او حتی برای تمام شدن این رابطه هم، اول از همه چک میکند که آیا ریملش پخش شده است یا خیر"
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/4/14 20:20:09
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/4/15 10:58:24
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/4/15 10:58:24
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.

جزئیات کاربر

کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه با تدریس لدر ولدمورت، چند روزی قبل از کلاس کل ذهنم را درگیر کرده بود. تناقض جالبی بود؛ درسی برای مقابله با شر و سیاهی، با تدریس خود شر و سیاهی مطلق. نمی دانستم حس قلبی ام چیست یا باید چگونه رفتار کنم. آیا از او هراس داشتم؟ یا از این می ترسیدم که در مقابلش کم بیاورم؟
من همیشه از کم بودن ترسیده ام. از کاستی داشتن، از کامل نبودن. برای من، خوب بودن هرگز کافی نبود؛ من تشنه ی کمال بودم، تشنه ای که هیچ چشمه ای سیرابش نمی کرد. کمال گرایی برای من زنجیری سرد و فلزی بود که خودم با دستان خودم، اسیرش شده بودم. هر نمره ای کمتر از عالی، هر طلسمی که در دفعات اول بی نقص اجرا نمی شد، و هر لکنتی در کلامم در قلبم فرو می رفت و حالا، قرار بود شاگرد کسی باشم که ضعف در نظرش گناهی نابخشودنی است.
قلم پر در میان انگشتانم می لرزیدو کاغذ پوستی روبه رویم هنوز سفیدِ سفید بود؛ جز چند لکه جوهر سیاه که حاصل مکث های طولانی ام روی کاغذ بود چیز دیگری ننوشته بودم؛ با نگاه کردن به آن چند لکه نیز قلبم آتش می گیرد، من حتی کاغذ که تمام و کمال ساخته شده بود را با وجودم ناقص کرده بودم؛ حالا تکلیفم نوشتن از ویژگی هایم بود، از نقص هایم؛ برای کسی که خودش مظهر بی رحمی مطلق بود و از خون ناخالص متنفر بود.
صدای باز شدن درخوابگاه سکوت شب را شکست. ملانی از در وارد شد، به سمتم آمد و دستش را آروم روی شانه ام گذاشت. نگاهش گرم اما نگران بود.
-رز... هنوز داری به اون کاغذ سفید زل می زنی؟ دوساعته حتی یک خط هم ننوشتی، همه بچه ها خوابیدن.
سرم را بالا نیاوردم. خیره به نوک تیز قلم، زمزمه کردم.
-نمی تونم ملانی. چطور باید برای اون تکلیف بنویسم ؟ من باید بی نقص باشم؛ اما هر کلمه که به ذهنم می رسه، کمه یا احمقانس.
ملانی با صبوری و متنانتی تمام نشدنی، صندلی کنارم را عقب کشید و نشست، شعله شمع صورتش را روشن کرد.
-این فقط یه تکلیفه رز؛ لرد ولدمورت فقط می خواد بدونه چقدر خودتو میشناسی.نه اینکه خودت رو شکنجه کنی. این زنجیری که دور گردن خودت انداختی داره خفت میکنه دختر!
در چشمان ملانی خستگی را می دیدم؛ هرچند هیچ وقت چیزی به رویم نمی آورد، اما این وسواس بی پایان من، این دختر خستگی ناپذیر که خودش را هیچ وقت پیروز نمی دانست، داشت اطرافیانش را هم فرسوده می کرد. حتی گاهی حس می کردم مرلین هم از این پیله ای که دور خودم تنیده ام کلافه شده است. من با دست و پا زدن برای بهتر بودن، روح خودم و کسانی که دوستم داشتند را خسته کرده بودم.
نگاهم از چشم های ملانی سر خورد و به جوهر سیاهی که روی کاغذ پخش بود دوخته شد؛ آن نقطه سیاه، ناگهان مثل یک گرداب مرا بلعید و پرتاب شدم به سال ها پیش. به یک شب بارانی و سرد، وقتی تنها نه سالم بود و برای اولین بار سنگینی دورگه بودن را روی شانه هایم احساس کردم.
اتاق زیرشیروانی خانه ی پدری ام
فضای اتاق زیر شیروانی تاریک و خفه است؛ یک گروه پنج نفره از بچه هایی که همگی از خانواده های اصیل زاده و سرشناس هستند در آن زیر شیروانی دورهم جمع شدهاند، به جز دختری در میان آن ها به نام روزالین، دختری که تمام عمرش در تلاش بود تا نقص دورگه بودنش را با باهوش بودن و بی نقص بودن مخفی نگه دارد.
اما امشب همه چیز متفاوت است؛ بازی انتخاب شده است که در تضاد وجودی با روزالین است. بازی که در آن هرکدام از این کودکان باید ثابت کنند که چقدر خونشان خالص است و جادویشان اصیل.
نوبت به رز می رسد؛ خون در رگ هایش منجمد می شود، کلمات پشت لب هایش زندانی. از شدت استرس کلمات را جا به جا می گوید و چوب دستی اش نور کم سویی می زند و کتاب دست نویس خانوادگیشان از دستش رها می شود.
سکوت سنگینی اتاق زیر شیروانی را احاطه می کند و نگاه تیز و برنده لئونارد از روی کتاب دست نویس به چشمان رز سر می خورد پوز خند سردش تمام وجود دخترک را به آتش می کشد.
-انتظار دیگه ای نداریم اورست؛ هرچقدر که سعی کنی مثل ما لباس بپوشی و بیشتر کتاب بخونی، خون ناخالصت یه جا خودشو نشون میده، جادو تو رگ های تو لکه داره.
آلیس با نگاهی سرشار از ترحم و تحقیر فاصله اش را از دخترک حفظ می کند.
-مایهی تأسفه. ما فکر میکردیم چون خیلی ادعات میشه، میتونی شبیه ما باشی. ولی تو همیشه یه چیزی کم داری رز. این ضعف توی ذاتته، چون نصف وجودت مال دنیای ما نیست. تو اصلاً همسطح ما نیستی.
احساس کثیف بودن، حقیر بودن و تهی بودن مثل قیر داغ روی قلب رز می ریزد. زبانش بند آمده است و کلماتشان نهفقط به جادو، بلکه به هویت و به ریشهی او شلاق می زند؛ می خواهد فریاد بزند که از همهی آنها بیشتر درس میخواند و طلسمها را بهتر بلد است!
اما آنها بدون اینکه حتی نگاهش کنند، یکییکی از پلههای زیرشیروانی پایین میروند.
صدای تاریک خندههایشان و لرزش پلهها میآید.
-باورم نمیشه اجازه میدادیم با ما بگرده؛ اون واقعا باعث آبروریزیه.
رز در آن تاریکی سرد و مطلق زیرشیروانی تنها میماند؛ در حالی که حس میکند تمام وجودش، خونش و کیستیاش یک کاستی بزرگ است که هیچوقت پاک نمیشود.
او امشب گریه نمیکند، اما عهدی با خودش میبندد؛ برای اینکه تحقیر نشود، باید ده برابر یک اصیلزاده کامل باشد. باید جوری بینقص شود که خونش پشت جادوی خیرهکنندهاش دفن شود.
تکان ملایم ملانی روی دستم، مرا به حال برگرداند. نفس عمیقی کشیدم تا سرمای آن زیرشیروانی بوی تلخ آن طرد شدن را از تنم بیرون کنم.
ملانی با چشمانی نگران صدایم می کند.
-رز...گوش میدی؟ اصلا ننویس بده من.
-ملان باشه هرچی تو بگی گوش میدم.
ملانی لبخند کم رنگی می زند.
-آفرین بهت. حالا بخواب و صبح بنویسش.
اما عقب کشیدن از این کاغذ پوستی و این تکلیف برایم به این سادگی نیست؛ ذهنم درگیر این تضادی است که هر روز با آن زندگی می کنم. ملانی نگران است و او حتی نمی داند کل کل هایم با جیمی هم یک جور نقاب است. هرکس که از دور می بیند فقط دو دوست لجباز را می بیند که مدام در حال بحث و سر به سر گذاشتن هستند؛ اما لجبازی با جیمز برای من یک تلاش تلخ برای خفه کردن صدایی است که همیشه درون سرم تکرار می کند.
-اگر یک قدم عقب بکشی، اگر کم بیاوری جیمز یا هرکس دیگه ای می فهمن که چقدر کمی و نقص داری .
حالا با وجود این ترس همیشگی، باید تکلیفی بنویسم برای استادی که ضعف ها و کاستی ها را به راحتی متوجه می شود؛ برای لرد که از خون ناخالص متنفر است و من باید جلوی او از نقص هایم پرده برداری کنم.
نگاهی به کاغذ ها می اندازم و یاد قولی که به ملانی داده ام می افتم ؛ با دست های سرد، لبه ی کاغذ پوستی را که با لکه های سیاه ناقص کرده ام می گیرم و به شومینه می اندازم. هرچیزی که ناقص است، کم است یا کاستی دارد باید بسوزد؛باید آتیش بگیرد و از بین برود.
من همیشه از کم بودن ترسیده ام. از کاستی داشتن، از کامل نبودن. برای من، خوب بودن هرگز کافی نبود؛ من تشنه ی کمال بودم، تشنه ای که هیچ چشمه ای سیرابش نمی کرد. کمال گرایی برای من زنجیری سرد و فلزی بود که خودم با دستان خودم، اسیرش شده بودم. هر نمره ای کمتر از عالی، هر طلسمی که در دفعات اول بی نقص اجرا نمی شد، و هر لکنتی در کلامم در قلبم فرو می رفت و حالا، قرار بود شاگرد کسی باشم که ضعف در نظرش گناهی نابخشودنی است.
قلم پر در میان انگشتانم می لرزیدو کاغذ پوستی روبه رویم هنوز سفیدِ سفید بود؛ جز چند لکه جوهر سیاه که حاصل مکث های طولانی ام روی کاغذ بود چیز دیگری ننوشته بودم؛ با نگاه کردن به آن چند لکه نیز قلبم آتش می گیرد، من حتی کاغذ که تمام و کمال ساخته شده بود را با وجودم ناقص کرده بودم؛ حالا تکلیفم نوشتن از ویژگی هایم بود، از نقص هایم؛ برای کسی که خودش مظهر بی رحمی مطلق بود و از خون ناخالص متنفر بود.
صدای باز شدن درخوابگاه سکوت شب را شکست. ملانی از در وارد شد، به سمتم آمد و دستش را آروم روی شانه ام گذاشت. نگاهش گرم اما نگران بود.
-رز... هنوز داری به اون کاغذ سفید زل می زنی؟ دوساعته حتی یک خط هم ننوشتی، همه بچه ها خوابیدن.
سرم را بالا نیاوردم. خیره به نوک تیز قلم، زمزمه کردم.
-نمی تونم ملانی. چطور باید برای اون تکلیف بنویسم ؟ من باید بی نقص باشم؛ اما هر کلمه که به ذهنم می رسه، کمه یا احمقانس.
ملانی با صبوری و متنانتی تمام نشدنی، صندلی کنارم را عقب کشید و نشست، شعله شمع صورتش را روشن کرد.
-این فقط یه تکلیفه رز؛ لرد ولدمورت فقط می خواد بدونه چقدر خودتو میشناسی.نه اینکه خودت رو شکنجه کنی. این زنجیری که دور گردن خودت انداختی داره خفت میکنه دختر!
در چشمان ملانی خستگی را می دیدم؛ هرچند هیچ وقت چیزی به رویم نمی آورد، اما این وسواس بی پایان من، این دختر خستگی ناپذیر که خودش را هیچ وقت پیروز نمی دانست، داشت اطرافیانش را هم فرسوده می کرد. حتی گاهی حس می کردم مرلین هم از این پیله ای که دور خودم تنیده ام کلافه شده است. من با دست و پا زدن برای بهتر بودن، روح خودم و کسانی که دوستم داشتند را خسته کرده بودم.
نگاهم از چشم های ملانی سر خورد و به جوهر سیاهی که روی کاغذ پخش بود دوخته شد؛ آن نقطه سیاه، ناگهان مثل یک گرداب مرا بلعید و پرتاب شدم به سال ها پیش. به یک شب بارانی و سرد، وقتی تنها نه سالم بود و برای اولین بار سنگینی دورگه بودن را روی شانه هایم احساس کردم.
اتاق زیرشیروانی خانه ی پدری ام
فضای اتاق زیر شیروانی تاریک و خفه است؛ یک گروه پنج نفره از بچه هایی که همگی از خانواده های اصیل زاده و سرشناس هستند در آن زیر شیروانی دورهم جمع شدهاند، به جز دختری در میان آن ها به نام روزالین، دختری که تمام عمرش در تلاش بود تا نقص دورگه بودنش را با باهوش بودن و بی نقص بودن مخفی نگه دارد.
اما امشب همه چیز متفاوت است؛ بازی انتخاب شده است که در تضاد وجودی با روزالین است. بازی که در آن هرکدام از این کودکان باید ثابت کنند که چقدر خونشان خالص است و جادویشان اصیل.
نوبت به رز می رسد؛ خون در رگ هایش منجمد می شود، کلمات پشت لب هایش زندانی. از شدت استرس کلمات را جا به جا می گوید و چوب دستی اش نور کم سویی می زند و کتاب دست نویس خانوادگیشان از دستش رها می شود.
سکوت سنگینی اتاق زیر شیروانی را احاطه می کند و نگاه تیز و برنده لئونارد از روی کتاب دست نویس به چشمان رز سر می خورد پوز خند سردش تمام وجود دخترک را به آتش می کشد.
-انتظار دیگه ای نداریم اورست؛ هرچقدر که سعی کنی مثل ما لباس بپوشی و بیشتر کتاب بخونی، خون ناخالصت یه جا خودشو نشون میده، جادو تو رگ های تو لکه داره.
آلیس با نگاهی سرشار از ترحم و تحقیر فاصله اش را از دخترک حفظ می کند.
-مایهی تأسفه. ما فکر میکردیم چون خیلی ادعات میشه، میتونی شبیه ما باشی. ولی تو همیشه یه چیزی کم داری رز. این ضعف توی ذاتته، چون نصف وجودت مال دنیای ما نیست. تو اصلاً همسطح ما نیستی.
احساس کثیف بودن، حقیر بودن و تهی بودن مثل قیر داغ روی قلب رز می ریزد. زبانش بند آمده است و کلماتشان نهفقط به جادو، بلکه به هویت و به ریشهی او شلاق می زند؛ می خواهد فریاد بزند که از همهی آنها بیشتر درس میخواند و طلسمها را بهتر بلد است!
اما آنها بدون اینکه حتی نگاهش کنند، یکییکی از پلههای زیرشیروانی پایین میروند.
صدای تاریک خندههایشان و لرزش پلهها میآید.
-باورم نمیشه اجازه میدادیم با ما بگرده؛ اون واقعا باعث آبروریزیه.
رز در آن تاریکی سرد و مطلق زیرشیروانی تنها میماند؛ در حالی که حس میکند تمام وجودش، خونش و کیستیاش یک کاستی بزرگ است که هیچوقت پاک نمیشود.
او امشب گریه نمیکند، اما عهدی با خودش میبندد؛ برای اینکه تحقیر نشود، باید ده برابر یک اصیلزاده کامل باشد. باید جوری بینقص شود که خونش پشت جادوی خیرهکنندهاش دفن شود.
تکان ملایم ملانی روی دستم، مرا به حال برگرداند. نفس عمیقی کشیدم تا سرمای آن زیرشیروانی بوی تلخ آن طرد شدن را از تنم بیرون کنم.
ملانی با چشمانی نگران صدایم می کند.
-رز...گوش میدی؟ اصلا ننویس بده من.
-ملان باشه هرچی تو بگی گوش میدم.
ملانی لبخند کم رنگی می زند.
-آفرین بهت. حالا بخواب و صبح بنویسش.
اما عقب کشیدن از این کاغذ پوستی و این تکلیف برایم به این سادگی نیست؛ ذهنم درگیر این تضادی است که هر روز با آن زندگی می کنم. ملانی نگران است و او حتی نمی داند کل کل هایم با جیمی هم یک جور نقاب است. هرکس که از دور می بیند فقط دو دوست لجباز را می بیند که مدام در حال بحث و سر به سر گذاشتن هستند؛ اما لجبازی با جیمز برای من یک تلاش تلخ برای خفه کردن صدایی است که همیشه درون سرم تکرار می کند.
-اگر یک قدم عقب بکشی، اگر کم بیاوری جیمز یا هرکس دیگه ای می فهمن که چقدر کمی و نقص داری .
حالا با وجود این ترس همیشگی، باید تکلیفی بنویسم برای استادی که ضعف ها و کاستی ها را به راحتی متوجه می شود؛ برای لرد که از خون ناخالص متنفر است و من باید جلوی او از نقص هایم پرده برداری کنم.
نگاهی به کاغذ ها می اندازم و یاد قولی که به ملانی داده ام می افتم ؛ با دست های سرد، لبه ی کاغذ پوستی را که با لکه های سیاه ناقص کرده ام می گیرم و به شومینه می اندازم. هرچیزی که ناقص است، کم است یا کاستی دارد باید بسوزد؛باید آتیش بگیرد و از بین برود.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/14 19:58:03
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج