جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 09:00
نمایش جزئیات
آفلاین
-خسته شدم.

- غر غر نکنید...فقط باد بزنید!

ویب در کمال آرامش زیر نور آفتاب دراز کشیده بود و گاهی اوقات هم از آب پرتقالش مینوشید.
به فکر فرو رفت. یک نقشه به آن ابهت! به آن زیبایی! باید تنها با یک لیوان آب پرتقال و چند بادبزن راضی به کمک میشد؟
-شارژ شدن من خیلی طول میکشه...اب پرتقال هم موجب کند تر شدن روند شارژم میشه... برام کاپرینا بیارین بنوشم! چند تا لیمو هم بندازین توش!

افلیا که دستش دیگر داشت بخاطر باد زدن پیاپی از جا کنده میشد. با شنیدن حرف های ویب عصبانیتش شدت گرفت.
- بهش آب پرتقال دادیم! داریم بادش میزنیم! کاپرینا هم میخواد! تا کی ظلم؟ تا کی زورگویی نقشه ها؟ از ما "بد" شانس تر هم هست؟
با شنیدن کلمه ممنوعه همه جا در سکوت فرو رفت... که البته این سکوت با فریاد هری شکسته شد.

-پروفسور!
-ب..بله...ب..باباجان!

دامبلدور نمیتوانست به خوبی صحبت کند چون هنگام حرف زدن از دهانش کف خارج میشد!

-شما تبدیل به مایع ظرفشویی شدین!
-هری بابا...حالا که یه ربطی به تم...تمیزی و پاکیزگی پی...پیدا کردم یا..یاد یه چیزی افتادم ب...باباجان! امروز دست‌هاتو ش...شستی بابا جان؟
- بله پروفسور.
- آفرین باباجان... هفتصد و پنجاه امتیاز برای گریفیندور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در 1399/8/9 9:33:29
ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در 1399/8/9 10:27:45
ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در 1399/8/9 13:27:06
کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 04:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اما تلاش های جماعت برای راضی کردن لرد سیاه نتیجه چندانی نداشت. لرد تصمیم گرفته بود بزرگترین و مرگبار ترین سلاح بشریت را به کار بگیرد...بی توجه ای!

لیسا که در استفاده از این سلاح استاد بود تصمیم گرفت تجربیات گرانبهایش را با اربابش به اشتراک بگذارد.
-سرتونم به سمت دیگه برگردونید...گوشاتونم بگیرید. فکر کنید کسی با شما صحبت نمی کنه. همینه ارباب.

سلاح مرگبار لرد، نقشه را به این نتیجه رساند که باید از خیر این روش شارژ شدن بگذرد.
-نخواستیم بابا...اصلا حالا که اینطور شد از طریق خورشید خودمو شارژ می کنم.

نقشه، عینک آفتابی از جیبش در آورد و به همراه لیوان آب پرتقالی زیر خورشید دراز کشید.

-شارژ شدی؟
-خیر.
-پس کی شارژ میشی؟
-تازه ده درصدم پر شده. اگر می خواین بشه بیست درصد کافیه لینک زیر رو بکشین بالا یه لیوان آب پرتقال دیگه م برام بیارین و دو نفرم بیان با بادبزن بادم بزنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 02:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایق می‌گذشتند و نقشه تغییری نمی‌کرد.

-ما داریم شارژش می‌کنیم. مطمئنیم. همین الان عبور یک دسته الکترون از پانکراسمون رو حس کردیم. چرا این تغییر نمی‌کنه؟

نقشه کش و قوسی به خودش داد.
-چون منم دارم در مقابل شارژ شدن مقاومت می‌کنم.

لرد سیاه به طور تقریبی در مرز اتصالی کردن قرار گرفته بودند.
-یعنی چی مقاومت می‌کنم؟ ما رو مسخره کردی؟... ما هی الکترون از دل و روده‌امون رد کنیم و بریزیم تو حلق تو، تو مقاومت کنی؟

نقشه پشت چشمی نازک کرد.
-معلومه مقاومت می‌کنم... شارژت از ته دل نیست. باتری از لو... من الکترون زوری می‌خوام چیکار؟ از ته دل شارژ کن، منم از ته دل قبول می‌کنم. والا! قدیما ما عرج و قربی داشتیم... برو و بیایی... مگه اینجوریـ... باتری ایز لو... بود؟ نه آقا... نه برادر!

لردسیاه که طاقتشان طاق شده بود، طی حرکتی انتحاری اتصالشان را قطع کردند.
-حالا بی شارژ بمون، گشنگی بکش تا آدم شی!

جماعت مرگخواران و محفلیان طی حرکتی تاریخی، به صورت خودجوش به سمت لرد سیاه سرازیر شدند...
آنها به نقشه احتیاج داشتند و باید لرد سیاه را راضی می‌کردند نقشه را از ته دل شارژ کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظات سخت و طاقت‌فرسایی برای مرگخواران بود. باید بین فرو کردن اربابشان در نقشه و قهر کردن ویب یکی را انتخاب می‌کردند. که البته درصورت انتخاب دومی، ممکن بود برای همیشه اربابی در شکل و شمایل شارژر یا هر چیز دیگری داشته باشند.

- خیلی خب، چاره‌ای نداریم. باید ویب رو با ارباب شارژ کنیم.
- هرگز! عمرا اگه بذارم دست به ارباب بزنین و به اون نقشه‌ نزدیک کنین!

بلاتریکس سرسختانه مقاومت می‌کرد. که البته پس از اندکی گفتگوی مسالمت‌آمیز با چند تن از مرگخواران و خالی کردن عصبانیتش بر سر آنان، رضایت داد تا نقشه را با لرد شارژ کنند.

- ارباب؟ اجازه می‌دین؟
- برای چه؟
- که این افتخارو بدین تا من برتون دارم و به نقشه وصل کنم و اون شارژ بشه و جای کلاغو پیدا کنیم و شما رو از این وضعیت در بیاریم؟

لرد سیاه گرچه از اعماق وجودش چندان راضی نبود، اما با در نظر گرفتن این که این کار به تمام شدن آن شرایط کمک می‌کند، موافقت خودش را با اکراه اعلام کرد.
بنابراین دست مرگخواری دراز شد، لرد شارژری برداشت و به نقشه متصل کرد.

- باید قشنگ در آغوشش بگیری تام. اونطوری که نمیشه. محکم بغلش کن تا بهتر شارژش کنی.

دامبلدورِ شمشیری که از دور نظاره‌گر ماجرا بود، مصرانه سعی داشت با انتقال تجربیاتش در زمینه در آغوش گرفتن، لرد سیاهِ منزجر از عملی که در حال انجامش بود را راهنمایی کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/8/9 2:45:03
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- من یه جا دیدم که شارژر رو به جای پیریز میزدن توی لیموی نصف شده و عمل میکرد.
-
- امم...اینجوری نگام نکن بلا! از به زبون آوردنش پشیمون شدم‌.

تام باز هم ایده‌ی درخشانش مورد استقبال قرار نگرفته بود و‌ فقط باعث شده بود فندک اگلانتاین، از دور برایش چشمکی بزند.
لرد غرولندی کرد‌.
- یارانمان!...چرا کسی به ما توجه نمی‌کند!

مرگخواران که به کل اربابشان را فراموش کرده بودند، به پایین نگاه کردند و با صحنه ای مواجه شدند که چندان خوشایند نبود...لرد سیاه به شارژر تبدیل شده بود.

- مگه نگفتم من شارژ ندارم؟ یهو دیدید خاموش شدم و کلا دیگه جواب کسیو ندادما...

در آن لحظه به تنها چیزی که احتیاج نداشتند، غر زدن های نقشه بود.

- خب بلاتریکس...حالا چی کار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1399/8/9 2:09:55
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
_نگران نباشید فرزندان روشنایی . من خوبم

متاسفانه هیچ یک از اعضا ی محفل و مرگخوار نمیدونستن دهن شمشیر کجا میتونه باشه و نتونستن جلوی دامبلدور رو بگیرن که کلمه ی ممنوعه رو نگه

_نمیخوام نگرانتون کنما ، فقط ارباب کجاست ؟

همه ی جماعت مرگخوار و محفلی رو به تام کردن.
_مثل اینکه نگرانتون کردم .

صدایی از ناکجا اباد به گوش رسید
_یارانمون ما اینجاییم .
_ارباب کجایین؟
_ما پایینیم بلا.

نقشه خسته شده بود . نقشه ، نقشه ای نبود که بتونه بی توجه ای رو تحمل کنه.
نقشه ‌، نقشه ای ناز پرورده بود
_منم هنوز شارژر میخوام .
وگرنه نمیگم کلاغ کجاست و تا اطلاع ثانوی خاموشم . وقتی شارژر پیدا کردین خبرم کنین. فعلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/8/9 21:51:34
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
همگی به فکر فرو رفتند...
کلاغ هر وقت که دلش میخواست، از اینجا به آنجا پرواز میکرد و شیشه عمرِ با ارزش را با خود به این سو و آن سو میکشاند.
نگاه ها از درِ سخنگو، به طرف ویبِ نقشه برگشت.
-ویب... فرزندِ روشنایی...
-میدونی اگه جای کلاغ رو بهمون بگی، همه خیلی خوشحال میشیم.

ولی گویا خوشحالی آنها برای آن نقشه‌ی لوس ذره ای اهمیت نداشت.
عسلِ دامبلدور گونه، خواهش کرد:
-باباجان، ما با هم شیشه ی عمر رو پیدا میکنیم و میبریمت خونتون. اینجوری خیلی خوبه مگه نه بابا جان؟!

ویب، رویش را برگرداند.
- ولی من الان شارژم تموم شده... اگه منو بزنید شارژ، اونوقت شاید... شاید... یه کاری کردم!

همه، حتی محفلی ها، با نفرت به ویب خیره شدند. هیچ یک از انها نمیدانست باید از کجا شارژ یا شارژر گیر آورد.
-نقشه ی بدردنخورِ "بد"!

دامبلدور به یک شمشیر تبدیل شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-ویب و کوفت! ویب و درد! ویب و امراض مختلف! ده پسته اصلا یاد من نیفتادین. یکی لای شاخه ها گیر می کنه و یکی می ره زیر خاک و جوونه هم می زنه.

نگاه همه به طرف رودولف برگشت. رودولف واقعا جوانه ای زده بود. مرگخواران به این موضوع فکر می کردند که حالا باید چکار کنند. مغز متفکرشان خیلی زود جواب را پیدا کرد.
-آب و کود کافی!

همه به طرف تام جاگسن برگشتند. تام احساس کرد نقشه اش بسیار مورد توجه قرار گرفته.
-بله... بیشتر گیاهان به آب و کود کافی احتیاج دارند و همچنین نور خورشید. لیسا... برو اون ور پشتتو بکن به همه. جلوی نور رو گرفتی.

مرگخواران با تاسف به همدیگر نگاه کردند.

-این ریونی بود؟
-شاید الکی خودشو ریونی جا زده؟
-بالا درخت بود مغزش نیفتاد؟
-تسترال ما داریم به کلاغ فکر می کنیم... رودولف و جوونه اصلا مهم نیستن.

رودولف هم تایید کرد و جوانه ای را که صرفا برای زیبا تر شدن پشت گوشش گذاشته بود برداشت.

محفلی ها در این فاصله شور و مشورت کردند و به نتایج مهمی دست یافتند.

مغز متفکرشان جلو رفت.

-وا... این که واقعا مغزه!
-دست و پا داره!
-چرا تا حالا رو نکرده بودنش؟

مغز جلو رفت و جلوی در ایستاد.
-در عزیز؟ آیا کلاغی در پشت تو است؟

در دهان باز کرد!
-بود... نیم ساعت پیش از داداشم رفت بیرون. در پشتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- من حوصلم سر رفته!

لیسا چند دقیقه ای بود هیچ کاری نکرده بود و با هیچ چیز قهر نکرده بود. زندگی‌اش یکنواخت شده بود و اصلا از این وضعیت خوشش نمی آمد.
- گفتم من حوصلم سر رفته.

نه برای مرگخواران و نه برای محفلی ها، سر رفتن حوصله لیسا مهم نبود.
البته لیسا هم درست میگفت. حوصله‌ی همه سر رفته بود اما هیچ کاری برای انجلم دادن نداشتند.

- خب حالا تو میگی چیکار کنیم مثلا؟
- من نمیدونم. اینجا خیلی بوی خو...
- نه نگو اون کلمه رو!

یک نفر آنها را از خطر گفتن کلمه ممنوعه توسط لیسا نجات داده بود.

- نمیخواستم اونو بگم. میخواستم بگم بوی خوش‌آیندی نمیاد. تازه هیچ کاری هم نداریم که انجام بدیم. اصلا چرا باید اینجا بمونیم؟ خب بریم. کلاغو ولش کنید. رنگش سیاهه اصلا ازش خوشم نمیاد.

دلیل اینکه چرا آنها آنجا بودند برای همه واضح بود. لیسا هم مستثنا نبود.

- لیسامون؟

لرد در حالت گلابی هم برای لیسا بسیار با ابهت بود.

- بله ارباب؟
- چرا ما اینجاییم؟
- قطعا بخاطر شما ارباب. من اشتباه کردم.

لرد گلابی راضی به نظر میرسید.

- از کجا معلوم کلاغ هنوز اینجاست؟ شاید رفته جای دیگه. ویب کلاغ اینجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1399/8/9 0:42:29
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- خلاصه فرزند...منم از وقتی که خربزه شدم همیشه به این فکر می کنم که...

دامبلدور، کنار تنه ی پاتریشیا لم داده و محو صحبت با درخت شده بود.
محفلی ها بعد از برداشتن پرفسورشان، به سمت در دست شویی و و جایی که مرگخوار ها منتظر بیرون آمدن کلاغ بودند، برگشتند.

- عه...ببین چی کار کردی! الان چرا پاهای من جای دستامه؟

اگلانتاین که مسئول برگرداندن تام به حالت اولیه و چسباندن اعضای بدنش شده بود، قهقه ای زد و با خوشحالی رو به پیپ کرد.
- شبیه زرافه شده.
- آه، خدای من! تو نمیدانی که چه می‌کنی...هر عملی عکس‌العملی دارد؛ اسحاق نیوتن.

در سمت دیگر رودولف که نصفش درون زمین گیر کرده بود، سرگرم صحبت با کرم خاکی ای شده که سرش را از خاک بیرون آورده بود.
- من میگم...وضعیت تأهلات شما کرم خاکیا چجوریاس؟ یعنی تا حالا شده وصلتی با آدم های دیگه داشتـ...عه! سلام بلاتریکس.

بلاتریکس که لازم دیده بود مراقب شوهرش باشد، با بیلی بالای سرش رفته و لبخندی ترسناک نشانش میداد.
دیگر وقتش بود که کلاغ از دست شویی بیرون بیاید. حوصله ی هر دو گروه سر آمده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟