
- غر غر نکنید...فقط باد بزنید!

ویب در کمال آرامش زیر نور آفتاب دراز کشیده بود و گاهی اوقات هم از آب پرتقالش مینوشید.
به فکر فرو رفت. یک نقشه به آن ابهت! به آن زیبایی! باید تنها با یک لیوان آب پرتقال و چند بادبزن راضی به کمک میشد؟
-شارژ شدن من خیلی طول میکشه...اب پرتقال هم موجب کند تر شدن روند شارژم میشه... برام کاپرینا بیارین بنوشم! چند تا لیمو هم بندازین توش!

افلیا که دستش دیگر داشت بخاطر باد زدن پیاپی از جا کنده میشد. با شنیدن حرف های ویب عصبانیتش شدت گرفت.
- بهش آب پرتقال دادیم! داریم بادش میزنیم! کاپرینا هم میخواد! تا کی ظلم؟ تا کی زورگویی نقشه ها؟ از ما "بد" شانس تر هم هست؟

با شنیدن کلمه ممنوعه همه جا در سکوت فرو رفت... که البته این سکوت با فریاد هری شکسته شد.
-پروفسور!

-ب..بله...ب..باباجان!
دامبلدور نمیتوانست به خوبی صحبت کند چون هنگام حرف زدن از دهانش کف خارج میشد!
-شما تبدیل به مایع ظرفشویی شدین!

-هری بابا...حالا که یه ربطی به تم...تمیزی و پاکیزگی پی...پیدا کردم یا..یاد یه چیزی افتادم ب...باباجان! امروز دستهاتو ش...شستی بابا جان؟
- بله پروفسور.

- آفرین باباجان... هفتصد و پنجاه امتیاز برای گریفیندور!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








