جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 02:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایق می‌گذشتند و نقشه تغییری نمی‌کرد.

-ما داریم شارژش می‌کنیم. مطمئنیم. همین الان عبور یک دسته الکترون از پانکراسمون رو حس کردیم. چرا این تغییر نمی‌کنه؟

نقشه کش و قوسی به خودش داد.
-چون منم دارم در مقابل شارژ شدن مقاومت می‌کنم.

لرد سیاه به طور تقریبی در مرز اتصالی کردن قرار گرفته بودند.
-یعنی چی مقاومت می‌کنم؟ ما رو مسخره کردی؟... ما هی الکترون از دل و روده‌امون رد کنیم و بریزیم تو حلق تو، تو مقاومت کنی؟

نقشه پشت چشمی نازک کرد.
-معلومه مقاومت می‌کنم... شارژت از ته دل نیست. باتری از لو... من الکترون زوری می‌خوام چیکار؟ از ته دل شارژ کن، منم از ته دل قبول می‌کنم. والا! قدیما ما عرج و قربی داشتیم... برو و بیایی... مگه اینجوریـ... باتری ایز لو... بود؟ نه آقا... نه برادر!

لردسیاه که طاقتشان طاق شده بود، طی حرکتی انتحاری اتصالشان را قطع کردند.
-حالا بی شارژ بمون، گشنگی بکش تا آدم شی!

جماعت مرگخواران و محفلیان طی حرکتی تاریخی، به صورت خودجوش به سمت لرد سیاه سرازیر شدند...
آنها به نقشه احتیاج داشتند و باید لرد سیاه را راضی می‌کردند نقشه را از ته دل شارژ کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظات سخت و طاقت‌فرسایی برای مرگخواران بود. باید بین فرو کردن اربابشان در نقشه و قهر کردن ویب یکی را انتخاب می‌کردند. که البته درصورت انتخاب دومی، ممکن بود برای همیشه اربابی در شکل و شمایل شارژر یا هر چیز دیگری داشته باشند.

- خیلی خب، چاره‌ای نداریم. باید ویب رو با ارباب شارژ کنیم.
- هرگز! عمرا اگه بذارم دست به ارباب بزنین و به اون نقشه‌ نزدیک کنین!

بلاتریکس سرسختانه مقاومت می‌کرد. که البته پس از اندکی گفتگوی مسالمت‌آمیز با چند تن از مرگخواران و خالی کردن عصبانیتش بر سر آنان، رضایت داد تا نقشه را با لرد شارژ کنند.

- ارباب؟ اجازه می‌دین؟
- برای چه؟
- که این افتخارو بدین تا من برتون دارم و به نقشه وصل کنم و اون شارژ بشه و جای کلاغو پیدا کنیم و شما رو از این وضعیت در بیاریم؟

لرد سیاه گرچه از اعماق وجودش چندان راضی نبود، اما با در نظر گرفتن این که این کار به تمام شدن آن شرایط کمک می‌کند، موافقت خودش را با اکراه اعلام کرد.
بنابراین دست مرگخواری دراز شد، لرد شارژری برداشت و به نقشه متصل کرد.

- باید قشنگ در آغوشش بگیری تام. اونطوری که نمیشه. محکم بغلش کن تا بهتر شارژش کنی.

دامبلدورِ شمشیری که از دور نظاره‌گر ماجرا بود، مصرانه سعی داشت با انتقال تجربیاتش در زمینه در آغوش گرفتن، لرد سیاهِ منزجر از عملی که در حال انجامش بود را راهنمایی کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/8/9 2:45:03
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- من یه جا دیدم که شارژر رو به جای پیریز میزدن توی لیموی نصف شده و عمل میکرد.
-
- امم...اینجوری نگام نکن بلا! از به زبون آوردنش پشیمون شدم‌.

تام باز هم ایده‌ی درخشانش مورد استقبال قرار نگرفته بود و‌ فقط باعث شده بود فندک اگلانتاین، از دور برایش چشمکی بزند.
لرد غرولندی کرد‌.
- یارانمان!...چرا کسی به ما توجه نمی‌کند!

مرگخواران که به کل اربابشان را فراموش کرده بودند، به پایین نگاه کردند و با صحنه ای مواجه شدند که چندان خوشایند نبود...لرد سیاه به شارژر تبدیل شده بود.

- مگه نگفتم من شارژ ندارم؟ یهو دیدید خاموش شدم و کلا دیگه جواب کسیو ندادما...

در آن لحظه به تنها چیزی که احتیاج نداشتند، غر زدن های نقشه بود.

- خب بلاتریکس...حالا چی کار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1399/8/9 2:09:55
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
_نگران نباشید فرزندان روشنایی . من خوبم

متاسفانه هیچ یک از اعضا ی محفل و مرگخوار نمیدونستن دهن شمشیر کجا میتونه باشه و نتونستن جلوی دامبلدور رو بگیرن که کلمه ی ممنوعه رو نگه

_نمیخوام نگرانتون کنما ، فقط ارباب کجاست ؟

همه ی جماعت مرگخوار و محفلی رو به تام کردن.
_مثل اینکه نگرانتون کردم .

صدایی از ناکجا اباد به گوش رسید
_یارانمون ما اینجاییم .
_ارباب کجایین؟
_ما پایینیم بلا.

نقشه خسته شده بود . نقشه ، نقشه ای نبود که بتونه بی توجه ای رو تحمل کنه.
نقشه ‌، نقشه ای ناز پرورده بود
_منم هنوز شارژر میخوام .
وگرنه نمیگم کلاغ کجاست و تا اطلاع ثانوی خاموشم . وقتی شارژر پیدا کردین خبرم کنین. فعلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/8/9 21:51:34
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
همگی به فکر فرو رفتند...
کلاغ هر وقت که دلش میخواست، از اینجا به آنجا پرواز میکرد و شیشه عمرِ با ارزش را با خود به این سو و آن سو میکشاند.
نگاه ها از درِ سخنگو، به طرف ویبِ نقشه برگشت.
-ویب... فرزندِ روشنایی...
-میدونی اگه جای کلاغ رو بهمون بگی، همه خیلی خوشحال میشیم.

ولی گویا خوشحالی آنها برای آن نقشه‌ی لوس ذره ای اهمیت نداشت.
عسلِ دامبلدور گونه، خواهش کرد:
-باباجان، ما با هم شیشه ی عمر رو پیدا میکنیم و میبریمت خونتون. اینجوری خیلی خوبه مگه نه بابا جان؟!

ویب، رویش را برگرداند.
- ولی من الان شارژم تموم شده... اگه منو بزنید شارژ، اونوقت شاید... شاید... یه کاری کردم!

همه، حتی محفلی ها، با نفرت به ویب خیره شدند. هیچ یک از انها نمیدانست باید از کجا شارژ یا شارژر گیر آورد.
-نقشه ی بدردنخورِ "بد"!

دامبلدور به یک شمشیر تبدیل شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-ویب و کوفت! ویب و درد! ویب و امراض مختلف! ده پسته اصلا یاد من نیفتادین. یکی لای شاخه ها گیر می کنه و یکی می ره زیر خاک و جوونه هم می زنه.

نگاه همه به طرف رودولف برگشت. رودولف واقعا جوانه ای زده بود. مرگخواران به این موضوع فکر می کردند که حالا باید چکار کنند. مغز متفکرشان خیلی زود جواب را پیدا کرد.
-آب و کود کافی!

همه به طرف تام جاگسن برگشتند. تام احساس کرد نقشه اش بسیار مورد توجه قرار گرفته.
-بله... بیشتر گیاهان به آب و کود کافی احتیاج دارند و همچنین نور خورشید. لیسا... برو اون ور پشتتو بکن به همه. جلوی نور رو گرفتی.

مرگخواران با تاسف به همدیگر نگاه کردند.

-این ریونی بود؟
-شاید الکی خودشو ریونی جا زده؟
-بالا درخت بود مغزش نیفتاد؟
-تسترال ما داریم به کلاغ فکر می کنیم... رودولف و جوونه اصلا مهم نیستن.

رودولف هم تایید کرد و جوانه ای را که صرفا برای زیبا تر شدن پشت گوشش گذاشته بود برداشت.

محفلی ها در این فاصله شور و مشورت کردند و به نتایج مهمی دست یافتند.

مغز متفکرشان جلو رفت.

-وا... این که واقعا مغزه!
-دست و پا داره!
-چرا تا حالا رو نکرده بودنش؟

مغز جلو رفت و جلوی در ایستاد.
-در عزیز؟ آیا کلاغی در پشت تو است؟

در دهان باز کرد!
-بود... نیم ساعت پیش از داداشم رفت بیرون. در پشتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- من حوصلم سر رفته!

لیسا چند دقیقه ای بود هیچ کاری نکرده بود و با هیچ چیز قهر نکرده بود. زندگی‌اش یکنواخت شده بود و اصلا از این وضعیت خوشش نمی آمد.
- گفتم من حوصلم سر رفته.

نه برای مرگخواران و نه برای محفلی ها، سر رفتن حوصله لیسا مهم نبود.
البته لیسا هم درست میگفت. حوصله‌ی همه سر رفته بود اما هیچ کاری برای انجلم دادن نداشتند.

- خب حالا تو میگی چیکار کنیم مثلا؟
- من نمیدونم. اینجا خیلی بوی خو...
- نه نگو اون کلمه رو!

یک نفر آنها را از خطر گفتن کلمه ممنوعه توسط لیسا نجات داده بود.

- نمیخواستم اونو بگم. میخواستم بگم بوی خوش‌آیندی نمیاد. تازه هیچ کاری هم نداریم که انجام بدیم. اصلا چرا باید اینجا بمونیم؟ خب بریم. کلاغو ولش کنید. رنگش سیاهه اصلا ازش خوشم نمیاد.

دلیل اینکه چرا آنها آنجا بودند برای همه واضح بود. لیسا هم مستثنا نبود.

- لیسامون؟

لرد در حالت گلابی هم برای لیسا بسیار با ابهت بود.

- بله ارباب؟
- چرا ما اینجاییم؟
- قطعا بخاطر شما ارباب. من اشتباه کردم.

لرد گلابی راضی به نظر میرسید.

- از کجا معلوم کلاغ هنوز اینجاست؟ شاید رفته جای دیگه. ویب کلاغ اینجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1399/8/9 0:42:29
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- خلاصه فرزند...منم از وقتی که خربزه شدم همیشه به این فکر می کنم که...

دامبلدور، کنار تنه ی پاتریشیا لم داده و محو صحبت با درخت شده بود.
محفلی ها بعد از برداشتن پرفسورشان، به سمت در دست شویی و و جایی که مرگخوار ها منتظر بیرون آمدن کلاغ بودند، برگشتند.

- عه...ببین چی کار کردی! الان چرا پاهای من جای دستامه؟

اگلانتاین که مسئول برگرداندن تام به حالت اولیه و چسباندن اعضای بدنش شده بود، قهقه ای زد و با خوشحالی رو به پیپ کرد.
- شبیه زرافه شده.
- آه، خدای من! تو نمیدانی که چه می‌کنی...هر عملی عکس‌العملی دارد؛ اسحاق نیوتن.

در سمت دیگر رودولف که نصفش درون زمین گیر کرده بود، سرگرم صحبت با کرم خاکی ای شده که سرش را از خاک بیرون آورده بود.
- من میگم...وضعیت تأهلات شما کرم خاکیا چجوریاس؟ یعنی تا حالا شده وصلتی با آدم های دیگه داشتـ...عه! سلام بلاتریکس.

بلاتریکس که لازم دیده بود مراقب شوهرش باشد، با بیلی بالای سرش رفته و لبخندی ترسناک نشانش میداد.
دیگر وقتش بود که کلاغ از دست شویی بیرون بیاید. حوصله ی هر دو گروه سر آمده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
_ برید کنار... اهههه... برید کنار منم بیام خب!

پلاکس به سختی از لا به لای جمعیت خودش را به داخل پرتاب کرد.

_ با توجه به اینکه پلاکس مرگخوار نیست! ولی گرایش به سیاهی دارما!

ملت ها تمایلی به دانستن جبهه پلاکس نداشتند؛ برای همین رفتند سراغ مشکلات متعدد خودشان.

_ خب بروید مدیریت محترم را نجات بدهید.

ملت مرگخوار بدون ذره ای توقف به سمت پاتریشیا که درختی بیش نبود سرازیر شدند.
_ آخ... آی... چیکار میکنین؟ آخ پانکراسم افتاد.

این صدای تام بود که در اثر اشیائی که به سویش پرتاب میشد قطعه هایش روی زمین می افتاد.

_ نههههههههه!

ولی دیر شده بود و دامبزه (دامبلدور به شکل خربزه) با دماغ تام برخورد کرد و سپس هردو با مخ روی زمین افتادند.
ملت مرگخوار که نفس راحتی از دست محفلی ها میکشیدند زنبیل به دست رفتند تا تام را جمع کنند.

_ اون... اون موند، بابا لوزولمعده مو بیارین!

مرگخواران پس از جمع آوری تام به سمت لرد به راه افتادند تا گزارش کار بدهند.
درست در جایی که در لرد را سفت بسته و روی زمین گذاشته بودند هاگرید، ایوانا، و اکثر محفلیان میز گرد تشکیل داده بودند.

_ اربابی داریم بسی خوشمزه!
_ ایوا !

و این مرگخواران بودند که بر سر محفلیان به علاوه ایوا ریخته شدند تا لرد سیاه را نجات بدهند.

_ ما نمیخواهیم خورده شویم! دست از سرمان بردارید خب! میدهیم پلاکس همه شما را نقاشی کند... بی مصرف ما را بگذار زمــــــــــین!

بلاخره پس از زد و خورد های فراوان و تلفات... نه تلفات ندادند! لرد سیاه در دستان بلاتریکس آرام گرفت.

_ آفرین تلاش خوبی بود!

همه سر هایشان را به نشانه تایید و تمجید تکان دادند.

_ این چی گفت؟

بلی! مرگخواران لرد را که گلابی شده بود در دست گرفتند. و محفلیان برای پیدا کردن دامبزه به سمت پاتریشیا رفتند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه. مشکل که نه... فقط خواستیم ببینیم میشه بریم داخل؟
- نه که نمیشه. خیال داری وقتی عیال من دَشوییه بری تو که چی؟

تا الان مشکلی نبود. اما حالا رودولف مشکل‌هایی داشت. بزرگ‌ترین مشکلش که خب این بود که قصد داشت بتواند به کلاغ‌بانو ابراز محبت کرده و شانسش را در میانِ سایرِ جانداران، غیر از انسان هم امتحان کند.

اما این دلیل نمیشد.

پس یکی از بزرگ‌ترین‌ دلایلی که به ذهنش می‌رسید را تصور کرد و با صدایی که از زیرِ زمین می‌آمد، یعنی... واقعا زیرِ زمین بود به هر حال، رو به کلاغ فریاد زد.
- چرا باید برای ورود به مرلینگاه از راه تو رد شیم؟ چرا نباید راه دیگه‌ای برامون باشه؟ این نقض آزادی عمل و حریم شخصی ما نیست؟ شاید یکی بخواد ده بار دستشویی کنه و همزمان شه با خانوم شما خب! یعنی هرکی اگه بخواد دستشویی بره باید از تو اجازه‌شو بگیره؟

قطعاً رودولف خودش هم نمی‌دانست به چه ایراد می‌گیرد، ولی فکر می‌کرد صدایش که به آن‌ور مرلینگاه برسد، این‌ها او را در نظر کلاغ ماده جذاب نشان خواهند داد. شجاع دلیر، از همان چیزهایی که زنان را جذب می‌کند دیگر.
در نتیجه قورباغه‌اش را قورت داده و کارش را کرده بود.

- آم... خیلی هم بی‌راه نمیگه ها.

اما ای کاش تام دیگر قورباغه‌ای قورت نمی‌داد!
چون رودولف دقیقا بی‌راه می‌گفت و کلاغ هر لحظه از سیاهی‌اش کاسته و به سرخی‌اش افزوده میشد و این... اصلاً جذاب نبود.
- بله. همی شکلی که شما عرض کردیه. موشکلی هَه؟
- به هیچ‌وجه! ساده و مفهوم بود. خواستم بگم درود به شرف و غیرتتون فقط.

رودولف لحظه‌ای در میانِ خاک‌هایِ نرمی که احاطه‌اش کرده بودند، عصبانیت بلاتریکس هنگامی که او و کلاغ‌ِ ماده را در کنارهم ببیند، تصور کرده؛ سپس آن را با خشمِ کنونیِ کلاغ‌خانِ کبیر جمع کرده و به این نتیجه رسید که ارزشش را ندارد و بیخیال شده بود. بعدا وقت برای امتحان داشت.

اما تام نرسید به این چیزها فکر کند و از آن‌جایی که مهلتِ صحبت کردن تمام شده بود، از طرف کلاغ به عنوان ایمپاستر انسانی پررو شناخته شده و با مشت سنگینی که دریافت کرد، به سمتِ پاتریشیا و شاخه‌هایش روانه شد.

ولی اکنون این‌ها ذره‌ای اهمیت نداشتند... لرد سیاه عسل و دامبلدور خربزه شده بود و این مشکل بسیار بزرگ‌تر از تامِ گیر کرده در شاخه درخت و رودولفِ نیم‌متر زیرِ زمین بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/8/8 23:26:58
آروم آقا! دست و پام ریخت!