هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲:۳۱ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳

گریفیندور

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۷:۳۱
از ایستگاه رادیویی
گروه:
گردانندگان سایت
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
جادوفلیکس


توجه:

Turmoil's in the air
Hold your breath, be deadly calm
Make a final prayer
Don't forget what you have done


ماجراهای اوپس کده



صدای خواننده جاش رو به سولوی گیتار داد، ولی بعد مجبور شد جاش رو به زور به صدای جیغ بنفش متمایل به زردِ لجنیِ جیغ یکی از والکری‌ها که داشت روی هوا می‌وورجولید بده. صدای جیغ باعث شد تمرکز گیتاریست به‌هم بریزه و افکار اینتروسیوش پیروز بشن و گیتارشو بکوبونه تو سرش و خودش رو Unalive کنه.
والکری مورد نظر که باکمالات‌ترین و بهترین دکتر/پرستار/جراح/روان‌شناس/روان‌پزشک/فوق تخصص مغز و اعصاب/فوق تخصص گوش و حلق و بینی/فوق تخصص دندان‌پزشکی/فوق تخصص شکسته‌بندی/فوق تخصص غدد/فوق تخصص ریز غدد/فوق تخصص نشکسته‌بندی/فوق تخصص ریزتر غدد/فوق تخصص پزشکی سلولی/فوق تخصص پزشکی مولکولی/فوق تخصص پزشکی اتمی در کل آزگارد و کل دنیاها بود و اسمش هم Eir بود، شیرجه زد روی زمین و چندتا آزگاردی و جادوگر و بچه که داشتن Moshpit راه مینداختن رو زیر پاها و بال‌هاش له کرد و بعد همون‌طور که به سمت والراون می‌رفت ازشون معذرت خواست و تند تند با نوک انگشتاش لمسشون کرد که دوباره زنده بشن و بعد رسید به والراون.
بلافاصله والراون رو با همه بیست تا انگشتش لمس کرد، ولی متوجه شد که والراون زنده نمیشه و همچنان زبونش از دهنش افتاده بیرون و چشماشم چپ شده.
- نهههههه... موفقیت شفای 100 درصدیم داره میشه 99 درصد! سرورم خواهش میکنم زنده بمونید!

در جواب حرفش نوری از کف دستش خارج شد، و مگسی از دهان والراون خارج شد، و Eir تونست ببینه که زندگی والراون همونطور که روحش داره ازش خارج میشه، از جلوی چشماش میگذره.
البته مگسی که از دهنش خارج میشد نشون میداد که والراون اخیراً رژیم غذایی عجیبی داشته و اگه در هر موقع دیگه‌ای بود، Eir به شدت سرزنشش میکرد.
ولی خب الان هر موقع دیگه‌ای نبود و والراون جدی جدی کشته شده بود، بدون هیچ اثری روی بدنش، و با جادویی که Eir رمز و رازش رو نمی‌دونست، بنابراین برای کشف حقیقت، چشماشو به چشمای والراون چسبوند که شاید بین فلش بک‌های زندگیش، بتونه چیزی هم از کشته شدنش بفهمه.

فلش بک دیده شده توسط Eir توی چشمای والراون:

والراون توی استودیو وایساده بود، گیتار الکتریک دستش بود و مشغول Improv کردن سولوی آهنگ Take control بود که یک‌هو یکی از نگهبانای آزگاردی بدون در زدن در استودیو رو باز کرد، اومد تو، سلام نظامی داد و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:
- سرورم، حضور تروریست‌های جادوگر و آزگاردی تایید شده، تونستیم شواهدی پیدا کنیم.
- Bow-now-now-now-now, Oh, da-ah-ah now-n-now, now-now-now-now! Guitar solo freak yeah!
- ولی سرورم تروریست‌ها...
- چقدر دیگه باید متال باشم که متوجه شی دارم ایگنورت میکنم؟
- ولی سرورم اگه یک وقت تنها گیرتون بندازن و بهتون حمله کنن ممکنه شکست بخورید...
- Nah, I'd win.

پایان فلش بک دیده شده توسط Eir توی چشمای والراون.

- تا لحظه آخر قوی بودید سرورم.

البته بقیه والکری‌ها و نگهبانا تسلیم ناراحتیشون نشده بودن و به جای اینکه شروع کنن به اشک ریختن سریع داشتن همه رو دستگیر میکردن و وضعیت اضطراری اعلام میکردن.
دوتا از والکری‌ها هم بدن بی جان والراون رو که روح طلاییش داشت از دماغش خارج میشد بلند کردن و روحش رو هم گرفتن کردن توی شیشه مربا که به عنوان یه ابزار غافلگیری که بعداً قراره به داستان کمک کنه، استفاده کنن.

×××


ویرسینوس همون‌طور که ادامه زنجیرهارو گاز میزد و قرچ قرچ صدا میداد، با آرامش به فنریر آزاد شده که داشت خودشو میکوبید به سقف که بره بالا و با حالت دراماتیکی خودشو نشون بده، نگاه کرد.
- خب، حالا آخرش که چی؟

فنریر دیگه پنجه نکشید و خودشو نکوبید به سقف، در واقع برای چند ثانیه سلول‌های خاکستری مغزش و دندون‌هاش شروع کردن به خاروندن سلول‌های خاکستریشون و دندون‌هاشون و بعد حتی سلول‌های خاکستری و دندون‌های درحال خاریده شدنش هم دوباره شروع کردن به خاروندن سلول‌های خاکستریشون و دندون‌هاشون. یعنی دقیقاً طوری که یک فنریر به صورت طبیعی و نرمال باید زمانی که ازش سوالات نیهیلیستی پرسیده میشه، عمل کنن.
البته که این وضعیت زیاد پایدار نبود و فنریر که حالا آزاد شده بود چند ثانیه خودش رو کش و قوس داد، بعد به ویرسینوس نگاه کرد و گفت:
- آورنده روشنایی، جهان تحت حکومت اودین دچار ظلمت شده، باید دوباره از نو ساخته بشه، و این دلیل وجود منه، این دلیل وجود رگناروکه.
- اصلاً درستش هم همینه پس.

و بعد فنریر به سقف سیاهچال نگاه کرد، و بعد چشماش از حدقه‌هاشون در اومدن، روی صورت عظیمش خزیدن و جهیدن و رفتن به سمت دهن عظیمش و به دندوناش و دندونای دندوناش و حتی دندونای دندونای دندوناش نگاه کردن و سرشونو به نشانه تایید و فهم تکون دادن و دوباره جهیدن و خزیدن و رفتن به سمت حدقه‌هاشون و برگشتن سر جاهاشون و به مغز فرمان جویدن سقفو دادن.
- As it should be.

×××


اودین دِ آل فادر با برخورد ملاقه روی دستش سریع دستشو کشید عقب، ولی چشمش همچنان بدون پلک زدن به تارِ سرنوشت خیره شده بود.
- یعنی میگی حتی یه انگشت کوچیک هم نمیتونم بزنم بهش؟
- نه فریک نه! معلومه که نمیتونی! دست بزنی بهش گند میزنی تو سرنوشت چندتا دنیا یهو. میدونی ما با چه بدبختی بافتیمش اصلا؟
- قول میدم فقط به بخش مربوط به رگناروک دست بزنم ولی.
- ببین، آل فادری، درست، احترامت واجبه درست، ولی ما هم اینجا مسئولیت داریم به‌هرحال.
- ولی قول میدم فقط یه نوک انگشت باشه و حتی لیسشم نزنم.
- آقا نمیشه دیگه! عه!

Skuld و Verdandi به خواهرشون Urd که داشت سر اودین د آل فادر داد و بیداد میکرد که یه وقت به رشته‌های سرنوشت دست یا زبون نزنه، نگاه کردن و به خودشون لرزیدن.
البته لرزیدنشون به خاطر ترسشون از ابهت خواهرشون نبود که هرچی عصبانی‌تر میشد، چشماش براق‌تر میشد و بزرگ‌تر میشد، بلکه لرزششون به خاطر ترس از این بود که دیدن رشته‌های سرنوشت که طی قرن‌ها بافته بودن و ریخته بودن رو شاخه‌های ایگدراسیل داشتن از هم جر می‌خوردن.
اودین که از چند دقیقه پیش داشت حرفای Urd رو صرفاً Seen میزد ولی جواب نمیداد، متوجه قضیه شد.
- Yikes، والراون فقط یه کار باید انجام میداد... فقط یه کار بهش سپردم!

و بعد تصویر تاریک شد و یه اپیزود دیگه از ماجراهای اوپس کده به پایان رسید و البته که سریال برای فصل بعدی هم تمدید شد چون بهرحال بهترین سریال شبکه جادوفلیکسه و کل جادوگر تی وی رو مثل کودکی نادان، کول کرده روی شونه‌های قدرتمندش.


ویرایش شده توسط الستور مون در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۷ ۳:۰۷:۱۲

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پانک راک ۳: د ریترن آو پانک
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۰۴ جمعه ۴ اسفند ۱۴۰۲

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۰:۵۳ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
از مسلسلستان!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 548
آفلاین
جادوفلیکس


توجه:

Banquo: It will be rain tonight
First Murderer: Let it come down

--Macbeth




ماجراهای اوپس کده


For each, there comes at the beginning of death, a vision of life. All of life with all its suffering and joy and heartbreak and triumph and shame and warmth and cold and good and ill, becomes then a massive fresco adorning the ceiling of a great hall; to be glanced only for a moment before you are swept away. What was once huge and eternal and housed in its every corner a universe of possibilities, is now condensed in a single flash of light. That was your endless life: an epic poem of high adventure and low trivialities. This is your endless death: nothingness in a gray sea of nothingness where memories are forever devoured by uncaring nothingness
Or at least, so Telekefimus thought
For Telekefimus Prime, his life-summary came in the glinting pinpoint of three golden cuff buttons. And a hook hand coming out of the dark to execute the nightmare
Moonlight washed over where Big Boss' face was. And Telekefimus saw nothing but a blur where he expected the features of the grim reaper
You ain't got the right. I earned life. I willed it and I made it and I goddamn deserve it, Telekefimus aimed every syllable and shot them into his killer
The hook hand stopped a breath away from Telekefimus' TV screen. The pixels winced and shrieked without noise in the myriad colors of horror
My poor fool, that is exactly why you don't, said an evil grin through the blur
The hook broke through the screen and the scrunch of death echoed on the rooftops around them



All our times have come
Here but now they're gone
Seasons don't fear the reaper
Nor do the wind, the sun or the rain
We can be like they are


All was still in the world. There was the killer, there was Telekefimus, there was the smell of burned wires and there was a glittering city sprawled beneath
And the night caressed the world with soft light


Come on, baby (don't fear the reaper)
Baby, take my hand (don't fear the reaper)
We'll be able to fly (don't fear the reaper)
Baby, I'm your man


Behind Big Boss three dark shapes appeared out of the the shadow-tents of the night, grabbed Telekefimus by his carpet arms, took him back with them, disappeared
Big Boss peered over the rooftops as he lit up a cigar. In the distance, tiny chimney stacks of factories were frail toothpicks, proud to tower over bite-sized houses. Nearer, workers tirelessly laboured away at a cathedral. Nearer, people danced and frolicked and bounced and sang of how they fought the law and the law won

In the distance were Inky and Wirsinus

And Big Boss had finally found them


La, la, la, la, la
La, la, la, la, la


فصل دوم
قسمت هفتم
پانک راک ۳
د ریترن آو پانک


ویرسینوس یک تیکه دیگر از زنجیرهای فنریر را گاز زد و مشغول جویدنش شد.
-بعدش چی شد؟

جلوی ویرسینوس، گنده‌ترین و بزرگ‌ترین و عظیم‌ترین و خفن‌ترین و درنده‌ترین و گرگ‌ترین گرگی بود که ویرسینوس توی عمرش دیده بود. فنریر هزارتا دندان داشت و هرکدام از دندان‌هایش هم هزارتا دندان داشتند و آنقدر سفید بودند که برق می‌زدند و آنقدر تیز بودند که غذا توی برقشان بریده می‌شد و نه تنها هیچوقت کرم نمی‌زدند، کرم ها را هم می‌زدند و اگر دستشان می‌رسید، خودشان را هم می‌زدند و هرکدامشان که زده می‌شد، باید با شرم وسایلش را جمع می‌کرد و راهی سفری می‌شد به برف‌های هیمالیا و تبت و هنگ‌کنگ و شائولین و آن‌جا باید دو هزار سال غذا نمی خورد و نمی‌خوابید و هر روز دویست و پنجاه ساعت ورزش می‌کرد و باید روی آتش راه می‌رفت و زمین را با دست خالی می‌شکافت و با قدرت مغزش شناور می‌شد و وقتی باران می‌آمد باید از قطره‌هایش بالا می‌رفت و وقتی باد می‌وزید باید پرواز می‌کرد و وقتی برف می‌بارید باید قشنگ‌ترین آدم برفی دنیا را درست می‌کرد و هرکس نمی‌کرد باید می‌مُرد. آخر سر هم دندان‌ها فقط وقتی دوباره به دهان فنریر راه داده می‌شدند که برای نشان دادن لیاقتشان، سرِ بودا را همراهشان می‌آوردند که یا باید برایش شانصدهزار سال صبر می‌کردند تا بودا متناسخ شود یا باید وقتی بودا حواسش نبود به نیروانا دست می‌یافتند و خفتش می‌کردند یا ماشین زمان می‌ساختند و می‌رفتند خیلی سال پیش وقتی بودا یک آقاهه بود که بابایش وزیر شاه بود و گفته بود به بچه‌اش فقر و مرض نشان ندهند که ناراحت نشود و اینجا بود که دندان‌ها یادشان می‌افتاد که بودا هنوز بودا نشده و چطوری پیدایش کنند و مجبور می‌شدند همه وزیرها را بکشند و چانصدهزار تایم‌لاین جدید بسازند و آنقدر دنیاها را توی هم بپیچند که یهو ببینند مامان‌بزرگ خودشان شده‌اند و تبدیل به کرم‌چاله شوند و تمام دنیا را بخورند.

بله، جلوی ویرسینوس فنریر بود که لای یک عالمه زنجیر زیر یک سیاهچالِ روشن بسته شده بود و داستان زندگی‌اش را برایش تعریف می‌کرد.
-اودین و برادرانش غول عظیم، یمیر، رو مسلوخ کردن و چنان خونی از یمیر جارید که همه غول‌های برفی درونش غرق شدن. اودین و برادرانش بعد از این جسد یمیر رو به گینونگاگاپ بردن و از گوشتش زمین و از مغزش ابر و از استخونش کوهستان‌ شکل دادن و بدین ترتیب جهانی که اطرافته به وجود اومد.
-به به. شما کجا بودین اون مدت بعد؟

فنریر خواست سمت ویرسینوس چشم‌غره برود که یادش افتاد تمام عضلات و انگشت‌ها و مفصل‌ها و حتی چشم‌هایش هم محکم زنجیر شده‌اند و فقط به رعد و برق بالای سرش بسنده کرد.
-آورنده روشنایی، گوش بسپار به داستانی که سرش از پیش آفرینش نگاشته شده تا رساتر آوای درد روزگاری رو بشنوی که به ارث بردی.

ویرسینوس یک تیکه دیگر‌تر از زنجیر فنریر را گاز زد و مشغول جویدنش شد. ویرسینوس نمی‌دانست دقیقا چی به ارث برده ولی خوشحال بود که بالاخره پولدار شده.

-و اودین دونست که بعد از ساخت تمام جهان، وقت ساخت ساکنینشه. اودین دی آل-فادر دست به کار شد و تمام خدایان رو تنهایی به وجود آورد و سپس تمام انسان‌ها رو از دو درخت بیرون خزوند و وقتی زمین پر از موجود شد، آزگارد رو ساخت تا سرزمین خدایان باشه و درون آزگارد قصر عظیمش رو بنا نهاد که هر وقت که بر سکوی سلطنتش می‌نشست، تمام رویدادهای جهان رو می‌دید و هرچیزی که می‌دید رو می‌فهمید.

ویرسینوس یک تیکه زنجیر را لای دوتا انگشتش پیچاند و باهاش یک تیکه از زنجیر قبلی را که بین دندان‌هایش مانده بود بیرون کشید.

و فنریر به داستان‌هایش ادامه داد. فنریر تعریف کرد چطوری اودین و لوکی با هم آشنا شدند و دوست شدند و از روزی که لوکی وارد جمع خدایان شد، آن‌قدر زبر و زرنگ بود که یک روز درمیان خدایان را توی یک هچل می‌انداخت و از یک هچل دیگر نجات می‌داد و بعضی روزها اسب می‌شد و با اسب اودین شیطنت می‌کرد و بعضی روزها بچه اودین را می‌کشت و بعضی روزها زن ثور را کچل می‌کرد و بعضی روزها با انگربودا صاحب سه تا بچه شد و خدایان رفتند ستاره‌ها را نگاه کردند و کف قهوه‌شان را نگاه کردند و به بچه‌های لوکی نگاه کردند و تصمیم گرفتند قرار است لوکی و سه تا بچه‌اش همراه با ارتشی از غول‌های برفی سوار بر کشتی‌ای که از ناخون آدم‌مرده‌ها ساخته شده، بهشان در آخر دنیا حمله کنند و همه‌شان بمیرند.

-غولای برفی همه‌شون توی خون یمیر غرق نشدن مگه؟

فنریر خواست گردنش را تهدیدانه سمت ویرسینوس بچرخاند که دید هنوز هم دست و بالش زیر سفت‌ترین زنجیر جهان بسته شده.
-قاتل ظلمت، ریزبینی‌ت رو ارج می‌نهم. بله، داستان‌ها به ما از بازگشت غول‌های برفی در آخر زمان می‌گن. و پرسش از جوهر سرنوشت جایز نیست!
-آره ها.

پس اودین و خدایان سه تا بچه لوکی را دعوت کردند به آزگارد و اودین یواشکی بچه اولشان که مار بود را انداخت توی اقیانوس تا کلی ماهی بخورد و بزرگ شود و بتاند با ثور کُشتی بگیرد و بعدش دکمه زیر میزش را زد و زمین زیر آن یکی‌شان که نصف صورتش زنده بود و نصفش مُرده، باز شد و همینطور که داشت سقوط می‌کرد، بهش تبریک گفت چون از این به بعد رییس مردگان است و آخر سر نوبت رسید به فنریر. اودین توی قهوه‌‌اش دیده بود در آخر جهان، این فنریر بود که قرار بود دهانش را از سطح زمین تا سقف آسمان باز کند و هرچیزی این وسط بود را بخورد -و اینجا اودین محبور شد برای ادامه‌اش یک قهوه دیگر بریزد- و آخر سر برسد به اودین و با هم کلی محکم بجنگند و یک لحظه اودین دست بالاتر را بگیرد و یک لحظه فنریر زیر پایش را خالی کند و هیچکس توی زمین و آسمان نداند کی برنده می‌شود -و اودین بدو بدو یک قهوه دیگر ریخت- تا اینکه فنریر با یک غرش بزرگ و مهیب، چهار ستون دنیا را بلرزاند و بپرد روی اودین و قورتش دهد.
اودین این را که دید، ترسید و تصمیم گرفت نه. پس رفت پیش دورف‌هایی که یک عالمه عالمه زیر زمین و توی غارهای نورانی و پر از جواهرشان بهترین سلاح‌ها و سپرها و زره‌ها را چکش می‌زدند. دورف‌ها که دیدند خود شخص شخیص آل-فادر پیششان آمده، چکش‌ها و یاقوت‌ها و زمردهایشان را زمین گذاشتند و از روی سر و ریش هم بالا خزیدند تا ببینند چرا و این افتخار بزرگ را مدیون چی شده‌اند. ولی تا اودین بهشان گفت زنجیری می‌خواست که باهاش فنریر را زندانی کند، همه سرشان را تکان دادند و نچ نچ کردند و بهش گفتند تا حالا فنریر را دیده؟ فنریر گرگ‌ترین گرگی است که تا حالا گرگیده. فنریر هر روز صبح چهارتا اژدها می‌خورد و هر شب نیمه‌شب چهارتا روستا می‌بلعد. هیچ زنجیری توی کل تاریخِ تاریخ حتی نتانسته انگشت کوچکه‌ی پنجه‌اش را زنجیر کند. و بعد ریششان را با کلی تاسف توی شلوارشان زدند و برگشتند سر کارشان. اودین غصه خورد و چشم‌هایش را دوخت به یک عالمه عالمه بالای سرش: به نوک‌سوزن نورانی‌ای که ازش آمده بود و فکر کرد آیا وقتش رسیده که سرنوشتش را بپذیرد؟ آیا قدرتش را دارد که هرچیزی که هزاران سال ساخته را رها کند؟ اودین به گینونگاگاپ فکر کرد و دلش با یاد روزهای خوب پیش از جهان مچاله شد و کلی ناراحت شد و می‌خواست گریه کند که یکهو از لای خرده‌سنگ‌ها و استالاکتیت‌ها و یاقوت‌ها و تکه‌چکش‌های اطرافش، یک دورف کوچولو بیرون پرید و گفت زنجیرش را می‌سازد.
اودین خوشحال و خندان از جایش پرید و جهید و رقصید و خزید و درید و دست دورف را محکم تکان داد و ریشش را بوسید و ازش لیست ملزومات زنجیر را گرفت -و البته قبلش ازش آدرس نزدیک‌ترین مرلینگاهشان را پرسید چون کم کم قهوه‌هایی که خورده بود داشتند از تنگی جا شکایت می‌کردند- و در جستجوی‌شان به سفری رفت اطراف زمین که هانصدسال طول کشید و سرانجامش قوی‌ترین و مستحکم‌ترین و نشکاف‌ترین و بازنشوترین زنجیری بود که تا حالا جیر شده.

-تاندون خرس، تف پرنده‌، نفس ماهی، صدای پنجه گربه، ریشه‌های یه کوه! و حاصلش زنجیری که حتی بازوی زمان جرئت اخم سمتش رو نداره.
-دستش درد نکنه.
-اما رهایی‌بخش از تاریکی، فراموش نکن حکمرانان واقعی کیهان قوانینی‌ان که از هر یمیری کهن‌ترن. ریسمان‌ در ریسمان، طناب زمان تنیده می‌شه و پیش میره تا دوباره و دوباره میرا و نامیرا علیهش به تکاپو بیفتن و شکست بخورن. اودین هزاران بار برای رهایی از رگناروک دست و پا می‌زنه ولی می‌دونه نقطه پایان همه دست و پاها کجاست: رگناروک! پایان جهان! گرگ‌و‌میش خدایان! وقتی کشتی لوکی بادبان برافرازه، تمام قید و بندها از هم می‌پاشن. و فنریر ثقیل یک بار دیگه طعم شیرین آزادی رو در خون آل-فادر می‌چشه.

ویرسینوس فکر کرد کاش زبان داشت و می‌تانست طعم چیزها را بچشد.

-و سرانجام، نوای رگناروک در طاق جهان طنین انداخته! روزها کوتاه‌تر و کوتاه‌تر می‌شن و جهان در زمستانی به دام افتاده که سالها به طول انجامیده. ولی سروش روشنایی، نگاه کن به اطرافت. آیا من از بندم رها شدم؟ آیا ماربچه‌ی لوکی با ثور کشتی می‌گیره؟ آیا الهه مردگان از ناخون ساکنین قلمروش کشتی می‌سازه؟ آیا غول‌های برفی برگشتن؟ رگناروک کجاست؟

فنریر از جایش پرید و سمت دیوارهای سیاهچال غرید و سمت ویرسینوس برگشت و نوک پنجه‌اش را روی مدارش گذاشت.
-سرنوشت نطق آغاز رگناروک رو خیلی وقت پیش املا کرده. پس چرا هنوز در سیاهچال آزگارد می‌پژمرم؟ از خودت بپرس دست کی ما رو در باتلاق زمان نگه داشته و می‌بینی که همه سرنخ‌ها به یک اسم منتهی می‌شن: والراون!
-موافقم.

فنریر دور سیاهچال قدم می‌زد.
-اودین و خدایان فرار کردن و والراون رو گذاشتن تا مانع رگناروک بشه. اما ناجی نور، اودین و خدایان هیچوقت توی طالع‌های خبیثشون تو رو ندیدن. رستگارنده فروغ، زنجیرمو بشکن و همراهم صحت رو به تن رنجور جهان برگردون.

ویرسینوس شکمش را مالید و فکر کرد.
-یعنی همه اینایی که خوردم رو باید دربیارم دوباره، بشکنمشون و دوباره بخورم؟

و فنریر بالاخره متوجه شد.

×××


-یو'ر عه ویزارد، هری!
-بعععععع.

وسط میدانِ وسطِ آزگارد، یک عالمه وایکینگ و جادوگر جمع شده بودند و داشتند با یک عالمه دست و جیغ و هورا از برنامه امشب تئاترهای سراسر آزگارد لذت می‌بردند. برنامه امشب -و شب های پیش و شب های پیش‌ترش و حتی آنقدر مردم دوستش داشتند که شب‌های پیش‌ترترش- این بود: روی یک درازکشتی وایکینگی، یک وایکینگ گنده بود که ریش‌های یک یاروی دیگر را به ریش‌های خودش چسبانده بود و سوار یک گوسفند وایکینگی بود که لباس هیپوگریف بهش پوشانده بود و جلویش یک بچه‌وایکینگ بود که وسط کله‌اش زخمی بود و عینک داشت و یک عالمه پر کلاغ به موهایش چسبانده بود.

-فکر نمی‌کنم باشم. ویزارد کسیه که دانشش از جادو طی سال‌های متمادی یادگیری و کتاب خوندن میاد، وارلاک کسیه که جادوش از عهدی که با یه موجود شیطانی بسته شده سرچشمه می‌گیره و سورسِرِر کسیه که جادوش از درون خودش میاد. آیم عه سورسرر، هگرید.
-یور عه نِرد، هری.

جمعیت تماشاچی از خنده منفجر شدند و کف کردند و تف کردند و محکم دست زدند و توی سر و صورت هم گوجه پرت کردند. والراون یکی از گوجه‌هایی که سمتش پرت شده بود را توی هوا گرفت، تبدیلش کرد به برتی بات و داد اینکی.
-چشمت به اون گوسفنده باشه. شخصا castش کردم واسه این نقش. بهترین گوسفندبازیگر این سمت نیفلهایمه.
-ولی اینکی بهترین گوسفند کل سمتای نیفلهایم بود.

هاگریدوایکینگ از روی هیپوگریف‌گوسفندش پایین پرید و همراه با هری‌وایکینگ بدو بدو از استیج بیرون رفتند. پشت سرشان، کینگزلی شکلبولت و نیمفادورا تانکس با کلاه‌‌خودهای شاخدار و سپرهای گرد و تبر توی دست وارد شدند.
-سیگورد، بالاخره به سرزمین انگلستان رسیده‌ایم. آیا این جلگه‌های سرسبز و رودهای آبی برایمان مزارعی پرثمر و زندگی‌ای طولانی در صلح به ارمغان خواهند آورد؟
-اوبا، امیدوارم خدایان تقدیرمان را بدین‌سان که گفتی رقم زنند. امیدوارم رویای سالهایم از تجارت در سرزمین‌های تازه، سرانجام جامه حقیقت بر تن کند.
-بعععع.

دولورس آمبریج از سمت دیگر صحنه وارد شد.
-آها! بالاخره هیپوگریفشو پیدا کردم. بیا اینجا، موجود وحشی. بیا و به صاحبت در آزکابان بپیوند.
-بعععع.
-نه! ای ساکن سرزمین تازه، آن گوسفند پدرمان است. تنهایش بگذار وگرنه طعم خشم فرزندان رگنار لوثبروک را خواهی چشید.
-آواداکداورا بابا.
-بععععععععععععع.

نور سبزرنگی از چوبدستی دولورس آمبریج بیرون پرید و داشت مستقیم سمت سیگوردکینگزلی‌شکلبولت پرواز می‌کرد که یکهو گوسفندهیپوگریف‌رگنار‌لوثبروک جلویش پرید، نور سبزرنگ را خورد و زمین افتاد. سیگورد و اوبا سریع سمتش دویدند و جسد پدرشان را در آغوش کشیدند.
-نهههههههههههههههههه. پدر!
-سرزمین انگلستان، بدان که بار کشتی‌های ما چیزی جز صلح نبود. اما این روز، در این خاک خون‌‌آلود، بذر انتقاممان را می‌کاریم و از کشتی‌هایمان به حریقی می‌نگریم که زندگی‌تان را خواهد بلعید.

تماشاچیان محکم‌تر دست و جیغ و هورا کشیدند و دماغشان کلی چاق بود و این بار با گوجه‌هایشان کاهو و خیار هم پرتاب کردند. والراون یکی از کاهوهای توی هوا را قاپید و یک کارت شکلات قورباغه‌ای تحویل اینکی داد. از توی کارت، اینکی برای اینکی دست تکان می‌داد. اینکی تصمیم گرفت از کل چیزهایی که توی آزگارد دیده، این بهترینشان است و برگشت تا به والراون بگوید به نظرش هرچیزی وقتی کارت شکلات قورباغه‌ای با تصویر اینکی بشود، خوشگل‌تر می‌شود که دید والراون جلوتر راه افتاده و دارد برای خودش می‌رود.

I'm living on shattered faith
The kind that likes to restrict your breath
Never been a better time than this to
Suffocate on eternal bliss


-معتقدم یکی از نشونه‌های سلامت یه مردم، انرژی پانکشونه. می‌دونم دوستت هم اگه اینجا بود به اطلاع هممون می‌رسوند که از زیبایی‌ سرکشی و طغیان چقدر می‌تونیم یاد بگیریم.

جلوی والراون، گوشه کلیسای در حال ساختش، یک گروه از نوجوان‌های آزگاردی جمع شده بودند و قوی روی گیتارهایشان و درام‌هایشان و بِیس‌هایشان و تارهای صوتی‌شان می‌کوبیدند. هرچقدر از مردم آزگارد که امشب از نمایششان توی وسط میدانِ وسطی آزگارد لذت نمی‌بردند، دورشان ایستاده بودند و از دیوارها آویزان شده بودند و روی زمین دراز کشیده بودند و از سر و کله همدیگر بالا رفته بودند و روی سر و کله همدیگر دراز کشیده بودند و بعضی وقت‌ها همراه خواننده می‌خواندند و همه وقت‌ها ورجه وورجه می‌کردند.

In a city that swells with so much hate
You seem to rise above and take its place
The heart pumps until it dies
Drain the blood, the heart is wise


خواننده‌شان، یک عالمه موی بلند داشت که روی سر و صورت و شانه‌ها و کمر و شکمش پخش شده بودند و آن‌قدر پرکلاغی بودند که اینکی فکر کرد هری‌وایکینگ باید به جای پر کلاغ واقعی، این‌ها را می‌دزدید ولی بیشتر که فکر کرد دید اگر دزدیدن موهای این یاروعه دختره اینقدر راحت بود احتمالا اینقدر بلند نمی‌شدند و جنگیدن با هزارتا کلاغ و دزدیدن پرشان گزینه آسان‌تری است و به هری‌وایکینگ آفرین گفت و بیشترتر که فکر کرد، آفرینش را پس گرفت چون هری‌وایکینگ بزدل بود.

All my friends are murder
Hey, all my bones, no marrow's in
All these fiends want viking meat
All my friends are murderers
Away, yeah


والراون دست اینکی را گرفت و توی جمعیت لولید. همزمان، خواننده‌هه موهایش را بالای کله‌اش چرخاند، پرتاب کرد سمت جمعیت، دور یکی از تماشاچی‌ها چرخاندش و تماشاچیه را انداخت هوا تا روی دست‌های درازشده جمعیت فرو بیاید. چهار-پنج نفر از تماشاچی‌ها که این حجم از خفن را دیدند، آنقدر جیغ کشیدند که جیغ‌هایشان با هم جمع شد و تبدیل شد به یک جیغ گنده که توی هوا پرواز کرد و رفت بالا توی آسمان و منفجر شد.

I never met a pearl quite like you
Who could shimmer and rot at the same time through
There's never been a better time than this and
Bite the hand of the frostbitten eminence


گیتاریست آنقدر محکم گیتار ریسیتید که گی‌شفاف شد و بیسیست آنقدر محکم بیسیستید که باسیست شد و درامر آنقدر محکم درامید که درام‌هایش ترکیدند و از تویشان یک عالمه درامر دیگر بیرون پریدند و آن‌ها هم درامیدند.
وسط جمعیت، یک تیکه جا بود که خالی‌تر بود و آن‌هایی که می‌خواستند محکم‌تر ورجه وورجه کنند می‌رفتند تویش و آنقدر می‌ورجیدند و می‌وورجیدند و می‌جستند و می‌خیزیدند که ستاره‌ها بالای سرشان می‌چرخیدند و زمین زیر پایشان آب می‌شد و از همه چیز دوتا می‌بود. والراون و اینکی رفتند و رفتند تا به این تیکه رسیدند.
-گو آن، شو می وات یو'ر مِید آو، مای فرند.

و والراون شروع کرد به وورجولیدن.

All my friends are murder
Hey, all my bones, no marrow's in
All these fiends want viking meat
All my friends are murderers
Away, away, yeah
Away, yeah


اینکی شروع کرد به وورجولیدن: از این طرف به آن طرف پاشید، از لای پاهای والراون تاب خورد و رفت پشت سرش و دور کت چرمی‌اش دایره زد و یک عالمه قطره شد و هرکدام از قطره‌هایش شروع کردند به وورجولیدن.
بیرون جمعیت، خواننده‌هه داشت از لای موهایش داد می‌زد.

I'm alive in Asgard-town
A stab in the dark, a new day has dawned
Open up and let it flow
I'll make it yours, so here we go


و یک عالمه اینکی از سینه والراون بالا رفتند و از شانه‌هایش شیرجه زدند پایین.
و جمعیت جیغ و هورا کشیدند.
و خواننده خواند.

All my friends are murder
Hey, all my bones, no marrow's in
All these fiends want viking meat
All my friends are murderers


و درام‌ها کوبیده شدند.
و والراون و اینکی وورجولیدند.
و جاستین فینچ‌فلچی چوبدستی‌اش را بیرون کشید.
و هیچکس نور سبزی که پشت والراون ناپدید شد را ندید.

He's gone away
He's gone away, yeah
He's gone away
He's gone away, yeah
He's gone away
He's gone away, yeah


و اینکی وورجولید.
و والراون زمین افتاد.
و خواننده خواند.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۴ ۲۲:۵۲:۴۳


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶:۴۸ شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۲

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۰:۵۳ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
از مسلسلستان!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 548
آفلاین
توجه:

And this is the writing that was written
MENE, MENE, TEKEL, UPHARSIN
This is the interpretation of the thing
:


جادوفلیکس


1:
Numbers

یاروی فروشنده، رونالد ویزلی را با موهایش بلند کرد و روی پیشخوان گذاشت.
-اینو ببینین. سوغات درجه یک آزگارده. واسه خودمم از اینا می‌برم.

اینکی یک ذره از خودش را روی سر و صورت رون ویزلی ریخت و دماغش را مالید و توی دهانش رفت و از گوش‌هایش درآمد و لای موهایش جارید و آخر سر برگرداندش پیش بقیه ذره‌هایش.
-یاروی فروشنده بلد بود ویزلی خوب فروخت. اینکی راضی بود.

یاروی فروشنده نیشش را تا گوشه‌های چشم‌هایش باز کرد و از پشت پیشخوان یک جعبه کادو بیرون کشید.
-از اونجایی که مهمون فرخنده وارلین اعظم هستین، قابلتونم نداره ها.

اینکی از لایش یک مشت گالیون درآورد و روی پیشخوان گذاشت. بعد دستش را دراز کرد، یاروی فروشنده را از پشت پیشخوان برداشت، بی توجه به داد و فریادهایش بلندش کرد و توی جیبش چپاند.
-به اینکی یه دونه ویزلی داد، اینکی فقط واسه یه روز ویزلی داشت. به اینکی فروشنده ویزلیا رو داد، اینکی همه ویزلیا رو داشت. اینکی، جوهر موزیل.

اینکی، خوشحال و سرشار از ویزلی، برگشت و از مغازه ویزلی فروشی بیرون رفت. کنار در مغازه، والراون تکیه داده بود و به کارگرانی نگاه می‌کرد که در دوردست، دور کلیسایش کار می‌گریدند.
-واقعا هیچی قشنگ‌تر از ساختن یه چیز تازه نیست.
-اینکی از همه چیزا قشنگ‌تر بود.

اسپایک‌هایی که گوشه و کنار لباس والراون لانه کرده بودند، نور ماه را توی صورت اینکی می‌ترکاندند.

-اینکی، حجمی از مهمون‌نوازی که آزگارد به تو و دوست سینوسیت نشون داده، چیزی نیست که به همه مهمونامون نشون بدیم. و فکر می‌کنم وقتشه بدونین چرا.
-چون اینکی لایق بالاترین احترامات همه‌ بود.

والراون سرش را سمت اینکی چرخاند و باعث شد کت چرمی‌اش معترضانه جیرجیر کند.
-یو سی... آیم یور بیگِست فَن.


ماجراهای اوپس کده


2:
Numbers


ویرسینوس از اینکه رژیم غذایی‌اش با سایه‌ها فرق داشت، ناراحت بود.
دور و بر ویرسینوس، سالن‌های سیاهچال والهالا در همه طرف‌ لولیده بودند: دیوارهایشان و خزه‌‌‌های لایشان و قفس‌های کنارشان و استخوان‌های تویشان و موش‌های زیرشان همه با هم از مِری تاریکی می‌رفتند تا توی شکمش هضم شوند. ویرسینوس محورش را تاباند و گشنه‌انه سرش را در جستجوی غذا خاراند.

چیلینگ چیلینگ

ویرسینوس تعجب کرد. آیا سر ویرسینوس می‌تانست به زبان خاراندن صحبت کند؟ آیا صدای سرش نشانه غول چراغ جادویی بود که تمام مدت درونش زندگی می‌کرده و حالا می‌خواست بیرون بپرد و آرزوهایش را برآورده کند؟ ویرسینوس محکم‌تر خاراند.

چیچیلینگ چیلینگ

-کی اونجاست؟ والراون ملعون بالاخره جرئتشو پیدا کرده که خودش کارمو تموم کنه یا هنوزم پشت نوچه‌هاش قایم میشه؟

ویرسینوس انتظار داشت بعد از صدها سال زندگی با سرش، سرش بداند کی اونجا بود. ولی اشکال نداشت. درست می‌شد. چیزی که اشکال داشت، این بود که صدای سر ویرسینوس از توی یکی از دالان‌های سیاهچال بیرون می‌پیچید.
-سرمو اینجا جا گذاشتم یعنی؟ گفتم یه چیزی کمه ها. بریم پیداش کنیم پس.

ویرسینوس قبل از این فکر می‌کرد همه سایه‌ها سیاه‌اند و همه تاریکی‌ها تیره. ولی همین که بیشتر و بیشتر دنبال سرش رفت، احساس کرد بعضی سایه‌ها هستند که سایه‌های دیگر را می‌خورند و پوستشان را می‌پوشند و میلیون‌ها سال توی تاریکی بین کهکشان‌ها می‌خوابند. سایه‌هایی که آنقدر بزرگ و عمیق بودند که سایه‌های دیگر تویشان زندگی می‌کردند. سایه‌هایی که منتظر فرصت بودند تا یواشکی توی عمیق‌ترین و فراموش‌شده‌ترین سیاهچال‌ها بخزند و در آرامش رویای پایان جهان و خاموشیِ آخرین ستاره‌ها را ببینند.
و ویرسینوس افتخار ملاقات همه‌شان را در سیاهچال والهالا داشت.
و ویرسینوس توی دل و روده همه‌شان شنا کرد.

ویرسینوس می‌رفت و می‌رفت و هیچکس جلویش را نمی‌داشت. ویرسینوس هیچکس و هیچ چیز را نمی‌دید و می‌رفت. ویرسینوس پایش می‌افتاد توی سوراخ‌های کف سیاهچال و هفتادتا طبقه تالاپ می‌کرد پایین، باز هم می‌رفت. ویرسینوس به دیوار می‌خورد، دیوار را می‌خورد. ویرسینوس روی بی‌ادبی‌های موش‌ها سُر می‌خورد، بی‌ادبی‌های موش‌ها را می‌خورد. ویرسینوس لای محورهایش گره می‌خورد، محورهایش را می‌خورد. ویرسینوس هی می‌رفت و هی می‌خورد. ویرسینوس رحم نمی‌کرد. ویرسینوس با هر قدم قوی و قوی‌تر می‌شد. سایه‌های عمیق و primordial و بین‌کهکشانی که همه این‌ها را دیدند، تصمیم گرفتند وقتش رسیده بود فلنگشان را ببندند و بروند جای دیگری بازش کنند که ویرسینوس یکهو از لایشان درآمد، یک سر محورش را زد وسطشان، سر دیگرش را گذاشت بین لب‌هایش و با یک مک گنده، همه تاریکی تویشان را مکید. سایه‌ها پژمردند و چروکیدند و توی خودشان را که نگاه کردند، دیدند روشنایی شده‌اند و کلی غصه خوردند.
-آروغ. به به.

حالا ویرسینوس هم می‌توانست راحت‌تر سرش را پیدا کند و هم گشنه نبود. واقعا به به.

-آورنده‌ي روشنایی، جادویی که در دست داری کهن و قدرتمنده. کیستی؟

ویرسینوس به سرِ عظیم، پشمالو، بزرگ‌پوزه، مهیب‌پنجه، عریض‌دندون و طویل‌دُم روبروش نگاه کرد.

3:
Weight

دورتر، زیر قرص ماه و ستاره‌های خیلی زیاد، پشت تجمع کلبه‌های درخشان آزگارد، آن‌طرف‌تر از جایی که سنگفرش نقره‌ای زمین قل‌خوران می‌رفت تا بگسترد و قلنج‌هایش را شکند و شانه‌هایش را بمالد و کمرش را راست کند و با بقیه سنگفرش‌ها بشیند توی چایی‌‌اش معمای قندها را حل کند، یک عالمه کارخانه سرهای عصبانیشان را افرازیده بودند و دود می‌کردند.

توی یکی از این کارخانه‌ها، خیلی زیاد ماشین بودند که غلتک‌هایشان می‌غلتیدند و یک‌ عالمه جعبه را لای بازوهای مکانیکی‌شان رژه می‌‌راندند و کلی زنجیر داشتند که بالایشان تاب می‌خوردند و توی هم گره می‌رفتند و یک‌سری چیزهایی هم داشتند که محکم روی تک تک جعبه‌ها می‌کوبیدند و صدا می‌دادند و خطرناک بودند و بعضی وقت‌ها که کسی حواسش نبود، یکی از دشمن‌های جیمز باند یواشکی می‌آمد جیمز باند را جلویشان روی غلتک می‌بست و نقشه پلیدش را بهش می‌گفت و دوان دوان می‌رفت تا دنیا را نابود کند ولی نمی‌دانست جیمز باند خیلی بلد است و اینجا بود که جیمز باند ماسکش را درمی‌آورد و معلوم می‌شد درحقیقت این آدم‌بده بوده که به غلتک بسته شده و جیمز باند درحالیکه همه دشمن‌هایش پشت سرش می‌غلتیدند، سوار ماشینش می‌شد و رو می‌کرد به زنِ آدم بده‌ و درحالیکه عینک آفتابی‌اش را می‌گذاشت، می‌گفت باند، جیمز باند و قان قان‌کنان توی افق می‌راند.

کنار این همه جیمز باند، یک عالمه کارگر رداهای کارشان را پوشیده بودند، چوبدستی‌های کارشان را دستشان گرفته بودند و سوار بر جاروهای کارشان، کرور کرور جعبه را از این غلتک به آن غلتک می‌بردند. هر روز، از این غلتک به آن غلتک، به این غلتک، به آن غلتک. از وقتی ماه در می‌آمد، جعبه، جعبه، جعبه، جعبه. از این غلتک به آن غلتک، به آن غلتک، به آن غلتک، به آن غلتک.

جاستین فینچ-فلچلی اما از همه جعبه‌ها و غلتک‌ها خسته شده بود.

Gather up the dill and the thyme and the walnuts
The fennel and the sage and the garlic and the foxgloves
Gather up the mint and the lemon balm and henbane
Mistletoe and mandrake, the poke and the nightshade


زاخاریاس اسمیت سوار بر جارویش، زور زد و زور زد و دید آخرین باری که چیزی جز جعبه دیده را یادش نیست.

Gather up the dill and the thyme and the walnuts
The fennel and the sage and the garlic and the foxgloves
Gather up the mint and the lemon balm and henbane
Mistletoe and mandrake, the poke and the nightshade


پرواتی پاتیل به ردای کارش نگاه کرد و دلش برای روزهایی که پاتیل بود، تنگ شد.

Gather up the dill and the thyme and the walnuts
The fennel and the sage and the garlic and the foxgloves
Gather up the mint and the lemon balm and henbane
Mistletoe and mandrake, the poke and the nightshade


لی جردن چوبدستی‌اش را زمین انداخت و به بقیه کارگرها نگاه کرد. این چیزی نبود که بخاطرش به آزگارد آمده بودند.

و لی جردن دقیقا می‌دانست انتقادش را پیش کی ببرد.

Mistletoe and mandrake, the poke and the nightshade
Mistletoe and mandrake, the poke and the nightshade


4:
Division


Behold the night; see the great black blanket covering the plain of the earth, head to toe, rolling, rolling to where it joins with another blanket, blacker, rising over the dome of the earth. No stars shine tonight. A lonely half of a moon hangs fragile against this vastness of darkness

And the Darkness comes

Hear its advent; heed its whirring, burring, whirling chimes. Hear a billion bees buzzing in murderous uproar. A dumb cacophony of crawling doom rises from behind the edge of the world

Comes with great knells and alarums, the harbinger of the Final Quietus

Smell the blood; sniff the death-perfume of cadavers moldering, with the wings of wind their coffin. Breathe in the earthy
dust-food of the willow, the poppy, the myriad tiny burrowers of stone. Smell the promise of new life from dreaded death; only to succumb to its cold touch again. And again. And again. And again, in a never-ending ring forever coiling round the finger of avaricious Death

Cold is the night with the horror in its heart. Cold is the piercing stare of the colossal beast. In its chest of impenetrable haze it holds a thread of fate spun long, long ago

Look to the east: Dawn's downy face drops dew and turns tail at the sight of the Horror. Never again shall lances of light descend on this land, fall through the flying cottons of its sky, perch amidst the boughs of its trees, dance in the eyes of its children

This Mortiferous Multitude, this Ravenous Rapacity made manifest, this Prodigious Peril, this loathsome Host of Locusts, this Terror, shall open its maws wide and swallow all the earth, all the air and all the men before it

No longer multicolours, multifoiled
No longer multicolours, multifoiled


Hark! Whence comes the singing

See before the Host, where lightly flutters the outline of a body; a boy, tiny against the black bringer of doom. A white herald of Darkness


I'm multifoiled
And time opens wounds, yes
I'm no longer multicolours, I'm just multifoiled


The boy dances. The boy dances and his joints play as well-oiled hinges to the ecstasy of movement. Limbs shoot up and fall down and feet that were firmly planted one moment are, the next, in the air. Wild and free and elegant in their element


More worthless love, for I'm all lackluster
I'm no longer multicoloured, I'm just multifoiled


With outstretched legs he springs on toes En Pointe. One move dissolves and dissipates in another as he swiftly goes from Arabesque to Arabesque to Plié to Pirouette. The boy leaps and bounds and bends and skips


Blonde hair, eyes closed, the pale shroud he is wearing is a snake in flight under the moonlight. Moves? No. He weaves music into motion. Untethered from the Earth beneath. Climbing the phantom topography of the fabric of space; sliding on the wings of the ether; the music of locusts his waltz, he is a marionette on stringed wings


Years were filled again
That died of what was sweetest


Antediluvian Apocalypse reaches a dusty hand over the sea of time and grinds all things into half-remembered memories of scenes once glanced in a dream
And leading it, dances young Gustaf


I'm no longer multicolours, I'm just multifold

فصل دوم
قسمت ششم
پُست پانک

Bada baba ba ba ba ba ba ba ba


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۱ ۲۲:۲۳:۱۰
دلیل ویرایش: زوپس نذاشت وینکی نقطه گذاشت!


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

مافلدا هاپکرک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۹:۰۹
گروه:
مدیر فنی
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 86
آفلاین
آخرین اخبار از انقلاب جادوگری!

دوربین لرزش‌های سریعی می‌کند و بالاخره روی یک تصویر ثابت می‌شود. تصویر خیابان شلوغی را نشان می‌دهد که در کانون توجهش تابلوی شکسته‌ای با نوشته‌ای که تنها بخش «...کراس» آن خوانا است به چشم می‌خورد.
تصویر کوچک شده
خبرنگار وسط صفحه می‌آید و میکروفونش را بالا می‌آورد.
- صبح امروز، در حالی که شهروندان لندن تلاش می‌کردند از اخگرهای چوبدستی دو جبهه‌ی «جنبش چوب و جارو» و «نئو پان جادوییسم» جا خالی داده و جان سالم به در ببرند، گزارش دادند که درگیری‌های شدیدی در ایستگاه کینگزکراس لندن رخ داده است. بلافاصله پس از دریافت گزارش نیروهای خبری به منطقه اعزام شدند و با بررسی اوضاع، گزارشات مبتنی بر خشونت جنبش چوب و جارو از این تریبون رد می‌شود. این گروه بسیار محترمانه با مذاکرات دوستانه با نمایندگان جبهه‌ی نئو پان جادوییسم این مقر را تحت کنترل خود در آوردند و به زودی هم برنامه‌های خود برای پیشرفت آن را اجرایی خواهند کرد.
به شایعات گوش ندهید و اخبار موثق را فقط از ما دریافت کنید. پایان گزارش.

دوربین پایین می‌رود و تصویر قطع می‌شود. اما میکروفون همچنان روشن مانده و در جادوگر تی‌وی لندن صدای صحبت‌ها می‌پیچد.
- ولی گزارش واقعی رو اینجا چیز دیگه‌ای نوشته...

نقل قول:
صبح امروز، عوامل جنبش چوب و جارو با کمک کتی‌ بل که از شبانگاه پیش در کینگزکراس مستقر کرده بودند موفق شدند گیت‌های ورودی را رد کرده و وارد ایستگاه شوند. سدریک دیگوری با خوابیدن روی زنگ خطر آن را غیرفعال کرد و مامور شب، نارلک، با حقه‌ی نیکلاس فلامل بیهوش شد. بدین شکل بود که ایستگاه کینگزکراس از تصرف گروه نئو پان جادوییسم خارج شده و تحت تسلط جنبش چوب و جارو در آمد.


مافلدا هاپکرک هستم.
مشاور سایت و راهنمای اعضای سایت...


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۰

حسن مصطفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۱۱:۳۲ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از قـضــــاااا
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 168
آفلاین
مستند انتخاباتی عاقوی خنده

دوربین یه کلوزآپ مختصر روی چهره بشاش و خجسته حسن مصطفی داره که ناگهان همزمان با زوم آوت روی بقیه بدنش شاکی میشه...

- عی! داری میگیری عاقو؟ نگیر عاقو. کات کات! ووی ووی ووی! نمی بینی تو مرلینگاهم؟ داغون شدماااا. له لهم کردی! ووی ووی ووی!

از شدت لرزش دست ناشی از استرس فیلمبردار که از قضا کارآموزی جویای نام از سوره باشه، دوربین به زمین می افته و تصویر به جای سیاه شدن، قهوه ای میشه.

------

دوربین یه لانگ شات از منظره هاگزمید میگیره و از دور حسن مصطفی گونی پوش به چشم میخوره که ظاهراً سوار بر موجودی به نام پدرام به سمت قلعه هاگوارتز در حال حرکته. به محض زوم این، جای پدرام و حسن عوض میشه. حسن رو به دوربین به پدرام روی دوشش اشاره میکنه...

- همونطور که می بینید ما در فرهنگ مون به تکریم جایگاه کودکان اهمیت ویژه ای میدیم. من خر اینم. ووی ووی ووی!

------

در مجاورت کلبه اشرافی هگرید، دوربین قیافه فنگ رو نشون میده که آب دهن چسبناکی از پوزه ش آویزونه و با چشمانی نگران افق خیره شده. پدرسگ از همه جا بی خبر قطعاً داره در عالم سگیش برای برنده شدن اربابش در انتخابات دعا میکنه. کمی اون طرف تر، حسن مصطفی به چشم میاد که پدرام ش رو گوشه ای پارک کرده و داره به سمت باغچه صیفی‌جات برادر هگر قدم ورمیداره. بعد از ور انداز کردن باغچه، مشغول کندن چنتا بادمجون نارس میشه.

- آقای مصطفی! دارید چیکار می کنید؟

حسن سرخ میشه و سرشو از خجالت پایین میندازه.

- هیچی. دارم علفای هرز باغچه رو در میارم تا جلوی رشد هندونه ها رو نگیرن.
- بسیار عالی. البته اینا بادمجو....ن...هستن.. نه؟
- خیر. اینا رو می بینی؟ اینا علفای هرز هستن. اینا رو باید از ریشه کند. حالا من بیل و چوبدستی دم دستم نبود راحت بکنم. ولی همینطوری علوفه های هرز رو از دامن جامعه خواهم زدایید و خواهم هرسید. ووی ووی ووی!

و ووی ووی ووی کنان یه بادمجون رو جلوی دوربین نشون میده و بعد محکم به نشونه مهربونی و شوخی میزنتش توی لپ فیلمبردار.

------

داخل کلاس نیمه تاریک و نمزده ای در هاگوارتز، دوربین حسن رو نشون میده که رفته پای تخته درس جواب بده ولی ظاهراً بلد نیست و خشم در چشمای استاد که پدرام باشه موج میزنه. پدی با عصبانیت تمام چوبدستیش رو تکون میده و حسن رو جلوی بقیه دانش آموزا فلک میکنه. حسن در حالیکه از شدت درد قهقهه میزد به دوربین خیره شد...

- بله. ووی ووی ووی! یعنی نابود شدمااا. عح عح عح! همونطور که می بینید، ما در فرهنگ مون به کودکان اجازه میدیم کسوت استادی رو هم تجربه کنن و حتی مارو مکتبی تنبیه کنن. ووی ووی ووی!

------

دوربین حسن رو نشون میده که پیش بند آشپزی به تن داره اما به جای آشپزخونه توی کارگاه جوشکاری داره منوی پوسیده زوپسش رو ذوب میکنه و قطعات داخلش رو به صدها نفری که بیرون کارگاه صف بستن اهدا میکنه...


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۳ ۱۸:۳۸:۵۱






پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۰۵:۰۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 439
آفلاین
-از وقتی وارد ستاد بانو مروپ شدم هسته جدا شدم.

فیلم بردار در حالی که با تمام توانش سعی داشت دوربین را بر روی نوشیدنی کره ای گاز دار در دست آواکادو ای زوم کند اشاره ای به مصاحبه گر کرد.

-می بینید که ملت همیشه در صحنه این بار هم حماسه ای با شکوه آفریدند و صحنه ستاد انتخاباتی را آکنده از شور و شوق کردند. ملتی از تمام اقشار. از موافق تا مخالف...

همان لحظه دوربین بر روی پرتقالی زوم کرد که به زور خودش را در بطری فانتا فرو می برد و شعار «تا 2022 با مروپ» را سر می داد.

-معاندان نمی توانند با هیچ ترفندی حمایت بی سابقه ملت غیور میوه جات و صیفی جات و البته جادوگرانی که به علت ازدحام جمعیت موفق به ورود به ستاد نشدند را انکار کرده و یا کمرنگ سازند.

-تراریخته ها هیچ غلطی نمی تونند بکنند. میدونی چَرا؟ میدونی چَرا؟ چون ما الان سالاد دار شدیم! چندتا از فلفل دلمه ای های مارو ریختن تو پیتزا سبزیجات؟ هَن؟ واسه چی؟ مثل سرخ کردنیا سرطان زا نیستیم!

ناگهان میوه ها و سبزیجات داخل ستاد یک صدا شعارهایی را سر دادند:

-غذا فقط سالاد و سوپ وزیر فقط مامان مروپ!

-ویتامینی که در پوست ماست هدیه به مامان مروپ میوه دوست ماست!:

-وای اگر مامان مروپ اذن سالادم دهد کی اف سی و مک دونالد نتواند که قرارم دهد!

-ما تراریخته نیستیم مروپ تنها بماند!




پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ جمعه ۱۱ تیر ۱۴۰۰

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲:۱۶ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲
از سی سی جی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
-
-
-
-
- گفتی چی بگم عمو؟! گفتی چی بگم بهم پاستیل می دی؟

کارگردان پیام بازرگانی با صدایی آرام اما آزرده گفت:
- اگه به ارکوارت راکارو رای بدین دیگه نگران هزینه هاتون نیستین !

بچه کوچکی که گویا برای تبلیغ کردن آمده بود، با گیجی سرش را خاراند!
- با پوشک راکارو دیگه نگران جیش نی نی هاتون نیستین!

کارگردان سراسیمه به طرف صحنه دوید و کودک را از صحنه دور کرد.
- کات! نگیر آقا؛ نگیر! گفتم بچه ای که پوشک تبلیغ می کنه رو نیاریما!

دستیار صحنه نگاهی به کودک انداخت.
- جناب کاندیدا محترم گفتن هر وقت وزیر شدن و اولین حقوقشون رو دریافت کردن، دستمزد ما رو میدن.
- اومدیمو وزیر نشد؛ اونوقت کی حق ما رو میده!

دستیار شانه هایش را بالا انداخت.
- گفتن با معاونشون صحبت کنین.

کارگردان چشمانش را دور حدقه چرخاند.
- پس صحنه رو آماده کن دوباره ضبط می کنیم.
- با همین بچه؟
- به ما ربطی نداره ما پولمون رو می گیریم، کلی تبلیغ دیگه هست بدو که دیرمون شد!


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۱ ۱۹:۲۱:۵۱



پاسخ به: جادوگر تی وی درخواست پخش برنامه
پیام زده شده در: ۱۰:۴۳ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰

آرکی آلدرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۰ دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۵۹ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰
از اونجایی که یار باشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
نقل قول:

آرکی آلدرتون نوشته:
با سلام
بنده برای درخواست پخش برنامه تلویزیونی خدمتتون



نام برنامه:سفید یا سیاه؟مسئله این است
پخش:روز های پنجشنبه
توضیحات:
تو این برنامه ما برای مرگخواران و محفلی های محترم نامه میفرستیم تا خودشون بیان و تو این برنامه شرکت کنن!
یعنی اینکه کاربر ایفای نقش که ما دعوت میکنیم میاد و ما باهاش مصاحبه میکنیم

زمان رو اگه میشه میخوام تغییر بدم به شنبه ها


عاشق هری پاتر و برنامه نویسی وبم
سایتمممم


پاسخ به: جادوگر تی وی درخواست پخش برنامه
پیام زده شده در: ۹:۴۲ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

آرکی آلدرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۰ دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۵۹ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰
از اونجایی که یار باشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
با سلام
بنده برای درخواست پخش برنامه تلویزیونی خدمتتون



نام برنامه:سفید یا سیاه؟مسئله این است
پخش:روز های پنجشنبه
توضیحات:
تو این برنامه ما برای مرگخواران و محفلی های محترم نامه میفرستیم تا خودشون بیان و تو این برنامه شرکت کنن!
یعنی اینکه کاربر ایفای نقش که ما دعوت میکنیم میاد و ما باهاش مصاحبه میکنیم


عاشق هری پاتر و برنامه نویسی وبم
سایتمممم


پانک راک ۲
پیام زده شده در: ۰:۴۴ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۰:۵۳ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
از مسلسلستان!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 548
آفلاین
جادوفلیکس



توجه:


There isn't anyone to help you
Only me
And I'm the beast

The Lord of the Flies--


شب‌ است. تابلوی ورودی Pubby Pub زیر نور یک لامپ خیابانی قایم شده. از تویش صدای یک خانمه‌ی خواننده می‌آید که پشت پیانویش نشسته و تنها سرگرمی معدود مشتریان بار را فراهم میکند. ماه از این وضعیت راضی نیست. ماه وقت خوابش است، خانمه نمی‌گذارد، هی می‌خواند. تقصیر خودش هم نیست: امشب از جاهای رفیع دستور رسیده که بار باید بعد از نیمه‌شب هم باز باشد چون آدم‌های گولاخ و خفن می‌آیند که خیلی ترسناک‌اند و همه جاها را باز می‌کنند. خود بار هم از این وضعیت معذب است. لپ‌های دراز شیشه‌ای‌اش قرمزند و دو چشمش -دو لیوان نوشیدنی‌ کره‌ای متقاطع بالای دهانِ بسته‌اش- را به پایینِ پله‌هایش دوخته.

Strumming my pain with his fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song

درون بار فقط یک منبع نور می‌تابد که آن هم بالای سر خانمه‌ی خواننده است. یک عالمه سرخی روی خانمه می‌پاشد، نوری که می جنبد و می‌لولد و سُر می‌خورد و می‌رود جذب سرخیِ یکدست لباسش می‌شود. زیر نور سرخ، لباس سرخ جان می‌گیرد و نفس می‌کشد و خودش منبع نور دیگری می‌شود که تمام بار را در سایه‌ای قرمز به دام می‌اندازد.
سایه قرمز گرسنه است. سایه قرمز دنبال قرمزیِ بیشتر می‌گردد که ببلعد و قرمزتر شود. آنقدر این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کند تا قرمزی می‌یابد. پیش‌بندش را می‌بندد، قاشق و چنگالش را برمی‌دارد و می‌پرد تا غذا بخورد.

I heard he sang a good song
I heard he had a style
And so I came to see him, to listen for a while
And there he was, this young boy
A stranger to my eyes

البته غذا متوجه نور قرمز نشد چون طفلک پوست که نداشت، توی پوستِ نداشته‌اش هم خبری از گیرنده حس و عصب و مغز و نخاع نبود. غذا چیزی نبود جز یک نیمرو که توسط یک محور سینوسی در یک آسانسور برزخی ساخته شده بود.
غذا چشمان نداشته‌اش را دوخته بود به هیبت عظیم و مهیبِ کنارش و آنقدر ترسیده بود که حتی نمی‌توانست آب دهانش را قورت دهد. از دهانش کف بود که می‌تراوید و بزاقش بشقاب را تف‌مالی کرده بود.
-... و آخرین اتفاقی که این بنده حقیر یادشه هم این بود که همه با هم پرت شدیم وسط فضا. به جون بچه‌هام دیگه هیچی یادم نیست. بزرگوار شما باور بفر...

غذا با دیدن قلابی که به سمتش می‌آمد ساکت شد و به ادامه ترشح بزاقش پرداخت. قلاب از کنار غذا رد شد و تنها سه دکمه سرآستین طلایی‌رنگش به لبه بشقاب خوردند. غذا احساس کرد داشت در تفش غرق می‌شد.

-یه لیوان شیر دیگه، لطفا.

درِ پشت پیشخوان بسرعت باز شد و متصدی بار بدو بدو از تویش با یک لیوان شیر بیرون پرید. لیوان را با یک تعظیم عمیق به صاحبِ دست-قلاب داد و بدو بدو از همان در بیرون رفت.

Strumming my pain with his fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song

رییس بزرگ تمام شیرش را با یک قلوپ قوی خورد و لیوان را روی پیشخوان گذاشت.
-و تلکفیموس پرایم؟
-باور بفرمایید هیچ خبری هم از اون کریه‌الوجوه ندارم. به جون بچه‌هام...

رییس بزرگ روی صندلی‌اش چرخید و به خانمه خواننده نگاه کرد.

I felt all flushed with fever
Embarrassed by the crowd
I felt he found my letters and read each one out loud
I prayed that he would finish
But he just kept right on

غذا به صورتِ رییس بزرگ نگاه کرد که زیر کلاه لبه‌دار بزرگش قایم بود. صورت رییس بزرگ حالا با درخشش سرخی روشن شده بود. ولی هرچه بیشتر نگاه کرد، کمتر توانست در مغزِ نداشته‌اش به توصیف درستی برسد. غذا فکر کرد بعدا که پیش بچه‌هایش برگردد و وقایع امشب را تعریف کند و بچه‌هایش از قیافه آقاهه‌ی مهیب و عظیم بپرسند، چه بگوید.

Strumming my pain with his fingers
Singing my life with his words
Killing me softly with his song
Killing me softly with his song
Telling my whole life with his words
Killing me softly with his song

رییس بزرگ برگشت و یک بار دیگر تاریکی در صورتش بلند شد. این بار سرش را پایین برد و عمیق و طولانی به غذا نگاه کرد.
-به هر حال... اگه تو اینجایی، اونا هم باید همین‌جا باشن. ممنونم از وقتت.

رییس بزرگ از جایش بلند شد. و غذا احساس کرد برای اولین بار در زندگی کوتاهش آزاد است. غذا احساس کرد جهان بهترین چیزی است که در کل جهان وجود دارد. غذا احساس کرد بخاطر اینکه غذایی است که به هدیه فوق‌العاده‌ی آگاهی رسیده، بخاطر اینکه موجودیست که وجود داشتن را درک می‌کند، بخاطر اینکه بخشی از کیهانی بخشنده است که حتی به غذاها هم زندگی می‌بخشد، خوشبخت‌ترین است. همینطور که رییس بزرگ به سمت در می‌رفت، غذا تصمیم گرفت از این لحظه به بعد دندان‌هایش را توی گوشت زندگی فرو کند و با تمام وجود زنده باشد، آزادی را بچشد، روی برگ‌های خشک پاییز بپرد، سرما بخورد، کچل شود، و بچه هایش را بزرگ کند!

He sang as if he knew me
In all my dark despair
And then he looked right through me as if I wasn't there
And he just kept on singing
Singing clear and strong

وقتی خانمه‌ی خواننده یکهو ساکت شد، غذا هیچ توجهی نکرد و گذاشتش به حساب پایان کار بار. وقتی هم که سر خانمه با جیر ناموزونی روی کلیدهای پیانو افتاد، گذاشتش به حساب خستگی خانمه. وقتی متصدی بار با وحشت در پیشخوان را باز کرد و بیرون پرید هم اتفاق خاصی نیفتاده بود. وقتی متصدی با صدای شدیدی روی میز و صندلی‌های خالی بار پرت شد هم تقصیر سُری زمین بود. هیچکدام این‌ها به غذا ربطی نداشت. غذا روی بزاقش بالا و پایین می‌رفت و مشعوف از زندگیِ تازه بازیافته‌اش، خیال می‌پرداخت.
حتی وقتی یاروی سیاهپوش و ماسک‌داری که خانمه‌ی خواننده و متصدی را کشته بود بالای سرش آمد؛ حتی وقتی بشقابش را برداشت و محتویاتش را توی دهانش ریخت و حتی وقتی دندان‌هایش بدن غذا را پاره کردند. نه! غذا تازه به جادوی وجود داشتن پی برده بود. زندگی باارزش‌‌تر از این بود که همه‌اش را سر نگرانی‌های بیخود هدر دهد.

بیرون، رییس بزرگ به تابلوی بار چشم انداخت. به دو نوشیدنی کره‌ای متقاطع که از وحشت فلج شده بودند.
بعد چرخید و به پل رنگین‌کمانی عظیمی نگاه کرد که در دوردست چشمک می‌زد.

ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


فصل دوم
اپیزود پنجم:
پانک راک ۲


چند ساعت بعد، آزگارد - والهالا

اینکی همینطور پشت میز مانده بود و هی می‌خورد. اینکی هرچه دید و ندید خورد. اینکی هی می‌خورد، هی می‌گفت برایش بیشتر بیاورند تا بخورد. اینکی باز هم می‌خورد. اینکی خسته نمی‌شد. اینکی خستگی را هم می‌خورد.
شب شد. اینکی بلند شد و رفت توی آشپزخانه قصر نشست تا غذا را به محض آماده شدن تویش بریزند و داغ داغ بخورد و کمی تبخیر شود و برود توی هوا بخارها را هم بخورد و سرد شود، بیاید پایین، دوباره بخورد. اینکی روی زمین خزید و رفت در و دیوار آشپزخانه را هم درآورد و خورد.

-یا خود اودین! این چیه دیگه؟

اینکی چرخید و دسته آشپزها را دید که از ترس خورده شدن، یک گوشه خزیده بودند و گریه می‌کردند. و بعد یواش یواش رفت که آنها را هم بخورد.

-به به! عه، چه خبره اینجا؟

صدای والراون از چارچوبِ جویده‌شده آشپزخانه بیرون پرید. خدای توهم به جوهر عظیم و خبیثی نگاه کرد که دندان‌هایش در نور اجاق‌های آشپزخانه می‌درخشید و داشت یواش یواش می‌رفت که آشپزها را آشپزی کند.

-نخورشون لطفا. غذا درست می‌کنن.
-اینکی حوصله‌ش سر رفت. چیکار کرد؟ :ِ خبیثانه‌در‌آتش‌اجاق‌ها:
-تقصیر منه. عذر می‌خوام که میهمانان گرامی‌مون رو اینطوری تنها گذاشتم. پاشید بریم دور دور پس. آزگارد رو بهتون نشون بدم.

اینکی جمع شد و کوچک شد و خباثتش غرغرکنان رفت خانه‌اش و خودش هم دنبال والراون راه افتاد.

-اون یکی کجاست؟
-ویرسینوس رفت رگناروک پیش اودین و ثور و لوکی جنگید!
-نکنید از این کارا. خطرناکه.

والراون دروازه‌های والهالا را باز کرد و اخم‌هایش را در هم پیچاند.
-باید در اولین فرصت دستور بدیم رقص بارون برگزار شه. این حجم از گرد و خاک در شأن ما نیست.

والراون راست می‌گفت. غبار کم‌رنگ قرمزی که ویرسینوس روز قبل دیده بود، قرمز‌تر و بوی‌خون‌دارتر شده بود و اینکی و والراون هم می‌توانستند ببینندش و ببویندش و حتی دستشان را دراز کنند و بغل کنندش و باهاش دوست شوند. اینکی سرش را بالا برد و فکر کرد شاید به زودی غبار کوچولو آنقدر بزرگ شود که به دود تیره کارخانه‌های دوردستِ پشت آزگارد هم تنه بزند.
اینکی و والراون روی زمینِ سنگفرش شده، زیر نور ماه کامل و ستاره‌های یه عالمه، راه رفتند. از دور صدای بیل و کلنگِ ساخت و ساز می‌آمد. والراون توضیح داد دارند برای خودشان یک کلیسای نوتردام می‌سازند و قرار است نشانه عصر مشترک زندگی مردم نورس و جادو باشد و همین روزهاست که ساختش کامل شود و همه با هم جشن بگیرند و خوشحال باشند. اینکی به چراغانی‌هایی که مردم زیر خانه‌هایشان کرده بودند نگاه کرد و یکهو فکر کرد چقدر جشن خوب است و همه باید همیشه جشن بگیرند.
بچه‌ها روی سقف شیروانی خانه‌های مردم سُر می‌خوردند و می‌افتادند و هارهار می‌خندیدند. دستفروش‌های خیابان از اینکه مجبور بودند هی بالای سرشان را نگاه کنند که مبادا اطفال سُرنده توی گاری‌هایشان بیفتند و سوغاتی‌های نورسی‌شان را بشکنند، عصبانی می‌شدند و ابروهایشان را در هم گره می‌زدند و دماغشان را چین می‌انداختند و پیشانی‌شان را صاف می‌کردند و قرمز می‌شدند.
بالاتر، مردم با جاروهای پرنده‌شان در هوا ویراژ می‌دادند و گاه‌گاهی به بندهای رخت بین خانه‌ها گیر می‌کردند و لای لباس‌ها پیچیده می‌شدند و گره می‌خوردند و همانجا می‌ماندند. اینجا بود که تیم کوییدیچ گریفیندور از غیب ظاهر می‌شدند و برشان می‌داشتند و پرتشان می‌کردند توی دروازه اسلیترین و کلی امتیاز می‌گرفتند و جام می‌بردند. دراکو از باختن تیمش ناراحت میشد و می‌رفت پیش اسنیپ گریه می‌کرد. اسنیپ هم که خیلی مهربان بود، بهش دلداری می‌داد و موهایش را شانه می‌کرد و غذایش را می‌داد و برایش داستان می‌خواند تا خوابش ببرد.
والراون یکهو پیچ خطرناکی برداشت و مسیرش را برد به سمت سالن طویلی با سقف شیشه‌ای که بالای درش تابلوی زندان عمومی آزگارد تاب می‌خورد و جلویش صف بزرگی از مردم تشکیل شده بود.

-اینکی دوباره زندانی نشد! اینکی همه رو کشت قبل از اینکه دوباره زندان رفت! اینکی زندان نخواست رفت! :ِبه‌زندان‌نخواهنده‌رونده:
-زندانی نمی‌شی. بخشی از تورمونه.

اینکی محتاطانه دنبال والراون از درِ نیمه‌باز زندان عمومی آزگارد به داخل پاشیده شد. اما طی پاشیدنش متوجه دو چشم کوچک و زنده بالای تابلوی زندان نشد. و علاوه بر آن، قطعا متوجه نشد که چشم‌های بالای تابلو دقیقا چشم‌های والراون بودند ولی دقیقا چشم‌های والراون نبودند.
پشت در زندان، دو نگهبان چاق و چله و سیبیلو و میان‌سال و میان‌کچل در دو طرف یک میز، زیر نور مشعلِ آویزانی نشسته بودند و پول مردم را می‌گرفتند و می‌شمردند و بهشان بلیت می‌دادند. نگهبانان با دیدن خدای اعظمشان از جا پریدند.
-درود بر اعلاحضرت همایونی... عه...

نگهبان شماره ۱ یک لحظه سرجایش ماند و به نگهبان شماره ۲ نگاه کرد.
-وارالون کبیر!
-بله! درود بر همایون اعلی‌حضرت، وارلاون کبیر!
-آفرین. والراون هستیم. اومدیم از زندانی‌هاتون دیدن کنیم.

نگهبان شماره ۱ ریش گنده و بافته‌اش را توی یقه‌اش انداخت و تبر دستی‌اش را برداشت و لای کش شلوارش آویزان کرد.
-بفرمایید اعلاحضرت واراون، از این طرف.

والراون و اینکی از این طرف رفتند و به جاهایی از سالن رسیدند.
دو دیوار شیشه‌ای در طرفین سالن کشیده شده بود که تویشان پر بود از کلی آدم در قد و اندازه و شکل و شغل و پیشه و جنسیت گوناگون که دور هم می‌رقصیدند و داد و فریاد می‌کردند و بالا و پایین می‌پریدند و می‌خواندند.
والراون شروع به توضیح دادن کرد.
-بعد از اینکه ما بعنوان نماینده برحق و منتخب مردم آزگارد، جانشین خائن معدوم، اودین، شدیم، به همه شغل و زندگی و پول دادیم. نتیجتا آمار جرم و جنایت بشدت افت کرد. دزدی و قتل تبدیل به چیزایی شدن که فقط راجع بهشون میشه خوند. مردم دلشون برای هیجان و بی‌قانونی تنگ شد. پس تصمیم گرفتیم برای سرگرمی مردم یه زندان بسازیم. جایی که یه سری بیان با تصمیم خودشون زندانی بشن، و یه سری بیان و با تصمیم خودشون ببیننشون.

Breakin' rocks in the hot sun
I fought the law and the law won
I fought the law and the law won

اینکی با خوشحالی به سمت یکی از شیشه‌ها رفت و صورتش را بهش چسباند. اینکی تا حالا این حجم از شور و شوق و بی‌قانونیِ قانونمند ندیده بود. اینکی ذوق کرده بود.

I needed money 'cause I had none
I fought the law and the law won
I fought the law and the law won

یکی از زندانی‌ها مو و ریش وایکینگی یکی دیگر را کَند و دست و پای طرف را باهاشان بست. بعد هم یارو را بلند کرد و باهاش شروع به گیتار زدن کرد.

I left my baby and it feels so bad
Guess my race is run
She's the best girl that I ever had
I fought the law and the law won

میان کوه عظیم زندانی‌ها، رون ویزلی دیده می‌شد که موشش را از دم گرفته بود و در هوا می‌چرخاند. پیتر پتی‌گرو در هوا داد می‌زد و به مرلین قسم می‌خورد که دیگر واقعا موش نیست و دم ندارد و رون لطفا بگذاردش زمین تا توی دیواری چیزی پرت نشده.

Robbin' people with a six-gun
I fought the law and the law won
I fought the law and the law won

یکی دیگر از زندانی‌ها دوتا چوبدستی از ردایش درآورد، چهارتا یاروی دیگر را برداشت و روی کله‌شان شروع به درام‌زدن کرد.

I lost my girl and I lost my fun
I fought the law and the law won
I fought the law and the law won

ریموس لوپین در سمت دیگر شده بود. بالای سرش دامبلدور خودش را با ریشش به یک disco ball بسته بود و می‌چرخید.
عقب‌تر، وایکینگ گیتاریست، گیتار انسانی‌اش را در هوا چرخاند و روی زمین خرد کرد.

I left my baby and it feels so bad
Guess my race is run
She's the best girl that I ever had
I fought the law and the law won
I fought the law and the law won

والراون با رضایت به جمع خلافکارانِ قانونی‌اش نگاه می‌کرد. کنارش اینکی با علاقه خودش را پاشیده بود روی شیشه‌ی بین خودش و لشکر پانک‌ها. و کنار این دو، نگهبان شماره ۱ بود که برای اولین بار متوجه یک جفت چشم روی سقفِ آسمانی سالن شده بود. چشمانی که دقیقا متعلق به والراون بودند‌ ولی...

نه دقیقا.

خیلی دورتر از آزگارد - یک هفته قبل

گوستاف با زحمت خرمن گندم رو بلند می‌کنه و می‌ذاره پشتش. بعد به آسمون نارنجی غروب نگاه می‌کنه و یادش میاد چقدر خسته‌ست. صبح زود -به رسم روز قبلش و روز قبل‌ترش و روز قبل‌تر‌ترش و حتی قبل‌تر- بابای گوستاف مامانِ گوستاف رو بیدار کرده و بهش گفته بره گوستاف رو بیدار کنه و بهش بگه باید هیفده‌تا خواهر و برادر کوچیک‌ترشو دونه دونه بیدار کنه و بردارتشون ببرتشون سر مزرعه تا به بابای گوستاف کمک کنن و کلی گندم و جو و شنبلیله برداشت کنن و بدن مامانِ گوستاف تا ببره شهر و همشونو بفروشه و پول در بیاره تا بتونن غذا بخرن و بخورن و سیر شن و بزرگ‌ شن.
گوستاف عقب‌تر از صف طویل برادرا و خواهراش راه میفته. هیفده‌تا عضو خونواده گوستافسون با کمرهای خمیده زیر بار خرمن‌های گندم و جو و شنبلیله، از گوشه مزرعه به سمت خونه‌شون راه می‌افتن. مامان گوستاف از دوردست یه نقطه آبی توی چارچوب کلبه قهوه‌ای خونواده گوستافسونه؛ رنگی که خیلی راحت به لباسای آبی اعضای خونواده‌ش وصل میشه. و بعد، آروم، غرق دریاچه‌ی نارنجی- قرمزی می‌شه که از کوه خورشید سرچشمه می‌گیره.
گوستاف با بی‌حالی به شاهکار ون‌گوگ اطرافش نگاه می‌کنه و سعی می‌کنه آخرین باری که کاری به‌جز کمک کردن توی مزرعه خونوادگیشون کرده رو یادش بیاد. و برای یه لحظه آرزو می‌کنه بتونه هرچه زودتر بزرگ بشه و از روستاشون بره. گوستاف به آزگارد فکر می‌کنه و همه داستان‌هایی که از زیباییش شنیده.
چیزی زانوی گوستاف رو گاز گرفته. بزرگترین بچه خونواده گوستاف‌اینا به پایین نگاه می‌کنه و با ناامیدی دوتا انگشتشو خم می‌کنه و ملخ مزاحمو می‌پرونه. بعد بدو بدو مسیرشو ادامه میده تا زودتر از همه به شام برسه.

Sweet caress
Grazes my skin
It's loveless
These hooks sink in...

نیمه‌شبه. همه مردم روستا خوابیدن. قرص سفید و بزرگ ماه توی آسمون، مزرعه رو با یه ملافه نقره‌ای خفه کرده. نسیم شدیدی یهو شروع به وزیدن می‌کنه و از دور، تصویر محو یه سونامی سیاه پدیدار میشه.
گوستاف با فریاد شدیدی از خواب می‌پره. سر جاش می‌شینه و چشماشو می‌ماله. بلند میشه و توی تاریکی به سمت پنجره کوچیک کلبه تلوتلو می‌خوره. و با کمال وحشت کابوسش رو پشت زمین پهن مزرعه پیدا می‌کنه.
قطعات شکسته‌ی خونه‌های چوبی، وسایل مزرعه‌داری و اعضای تیکه‌شده بدن دام و آدم. همه سوار روی یک موج عظیم بدفرم از دریایی قرمز و سبز تاب می‌خورن. برای یه لحظه تصویر دریا تغییر می‌کنه و گوستاف به جاش یه غول با پنجه‌های طویل می‌بینه که به آرومی از لبه دنیا بیرون می‌خزه. و یک لحظه بعد، غول خزنده به فرشته‌ای معلق زیر قرص‌ماه تبدیل میشه.
صدای وز وز لشکر ملخ‌ها توی دهکده می‌پیچه و زمین با سنگینی به لرزه در میاد.

Behind an angel's disguise
An insect preys
Mandibles cut like a knife
The Reckoning...


و گوستاف شدیدترین، عمیق‌ترین و بنفش‌ترین جیغی رو می‌کشه که دنیای وایکینگ‌ها تو عمرش دیده.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۰:۵۲:۲۱
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۰:۵۳:۲۷
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱:۱۲:۵۴
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱:۱۴:۳۲
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱:۱۵:۲۰
دلیل ویرایش: وینکی ویرایش دوست داشت!


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.