هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۰۳ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۶:۴۵ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۷:۲۷
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 24
آفلاین
- هه هه... زمان مناسبش هنوز نرسیده که!

لرد به فکر فرو رفت. مگر خوردن میوه و دارو زمان مناسب می خواست؟ اما از پرسیدن این اجتناب کرد، چرا که سوال مهم تری ذهنش را درگیر کرده بود.
- کروینوس... حالا شما اینجا چی کار می کنید؟

کروینوس سرش را خاراند و به فکر فرو رفت. واقعا برای چه آنجا بود؟ باید به نتیجه اش می گفت که این یک تصادف اتفاقی است و یا اینکه دلیل واقعی اش را می گفت؟ آیا اصلا دلیلی داشت؟ قطعا اگر یک کروینوس باشید که سال ها در سلول های آزکابان با جرم کشت و کشتار و یا اهانت به سیاست دستگیر و زندانی شده باشید، کم کم عقلتان از حالت ترشی به شیرینی و در نهایت به شوری تبدیل می شود؛ این حقیقت است! اگر چه تلخ است اما میوه اش شیرین و مطبوع است!
کروینوس قبل از اینکه پاسخی دهد از ساختمان پرید و...
شــــپـــــلـــــخ!
کروینوس با پا بر روی زمین آسفالت و سفت خیابان فرود آمد و صدای قرِچ قرِچ شکستن استخوان های کروینوس آمد!

لرد قبل از اینکه دستوری بدهد و یا به سمت پدر پدربزرگش برود که حال شبیه اردکی زشت شده بود، کراب گفت:
- ارباب، اجازه مرخصی میدین؟
- یعنی چه؟ ما را در این حال با استخوان های پدربزرگمون تنها می گذارید؟ حیف نونای، مــلــعــون!

کراب با حالتی سرافکنده سرش را پایین گرفت و دیگر به حرف زدن ادامه نداد، چرا که می دانست اربابش حرفش دو تا نمی شود! اما هکتور از او باهوش تر بود! او قبل از اینکه لرد دوباره بخواهد آنها را سرزنش کند، گفت:
- آخه ارباب کاری که داریم رو اگه انجام بدیم می تونیم، کروینوس رو زودتر نجات بدیم!

خود هکتور هم نمی دانست حرفی که گفته است، چه ربطی به بحثشان دارد، اما خب برای گرفتن گواهینامه باید زود تر می جنبیدند چرا که هوا داشت به سمت تاریک شدن می رفت و روی سردر آموزشگاه ساعت نه صبح تا هشت شب نوشته شده بود و طبق محاسبات هکتور سی دقیقه بیشتر وقت نداشتند!

- که اینطور... بروید ولی زود برگردید، ما خوش نداریم معطل شویم!

هکتور توانسته بود. او لرد را راضی کرده بود! این کار، کاری بود که در اقل اوقات و اغلب توسط بلاتریکس صورت می گرفت ولی حال او توانسته بود! او دوست داشت به شادی و جشن و سرور می پرداخت، اما می دانست که نباید اعتماد لرد را از دست دهد؛ پس به سمت یکی از ماشین پلیس ها هجوم برد و کراب را نیز به دنبال خود کشید و بعد با حالتی شاد و خوشحال گفت:
- نگران نباشین ارباب! ما زود میایم!

و بعد سوار ماشین شد و کراب نیز به هر زور و سختی ای بود، خود را سوار ماشین کرد. هکتور که بر روی صندلی راننده ویبره می رفت، گفت:
- حالا یه سوال... ما می خوایم رانندگی یاد بگیریم تازه؛ چجوری این ماشین رو به آموزشگاه برسونیم؟

او به نکته ای ظریف تر از تار مو اشاره کرده بود.


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۳ ۱۰:۱۸:۱۵

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶:۳۵ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶:۱۴ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۲۲:۲۳ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
از عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 18
آفلاین
-عه، ارباب... چیز شد، تفاهم سوء!

لرد سیاه یک دستش را به زیر چانه اش گرفت و با صدایی خشمگین تر از پیش، گفت:
-ما را چه فرض کردی هکتورمان؟ تو بلد نیستی دست و پات رو جمع کنی!

کراب در همین حین که داشت پشت را دیدبانی می کرد، دسته ای از پلیس ها را دید که داشت به سمتشان می آمد...

-اربــــــاب! پلیسا! پلیسا!
-کراب! چرا وسط حرف اربابی به بزرگی ما می پری؟

کراب در همین حال عین خروس دم‌بریده به هوا می پرید و می گفت «من بی گناهم! به هیکل من می خوره چنین کارایی بکنم؟».

هکتور هنوز هم مشغول جر و بحث با لرد سیاه بود، که ناگهان صدایی همه را به خود آورد.

-ارباب!

صدایی که توجه ها را به خود جمع کرد، صدای کراب بود. کرابی که حال بدن بی جانش بر روی زمین مثل گوسفندی فربه و قربونی شده، افتاده بود و داشت توسط ۶ تن از ماموران کشیده می شد!

-ای ماگل پست فطرت! به چه حق به خادممان دست می زنی!

ماموران با تعجب به لرد سیاه زل زده بودند. باید هم تعجب می کردند، چرا که یک فرد که پوست سبز دارد و دماغ ندارد، به قطع در میانشان وجود نداشته است!
یکی از ماموران که روی لباسش ۳ ستاره حک شده بود، با دستانی لرزان و صدایی دو دل و نگران گفت:
-من... ما مجهزیما! یه قدم نزدیک تر بیای، سوراخت می کنم!

لرد سیاه اخم هایش در هم رفت و با حالتی عصبی گفت:
-این بیل بیلک چیست به سمت ما گرفتید؟

مامور هنوز تفنگش را به سمت لرد گرفته بود، که ناگهان یکی از ماموران که فقظ یک ستاره روی لباسش بود با صدایی که حالت مسخذه کردن داشت، گفت:
-بابا! از اینا می ترسین؟ از چند تا دلقک؟

ماموران این دفعه با ترس و حالتی که انگار امروز روز آخر زندگیشان است به مامور مورد نظر نگاه کردند...

-که ما دلقکیم، ملـــعـــــون!

و بعد لرد چوبدستی اش را در آورد و با صدایی خشمگین ورد «آوداکداوارا» را گفت و مامور که به لرد و مرگخواران دلقک گفته بود، جسد بی جانش بر زمین افتاد و سپس سی جسد دیگر هم پایین افتاد...

-از دست این مشنگا! این صدای آژیر دیگر چیست که مزاحم اوقات شریفمان شده است؟

و ناگهان دو ماشین پلیس با سرعت وارد کوچه شدند و به قصد تصادف داشتند به سمت لرد می آمدند، که ناگهان با صدای بشکنی همه در هوا معلق شدند...

-ارباب! شما کردید؟ الحق که لایق ارباب تاریکی بودن هستید!

لرد چانه اش را خاراند، او اینکار را نکرده بود اما در این که ارباب به حق تاریکی بود، هیچ شک و شبه ای نبود!

-پس چه فکر کردی؟ بله که هستیم!

که ناگهان صدایی پیر از بالای یکی از ساختمان ها آمد...

-سلام نتیجه!

پیرمردی که موهای نامرتب و لباس بلند و سیاهی بر تن داشت در بالای ساختمان پا هایش را تکان می داد...

لرد و هکتور سرشان را بالا گرفتند و با پیرمرد مواجه شدند، که داشت دستش را تکان می داد و به آنها لبخند می زد...

-پدر پدربزرگمان! شما اینجا چه می کنید؟ دارو های روتامیسمتان را خوردید؟ میوه های مادر را چطور؟


ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳ ۱۷:۰۱:۲۸
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۴ ۱۰:۰۹:۴۱
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۴ ۱۱:۰۷:۱۶



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴:۲۰ دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۵۴:۵۹ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 260
آفلاین
کراب گفت:
-موجود جادویی که نیست؟

هکتور ویبره زد.
-نه نیست! نیست!

و بدوبدو راه افتاد. کراب هم ناچار شد نفس نفس زنان دنبالش بدود.


سه ساعت و چهل دقیقه بعد


-رسیدیم!
-یه هتل ماگلی؟!

هکتور جلو رفت و چوبدستی اش را بیرون آورد،اما به این نتیجه رسید که بهتر است کراب از مال خودش استفاده کند.
-من دست یه ذره درد میکنه... بیا روی اون ماگله که داره از ماشین پیاده میشه یه طلسم فرمان بزن!

کراب دویست درصد دودل بود.
-ولی منم دست به چوبدستیم خوب نیستاااا.... مثل خود شما.
-چی؟ کی گفته من دست به چوب دستی خوب نیست؟ همین لرد رو من آموزش دادم! بزن اون طلسمو دستم درد میکنه!
-آخه این روزا ماگلا خیلی آگاه شدن...
-میزنی یا بزنمت؟

کراب چوبدستی اش را به سمت ماگل نشانه رفت. دستش می لرزید. ورد را زیر لب گفت. ولی به جای جرقه های طلایی، یک دفعه نور نارنجی رنگی از سر چوبدستی بیرون زد و صاف خورد به ماگل. ماگل جیغ کشید، تپل شد، یکدفعه ترکید!
ماگل ها جیغ کشیدند. پلیس ماگلی سر رسیدو داد زد:
-اهای! جادوگرا وایسین!

کراب دست هکتور را کشید.
-بیا بریم گفتم بهت که!

همینطور که میدویدند به کوچه ای پیچیدند تا پنهان شوند. اما کسی خطرناک تر از پلیس های ماگلی آنجا بود.

-که تو مارا آموزش داده ای؟!

او لرد سیاه بود.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳:۵۷ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۰۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6516
آفلاین
خلاصه:

هکتور و کراب داشتن از جایی می گشتن که چشمشون به یه صف طولانی میفته که مشخص نیست به کجا می رسه. تصمیم می گیرن اونا هم به صف ملحق بشن.
بعد از مدتی به سر صف می رسن. مشخص می شه که صف برای ثبت نام ماشین بوده. ولی هکتور و کراب گواهینامه ندارن!

......................................

هکتور گواهینامه داشت. گواهینامه معتبر! از ساخم و امن! و همین موضوع را با افتخار به کراب گفت.

کراب کمی فکر کرد.

کمی بیشتر فکر کرد.

و تصمیم گرفت سوالش را مطرح کند.
-ساخم و چی چی؟

-ساخم و امن. سازمان استعداد های خاموش معجون سازی و اداره معجون سازان ناموفق! از هر دوشون گواهینامه درجه یک دارم.

کراب برای لحظه ای تصمیم گرفت بی خیال هکتور شده و به تنهایی گواهینامه بگیرد. ولی این کار، نامردی بود... ولی کراب هم زیاد مرد محسوب نمی شد... ولی رفیق نیمه راه هم که نبود... نویسنده بالاخره تصمیمش را گرفت.

-اونا به درد نمی خورن. باید گواهینامه رانندگی بگیریم. قبلش باید تمرین کنیم. تراکتور همسایه به درد نمی خوره! سرعت کافی نداره. کسی رو سراغ داری که ماشین داشته باشه؟

هکتور با خوشحالی بالا و پایین پرید.
-سراغ دارم! دارم!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۹:۱۱ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف

حسن مصطفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۰۸:۱۵
از قـضــــاااا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 141
آفلاین
لرد یه چشم غره طولانی به هکتور میره و چنگال رو فرو میکنه تو دست خودش از شدت خشم اما چون لرده به هر حال چنگال کرک و پرش می ریزه از عظمتش و در یه میلیمتری پوست دست استخوونی لرد پودر میشه...

- نگران نباش گلابی مامان! الان کرفس پلو با ماهیتو هکتورزدایی میکنم میارم برات!

قبل از اینکه مروپ غذای لرد رو اسپری کنه، هکتور یه تیکه ته دیگ سیب زمینی از ته دیگ میکَنه، از دیگ بیرون میاد و از در آشپزخونه میره داخل حیاط و چشمش می افته به لینی که یه گوشه داره با نیشش شهد گُلای داخل باغچه رو می مکه.

- چرا پکری هک؟
- قطعه قطعه دنیا رو سند زدن مال هر کسیه. یعنی دو متر جا پیدا نمیشه من یه پارکینگ داشته باشم؟
- هوش ریونی من میگه با افسون کوچیک کننده بذار تو جیبت این خودروی کذایی ت رو.
- چطوری پز بدم باهاش پس جلو بقیه؟
- مطمئنم به اونجا نمیکشه. ارباب ببینه اینجاها آوردی باید تقدیمش کنی.

علیرغم لایف استایل های مختلف، اتحاد معمولا همدلی میاره اما مادیات و مال دنیا، اختلاف! کمی آن طرف تر از حیاط پشتی خانه ریدل ها، کراب ابروهاشو که در حد ریش دامبلدوره با ماشین چمنی زنی همسایه برمیداره و بعد از ماتیک زدن به لبش، به سمت مرکز دهکده قدم بر میداره و از کنار مزارع رد میشه.

- وووت وووت!

پسرکی که پشتش به کراب بود بدون توجه به سوت زدن هاش به شخم زدن زمین با گاوآهن ادامه میداد. بی شک آوازه کشاورزی پیشرفته ماگل ها هنوز به لیتل هنگلتون نرسیده بود.

- ووویت ووویت! برسونمت!
- مــــــــــــــــــــاع!
- با تو نبودم. با پشتیتم! برسونمت!
- ماع ماع آپ! ماع مُع! ماع فیس!
- برو عاقا! برو خدا روزیتو به جای دیگه ت حواله کنه!
- هن؟ چی شد؟ اوه اوه. یا مرلینگاه! غلط کردم!

پسرکی که به سمت کراب برگشت از پشت انسان بود ولی از جلو از گاو هم گاوتر! پوزخندی زد و نگاه معنی داری تحویل کراب داد.

- حالا با چی میخواستی برسونی؟ تو که قالپاق پرایدم زیر پات نیست!
- تازه برای یه خودرو ثبت نام کردم. به زودی میدن. گفتم بیام تمرین کنم از الان فرهنگ دور دور رو.
- خواهر شما دِهِتو عوض کن. برو ده بالایی. اینجا حروم میشی بین ما پینه بسته ها.
- چشم. من زحمتو کم کنم گاو عزی..ز..چیز ببخشید...یعنی آقای محترم!
- واستا برسونمت! زنم به زودی تراکتور دوازده سیلندر رو میاره. خیلی سریعه. شتاب صفر تا صدش یه ساعت و ربعه. زنم رفته بهداری مریض ویزیت کنه باهاش. الاناس که بیاد. اگه بذارم تنها بری آبجی جون! میدم خودت برونی تا اونجا! گواهینامه داری دیگه؟

کراب به فکر فرو رفت. مگه خودرو نیاز به گواهینامه داشت؟ گواهی اتمام دوره مقدماتی ماتیک زنی تنها گواهینامه ای بود که توی سراسر زندگی پربارش داشت. بهرحال نباید قضاوت می شد. زندگی همیشه برای همه یکسان نبود که ده تا ده تا مدرک چاپ کنن. کراب نون بازوش رو میخورد همیشه.

- تراکتور که نمیخواد. واسه خودروی خودت منظورمه.
- اها. من برم یه لحظه دوستمو بیارم الان میام تمرین کنیم با تکارتور تون!

کراب با دستپاچگی از مرد پسرنمای گاوشکل دور شد و دوان دوان خودشو به حیاط رسوند جایی که هکتور به همراه لینی مشغول طراحی ماکت برای یه پارکینگ طبقاتی بود.

- هکولی! هکول! گواهینامه نداریم! پاشو بیا بریم تمرین با تکارتور این یارو مزرعه داره!


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۹:۱۷:۵۵






پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۳:۱۳ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، وزارت سحر و جادو

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۲۷:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 423
آفلاین
هکتور از کودکی انسانی بود آینده نگر و برنامه ریز. او با برنامه های دقیقش توانست جوایز بسیاری را در زمینه معجون سازی نصیب خود کند. از جمله این جوایز می توان به جایزه بدترین معجون ساز قرن، سازنده افتضاح ترین معجون تمام اعصار و جایزه "کشک طلایی مامان" که اهدایی بانو مروپ برای تحسین کشکی ترین معجون های هکتور بود اشاره کرد!

بنابراین تصمیم گرفت باری دیگر از این حجم از برنامه ریزی برای آینده اش استفاده کند.
-من باید یه جای پارک برای ماشینم پیدا کنم.

این گونه بود که هکتور به اتفاق یک عدد متر، راهی خانه ریدل ها شد تا جای پارکی مناسب برای ماشین احتمالی اش پیدا کند.

خانه ریدل ها

-هوووم...یک متر و هفتاد سانت کمه.
-هکتور مامان می خوای از بشقاب "کرفس پلو با ماهی" مامان بیای بیرون؟
-آخه ماشینمو باید دقیقا همین جا پارک کنم بانو!
-منظورت روی میز ناهارخوری هست هکولی مامان؟!

هکتور نگاهی به اطرافش انداخت و لرد سیاه را در صدر میز ناهارخوری دید که به شکل تهدید آمیزی یک ابرویش را بالا نگه داشته و به پاهای هکتور در دیس کرفس پلو نگاه می کرد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱ ۳:۱۷:۴۰
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱ ۳:۱۸:۵۶


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۲۸ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲:۲۱:۰۷ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
- آخ جون ثبت نام کردیم.
- نمی خوام جلوی شادیت رو بگیرم هکتور ولی... ما دقیقا تو چی ثبت نام کردیم؟

ویبره هکتور به یکبار قطع شد. حق با کراب بود آنها واقعا داخل چه چیزی ثبت نام کرده بودند؟

- چه سوال هوشمندانه ای پرسیدی کراب! بریم جواب سوال رو از مسئول ثبت نام بپرسیم.

کمی آن طرف تر- نزدیک مسئول ثبت نام


مسئول ثبت نام که داشت ورق های روی میزش را مرتب می کرد نگاهی به هکتور و کراب انداخت.
- باز شمایین که! من بهتون گفتم ثبت نام شدین پس چرا دوباره برگشتین؟!
- من می خواستم بپرسم که دقیقا تو چی ثبت نام کردم.

مرد بی آنکه سرش را بالا بیاورده و به هکتور نگاه کند پاسخ داد:
- شما تو ایران خودرو ثبت نام کردین. این موضوع کجاش ناواضحه؟

هکتور کمی فکر کرد تا ببیند کجای این موضوع نا واضح است.
- اگه بگم همه جاش ناراحت می شی؟ خب... اول از همه اون ایرانش، آخه ما اهل لندنیم و به ایرانیا کار نداریم. بعد اون خودروش که خب اصولا ما جارو سواری می کنیم و...

قبل از اینکه هکتور حرفش را به اتمام برساند مرد گوش او را به سمت خودش کشید و در گوشش زمزمه کرد:
- از قدیم می گن سنگ مفت گنجشک مفت. تو هم ثبت نام کن، سنت که از 18 بیشتره، گواهینامه هم که به نظر میاد داری همه چیز حله؛ مرلین رو چه دیدی شاید اسمت در اومد و تونستی یه ماشین بگیری.
- ولی ماشین به چه درد یه معجون ساز می خوره؟
- نمی دونی واقعا؟ تو می تونی خودرو بگیری و نگه داریش تو پارکینگ خونتون بعد که قیمت خودرو زیاد شد ببری بفروشیش و کلی سود کنی. فهمیدی؟

هکتور فهمیده و حالا خیلی خوشحال بود.

- پس حالا که فهمیدی برو خونه ما بهت خبر می دیم.


مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۰۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6516
آفلاین
خلاصه:

هکتور و کراب داشتن از جایی می گشتن که چشمشون به یه صف طولانی میفته که مشخص نیست به کجا می رسه. تصمیم می گیرن برن توی صف.
توی صف حوصله هکتور سر می ره و مردمو اذیت می کنه و محکوم به حبس در آزکابان می شه و مامورا میان که ببرنش ولی پیداش نمی کنن.
توی صف شروع به جستجو می کنن.

......................

هکتور هنوز توی صف بود...ولی در حال تفکر و فکر و خیال!
-نمی تونن پیدام کنن...نمی تونن پیدام کنن...عمرا اگه این جا بتونن پیدام کنن.

دیوانه سازها بعد از مدتی جستجو، موفق به یافتن هکتور نشدند.
-هوووووهووووو!

همین "هوهو" ی کوتاه به معنی انصراف از دستگیری هکتور بود... و لینی چنین چیزی را تحمل نمی کرد.
-یعنی چی که منصرف شدین؟ مگه به همین سادگیه؟ مملکت قانون داره!

-هو!

این هو که کوتاه تر از قبلی بود، معانی بیشتری در بر داشت. مثلا این که هکتور توی صف بود، بدون دستگیری و تشکیل دادگاه و این حرفا محکومش کردیم به حبس...کدوم قانون بچه جون؟

لینی ضایع و ساکت شد و دیوانه سازها به آزکابان برگشتند.

درست در همین لحظه هکتور سرش را از لای جمعیت بیرون آورد.
-رفتن؟

-تو اینجا بودی لعنتی؟
-آره...همین چند دقیقه پیش اومدن کل لباسا و جیبامو دنبال هکتور گشتن...ولی پیداش نکردن.

کراب خمیازه ای کشید.
- این صف که پیش نمی ره. لینی برو چند نفرو از جلوییا نیش بزن بریم جلوتر.


چند روز بعد:


کسی باورش نمی شد...

بالاخره به اول صف رسیده بودند.

برخلاف تصورشان نمایشی خارق العاده در کار نبود و چیزی هم به مردم داده نمی شد. فقط یک جادوگر با یک کاغذ و قلم پشت میزی نشسته بود.
-اسم؟
-هکتور دگورث گرنجر!

-خب...ثبت نام شدین. بفرمایین تشریف ببرین. ما بهتون خبر می دیم.

هکتور بسیار خوشحال بود.
-من ثبت نام کردم! موفق شدم! بریم خونه و منتظر خبرشون بمونیم.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۴:۲۹ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسکات انکرام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۵ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۳:۳۷:۵۸ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
مرگخوارها و دیوانه سازها به دستور لردسیاه شروع به گشتن کرده بودن دیوانه سازها آسمان و مرگخوارها زمین جایی برای فرار نبود اما هکتور هنوز پیدا نشده بود

بلا آرام به لرد سیاه میگوید: سرورم هکتور اصالتا به سرزمین های شمالی تعلق داشت اجازه تفتیش از شما را میخواهم

لردسیاه در حالی چوب دستی اش را در دست فشار میداد سعی میکرد آرام باشد رو به بلاتریکس کرد و گفت: خود نیز در فکرش بود

بلا خوشحال از چیزی که شنیده بود گفت: سرورم پس من ۴ نفر از افراد را با خودم میبرم
لردسیاه: نه خودت تنها از پسش برمیای لسترنج

و لرد سیاه دوباره ساکت شد

بلا در حالی که به کفش هایش نگاه میکرد گفت : بله سرورم
و آرام به طرف ساحل کنار دریا رفت و غیب شد


آن طرف از دریا و جنگل های سیاه در محل اقامت لردسیاه اسکات طبق دستور همیشگی که صادر شده بود در حال تمییز کردن کف سرسرای خانه بزرگ و سرد لردسیاه بود. اسکات آرام به طرف آشپزخانه می رود و یک تکه لقمه که از قبل آماده کرده بود زیر لباسش میگذارد و از خانه بیرون میرود که چشم اسکات به کلاغ های آزکابان می افتد
و بعد از چند متر که به لب جنگل میرسد اسکات آرام میشود و دری پنهان را باز میکند و آرام میگوید: هی هکتور هکتور
هکتور در تاریکی آرام جواب میدهد: بله
اسکات: بیا غذا آوردم برات

هکتور دست میکشد و غذا را میگیرد

_مرسی
_اهم
_چرا بهم کمک کردی اسکات ؟
_تو مجرم هستی اما حکمت سنگین تر
_خب چرا اینجا منو نگهداشتی خیلی خطرناکه
_نترس همیشه وقتی پنهان میشن حشره ها نزدیک ترین مکان به شکارچی و انتخاب میکنن اینطوری که هیچوقت کسی به مکان اول شک نمیکنه




اینجا آسمون آبیه بی شک
اینجا آسمون سیاه ست کلا


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۲۳ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۴:۰۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
هکتور مجرم شناخته شده بود...و دیوانه سازها دنبال او امده بودند..ولی هکتور نبود و به نظر می‌رسید که فلنگ را بسته و یا خود را مخفی کرده بود...پس دمنتور ها شروع به بازرسی از مرگخواران کردند تا هکتور را پیدا کنند...

_عذر میخوام مادموزل!
_با من هستی؟
_ بله...آیا مادموزلی غیر از شما اینجا هست؟ بقیه در مقایسه با شما کپک روی پنیر لیقوانی بیش نیستند!
_اهم...توهین نشه بهتون خانوم دیوانه ساز...ولی فکر کنم رودولف حواسش نیست که فراتر از جنسیت، شما دیوانه سازید!
_ساکت باش فنر...بذار مخم رو بزنم...بله...عرض میکردم زیباروی عزیز...کمکی از دست من برمیاد انجام بدم براتون؟
_هکتور رو لو بده!
_قسم می‌خورم شما که هیچ، اگه چنگیز خان هم هکتور رو از ما طلب میکرد و بابتش پول میخواست، ما دو برابر پول میدادیم و هکتور رو بهش تحویل می‌دادیم، لکن نمی‌دونیم کجاست...ولی خب...شما هر کی که مشکوک باشه رو اینقدر دقیق و با جزئیات بازرسی بدنی می‌کنید؟
_آره خب...
_ایول..پس به نظرم همه ساحره‌ها مشکوکن!
_رودولف!
_بله..مشکوکید... تازه به عنوان نیروی داوطلب میخوام به دیوانه ساز های باکمالات در امر بازرسی بدنی ساحره ها کمک کنم!

دیوانه ساز‌ها تا قبل از اینکه رودولف جمله‌ی اخرش را بگوید، دلیلی برای سوظن داشتن نسبت به ساحره ها نمی‌دیدند...اما پس از جمله اخر رودولف، ساحره ها همه شروع به لرزیدن کردند...
_خب..فکر کنم حق با این مرد لخت باشه...قبل از همه ولی باید خودش رو بازرسی کنیم که مطمئن شیم نیروی کمکی ما پاک هست!
_بهتر از این نمیشه!
_بیخود..دست به رودولف بزنید، نزدین ها!

صدای بلاتریکس انگار پارچ آب سردی بود که بر سر رودولف ریخت...
_اما خانوم...
_اما بی اما...دور و ور رودولف نمی‌گردین، من خودم رودولف رو هر شب بازرسی میکنم..اجازه هم نمیدم رودولف به عنوان نیروی کمکی بهتون ملحق بشه....برای این کار اجازه همسر لازمه که من اجازه نمیدم!

نه رودولف و نه دیوانه سازها نمی‌دانستد چنین قانون و اجازه‌ای کجای کتاب قوانین وجود داشت، اما با توجه به دست به چوب دستی شدن بلاتریکس در همان زمان، اعتراض و مخالفتی نکردند...

مرگخواران نیز با مشاهده این فعل و انفعال، خیالشان از بابت خطری که تهدیشان می‌کرد راحت شد و دست از لرزیدن برداشتند....به استثنای رکسان که هنوز در حال لرزش بود!

اما هکتور هنور پیدا نشده بود و دیوانه‌سازها باید در میان مرگخواران به دنبال او می‌گشتند...









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.