هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۰:۳۲:۱۲ یکشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۲
#54

گریفیندور

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۳ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۰:۱۸:۱۲ شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 83
آفلاین
آن طرف قضیه جینی و آنجلینا

جینی در حالی که داشت فکر می کرد گفت:

- آنجل پاشو بریم از دست اینا کاری بر نمیاد.

آنجلینا رو به جینی کرد و گفت:

- اوهوم باید خودمون یکاری کنیم این مون هم که جواب نمیده. به نظر من باید یه سرنخ پیدا کنیم.

این گونه، آنجلینا و جینی به سوی پیدا کردن سرنخ رفتند.

جینی در حالی که به فکر فرو رفته بود گفت:

- اول باید از اتاق های خونه شروع کنیم.

آنجلینا موافقت خود را اعلام کرد و گفت:

- باید کل اتاق ها را رو جوری بگردیم که هیج جایی نمونه که نگشته باشیم.

جینی و آنجلینا به سراغ اولین اتاق رفتند.
آنجلینا به جینی گفت:

- باید به دنبال هر چیز مشکوکی بگردیم. از یه تار مو تا یه بطری. از یه عکس تا یه مجله. ریز به ریز هر اتاق رو باید بگردیم. فهمیدی؟

جینی سر خود رابه نشانه ی موافقت تکان داد. بعد در اتاق اول را باز کرد و با آنجلینا وارد آن شد.

آن ها شروع به گشتن اتاق کردند.



یک گریفندوریتصویر کوچک شده!


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹:۴۹ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲
#53

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
- اختیار دارین ارباب. نفرمایید.
- چرا شما برین جهنم؟ ما میریم جهنم.
- بله... ولی اصلا چرا ما بریم جهنم؟ هری بره به جهنم!
- دقیقا! هری بره به درک!

دیگر مرگخواران نیز با نظر داده شده موافق بودند. در نتیجه هری به درک واصل شد و همه چیز به خوبی و خوشی به اتمام رسید و مرگخواران در دریایی از ویزلی ها متفرق شدند.

- یاران ما کجا دارین می رین؟ ما منظورمون این بود که باید بریم دنبال پاتر. از این رو گفتیم بریم جهنم چون فقط اونجایی که ما ایستادیم بهشته. بقیه دنیا و مکان هایی که پاتر توشونه جهنمه.

یاران سیاهی که تازه متوجه شده بودند منظور لرد سیاه چیست هوش و ذکاوت اربابشان را تحسین نمودند.
- اوه ارباب شما خیلی باهوشین! هرجا که شما باشین اونجا بهشته!
- بله.
- ارباب شما جهنمو بهشت می کنین!
- بله.
- آتشو گلستان می کنین!
-بله.
- هاگوارتزو فتح می کنین!
-بله.
- دریا ها رو خشک می کنین!
- بله.
- جنگلو بیابون می کنین!
- بلـ... چی؟
- هوا رو آلوده می کنین!
- خیر!
- اوزونو پاره می کنین!
- گفتیم خیر!
- کوه ها رو خاک بر سر می کنین!

مرگخوار جوگیر دیگر زیادی از حد خودش گذشت و شورش را در آورد و باعث عصبانیت لرد شد. در نتیجه آواداکداورایی خورد و مُرد. یک بچه ویزلی هم او را بُرد.
کجا برد؟ خب معلوم است برد محفل و شکارش را تحویل مالی ویزلی داد تا شام برایشان مرگخوار کبابی بپزد. به هر حال جمعیت محفل زیاد بود و کم پیش می‌آمد غذای درست و حسابی گیرشان بیاید. همین مرگخوار کبابی هم غنیمتی بود!

از آنجایی که هیچکدام از مرگخواران نمی خواست به سرنوشت مرگخوار بخت برگشته دچار شود، همگی سکوت پیشه کردند و منتظر دستور جدید لرد شدند.

- یارانمون گفتیم وسایلاتون رو جمع کنین تا بریم دنبال پاتر. منتظر چی هستید؟


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۲
#52

مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۵۵ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از مسلسلستان!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 548
آفلاین
یکی از بچه‌های ویزلی از منگوله کلاه خواب لرد ولدمورت آویزان شده بود.

- مرگخواران ما، لشکری کریه از نژادی سخیف طی عملیاتی وقیح به ما حمله کردن.
- ما هم بهشون حمله می‌کنیم.
- از موهاشون برای ارباب فرش می‌بافیم.
- با خونشون باغچه اربابو جنگل می‌کنیم.
- از دندوناشون برای ارباب هورکراکس می‌سازیم.

بچه‌ویزلیِ آویزان از منگوله کلاه خواب لرد ولدمورت همراه با منگوله کنده شد و افتاد زمین. یکی دیگر از بچه‌‌ویزلی‌ها سریعا از سر و کله لرد ولدمورت بالا رفت، یک بچه‌ویزلی کوچک‌تر از جیبش درآورد و جای منگوله چسباند و بهش آویزان شد.

- مرگخواران ما، نه. ویزلی‌‌مَنِشی شایگان شأن ما نیست. تصمیم ما بر حل این بحران به نحویه که فقط از عهده ما بربیاد.
- آره! ویزلی‌ها در حدی نیستن که به ما حمله کنن! ما به خودمون حمله می‌کنیم.
- فرشای اربابو به جای مو روی سرمون می‌ذاریم.
- آبای باغچه اربابو بیرون می‌کشیم و توی رگمون می‌زنیم.
- هورکراکسای اربابو دندون مصنوعی می‌کنیم.

کلاه خواب لرد ولدمورت هر چه یک عالمه زور زد و تلاش کرد و پشتکار داشت و تقلا ورزید و خواست قوی باشد و لردانه روی سر لرد بماند، دید نتوانست توان نگهداری یک بچه‌ویزلی آویزان به یک بچه‌ویزلی دیگر را داشته باشد و از سَر لرد سُر خورد و ناراحتانه پایین افتاد. پشت‌بندش سریعا یک بچه‌ویزلی دیگر چهار دست و پا روی سر لرد پرید و سمت بقیه بچه‌ویزلی‌ها غرش کرد و بهشان خطرناک نگاه کرد تا کسی خیال نکند لانه‌اش را از چنگش درآورد.

- مرگخواران ما، باز هم نه. ما تصمیم گرفتیم جسد کله‌زخمی رو پیدا کنیم و تحویل این موجودات بدیم. و برای پیدا کردنش...
- بهش حمله می‌کنیم؟
- از فرشای ارباب بازجویی می‌کنیم؟
- باغچه اربابو گروگان می‌گیریم تا جسد کله‌زخمی خودشو تسلیم کنه؟
- هورکراکسای اربابو نابود می‌کنیم ببینیم چی میشه؟

بچه‌ویزلی‌های دیگر که اعتقادی به لانه شخصی نداشتند و همیشه به نظرشان همه لانه‌ها مال همه ویزلی‌ها بود، خیلی ناراحت و عصبانی شدند و تصمیم گرفتند بچه‌ویزلیِ روی سر لرد ولدمورت به آرمان‌های ویزلیشان پشت کرده و همه با هم پریدند روی سر لرد و همدیگر را زدند و انگشتشان را توی چشم هم کردند و مویشان را گاز گرفتند و دماغ‌هایشان را به هم زدند و توی هم گره خوردند و چندتایشان هم ترکیدند و از تویشان یک عالمه ویزلی کوچک‌تر بیرون ریخت و آن‌ها هم همدیگر را زدند و خلاصه یک عالمه دردشان گرفت.

- بهترین راه برای پیدا کردن جسد کله‌زخمی، پرسیدن از خود کله‌زخمیه. مرگخواران ما، وسایلتونو بردارین. ما به جهنم می‌ریم.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۱
#51

محفل ققنوس

پیکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۳۹
از جیب ریموس!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 41
آفلاین
خلاصه: هري پاتر به طرز مشكوكي كشته شده. حالا جيني تصميم گرفته كه بفهمه كي پشت اين ماجرا ست! بعد مراجعه ی جینی به وزارت خونه جینی میفهمه که قبر هری خالیه. پس به سراغ آنجلینا می ره که یه کارآگاهه که هری رو پیدا کنه، ولی تلاششون برای پیدا کردن هری بی نتیجه می‌مونه و وقتی به خونه آنجلینا بر می‌گردن، میبینن که برای هری مراسم گرفتن! آنجلینا میخواد برای پیدا کردن هری، با مون تماس بگیره.

تصویر کوچک شده


- بیب بیب بیب... مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد. دِ پاترونوس ست ایز آف. بیب بیب بیب...
- جواب نمیده؟
- کی جواب نمیده؟

آنجلینا و جینی از جا پریدن. مالی به طرز تهدید آمیزی، با ماهیتابه پشت سرشون ایستاده بود. چاره ای نداشتن جز این که با اکراه، ماجرا رو براش توضیح بدن. مالی بعد از شنیدن ماجرا، از جا بلند شد.
- شما تا وقتی بهترین تیم تجسس دنیا رو دارین، به مون زنگ میزنین؟
- بهترین تیم تجسس؟

مالی با انگشتاش سوت زد و یه کاسه سوپ پیاز رو تو هوا چرخوند. طولی نکشید که دور و برش پر از بچه ویزلی شد که توی هم وول میخوردن و صدای توله گرگ در می‌آوردن و یکی یکی میپریدن تا کاسه سوپ رو به دندون بگیرن. آنجلینا از رفتار مالی خوشش نیومد، چون به هرحال اون همسر جرج بود و تعدادی از بچه ویزلی ها، بچه های خودش بودن، ولی به هوش مالی آفرین گفت.

- من یه عالمه از این سوپ برای مراسم درست کردم. هر کسی عمو هری رو پیدا کنه، جایزه میگیره! حالا کی میخواد عمو هری رو پیدا کنه؟

بچه ویزلی ها مثل توله گرگ بچه آدم بند و بساطشونو برداشتن و رفتن پی هری. جینی و آنجلینا هم که از این تجسس خسته بودن، روی مبل ولو شدن. اگه این جستجو هم بی نتیجه موند، بعدا دوباره ادامه می‌دادن.

* * *


- سیل اومده! جونتونو بردارین و فرار کنین!

مردی توی کوچه دیاگون اینو گفت و سوار جاروش شد و فرار کرد. در کسری از ثانیه، سیل بچه ویزلی ها از دیاگون گذشت و چیزی جز خرابه بر جا نذاشت. بچه ویزلی رهبر که دفترچه نقاشی توی دستش بود، مداد شمعی صورتیشو از پشت گوشش درآورد و روی برگه، چیزی رو خط زد که ظاهراً به زبون کودکان، معنی «کوچه دیاگون» می‌داد.
- خب، اینجا هم نبود. تا الان همه جا رو گشتیم که.
- یه جا رو نگشتیما.

بچه ویزلی دیگه راست می‌گفت. خط خطی صورتی توی دفتر بچه ویزلی رییس که به معنی «خونه ریدل ها» بود، هنوز خط نخورده بود.
- پیش به سوی پیدا کردن عمو هری!

دقایق کوتاهی بعد - خونه ریدل ها!

- چه کسی جرئت کرده آرامش ما و فرزندمان را بر هم بزنه؟

لرد سیاه اونقدر عصبانی بود که یادش رفته بود ردای خفنشو روی لباس خواب یه تیکه عروسکی ش بندازه و دمپایی ابری و کلاه خواب و منگوله دارش رو هم در بیاره. ولی ظاهراً خیلی مهم نبود. مرگ‌خوارا خیلی سرشون شلوغ تر از این بود که متوجه بشن. دریایی از بچه ویزلی ها توی خونه به راه افتاده بود. بعضیا روی سر و کله مرگ‌خوارا پریده بودن، بعضیا ریخته بودن توی آشپزخونه و بعضیا اتاقا رو تخریب می‌کردن. لرد با دیدن این صحنه، دهنش از تعجب باز موند. باید فکری به حال این اوضاع میکرد. سریع با چوبدستیش، ردای سیاه ترسناکشو ظاهر کرد و دستور تشکیل جلسه فوری داد.


ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۱۰ ۲۱:۴۶:۱۹
ویرایش شده توسط پیکت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۱۰ ۲۱:۴۷:۴۲

یه بوتراکلِ جذاب




پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۶
#50

آنجلینا جانسونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
از یو ویش!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
آنجلینا و جینی دم در خونه‌ی آنجلینا آپارات کردن.
-بریم یه دقیقه نفس راحت بکشیم خواهر، مردیم انقدر دویدیم.

اما اگر فکر می‌کردن می‌تونن برن راحت بشینن و مثل این فیلم‌ خارجی‌ها کافی‌شون رو بخورن و حرف‌های جدی جدی بزنن تا بلکه چاره‌ی کار رو پیدا کنن، زهی خیال باطل!
به محض باز شدن در آپارتمان آنجلینا، یک مشت بچه از در ریخت بیرون و پشت سرشون، کل جمعیت حاضر در مراسم فاتحه خونی نمایان شدن.

- هیچ معلومه اینجا چه خبره؟

آرتور ویزلی جواب داد:
- دخترم، آلبوس و جیمز خیلی بی‌قراری می‌کردن. ما هم دیدیم شما دوتا با هم رفتید جایی گفتیم بیایم خونه‌ی آنجلینا منتظر شما بمونیم.
-مَمَن من گشنمه!
- مَمَن بابا دیگه بر نمی‌گرده؟
- مَمَن و زهر باسیسلیک! در ضمن یک کلمه دیگه جلو من بابا بابا کنین تا جفتتون رو بذارم یتیم‌خونه‌ی سنت دیاگون. پدر جان شما هم باید حتماً کل شهر رو میاوردی اینجا حال و روز ما رو ببینن که همین چهارمثقال عزّتمون هم از بین بره؟
- دخترِ بابا، همه نگران بودن، وقتی میگن ما هم باهاتون میایم، من بگم نه؟
- آنجلینا دخترم تو خونت یه پیاز هم نداری من واسه بچه‌ها سوپ بپزم، گشنشونه؟
- سرزده میاین همین میشه دیگه. مالی جان بیا این "عابر پودر" من. بگیر بریز تو شومینه، کبابیِ "هیپوگریف چشم آبی" سر کوچه غذا بفرسته.
- آخ جون کباب!
- توله تسترال‌ها تشکر از خاله آنجی یادتون رفت؟

مالی زیر لب زمزمه می‌کنه:
- پسر بیچاره ام از صبح تا شب عرق می‌ریزه اونوقت یه پیاز هم تو خونه نیست، هی باید زنگ بزنن غذا از بیرون بیاد.
- انجی دست‌شویی خونت کجا بود؟ این بچه کارخرابی کرده الانه که بریزه رو فرش.
- ببرش اونور فلور سر جدت اون فرشه شجره نامه خانوادگیمه. کاش مرلین جای این‌همه قیافه و شانس، دوزار حافظه و عقل به این جاری ما می‌داد.
- پروتی برای شادی روح اون مرحوم مغفور، یه دهن برامون نوحه بخون!
- ابی بخون! مرحوم روحش حال می‌کنه!
- نیوت در کیفت باز شده ظاهراً!
- وای جینی خواهر اینجا هم که هیپوگریف می‌زنه تسترال می‌رقصه! تو میگی چیکار کنیم؟
- من میگم همون کسی که اولین دفعه بو کشید گفت اون گور به گوری تو گور نخوابیده، خودش هم میتونه بو بکشه بگه به جاش کجا گورش رو گذاشته.
- اوکی پس من الان زنگ میزنم به مون میگم الساعه خودش رو برسونه اینجا.


ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۳ ۲۰:۴۳:۰۹

کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"



پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶
#49

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
اما گردنبند پیش از اینکه به زمین برسد و هزار تکه شود، توسط آن مرد سیبیل کلفت، که سیگار برگی را هم در میان لب هایش میچرخاند، روی هوا گرفته شد.

مرد سیبیل کلفت، که از نظر عرضی، چند برابر آنجلینا و جینی بود، و حتی دکمه های کت زردش به سختی بسته شده بودند، نگاهی دقیق و مو شکافانه به گردنبند انداخت، سپس گفت:
- کلش واس ماس اینجا... گردنبند چند؟

جینی و آنجلینا با تعجب به یکدیگر نگاه کردند، سپس آنجلینا با یک حرکت سریع، گردنبند را از دست مرد سیبیل کلفت بیرون کشید.
- فروشی نیستش آقای محترم... اوه... محترم هم نیستی که... همین ماندانگاس خودمونی. برو دانگ، برو تا نزدم مجوزتو باطل کنم!
- اینارو ولش کنید... اینجا چیکار میکنید شماها؟!

آنجلینا و جینی آنچنان با عجله از ساختمان وزارت خارج شده بودند که اصلا نمیدانستند به کدام سو رفته اند!
ماندانگاس از نگاه های متعجب آنها، متوجه این موضوع شد.
- من میخواستم بساطمو جمع کنم برم محفل... یهو دیدم شماها از توی دیوار اومدید بیرون! از کدوم سمت اومدید حالا؟ چطور شده؟

آنجلینا در چشمان ماندانگاس، اشتیاق عجیب و شدیدی به دانستن را مشاهده کرد، اما همین که دهان باز کرد تا جواب مناسبی دهد، جینی دخالت کرد.
- هیچ جا... هیچی... میگم که... تو از هری خبری داری؟
- هری؟ چیزی شده باز؟ پسره رفته دنبال قهرمان بازی؟ به جان خودم اینبار دردسر ایجاد کنه، من یه نفر حاضر نیستم خودمو شبیهش کنم ها!
- نه دیگه... هیچی... حتما تا الان اومده خونه. ما با اجازت بریم پس.

آنجلینا با گفتن این حرف، به سرعت جینی را به دنبال خود کشید، و دو ساحره با تمام سرعت و مستقیم به سوی خانه آنجلینا به راه افتادند تا شاید در آنجا بتوانند افکارشان را روی هم ریخته و متوجه چیزی شوند.



پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۰:۰۳ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
#48

دافنه مالدونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
جینی با تردید گفت:
- من را کجا میبری؟
- من همکار هری هستگ، نه؟!

و اورا به سمت در مرموز و عجیبی کشاند.

-انجلینا اینجا دیگه کجاست؟
-این راه را هری به من نشان داده بود این راهی است که هم به اتاق من اخرش میرسد هم به سمت بیرون.
-پس چرا هری به من چیزی نگفته بود در مورد این راه و این در؟
-نمیدانم!

آنها به سمت اتاق آنجلینا رفتند وقتی به اتاق رسیدند کاملا غافل گیر شدند،انها ارسینوس را دیدند که با چهره ای عصبانی به انها نگاه میکرد،آنجلینا گفت:
-سلام آرسی اینجا چیکار میکنی؟
-من اینجا چیکار میکنم تو خودت اینجا چیکار میکنی؟
-مثل اینکه اینجا دفتر کار من است.
-اها ولی ان چیزی که در دستت قرار دارد چی هست؟
-هیچی!
-یعنی چی هیچی؟

در همین لحظه جینی دست انجلینا را گرفت و به سرعت به سمت همان در مرموز رفتند تا از وزارت خانه کلا خارج سوند در بین راهچیز عجیب غریبی توجه جینی را جلب کرد و ان گردنبندی بود که لیلی لونا برای پدرش درست کرده بود و هری به او قول داده بود که همیشه ان را کنارش نگه دارد ولی پس این اینجا چیکار میکرد.
انجلینا گفت:
-جینی چیزی شده؟
-این گردنبند همان گردنبندی است که لیلی دوروز قبل مرگ صحنه سازی هری به او داده بود و او قول داد که همیشه این را پیش خودش نگه دارد ولی اینجا چیکار میکند؟
-شاید از گرندنش افتاده!
-ولی انجلینا هری حتی در همان روز و تا زمانی که غیبش نزده بود تو خانه بود و این گردنبند همراهش بود ،قضیه کلا دارد مشکوک تر میشود.
-حالا باید چیکار کنیم؟
-نمیدانم فعلا بیا از اینجا خارج شویم.

انها از انجا خارج شدند و به سرعت به سمت خانه ی انجلینا رفتند چون ضد اپارات بود نمیتوانستند اپارات کنند واگرنه به هزار تیکه بدیل مشدند هنگامی داشتند میدویدند انهابه مردی برخورد کردند و گردنبند از دست جینی افتاد زمین و.....


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۲ ۹:۳۱:۰۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۰:۳۲ پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۶
#47

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۱ شنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۱
از پشت بوم محفل!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
- هه هه شوخی کردم! بیا ببینش!

آنجلینا نفس عمیقی کشید و کنار جینی رفت و وصیتنامه را خواند:
نقل قول:
برای سه فرزندم، لیلی، جیمز و آلبوس، هرکدام چهار هزار گالیون، برای نزدیکترین دوستانم و همچنین همکارانم، آنجلینا، رون، هرماینی و فرزند خوانده ام، ادوارد لوپین، هرکدام یک خانه دوخوابه واگذار میکنم (رون و هرماینی مشترک!) و در آخر...

من همیشه به همسرم وفادارم و خواهم ماند، و برای اثباتش، همه اموال باقی مانده ام را به جینی ویزلی واگذار میکنم!


سپس جینی، با اخمی به آنجلینا گفت:
- خوب، گلم! چرا میخواستی عکس خودت و هری رو مخفی کنی؟

آنجلینا کمی میلرزید...
- خب... م... من... باشه، باشه! من تورو خوب میشناسم و میدونم چقد رو هری حساسی! و میدونم هم خیلی قضایا رو بزرگ جلوه میدی، حتی ممکن بود بری به جرج بگی که زنت یه شوهر دیگه هم داشته!

جینی اخم هایش را باز کرد و حالت تهدید آمیزی به خود گرفت، سپس بلند خندید و گفت:
- اگه هری عکسایی که میگرفت رو نشونم نمیداد، شاید! ولی هری هم منو میشناسه، برا همین هم امکان نداره منو به خودش مشکوک کنه!

اما خنده جینی، کار دستشان داده بود؛ صدای آرسینوس، از پشت در شنیده میشد:
- کی اونجاست؟!

جینی در فکر راه فراری بود که آنجلینا، اورا به طرفی کشید:
- از اینطرف!

جینی با تردید گفت:
- منو کجا میبری؟
- من همکار هریم، نه؟!

و اورا به سمت در مرموز و عجیبی کشاند.


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۹ ۰:۴۸:۱۵


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۶
#46

گرگوری گویلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
بعد از مدتی کوتاه آرسینیوس از اتاقش بیرون رفت.
جینی و آنجلینا سریعا وارد دفترش شدند.
جینی سخت مشغول گشتن دنبال مجوز ها بود تا یکی از آنها را بردارد.
در همین میان آنجلینا چشمش به عکسی خورد.
تا متوجه شد جینی چیزی ندیده عکس را زیر ردایش قایم کرد.

-پیداش کردم!

آنجلینا سمت جینی چرخید که مجوز ورود به اتاق هری در دستانش به چشم میخورد و گفت:
-پس بریم!

______

آنجلینا و جینی با نیشخندی سعی داشتند با آن حالتشان را طبیعی جلوه دهند در وزارتخانه حرکت کردند و وارد اتاق هری شدند.
آنجلینا وقتی مطمعن شد جایی است که جینی نمیبینتش عکس را دراورد.
با ترس به عکس نگاه کرد.
چرا هری باید عکس مشترکشان را نگه میداشت؟
یا بد تر!
چرا آرسینیوس باید عکس مشترک او و هری را نگه میداشت؟

صدای شاد جینی به گوش رسید:پیدا کردم!

آنجلینا با ترس برگشت جایی که جینی بود و گفت:
-پس بریم خونه ببینیم چیه...

جینی مخالفت کرد:
-نه!لازم نیست وقت هدر بدیم!همینجا میخونیمش.

جینی گلویش را صاف کرد و خواند:
-اگر مردم میخوام خونه دره گودریک به لیلی برسه!
-سه هزار گالیون برای آلبوس و سه هزار گالیون هم برای جیمز!
-و بقیشم...

آنجلینا وحشت زده به جینی نگاه کرد و پرسید:
-چی نوشته؟

جینی با صدایی آرام خواند:
بقیش رو هم بین سه تا همسرم جینورا ویزلی.چو چانگ و آنجلینا جاتسون قسمت کنید.

آنجلینا از شدت ترس عکس مشترکش با هری را انداخت.
جینی نگاهی به عکس کرد و با سوالی ترین نگاه ممکن به آنجلینا خیره شد.



"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶
#45

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۵۷ شنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۲
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
خلاصه سوژه:
هري پاتر به طرز مشكوكي كشته شده. حالا جيني تصميم گرفته كه بفهمه كي پشت اين ماجرا ست! بعد مراجعه ی جینی به وزارت خونه جینی میفهمه که قبر هری خالیه. پس به سراغ آنجلینا می ره که یه کارآگاهه که هری رو پیدا کنه. آنجلينا و جيني سعي ميكنن تا براي فهميدن جريان مرگ ساختگي هري وارد اتاقش بشن اما آرسينوس جيگر اين اجازه رو به جيني نميده. آنجلينا پيشنهاد ميده كه يه مجوز از دفتر آرسينوس كش برن!
----------------------------

جيني پس از اينكه كمي فكركرد رو به آنجلينا گفت:
- تو مطمئني كارآگاهي؟

آنجلينا نگاه عاقل اندر سفيهي به جيني كرد و گفت:
-معلومه كه كارآگاهم. واسه چي؟
- خب كارآگاه نابغه، آرسينوس از مرگ ساختگي هري خبر داره!
- خبر داره؟
- آره! مثل اينكه خودش به من گفت كه هري مرگشو صحنه سازي كرده!
- خب حالا بايد چيكار كنيم؟

جيني دوباره به فكر فرو رفت. پس از چند ثانيه گفت:
- چون آرسينوس از اين جريان خبر داره بايد خيلي با احتياط بيشتر اين كارو انجام بديم!
- خب اينو كه منم ميدونم. چطوري ميتونيم مجوز كش بريم؟
- من يه فكري دارم!

جيني اين را گفت و همراه آنجلينا به خانه اش آپارت كرد.

خانه هري پاتر و جيني ويزلي:

جيني پس از اينكه به خانه رسيد سريعا وارد اتاق هري شد و به سمت گاوصندوق رفت.
آنجلينا با تعجب به جيني نگاه ميكرد.
جيني پس از زدن رمز گاوصندوق در آن را باز كرد و يك پلاستيك را از آن بيرون كشيد.

- اون چيه جيني؟

جيني همانطور كه در گاوصندوق را دوباره مي بست، گفت:
- شاه كليد ورود به دفتر هري!
- شاه كليد؟ چي ميگي تو؟

جيني دستش را داخل پلاستيك كرد و شنل پدر هري را از آن بيرون آورد.
آنجلينا دست هايش را بر هم كوبيد و گفت:
- جيني تو بي نظيري!

سپس هر دو به سمت وزارتخانه حركت كردند.

وزارت خانه:

جيني و آنجلينا در حاليكه زير شنل قايم شده بودند، به سمت اتاق آرسينوس حركت ميكردند. وقتي به پشت در اتاق رسيدند جيني گوشش را به در اتاق چسباند. اما صداي آرسينوس از درون اتاقش به گوش مي رسيد.
پس هر دو به سمت ستوني كه در كنار در اتاق بود رفتند و متنظر بيرون آمدن آرسينوس شدند.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۶ ۲۰:۴۳:۳۵

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.