جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کاربران آنلاین
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
×

کاربران آنلاین

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40
مهمانان
0
عضو
×

فن‌ فیکشن‌ها

ض2121212121
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1386 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مستند محفل
صدای جیغ و داد از داخل حیاط منزل قدیمی شنیده میشود.آجر های سه سانتی خانه،به نظر عمری معادل زندگی نیکلاس فلامل دارند.
دوربین همچون خورشیدی که از پشت کوه بالا می آید؛سر را از پس دیوار بالا کشیده و به داخل حیاط مینگرد.بر درخت گردوی کهنسال ،لانه ی جغدی نمایان است که چند ماهی وزن هیچ پرنده ای ،آن را تکان نداده .
در کنار حوض بی آب در زیر همان درخت،دو کودک در حال دعوا هستند.یکی جیغ میزند و دیگری فریاد میکشد.

دوربین از بالای سرشان عبور کرده و به سمت پنجره ی مشرف با حیاط میرود.عنکبوتی بر شیشه تار میبندد و یک پروانه به همراه تعدادی زنبور در میان آن تار ها نمایان است.دوربین از میان تار ها گذر کرده و وارد میشود.
مردی با ریش های سفید بر تختی درزا کشیده و ماسک اکسیژن بر چهره اش نمیان است.یکی از دستانش چروکیده و سوخته و در کنارش به شدت میلرزد.

دوربین به سمت دیوار میچرخد و بر روی آن قاب عکسی را مورد توجه قرار میدهد.عکس پسری با چشمان سبز و جای زخمی بر پیشانی.در گوشه ی سمت چپ قاب عکس،پرچسب سیاهی دیده میشود.
پسری که زنده نماند.

دوربین از زیر در بیرون آمده و راه پله های مارپیچ را پایین میرود و دوباره از دری در انتهای حیاط،وارد میشود.

دو کودک در حال بازی کردن هستند.
یکی با عروسک بی دست و پای هری پاتر و دیگری با عروسک کهنه ی و کثیف آلبوس دامبلدور
تصویر جلو رفته و بر چهره ی پسرک زوم میشود.
-سلام.اسمت چیه؟
پسرک:ریموس

-اون چیه دستت؟
پسرک:عروسک آلبوس.فردی که ارباب تاریکی ازش میترسه

تصویر از زوم در آمده و به روی چهره ی دخترک ثابت میشه.
اسم تو چیه؟
دخترک:سارا اوانز

_اون چه عروسکیه؟
عروسک هری پاتر.فردی که در مقابل لرد ولدمورت،مقاومت کرد

با شنیده شدن نام لرد ولدمورت،مرگ خواران در محیط اطراف ظاهر شده و مستقیم به سمت دو کودک می آیند.
رودولف با نگاهی اطراف را جست و جو میکند.
بلاتریکس(رو به دوربین):چه فردی اسم ارباب را بر زبان آورد؟
سارا اوانز:من

ملت مرگ خوار:زرشک

.....پق....
هورریس:ببخشید که دیر ظاهر شدم.رفته بودم برای آلبوس کمپوت بخرم.
سپس کیسه ی کمپوت گلابی را بالا آورده تا هم بتوانند آن را ببینند

هورریس:بیا ددخترم.برای تو هم مداد رنگی خریدم.
سارا اوانز عروسک هری را زمین انداخته و به سمت هورریس میدود.
------------------------
پ.ن:ملت این دو پست خون آشام رو بخونید.قشنگه فیلمش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1386/5/30 18:31:43
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/2115/c29]هری پاتر و شاهنامه(به دست آمده ا�
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1386 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی جاهلان جادویی تقدیم می کند
نبرد2(ادامه ی قسمت اول)
بازیگران : کنت دراکولای پسر(ساموئل)، کنت دراکولای بزرگ(پدر)؛انا
تصویر برداران: گروه تصویربرداری هالووین
صدابرداران:- گروه صدابرداری خرگوشان
کارگردان و تهیه کننده:- ساموئل
با حضور افتخاری ویکتورهیکل
با تشکر از:جمعی از مردگان

..................................................................................................
کنت با حالت اندوه بار ی چشمانش رامی بندد و با بیرون دادن نفسش ناخشنودی خود را اعلام می کندولی لحظه ای بعد چشمانش را باز می کند و سریعا" این حس را به بیننده القا می کند که هیچ احساسی نسبت به مرد روبه رویش ندارد . دستش را به زیر ردایش می برد و شمشیرتیز زیبایی را از جایی که هیچ انتظاری از ان نیست بیرون می کشد .و لبخندی مانند نیشخند ساموئل برلبانش نقش می بندد؛صدایی لبریز از لذت شنیده می شود:- در تمام این دویست سال منتظر این لحظه بودم کنت مرده.
دوربین از نوک تیغه ی ساموئل شروع به پایین رفتن می کند و زیبایی ،نقش و نگار های وسط شمشیر را به رخ بیننده می کشد . ساموئل پس از این مانور دوربین در نمای باز بعدی به سمت کنت حمله ور می شودو صدای کوبیده شدن اهن شنیده می شود ؛ ضربات متعدد و صدای نعره ها پس از هر حمله ملودی اصلی فیلم را تشکیل می دهد .هردومرد شمشیر زن های قهاری هستند و ضرباتی که چه در دفاع و چه در حمله استفاده می کنند کاملا"خطر ناک و مرگبار است. در بهبهی جنگ دوربین از پشت ساموئل فاصله می گیرد و روبه در کوچک برج می کند ؛دختری زیبا اما پریشان حال از تاریکی در نور قرار می گیرد نفس نفس زدن او شتاب او را در پیمودن راه می رساند . موهای شرابی دختر بلندو اتشین است و لباس سیاهش باعث می شود پوستش همچون مهتاب بدرخشد.چشمان سبزش از وحشت (و یا شاید در برداشتی حیرت تصور شود)گشاد شده، دوربین همچنان نمای دور دخترک در چهارچوب در را در کادر دارد که از دوسوی تصویر ساموئل از سمت راست و کنت از سمت چپ وارد می شوند هر دو شمشیر هایشان را محکم به هم می کوبند که علاوه برصدای اهن صدای جیغ دختر هم شنیده می شود،با صدای جیغ ساموئل متوجه حضور دختر می شود و همانطور که مشخص است در خنثی کردن ضربه ی کنت تمام توانش را به کار می گیرد از لای دندان های بهم فشرده اش فریاد می کشد . ساموئل:- انا؟؟!! از این جا برو. و با اخرین توان کنت را به عقب هل می دهد.ساموئل جواب نعره اش را از سوی دخترک دریافت نکرد . دخترکماکان در حال فرو کردن ناخن های بسیار بلندش به کف دستش است . ضربه ای محکم از کنار گوش چپش با زمین برخورد می کند و ساموئل از جا بلند می شود. و به پدرش حمله می کند ضربه ای که در پی این حمله بود دفع می شود و کنت با خونسردی چنین می گوید:- خوب پس معشوقه ی تو اینه باید اعتراف کنم مثل خودم خوش سلیقه ای ولی حیف که نصف سلیقه ات شعور نداری . و با لگدی پسرش را از خودش می راند. ساموئل چند پا ان طرف تر روی زمین سر می خورد و روی دوپا می ایستد مکث می کند صدای تنفس های تند و نامنظمش شنیده می شود. کنت که در اوج لذت به سر می برد به سخنانش ادامه می دهد(با ولع و طمع زیاد ):- اوه...پسرم ازت خیلی ممنونم می دونی مدتهاست دنبال یه ملکه خوب می گردم بعد از اخرین زنم دختری به زیبایی اون پیدا نکرده بودم اون هم زیباست هم قوی هم اصیل به عنوان یه پدر خوب بهت قول می دم خوشبختش کنم. دوربین روی ساموئل زووم می کند که عرق از شقیقه هایش پایین می چکد و با شنیدن اخرین جملات کنت چشمانش برای لحظه ای می درخشد و با اخرین توان نعره می کشد و به طرف حریفش می دود. کنت با لبخندی از او استقبال می کند اما ساموئل در میانه ی راه روی زمین غلت می زند یکی از شمشیر هایش را می اندازد و نوری را به سمت دوربین می فرستد . در سکانس بعد نور را مشاهد می کنیم که به سمت کنت متعجب می رود تنها کاری که کنت می تواند در برابر ان طلسم انجام دهد جاخالی دادن بود کنت خود را به سمتی پرتاب می کند و ساموئل هم که منتظر این لحظه بود به سمت هدفش پیش می رود اما در میانه ی راه کنت از زمین خیز برمی دارد و شمشیرش را محکم در بازوی ساموئلکه به طرفش می امد فرو می کند .ساموئل فریادی از سر درد می کشد . ونقش زمین می شود . شمشیر پدرش از طرف دیگر بازویش بیرون زده بود . ساموئل قصد کرد بلند شود ولی کنت شمشیرش را از بازوی او بیرون کشید و با حرکتی سریع روی گردنش متوقف ساخت.
کنت لبخندی سرد زد و گفت:- اون دنیا موفق باشی . ساموئل به دنبال راه فراری می گشت شمشیرش چند سانتی متر دورتر روی زمین بود ولی چطور خودش را به ا ن برساند . کنت بار دیگر شمشیرش را بالا برد و برای پایین اوردن ان اماده شد . که ناگهان صدای نعره ی او به هوارفت .دوربین روی چهری کنت زووم می کند چشمانش از وحشت و یا ترس(این ابهامی است که باید برای بینند پیش بیاید) گشاد شده بود .دوربین در طول سر کنت می چرخد و بلافاصله موهای اتشین دختری نمایان می شود که سرش را روی گردن کنت خم کرده همین که دوربین به نزدیک موهای دختر می رسد انا سرش را با صدای چندش اوری بلند می کند .تمام دهانش و دندان های نیشی که واقعا" بلند و برجسته هستند خونی است و چشمانش به رنگ خون در امده و می درخشد . انا از کنت و دروبین فاصله می گیرد . در همین فاصله در سکانس بعدی ساموئل به سمت شمشیرش خیز بر می دارد و بعد از به چنگ اوردن ان محکم در جایی که به نظر می رسید قلب سنگ پدرش در ان جا باشد فرو می کند کنت صدای خس خس عجبی از خود در می اورد و بعد برای لحظاتی صحنه دچار سکون عمدی می شود. کنت به چشمان ساموئل نگاه می کند و لبخندی غیر منتظره می زند . کنت با صدایی گرفته می گوید:- واقعا" فکر می کنی من بایه همچین حرکت ساده ای می میرم ،بچه؟ با یه شمشیر نقره و یه تیکه چوب خشک(مقصود چوبدستی ساموئل است) و یه دختر بچه،اومدی منو بکشی ؟ و شمشیر را از سینه اش بیرون می کشد که از جای زخم خون فواره می زند .
ساموئل که دیگر چشمانش قرمز نیست و صورتش ارامشی خاص دارد کنت را دور می زند و دستانش را دور شانه های انا حلقه می کند .
ساموئل(با لحنی بسیار پیروز مندانه و مغرور امیز):- نه پدر .....نه...قبول نداری وقتی می گم احمقی؟ گفته بودم بیشتر از اونی می دونم که باید بدونم ولی گوش نکردی اون یه شمشیر ساده نیست دراکولا......!!!
کنت :- منظورت چی یه ؟
ساموئل :- ساده اس....یادت نمی یاد معجون باستانی . همون که دویست سال سعی کردی از دسترس من دور نگهش داری . ولی من به چنگش اوردم و به کمک یکی از معجون سازان ماهر دامبلدور(**) اونو تهیه کردم پدر . ساموئل به قیافه ی داغون کنت توجهی نکرد به سمت شمشیر دیگرش رفت و ان را با ابهت از زمین بلند کردو ارام به کنت نزدیک شد. تیغه ی شمشیر در زیر نور غروب افتابی که تازه از چنگ ابرها رهایی پیدا کرده بود به طرز تهدید کننده ای می درخشید .دوربین کنت وحشت زده را نشان می دهد که عقب عقب می رفت و به لبه ی فوقانی برج از پشت نزدیک می شد . کنت با صدای گرفته اش گفت:- پسر داری اینده ی تمام مردمت رو خراب می کنی چی فکر می کنی فکر می کنی جامعه ی دامبلدور مارو می پذیره تو خامی جوونی نمی فهمی چه عواقبی در اتظارته اگر من بمیرم هرج و مرج می شه اغتشاش می شه ....س...سرزمینت از هم می پاشه . اگر ما با ولدمورت دست دوستی بدیم بهتره اون قدرت بی چون و چرای مارو درک می کنه .به حرفم گوش کن ساموئل من پدرتم.
ساموئل همچنان با حالتی عاری از هرگونه عجله و رحم و شفقت به کنت نزدیک می شد و نوک تیز شمشیرش را به زمین می کشید .حالت نگاهش مانند پلنگی بود که به اهوی شکار شده اش می نگرد.
ساموئل(بانفرت و تنفر شدید):- تو هیچ وقت پدرمن نبودی من ازت متنفرم متنفر .تو باعث مرگ مادرم شدی پدر یادت که نرفته . خودم می دونم که سرزمین من!(تاکید در لغت من کاملا" مشهود است)قراره در اغتشاشی عظیم فرو بره ولی همونطور که دیدی افراد زیادی ازجاه طلبی های تو خسته شدن و ترجیح دادن با من باشن. به جهنم سلام کن کنت دراکولا، مطمئنم اون دنیا هستند کسانی که خیلی مشتاقن تو رو ببینن و انتقام خودشون رو ازت بگیرن. اون دنیا موفق باشی پدر.
پای کنت به لبه ی دیوار برج می خورد و به او می فهماند راه فراری برایش باقی نمانده بنابراین(ملتسمانه):- نه ساموئل این کارو با من نکن تو فرزند من هستی.
ساموئل(با بی رحمی):- و از این مسله اصلا" خوشحال نیستم.
ساموئل شمشیرش را تا روی چانه اش به صورت افقی بالا می اورد و چند ثانیه بعد در جهت گردن کنت حرکت می دهد سر کنت جلوی پای ساموئل می افتد و بدنش با تابی خفیف تعادل خود را از دست می هد و از بالای برج به پایین سقوط می کنددوربین همراه با پیکر بی جان کنت اوج می گیرد و با سرعتی سرسام اور به پایین شیرجه می زندچند لحظه بعد پاق خفیف و چندش اوری شنیده می شود .
و صدای هلهله و شادی فضا را پر می کند .ساموئل لبه ی برج ایستاده و به پایین می نگرد هزاران خون اشام گرد پیکر بی جان ابلیسی جمع شده اند . ساموئل به سری که در دست دارد نگاه می کند ؛دستی شانه اش را می گیرد . ساموئل:- اوه .....انا!! متشکرم. می دونی جونم رو مدیون تو هستم ملکه ی من.
نسیمی ارام چهره ی هردور ا نوازش می دهد و غروب روشن افتاب صحنه ی بارزی را تشکیل می دهد که از اول فیلم تا کنون مشاهده نشده و تازگی محسوسی دارد. ساموئل فریاد می زند:- ملت من ...امروز با کمک شما جانشین شیطان روی زمین رو کشتم و فردا خود شیطان رو خواهم کشت(سر کنت دراکولای مرده را بلند می کند و ادامه می دهد) از الان تا هر موقع که من و ملکه ی من برشما حکومت می کنیم به همه تون قول می دم که ولدمورت نخواهد توانست برمن و هرکس که زیر سایه ی حکومت من زندگی می کنه اسیبی برسونه .
دوباره هلهله شادی از پایین شنیده شد و سامویل فریاد زد :- ویکتور این هدیه رو از من پذیرایی؟ و سر کنت را به پایین پرتاب کرد مردی میانسال و هیکلی سر را قاپید و در جواب فریاد کشید:- با کمال میل سرورم.چهره ای او تداعی کننده همان ویکتور سکانس های اولیه است.
ساموئل رو به انا کرد و دستش را گرفت بعد هردو به منظره ی مقابل خیره شدند. دوربین از پشت ان دونفر غروب خورشید را نمایش می دهد که در جایی در پایین تپه به ارامی افول می کند . ساموئل زمزمه میکند:- این خورشید از فردا طلوعی متفاوت خواهد داشت . در سکانس پایانی ساموئل؛ انا را در اغوش می کشد و..........................!!!!
........................................................................................................
نکته(*):خون اشامان هر پنج سال را یک سال محسوب کرده و رشد می کنند در واقع در این دویست سال خون اشام (ساموئل)ده سال بزرگتر شده و بیست و سه سال دارد .

نکته(**):مراجعه شود به لینک زیر(داستان ساخت معجون توسط اسنیپ برای ساموئل)
از همرای شما ممنون نقد یادتون نره ها.اینجا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط خون آشام در 1386/5/24 19:34:37
بی خیال دنیا و هرچی که توی اونه
اگر همه ی ادما دنیا رو از چشمای من می دیدن:
دیگه هیچ کس حاضر نبود ?
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1386 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی جاهلان جادویی تقدیم می کند
نبرد1(قسمت اول)
بازیگران : کنت دراکولای پسر(ساموئل)، کنت دراکولای بزرگ(پدر)؛
تصویر برداران: گروه تصویربرداری هالووین
صدابرداران:- گروه صدابرداری خرگوشان
کارگردان و تهیه کننده:- ساموئل
با حضور افتخاری ویکتورهیکل
با تشکر از:جمعی از مردگان
.........................................................................
تیتراژ ابتدایی فیلم:
این فیلم برای کودکان زیر پانزده سال ممنوع می باشد

ناگهان صدای رعدی در فضا می پیچد و دوربین برق نورانی را در اسمان نشان می دهد همه جا تاریک و باد به شدت درحال وزیدن است درختی تکیده در کنار تپه واقع شده که با بی حالی در برابر باد مقاومت می کند و به این سو ان سو تاب می خورد پسری از سمت چپ وارد کادر دوربین می شود سرتاپا سیاه پوشیده و پیراهن سیاهش که دکمه های ان باز است در پشتش می رقصد و سینه ی صاف و سفید پسر در تاریکی می درخشد . پسرک به سختی در حال بالارفتن از شیب جاده است صورتش حالی غیر معمول دارد . سنش از دوازده تجاوز نمی کند . بلاخره بعد از مدتی موفق می شود از شیب تپه بالا برود. دوربین از بالای سر پسر عبور می کند . انچه که در پیش روی ساموئل قرار گرفته با برقی روشن می شود قلعه ی بزرگ و قدیمی که کهنگی ان در نگاه اول بر بیبننده اشکار می شود . دوربین دوباره روی ساموئل برمی گردد که مردد ایستاده بعد به طرف در بسیار بزرگ و چوبی قلعه پیش می رود و با فشاری ساده (فشار کاملا" اغراق امیزه و برای بیشتر شدن شک بیننده طراحی شده)ان را باز می کند . صدای رعد بلند و برقی که دل شب را همچون روز می شکافد . دوربین در این سکانس در پست سر پسر قرار دارد و سایه ی منعکس شده او را بروی سنگ فرش های چهارخانه ی سفید و سیاه نشان می دهد . داخل قلعه نیز همانند بیرون ان تاریک اما گرم است. ساموئل پا به درون می گذارد دوربین به جای ساموئل مشغول کنکاش در محیط اطراف می شود سالن کاملا" خلوت و ساده است چندین نقاشی با چهره های سفید و خشن توی قاب های طلایی برروی دیوار خودنمایی می کند و شومینه ای که هنوز دود ازداخل ان بلند می شود . در این جا صدای نفس کشیدن سخت و کش دار ساموئل شنیده می شود. در ته سالن راه پله یی رو به طبقه ی بالا قرار گرفته پسرک به طرف ان می رود و عرق را از روی پیشانی اش پاک می کند و موهای بلند سیاهش را کنار می زند. در چهره اش بی قراری مشهود است وچشمان درشت سیاهش بی قرار دل تاریکی را می شکافد. و قتی از پیدا کردن کسی ناامید شد؛ . به طوری کاملا" ناگهانی فریاد می کشد:
ساموئل:- من می دونم اینجایی اومدم باهات حرف بزنم .
و اکنون کاملا" به طبقه ی بعد رسیده است دوربین از پشت سرپسر نمایی از سالن کوچکی را بخش می کند که در ان چندین در وجود دارد و مبل های راحتی به دور میزی چیده شده اند و کتابخانه ای بزرگ در طرف دیگر بسیار جلب توجه می کند صدا بردار عمدا" صدای ظریف خش خشی را پخش می کند.پسر به پشت سر جایی که دوربین واقع شده نگاه می کند و فریاد می زند:
ساموئل:- می دونم اینجایی باید باهات حرف بزنم.
به طور ناگهانی دوربین سایه ای سیاه را نشان می دهد که با چالاکی از پشت به پسر حمله میکند در لحظه ای نفس گیر مردی سیاه پوش که تا اینجا صورتش مشخص نیست شانه های ساموئل را می گیرد و دندان های نیشش را که دوبرابر دندانهای یک انسان معمولی هستند را به گردن پسر نزدیک می کند حال دوربین فقط دندانها و گردن سفید ساموئل را نشان می دهد که هرلحظه بیننده انتظار دارد در گوشت فرو شوند اما ساموئل می چرخد و رو به روی ان مرد قرار می گیرد و با دهانی نیمه باز به مرد لبخند می زند . مرد سریع اورا رها می کند حال دوربین روی چهره ی خندان ساموئل زوم کرده که دندان های بلند و صدفی رنگش راپیروزمندانه نشان می دهد و چهره اش سفید تره و چشمانش قرمز شده است .
مرد ناشناس:- تو!!!!!
لنزدوربین روی مرد قرار می گیرد که برقی چهره اش را روشن می کند مرد بلند قامت و لاغر اندام است چهره اش بشدت رنگ پریده و غیر انسانی می نمایاند و دهان بازش حاکی از تعجب اودارد در همین بین صدای ساموئل به گوش می رسد.
ساموئل:- بله من. من اومدم تا تو روببینم کنت دراکولا، من اومدم تا جانشین برحقت بشم. .(صدای رعد و چرخش دور بین روی صورت ساموئل و وقفه ای ایجاد می کند) در واقع من برگشتم پدر .در هنگام ادای این جمله دندان نیش سمت چپ پسر با حالتی امیخته با قدرت ، جاه طلبی و پیروزی برق می زند.
اهنگ متن فیلم در این جا رو به خاموشی می رود چون سکوت در این جا لازم است . و صدای رعدی مهیب ان را می شکند.
کنت دراکولا :- اما......این چطور امکان داره (مدتی سکوت تفکر امیز) ........اهان سوفیا!! ...اما،اما اون گفت تورو از بین برده.
دوربین نمایی نزدیک از کل سالن را نشان می دهد که در ان ساموئل و کنت رودر روی هم ایستاده اند.
ساموئل:- اوه...اون هم به اندازه ی تو با هوش و جاه طلب بود پدر همون طور که هیچوقت به تو نگفت یه ساحره اس .(مکث) فکر می کردم این جا باید خیلی بهتر از این باشه لااقل بیرونش اینو نشان می داد.افرادت کجا هستند ؟
دوربین نمای تمام قد کنت را نشان می دهد که مردد است بعد اثار خوشحالی درچهره اش پدیدار می شود و با بشکنی تمام قصر غرق نور می شود و دوربین نمایی از بخاری طبقه اول را برای ثانیه ای نمایش می دهد که اتش در ان زبانه می کشد . چلچراغ های بزرگ و باشکوه خودنمایی کردند و زیبایی قصر در این پلان مشخص می شود .
دوربین دوباره بشکنی از کنت را نشان می دهد و دری درسمت چپ باز می شود و مردی بلند قامت ؛ با چهره ای خشن و بسیار هیکلی از در داخل شد لباسش امیخته ای از زره و چرم بود و شمشیر بزرگی به کمر بسته بود. تعظیمی کردو گفت:
ویکتور:- امر بفرمایید قربان.
کنت همانطور که به ساموئل نزدیک و نزدیک تر می شد گفت:- ویکتور می خوام تمام افراد رو که در پایتخت هستن رو امشب اینجا جمع کنی امشب نیمه شب باید یه جشن بگیریم اخه پسر من برگشته .و دستان سفید و بی روحش را دور شانه های پسرش حلقه کرد و چیزی شیطا نی در چشمان ساموئل درخشید وصفحه محو و سپس سیاه می شود.
..........................................................................................................
دروبین به صحنه ی اغازین فیلم بازگشته و نوشته ای سفید در گوشه ی تصویر نشان داده می شود :
200سال بعد .(*)
دوربین به تنهایی از کنار درخت قطور اشنایی که سرسختانه در برابر طوفان شدید مقاومت می کند می گذرد و به کندی از شیب تپه بالا می رود به در بزرگ و محکم قلعه می رسد ؛در با حالتی تهدید امیز باز است دور بین داخل می شود نور کم سویی داخل را روشن کرده جسد های بی شماری برروی زمین سرسرای بزرگ افتاده اند ،دوربین به طور غم انگیزی از روی جنازه های تکه تکه و خونی عبور می کند تالوئ رنگ خون درکادر می درخشد.تصاویر بروی دیوار ها از بین رفته و قاب های طلایی شان شکسته شده بود .همه چیز خبر از درگیری عظیمی می داد. دوربین به پله ها می رسد و با حرکتی مارپیچی از پله ها بالا می رود حتی فرشی که روی پله ها کشیده بودند نیز با خون رنگ شده بودو جسد هایی با صورت های سفید و چشمانی قرمز در گوشه وکنار دیده می شود .در همین اثنا صدای رعد وبرق لحظه ای قطع نمی شود .موسیقی ارامی جریان دارد . دوربین به طبقه ی بالا می رسد و سکانس بعد تکان دهنده است . مبل های راحتی تکه تکه شده و هرکدام واژگون جایی هستند ،چلچراغ هزاران قسمت شده و در وسط میز خردشده خودنمایی می کند و اثاری از کتابها به چشم نمی خوردوتنها تارو پودی از کاغذ در تمام فضا موج می زند . اتش مانند لاشخوری در حال بلعیدن بقایای اتاق است . دوربین بعد از این مکث کوتاه به سمت دری پیش می رود و بعد از گشودن در با صدای اهن زنگ زده راه پله ای نمایان می شود. دوربین با حرکت تقریبا سریعی از پله ها بالا می رود و راه پله ی مارپیچ خود گویای این است که از برجی در حال بالا رفتن هستند . دوربین سریع و سریع تر می چرخد وقتی به انتهای پله هامی رسد از درکوچکی وارد فضای گردو کوچک بالای برج می شود . برقی دوباره صحنه را روشن می کند . دوربین کاملا"نمای بازی از دونفر را به نمایش گذاشته و دومرد روبه روی هم ایستاده اند مرد اول پشت به دوربین دارد وهیکل درشت و پوست سفید و موهای بلند و سیاهش خودنمایی می کند و مرد دوم ردای بلند مشکی رنگی به تن دارد که در طوفان می رقصد و به ابهت کنت دراکولامی افزاید چهره ای او همچنان پس از گذشت دویست سال مانند گذشته سرد و بی روح است فقط موهای نقره ای او بلند ترو چندین چین و چروک روی پیشانی اش افزوده شد بود.
کنت:- خوب حالا می خوای چی کار کنی ؟می دونی داری چه غلطی می کنی ؟(با لحنی خشن و سرزنش کننده)
در حین بیان این جملات دوربین از فرصت استفاده کرد ؛می چرخد و ارام سه رخ مرد ناشناس در تصویر قرار می گیرد که تا چند لحظه پیش پشتش به دوربین بود .
چیزی اشنا در صورت مرد دیده می شد ،نگاهش چیزی غیر انسانی و شیطانی داشت و لبخند تمسخر برروی لبش خبر از شومی نیت او می داد .
مرد همانطور که با حرف زدن دندان بلند نیشش را نشان می داد جواب داد
:- سالهاست که برای این روز ثانیه شماری می کنم .برخلاف اون چیزی که تو فکر می کنی من خیلی بیشتر از اونی می دونم که باید بدونم !من خوب می دونم دارم چی کار می کنم ولی تو توی تمام این سال ها متوجه نشدی حالا به من بگو ؛من احمق بودم یا تو پدر؟!
در سکانس بعد دوربین نمای دونفره وبازاز انها نشان می دهد و باد همچنان وحشیانه به لباس کنت چنگ می زند.
کنت(با کلافگی و تاسف):- اوه.......ساموئل تو هیچ وقت نفهمیدی که چه ارزوهایی برات داشتم .واقعا"فکر می کنی می تونی منو بکشی ،؟ تو حتی نمی تونی توی نبرد شکستم بدی !با این که نمی خوام ولی اگر به روم شمشیر بکشی می کشمت.
دوربین نمایی بسته از صورت ساموئل را نشان می دهد ؛چهره اش سفید و چشمانش به حالت هشدار دهنده ای قرمز و قرمز تر می شود و موهای لخت و سیاهش همراه باباد می رقصید در چهره ی بازیگر نفرتی عمیق و تشنگی به اتقام کاملا" مشهود است. در واقع این مکث نشان دهنده ی دودلی ساموئل برای اقدام بود.
اما پس از این مکث و برگشت دوربین به حالت سکانس باز قبلی ساموئل دست به پشت بردجایی که دوشمشیر ضرب دری بسته شده اند و لحظه ای بعد صدای کشیده شدن سطح فلز با چوب شنیده می شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بی خیال دنیا و هرچی که توی اونه
اگر همه ی ادما دنیا رو از چشمای من می دیدن:
دیگه هیچ کس حاضر نبود ?
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مرداد 1386 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
اوباش یک طرف پل ایستادند و هافلپافی های اصیل طرف دیگه ! اوباش از این طرف فوش میدن هافلپافی ها از اون طرف تا اینکه ییهو ماموریت وزارت جادو می رسن و کنار هافلپافی های اصیل وایمیسن و می گن : « خودتون رو تسلیم کنید »
بورگین : « فکر کنم خیانت شد بهمون .. باید بزنمشون و فرار کنیم »
...

قسمت دوم :

« کمپانی اوباش تقدیم می کند »
این نوشته سفید رنگ کم کم از روی صفحه محو میشه و نوشته دیگه روی تصویر شکل می گیره و پر رنگ و پر رنگ تر میشه تا کاملا واضح دیده بشه :
نبرد نابرابر

بعد تیتراژ شروع میشه : دیشب اومدم خونتون نبودی ... راستشو بگو کجا رفته بودی ؟
نویسندگان : ویولت بودلر ، الیور وود ، پیوز
تدارکات : بورگین
تهیه کننده : کمپانی اوباش
کارگردان : پیوز

دوربین از صورت بورگین جدا می شود و اوج می گیرد . فقط پل سیلور به همراه دو گروه در دو طرف آن دیده می شوند ( تعداد هافلپافی ها و وزارت خونه ای ها بیشتر از اوباش است ) چند لحظه سکوت برقرار می شود ! (آهنگ حماسی به صدای کمی شروع می شود و بعد از چند ثانیه اوج می گیرد !)
دوربین از جلو تصویر بورگین را می گیرد ، چهره ی بورگین در هم می رود ، چوب دستی اش را بیرون می آورد و به طرف هافلپافی ها و وزارت خانه ای ها می گیرد و فریاد می زند : برای اوباش ! حمله !
اوباش همزمان چوب دستی خود را بیرون می آورند و به طرف مقابل حمله می کنند !( دوربین آن سوی پل را نشان می دهد ! ) آثار ترس در چهره ی اعضای وزارت خانه و هافلپاف دیده می شود ! تصویر تاریک می شود . ( آهنگ با صدای بلندی پخش می شود )
تصویر آرام آرام روشن می شود ( تصاویر زیر نشان داده می شود )
نور قرمزی به طرف لودو می رود ...فلچر کنار پل سنگر گرفته است و فریاد می زند ...موهای ویولت توی هوا تاب می خوردند ...کراوچ با لبخند موزیانه چوب دستی اش را به طرف روبرو می گیرد ...
الیور غرق در خون روی زمین افتاده است ... جرج ، چارلی را کشان کشان عقب می کشد زاخاریاس از روی بدن بی جان لودو رد می شود …ریموس فریاد بلندی می زند ...
صحنه تاریک می شود !
بورگین داد زد:هوی ریموسیووو هووو!داد نزن پرده گوشم پاره شد آخ!
ریموس از اون طرف میدون جواب داد:هووووی!بورگینیوووو هووو!خودت هم داری داد میزنی!آخ!
الیور به این صورت این ور و اون ور رو نگاه میکنه و پا میشه گوجه رو از رو صورتش پاک میکنه(نکته انحرافی:برای خونین کردن صحنه از گوجه استفاده کرده بودن! )و بعد میپرسه:الان شما دارید برای چی داد میزنید؟مگه کسی داره حرف میزنه؟
بورگین یه نگاه میکنه میبینه همه دارن در سکوت به اون و ریموس نیگا میکنن بعد برای این که کم نیاره یه دونه میزنه تو سر پیوز که نزدیکترین فرده و بعد از این که دستش از بدن پیوز رد شد رو به بقیه اوباش داد میزنه:خب چرا وایسادین؟به شیوه اوباش حمله کنید دیگه!
چارلی:ببخشید شیوه اوباش دیگه چیه؟
جرج که داره با تیپا حساب فلچر رو میرسه داد میزنه:داداشی جونم یعنی خر تو خری بزن!!
چارلی:آها!اوکی!دِ برو که رفتیم!!!
سر انجام ملت غیور و آسلامی (!) اوباش با یک حرکت انتحاری آخرین باز مانده هافلپافی های اصیل را که دنیس بود از پا در آوردند و به سراغ چند مامور باقی مانده وزارت رفتند.افراد وزارت شامل یک کروکودیل (!) ، یک کارآگاه ، یک زن بسیار زیبا ، یک مرد خپل و یک پسر نسبتا جوان دراز می شد !
اوباش باقی مانده که شش نفر بودند حمله ور شدند و با حرکاتی که بیشتر از حیوانات انتظار می رفت تونستند اونها رو شکست بدند.فقط اون زن زیبا مونده بود که بورگین بی ناموس خودش شخصا دست بکار شد !!!!!

دو سال بعد
بورگین با همون زنه دست در دست هم در مرلینگاه نشتند و چهل و شش ملیون بچه قد و نیم قد دارن دور و برشون بازی می کنند .

پایان :

کاری از کمپانی اوباش
سایر بازیگران :


زن زیبا رو ...... سوفیا لرن (!)
کارآگاهان وزارت .. سیاه لشکر ها بدبخت
کوروکدیل ......... حیوان دست آموز دانگ
تماشاگران کوییدیچ ....... افغانی های سر میدون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/5/23 19:10:42
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1386 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی برادران حذب تقدیم مینماید

یخچال

بازیگران به ترتیب ایفای نقش:
سرژ تانکیان
ققنوس
سرژیا
برودریک بود
و آوریل (این جهت فروش بیشتر فیلم بود!)

نویسنده و کارگردان :
آوریل

سایر عوامل :
وابستگان آوریل!
__________________

***ساختمان مرکزی حذب، واحد شماره 2، محل زندگی سرژ***

دوربین از پنجره آشپزخونه وارد میشه و ققی و سرژو نشون میده که به شدت دنبال هم کردن (!) و دارن گرگم به هوا بازی میکنن!
سرژ از روی مبل میپره و به سمت آشپزخونه میاد : اگه تونستی منو بگیری ققی!
ققی با نوک به سمت سرژ شیرجه میزنه و یک ثانیه قبل از اینکه بتونه پیرهن سرژو بگیره، سرژ میپره بالای یخچال!
بووووم! شپلخ!
پایه یخچال وزن سرژو نمیکشه و میشکنه و یخچال به دیوار برخورد میکنه و صفحه پشتیش به فنای ابدی میره!
سرژ و ققی :
سرژ از بالای یخچال پایین میاد و یه بررسی کارشناسانه میکنه!
سرژ : هووم باید یه یخچال نو بخریم!
ققی : بخریم؟ چرا بخریم؟ تو باید بخری! یخچال من که نیس!
سرژ : ماچّه!* () اگه تو دنبال من نمیکردی من نمیپریدم این رو! نصف نصف میدیم گدا بازیم در نیار! صد گالیون تو، صد من!
ققی : به من چه اصن! اگه تو انقد خنگ نبودی و میفهمیدی که این بی صاحاب (با بالش به یخچال اشاره میکنه) یخچاله و درخت نیس که نشکنه، اینجوری نمیشد! ابله!
سرژ : پس من چیکار کنم؟ من پول ندارم یخچال نو بخرم!!


***یک ساعت بعد، واحد شماره 2***

صدای «تق تق» در میاد و سرژ از پای یخچال بلند میشه که درو باز کنه!
سرژ : وااااای سرژیا!
سرژیا : ایششش! مرتیکه بی حیا! من از تو طلاق گرفتما، حواست هس؟! اومدم بقیه وسایلمو ببرم!
سرژ : آآووو راست میگی! خب ببرشون!
سرژیا میره تو اتاق سابقش و با یه چمدون که بچه های تدارکات از قبل آماده کرده بودن، برمیگرده که میبینه سرژ جلوی در وایستاده و راه عبور و مرورو بند اورده!
سرژیا : خب برو کنار برم دیه!
سرژ : عمرا! یه شرط داره!
سرژیا : واه! چه شرطی؟!
سرژ : ببین یخچالم شیکسته، باید یه دونه نو بخرم! صد گالیون تو بده، صد تام من میدم!
سرژیا در نقش زن مهربون : به جووون بچه ی نداشتم، ندارم! یعنی یه شنبه وقت عمل دارم، هرچی پول داشتم دادم به این یارو دکتره که عملم کنه!
سرژ : عمل؟ عمل چی؟ قلب؟ وای سرژیا تو داری میمیری! من میدونستم! تو ایدز داری نه؟!
سرژیا : نه بابا! خل شدی؟! عمل ....(سانسور)!
سرژ: شیطون شدیا!!
سرژیا : بودم! حالا بیا این بلیت بخت ازماییه دستت باشه! شاید برنده شدی، بعدش برو یخچال بخر! بای بای!
سرژیا از در میره بیرون و سرژم بلیت رو مچاله میکنه و میندازه تو سطل زباله و بنای گریه کردنو میذاره! دوربین توی سطل زباله زوم این میکنه و شماره بلیتو نشون میده : 1408


***چند ساعت بعد، واحد شماره 2***

ققی دوباره برگشته پیش سرژ و با جلوه های ویژه تعدادی ابر مصنوعی بالا سرشون درست کردن که نشون دهنده تفکرات این دوتاس! یکی در میزنه و این بار ققی درو باز میکنه و یه نفر با بارونی خفن و کلاه خفنتر وارد میشه!
ققی خودشو میندازه تو بغل یارو: سلام بری! چطوری؟
برودریک : ها چمنتم، تو خوبی؟ سرژ کجاس؟
ققی آشپزخونه رو نشون میده که سرژ نزدیک یخچال وایستاده و برق شیطانی عجیبی تو چشاشه!
برودریک به سمت سرژ راه میفته و وقتی نزدیک یخچال میرسه، سرژ خیلی صمیمانه برودریکو بغل میکنه!
سرژ : چطوری پسر؟ دلم واست تنگ شده بود!
و وقتی که میخواد ازش جدا شه، به طرز تابلویی اونو به سمت یخچال پرت میکنه و در نتیجه برودریک به یخچال برخورد نموده و کلاهشم میفته پایین تا اوج شدت برخوردو نشون بده!
سرژ : چیکار میکنی؟! یخچالم شیکست!!
برودریک : تو منو پرت کردی!!
سرژ در اوج فیلم بازی کردن میره سمت پشت یخچال : اِ اِ اِ اِ! نیگا کن! یخچالمو شیکوندی! پولشو بده!!
ققی : چرا چیز....یعنی مزخرف میگی؟! من خودم دیدم بری رو پرت کردی تو یخچال!
سرژ :
برودریک میره اون پشت و پایه یخچال و سایر عوامل مربوطه ش رو بررسی میکنه.
برودریک : هووم، این یخچال «چند+1» ساعت پیش شیکسته! هیچ ربطی به برخورد من باهاش نداره!
سرژ : نمیخوام! من چه جوری پول یخچالمو بدم پس! من یه یخچال نو میخوام!!

***ساعت نه شب***
سرژ کیسه زباله رو برمیداره و میره بیرون و چند دقیقه بعد بدون اون برمیگرده و نشون میده که رفته زباله ها رو گذاشته سر کوچه! در همین لحظه تلفن زنگ میخوره!
_بله بفرمائین؟
_سلام سرژ! سرژیام! جیـــــــــــــــغ! باورت میشه؟!
_ چیو باید باورم بشه؟!
_برنده شدی! باورت میشه؟! برنده شدی!! تو بخت آزمایی یه یخچال برنده شدی!
_نــــــه...
گوشی از دست سرژ میفته پایین و سرژ به سرعت خارج میشه و دوربینم دنبالش راه میفته.

***در کوچه***

سرژ پشت ماشین حمل زباله داره مثه اسب میدوئه و برو بچه های فیلمبرداری هم یه دوچرخه گرفتن و پا به پای سرژ رکاب میزنن و میرن جلو!
سرژ : وایسا! آهای وایسا! بلیتم اون توئه! بهت میگم وایسا!
سرژ کل شهرو دنبال ماشین حمل زباله میدوئه و سرانجام در مکانی بیرون شهر که برای جمع اوری زباله های مردمی بود میرسه!

***زوم اوت دوربین، نمای کلی***

سرژ درحالیکه ابعادش اندازه یه مورچه در برابر فیل یا همون تپه های زباله اس، با امیدواری تموم داره زباله ها رو برای پیدا کردن بلیت بخت ازماییش زیر و رو میکنه!
تیتراژ :

یه بلیتت مال من، هرچی بلیت هس مال تو!
پول یخچال مال من، هرچی که دارم مال تو!
....
(همینجوری تکرار تا هروقت که داریوش از من به خاطر تحریف در شعرش شکایت کرد!)

با تشکر از:
_بچه های تدارکات که ماکت بسیاز طبیعی از یخچال تهیه نمودن!
_*فرهنگ لغات بین المللی که به جای استفاده از لغت «زرشک»، لغت «ماچّه» رو به ما پیشنهاد کردن!
_این «چیز» ِ بهزیستی که یک عدد بلیت بخت آزمایی تقلبی برای ما تهیه نمودن و البته کلی هم سرمون منت گذاشتن و دهنمونو آسفالت کردن و ...اا اقا اینا رو ننویس دیه!
_باز هم بچه های تدارکات که بارها و بارها ماکت یخچالو درست کردن، چرا که در صحنه برخورد برودریک با یخچال، هی ماکتشون خراب میشد!
_کارخانه تولید «اکستازی » که یک عدد قرص اکس مجانی با ما دادن تا بدیم به سرژ بخوره و بتونه یه نفس دنبال ماشین حمل زباله بدوئه تا کاملا طبیعی باشه!
_پسر بچه ای که بچه های گروه فیلمبرداری دوچرخه اش رو ازش دو در زدن تا مجبور نباشن با پای پیاده دنبال سرژ بدوئن!
_و همه عزیزانی که ما را در ساخت این فیلم بدون هزینه یاری کردن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 19 مرداد 1386 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول فیلم : « کمپانی اوباش تقدیم می کند » این نوشته سفید رنگ کم کم از روی صفحه محو میشه و نوشته دیگه روی تصویر شکل می گیره و پر رنگ و پر رنگ تر میشه تا کاملا واضح دیده بشه : نبرد نابرابر بعد تیتراژ شروع میشه : دیشب اومدم خونتون نبودی ... راستشو بگو کجا رفته بودی ؟ نویسندگان : ویولت بودلر ، الیور وود ، پیوز تدارکات : بورگین تهیه کننده : کمپانی اوباش کارگردان : پیوز تصویر سفیده سفیده ! کم کم دوربین زوم اوت می کنه و معلوم میشه اون سفیدی یک ماه بوده ! دوربین با سرعت شروع به حرکت در آسمان می کنه و بعد ساختمان مدور و بزرگی پیدا میشه که نور پردازی زیبایی روی اون شده و وقتی دوربین وارد ساختمون میشه زمین کوییدیچ بزرگی با تماشاگران فراوان نمایان میشه ! دوربین کم کم زوم میکنه روی یک نقطه و دسته اوباش بورگین پدیدار میشن که نشستن و دارن بازی دو تیم بلغارستان و آلمان رو نگاه می کنن ! در این میان بورگین ناگهان بر می گرده و به سمت دیگر ورزشگاه نگاه می کنه. دوربین اون سمت رو نشون میده... هافلپافی های اصیل نشستن و لودو بگمن و ماندانگاس فلچر ، دو تا سردستشون هم دارن به بورگین و پیوز نگاه می کنند. همون لحظه دوربین از روی چشم های خمار دانگ ، بعد چشم های خشن لودو ، بعد چشم های پر خون بورگین و دست آخر از روی چشم های شفاف پیوز رد میشه در همین لحظه یکی از تماشا چی ها سعی می کنه بیاد جلو دوربین که توی فیلم باشه ، پیوز و بورگین بلند میشن و به سمت هافلپافی های اصیل میرن . در این هنگام دوربین ناگهان مات شد. سپس آرام آرام تصویر کوچک شد و پیوز در حالی که خود را برای انداختن بهترین متلک ها آماده میکرد دیده شد. سرانجام حرکت آهسته تمام شد و دو گروه به هم رسیدند. دوربین سرانجام توانست محیط را شناخته و از پخش چشمان قرمز بورگین و لودو دست برداشت. بورگین در حالی که سعی میکرد متلک های بهتری پیدا کند گفت: - وایسا ببینم، لودو بگمن. رییس برگزاری مسابقات کوییدیچ در قسمت عادی؟؟ میخواین با ما بیاین به لژ؟؟ در این هنگام لودو بگمن که چشمانش مدام سرختر میشد گفت: اه نه مایل نیستیم. معمولا ما از گالیون هامون استفاده میکنیم تا زورمون و تمسخر آمیز ترین لبخند را تحویل او داد. در این هنگام ماندانگاس گویی اصلا حواسش به ماجرا نبود گفت: وای اینا رو ببین. پیوز تو انقدر پولدار بودی وقتی زنده بودی؟؟ و درحالی که زمردی را در دستش نگه داشته بود با خوشحالی به او نگاه میکرد. پیوز اینبار شروع کرد:خب میبینم که دزدی گروهتون پیشرفت کرده. خوبه. اما فکر نکنم بتونین با پوشش گروهتون ما رو گول بزنین. همه ی اعضای دسته ی اوباش میدونن کار اصلی گروه هافلپافیهای اصیل رو ماندانگاس با هنرش انجام میده برای اولین بار به ماندانگاس برخورد و در حالی که صدایش کمی بالاتر رفته بود و مشتش را در هوا تکان میداد گفت: اگه ریاست این گروه به دست منه بهتر از اینه که ریاست گروهمون به دست یک روح مزاحم باشه که معلوم نیست چرا چوبدستی دستش میگیره. کم کم دیگر اعضای گروه هافلپافیهای اصیل و دسته اوباش در اونجا جمع میشدند. همه اعضای هافلپافی های اصیل در مقابل اعضای اوباش ایستاده بودند! بورگین که خیلی اعصابش خرد شده بود دستش را بلند کرد تو توی گوش لودو بزند اما پیوز گفت : « صبر کن بورگین ... اینجا ورزشگاهه ، دعوا درست نیست ! من میگم فردا ظهر ، دم پل سیلور قرار بگذاریم ماندانگاس سر تکان داد و لودو گفت : « خوبه» سپس همه اعضای هافلپافی های اصیل از سالن بیرون رفتند و اوباش هم با خیال راحت نشستند به دیدن بازی فردا ظهر ، پل سیلور اوباش یک طرف پل ایستادند و هافلپافی های اصیل طرف دیگه ! اوباش از این طرف فوش میدن هافلپافی ها از اون طرف تا اینکه ییهو ماموریت وزارت جادو می رسن و کنار هافلپافی های اصیل وایمیسن و می گن : « خودتون رو تسلیم کنید » بورگین : « فکر کنم خیانت شد بهمون .. باید بزنیمشون و فرار کنیم » ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1386 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور کارکاروف
نویسنده:هورریس اسلاگهورن
کارگردان:هورریس اسلاگهورن
تهیه کنند:هورریس اسلاگهورن
بازیگران:هورریس اسلاگهورن و ...

سال 2050میلادی
تعدا بسیار زیادی از انواع پژو در گوشه و کنار گاراژی دیده میشوند.اکثرا رنگ گوجه ای دارند و رینگ های اسپرت به همراه ساب های بزرگ،بر روی آنها خود نمایی میکنند.

راوی:اینجا کجاست که اینگونه آشنا مینماید؟....در سکوتش صدایی ، پرده ی گوش را نوزاش میکند.
تصویر به آرامی سیاه میشود و سپس بر روی آن نمای تار و مبهم از گاراژی جلوه میکند.نغمه ی ساز دهنی به همراه نوای گوش خراش ادوارد جک،در سراسر محیط رهنوردی کرده و به سر سیلندر ها،باتزی ها،تایر ها،فیل.تر های هوا و ... پیام زنده بودن جواتی را میرساند.


دوربین به آرامی از زوم ادوارد جک در آمده و همین موجب میشود جواتی که در کنار او نشسته،بهتر قابل تشخیص باشد.
ایگور کارکاروف، ساز دهنی را آنچنان گاز میزند که گویی میخواهد دندان در آورد


بار دیگر تصویر سیاه شده و به گاراژی که پر از اقسام پزو میباشد؛باز میگرد.
راوی:آری این همان گاراژ است.گاراژی از برای جواتان...اینجا که دیر زمانی جولانگاه آوای یساری و .... بود،همینک بنگر که درش ابی گوش میدهند

موسیقی اوج میگیرد و از لا به لای ذرات غباری که در هوا شناورند ،پیش میرود.
-به سکوت شب بگو نه...بگو نه که عاشقی آسون شه

راوی:سخن تلخیست که با کلاسان قدیم،جواتان امروزند و کار درستان حال،جواتان آینده.اینک بنگرید که پیکان جواتان عتیقه به حساب آید و از آن در جشن های عروسی استفاده میکنند و ببینید که پژو به اینجا آورده شده
دوربین حرکت کرده و به آرامی از کنار لاستیک ماشین های پارک شده گذر میکنه و حرکتش را در جهت قبله،پیش میگیرد.

در گوشه ای از گاراژ ،دسته های گلی بر یک سنگ قرار گرفته اند.
تصویر جلو رفته و بر روی سنگ زوم میکند.

نقل قول:
ایگور کارکاروف...
تاریخ مرگ:بیست و یک جولای دو هزار هفت


جواتیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش
ما را برای کله پاچه آفریده اند




هم زمان که دوربین بر روی سنگ قبر زوم میکند،صدای راوی اوج میگیرد و در کنار راوی،صدای ضبط شده ی ایگور کارکاروف قابل تشخیص است.
راوی:و او ایگور بود....فردی که در همه حال زحمت کشید
صدای ایگور:ها لا لا لای ...لا لای...ها لا لای لای....ها لا لا لای ...لا لای...ها لا لای لای....

راوی:و او بود که بندری زنان،تاپیک ها را طی میکرد....هم او که در همه جا بود
صدای ایگور:یه امشب شبه عشقه....همین امشبو داریم

راوی:و اینک خفته است......اما یادش همچنان بر ذره ذره ی رول خواهد ماند.
صدای ایگور:عزیزان هم با هم بخونیم......یه امشب شب عشقه.که امشب شب عشقه

پایان

------------------------------------
احتمال داره این شعر اخری مشکل داشته باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1386/4/20 15:07:52
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/article/view.article.php/2115/c29]هری پاتر و شاهنامه(به دست آمده ا�
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1386 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی خفنیوس تقدیم می کند :
شریک دزد
فیلمبردار : برادر حمید
صدابردار : کوئیرل
نوربردار : کالین
ناظر کیفی: هدویگ
ناظر جیبی: کریچر
بازیگران :
هوریس اسلاگهورن ، ممد کوماندو ، فاطی پاتر ، وینکی (فرزند ممد کوماندو) ، راوی ( اسکاور)
________________________________

راوی : هوریس اسلاگهورن را گفتند خسیسی از که آموختی ؟ گفت : از بلر سگ کش که هرچه آن مرحوم دست در جیب کرد به نظرم ناپسند آمدو از آن کار پرهیز کردم .

ساعت 10 صبح داخل حجره ی پارچه فروشی .
هوریس در مغازه ی خود روی چهار پایه ای نشسته وبه در خیره شده بود و در همان حال با بادبزنی خودش رو باد میزد هوریس ک عجب بازار کسادیه ها...یکی نمیاد چار تا فرش از ما بخره...
ناگهان در باز میشه ودوربین روی انسان مفلوکی که در آستانه ی در ایستاده بود زوم میکنه .
_ سلام .
_ سام علیک .
_ آقا من از دیویدیه اومدم ، بیکار بودیم ، گشنه بودیم گفتیم بیایم هاگزمید یه لقمه نون پیدا کنیم .
_ تو خیال کردی که هاگزیمد نونوائیه ؟ برو همون دیویدیه کشت وزراعت بکن . این جا کار نیست که ...
_ من خودمم پشیمونم ، می خوام برگردم دیودیه ولی پول جارو پرنده ندارم .
_ پول جارو نداری برو اداره ی پرواز ، ما کی باشیم دیگه ، خدا ننه بابا تو بیامرزه ...
موجود مفلوک با ناامیدی از حجره بیرون رفت اما ایکی ثانیه بعد از کار خود پشیمان شد و موجود را به حجره آورد!
فرد معلوم الحال همراه با همسر و فرزند یک ساله ی خویش داخل حجره نشسته و مشغول نگریستن به در ودیوار بودند .
هوریس درحالی که روی چار پایه ای روبه روی دو زن و شوهر می نشست گفت : ممدو سه تا چایی تاره دم وردار بیار .
هوریس : خب می گفتی می خوای برگردی ولایتتون ؟
_ بله با اجازه ی شما .
_ راستی اسمتو نگفتی .
_ ممد کوماندو هستم قربان ....قبلا بچه ها بهم میگفتن ممد تکواندو ، کمربند نارنجی تکواندو رو هم گرفتم تازه ...یه سری از دوستن صمیمیم بهم میگن ممد نینجا...زنم هم بهم میگه...ها راستی اسم زنم هم فاطی پاتره...
در همین لحظه صدای عرعر بچه ی یک ساله ی ممد کوماندواونو از ادامه ی صحبتش بازمیداره . ممد کوماندو : شیربده اون بچه رو دیگه !
فاطی لبش را گزید ونگاهی به ممد کوماندو انداخت ، ممد هم با نگاهی جوابش را داد وگفت : هوریس جون از خودمونه...هوریس نگا نکن بذار اطی بچه رو شیر بده ...من هم می رم از سرکوچه پیتزا بگیرم .
دوربین روی هوریس زوم میکنه که چشماش به اندازه ی بشقاب باز شده بود .
فاطی :

چند لحظه بعد
هوریس : دلت می خواد کرایه ی تو و زنو بچه ت را تا دیویدیه بدم و50 گالیون هم پول تو جیبی داشته باشی ؟
ممد کوماندو : از خدامونه آق هوریس .
هوریس : خب دوتاییتون باید پاشین والکی گریه کنید .
ممد کوماندو : قلابی گریه کنیم ؟
هوریس : آره داداش ...امروز همه جنسا قلابیه بزار گریه ی شما هم قلابی باشه ، اما باید تمیز دربیارینش ، هر حرفی هم که زدم ابدا سرتونو بلند نکنین .
بیدن ترتیب هوریس از راه آسلام ، همسایه ی بغلی را صدا کرد .
_ این بنده خداها پول ندارن می خوام یه پولی جور کنم هرچی می تونی کمک کن...ببین چه طور ضجه میزنن ؟ آدم قلبش ریش ریش میشه .
_ بیا اینم سیصد گالیون .
به تمام اهل بازار از این حرفا تحویل داد و جمعا پنج هزار وسیصد گالیون دریافت کرد و صد گالیون شمرد وداد دست ممد کوماندو وگفت : امشب هم خونه ی من نون وپنیر مجانی خورین ...هشتاد گالیون از اهل محله جمع کردم و بیست گالیون هم خودم گذاشتم روش...
ممد کوماندو جفت پا میپره وسط حرف هوریس : چی فرمودین هشتد گالیون ؟ شما جمعا پنج هزار وسیصد گالیون از ملت گرفتید...
هوریس که از تیز بودن ممد متعجب شده بود گفت : من احمقو بگو که می خواستم به شما کمک کنم ! یه نات هم بیشتر از صدتا نمی دم ..می خوای بخواه نمی خوای نخواه .
بدین ترتیب ممد کوماندو وفاطی پاتر شب را در خانه ی هوریس ماندند .

صبح ساعت 8
دلیلیلنگ دلیلیلنگ دلیلیلنگ ( صدای ساعت رومیزی)
هوریس درحالی که چشماشو میمالید ساعت را خاموش کرد ، از جا بلند شد و دست زیر بالشتش کرد وناگهان نزدیک بود قلبش از حرکت به ایستد ، خبری از پنج هزار ودویست گالیونش نبود ، سراغ کت وشلوارش رفت ودید جا تر می باشد و بچه نمی باشد به این سو و آن سو نگاه میکرد که چشمش به نامه ای روی میز افتاد ، درحالی که از وحشت صورتش سفید شده بود نامه را برداشت وخواند :
آقا هوریس اسلاگهورن دزد ! پنج هزار ودویست گالیون رو می خواستی بالا بکشی؟ عرضم به حضورت که به سلامتی پدرت رو درآوردم ، پنج هزار وسیصد گالیون پول نقد ، سه تخته قالی ، کت وشلوار و جاروی گاز سوزت را ، دنبالم نگرد چون دیویدیه نمی رم ، میرم یه جای دیگه ومث شما شروع میکنم به کلاه سر ملت گذاشتن .

همان آن روز ، در قسمتی از روزنامه پیام امروز .
صبح امروزهوریس اسلاگهورن تاجر معروف که از متدینین و معاریف نیکوکار بود در اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 10 تیر 1386 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کمپانی خفنیوس تقدیم می کند :
خر زرنگی !
بازیگران :
سرژ ، سرژیا ،هوریس ( باج گیر ) ، ماندانگاس (پاسبان) ، گیلیدی ( مترجم) ، دراکو ( افسر)
با تشکر از تمام کسانی که ما را در ساخت این مجموعه یاری دادند .
_______________________________

دوربین روی سرژ زوم میکنه که توی آشپزخونه داره ظرف میشوره ، سرژیا هم اون ور داره مسابقه ی زنده ی کوئیدیچ رو مشاهده میکنه .
سرژ :عزیزم ، ماه عسل دوس داری کجا بریم ؟
سرژیا : ایول ..بروجلو... پاس بده...خاک برسرت ! هان چی گفتی ماه عسل ؟ نمی دو...کجاش پنالتی بود ؟ عجب داور بوقیه !
سرژ : شنیدم قزوین خیلی جای خوبیه ، سرسبزه آب وهواش هم عالیه .
سرژیا : باشه...شوتش کن...بابا مگه چلاغی ؟ جلو دروازه میزنه هوا...

چند روز بعد ، شهر سیاحتی زیارتی قزوین !
دوربین روی سرژ و سرژیا زوم میکنه که دارن از اتوبوس پیاده میشن .
سرژیا در حالی که با نفرت به اطرافش نگاه می کرد گفت : این جا دیگه چه خراب شده ایه منو آوردی ؟
سرژ در حالی که نیشش تا بناگوش باز شده : این جا گاراژ شهید فرگوسه...جای قشنگیه نه ؟
_ خواهرا این ور .
سرژیا در حالی که چهره اش به وضوح نشان میداد که از حضور در این مکان ناراضی است از سرژ جدا شد . شاگرد شوفر رخت خواب سرژ را کف گاراژ انداخت ، سرژ هم با سرعت به داخل رخت خواب خزید .
ولي ديد كه فردي كه در كنارش خوابيده بود پاي راستش را انداخت توي رخت خوابش و در حالي كه سبيل هاشو تاب مي داد گفت : پول در آر ببينم .
سرژ : پول چي ؟
ــ پول عشق .
سرژ : بله ؟ پول عشق چيه ؟
ــ يعني پول بده برم عشق !
سرژ كه فهميده بود يارو مي خواد ازش باج سبيل بگيره خودشو زد به اون راه وبا تعجب گفت : آخه من نمي فهمم تو از من چه پولي مي خواي ؟
باج گير : مگه از پشت كوه اومدي ؟ هر كي پاشو ميذاره توگاراژ بايد پنج چوب اخ كنه ! شير فهم شدي ؟
سرژ با نهايت نرمي : آخه برادر من مگه پول زور بايد داد ؟ من كرايه مو به راننده دادم ديگه واسه چي5 گاليون بايد به تو بدم ؟
باج گیر در حالی که سیبیلاشو تاب می داد نگاه خفنی نثار سرژ کرد .
سرژ : انقدر سیبیلتو تاب نده بچه...ریش خودم رو ببین .
تا اين جملات از دهان سرژخاج شد طرف پريد يقه ي كت پاره پوره ی سرژ رو گرفت و گفت : مي دي يا بلندت كنم كله تو بكونم توي حوض ؟
سرژكه ديد با اين چثه لاغر باریک تر از تخته سه لایی ، حريف اين بابا نمیشه گفت : مواظب باش با كي طرفي ها !
ــ برو بابا حاجيتو مي ترسوني ؟ .برو اين حرفا رو واسه عمه ت بزن .
سرژ : يقه مو ول كن تا بگم چي كارت مي كنم ؟
باج گير در حالی که از خشم صورتش گلبهی خال خالی مایل به عنابی راه راه () شده بود گفت :
يخه تم ول نمي كنم بنال بينم چه غلطي مي خواي بكني ؟
سرژ : ای بابا . شما هم که خواهر ومادر مارو..باهاش وصلت کردی برادر من ولم نکنی برانت عرب میشم .
باج گير : بزن جا ! من هر روز با صد تا بدتر از تو حریفم .
سرژ با لحنی قاطع : خودت خواستي !
سپس عمیلیاتو شروع کرد و با لهجه ای غلیظ فریاد زد : يا ايها الناس ! انا المظلوم ! انا الغريب ! انا المسافر ! انا صاحب العيال والاولاد ! ...و هذا سارق !
باج گير :
ملت جمع شده بودند دور اين دو نفرتا ببينن قضيه چيه .
باج گير آهسته توي گوش هدي گفت : او اوه ما غلط كرديم ...ول كن بريم .
سرژبه هر طور بود توي چشماش اشك جمع كرد وگفت : آخر يا خلق الله ! الخدا را خوش ميايد ! كه انا في هذا البلدالعريان و العطشان بمانم و هذا سارق مبلغ ثلاث گاليون من الجيب انا كف رفته .
. باج بگير داد زد : دهه ! اين بابا همين الآن داشت عين بلبل فارسي حرف ميزدا !
و در همان حال سرژ باز به گريه هاش ادامه داد وجيغ مي زد : لا انا المادری فارسیه . انا العرب ، الپدر عرب ، العمو عرب ، العمه عرب ، تمام الفامیل عرب و فی این جا برای ماه العسل آمده ام . هذا السازق گردن كلفت وانا گردن نازك ! انا فقیر و زن ذلیل . يكي کمک کند ومبالغ مسروقه را از هذا سارق یاخذون .آخر خدا را لاخوشایون !
دوربین زوم میکنه روی پاسبانی که داره به سمت اونا میاد ، سرژ فرياد زد : يا ايها الپاسبان ! الرحمت الخدا بر تو باد .جون مادرت بیا حق انا را من الهذا السارق بگير و كف دست انا بگذار!
پاسبان : من که عربی حالیم نمیشه . باید بریم پاسگاه !

داخل پاسگاه
افسر پلیس پشت میز نشسته وسرژ و باج گیر هم کنارهم نشسته و در دیوار را نگاه می کردند .
باج گیر : به جون مادرم این یارو عرب نیس .
افسر : با این وضع نمیشه بازجویی کرد ، ما به یه مترجم نیاز داریم .
سرژ با شنیدن نام مترجم به سختی توانست خود را نگهدارد تا سکته نکند !

پس ازچند دقیقه
مترجم اومده بود جلوی سرژ نشسته بود و سرژ هم داشت با حرکات دست به مترجم اشاره میکرد که :
من عرب نیستم .آبرومو بخر زیر میزیت میرسه .
مترجم هم چشمک نامحسوسی به سرژ زد وگفت : ما تقول یا اخی ؟
سرژ : يا ايها النگهبان ! انا به محض اين كه في الگاراژ..گاراجیه از اتوبوس پیادگون هذا الخبيث مبلغ ثلاث گاليون من اليجيب انا دزديدگون .
باج گير : اي بابا به ريش مرلين اين عرب نيست .
باج گير : دروغ مي گه !
شترق !
نگهبان توي گوش باج گير زد وگفت : جیب مردم را زدی صدایت را هم بلند می کنی یالا سیصد گلیونی رو که دزدیدی پس بده وگرنه می فرستمت توي ازكابان !
باجگير با اكراه سيصد گاليون شمرد وداد دست سرژ . سرژهم آن را از شیر مادر حلال تر دانست و پول را در جیب خود گذارد . باج گیر در حالی که زیر لب فحش میداد از پاسگاه رفت بیرون . سرژ هم 50 الیون داد دست مترجم و 250 گالیون سود خالص را برای خود بر داشت ، دوربین روی سرژ زوم میکنه ، سرژ :
پایان .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1386 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
باند..اسکاور باند
دعوا در حذب
بازیگران:
اسکاور:اسکاور باند(007)
ققنوس:(بعدا خودتون میفهمین)
آنیتا دامبلدور:یک آدم
مالفوی:یک آدم
هوریس اسلاگهورن:دستیار اسکاور باند.
باب آگدن:رییس باند.
--------------------------------------
(قبل از فیلم)
ققی: اینجانب من.ققی رییس حذب به اطلاع شما اعضای محترم میرسانم که حذب امروز 4 میلیون گالیون از وزارت خانه دریافت کرد.این پول ماله من...یعنی ما هست.و ما با این پول حذبمونو آباد میکنیم.
حذبیا:هورااااا
ققی:مرسی عزیزان ..من هم شما رو دوست دارم
--------------------
(خود فیلم)
وووم وووومم..ووومم...یییی(صدای ماشین اسکاور در حا پارک کردن)
دق(صدای باز شدن در)
اوهو اوهو(صدای دزدگیر ماشین)
بومممم(یکی از پشت به ماشین زد)
اسکاور:اوو مای فیوریتیو(کپی رایت بای مهران غفوریان)این ماشین من بود.اویی یارو چرا جلوتو نگاه نمیکنی؟خیال کردی من روی گنج نشستم؟خیال کردی این رییس من یدونه دیگه بهم میده؟
ناگهان در ماشین باز شد و مردی با کت و شلوار آبی لجنی از ماشین پیاده شد.
اسی: رییس جون شمایی؟؟
باب:اوهوم... بعد از این همه سال گواهیناممو گرفتم
اسی با خودش:بیچاره دنیا که یک راننده ناشی به هش پیوست.
باب: راستی حالا که دیدمت مثل اینکه در حذب یک اتفاقهای داره میافته.بروببین چه خبره.یک دستیار هم برات فرستادم.
__ کوش؟؟
__ تو رستورانه.
__کیه؟
__ خودت میبینی
---=---------در رستوران-----
اسی وارد رستوران شد.یک نگاه جیمز باندی به ملت کرد و رفت رو صندلی نشت.
خدمتکار:سلام چیزی میل دارید آقای؟؟؟
__ باند..اسکاور باند
__چزی میل دارید آقای اسکاور باند؟
__ نه
__نه؟؟؟؟
__ نه..من دنبال دوستم میگردن.
__اسمشون؟چه شکلین؟
__ نمیدونم.
ناگهان یک چیزی رفت رو چشم اسی.
اسی:آآی.. چشمم.
فرد ناشناس:اوو ببخشید.سبیلم بود
__هوریس؟؟تو دستیار منی؟؟
__ اوهوم..ریییس گفت با تو باشم.
__حتما خودش از دستت خسته شده بود و ..
__ چی؟
__هیچی بیا بریم حذب ببینیم چیمیشه.
__اوکیی.
_____در حذب____
پولل..همه ماله منن.همشون...یوهاااا.
اسی و هوریس وارد میشن.
ققی:کی اونجاست..تو...تو نمیتونی منو دستگیر کنی..اوه سلام اسی.
اسی:سلام.این پولا چین؟
ققی:دس نزن ماله منن.
آنیتا هم که اونجا بود:
نه.اینا ماله حذبن
اسی:اینا مالع حذبن..بدشون به من.
ققی:تکون بخورید...این پسر رو(مالفوی)رو میکشم.
آنیتا:نهههههه....اینکارو نکن.
ققی:یوهااا...من میرم شما تکون نخورید.
اسی:بریم دنبالش.
----چند دقیقه بعد--
اسی:هوی هوریس گفتم بریم دنبالش.
__ ولی آخه اون گفت همین جا وایسیم.
__ این یک دستوره!!
__ باشه بابا.
(اسلو موشن)
هدی درحال دویدنه در یک دست پولا و در دست دیگه مالفوی رو داره.
اسی و هوریس هم با هم میدوند.
ناگهان هوریس سبیلشو میفرسته زیر پای ققی ققی میافته و پلام(صدای افتادن کیسه پول )
اسی:
من میدونستم که همه چی زیر سر تو هست.تو دستگیری.
---------------------------------------------------------------------
the end
(این فیلم زرشک طلای رو برد)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟