جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 30 دی 1387 10:58
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مشغول جستجوی چوبدستی ها شده بود، برق چیزی توجهش رو جلب کرد...

لرد به سوی شی براق حرکت کرد . لرد از زیر آوار مدالی پیدا کرد و به دقت به آن نگاه کرد .

مورگان به لرد نگاهی کرد و پرسید : ارباب اون چیه ؟
لرد نگاه خود را از روی مدال به روی مرلین انداخت و گفت : این مدال درجه یک سالاز اسلیترین , چه خوب شد اینو پیدا کردم حالا می تونم به این محفلی بگم ما هم مدال داریم .

مرلین به سوی زمین خم شد و لای آوار چوب دستی لرد را پیدا کردو آن را به لرد داد .

لرد چوب دستی خود را گرفت و یک نگاه بسی چند خفن به مورگان کرد وگفت : بیبین چه بلای سر چوب دستی خوشگلم آوردی .

مورگان :

لرد رو به مورگان کرد و گفت : خوب حالا که همه رفتند زود باش همه جا رو بگرد واشیاء خیلی سیاهو پیدا کن ما باید بازار این جارو کسات کنیم . ما باید کاری کنیم همه برای دیدن این اشیاء سیاه بیان خانه ریدل .

مورگان : بله ارباب .
ارباب : مورگان ولی خودمونیم قیافه ات خیلی شبیه اون یارو خون آشامست .
لرد همچنان به سخنان خود ادامه می داد : دیدی اون همه جمعیت چطوری از ابهت لرد سیاه ترسیدن و پا به فرار گذاشتن .
مورگان : ولی ارباب اونا از م...... صدای مورگان در جیغ و داد طلسم کرشیو گم شد .

مورگان در حالی که داشت لباس های خود را می تکاند رو به لرد کرد و گفت : بله ارباب از ابهت شم....

ناگهان پنجره شکست و کنت دراکوله وارد شد .

لرد و مورگان :

-------------------------------------------------------------------------------
می بخشید کوتاه شد .
لطفا نقد شود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/10/30 11:10:58
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 19 دی 1387 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- بازدیدکنندگان محترم، لطفا به این کوره نگاه کنین...

غیــــــــــژژژژژژ...

راهنمای موزه به زحمت در کوره رو باز کرد و مجددا کلی گرد و خاک بلند شد.

- عووهوو عوهووو... خب... این کوره ای بوده که.. عووهووو عووهوو... سالازار اسلترین مشنگها رو توش حبس میکرده و بعد از انواع آزمایشات، توی آتش جادویی که با کشیدن این دسته شعله ور میشده...

جناب آقای راهنما دسته رو محکم گرفت و به ملت لبخند شیطانی زد...

ملت:

راهنما: ترسیدین؟

ملت: اوهوم، اوهوم!

راهنما: فقط یه شوخی بود!

ملت: تصویر تغییر اندازه داده شده

- خب لطفا" به این قسمت بیاین، این تابوت رو که میبینین متعلق به یکی از خونخوارترین، شرور ترین و قدرتمندترین جادوگران تاریخ، پایه گذار سنت خون آشامی یعنی کنت دراکوله. البته خود کنت در حال حاضر در ترانسیلوانیا زندگی میکنه و برای تکمیل موزه قبول کرد یکی از تابوت هاش رو بفرسته و بله اینجا میبینید که به خط خودش روی تابوت رو امضا کرده و به موزه تقدیم کرده.

راهنما خم شد تا در تابوت رو باز کنه...

( اندر تفکرات یک راهنمای موزه:

- الان درشو باز میکنم و مومیاییه یهو میپره بیرون و این دفه یه حال اساسی بهشون میدم )

تیلیک...

مورگان یک مرتبه از داخل تابوت پرید بیرون.

ملت:

راهنمای موزه:

مجسمه - ولدی: ... ( زیر لب)... اون مغز پر از کاه گلتو یه ذره کار بنداز!

در این بخش از رول، مورگان به طرز بسیار ژانگولرانه ای میشه استاد ذهن جویی و با یه نگاه به اربابش فکرشو میخونه و خودشو سریع به راهنمای موزه میرسونه.

- از من دور شو، ای کنت دراکول! به من گفتن ترانسیلوانیا موندی! تازه کو تا غروب، آفتاب برات خوب نیست اصن!

- کنت دراکول هوای هاگزمید کرده. ضمنا کرم ضد آفتاب با SPF شونصد به خودش مالونده! این ملتو از موزه بیرون کن، میخواهیم بعد از غروب در شهر چرخی بزنیم. به نفعتونه کسی بیرون نباشه، بخصوص بچه ها و زنا!

- الساعه اطاعت میشه قربان!

اما متوجه شد کسی توی موزه نمونده و همه میدون رو خالی کردن. پس اونم دمشو (؟) گذاشت روی کولش و فرار کرد.

- آخیش... همه ی بدنم خشک شده بود. زودتر چوبدستیا رو پیدا کن که کلی کار داریم.

- بله ارباب!

در حالی که مشغول جستجوی چوبدستی ها شده بود، برق چیزی توجهش رو جلب کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/10/19 19:29:47
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 19 دی 1387 10:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه مقدار زیادی سنگ و خاک را کنار زد . نگاهی به اطراف انداخت.
-فکر میکنم در قسمت اشیای سیاه باشیم.زود باش کلی کار داریم.

مورگان به سختی ازجایش بلند شد.
ارباب ببخشیدا.ما برای چی اومدیم اینجا؟تو راه که هر چی پرسیدم جواب ندادین.کلا روی جارو انگار حالتون خوب نبود.رنگتونم سبز شده...

لرد سیاه با عصبانیت حرف مورگان را قطع کرد.
-ما اومدیم اینجا که چیزایی رو که حقمونه با خودمون ببریم.چون قصد داریم تو خانه ریدل یه موزه اختصاصی بزنیم.باید اشیای قدیمی سیاه رو پیدا کنیم.این چوب جادوی من کجاست؟

مورگان با حالتی گیج سرش را خاراند.
-ارباب پس چرا سه ساعت و نیم با گاوصندوق ور رفتیم؟

لرد سیاه بطرف مجسمه ای که شرارت از چشمانش میبارید رفت.
-حرف نباشه.زود مشغول شو.

صدای قدمهایی که به سرعت به محل اختفای لرد و مورگان نزدیک میشدند به گوش رسید.مورگان با دستپاچگی به ردای لرد آویزان شد.
-ارباب چیکار کنیم؟دارن میان.ظاهرا تعدادشونم خیلی زیاده.ارباب چوب جادوی منو ندیدین؟

لرد سیاه با نگرانی به آوار روی زمین نگاه کرد.
-احتمالا مونده زیر آوار.چاره ای نداریم.برو یه گوشه قایم شو فعلا.

مورگان با وحشت بطرف کمد باریکی که گوشه سالن قرار داشت رفت.به سرعت درش را باز کرد و وارد کمد شد.ولی با دیدن چهره پوسیده و باندپیچی شده مومیایی وحشتناکی که در کمد(تابوت)قرار داشت از کارش بشدت پشیمان شد!

لرد سیاه کمی اطراف را جستجو کرد.جایی برای پنهان شدن وجود نداشت.صدای قدمها لحظه به لحظه نزدیکتر میشد.
-هی مورگان.زود بیا بیرون.من میخوام برم تو کمد.تو هنوز یاد نگرفتی قبل از اربابت قایم نشی؟

صدای ضعیف مورگان از داخل تابوت به گوش رسید.
-ارباب جون...نمیشه...این درش گیر کرده...ووووع...چه بویی میاد اینجا...دارم خفه میشم...دستتو بکش مومیایی بی ناموس...

لرد سیاه بطرف مجسمه شرور برگشت.فرصتی برای فکر کردن نداشت.دستش را دور گردن مجسمه انداخت و سعی کرد کاملا بی حرکت بماند.

در سالن باز شد.

-خانومها آقایون از این طرف.نگران گرد و خاک نباشین.این سالن همین دیروز افتتاح شده و هنوز کارای تعمیراتی داره.شما در اینجا میتونین از سیاهترین اشیای جادویی باستانی دیدن کنین.لطفا به چیزی دست نزنین.بچه دماغ اون مجسمه رو ول کن.اون جد هلگا هافلپافه...خب...خانومها و اقایون بازدید رو از این نقطه شروع میکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/10/19 10:43:00
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 دی 1387 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و مورگان خیلی آروم برگشتند تا بتونن نگهبانا رو ببینن. لرد با دیدن صورت نگهبانا لبخندی عجیب و مهربانانه زد و منتظر واکنش آنها شد.

لرد:

نگهبانا:

متاسفانه لرد با واکنش مورد نظرش مواجه نشد و فریاد زد:
- کروشیو!

بعد هم به سرعت دوید، در همین لحظات مورگان که دید داره سرش بی کلاه میمونه به سرعت به دنبال لرد دوید. نگهبان کوتاه تر که از بخت بدش کروشیوی ملیح لرد به او برخورد کرده بود، هنوز از درد به خودش میپیچید، اما نگهبان دوم که در حدود مادام ماکسیم قد داشت به دنبال لرد و مورگان دوید.

حالا بدو و کی بدو...متاسفانه یا خوشبختانه قدم های نگهبان به اندازه سه تا قدم لرد بود، لرد به پشتش نگاه کرد و متوجه شد که تا دقیقه ای دیگر نگاهبان به آنها می رسد، در نتیجه فکری به سرش زد:
- مورگان...مورگان، زود یکی از اون اندامیت هات رو بده ببینم!

- قربان اندامیت نه، دینامیت...بفرمایید.

لرد به سرعت دینامیت رو گرفت، در حال پرت کردنش بود که مورگان فریاد زد:
- نــــــــــه...باید روشنش کنید!

- کروشیو!(شفاف سازی: این کروشیو در راستای تشویق و تمجید به کار میروود)

مورگان سریعا دینامیت را روشن کرد و به دست لرد داد، اما از آنجایی که مغز لرد هنک کرد و کمی طول کشید تا دینامیت رو پرت کنه، وج انفجار و آوار اون روی اونها هم تاثیر گذاشت و زیر مقدار کمی تا قسمتی زیاد آوار گیر کردند.

- شصت پاتو از تو چشمم بردار ببنم...اوی با توام.

- امم..معم ...امی اونم ارررییع...

چی میگی؟

مورگان با دست به دهنش اشاره کرد و لرد تازه متوجه شد که دستش تا مچ در دهان مورگان فرو رفته بود.
- کروشیو!(این یکی معذرت خواهی بود)

- ههههه...هههههه(افکت نفس عمیق) خیلی ممنون ارباب.

- گفتم...شصت پاتو وردار

- بله چشم...معذرت می خوام...ارباب ببخشید ما کجاییم الان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 15 دی 1387 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


زود باش...تو مطمئنی که درست کار میکنه؟
- آره...من مطمئنم.خودم کلی با اینا کار کردم.به مشنگی به اینا میگن دینامیت.روی یک چیزی کارشون میذاری و بعد اون چیز و دینامیتها منفجر میشن.مثلا ما الان اینو اینجا کار میذاریم و بعد این منفجر میشه.البته نباید نزدیکش باشیم وگرنه ماهم منفجر میشیم.

مورگان این را گفت و سپس دینامیت هارا بر روی در گاوصندوق گذاشت.لرد نگاهی از روی نگرانی به مورگان نمود و گفت:
میگم اگر این دینامیتی که تو دستته الان بترکه چی میشه؟
- نگران نباشید یالرد...یکی دیگه باخودم آوردم که اگر این یکی ترکید اون یکی رو داشته باشیم.
- میگم یعنی ما نمیمیریم؟

مورگان لبخند گشادی زد و من من کنان گفت:
اه...چرا..یعنی نه.یکم شاید بمیریم.
- پس کارتو درست بکن که "یکم" نمیریم!چون اگر یکم بمیریم من خیلی زیاد تورو میکشم بعدش!

مورگان سرش را با نگرانی تکان داد و دوباره مشغول کار گذاشتن دینامیتها بر روی گاو صندق شد.لرد که حال مشغول راه رفتن در پهنای اتاق بود به آرامی گفت:
کی تموم میشه؟

مورگان با سرعت از کنار گاو صندوق کنار رفت و پشت میزی پناه گرفت.
-الان قربان...زود باشید بیاین.

لرد با شنیدن این با سرعت به پشت میز رفت و همان طور که از گوشه به گاوصندوق خیره بود گفت:
میگم آژیر دزدگیرو از کار انداختی؟

لبخند گشدی بر لبان مورگان نقش بست.مورگان همان طور که با انگشتانش بازی میکرد،من من کنان گفت:
اه...من فکر کردم شما این کارو انجام میدید.
- زود باش برو اون دینامیتو خاموش کن!زود باش...الان آژیر در میاد هممونو میگیرن!الان بدبخت میشیم.

مورگان آهی کشید و با تمام سرعت بسوی گاوصندوق رفت که
بووووم

دود تمام اتاق را فرا گرفت.لرد همان طور که سرفه میکرد از پشت میز بیرون آمد و گفت:
زود باش...الان آژیر درمیاد...زود باش.

وییییییییییییییژژژژژژویییییییییییییییییژژژژژژژ

ناگهان، آژیر بلندی بگوش رسید و صدای زیر و خشمگینی از پشت در اتاق شنیده شد:
دستاتونو بذارین روی سرتون و بیرون بیاین...شما دستگیرین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 شهریور 1387 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد چند دقيقه اي رو در كف تابلو بسر مي برد.و به خودش گفت:
- جل الخالق...ما يه عمره ريدليم نمي دونستيم اينجام خونه داريم.
بعد از اين سخن نسبتا خنگولانه( )لرد سر تاسش رو خاروند و رفت توي خونه.همين طور كه داشت فكر مي كرد يادش اومد يه كار مهم داشته كه بايد انجام مي داد.

گوشي نوكيا رو از تو جيبش در آورد ولي ديد سيم كارت محترم شارژ نداره.راه افتاد كه بره سيم كارتشو شارژ كنه همين كه رسيد سر كوچه يك دكه روزنامه فروشي ديد كه روي يك مقوا نوشته بود:شارژ انواع سيم كارت ___________ و _________(بدليل تبليغات غير مجاز سانسور شد).
لرد:آقا ببخشيد!
دكه دار: كلينيك كاشت مو يه كوچه بالاتره
- ...نخير با خودتون كار داشتم.
- آهان،بفرماييد.
- اينو شارژ كن.
- چشم


وقتي شارژ كردن سيم كارت تموم شد و لرد برگشت خونه اش.اونجا يك زنگ به بلا زد :
- ديد.ديد.ديد.ديد.ديد.ديد.ديد.ديد.ديد.ديد.ديد(افكت شماره گيري موبايل)
-مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد.
لرد كه از شنيدن اين جمله كذايي اعصابي در بساط نداشت با شنيدن اين صدا از شدت عصبانيت حركت نا بهنجاري را انجام داد.
- دينگ(افكت صداي لاو باتري موبايل)
لرد:


لرد هر چي خونه رو گشت پريز برق پيدا نكرد از اينور به اونور...اما فايده اي نداشت.بالاخره دوباره تصميم گرفت بره سر كوچه.

مكان:سر كوچه
زمان:چند دقيقه بعد از دو دقيقه قبل( )


- آقا سلام.
- سلام آقاي محترم من چند بار بگم كلينيك كاشت مو دو تا كوچه با لاتره.
لرد:
در حال گريه بود كه يهو بلا رو ديد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلي پلنك در 1387/6/19 16:24:44
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلي پلنك در 1387/6/19 18:34:42
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل ها

مرگخواران با بی قراری در خانه ی اربابی ریدل رفت و امد میکنند، بلا در حالی که گوشه ای از سالن روی زمین نشسته، داره همین جور با خودش حرف میزنه و همچنان خودشو به چپ و راست تاب میده:

-ای خداااااااا...دیدی بی لرد شدم؟؟ دیدی بیچاره شدم؟؟ یعنی الان کجاست؟؟ نکنه دزدیده باشنش؟؟ اخه کجا رفتی؟؟ چی شدی تو؟ ای ولدمورت() ای خدا...اوهو، اوهو، اوهو، هــــــــــــه، فــــــــــخ....فخ فخ فخ

ناگهان بلا از خود بی خود میشه؛ چنگ میزنه تو موهاش و در حالی که جیغ میکشه شروع میکنه به خود زنی کردن!!

-ای خدااااااااااااااااا لرد منو کجا بردی اخه...نکنه بی لردم کنی!! وااااااااای، واااااااااای. وای خدا منم بکش وای وای وای وای ای سالازار دستم به تنبونت، من ندیده ی ندیدتو از خودت میخوام!!!

بلیز که گوشه ای دیگر از سالن نشسته بود نگاهی با این مضمون(( میشه صداتو ببری )) به بلاتریکس انداخت بعد به سمت بارتی برگشت و با صدای ارومی ازش پرسید:

-مطمئنی همه جارو گشتین؟؟
-اره باو انگار اب شده رفته تو زمین
-یعنی چی اخه پیغام هم فرستادی بهش؟؟
-اره جواب نداد.
-هوووم باید یک فکری هم واسه ارث و میراث بکنیم!!
-یعنی تو میگی لرد رو دزدیدن؟
-نه من میگم سقط شده! اما شاید هم دزدیده باشنش.
-مثلا محفلیا؟؟
-محفلیا؟ هووووم شاید!!

دهکده ای در شرق استرالیا

لرد در حالی که در اثر خاکستری که وارد حلقش شده بود سرفه میکرد از شومینه بیرون اومد اما در جایش خشک شد! اینجا که خانه ریدل نبود!

این خانه، مثل خانه ریدل بزرگ و اربابی بود. در کناری از سالنی که ولدمورت از یکی از شومینه های ان بیرون اومده بود، پیانو بزرگی قرار داشت! دور تا دور سالن پر از تابلوهای کوبیسم بود که روی تمامی انها قطر بزرگی خاک قرار داشت!

لرد در حالی که بسی هول کرده بود، با عجله از خانه بیرون دوید و با اشفتگی نگاهی به خانه انداخت.

سر در خانه با خط کشیده ای کنده کاری شده بود:

(( خانه ی اربابی ریدل، شعبه ی دوم!!))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/6/17 23:00:48
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1387 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
و ... اينبار ، لرد كه از دست اين زن خسته شده بود با خشم نگاهي به او انداخت و با لحني عصباني گفت: اي احمق ! دوستان من در خطر مرگ و زندگي اند و بايد بدوني كه من اصلا حوصله ي حرفهاي مسخره ي تو رو ندارم و اگه نميدونستي بدون كه من بزرگترين جادوگران جهانم و اگه باز هم نميدونستي بدون كه من ميتونم با يه اشاره تو رو خورد كنم و از شرت راحت بشم. مفهوم شد؟
مجسمه ي ساحره كه از اين بر خورد به شدت جا خورده بود مدتي سكوت كرد و بعد ، در حالي كه ثانيه به ثانيه بر خشمش اضافه ميشد ، رو به لرد كرد و فرياد زد: چي گفتِيـــــــــي؟
لرد كه كمي احساس خطر كرده بود گفت:
- من؟...اممم....چيز خاصي نگفتم....اگه ممكنه باز هم برام چايي ميشه بياري؟ آخه من از اون چاييت خيلي خوشم اومده بود.
زن ساحره كه تا همين يك ثانيه ي پيش با خشم سر لرد فرياد زده بود ، با شنيدن اين حرف لرد لبخندي زد و گفت :
- واقعا از چايي هاي من خوشت مياد؟
- آره! من عاشق چايي هات هستم. آدم واقعا كيف ميكنه!
مجسمه كه ميشد آثار خجالت را در نگاهش تشخيص داد ، لبخندي زد و گفت:
- مرسي عزيزم. فقط اگه ممكنه يكمي مو بكار ، چون من اصلا از آدماي كچل خوشم...يعني خوشم مياد ها...ولي نه زياد!
و قبل از اينكه لرد بتواند لب به اعتراض بگشايد از در بيرون دويد تا براي لرد چاي بياورد و اين ، همان فرصتي بود كه لرد انتظارش را ميكشيد.

تنها راهي كه ميشود از دست يك مجسمه ي ساحره ي وراج رهايي يافت ، مسلما فرستادن آن شخص به دنبال نخود سياه ، و پيدا كردن راه فرار در نبود اوست!

بدين ترتيب ، لرد به دنبال يك راه فرار درست و حسابي گشت كه ناگهان به ياد همان شومينه اي افتاد ( كه دوستان ، در چند پست قبل به آن اشاره كردند ) و تصميم گرفت از اين راه ، خارج شود.
صداي زن ساحره هنوز هم شنيده ميشد:
- دارم ميام عزيزم. فقط بذار واسه ي خودم هم چاي بريزم.
لرد كه ميدانست تنها شانس خروجش از خانه دارد تمام ميشود ، خيلي سريع پودر مخصوص را از جيبش در آورد. ( در جيب لرد سياه همه چيز پيدا ميشود)
- دارم ميام...بذار چاي رو با شكر برات هم بزنم....
لرد به طرف شومينه دويد ، در حالي كه ميترسيد بخت با او يار نباشد و زن سر برسد.
- چايت رو با شكر دوست داشتي ديگه؟
لرد فرياد زد: آره بابا...شكر بريز!
و بعد داخل شومينه رفت. پودر را برداشت و مقداري از آن را در دست گرفت.
- اومدم....
لرد در حالي كه در دل به تمام مجسمه هاي ساحره ي جهان لعنت ميفرستاد ، به زن نگاه كرد كه با سيني چاي وارد اتاق شد و با ديدن لرد كچلش كه درون شومينه رفته بود متعجب شد. خواست به طرف لرد برود و او را از شومينه بيرون بياورد ، اما لرد خيلي خيلي به موقع با صداي بلند اسم جايي را كه ميخواست برود به زبان آورد و در شعله هاي آتش گم شد و مجسمه ي ساحره را كه با دهاني باز به شعله هاي آتش نگاه ميكرد و با خود فكر ميكرد كه همسر آينده اش از دست رفته ، تنها گذاشت.

راستي ، لرد ميخواست كجا بره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 13 شهریور 1387 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
در همين لحظه قلب لرد به درون حلق مبارك آمده اما بخير مي گذره و فقط پشتش به يك قفسه خورده بود.
لرد:
لرد بالاخره پس از چند دقيقه شروع به حركت مي كنه.اما دوباره پاش به يك چيزي گير مي كنه و با بيني مبارك محكم نقش زمين مي شه(لرد نگوچلمن بگو چلمن چلمنا بگو )و اين دفعه يك كاسه عتيقه هم با خودش به زمين مي اندازه. شتـــــــــــــــرق كاسه به زيبايي مي شكنه.
مجسمه از خواب پا مي شه و جّّّْـــــــــــــــــيغ
مجسمه:
لرد:
مجسمه:عزيزم مي خواستي بري
لرد:چچچچي(افكت لكنت(ته پته خودمان)) :no: چرا برم؟من فقط...فقط يه كم خوابگردي دارم.
_آهان حالا بهتر شد.چرا نمي آي پيشم.
_الان مي آم عزيزم.
لرد هر چه از دهنش در اومد بار خودش كرد.و با حالتي شاد نما به سمت مجسمه رفت.اما صداي پايي او را از افكارش بيرون آورد.
لرد:نگهبانان؟
مجسمه:آره عزيزم.
_من مي تونم برم تو فنجونت.
_بله فنجون خودته عزيزم
_مي تونم يه خواهشي ازت بكنم ديگه بمن نگو عزيزم.
_چشم عزيزم.( )
بالاخره نگهبانا اومدن و گفتن:
مجسمه تو چيزي نشنيدي.
_نه.اگه ممكنه بريد بيرون.
يكي از نگهبانا به اون يكي:ديدي گفتم خيالاتي شدي
و روشو كرد به مجسمه و گفت:مرسي :grin:
مجسمه:عزيزم بيا بيرون
لرد كه اين دفعه به معناي واقعي در حالت بود اومد بيرون.
مجسمه:عزيزم كي برنزه كردي؟تا حالا دقت نكرده بودم.
_عزيزم و _________و________(سانسور فحاشي غير مجاز)
دليل عصبانيت لرد اين بود كه او به جاي رفتن در فنجان خالي پريده بود توي يكي از اون هايي كه پر چاي داغ بود. اما بالاخره بهتر شد و ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلي پلنك در 1387/6/13 18:09:15
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1387 02:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با عجله خود را به سمت شومینه رساند ، کمی خم شد تا خود را درون لوله جای دهد اما نتوانست تکان بخورد.

-کجا؟...کجا ؟ ...بودی حالا... تازه داشتیم صمیمی میشدیم .

- نه ...جون سالازار ولم کن ... چه غلطی کردم اومدم اینجا ، ازدست نگهبان راحت شدم افتادم دست تو .

مجسمه: وایسا دیگه...اگه بری جیغ میزنما !

لرد: نه ...نه...باشه بابا ...باوشه.

-خوب ، حالا تنها شدیم میتونیم حرفامونو بزنیم !

لرد سریع نگاهشو از مایع قرمز رنگ درون بشکه برداشت و گفت: چه حرفی؟؟ ما حرفی با هم نداریم.

-نه ...تو باید با من ازدواج کنی ...نه

-هیسسسسسسسسس...صداتو ببر ، باشه بابا...باشه...تو فقط داد نزن هرچی تو بگی.

لحظه ای نگهبان دوباره برمیگرده و در حالیکه دور خودش میچرخیده سلاحهای دهه ی هزارو نهصد هشتادیشو و به همه طرف میگیره و فریاد میزنه: کی اونجاست؟ گفتم کی اونجاس؟

-من بودم ویلی خواب بد دیدم از خواب پریدم ، نگران نباش همه جا امن و امانه . حال جک چطوره؟

مجسمه این را به نگهبان گفت و زیر چشمی به معشوق جدیدش که پشت بشکه قایم شده بود نگاه کرد.

-نمیدونم ، تکون نمیخوره و نفس نمیکشه هر چی هم زدم تو گوشش پانشد!

مجسمه: نکنه مرده ؟

نگهبان: نه بابا بد به دلت راه نده ، من دیگه باید برم ممکنه فرار کنه، من رفتم .

لرد:

مجسمه:

نیم ساعت بعد

مجسمه:

-لرد به آرامی دست مجسمه رو از گردنش جدا میکنه و آرام بدون اینکه مجسمه از خواب بیدارشه میزاره زمین و یواشکی عقب عقب شروع به حرکت میکنه که پشتش به یه چیزی میخوره...


آیالرد موفق به فرار میشود؟ آیا به هدف خود درموزه میرسد؟ آیا جک نگهبان زنده است؟ آیا لرد با مجسمه ازدواج خواهد کرد؟ آیا لرد شناسایی وضایع خواهد شد؟ و جواب هزاران آیای دیگر را در پستهای بعدی بخوانید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن