جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

58 کاربر(ها) آنلاین هستند (52 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
58 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زندگی به سبک سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 27 بهمن 1398 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-داس!

گابریل داس استرلیزه شده ای را در دست بلاتریکس گذاشت.

-بیل و کلنگ!

ربکا عرق پیشانی بلاتریکس را پاک کرد و بیل و کلنگی را به او داد.

-اره برقی!

اوضاع چندش آور تر از حد تحمل رکسان بود اما با وجود دینامیتی که در حلقش چپانده شده بود نمی توانست فریادی زده و تمرکز دکتر بلاتریکس را بر هم بزند.

بلاتریکس آهی کشید و اره برقی را پایین گذاشت.

-امیدی هست؟
-من تمام تلاشمو کردم اما کرفس ها کنده نشد. فعلا دو راه داریم. یا فقط سر رکسان رو با کرفساش جدا کنیم یا کلا رکسان رو بندازیم تو آب میوه گیری!
-بعد فرق این دوتا راه چیه خانم دکتر؟ مگه هر دوتاش رکسانو شهید نمی کنه؟!
-فرقش اینه که ممکنه با پیوند یه سر دیگه بجای سر رکسان بتونیم زنده نگه ش داریم اما با "آب کرفس/رکسان" دیگه نمی تونیم زنده نگه ش داریم. پس بهتره به فکر یه سر کم حجم و کم وزن باشیم تا وزن بیمار بیشتر از این نشه.

اما رکسان سرش را دوست داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 25 بهمن 1398 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا دچار اضافه وزن شدن و به این دلیل نمی تونن ماموریت هاشونو به درستی انجام بدن. تصمیم می گیرن دور از چشم لرد، با رژیم و ورزش خودشونو لاغر کنن. بلاتریکس مسئولیت این کار رو به عهده گرفته و ضمن دادن تمرین های سخت به مرگخوارا، تصمیم داره آب کرفس هایی رو که اشتباهی(در اثر معجون هکتور) روی سر رکسان روییده بگیره و به خورد مرگخوارا بده که لاغر بشن.


....................

رکسان وحشتزده به دایره مرگخواران که محاصره اش کرده بود نگاه کرد.
-ببینین...این یکی از وحشتناک ترین چیزاییه که تا حالا دیدم! مخصوصا قسمت اگلانتاینش! این چرا اینجوری نزدیک می شه؟ نیایین جلو...کرفس مضره...خیلی...

مروپ که ظاهرا منتظر همین فرصت بود، کاغذ لوله شده ای را از لای موهایش بیرون کشید و باز کرد. کاغذ به طول ده متر باز شد.
-خواص کرفسه...برات بخونم کنجد مامان؟

رکسان تمایلی نداشت. با وجود این، مروپ اشاره کرد که سه متر آخر مربوط به خواص چربی سوزی کرفس است.

بلاتریکس ماسکی به صورت زد و رو به رودولف کرد.
-داس!

جوابی نگرفت...و وقتی برگشت و رودولف را محو تماشای ربکا دید، با لبخندی شیرین رو به پالی کرد.
-داس!

پالی داس داشت! و آن را به بلاتریکس داد.
بلاتریکس اول با یک حرکت، سر رودولف را از بدنش جدا کرد. سر، قل قل خوران دور شد و بدن رودولف سراسیمه به دنبال سرش رفت و آن را گرفت که گم نشود. بدن، سر را لازم داشت.

و بلا با داسش به رکسان نزدیک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آذر 1398 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لردسیاه و نجینی با نفرت به رکسان خیره شده بودند:

-

-

لرد که به آرامی در حال نوازش دُم نجینی بود، با خروشیدن موجی از خشم از برنامه‌ی رژیمی - ورزشیِ بلاتریکس، ناخن‌هایش را در دُم نجینی فرو کرد. نجینی که درد در دُم‌ش پیچیده بود کله‌ی زیبایش را از کله‌ی لرد بلند کرد و بر فرق سر لرد کوبید:

- پرنسس!

- فس!

- ما در حال کشیدنِ نقشه بودیم. برای بلاتریکس برنامه‌ی ویژه‌ای داریم! این ساحره قصد جان ما رو کرده!

- فسسسسسس!

- به پاپا کمک می‌کنی دخترم؟

- شسسس فیسسس! تصویر تغییر اندازه داده شده


- نجینی! پیتزا؟!

- هسسس سس خس! تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده


- و اصلن همبرگر هم؟! از ما باج می‌خوای؟!

-

- فرزندِ سیاهی داریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آذر 1398 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا اضافه وزن پیدا کردن و نمیتونن ماموریت هاشونو به درستی انجام بدن و تصمیم گرفتن با رژیم و ورزش لاغر بشن. ولی با برنامه رژیمی و ورزشی طاقت فرسای بلاتریکس رو به رو میشن.


از شانسش معجونهای سقوط کرده باعث شده بود روی سر رکسان بوته ی بزرگ کرفس سبز شود. رکسان با وحشت دستش را به سرش نزدیک کرد ثانیه ای طول نکشید تا جیغش به هوا برود حال دیگر چاره جز کرفس خوردن نداشت. از طرفی ماتیلدا با خود یک فلاکس قهوه آورده بود و در گوشه ای از سالن نشسته بودتا دیدن این لحظات ناب را از دست ندهد. البته او فقط به آوردن قهوه که برای جلوگیری از به خواب رفتنش بود، بسنده نکرده بود و کاملا مجهز و با کلی خوراکی آمده بود آنها را تماشا میکرد. اصلا هم قصد آب کردن دل مرگخواران تحریم شده از غذا را نداشت. بلا که در حال چک کردن درست اجرا شدن برنامه هایی که به مرگخوارا داده شده بود، بود. ناگهان برق خاصی در چشمانش ظاهر شد. قمه ی رودولف را قاپید و با قدم های بلند و سریع به سراغ بوته ی بزرگ مقابلش رفت و فریاد زد.
_اون بوته ی متحرک رو بگیریدش. بانز برو اون آبمیوه گیر رو بردار بیار. منم میرم طناب بیارم ببندمش. حواستون باشه از جاش جم نخوره.
گابریل نزدیکتر شد و گیاه مورد نظر رو از همه طرف وارسی کرد.
_نچ نمیشه... این اصلا بهداشتی نیست فنر تو برو شلنگ رو بیار. سو، بیا اینجا تو هم برو شامپو... نه... مایع ظرفشویی...نه. آهههه با چی بشورمش اصلا؟! بیخیال همون وایتکس خودمو میزنم فنر فقط تو برو شلنگ رو بردار بیار واسه آبکشیش. شما ها هم محکم نگهش دارید.
مرگخوارا درحالیکه دسته جمعی ریخته بودند و داشتند وایتکس های روی کرفس های کله ی رکسان را چنگ میزدند بعد از چند دقیقه متوجه شدند که رکسان که تا چندی پیش درحال ناله و دست و پا زدن بود حال دیگر نه صدایی از او می آمد و نه حرکتی از او مشاهده میشد. همه با حس گناه هم دیگر را نگاه کردند.
_به احترام عزیز تازه از دست رفته یک دقیقه سکوت.
در این بین که مرگخوران در سکوت فرو رفتند فنریر از دور با شلنگه آب آمد و آن را با شدت روی کله ی رکسان گرفت.
کمی بعد رکسان چشمانش را باز کرد و صدایی رعب آور سکوت را شکست.
_خوبه هنوز زنده س.
بلا با لبخندی روی صورت از پشت رکسان درحالیکه قمه ی رودولف در دستش بود ظاهر شد.
_با اون میخوای چیکار کنی؟
_الان میفهمی.
_بانز آبمیوه گیر رو بذار زمین من از این طرف میبرم تو از اون طرف اگرم چیزی نداری با دست خالی بکنش.
_باشه. ولی یه چیزی بلا کرفس به چه درد میخوره؟!
_به نکته ی ظریفی اشاره کردی. به درد ما که الان اضافه وزن داریم میخوره. لاغر کننده س.

ملت مرگخوار با شنیدن سخنان بلاتریکس با لبخند های دل انگیزی به رکسان نگاه کردند.

_کرفس؟ حالا نمیشه کرفس لاغر کننده نباشه؟ حداقل کرفس های روی سر من لاغر کننده نباشه؟

رکسان با دیدن قمه های رودولف شروع به جیغ کشیدن و دست و پا زدن کرد.
_ کمک...یکی منو از دست این جماعت بی رحم سنگدل نجات بده!

اما بلاتریکس و جماعتی پشت سرش با قساوت قلب در حال نزدیک شدن به رکسان بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 2 آذر 1398 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سقوط معجون ها تنها چیزی بود که برای بلاتریکس مهم نبود! او بالای سر هر مرگخواری رفت تا ببیند چه کار میکنند. وقتی بالای سر ربکا آمد تا ببیند چه میکند؛ دید ربکایی نیست تا او را ببیند.
-ربکا!
-جیــــــــــــغ! بله؟
-چقدر سریع خودتو لو میدی؟ تو معموریاتا اینجوری نباشی! حالا بیا تمرینایی که بهت دادمو تمرین کن. همین حالا! میخوام ببینم.
--جان؟ چه تمرینایی؟
-کاغذ تمرینایی که دادمو کجا گذاشتی؟

ربکا ترسید و به همین دلیل دستش را در گوش خفاش گونه اش فرو کرد. کاغذی را بیرون آورد که دست خط بلاتریکس روی آن بود.

-بخونش ببینم.
-چشم... 20 تا شنا سوئدی، 3 تا دراز و نشست، 12 دور دوییدن دور خونه ریدلا. همین!
-همین؟ بده خودم ببینمش!
-بفرمایید.

بلاتریکس وقتی لیست تمرینات را دید، اخم هایش در هم رفت. سرش را بلند کرد و به ربکا نگاه کرد.
-اشتباه خوندیشون. 200تا شنا سوئدی با 300 تا درازو نشست. 120 دور هم باید دور خونه ریدلا بدویی. اصلا صفرا رو ندیدی!
-خب خیلی زیاده! میشه یه صفر کمتر شه؟
-نه! چاق میشی! کم الان چاقی؟!

و به شکم لاغر مردنی ربکا اشاره کرد. بلاتریکس میخواست حتی تخت ترین شکم را هم تخت تر کند! این موجب شد ربکا برنامه غذایی اش را ببیند تا شاید وضعش بهتر آن برنامه باشد. اما با دیدن برنامه غذایی وضعیت تغییری نکرد که هیچ، بدتر هم شد.
-هویچ پخته با آب کرفس برای صبحانه؟ نخود و اسفناج برای نهار؟ کاهو برای شام؟! سخت گیری در این حد!؟
-بله. باید لاغر بشی.

ربکا دوباره به شکم لاغر و تختش نگاه کرد. بلاتریکس تاکید کرد دوباره به او سر میزند ولی آن موقع باید در حال انجام برنامه تمریناتش باشد. او رفت تا به بقیه سر بزند.

***


اما آن طرف پاتیل معجون ها تنها چند میلی متر با سر رکسان فاصله داشتند. رکسان وضع بد پاتیل ها را درک نمیکرد و همین برایش دردسر ساز شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1398 03:38
نمایش جزئیات
آفلاین
رکسان پس از چند ثانیه از حواس پرتی بلاتریکس استفاده کرد و پاورچین پاورچین به سوی معجون های انبوه هکتور رفت و به زور خودش را زیر ردیفی از معجون ها جا کرد.
غافل از معجونی که هنگام جابجایی رکسان پایه اش شل شده و هر لحظه به افتادن بر روی سر او نزدیک تر میشد.

****
از سویی دیگر دیانا که بلاتریکس بخاطر کمبود وزن اورا مجبور به شنا در استخر درحالی که آبش را بدهد،کرده‌ بود از ترس ناخن هایش را در دستش فرو می برد.
دیانا آب را دوست نداشت. دیانا از آب متنفر بود. دیانا به آب فوبیا داشت و چه تلخ بود که انگار دیانا هم به هیچ وجه در استایل آب نبود چون آب روبه رویش به او چپ چپ نگاه میکرد!
اینجا بلاتریکس هم دیانا را زیر نظر داشت تا به سوی استخر رفته و شنا کند.
غافل از این که به جای دیانا باید حواسش به رکسانی میبود که معجون هکتور دیگر بر روی سرش سقوت کرده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 23 شهریور 1398 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
رکسان هم با ناراحتی، برنامه شو گرفت و همچنان که به سمت دیوار می رفت، به برنامه ش نگاهی انداخت.
- هفتاد تا شنا...

تا رکسان خواست به این نتیجه برسه که دیگه بدتر از این نمیشه، انگشت شستشو از روی نوشته برداشت و فهمید همیشه بدتری هم ممکنه!
- هفتصد و هفتاد تا شنا؟

به دیوار رسید. سرشو گذاشت روی دیوار و هر جمله ای که میخوند، یه بار سرشو محکم به دیوار می کوبید.
- غذا روزی دو وعده آب کرفس... روزی دویست تا دمبل... روزی پنجاه تا... طناب؟

کاغذ رو زمین انداخت و شروع کرد به جویدن ناخناش. از طناب میترسید، خیلی هم میترسید! هر شب خواب میدید که یه طناب دورش پیچیده و میگه که تا باهاش دوست نشه، ولش نمیکنه. همچنان که ناخناش رو میجوید، و به کاغذ روی زمین نگاه می کرد، چشمش به نوشته پایین برنامه افتاد.
نقل قول:
ترس هم خیلی به کاهش وزن کمک میکنه!


رکسان الان که فکر میکرد، فهمید چقد کاغذ هم ترسناکه! شیشه معجونای هکتور جای خوبی برای قایم شدن بود. به بلاتریکس نگاه کرد که در حال توزیع برنامه ها بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مرداد 1398 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مرگخوارا تسترال وار یورتمه می رفتن، بلاتریکس مرگخوارارو وارسی می کرد و با خنده ای دلربا برای هر کدوم برنامه ی غذایی و ورزشی می نوشت.
- واسه هکتور پنجاه هزارتا شنا ی یه سره می نویسم، کلا غذام فقط سبزیجات بخوره! سو! سو تازگیا خیلی اب زیر کاه شده! هر دو ساعت یه بار دو تا کروشیو به اضافه ی پونزده دور، دور خونه ی ریدل سینه خیز بنویسم براش! اشلی تازگیا حرفای گیاهخواری میزد! روزی دو کیلو گوشت بخوره حرف دهنشو بفهمه! تام، هیکلش عین خواهر گابریل می مونه! واسه اش برنامه ها دارم!...

نیم ساعت بعد:
همه مرگخوارا بجز بانز که رو کول کریس نشسته بود و از تسترال سواریش لذت میبرد، خسته و کوفته هنوز عین تسترال دور زمین یورتمه میرفتن و بلا هم ریلکس مشغول نوشتن برنامه ها بود.
- تموم شد، بیاین صف ببندین برنامه هاتونو بدم.

همه ی مرگخوارا خسته، کوفته و عرق ریزون تو صف وایسادن و بانز از رو کول کریس پایین پرید و توصف وایساد.
- بلا برنامه هات واقعا داره جواب میده من حس می کنم شصت، هفتاد کیلو وزن کم کردم.
- برنامه های من همیشه جواب میده، حالا بیاین برنامه های جدیدتونو بگیرید، البته چون امروز حالم خوبه خیلی راحت نوشتم براتون.

مرگخوارا با بغض به برنامه هاشون نگاه میکردن، اشلی از فرط ناراحتی سیمای گیتارشو به مرز پاره شدن رسونده بود، هوریس یه بطری نوشیدنی کره ای رو بالا رفت، سو تلاش میکرد با چشم میزان تقریبی دور خونه ی ریدلو اندازه بگیره و بانز مشغول در اوردن لباساش برای گم و گور شدن بود.

- بلا، تو میدونستی من گوشت نمی خورم.
- بلا ده ساعت دو با پاشنه بلند، فقط به خاطر اینکه هیکلم شکله فلوره!؟
- شنا با زبون به خاطر استفاده از افعال جمع!؟
- دور خونه ریدل چند متره!؟
- صدا بشنوم کروشیو میزنم! برید بی سر و صدا برنامه هاتونو انجام بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در 1398/5/1 12:02:49
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 6 خرداد 1398 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس دفترچه کالری شمارش را درآورد.
-خب... تا من برنامه هرکدومتون رو می‌نویسم، دور زمین بدوید! شروع کنید!

و در سوتش دمید.

دویدن؟! پس از صرف غذا؟ با شکم های پر؟
مرگخواران پشت سر یکدیگر قطار شدند. اما در بهترین حالت، تنها می‌توانستند راه بروند. کراب حتی راه هم نمیتوانست برود و سینه خیز در انتهای صف خودش را روی زمین می‌کشید.
اما بلاتریکس مصمم تر از این حرف ها بود. بار دیگر در سوتش دمید و سوزن های عظیم الجثه ای پشت سر هر یک از مرگخواران ظاهر شد.

-یا می‌دوئید یا سوراخ می‌شین! تصمیم با خودتونه!

و فریاد دردآلود کراب که دو دستی پشتش را گرفته و با سرعتی معادل یک تک شاخ دور زمین می‌دوید، مهر تاییدی بود بر صحت گفته های بلاتریکس.

-شروع کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا دچار اضافه وزن شدن و به این دلیل نمی تونن ماموریت هاشونو به درستی انجام بدن. تصمیم می گیرن دور از چشم لرد، با رژیم و ورزش خودشونو لاغر کنن.
موقع ناهار، لرد شک میکنن که چرا مرگخوارا از غذای اصلی نمی خورن و سو رو مجبور می کنن که غذا بخوره.
حالا سو برای سوزوندن چربی حاصل از غذاها به سالن ورزش رفته و بقیه سر میز، مشغول خوردن سبزیجات شدن.
............
دقایق از پی هم می‌گذشتند و سو همانطور که عرق می‌ریخت، تمرینات بسیار سنگینی را متحمل میشد. اضافه وزن چیزی نبود که سو، چشم دیدنش را داشته باشد.

حالا وقت سنگین ترین تمرین رسیده بود. اراده‌ی پولادین سو قرار بود اتفاقی نادر را رقم بزند. اگر فرصت کافی وجود داشت، جغدی به اداره ی ثبت رکوردهای جادویی می فرستاد تا برای ثبت آن لحظه تاریخی، دست به کار شوند.
اما حیف که وقت زیادی باقی نمانده بود. حیف!

دستان سو دور میله قفل شدند. نفس در سینه اش حبس شد و زیر لب شروع به شمارش کرد.
-یک... دو... سه !

میله ی بلندی که در هر طرفش یک کلاه کوچک قرار داشت، از زمین بلند شد. بازوان سو می لرزید و به سختی، وزنه را بالای سرش نگه داشته بود. وزنه ای که با ارفاق، نزدیک به یک کیلو گرم بود!

-چه کار می کنی؟
-تمرین.

سو این جواب را به بلاتریکس متعجب داد و وزنه را روی زمین پرت کرد.
در اثر این پرتاب، لرزشی در سقف و دیوارها حس شد و پس از چند ثانیه، شرایط به حالت عادی بازگشت.

زمانی که بلاتریکس وارد سالن ورزش شد، سو توانست سایر مرگخواران را ببیند که با حالاتی عجیب، پشت سر او وارد شدند.
هکتور پاتیلش را جلوی دهانش گرفته بود و مرتب، معجون ضد تهوع می خورد.
کراب دستمال گلدوزی شده اش را روی زبانش می کشید و لینی هر چند ثانیه یکبار، تف می کرد.

بلاتریکس کنار وسیله پخش موسیقی توقف کرد و دستش را روی آن گذاشت.
-خب... حالا وقت تمرین دسته جمعیه! در رو هم ببندید که صدا بیرون نره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/2/26 0:19:38