حالا مرگخواران کنار جاده ایستاده بودند و تمام سعیشان بر این بود که راهی برای رساندن اربابشان به مقصد پیدا کنند؛ اما این اصلا کار آسانی نبود.
- ارباب اون هواپیما رو بزنیم؟
- بزنین!

اما نشانهگیری مرگخوارها بع خوبی ِ ادعاهایشان نبود.
- ارباب اون دسته پرندهها رو بیاریم پایین ما رو با خودشون ببرن؟
- ما همچین خفتی رو نمیپذیریم! یکی با دست بزنه توی دهن کسی که اینو گفت.
- فنریر بود ارباب!
- دو تا بزنه پس!

مرگخواران دیگر راهی به نظرشان نمیرسید و در آن بیابان، واقعا هم راهی وجود نداشت. تا اینکه یک ماشین مشنگی سفید و کوچک، روبرویشان سبز شد.
- شما جایی میخواین برین؟
توجه لرد سیاه به ماشین جلب شد.
- ما از مشنگها متنفریم ولی الان راهی نداریم. یکی ببینه ماشینش چیه.
- پ... پرایده ارباب!
- اسم جالبی داره. ما سوار میشیم!
- ارباب این که نمیتونه هممونو سوار کنه... بقیهمون چی؟
راننده ماشین پابرهنه وسط بحث پرید:
- کی گفته نمیتونه؟ من و این ماشین رکورد دار این مسئلهایم که تونستیم نامحدود مسافر سوارش کنیم!
مرگخواران شک داشتند، اما راه دیگری نه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج












