شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
حالا مرگخواران طبق نقشه هوشمندانهی خود باید عمل میکردند... _خب هوریس...آمادهای؟ _آره لینی...قلاب بگیر که اومدم! _بیا!
تپ!
_چی شده؟ _فکر کنم لینی رو زیر پات له کردی هوریس! _نه...این جزوی از همون نقشه اس..ادامه بدین بچه ها...ربکا، نوبت توئه!
چند دقیقهی بعد!
ربیوس هاگرید، نیمه هوشیار روی یک صندلی که حالا شکسته بود نشسته، و روبروی او هرم بسیار ناقص و زشتی از مرگخواران تشکیل شده بود...در راس این هرم بلاتریکس که او نیز روی شانهی مروپ نشسته بود، قرار داشت...بلاتریکس بعد از اینکه از امنیت و ثبات هرم مرگخواری ساخته شده اطمینان نسبی حاصل کرد، رو به اربابش کرد و گفت: _ارباب...امنه...تشریق بیارید روی سر من! _آمدیم!
لرد به سمت هرم رفت و شروع به بالا رفتن از آن کرد! _آخ چشمم! _آخ قفسه سینهام! _آخ پاتیلم! _آخ **ام! _یاران ما...کولی بازی بسه...ما حالا دیگر روی سر بلا و در مکانی که مناسب ماست قرار گرفتیم...یعنی راس مرگخوارها...حالا سکوت کنید، میخواهیم این نیمه غول رو هوشیار کرده و باهاش صحبت کنیم ببینیم که راه و روشی که دامبلدور محبوبیت کسب کرده، چیه!
مرگخواران مدت ها و مدت ها فکر کردند و برنامه ریزی کردند تا بهترین و امن ترین راه را برای صعود اربابشان به قله های "هیماگرید" پیدا کنند!
بلاخره تام تصمیم گرفت ایده خودش را مطرح کند. -به نظرم می تونیم یه نردبون بیاریم و... -چه ایده به درد نخوری. -چقدر غیر ایمن. -مثلا استعداد درخشانیمونه. -مایه آبروریزی! -تام مامان؟ من اینطوری بزرگت کردم؟ فلفل بریزم تو حلقت؟
تام ترور شخصیتی شد. تصمیم گرفت در اولین فرصت فرار مغز ها کند.
-خب ایده من اینه که: لینی قلاب بگیره تا هوریس ازش بره بالا! بعد چون هوریس توان تحمل وزن زیاد رو نداره ربکا که خفاشه بره بالا سرش و قلاب بگیره برا فنریر. بعد همونطور که بقیه مرگخوارا روی قرنیه چشم فنریر به طور همزمان ایستادن قلاب بگیرن تا ارباب بیان بالا و قله هاگرید رو فتح کنن! -پناه بر مرلین...چه ایده عملی! -فوق العادست. -کاملا منطقیه! -چقدر ایمن.
چیزی که لرد سیاه در مقابل خود می دید، یک جفت زانو بود. -امممم...سلام زانوان!
و رو به مرگخواران کرد. -این همه وقت تلف کردید...و چیزی که گرفتید این بوده؟ بخشی از یک محفلی؟
تام که عادت داشت همیشه و همه جا به دنبال لرد سیاه حرکت کند، به طرف بالا اشاره کرد. -نه ارباب...بقیه هم داره. بقیه اش اون بالاس.
لرد سرش را بلند کرد و ادامه زندانی را دید. -حرفمونو تصحیح می کنیم. این همه وقت تلف کردید...و چیزی که گرفتید این بوده؟
-تصحیح نشد که ارباب!
این بار لرد عصبانی شد! -الان چند نفری این طناب رو کشیدین تا این نره غول اومد؟ چقدر هم طناب زشت و بی کیفیتیه. ما رو یاد هوریس می ندازه. اونم زشت و بی کیفیت بود. ما اینو چطوری ببریم خانه ریدل ها؟ چطوری کنترلش کنیم؟
تام، سر طناب را به دست گرفت و کشید. -ارباب، راحته اتفاقا. این غوله. حتی نیمه غوله. نمی تونه مقاومت کنه. با جادو کنترلش می کنیم. الانم با طلسم، نیمه گیجش کردیم. ولی چون خودش از قبل نیمه گیج بود، کامل گیج شد. ببریمش تا کسی نیومده!
لرد سیاه وظیفه آپارات به همراه هاگرید را به عهده قوی هیکل ترین و درشت اندام ترین مرگخوارش گذاشت. -لینی...بیارش! به خانه باز می گردیم!
چند ثانیه بعد همگی در خانه ریدل ها بودند.
لینی هم هن و هن کنان هاگرید را روی صندلی رها کرد.
لرد سیاه با نارضایتی به محصول ماموریت نگاه کرد. -کمک کنین ازش بریم بالا که بتونیم سوالاتمونو مطرح کنیم! باید در چشمان قربانی خیره بشیم که ابهت و جدیت ما رو دست کم نگیره.
مرگخواران بحث را متوقف کردند و به سمت گوینده این جمله چرخیدند.
- هر کی هستی خیلی بی نمکی. حتا چندش آور هم نشدی ... چه برسه به ترسناک.
- ذغال اختهی مامان چطور فکر کردی جلوی یک مادر میتونی ادای بچش رو دربیاری و لو نری؟
- حداقل قبل از درآوردن ادای ارباب کمالاتت رو قایم میکردی!
- ناراحت شدی کلکت نگرفت؟
گویندهی جمله، مقداری از برگهایی که به وسیله شان استتار کرده بود را کم کرد.
- بی مقدارها ما فقط کمی استتار کردیم ... حالا دیگر نمیشناسیدمان؟ گفتیم کدام بیمقداری ما را احضار کرد؟
دیدن یا شاید ندیدن دماغ لرد باعث شد مرگخوارها متوجه اشتباه خود بشوند.
- ارباب ... ما فقط ...
- چیز شدیم ... داشتیم چیز!
- تحت تاثیر استتار فوق العادتون قرار گرفته بودیم. فکر کردیم یک درخت داره ادای شما رو درمیاره.
- کافیست! جواب سوال ما را بدهید. ماموریت انجام شد؟
- بله ارباب.
مرگخوار مورد نظر هول شد و از پایان ماموریت خبر داد. باقی مرگخواران هول نشوند و ندهند.
- کو؟
هوریس که هول شده بود به طناب تبدیل شد و رودولف که هول شده بود او را برداشت و مانند تام و جری، چند دور در هوا انداخت و سپس به سمت چادر محفلی ها پرتاب کرد.
- ایناهاش! بسته بودیمش سر این طناب گم نشه.
- یکی بیاد کمک ... سنگینه!
مرگخواران همگی سر طناب را گرفتند و به کمک هم کشیدند ...
- سولام!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!
رکسان من من کنان به مرگخواران نگاه کرد. آنها پاهایشان را میکوبیدند و به او چپ چپ نگاه میکردند. -من میتونم یکیو انتخاب کنم تا بره؟ -نه، پاشو برو.
بلاتریکس او را هل و در بوته ها انداخت. خس خس بوته ها نظر محفلی ها را جلب کرد. آنها فکر کردند خرگوشی است که برای غذا آمده است! مالی ذوق زده به آرتور و آرتور متعجب به بوته نگاه کرد.
آرتور جلو تر رفت و دستانش را در بوته فرو کرد. خارها در دستانش فرو رفتند و فریادش به آسمانر فت. -آی! دستم!
همه محفلی ها آمدند و به دستان آرتور نگاه کردند. اما رکسان در گونی ای که در دستان بلاتریکس میلرزید قایم شده بود. بلاتریکس چشمانش را گرداند و کیسه را برگرداند. آنقدر تکان داد تا رکسان چنگ هایش را از گونی جدا کرد و بر زمین افتاد. از چهره اش معلوم بود نمیخواهد برود.
-باید بری. دیده هم نشو و یکیشونو بگیر. -من ازشون... ازشون... چندشم میشه...
رکسان بعد از تلاشی نا موفق باز هم نشان داد نمیخواهد برود!
-لینی! تو گونی قراره یه محفلی کامل جا شه، نه انگشت کوچیک پای یه محفلی!
قلب لینی شکست. همیشه سرکوفت جثه ریزش را میخورد. در همان لحظه، جماعت محفلی به سان جوجههایی که دنبال مرغ میرود، دنبال هری پاتر به راه افتادند و زیر یک درخت نشستند. -ورم کرده. -بیا بوسش کنم خوب شه. -پیاز بدم؟
آمپر طاقت بلاتریکس به حدود ترسناکی رسیده بود. -اینا همش چسبیدن به هم، باید جداشون کنیم. رکسان! برو اینهارو از هم جدا کن، یکیشون رو بدزد و بیار، ضمنا... دیده هم نشو!
و میرسه! البته خود لرد شخصا اونجا حضور فیزیکی پیدا نمیکنه، اما دعاهای بلاتریکس به گوشش میرسه و مطمئنا فقط به خاطر نام و یاد اون بود که ورودی چادر شروع به تکون خوردن میکنه.
- فک کنم داره میاد.
این فریاد لینی بود که بعنوان نفر دوم به چادر چشم دوخته بود. اما به جای این که یک عدد هری پاتر از چادر خارج باشه، یک عدد هری پاتر به همراه مقادیر زیادی ویزلی، هرمیون گرنجر و خلاصه هرچی محفلی هست و نیست، از چادر میان بیرون.
و همین باعث میشه لینی حرف قبلیشو تصحیح کنه. - امممم... خب شایدم دارن میان.
مرگخوارا با تعجب به خیل عظیم محفلیا که به خاطر درد هری تا بیرون همراهیش کرده بودن خیره میشن.
- هری الان که باد به کلهت خورد بهتر شدی؟ - میخوای خودم برات فوتش کنم دردش بخوابه؟ - شاید اگه یکم پیاز روش بذاریم مثل مورفین عمل کنه.
در حالی که محفلیون مشغول پیدا کردن راهکاری برای کاهش درد پسر برگزیده بودن که مطمئنا دردش به اندازه سر سوزن بود و تا الانم هزار بار پایان یافته بود، مرگخوارا که گوشهای استتار کرده بودن خودشونو آماده میکنن.
- حواستونو جمع کنین. هر کدوم زودتر از جمع جدا شدو تعقیب میکنیم و میکنیمش تو گونی!