جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1400 01:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور در حالی که پاتیلش رو روی زمن قل میداد دنبال مکان جدید برای تاسیس سلسله ی دگورثیان بود.
- باید جایی باشه که آب داشته باشه، پاتیل داشته باشه، آتیش داشته باشه و همه بیان اونجا...

زیر پاتیلی که دور سر هکتور داشت میچرخید روشن شد.
- فهمیدم!

در کمتر از یک دقیقه هکتور پشت در آشپرخونه و محل پخش غذای وزارتخونه بود.

- اینجا همون جاییه که لازم دارم.
- آهای تو! مگه نمیبینی نوشته ورود افراد متفرقه ممنوع؟

فرد ملاقه به دستی این رو به هکتور گفت.
- اینجا مال ماست! کل وزارتخونه مال ماست. منم اینجا رو برای سازمان ی جدیدم انخاب کردم.
- سازمان چیه؟ اینجا آشپزخونه است. قلب تپنده ی وزارتخونه. بدون ما حتـ...

بقیه ی جمله ی ملاقه به دست هرگز شنیده نشد چون در کسری از ثانیه در حال حل شدن در جدید ترین معجون هکتور بود.
- بریم که داشه باشیم سازمان جدید رو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1400 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران، هر یک در سویی می‌دویدند و تلاش می‌کردند دفتر کار مناسبی برای خود پیدا کنند. اما در این میان باید حواس خود را جمع می‌کردند تا با مانعی که با سرعت در حرکت بود، برخورد نکنند؛ و آن مانع چیزی نبود جز سو!

سو، بسیار خوشحال و هیجان زده از اینکه دیگر محدودیتی برای عبور از در ندارد، دو دستش را باز کرده و فریاد زنان در اتاق ها و راهروها می‌دوید و از تمام در ها عبور می‌کرد. با هر بار رد شدن از در هم جیغ می‌کشید و کلاهش را در هوا تکان می‌داد. تا اینکه هنگام عبور از راهروی اصلی طبقه همکف، سر جایش میخکوب شد.
- این... این... این بی نظیره!

نفس سو با دیدن صحنه‌ی روبرویش بند آمده و اشک در چشمانش جمع شده بود. از آخرین باری که به وزارت سحر و جادو آمده بود، مدت زیادی می‌گذشت و نمی‌دانست چند ماه قبل، نگهبان ورودی وزارتخانه از غیبت وزیرِ وقت استفاده کرده و بخش عمده‌ای از بودجه را خرج تهیه درب هوشمند کرده بود. دری که با عبور از جلوی آن، خود به خود باز می‌شد!

-من شغل رویاهامو پیدا کردم! و البته درِ رویاهامو!

چند دقیقه بعد، سو پشت میزی که در فاصله دو متری از در قرار داشت، نشسته بود. روی میز هم کاغذ تا شده‌ی برعکسی قرار داشت که رویش نوشته‌ی "سو لی (مسئول در)" با اندازه‌ی قابل توجهی به چشم می‌خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1400 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
در طرفی دیگر، گابریل به دنبال طی و وایتکس وزارتخانه میگشت تا زودتر از دیگران مالکیت آن ها بگیرد.
توجهش به سمت زیر پله ها که صداهای عجیبی از آن می آمد، جلب شد. جلوتر رفت.
- تو اینجا چیکار میکنی؟

لیسا که سخت مشغول انجام کاری بود به گابریل نگاه کرد.
- چیکار داری؟ دارم دفترمو مرتب میکنم. چرا در نزدی؟
- اینجا که در نداره!

لیسا به اطرافش نگاه کرد. واقعی دری نبود.
- هست. با تو قهره تو نمیبینیش.

گابریل از قبل هم گیج تر شده بود.
- اینجا دفتره؟ چقدر هم کثیفه!

لیسا چشم غره ای به او رفت. کارتنی بین خودش و گابریل گذاشت تا چشمش به او نیفتد.
- اینجا دفتر منه. منم مسئولم. دفترم خیلی خوشگله!

هیجانش در صدایش پیدا بود.

- حالا مسئول چی هستی؟
- مسئول رسیدگی به امور قهرکنندگان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1400 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی یکراست به سمت تار عنکبوت‌های بزرگی حرکت می‌کنه که از وزارتِ بی‌کفایتِ سال پیش جا مونده بودن و هنوز نوبت پاکسازیشون تو دولت جدید نرسیده بود.

- هممم... جای مناسبی برای لونه جدیدم به نظر میاد.

لینی بال‌بال‌زنان با دو دستش مربعی ساخته بود و مشغول تماشای محیط پنهان شده پشت تار عنکبوت‌ها از داخلش بود.

- اوهو اوهو! کدوم لونه؟ اینجا مقر ماست!

لینی نگاهشو روی تار عنکبوت‌ها زوم می‌کنه و با چند عنکبوت سخنگو مواجه می‌شه.
- دیگه نیست. وزارت متعلق به ماست.
- یعنی نمی‌تونی از گوشه دیوارم بگذری؟ این همه جا خب، برو اونورتر!
- نه دیگه من اینجا رو پسند کردم. فوت فوت فوت.

لینی شروع به فوت کردن تار عنکبوت‌ها می‌کنه و شاید باورتون نشه، ولی واقعا با فوت لینی تارها به جنبش عجیبی در میان و حتی گزارش شده تعداد زیادیشون از هم می‌گسیخه و به زباله‌دان تاریخ می‌پیونده!

- نکن! دِ نکن! ما جاسوسای فوق آموزش دیده وزارتخونه هستیم. اینجا محل کارمونه!
- گفتم که، دیگه نیست. حالا اگه اصرار کنین می‌تونم فرماندهیتون رو قبول کنم و بذارم همین گوشه موشه‌ها بهم خدمت کنین.

لینی اینو می‌گه، اما فرصتی به عنکبوت‌ها برای پاسخگویی نمی‌ده! چرا که دوباره مشغول فوت کردن می‌شه. عنکبوت‌ها هم همینطور که تو دست باد رها شدن و در حال سقوط هستن فریاد می‌زنن:
- قــ... بــو... لــ... ـه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 1 مرداد 1400 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


لرد سیاه تردید داشت. برخلاف تصور همه، خیلی هم از سیاه بودن خودش مطمئن نبود. گاهی غمگین می شد... گاهی دلتنگ... گاهی پشیمان...

-ارباب... گشنمه!

ایوا بود که درست وسط حساس ترین و عمیق ترین افکار لرد سیاه، ابراز گرسنگی کرده بود.

-ما شبیه مادرتیم ایوا؟ شبیه پدرتیم؟ شبیه پرستار یا آشپزتیم؟ ما اربابیم!

و اخم کرد که ترسناک تر به نظر برسد.

ایوا همچنان لبخند می زد و جمعیت بیشتر برای نشستن لرد سیاه رو صندلی اصرار می کردند.
لرد نگاهی به جمعیت انداخت... نگاهی به صندلی... و نگاهی دیگر به ایوا.
خم شد و چیزی در گوشش گفت. ایوا خندید و سرش را به بالا و پایین تکان داد.

-می نشینیم! فکر کردند نمی نشینیم؟ اشتباه کردند. ایوا ما را با ابهت به سمت صندلی ببر. دقت کن شنلمان پشت سرمان موج بردارد.

ایوا و لرد سیاه به صندلی رسیدند. زیر چشمی نگاهی به هم کردند. ایوا دهانش را باز کرد. باز و بازتر...
و درست در لحظه ای که مرگخواران برای لحظه ای نگران جان لرد سیاه شدند، صندلی را بلعید!
-خوشمزه نبود!


پایان!


..................................

سوژه جدید


-تموم شد ارباب. ایوا دیگه رسما وزیره. و این یعنی...

لرد سیاه پشت به پیتر، رو به پنجره ایستاده بود.
-و این یعنی وزارت... مال ماست!

صدای فریاد شادی مرگخواران به هوا بلند شد. اتاق در اثر حرکات هیجان زده شان به لرزه در آمده بود.

همگی به سمت وزارت سحر و جادو به راه افتادند.

ساعتی بعد، مرگخواران و لردی که توسط لینی وارنر حمل می شد به وزارتخانه رسیدند.
شادی کنان و پای کوبان و با سرو صدا وارد ساختمان وزارت شدند.

ایوا، به عنوان وزیری دقیق و وظیفه شناس جلوی در ورودی سرگرم امضای برنامه های هفته آینده بود.
به محض دیدن ایوا، همگی به سمتش حمله ور شدند.
حتی لینی، برای پیوستن به مرگخواران، لرد سیاه را رها کرد و لرد به شکل بسیار ناجوری روی زمین افتاد.
این ورودی نبود که لرد می خواست، ولی جلوی شادی یارانش را هم نمی توانست بگیرد.
مرگخواران از وزیر شدنشان بسی خوشحال بودند.

ایوا با چشمان گشاد شده به مرگخواران نگاه می کرد.
تعجب نکرده بود.
چشمانش از بدو تولد گشاد بودند. حتی یکی گشاد تر بود.

قبل از این که بفهمد جریان چیست و چه خبر است، روی دست مرگخواران به هوا بلند شد.
چند بار او را بالا و پایین انداختند که در اثر شور و هیجان زیادشان با سقف وزارتخانه برخورد کرد و بعد او را با شادی به طرف خود کشیدند.
هر مرگخوار، از یک طرف کشید.
کشید و کشید...
تا این که ظرفیت کشسانی ایوا تکمیل شد و با صدای مهیبی، به چندین قطعه نامساوی تقسیم گشت!

به این شکل!

با چشم گشاد ترش چند بار پلک زد.
-اممم... من... چی شدم؟...دست راستم کو؟...چرا صدام از دور دست ها میاد؟ شما- بجز ارباب- جنبه ندارین؟

ایوای تکه تکه شده روی زمین پخش شده بود و به مراسم کلاهگذاری اش فکر می کرد که به زودی قرار بود برگذار شود.

و مرگخواران با خوشحالی در حال تصرف وزارتخانه و دور ریختن مامورین وزارت از پنجره ها بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ببرینش
اگلانتاین با بیخیالی تمام پیپ میکشید و میرفت یکی از سمت جمعیت داد زد شاید بخاطر پیپه که ناخالص شده
فنریر:تو خودت بیا جلو
میا جلو رفت و نشست قطره خونش رفت تو دستگاه

بیب بی (سکوت) بیییییییییب(سکوت)
بی بی بی بی بی بی بی
فنریر:تو خونت چی بود مگه ینی چی
میا:من پدرم دوبار ازدواج کرده
من کم خونی تالاسمی ماژور مینور لامینور
می ماژور دارم
فنریر:اینو ببرید کلا دور کنید از مدرسه

صدای جمعیت بلند شد رابستن بیچاره دوباره جمعیت آروم کرد
_منظور اینه تو چند مرحله تصفیه بشه خونش
از بین جمعیت یکی داد زد :چرا خود لرد آزمایش نمیده که ببینیم دستگاه درسته یا نه
فنریر:آخ آخ اسبمون زایید
رابستن جلو میاد :ارباب داره استراحت میکنه
از پشت جمعیت بلند شد:ولم کن سگ احمق شنلو پاره کرده آآآآآآخ
همه به عقب نگاه کردند سگ گابریل ترومن بود پاچه ارباب گرفته بود ارباب صورتش سمت جمعیت کرد
و صورتش رو به سگ:تبدیل به سوسک شو
خلاصه از شرر سگ خلاص شد
فنریر زد به شانه رابستن:اینم حرف بود
ارباب حالت مغرور میگیره و ب جلو میاد
خب کارا چطور پیش می ره
فنریر بدون حرکت لب :ارباب مگه شما استراحت نمی کردید
ولدمورت با صدای واضح :نه دشویی بودم

مردم باهم همصدا :ارباب آزمایش بده

ارباب:
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 03:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- گفتم بعدی! یکی دیگه بیاد جلو تا دستگاه رو امتحان کنیم!

ملت پیش رویش، بیشتر و بیشتر به دنبال دام آموزشی گشتند. اما متاسفانه در کل فقط یک عدد دام موجود بود که آن هم مدتی قبل با زیرکی تمام توسط فنریر مصرف شده بود.

پس از گذشت دقایقی که به کندی سپری شدند، بالاخره چند جفت دست متعلق به چندین نفری که از انتظار خسته شده بودند، به وسط جمعیت دراز شد و مرگخواری را بیرون کشید و به سمت جلو هل داد.

- به‌به...به‌به! ملت ببینید کی داوطلب شده برای تست دستگاه! پیرمرد پیپ‌کش و خونسرد که...اصلا هم نمی‌خواد با نگاه بی‌روحش آدمو ذوب کنه.

اگلانتاین که درواقع اصلا برایش فرقی نداشت که زیر دستگاه بنشیند یا نه، در برابر فشار جمعیت که از پشت او را هل می‌دادند، مقاومتی نکرد و با چهره‌ی همیشگی بیخیالش جلو رفت و زیر دستگاه قرار گرفت. سپس قطره‌ای از خون انگشتش را روی آن چکاند.

چندین ثانیه بی هیچ اتفاقی سپری شد و درست هنگامی که فنریر جلو رفت تا با نهایت خرسندی، سالم بودن دستگاهش و خالص بودن اگلانتاین را اعلام کند، صدای آژیر دستگاه به گوش رسید.

بیب بییب بیییییب بییییییییییب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/5/23 3:47:20
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1398 15:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فنریر کسی نبود که در موقعیت های سخت خودش را ببازد و میدان را خالی کند.
-الان شما گرفتار دام آموزشی شدی و باید به کادر آموزشی ۳-۴ مراجعه کنی.

جمعیت مشکوک و غرزنان قدم به قدم به آنها نزدیک می شدند.

-حالا این کادر چی میگه؟ میگه که فنریر یه گرگینه ست و ازونجایی که صبحونه رهگذر خسته ای رو خورده کاملا عادیه که خون ناخالص تو شکمش باشه. متوجه شدید چقدر دستگاه دقیقه؟
-پس وقتی غذات هضم بودن میشه... .

فنریر از پشت دستگاه لگدی به سمت رابستن انداخت و با صدای بلند نعره زد:
-بعدی!

ملت جادویی با نگرانی به همدیگر نگاه کردند و در ذهنشان به دنبال دام های آموزشی جدیدی می گشتند تا از این مهلکه نجات پیدا کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1398 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
به فنریر برخورد.
-دستگاه خودتون خرابه! من با کلی هوش و نبوغ این دستگاه مفید رو اختراع کردم. امکان نداره نقصی توش باشه.
-پس ناخالصی خونی داشتن میشی؟

مرگخواران نگاه های مشکوکی به فنریر انداختند و از او فاصله گرفتند.

موقعیت سختی بود!

-نه چیزه...من خونم خالصه کاملا! یعنی حتی گلبول سفید و پلاسما هم نداره. همش گلبول قرمزه از بس که خالصه!

متاسفانه فنریر هوش چندانی هم نداشت تا متوجه شود گلبول سفید و پلاسما هم بخشی از خون هستند.

-خب بلاخره چیشد؟ دستگاه ایراد داشتن میشه یا خون تو خالص نبودن میشه؟
-گزینه سومی نداریم؟ گزینه های انحرافی چی؟ سوال دام آموزشی نداره؟

با تمام توان در تلاش بود تا اذهان عمومی را از موضوع اصلی منحرف کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1398 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
دستگاهِ فنریر، بسیار خفن بود؛ رویش پر از عدد و رقم‌ها و دکمه‌ها و نمودارهایی که فقط خودش از آنها سر در می‌آورد، بود و به‌نظر می‌رسید این اولین چیز مربوط به او بود که کاملا و از همه لحاظ مناسب است.

- خب، روندِ تصفیه رو شروع می‌کنیم. کسایی که خونِ خالص نداشته‌باشن از همین‌جا به ناکجاآباد می‌رن، حرفم نباشه.

با بلند شدنِ صدای اعتراضِ جمعیتی که توسط نگهبانان و به زور در محل نگه‌ داشته‌ شده‌بودند، رابستن سعی کرد از شورش و درگیری‌های پیشِ رو جلوگیری کند.
- البته منظور فنریر از این حرف، این بودن می‌شه که به مراکز مربوطه بردن می‌شن تا اقداماتِ لازم برای پاک‌سازی خونشون انجام بشه.
- آره... همینی که راب گفت. ... خب، حالا به یه داوطلب احتیاج داریم تا کار رو باهاش شروع کنیم. برای همه موفقیت و خون خالص و تنی سالم و گوشتی تمیز و قرمز و آبدار آرزو می‌کنم.
-
- کی حاضره کار رو شروع کنه؟ کی به اینکه خونش خالصه و جادوگری اصیله مطمئنه و حاضره عکسش با همین عنوان بره صفحه‌ی اول پیام امروز؟

اما صدایی از جمعیت بلند نشد و فنریر به شدت ضایع شد.
- رودولف، آیا می‌دونستی ساحره‌ها همه روزنامه می‌خونن؟ ... گب، تو چی؟ تو می‌دونستی اسمت بره صفحه‌ی اول بهت یه بطری شوینده‌ی ترکیبی سنتی و صنعتی جایزه می‌دن؟ ... بانو گانت، شما چی؟ اگه اسمتون بره صفحه‌ی اول شب همین جمعیت خونه‌ی ریدل به صرفِ غذاهای شما دعوتن آ... باشه بابا خودم می‌شینم!

فنریر از مرگخوار بودنِ خودش مطمئن بود، پس روی صندلی نشست و قطره‌ای از خونش را توی دستگاه ریخت‌. بلافاصله پس از چکیده شدن خون، لبخند پیروزمندانه‌ای زد و رو به جمعیت ایستاد.

بیب بییییب بییییییب بییییییییب

- فنریر تو ناخالص بودن می‌شی؟

فنریر ثابت کرده‌بود هنوز هم هیچ‌چیزی مربوط به او وجود ندارد که درست کار کند. دستگاه خراب بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1398/11/21 21:15:32
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1398/11/21 21:24:11
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1398/11/21 21:27:50
گب دراکولا!