شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
بلاتریکس، رکسان و ادوارد کاملا از کمک مروپ ناامید شدند. -رکسان تاحالا به این فکر کردی که جنازهها چقدر چندش آورن؟
رکسان که انگار برق شهری بهش وصل کرده بودند، به دنبال جنازه نگاهی به اطرافش کرد. -جنازه؟... جنازه نیست اینجا که. هست؟... خدای من! من همیشه شک داشتم بهت. میگفتم این میزان از خشونت و سنگ دلی از انسان بر نمیاد. پس حق با من بود. تو مردی!
بلاتریکس به شدت مشغول بود. خیلی زیاد مشغول خودداری از کندن تار به تار موهای رکسان بود. -منظورم من نیستم ابله! منظورم اون مشنگیه که بغلش نشستی! -این... این زندهاست... نفس میکشه. ببین!
و سعی کرد تپش قلب مشنگ را در چشم بلاتریکس فرو کند.
-بله هنوز زندهاست... اما به زودی من کشتار خونم میوفته پایین و باید یکی رو بکشم. پس تا نکشتمش و با یه جنازه تو یه قبر تنها نموندی، یه فکری کن تا از اینجا خلاص شیم.
-راست میگه رکسان مامان... از بلاتریکس بر میاد اینکار. قطعا اول اون رو میکشه و بعد میاد سراغ شما.
مروپ قطعا میشنید. همین باعث شد تا سه مرگخوار گیر افتاده در قبر خیلی فکر کنند که چه بدی در حق مروپ کردند که با بسته تخمه در دست بالای قبر نشسته و تقلاهای آن سه را تماشا میکند و لذت میبرد!
-کیستی ای سیاهی؟ -اوا مرلین مرگم بده از توی قبر داره صدا میاد!
بلاتریکس و ادوارد و رکسان به وضوح صدای مروپ را شناختند.
-بانو مروپ بیاین ما رو بکشید بالا. این پایین خیلی چندش آوره. -گفتی چیکار کنم رکسان مامان؟ صدات نمیاد! -ما رو از اینجا بکشید بیرون.
پس از فریاد رکسان، لحظه ای سکوت بر قبرستان حاکم شد.
-بازم صداتون نیومد فرزندان مامان! -
رکسان که دیگر از بیرون آمدن از آن قبر ناامید شده بود با صدایی بغض آلود شروع به صحبت با خودش کرد. -چقدر دلم برای اون سیب های ترسناک بانو تنگ شده. -کدوم سیب هام رکسان مامان؟ همون سیب قرمزا؟ -عه صدای منو شنیدید بانو؟ من که داشتم آروم با خودم صحبت می کردم. -نه نشنیدم رکسان مامان...پیری و ضعیفی گوش دیگه!
بلاتریکس که عصبی بود لگدی نثار پیتزا فروش کرد. -این پیتزا فروش هم که به هیچ دردی نمیخوره. -چشمم روشن. اون پیتزا فروش اونجا چیکار میکنه فرزندان مامان؟ نکنه چشم مامانو دور دیدین پیتزا خوردین؟ -نه نه...باور کنید من اصلا از کش اومدن پنیر پیتزا چندشم میشه! حالا میشه ما رو بیارین بالا؟
مروپ کمی تفکر کرد. -بابت بخش اول صحبتات آفرین رکسان غذای خونگی خورنده مامان اما متاسفانه بخش دوم صحبت هاتو اصلا نشنیدم.
لرد سیاه به مرگخواران مرخصی داده. این مرخصی با ورود بینز به خانه ریدل ها همزمان می شه. بینز که روحه و دیده نمی شه، قصد داره سر به سر مرگخوارا بذاره. بلاتریکس و رکسان صدایی می شنون و از ترس داخل قبر خالی ای میفتن که یه مشنگ پیتزا فروش هم قبلا توش افتاده و الان بیهوشه. ادوارد که قصد داره بهشون کمک کنه هم می پره توی قبر!
...........................
-خب چطوره تو قلاب بگیری و من برم بالا؟
پیشنهاد ادوارد به ظاهر منطقی بود؛ ولی بلاتریکس نمی توانست به شخصی با آن سر و وضع و دست های قیچی نما، اعتماد کند. -بعدش اگه منو گذاشتی و رفتی چی؟ اگه همه اینا نقشه رودولف باشه چی؟ اگه اصرار کنی همین دست های قیچیت رو بگیرم چی؟
رکسان اهمیتی به بحث این دو نفر نمی داد. دست مشنگ بیهوش را گرفته بود و با جدیت زمین را می کند. این صحنه دل ادوارد را به درد آورد. -می خوای کمکت کنم؟ با قیچی بهتر می شه کند.
با شنیدن کلمه "قیچی"، رکسان فریادی کشید و سریع تر کند. -اول اون صدای وحشتناک...بعد هم این نیمه قیچی...باید سریع تر چاله ای بکنم و توش قایم بشم.
صدای خش خشی به گوش بلاتریکس رسید. -انگار یکی داره رد می شه.
-واااااااااااای...یکی!
اعصاب بلاتریکس از همجواری با رکسان بسیار مستهلک شده بود. ادوارد پیشنهاد کرد. -صداش کنیم خب. شاید یکی باشه که بتونه بهمون کمک کنه. در مقابل، منم موهاشو کوتاه می کنم.
بلاتریکس کلافه، خسته و طبق معمول عصبانی بود. خیلی دلش میخواست که رکسان رو که موقع افتادن نردبون رو شکسته بود، بکشه ولی میدونست که برای بیرون رفتن از این قبرستون به یه نفر دیگه هم نیاز داره. در همین حال که بلاتریکس به بالا نگاه میکرد و دنبال یه راه برای بیرون رفتن بود، در پشت سر رکسان مشنگ پیتزا فروش بهوش اومد و برای سرپا ایستادن دستش رو روی شونه رکسان گذاشت.
- - چی شده باز؟ من که هیچ صدایی نشنیدم. - ... - ای بابا... این چرا بیهوش شد؟
در همین موقع بود که چشمش به مشنگ افتاد که به خاطر جیغ رکسان به این حالت چسبیده بود گوشهی قبر.
- یکی از یکی بدتر.
همین موقع بود که یه صدای پا شنید.
-هی تو ! کی هستی؟ بیا اینجا. - ادواردم. - اینجا چیکار میکنی؟ - ذخیر ماستم تموم شده. دارم میرم ماست بگیرم. - فراموشش کن. بیا اینجا به من کمک کن تا بیام بیرون از اینجا. - دستم رو بگیر. - اون قیچیهای لعنیت رو از من دور کن. برو یکی رو بیار که من کمک کنه.
ادوارد فکر کرد که دنبال کی بره ولی یهو یه فکر بهتر به ذهنش اومد.
- یه فکر بهتر دارم.
سپس پرید داخل قبر.
- بیا. برات قلاب میگیرم تو برو بالا. بلاتریکس، ناامید و عصبانی به گوشهای رفت و سرش رو به دیوار کوبید.
- ارباب کجایی که اینا دارن من رو شکنجه روحی میدن.
رکسان که در حال جویدن ناخن هایش بود، گفت: _ صدای چی بود؟
بلا که از دست رکسان کلافه شده بود، نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت. _ احمق. حتما صدای پرنده ای چیزیه.
اما رکسان هنوز ناخن هایش را می جوید. بلا می خواست راهش را ادامه دهد که دوباره همان صدا آمد، اما این بار بلند تر بود. رکسان که عقب عقب می رفت، گفت: _ دیدی؟ دیدی گفتم؟ مطمئنم یه چیزی اون جاست. نکنه... نکنه یه... _ هی، به جای این کارا بگرد زود تر چوب دستیمو پیدا کن.
بلا خودش هم کمی می ترسید زیرا هنوز چوب دستی اش را پیدا نکرده بود. رکسان و بلا کمی عقب رفتند. بلا به اطرافش نگاه می کرد و امیدوار بود زودتر چوبدستی اش را پیدا کند. باز هم صدایی به گوش رسید و یک فریاد که از دهان رکسان بیرون آمد. ناگهان رکسان عقب رفت و حس کرد دارد میفتد و بلا را گرفت و با هم دوباره به داخل قبر سقوط کردند. _ ابله دوباره افتادیم این تو
بلاتریکس هرگز از یک مشنگ کمک نمی گرفت اما در آن شرایط میتوانست از او به عنوان وسیله ی خروجشان استفاده کند. _هی مشنگ.
جوابی نشنید اما همچنان به پیتزا فروش خیره مانده بود.
_احیانا منظورتون من بودم؟...بله؟
بلاتریکس نگاهی در چشمانش ظاهر شد که میگفت آخه این چه شانسیه رکسان کم بود اینم اضافه شد. _بله با تو بودم. حالا زود باش خم شو ما میخوایم بریم عجله داریم.
پیتزا فروش کمی تردید داشت چون نمیدانست که بعدش که آنهارا نجات دهد آیا آنها هم او را نجات خواهند داد؟ اما از آنجایی که دو بانوی جوان در آن قبر تنگ گیر افتاده بودند و او نمیتوانست برای بیرون رفتن از آنها کمک بگیرد پس سعی کرد به آنها اعتماد کند و به حرف بلاتریکس گوش کردو خم شد.
_بلا من اول میرم بعد میکشمت بالا، خوبه؟ _نه! یه بار که بهت گفتم بکش منو بالا الان وضعمون اینه وای به حال بار دوم. کسی نمیدونه باز چه بلایی به سرمون میاری.
بلاتریکس این حرف را زد و به وسیله ابزاری به اسم پیتزا فروش خودش را بالا کشید!
_آه. بلاخره از اون قبر لعنتی در اومدم. _بلا! دست منم بگیر بیام بیرون. _خودت بیا. فکر میکنی من چجوری اومدم؟ بعدم بیا کمک کن ببین چوب دستیم کجا افتاده!
رکسان هم با کمی تقلا خودش را از آن گودال مرگ بالا کشید و چون میدانست آن پیتزا فروش اگر بداند که آنها قصد رها کردنش را دارند داد و فریاد به راه خواهد انداخت با ضربه ای او را بی هوش کرد و سپس همانطور که بلا از او خواسته بود شروع به جست و جوی چوب دستی اش کرد. هوا بسیار تاریک بود و غیر از نور ماه روشنایی دیگری دیده نمیشد. مسلما در آن موقعیت پیدا کردن چیزی به کوچکی چوبدستی کار راحتی نبود. اما با اینحال هردوی آنها با تمام توان وجب به وجب گورستان را میگشتند. در این بین ناگهان صدایی توجه آنها را به خود جلب کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation And those he plays never suspect He doesn't play for the money he wins He don't play for respect
بلا که دید رکسان بسیار مشتاقانه به نردبان نگاه میکند از ترس این که رکسان مثلا اصیل زاده از یک مشنگ کمک بگیرد سریع با دمپایی مخصوص به سراغ نردبان رفت و آن را خرد و خاکشیر کرد. _هی مشنگه... چیز یعنی آقاهه برو دنبال آدم این دور و بر بگرد. پیتزافروش اینجوری به بلا نگاه می کرد:
پیتزا فروش که بسیار تعجب کرده بود اومد که فرار کنه چون احتمال میداد این یه دوربین مخفی باشه. ولی یهو اونم پرت شد توی قبر. _آخخخخخ _برو اونور پیتزافروش... نمیدونم چرا همه دوست دارن بیفتن رو کله من _عجب دوربین مخفی باحالیه
بلا به خودش اومد. فهمید که با یه ویزلیه ترسو و با یه مشنگ خل گیر افتاده بود. بلا زیر لب گفت: _وای نه ...
بلاتریکس کمک می خواست. رکسان هم همینطور. اما بلاتریکس غرور داشت! او هرگز غرورش را زیر پا نمی ذاشت تا از یک مشنگ کمک بگیرد. - آره ما کمک می خوایم! خیلی هم کمک می خوایم! ... آخ!... چرا می زنی خب؟ - رکسان تو خجالت نمی کشی این همه نوشته رو نقض می کنی؟بلا هرگز از یک مشنگ اونم از نوع پیتزا فروشش کمک نمی خواد.
رکسان که خود را محکم به دیواره قبر چسبانده بود سعی کرد عقب تر برود ولی نشد. دوباره سعی کرد! ولی بازهم نشد. پس تصمیم گرفت از همان فاصله با بلاتریکس صحبت کند. -مشکلش چیه بلا؟ می تونیم وقتی اون ما رو بیرون آورد گروگان بگیریم و ببریمش واسه بانو نجینی. - که باز یه همچین مشکلی پیش بیاد؟ - بلا تو رو مرلین اون آینه رو سمت من نگیر... آخه خیلی چندشه! - آینه؟... مرلین گناه من چی بود که الان مجبورم روز مراخصیم رو اینجا و کنار این بگذرونم؟ ...خالی اگه کمک نکنی من از اینجا برم بیرون می دم این آینه بخورتت! - بلا هر بچه ای می دونه که آینه آدم رو نمی خوره و... آخ!
از قدیم می گویند بهترین وسیله برایی شکنجه دادن بعد از چوبدستی کفش یا دمپایی است! خب بلاتریکس هم گاهی اوقات مجبور می شد از روش های قدیمی استفاده کند. - خوب شد! تا تو باشی دیگه حرف اضافه نزنی. - بیاین رفتم براتون نردبون آوردم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
رکسان که غافل گیر شده بود سریع از زیر پای بلا کنار رفت و این دفعه بلا روی رکسان افتاد. _آخه خالی چرا میری کنار داشتم می رفتم روی زمین _آخه من گفتم... آخه...
بلا فوق العاده عصبانی بود و دلش میخواست رکسان را بزند. ولی دست نگه داشت رکسان کلید فرار او بود و اگر این کار را می کرد شاید دیگر رکسان برای او کاری انجام ندهد. رکسان صدای پاشنید و رفت پشت بلا قایم شد. _چی شده ؟ _یکی اون بیرونه... میزنه مارو میکشه...
بلا رکسان رو هل داد اونور و داد زد: _ککممممککککککک کنننننیییددددد!! _بلا جونم ما که اینجا بهمون خوش میگذره چرا کمک میخوای؟
بلا به رکسان نگاهی کرد: _کککککممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممککککککککککککککککککککککککککککککک کککککککککککککککککککککنننننننننننننننننییییییییییییییییییییییددددددددددددد صدای پا قطع شده بود ولی یکی اونجا بود و داشت با خودش حرف میزد.
بلا یه فکری کرد و دستش رو توی موهای انبوهش کرد و یه آینه بزرگ کشید بیرون و بالای قبر نگه داشت و تونست اونو ببینه. _عه این پیتر جونزه همونی که قبول نشد.
پیتر در حالی که با نگاه غمناک به به برگه"تایید نشد" در دستش نگاه میکرد با خودش حرف میزد و جوری تو خودش بود که داد و فریاد بلا رو نشنید. بعد در حالی که آه میکشید به راه افتاد.
بلا خیلی عصبی شده بود که انقد به آزادی نزدیک شده بود.
یهو یه صدایی شنید. _میتونم کمکتون کنم؟
بلا بالا رو نگاه کرد یه مشنگ پیتزافروش بود. شاید میتونست ازش کمک بخواد...