- هی خوشگله...بیا اینجا بشین. جا واسه تو هم داریم.
سدریک نیمنگاهی به مردی که آن حرف را زده بود، انداخت.
- اممم...نه ممنون. فکر میکنم یه اشتباهی شده...
- اشتباه؟ چه اشتباهی؟ هیچ اشتباهی وجود نداره.
- آخه من قرار بود برم فضا. و الان اینجام. و خب...میرم که بیشتر از این مزاحمتون نشم.
پس از این حرف، سدریک با سریعترین سرعتی که در توانش بود، عقب عقب رفت. اما بخش غمانگیز ماجرا این بود که سریعترین سرعت سدریکی که حس ترس و نگرانی به خوابآلودگیاش اضافه شده باشد، برابر با سرعت حلزونی ضعیفاحوال است.
نتیجتا تا قبل از این که بتواند حتی دو کاشیِ کامل را طی کند، توسط یکی از مردان متوقف شد.
- کی گفته الان قرار نیست بری فضا؟ اتفاقا جای درستی هم اومدی. از اولشم قرار بود بیای همینجا. هیچ مشکلی هم پیش نیومده.
سپس سدریک را کشید و به میان جمع پنج نفرهشان برد و بین خود و مردی به شدت لاغر که ممکن بود هر لحظه استخوانش از پوستش بیرون بزند و به اطرافیانش برخورد کند، نشاند.
سدریک اصلا احساس خوبی نداشت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







زمان سالازار...



تو پشت اصطبل میمونی تا من بیام تسترالودولف! 


من راوستوکم. مگان راوستوک. فرزند تام راوستوک و الیزابت کینگ و نوه ی ...

