هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: امروز ۱:۵۸:۲۳

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۹:۱۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 432
آفلاین
- ولی پیتر، اگه از شامپوی زهر باسیلیسک جرژک استفاده کرده باشه چی؟ در اونصورت ریزش مو و سیبیل نخواهد داشت!

پیتر نگاهی غضبناک به جادوآموز وراج انداخت.
- تو به سیبیلت شامپو می‌زنی؟
- من که سیبیل ندارم.
- پس بیخود می‌کنی تو مسائلی که تجربه‌ای توشون نداری دخالت می‌کنی!

چهره‌ی برافروخته و خشمگین پیتر، مانع از این می‌شد که بقیه به او یادآوری کنند خودش هم سبیل نداشته و در نتیجه، تجربه‌ای در این زمینه ندارد. به هر حال فعلا زمان مناسبی برای مطرح کردن این موضوع نبود. بعدا می‌توانستند سر فرصت قضیه را شرح داده و او را از نداشتن سبیل آگاه کنند.

- زود باشید. به چند گروه تقسیم شید و همه جا رو بگردید. تاجایی که می‌دونم اصغر سیبیل‌کلفته. پس دنبال تار موهای ضخیم باشید. رنگ سیبیلشم خرمایی روشن مایل به بلوطی تیره‌ست. برید!

پس از دستور پیتر، جادوآموزان جیغ‌کشان در سرتاسر دادسرا پخش شدند. طبیعتا کسی انتظار نداشت آنها خودشان بتوانند در کمال نظم و آرامش به گروه‌هایی مساوی تقسیم شوند و به جستجو بپردازند.

در همین حینی که همگی روی زمین چهار دست‌وپا حرکت می‌کردند و چشمانشان میلی‌متری با زمین فاصله داشت، لینیِ خیس به فرش چسبیده بود و سخت تلاش می‌کرد که پیکر سنگین گابریل را از روی بدن نحیفش کنار بزند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۰۰:۳۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۹:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6444
آفلاین
قلپ!

پیتر نگاهی به دست خالی خودش انداخت و نگاه دیگری به لبخند بی معنی ایوا.
-تو چیکار کردی لعنتی؟

چشمان ایوا داشت پر از اشک می شد که پیتر به خودش آمد.
- نه نه... منظورم این بود که اون موانع احتمالی نبود که. دفترچه یادداشت پر اهمیت من بود. قبل از این که نوشته ها توسط بزاق دهنت - که کم هم نیست - پخش بشه، تخش کن. زود باش. کل اطلاعات مهم و امنیتی ماموریت،داخل اون دفترچه نوشته شده.

ایوا رنگ به رنگ شد. آثار سعی و تلاش بسیار، در چهره اش دیده شد... و سرانجام تف کرد.

- روی من؟

لینی کوچک و بی دفاع، درست در تف رس ایوا قرار گرفته بود و غرق در تف شده بود.
پیتر با خوشحالی دفترچه اش را برداشت و تمیز کرد.
ولی کسی لینی را برنداشت و تمیز نکرد. لینی تا آخر سوژه، تفی باقی ماند.

پیتر با خط قرمز، چندین اخطار و تاکید و ستاره و علامت تعجب، جلوی اسم ایوا اضافه کرد و بعد شروع به صحبت نمود.
-خب... الان مهم ترین چیزی که ما در دست داریم چیه؟

لینی دست آبی رنگش را باز، و به آن نگاه کرد.
- تف!

پیتر توجهی به لینی نکرد.
-دقت کنین. مهم ترین... بارز ترین... پررنگ ترین... چیه؟ نمی دونین؟...من بگم؟... خب... می گم! سیبیل!

کسی هورا نکشید و ذوق نکرد. چرا که کسی در آن جمع، سبیل جالب توجهی نداشت.

پیتر هم انتظار تجمع آن همه خنگ را در اطرافش نداشت.
-سبیل رو که ما نداریم. اصغر داره. برای پیدا کردن اصغر می تونیم رد سبیلش رو بگیریم. تارهای سبیلی که روی زمین افتاده می تونه بهمون کمک کنه.

گابریل که با دیدن تف ایوا و وضعیت لینی، تقریبا بیهوش شده بود، با شنیدن این که قرار است روی زمین دنبال تار سبیل به جا مانده از اصغر بگردند، به کلی بیهوش شد و روی لینی افتاد.

حالا لینی هم تف آلود بود و هم پرس شده.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۹ ۲۳:۱۳:۵۰
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۹ ۲۳:۱۵:۵۱



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: دیروز ۲۲:۲۱:۲۱

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۲:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 4947
آفلاین
- شخصا ازش بپرسیم؟

عرق سردی از پیشونی پیتر جاری می‌شه و غرق در تفکراتش می‌شه. اگه به سر هر کدوم از نوگلان باغ دانش بلایی میومد، این پیتر بود که مواخذه می‌شد! اما به جز همین جادوآموزها هم نیرویی نداشت.
شرایط سختی بود!

- شپلق!

ناگهان پیتر از افکارش به بیرون پرتاب می‌شه و برمی‌گرده تا با دقت جادوآموزا رو زیر نظر بگیره. باید بهترین استفاده رو از توانایی‌ها و پتانسیل‌های اونا می‌کرد و قدمی رو به جلو برمی‌داشت!
اما صحنه‌ای که در همین چند لحظه غفلت با اون مواجه می‌شه، چندان امید بخش نبود. جمع مرتب و منظم جادوآموزا از هم گسیخته بود و حالا هرکدوم گوشه‌ای از محوطه رها شده بودن و سرگرم انجام کاری بودن!

لینی جایگاه چندین مجسمه رو که از قضاتِ جادوییِ برترِ تاریخ بودن تغییر داده و میزگردی با اونا تشکیل داده بود.
- یعنی حتی با افرادی بدتر از اصغر سیبیلو هم مواجه شدین؟

لینی نگاه مشتاقش رو به سمت یکی از مجسمه‌ها می‌گیره و با این که مجسمه چیزی در جواب نمی‌گه، اما چهره لینی به وضوح نشون می‌ده که در حال شنیدنه!

- واو فوق‌العاده‌س! بقیه‌تون هم پرونده مشابهی داشتین؟

در حالت عادی پیتر با تاسف سری تکون می‌داد و سراغ نفر بعد می‌رفت. اما این شرایطی نبود که چنین عکس‌العملی رو بطلبه. پس در کمال خوش‌بینی دفترچه‌ای در میاره و یادداشت می‌کنه "لینی می‌تونه تجارب قضات و سایر اشیا رو در اختیارش قرار بده".

و نگاهش رو به سمت جادوآموز بعدی می‌بره. ایوا با خوش‌حالی در حال خاموش کردن شمع‌هایی بود که در نقش لوستر، روی جایگاهی زیبا و معلق در هوا قرار داشتن.

- عالیه. داره خاموششون می‌کنه تا جامون لو نره، معلومه هوشش بالاس.

اما در حرکت بعدی، ایوا شمع‌های خاموش رو همراه با جایگاهشون درسته می‌بلعه!
پیتر با وحشت سرگرم جستجو تو مغزش می‌شه. باید مثبت‌نگر باشه و از این قابلیت ایوا استفاده‌های مفیدی در مقابل این قاتل کنه. پس بعد از کمی جستجو یادداشت می‌کنه "خورده شدن موانع احتمالی توسط ایوا"...




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۵۹:۴۹

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۰:۰۹
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 351
آفلاین
پیتر دوباره و دوباره نفس عمیق کشید. او شهردار لندن بود. او باید حفظ ظاهر می‌کرد. او باید چراغ راه این جادو آموزان بی‌گناه می‌شد...
- کارمون تمومه! ما قراره سلاخی بشیم! دیگه فردا رو نمی‌بینیم! دیگه نمی‌تونم از همه زیر میزی بگیرم و پولدار بشم! دیگه تموم شد!
- آقای جونز به خودتون مسلط باشید.
- من قول می‌دم همه چی درست بشه، گریه نکنید.
- ولی چطور؟ اصغر سیبیلو خطرناک‌ترین مجرم دنیای جادوگریه. حتما می‌خواد تک‌تکمون رو بخوره... و ما سرنوشتمون گیر کردن لای سیبیلاشه...
- به نظر من باید بیفتیم دنبالش و دستگیرش کنیم.
- و بعد بکشیمش.
- ولی من فکر می‌کنم باید بهش محبت کنیم... بهش کمک کنیم تا اصغر سیبیلوی جدیدی بشه و فرد مفیدی باشه!
-
- تنها راه موجود اینه که اجازه‌ی استفاده از طلسم‌های ممنوعه رو بهمون بدید و بعد بذارید بیفتیم دنبالش.
- واقعا نیازی به این حجم از خشونت هست؟

جادو آموزهای گروه های مختلف، نظرهای مختلفی هم داشتند و برای همین نمی‌توانستند به یک راه حل مشترک برسند.

کم کم داشت بحث بینشان بالا می‌گرفت، که تری بوت به عنوان یک جادوآموز ریونکلاوی جلو آمد؛ وقت آن بود که از هوش سرشارش استفاده کند و باعث سربلندی گروهش باشد.
- اگه قرار بود بمیریم، تا حالا مرده بودیم. ولی انگار این اصغر سیبیلو قصد کشتنمون رو نداره و گروگانمون گرفته...
- ولی به نظر من در هر صورت قراره بمیریم.
- گروگان‌گیرا حتما یه دلیلی دارن که آدما رو گروگان می‌گیرن.
- شاید باید پیداش کنیم و بپرسیم ازمون چی می‌خواد!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۳۵:۲۴ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۰۲:۳۴
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 215
آفلاین
«اردوی علمی هاگوارتز»
-مرحله اول-

-قوانین اردو-

-بفرمایید، اینم از دادسرای لندن!

پیتر این را گفت و همراه با لبخند نمایشی‌اش در دادسرا را برای جادوآموزهای هاگوارتز باز کرد تا به آنجا دادسرای شهرش را نشان دهد. اردوهای علمی هاگوارتز، قرار بود که برای جادوآموزهای دنیای جادوگری، کمک و چراغ روشنی برای انتخاب شغلشان در آینده یا حتی شناختشان از اطراف دنیای جادوگری باشد.

پیتر وارد دادسرا شد و برای کارمندان که با تعجب به او نگاه میکردند سری تکان داد و به لبخند زدن ادامه داد. جادوآموزها با اشتیاق زیادشان وارد دادسرا شدند و همانطور که آن اطراف میگشتند شروع کردند به سوال پرسیدن از پیتر.
-یه سوال دارم، کار دادسرا چیه؟
-کار دادسرا رسیدن به دادهاست.
-چه جالب.

ایوا به عنوان دومین نفر دستش را بلند کرد و همانطور که روی سنگ‌های دادسرای لندن دست می‌کشید پرسید:
-اینارو میشه خورد؟
-چی؟ نه! دادسرا خوردنی نیست ایوا!
-چه جالب.

پیتر نفسش را به سرعت بیرون داد و دانش‌آموزهای اردو را به سمت دادگاه و قاضی‌های جادویی هدایت کرد تا به آن‌ها نحوه کارشان را توضیح دهد، دادسرا از سنگ‌های درخشان و سفیدرنگی درست شده بود و همه‌چیز در آنجا پر از نظم و آرامش بود.
-اینم از کار قاضی‌ها، کسی سوالی نداره؟
کتی به اطراف نگاه کرد و پرسید:
-زندانیا رو کجا نگه میدارین؟
-زندانیای مهم اینجا نگه داری نمیشن... چون بعضی وقتا افراد خطرناکی میان اینجا و ممکنه یکیشون موفق به فرار بشه و بقیه زندانیا رو فراری بده، برای همین زندانیایی که جرمای خطرناکی انجام دادن گاهی اینجا قضاوت میشن و از همینجا به سمت زندان فوق امن جادوگری که از یه لوله از زیرِزمین به اینجا راه داره میرن.
-چرا زندانیا به اینجا وصلن؟ امکان داره که یکی از زندان فوق امنش فرار کنه و بیاد اینجا بقیه رو آزاد کنه و انتقام بگیره؟

پیتر لبخندی زد و گفت:
-نه ارکو، این زندان واقعا امنه و هیچ کسی نمیتونه فرار کنه ازش.. تازه توی تونل پر نگهبانه. هیچ مجرمی نمیتونه ازش رد بـشـ...

صدای جیغ و دادی از فاصله‌ای دور به گوششان رسید و دنبال آن یکی از مأموران وارد راهرو شد و با ترس و لرز گفت:
-اصغر سیبیلو تونسته از زندان غیرقابل فرار و امن لندن فرار کنه!
-قطعا نمیتونه از سربازای فوق پیشرفته و آموزش‌دیدمون رد بشه!
-اصغر سیبیلو از سربازای فوق پیشرفته و آموزش‎‌دیدمون رد شده!
-مشکلی نیست.. میتونیم قبل از رسیدنش فرار کنیم و بسپریمش به کارآگاه‌های دنیای جادوگری.
- اصغر سیبیلو قفل درارو پیدا کرده و روی همه پنجره‌ها یه پوشش فلزی کشیده و در اصلی رو قفل کرده!

پیتر اول به کارمند و سپس به دانش‌آموزها نگاه کرد. او همراه با یک گروه جادوآموز و یک قاتل و جنایتکار حرفه‌ای در یک دادسرای بدون راه خروج گیر افتاده بود و تنها راهش این بود که با همان جادوآموزها که هیچ سررشته‌ای از قتل نداشتند قاتل را گیر بیندازد.


-قوانین اردو-


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۷ ۱۰:۴۰:۳۵

می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۹:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6444
آفلاین
(پست پایانی)



اژدها از جنگ و کشمکش درونی اش خسته شد! این وضعیت باید تمام می شد... و چیزی داخل اژدها بود که قادر به انجام این کار بود.

اسید معده!

اژدها اسید آتشین معده اش را به سمت تام و مسعود فرستاد و هر دو را در جا متلاشی کرد.
مسعود که از گوشت و پوست و استخوان ساخته شده بود، ذوب شد... ولی تام به لطف تف های قدرتمند رودولف نجات پیدا کرد. تف، با اسید معده مخلوط شد و آن را رقیق تر کرد. تام در حالی که دل و روده اش را در دستانش گرفته بود، دوان دوان از دهان اژدها خارج شد و دست به دامن رودولف شد که دوباره او را به هم بچسباند!

اژی کمی آرام تر شد.
-بریم هاگزمید. بریم لندن. من از وقتی از تخم بیرون اومدم جایی رو ندیدم. اژدهای دنیا ندیده ای هستم.

لرد و مرگخواران مردد بودند. آن ها مجبور بودند اژدها را راضی نگه دارند و اژدها هم کاملا اهلی به نظر می رسید.به هر حال، باید به شکلی وقت گذرانی می کردند.
-باشه... به شرطی که اجازه بدی بهت قلاده بزنیم.

-تحقیر آمیزه ... ولی قبول می کنم.


نیم ساعت بعد:

-اون شال گردن چقدر خوشگله... می خوامش!

با اشاره لرد، تام دوید و کمی بعد با شال گردن برگشت.

-اون خفاش هم خوشگله... می خوامش!

تام دوان دوان رفت و یک دقیقه بعد خفاشی با طنابی نامرئی به دست اژی بسته شده بود.

-اون بستنی فروش چه خوشگله. اونم می خوام.

تام شروع به دویدن کرد... و وسط راه متوقف شد. برای کسب تکلیف به لرد سیاه نگاه کرد.
همین وقفه کوتاه کافی بود که اژدها دهان بزرگش را باز کند و بستنی فروش و شاگردش را در مقابل چشم لرد، مرگخواران و همه ساکنین هاگزمید ببلعد!

-نه اژی... داری چیکار می کنی. تو نمی تونی... نباید...تو که آدم نمی خوردی...

چشمان اژدها برقی خطرناک زد. در یک چشم به هم زدن قلاده اش را پاره کرد.
-کی گفته؟

و به سمت مردم حمله کرد. نیمی از آن ها را خورد...و نیمی دیگر را کشت. در حالی که به سمت ساختمان وزارتخانه می رفت از نظرها پنهان شد...

لرد و مرگخواران به سرعت به مقصد ساختمان وزارتخانه آپارات کردند.

-خراب! خراب کنیم! همه رو خراب کنیم. بکوبیم و بریزیم و بپاشیم!

لرد سیاه سراسیمه سعی می کرد جلوی اژدها را بگیرد.
-نه... دست نگه دار. الان نه. این کارو نکن. مسئولیت تو با ماست.

اژدها گوش نمی کرد. با دمی که حالا به بلندی کل ساختمان شده بود، ضربه ای به ساختمان وزارتخانه زد. با همان ضربه، نیمی از ساختمان فرو ریخت.

طلسمی سرخ رنگ از ساختمان وزارتخانه به آسمان فرستاده شد.

-ارباب، اون...اعلام جنگه؟ ولی ما که آمادگی نداریم! گفته بودن جنگی در کار نیست.


فلش بک...چند روز پیش!

وزیر سحر و جادو با لحنی آرام رو به لرد سیاه که در سمت دیگر میز نشسته بود کرد.
-ببینین. این الان بهترین پیشنهادیه که می تونم به شما بدم. مردم به این سادگی ها قبول نمی کنن که وزارتخونه ارتش سیاه رو به رسمیت بشناسه. شما یه مدت این افرادی که نوشته شده رو به مناطق دور دست بفرستین. ارتباطتون رو باهاشون قطع کنین. مرگخوارهای اصلی همین جا می مونن. اینا هم یکی دو سال دیگه می تونن برگردن. کافیه تو این مدت هیچ دردسری درست نشه. همین یک شرط توی قرارداد هست. بعدش شما و مرگخوارا و خانواده هاشون کاملا آزاد هستین.

لرد سیاه کمی فکر کرد...پیشنهاد خوبی بود و واقعا راه دیگری نبود. قلم پر را برداشت و پای قرارداد را امضا کرد!

پایان فلش بک!


-ارباب اون...اعلام جنگه؟ ولی ما که آمادگی نداریم! گفته بودن جنگی در کار نیست.

لرد سیاه زیر لب زمزمه کرد:
-گفته بودن تا وقتی که آسیبی به کسی یا چیزی نزنیم جنگی در کار نیست... الان قضیه فرق کرده. جنگ شروع شده...و اونا از قبل، تقریبا کل ارتش ما رو ازمون دور کردن. همش نقشه بود...


چند ساعت بعد، خانه ریدل ها:

-می گن وزیر شدیدا زخمی شده. حتی ممکنه بمیره.

لیسا این جمله را زمزمه کرد. مشخص نبود مخاطبش چه کسی است.

جلسه اضطراری مرگخواران، برخلاف همیشه، زیر درختی در محوطه خانه ریدل ها برگزار شده بود.
اوضاع بسیار غیر معمول به نظر می رسید.
مرگخواران با اضطراب، چشم به کاغذی که در دست های لرد سیاه قرار داشت دوخته بودند.

گابریل با نگرانی جلو رفت و کمی سرک کشید، ولی چیزی ندید.
-ارباب... ببخشید. چی شد؟ حکممون چیه؟

لرد سیاه با چهره ای در هم کشیده جواب داد:
-تبعید! ولی نمی دونیم به کجا...گفتن باید بریم آژانس مسافربری! بلیت هامون آماده اس. هر کسی باید بره بلیت خودشو بگیره و بفهمه که به کجا تبعید شده. اگه وظیفه خاصی بهتون محول شده هم باید انجام بدین. تعدادمون کم شده. فعلا نمی تونیم مقاومت کنیم. مجبوریم حکم رو اجرا کنیم. ولی نگران نباشین. گفتن موقته. باید اوضاع کمی آروم تر بشه. بعدش بر می گردیم.

مرگخواران شروع به جمع کردن وسایلشان کردند. هر کدام باید به تبعیدگاه خودشان می رفتند!



پایان!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
بیگ مسعود به تام نگاه کرد.
تام هم به بیگ مسعود نگاه کرد.
و بعد تام به سمت بیگ مسعود حمله کرد. حمله ای که با یه جا خالی فوق العاده از بیگ مسعود خنثی شد، و بیگ مسعود گفت:
- هنر خوب! دیگه چه شیرین کاری ای داری برامون؟

شیرین کاری بعدی تام البته این بود که بر اثر این جا خالی بیگ مسعود، با صورت بره تو دیوار که در نتیجه اون حرکت، اژدها سریع رفت جلوی گابریل، جاروش رو گرفت و مستقیم کرد تو حلق فنریر و شروع کرد به جارو کردن اندام داخلی فنریر.

و اما در درون بدنش، بیگ مسعود حمله ای عظیم تدارک دید. با قدرت هایی عظیم و سیاه، تام رو مجبور کرد بره تو در و دیوار و همزمان آهنگ مسابقه محله رو بخونه.
- از این محله... تاق... به اون محله... تق...

بر اثر این یکی برخوردهای تام به در و دیوارِ درونیِ اژی، اژدها که کنترلش اصلا دست خودش نبود جارو رو توی حلق فنریر ول کرد و رفت زد پشت ماروولو، بعدش گفت:
- یه روزم سالازار میخوره به نرده، ولی برنمیگرده، حتی بعدشم من بهش گفتم عشقم عمه ت، ولی بازم برنگشت... هار هور هیر!

ماروولو به افق زل زد. فقط زل زد و صبر کرد تا خنده اژی تموم بشه و دستش رو هم از رو شونه ش برداره، که البته این اتفاق خیلی سریع افتاد. چون بیگ مسعود خیلی سریع تام رو به رقص بندری وا داشته بود. و تام داشت روی در و دیوار و سقفِ داخل بدنِ اژی بندری میزد.

بلافاصله بعد از جدا شدن اژی از ماروولو، پنیک اتک شدیدی از شنیدن خاطرات سالازار بهش دست داد، طبیعتا ماروولو هم بهش دست داد و افتاد زمین و شروع کرد به کف و خون بالا آوردن، خاطراتش از سالازار هم از چشم و دماغ و دهنش زد بیرون.

اژی هم رفت به سمت لرد، خیلی راحت لرد رو از روی زمین برداشت، کاشت توی زمین و صبر کرد تا میوه بده.

- چته مرتیکه وحشی؟! ولمون کن برو دیگه! واسه چی داری اژی ما رو کنترل میکنی اصلا؟

تام این رو با حالتی عاجزانه گفت، و بیگ مسعود با لبخندی شیطانی همچنین با نشون دادن حق کپی رایتی که مشخص نبود از کجا آورده، گفت:
- موهاهاهاها ... هیشکی پشمای بیگ مسعودم نمیشه! چرا البته. بذار صادق باشم. من خودم پشمای یکی به اسم نیوتم. نیوت این نقشه بکر رو بعد از شکست در تف مالی کشید.. که البته این یکی نقشه به شدت بهتره.

تام توی شوک فرو رفت... و تلاش کرد از توی چشمای اژی اوضاع مرگخوارا رو ببینه، که البته افتضاح بود.
در اون حین هم زوپسیا که همیشه در صحنه بودن، کات دادن. و سریع شروع کردن به چک کردن جیمیل بیگ مسعود و نیوت...
- اینا که جیمیلاشون یکیه. بیارید نیوت رو ببینیم.

طبیعتا آوردن نیوت رو.
- مولتی میسازی مرتیکه؟
- به مرلین کار من نبود! گوشیِ مامانم خونه بیگ مسعود اینا جا مونده بود. من اصلا در جریان نیستم...

*افکت تف مالی شدن نیوت توسط مدیرا*

و اما داخلِ اژی، تام بالاخره تصمیم گرفت به قدرت روونا و لرد سیاه تکیه کنه و کامبک بزنه تا مبارزه با بیگ مسعود رو به فاز جدیدی ببره!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۴۰ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۲:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 4947
آفلاین
مدت طولانی‌ای بود که اژی در حال رقصیدن بود و هر از گاهی یه پشتکی هم می‌زد و بیش از پیش مرگخوارا رو تو شوک می‌برد.
به نظر میومد جنگ تام با بیگ مسعود همچنان در جریان بود و هر از گاهی با برخورد به دکمه‌های اژی، اژی حرکات نمایشی تحویلشون می‌داد!

آگلانتاین هم به هر حال نفسی داشت خب، اینقد خونده بود که دیگه نفسش بالا نمیومد. خصوصا که از ترسش صداش هم بالا رفته بود و همین، فرآیند اتمام نفس رو با سرعت بیشتری در جریان انداخته بود.

ناگهان اژی دست از رقصیدن برمی‌داره.
- خب حس می‌کنم انرژی لازم برای بازی با عروسکم رو کسب کردم.

آگلانتاین که از نفس‌تنگی رو به سرخی نهیده بود، سعی می‌کنه از باقی‌مونده‌ی نفسش برای نجات خودش استفاده کنه.
- دست و پای من خیلی محکم به بدنم چسبیدن. سخته جدا کردنشون. گزینه‌های بهتری برای کنده شدن در دسترسه‌ها.

اژی نگاهشو از آگلانتان برمی‌داره و بین مرگخوارا جا به جا می‌کنه. مرگخوارا که به شدت احساس خطر می‌کردن سعی می‌کنن خودشونو یجوری از محدوده‌ی دید اژی دور کنن.

- تام! همون که خوردیش. به نظرم تفش کن، بالا بیارش یا دفعش کن، بعد یه عروسک مناسب برا کندن و چسبیدنه.

مرگخوارا نفس راحتی می‌کشن!
به نظر میومد برای لحظه‌ای تام سکان هدایت اژی رو به دست گرفته بود، اما دیالوگ پایانی ورق رو به سمت بیگ مسعود برمی‌گردونه. چه کسی پیروز خواهد شد؟




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۱۴:۲۶ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
- قبل از تیکه تیکه شدنت اول یکم برام بخون!
- بخونم؟ چی بخونم؟
- همون که تو مسابقه‌ی محله خوندی! حالا حالا بخون!

اگلانتاین از آواز خواندن در مقابلا جمع لذت نمی‌برد. اما آن را به تکه تکه شدن ترجیح می‌داد. پس شروع به زمان خریدن کرد. این دقیقا همان کاری بود که تام نیز قصدش را داشت. کنترل اژی سخت‌تر از آن بود که به نظر می‌رسید و تام هر چه می‌گشت کتابچه‌ی راهنما را پیدا نمی‌کرد.

- کسی این‌جا اسم مسابقه‌ی محله رو آورد؟
- تو .. تو ... تو کی هستی؟

تام متوجه حضور مرد کچل و با ابهتی درون اژی شد.

- به فکرت نرسید که وقتی تو نیومده بودی، کی نشسته بود پشت این دکمه‌ها، آقای ریونکلاوی؟ کنترل اژی کار هر کسی نیست! فقط بیگ مسعوده که از پسش برمیاد!

تام نمی‌دانست که بخارات سمی داخل معده‌ی اژی او را دچار توهم کرده یا بیگ مسعود واقعا وجود دارد! اما به هر حال راهی جز مبارزه با این موجود شیطانی نداشت. چه خیالی، چه واقعی!

بیگ مسعود بدون این که چوبدستی در دست داشته باشد، طلسمی به سوی تام شلیک کرد. تام سریعا جاخالی داد و چوبدستی کشید. طلسم بیگ مسعود اما کمانه کرد و به یکی از کنترل‌های پرشمار برخورد کرد. خود تام نیز در هنگام پرش به سمت مخالف، به یکی از پدال‌ها را جابجا کرد.

اژی ناگهان یکی از پاتیل‌های هکتور را بلند کرد و مشغول رقص پاتیل شد. مرگخواران، بی خبر از این که چه جنگی در درون اژی شکل گرفته، حرکات عجیب او را تماشا می‌کردند و نمی‌دانستند که با یک اژدهای رد داده چه باید بکنند. اگلانتاین که حالا بیش از پیش ترسیده بود، با صدایی بلندتر ترانه‌ی «حالا حالا» را تکرار می‌کرد.

- خوب شد که ارباب توی این موقعیت ما رو تنها نذاشتن.



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، وزارت سحر و جادو

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۰:۱۶
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 423
آفلاین
-دیگه وقتشه جواب تموم اذیت و آزارهای من...یعنی تام رو پس بدی اگلا.

اگلا با افسردگی به جدا شدن قطعات مختلف بدنش فکر کرد. آیا این توانایی را داشت که از این پس صبح ها بجای آنکه دنبال جورابش بگردد به دنبال کلیه اش بگردد؟

همدردی عظیمی را با تام احساس کرد.
-اژی جان؟ میگم که من یکم عروسک خوبی نیستم. آلرژی زا و بی کیفیت هم هستم حتی. مطمئنی می خوای من عروسکت باشم؟

چهره اژی کاملا مطمئن به نظر می رسید. چنگال های تیزش را به اگلانتاین نزدیک و نزدیک تر کرد.

درون بدن اژی

-این دکمه "تجزیه کردن به سلول های تشکیل دهنده" کجا بود؟ مهم نیست حالا...یه دکمه ای میزنم میره دیگه!

عطش انتقام تام را فرا گرفته بود. به دست گرفته شدن سکان هدایت اژی توسط تام، بزرگترین بد شانسی زندگی اگلا به حساب می آمد.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.