
ارباب میشه این رو نقد کنید؟

دست تکون می ده!
وقتی پست مال تاپیک غیر خانه ریدل هاست چیکار می کنیم؟
یه خلاصه کوتاه ازش می دیم!
خوشبختانه موضوع این یکی رو می دونستم.
نقدتو با خرچنگ فرستادیم قیچی! اونم قیچی داره. با هم دوست بشین.
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
تنظیمات نمایش
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین







-عه سلام!
-سلام.
سکوت.
-لاوندر میگم چقدر جوراب هات قشنگه منو به یاد خدمتکار بوگندو مون میندازه ...
-لاوندر میگم چقدر جوراب هات قشنگه منو به یاد خدمتکار بوگندو مون میندازه ...
-چی گفتی؟![]()
-نه به یاد یه خاطره خوش میندازه .
-اوهوم.
-یا موهات منو به یاد جارو های های حصیری میندازه ... چی بود...
-چی گفتی؟ من الان اعصاب ندارمااا!![]()
-نه بابا... میخواستم بگم که... کلا همه چیه تو منو به یاد خاطره های خوبم میندازه .
-واقعا؟![]()
-آره واقعا!![]()
ولی...
-خب که چی دراکو؟![]()
-اینکه... خب تو الان برای چی توی خونه ی ما نیستی؟![]()
-دلم نمیخواد اونجا باشم.![]()
-آمممم...
-نه!
-حرف نزن! کروشیو!![]()



"اگه اون دختره (فکر کنم اسمش رز بود)، نمیومد من تا الان مرده بودم. فکر کنم بهش مدیونم؛ البته اگه قولی که بهش دادم و قولی که به من داد رو فراموش کنم. هرچند، به نظر نمیاد کار منو اون به همین دیدار کوتاه ختم شده باشه...
دختر از سرما دندانهایش به یکدیگر برخورد میکرد. آبدهانش را قورت داد و سعی کرد نلرزد. لختههای خون را لابه لای دندانهایش احساس میکرد. خواست چیزی بگوید اما همهی حرفهایش در دهان بازش ختم شد. هرچه توان در بدنش داشت را متمرکز کرد تا بتواند حرفش را بزند اما باز هم نشد.
مرد شلاق را تکانی داد و روی شانهاش گذاشت. به صورت دختر نگاه کرد. موهایش جلوی دیدن چشمانش را گرفته بود
اما از لابه لای آنها، باز میشد چشمان براق و بنفش دختر را ببیند.
دختر از سرما میلرزید ولی کاملا معلوم بود که میخواهد آن را پنهان کند. آیا دختر فکر میکرد او نخواهد فهمید که سردش شده است؟
دختر از سرما میلرزید ولی کاملا معلوم بود که میخواهد آن را پنهان کند. آیا دختر فکر میکرد او نخواهد فهمید که سردش شده است؟ در زمستانهای روسیه، کمتر کسی میتواند با لباسهای پاره و کهنه دوام بیاورد و یا حداقل سردش نشود.
صدایش را صاف کرد.
دختر از سرما میلرزید ولی کاملا معلوم بود که میخواهد آن را پنهان کند. آیا دختر فکر میکرد او نخواهد فهمید که سردش شده است؟ در زمستانهای روسیه، کمتر کسی میتواند با لباسهای پاره و کهنه دوام بیاورد و یا حداقل سردش نشود.
صدایش را صاف کرد.
-بهم قول بده... قول بده اگه یه بار دیگه همو دیدیم هرکاری که بهت میگم بکنی.
-هرکاری؟! من جونمو میخوام.






واسهی در هم نگران نباشید...خودم یکی میذارم جاش
آسمان غمگین بود.
افلیا به قطره های آبی که بر زمین میریختند نگاه کرد و همانطور که داشت پوست لبش را میجوید دستهی چمدانش را محکم تر فشرد. ترس و اضطراب مثل گردبادی به دورش پیچیده بود و او را هر لحظه بیشتر در خود فرو میبرد.
افلیا به قطره های آبی که بر زمین میریختند نگاه کرد و همانطور که داشت پوست لبش را میجوید دستهی چمدانش را محکم تر فشرد. ترس و اضطراب مثل گردبادی به دورش پیچیده بود و او را هر لحظه بیشتر در خود فرو میبرد.
افلیا همانطور که داشت در راهرو های خیس افکارش قدم میزد دستش را بین موهای کوتاهش فرو برد و آنها را بهم ریخت.
افلیا همانطور که داشت در راهرو های خیس افکارش قدم میزد دستش را بین موهای کوتاهش فرو برد و آنها را بهم ریخت. سرش را بلند کرد و به آسمان بالای سرش چشم دوخت. ستاره ها همچون ماهی های کوچک و نقرهای رنگ در اقیانوس تاریک آسمان میدرخشیدند...
برای جلوگیری از برخورد قطرات آب به صورتش کلاهش را جلوتر کشید و بدون توجه کردن به کثیف شدن لباس هایش چند بار توی چاله های آب پرید...
همین امروز بود که با شور و شوقی وصف نشدنی همه چیزش را در چمدانش خالی کرده بود و برای بسته شدن درش مجبور شده بود چند بار روی آن بپرد...اما حالا، انگار نور ماه رنگ احساساتش را شسته بود و از آن حس شیرین چیزی جز دلهره و ترس برایش باقی نگذاشته بود.
خودش فکر نمیکرد بتواند مرگخوار شود!...او عجیب بود! دردسر ساز بود و مدام خرابکاری میکرد.
تعجب نمیکرد اگر بلافاصله بعد از ورودش به عمارت اشتباها آنجا را منفجر کند!...یا آدم فضایی ها از راه برسند و به مناسبت ورود دردسر ساز ترین دختر دنیا خانه را با خاک یکسان کنند...!
چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و افلیا انقدر غرق در افکار آشفتهاش شده بود که حتی متوجه نشد کی به مقصد رسیده است!
افلیا جلوی در عمارت ایستاده بود و همانطور که آن را از نظر می گذراند لرزشی سرد از بدنش گذشت.
در همین حین که دستش را بلند کرده بود تا در بزند لبخند گشادی زد که البته با ساز ناکوک وجودش هیچ هماهنگی نداشت...!
این اتفاق نباید میافتاد! دوست نداشت آنها فکر کنند او جز دردسر درست کردن کاری بلد نیست!
او به یک چیز خاص نیاز داشت! یک ورود...امممم...شگفت انگیز! اینطوری خودش را مسلط تر و البته "غیر دردسر سازانه تر " نشان میداد!
افلیا ناخواسته گوشش را به در چسباند.
- زمان سالازار...مرلین بیامرزتش...اینطوری نبود که...میمونا میمون بودن! پیشی ها هم پیشی!
- زمان سالازار...مرلین بیامرزتش...اینطوری نبود که...میمونا میمون بودن! پیشی ها هم پیشی!... میمون ها حق نداشتن پیشی باشن اصلا! شما که این چیزا رو یادت نمیاد...یه بار یه میمون پیشی شد سالازار هم...![]()
به هر حال افلیا باید این کار را انجام میداد. کافی بود در را با انرژی باز کند و با حالتی شگفت انگیز و مسلط وارد خانه شود!
اینطوری میتوانست روی احساس سردرگمیاش درپوشی بگذارد و آن را پنهان کند...و همین برای او کافی بود!
همانطور که با یک دستش دستگیره را به پایین فشار میداد در را با تمام قدرت هل داد و چوب دستیاش را چرخاند.
- الوهومورا!
شترق!!!
صدای مهیبی توجه همهی افراد خانه را به سمت در ورودی عمارت کشاند. در کاملا از چارچوب جدا شده و به سمت داخل خانه سقوط کرده بود! و دختری که با آن موهای کوتاه و بهم ریخته بیشتر به پسرها شباهت داشت، با آه و ناله در حال بلند شدن از روی در بود.
افلیا که سرتاپایش خاک آلود شده بود با دستگیره کنده شده در دستش با شرمساری جلوی مرگخواران ایستاد. و در حالی که نگاهش را از انها میدزدید با صدای لرزان جملهای که همیشه مجبور به تکرار کردنش میشد را بر زبان اورد!
- چ...چیه؟...کار من نبود...خودش یهو اینطوری شد!




