جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 02:05
نمایش جزئیات
آفلاین
نقشه همچنان قهر بود. برای همین هری جلسه‌ی سری بین اعضای محفل گذاشت. باید ناز نقشه رو می‌کشیدن تا نشونشون بده شیشه‌ی عمر هیولا کجاست و لرد و پروفسورشون رو به حالت عادی برگردونه.
- کی اول می‌ره جلو؟
- من سگ کی باشم که برم.
- منم خفاشم.
- کدوتنبل.
- برم من؟

از مرلین خواسته، هری رز رو پرت کرد جلو. البته قبلش یه جلسه‌ی توجیحی گذاشت که چه جور باید ناز نقشه رو کشید و غیره که خب لازم به گفتن نیس که رز هیچ کدوم رو گوش نکرد.
-
-
- ویب؟
- ویب!
- ویب چرخشی.
- ویب دوقلو.
- ویب خود زن!
-

هری از ته دل جیغ کشید. یه دونه رز ویبره زن بسش بود. تموم ارث پدرخونده‌ی سگ‌پدرش رو صرف بازسازی و مقاوم سازی خونه‌ی ننه سیریوس کرده بود تا با ویبره های رز روی سرش آوار نشه و حالا، ویب دوتا شده بود و یکی حساس تر از اون یکی.
- ازش بپرس شیشه عمر لامرلین کجاس.
- دارم می‌پرسم خب.
- تو که ویبره زدی همش.
- به زبون ویبره‌ای حرف می‌زنیم دیگه.

رز حقیقتا خوشحال بود. بعد مدتها کسی پیدا شده بود که حرفش رو می‌فهمید. شاید حتی باید دست هم رو می‌گرفتن و با سگ باهوشی مثل سریوس جمهوری خودمختار تشکیل می‌دادن و زبون کشورشونم فقط دو حرف "ر" و "ز" می‌داشت.
- با من می‌کنی ازدواج؟...آخ چرا می‌زنی پدرخونده سگ؟
- باباجان هی منو تو سر این و اون نزن پیرم و آرتروز دارم زانوم درد می‌گیره.
- ببخشید پروفسور، زخمم درد گرفت یهو.
- اشکال نداره باباجان. آبنبات لیمویی تو جیب ردام هست بردار بخور.

پسر برگزیده با شور و شوق به امید پیدا کردن غورباقه‌ی شکلاتی با عکس فول اچ‌دی بچه ناخلف ننه سیریوس به ردای پروفسور حمله ور شد. و بعد یادش اومد پروفسور عصاعه و اصلا ردا نداره. بعدتر یادش اومد که چرا پروفسور رو تو سر رز زده.
- شیشه‌ی عمر!
- باشه خب نزن پدرخونده‌ گرگینه. می‌گم بش.

و بعد رو به ویب نقشه کرد.
- خوب باهم آشنا نشدیم. یه درو دیگه از اول. من ویب هستم. شما؟
- منم ویبم.
- منم که ویبم برات ویبره هم می‌زنم...جا رو به من می‌گی یا بذارم برم؟
- بیا جلو در گوشت بگم.

رز جلو رفت. ویب در گوشش چیزی گفت و خندید. رز هم خندید. ولی هری اصلا نمی‌خندید.
- چیشد پس؟ گفت بت؟
- بله.
- کجاس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/8/8 2:15:19
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/8/8 2:18:35
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 02:05
نمایش جزئیات
آفلاین
علی بشیر از لا به لای تعریف و تمجید های بقیه حاضرین رد شد. زیاد علاقه ای به هالووین نداشت و در دین و ایمون خودش، آیین " بترسون یا ترسونده بشو مذگان " داشتند. اما خب او دل کوچکی داشت و در نهایت نگاهی به نقشه کرد.

ـ یره این نقشه چی چی رفته؟ این حالش " خوب " نیستا من گفته باشم. من اصلاً این نقشه ره اینجور می بینم غمگین می‌رم.

و چشمش به قالیچه ای خورد که در زیر پاهایش نمایان شد. علی با ذوق و شوق سوار بر مرکب انرژی، کفش هایش را در آورد و جوراب های نانویی که سه تا یک گالیون خریده بود را به همه نشان داد. بعد به آرامی روی قالیچه نشست.

ـ برخیز ای قالیچه ی پرنده.. یره برخیز. می‌گم برخیز دیگه!

ـ نه.

نگاه همه ی حاضرین اسکله، چه محفلی و چه مرگخوار به علی بشیر خیره شد. علی که نمی دانست چه خبط و خطایی از او سر زده، دوباره رو به جماعت رو به رویش کرد:

ـ این قالیچه هه با مو حرف زد یا امروز زیادی شله خوردم توهم زدم؟

و تازه همه چیز برای بلاتریکس معنا گرفت. به سرعت با چوب‌دستی‌اش به سمت علی و قالیچه رفت و نزدیک بود آوادایی نثار علی کند. اما علی بچه ی پایین شهر بود و به سرعت از روی قالیچه پایین پرید.

ـ یره خب می گفتی قالیچه صاحاب داره دیگه. مو که چشم به مال دیگرون ندارم. بیا مال خودت نخواستم اصلاً.

ـ نادون! برگشتی اون کلمه ی ممنوعه رو گفتی و لرد سیاه رو تبدیل کردی قالیچه!

دیگر مرگخواران که تازه متوجه ماجرا شدند، به سرعت وارد عمل شده و چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند. محفلی ها هم بیکار ننشستند و مقابله به مثل کردند. نزدیک بود جنگ بزرگی رخ دهد و سوژه در این مسیر شهید شود که ناگهان رودولف با درایت فراوان به داخل پرید.

ـ صبر کنین! :کرای3:

در لحظه ای، همه چیز مانند اسلوموشن شد و تعداد زیادی جفت چشم به سمت رودولف چرخید. اما رودولف یادش رفت که چه می خواست بگوید. نه غری داشت که بزند و نه شعری داشت که بخواند. در این میان هم کمالاتی پیدا نمی شد. کرای‌3 را هم که بلد بود بزند. برای همین، قمه ی خودش را به زمین کوبید و همان جا نشست. انگار همین تلنگر کافی بود تا جماعت محفلی و مرگخوار تمرکز کرده و به هدف اصلی فکر کنند. یعنی برگرداندن پروفسور دامبلدور و لرد به حالت اولیه.

ـ دیگه هیچ کس اون کلمه های ممنوعه رو نگه! هر کی اونا رو بگه با یدونه آوادا می‌فرستمش پیش روح های مرده ی همین دریا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران و محفلی ها که دیگر سوراخِ آشتی را پیدا کرده بودند، سرازیر شدند سمت نقشه برای تعریف و تمجید. جایی از نقشه که قرار بود گونه هایش باشد سرخ و سرخ تر میشد. سدریک پتویش را دور نقشه پیچید تا در هوای سوزنده ی ساحل سرما نخورد، و پلاکس بی طرف پرتره ای هایپررئالیستیک از نقشه طراحی کرد. دامبلدور را دادند نقشه با او پشتش را بخاراند، و مرگخواران جمیعا دست و پای هری را گرفتند و انداختندش توی دریا تا نقشه بخندد. هری کبود شد و قل قل زد و مرد، پلاکس دست زد و خندید. نقشه در پاسخ به تمام این ها پشت چشمی نازک کرد و پوزخند دلبرانه ای زد.

مثل آن صحنه از آن فیلم مشنگی معروف شده بود، همه فندک هایشان را گرفته بودند سیگارِ نقشه را روشن کنند.
_تو انقدر نقشه ی قشنگ و عزیزی هستی که آدم دلش نمیاد باهات قهر کنه.

نقشه نگاهش را با ناز و ادا از لیسا گرفت، اما اگر به اندازه کافی دقت میکردی میتوانستی لبخند زیرپوستی اش را ببینی.
_گفتم که، من رو نقشه صدا نکنید.
_تو انقدر نقشه ی جذاب و وجیهی هستی که ممکنه حتا اجازه بدم علیرضا رو ناز کنی.
_میگم ویب... کمتر نقشه ای رو دیدم که از کمالات و وجنات تو برخوردار باشه.
_درسته ضعیفه ای، ولی از اون درستاشی.
_ببین تو نقشه ی باهوشی هستی... بیا یه سازوکاری تشکیل بدیم، پولارو برداریم بریم اروپا، کسی رو هدایت نکنیم.
_چه خطوطی، چه حاشیه ای، عجب رنگی!

در این میان گروهی از مرگخواران و محفلیون و خدمه ی اسکله مسئولیتِ تشکیل حلقه انسانی دور الکساندرا و هاگرید را بعهده داشتند، چرا که هر دو به نقشه نگاهِ بد میکردند، منتها مشکل از سمت این دو رخ نداد.

مسئله اینجاست که محفلیون و مرگخواران در هنگام تعریف و تمجید از نقشه، به آثار تروما های گذشته بر روح و روان نقشه های جوان و آسیب دیده دقت نکردند و به ذهنشان نرسید که شاید نقشه بدلیل برخوردهایی که در کودکی با والدینش داشته است، نسبت به هاشور های حاشیه ی خود حساس باشد. نقشه چند بار هم رفته بود بدهد هاشور ها را هاشوساکشن کنند، اما دلش نیامده بود از خود حقیقی اش فاصله بگیرد.

یوآن ابرکرومبی بدو بدو وارد کادر شد تا تور بیندازد هری پاتر را صید کند و به او بابت پاراگراف درخشان و بانمکِ بالا مدالِ ابرکرومبیِ سال را اهدا نماید، و نقشه که هاشور هایش یادش افتاده بودند با دیدن او حتا بیش از پیش مشمئز شد. لینی هم که دید گند قضیه دارد بالا می آید، دستان میکروسکوپیکش را مشت های میکروسکوپیک کرد و با صدایی که به سختی در دایره شنوایی انسان بود فریاد کشید.
_بسه! من خودم تنهایی داشتم باهاش به نتیجه میرسیدم!

اسکله در سکوتی مرگبار فرو رفت. تنها صدای جیرجیرک های شب به گوش میرسید. لینی با احتیاط از پشت به نقشه نزدیک شد. نقشه دوباره پشتش را به جمعیت کرده بود و آهسته فین فین میکرد.
_نقش-

لینی خیلی دیر به یاد آورد که ویب ترجیح میدهد نقشه صدا نشود. درحالیکه وز وز کنان به عقب حرکت میکرد، آخرین امیدش هم ناامید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
چگونه باید از دل یک نقشه در می‌آوردند؟
-در بیا از دلش!

قطعا بلاتریکس هیچ مهارتی در این کار نداشت.

-بلا من می‌گم شما ولش کن... ما در میاریم... شما برو مراقب ارباب... ارباب کو؟

چرخش گردن بلاتریکس به حدی سریع رخ داد که خود استخوان‌هایش تعجب کردند و به جای صد و هشتاد درجه، پانصد و چهل درجه چرخیدند و بعد از خوردن سه گره، به سمت صندلی لرد چرخیدند.
-ارباب کوشن؟... ارباب کوشن؟ ارباب کوووووشن؟

در این بین دومینیک بی سر و صدا به طناب خاردار نزدیک شد و ثانیه‌ای بعد با لرد به سمت بلاتریکس رفت.
-اینجا بلا... ایناهاشن... صحیح و سالم!
-ما سالم نیستیم... بچه ویزلیا باهامون یه توپ دارم قلقلیه بازی کردن!

بلاتریکس و گردن گره خورده‌اش، زرد و قرمز و سپس بنفش شدند، لاکن قبل از انفجارش لینی دست به کار شد و بال بال زنان به سمت نقشه رفت.
-ویب چه قشنگی شما.... چه زیبنده... من تاحالا نقشه به این جذابیت ندیده بودم!

گوشه نقشه تکانی خورد. گویا از تعریف و تمجید خوشش آمده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 00:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرگخواران و محفلی ها به سمت ویب رفته و از فاصله‌ای نزدیک به او خیره شدند. اما پیش از آنکه از چیزی در بیارن نقشه بسته شد.

- لطفا دسته جمعی خیره نشید، دونه دونه، مرسی، اَه.

بلاتریکس جلو رفته، نقشه را گرفته و او را باز کرد.

- خشونت! ظلم! ستم! استبداد!

نقشه فریاد می‌زد و کمک می خواست، کمکی که امید داشت در آن نزدیکی باشد و بود.
هری با دامبلدور ضربه‌ای به سر خانم لسترنج زده و هاگرید نقشه را از دستانش بیرون کشید و خورد.

- چی کار کردی باباجان؟

فریاد دامبلدورِ عصا به آسمان رفته بود.

- هیچی پوروف، گوشنم بود. اصن تف.
- نه فرزندم با تو نبودم... با هری بودم!

پیرمرد تاب این را نداشت که به عنوان ابزار ابراز خشونت مورد استفاده قرار گیرد. همانطور که نقشه بزاق آلودِ نیمه جویدهِ تمایلی نداشت بزاق آلود و جویده شود.
- ... اصلا نمی‌خوام، با همه تونم قهرم.

کاغذ برای خودش رفته و کنار ساحل لوله شد و به تصویر ماه روی سطح اقیانوس نگاه کرد.
- اوهوی نقشه! تو حق نداری قهر کنی! قهر کردن مال منه! حق کپی رایتشم دارم! پاشو بیا اینجا.

نقشه در جواب لیسا تورپین تنها لوله‌تر شد.

- ولش بوکون، خودش گوشنه‌اش بشه بر می گرده.

هاگرید جلو رفته و دستش را روی شانه لیسا انداخت، او هم با انزجار دست را از روی شانه‌اش برداشته و چند قدمی میان خودش و او فاصله انداخت.

- لیسا می‌گم تو که تو کار قهری و اینا... الان باس چی‌ کار کنیم؟

تورپین بدون آنکه به سمت صدا برگردد، دستی به چانه‌اش کشیده و پشت چشمی نازک کرد و با لحنی خردمندانه گفت:
- باید از دلش در بیاریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هالووینتان مبارک!



سوژه جدید



-خاااااااموووووش!

میزان صدا آن قدر بلند، و لحن صدا آن قدر خشمگین بود که واقعا خاموشی را به اسکله تفریحی به ارمغان آورد.اسکله ای که آن شب به مناسبت هالووین، بزرگترین جشن جادوگران تزین شده و پذیرای جادوگران و ساحره ها و موجودات جادویی مختلفی بود که به مناسبت آن شب تغییر شکل داده بودند.
بعضی نقابی به صورت زده بودند و بعضی از معجون تغییر شکل استفاده کرده بودند.

وسط اسکله طنابی خاردار کشیده شده بود. سمت چپ و راست طناب، به وضوح با هم تفاوت داشت. دلیلش برای حاضرین واضح بود. صاحبان اسکله(مروپ گانت و الکساندرا ایوانوا) برای کسب درآمد بیشتر، اسکله را برای شب هالووین به دو گروه سیاه و سفید اختصاص داده بودند! با وجود این هر دو گروه با این موضوع کنار آمده، و سرگرم تفریح و خوشگذرانی بودند... تا آن لحظه!

همه به دنبال منبع صدا می گشتند. طولی نکشید که نگاه های جستجوگرشان روی موجودی که در تاریکی از میان امواج دریا بیرون می آمد، متوقف شد!
حیوان(کمی از دریا خارج شد)،... جانور(کمی بیشتر از دریا خارج شد)، ... هیولا( کاملا خارج شد)، خزید و جلو رفت و پشت میکروفون قرار گرفت.

-می خواد برامون بخونه!

گوینده کسی جز هری پاتر نبود.
هیولا عصبانی شد و دهانش را باز کرد.

-می خواد فحش بده؟

هیولا نفس عمیقی کشید و آتشی سهمگین از دهانش خارج شد و سر تا پای هری پاتر را سوزاند و خاکستر کرد و باد خاکسترش را برد و در کل دنیا پخش کرد و سوسک های شاخدار دم قرمز، خاکسترهایش را تا ذره آخر خوردند و هضم کردند و توسط انسان ها کشته و لگد مال شدند و مرگ هری پاتر در همین پست اول، به شکل غیر قابل بازگشتی رقم خورد.

-

لرد سیاه رو به هری پاتری که دست تکان می داد کرد.
-تو چطوری برگشتی لعنت شده؟

هیولا احساس کرد در مرکز توجه قرار ندارد.
-اهم اهم!

همه به طرف هیولا برگشتند... و تازه متوجه سر دومی که با خجالت از پشت اولی سرک می کشید، شدند.

-من...یعنی ما...از دنیای زیرین آمده ایم. از دنیای مردگان. جایی که خشم و نفرت آن را فرا گرفته. و دلیلش چیزی جز این روز منحوس نمی باشد. به چه جراتی خود را به شکل دوستان من در آورده اید؟ یاران مرده و پوسیده من از دست شما بسیار خشمگینند.

-آواداکداورا!

بلاتریکس زد... و همانطور که لرد سیاه برای هری توضیح داده بود، واقعا می خواست که هیولا بمیرد. ولی هیولا چشم غره ای به او رفت.
-همین الان فرمودیم که از دنیای مردگان آمده ایم! و سعی می کنید ما را بکشید؟! با طلسم های ابتدایی و فانی خود؟

ملت جادوگر، دست و پای خود را جمع کردند. تام جاگسن نقاب فردی کروگرش را در آورد و به آرامی روی صورت اگلانتاین گذاشت.
بقیه هم به شکل عادی خود برگشتند.
هری در این فاصله سه بار مرد و زنده شد و هر بار دامبلدور که چرتکه ای در دست داشت، پنجاه امتیاز به گریفیندور اضافه کرد.

-نام سر عقبی من خیر و نام من شَر می باشد. خواستیم ترکیبش کنیم... ولی "خر" شد! ما هم تصمیم گرفتیم ترکیبش نکنیم. ماموریتی خطیر برای شما موجودات فانی داریم.

بلاتریکس به سمت لرد سیاه رفت که بپرسد که آیا باید در مقابل این همه توهین سکوت کنند؟
ولی وقتی به تخت سلطنت لرد رسید، جا خورد.
به جای لرد، توپی بسیار قلقلی روی تخت بود.

اعضای محفل با دیدن این صحنه به سمت دامبلدور برگشتند که با اجازه او همگی با هم به این قضیه بخندند... ولی روی صندلی نیمه شکسته دامبلدور چیزی جز یک عصا دیده نمی شد.

هیولا چند بار دستش را روی میزی کوبید.
-توجه کنید... تکه ای از روح رهبران شما را به گروگان گرفتیم. بدین وسیله هر دو را طلسم کردیم. هر بار کلمات "خوب" یا "بد" را به زبان بیاورید، این دو نفر به شکل موجود زنده یا غیر زنده دیگری در خواهند آمد. و اما ماموریت! شیشه عمر ما دزدیده شده! شیشه عمر ما را بیاورید که در مقابل، طلسم را باطل کنیم.

بلاتریکس توپ را برداشت و به سختی جلوی وسوسه اش برای کوبیدن توپ به زمین را گرفت.
-شیشه عمر شما چیه و کجاست؟ بگین که زودتر بیاریمش. ما سیاه ها به ماموریت های سخت عادت داریم.

هری پاتر که چند دقیقه پیش از غم از دست دادن دامبلدور مرده بود، وقتی دید مردن فایده ای ندارد، زنده شد و عصا را برداشت.
-جناب هیولای دو سر. منو ببینین. پسر برگزیده هستم. پسری که نمرد! من و یاران محفل آماده پذیرش هر نوع خطری هستیم.

هیولا دستش را به نشانه سکوت بلند کرد.
-هر دو گروه با هم به این سفر خواهند رفت. رهبران خود را نیز ببرید. در این راه نقشه ای وجود دارد که شما را راهنمایی می کند. نقشه!

با فریاد هیولا، تکه کاغذی از روی زمین بلند شد. تای خودش را باز کرد و گرد و خاکش را تکاند و تعظیمی کرد.
-سلام. ویب هستم. خوشحال می شم نقشه صدام نکنین. کمی حساسم!

دامبلدور چند ضربه به هری زد.
-باباجان ازش بپرس شیشه عمرش چیه.

هیولا نیم نگاهی به عصا انداخت.
-خودتان وقتی پیدایش کردید، خواهید دید. شیشه عمر ما درخشان بود... بسیار درخشان... و همین درخشش باعث شد توجه پرنده ای سیاه رنگ و کریه و کلاغ نام، به آن جلب شود. در یک چشم به هم زدن، آن را به منقار گرفت و گریخت. نقشه، جای فعلی شیشه عمرمان را به شما نشان می دهد. از نقشه، همچون جان خود محافظت کنید که راهنمایی جز او ندارید.

ویب، با غرور گوشه هایش را تا کرد.
-منو می گه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1398 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-می کشیم! ما اینو می کشیم! صرفا برای آرامش اعصاب خودمون هم که شده، می کشیم!

مراحلی که مرگخواران برای شکار هاگرید و آوردنش به خانه ریدل ها طی کرده بودند یکی یکی از جلوی چشمانشان عبور کرد.

اتوبوس تور...کشیدن اتوبوس با طناب...دویدن...پرت شدن ته دره...پیدا کردن وسیله دوم...پرت شدن نوک کاج...ورود به کمپ...رنگ کردن بچه رابستن...

-نههههههههههههه ارباب، این کارو نکنین! منو بکشین، اونو نه!

لرد سیاه قصد داشت توجهی نکند، ولی گوینده فنریر بود.

-باشد!

فنریر تازه فهمید چه اشتباهی کرده.
-نه ارباب...شما همینو بکشین من خودم شخصا یه محفلی دیگه براتون میارم.

-گوفتین محفلی؟

لرد فریاد کشید.
-زندانی ساکت باشه. این جا ما سوال می کنیم...محفلیا جواب می دن.

-منم همینو می گم...محفلیا جواب بدن. منو چرا گوشنه و تشنه بستین به صندلی پس؟

کسی نمی فهمید غول چه می گوید.

-منظورت چیه؟ تو محفلی زندانی گنده بک ما هستی و الان داریم ازت بازجویی می کنیم دیگه.

هاگرید کمی فکر کرد.
-گونده بک هستم. همیشه بودم. زندانی هم هستم ظاهرا. کاری که دارین انجام می دین زیاد شبیه بازجویی نیست ولی اینم قبول. ولی محفلی؟ کدوم محفلی؟

لرد سیاه به پروفایل هاگرید خیره شد.
-این...این که محفلی نیست.

مرگخواران احساس خطر کردند. فنریر کمی بیشتر!
-بود که...تو کتاب بود!

-کدام کتاب؟ همان که ما تویش مُردیم؟ ما الان مرده به نظر می رسیم فنر؟

به نفع فنریر بود که سریعا بحث را عوض کند.
-پس تو چادر محفلیا چیکار می کردی؟

-مواظب بودم کسی در حضور من به آلبوس دامبلدور توهین نکنه. منو خیلی وقته بیرون کردن. بس که گوشنه بازی در آوردم. حساب کردن دیدن متوسط تعداد بچه های ویزلی، بسیار کمتر از زاد و ولد سالانه شونه...هیچی دیگه...جریانو فهمیدن!

لرد به سختی از هاگرید پایین آمد.
-کدوم بی وجودی اینو شکار کرد؟

همه با اشتیاق، قصد اشاره به هوریس داشتند...ولی ترسوی بی وجود به درد نخور جلبک صفت، معلوم نبود تبدیل به چه وسیله ای شده بود.

لرد زیر لب زمزمه کرد.
-قایم شو...ما که پیدات می کنیم...

ساعتی بعد، در حالی که لرد، برای کشف محل اختفای هوریس به تک تک وسایل خانه لگد می زد، مرگخواران برای استراحت به اتاق های خودشان بازگشته بودند.


لینی حوله ای دور خودش و حوله دیگری دور شاخک هایش پیچیده بود و در حالی که چیزی را با خودش حمل می کرد، در سطح خانه ریدل ها در حال پرواز بود.
-خب...خوب شستمت...پر گرد و خاک شده بودی. حالا کجا بذارم که خشک بشی؟
چشمش به صندلی لرد سیاه افتاد.
-عالیه!

و نیش شسته شده اش را روی صندلی لرد سیاه گذاشت که خشک شود!


و این، آغازی بود بر پایان لینی!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1398 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
به لرد سیاه کمی برخورد. چرا که ایشان نه تنها چیزهای معلوم، بلکه بسیاری از چیزهای غیر معلوم را نیز می دانستند. اما علت محبوبیت دامبلدور را، خیر!
-غول! جواب واضح بده به ما. بررسی کردیم و معلوم نبود. چرا دامبلدور محبوبه؟
-محبوبه؟
-میگن هست.
-کی؟ محبوبه؟
-محبوبه چیه؟

به نظر می رسید مغز هاگرید اتصالی کرده و حافظه کوتاه مدتش به بلند مدت تبدیل نشده است.
-محبوبه دیگه. همون ساحره کیک فروشه که توی دیاگون کیک فروشی داره... کیک! گوشنمه.
-یاران ما... این غول ما را به سخره گرفته؟
-به ریش دامبلدور خندیده اگر این کارو بکنه، ارباب!

لرزش لرد سیاه بخاطر عصبانیت بیش از اندازه و چوبدستی ای که در دستش هر لحظه بالا تر می رفت، زنگ خطری بود که مرگخواران باید هر چه سریعتر چاره ای برای آن می اندیشیدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1398 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس حرکت جانوران ریزی را روی انگشتانش حس می‌کرد.
-بگو آقا بگو! جواب ارباب رو بده، بعدش می‌تونی غذا بخوری! شاید حتی همین دستم که به ریشته رو از ساعد قطع کنم و بتونی همین رو بخوری!

وقتی بحث غذا بود، هاگرید جدی می‌شد. پس با جدیت به فکر فرو رفت.
-من خیلی فکر کردم... باور کنین که هنوزم به شدت دارم فکر می‌کنم حتی. اما به نتیجه‌ای نرسیدم... جواب چی رو باید بدم؟

جدیت کافی نبود، هاگرید نیاز به اهدا کننده سلول خاکستری داشت.

-محبوبیت دامبلدور! چرا دامبلدور محبوبه؟! جواب این رو باید بدی!
-ببینین... ببینین الکی من رو قضاوت کردین! من جواب این سوال رو دادم! گفتم خودتون محبوبید... این وصله‌ها به پروفسور نمی‌چسبه.

-هاگرید... محبوب یعنی کسی که همه دوسش دارن و بهش احترام می‌ذارن.

چشم‌های هاگرید به یکباره غیب شده، دو قلب سرخ که در میانشان ققنوس‌های رنگی بال بال می‌زدند، پدیدار شدند.
-عه؟... منظورتون این بود؟ تصدقش بشم آخه. آره خیلی محجوبه! می‌پرسید چرا؟ چراش معلومه خب!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1398 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در این لحظه شاید بهتر بود مرگخوارا نه تنها تحمل می‌کردن، بلکه توجه هم می‌کردن!
چون درسته که هاگرید همیشه گشنه‌شه، اما این از اون موارد نادری بود که ساعت‌ها از آخرین وعده غذاییش می‌گذشت و این یعنی هرکسی جای اون بود هم گشنه‌ش می‌بود! چه برسه به این‌که هاگرید باشی...

- من گوشنمه!
- تو بگو کی گشنه‌ت نیست!

مرگخواری از لا به لای هرم مرگخواری واکنش نشون می‌ده، اما این باعث نمی‌شه پاسخ هاگرید تغییری کنه.
- گوشنمه!

بلاتریکس سعی می‌کنه با کم‌ترین حرکت، بیشترین عصبانیتو نشون بده.
- پاسخگوی سوالات ارباب باش ببینم!
- گوشنمه!

حتی بلاتریکس هم قادر به تغییر تک‌پاسخ هاگرید نشده بود. اما بلاتریکس کوتاه بیا نبود. پس ازونجایی که درست مقابل کپه ریش هاگرید قرار گرفته بود، دستشو دراز می‌کنه و بخشی از ریششو می‌کشه.

- آخ گوشنمه! کدوم سوال؟ شما هم گوشنه‌تونه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!