جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ارکو و جیسون با شنیدن دستور جدید لرد به چپ پیچیدند.
-چپ و راستتون رو بلدین؟ چیکار دارین میکنین؟! اصلا به چه علت زنده‌این شماها؟

ارکو خودش را گیج شده نشان داد و همانطور که به جیسون نگاه میکرد گفت:
-ارباب؟
جیسون نیز معنی نگاه ارکو را فهمید و او را همراهی کرد.
-ارباب... کدوم سمت بریم؟

لرد که سعی داشت آرامش خودش را حفظ کند نفس عمیقی کشید و تلاش کرد تا ارتعاشات مغز ایوا را پیدا کند، چشمانش را بست و کمی فکر کرد و جواب آخرش را گفت.
-تصمیمون رو گرفتیم. برین سمت راست.

ارکو به سمت راست و جیسون به سمت چپ حرکت کرد و همین باعث شد که تعادل ستون-لرد از دستشان خارج شود و ستون روی زمین بیوفتد. ستون لرد قدرتمند روی زمین فرود آمد و به ارکو و جیسون نگاه کرد.
-مگر نگفتیم برین سمت راست؟ چرا رفتین سمت چپ؟
-ارباب.. من رفتم سمت راست.
-سمت راست.. سمت راست کدوم وره؟

و همین باعث شد که مرگخوارها که از دست جیسون و ارکو عاصی شده بودند به سمت ستون لرد حرکت کنند و سعی کنند تا جای ارکو و جیسون را پر کنند.
-ارباب من بیام؟
-میدونستین من دو واحد مسیریابی ستونی پاس کردم ارباب؟
- من و لینی توی هدایت کردن یه ستون فوق العاده‌ایم، حتی من قبل از اینکه مرگخوار شم هدایتگر ستون بودم.

ولی لرد با دیدن مرگخوارهای هدایتگرش هیچ حرفی نزد و بیشتر توجهش به سمت وفادارترین مرگخوارش جلب شد، بلا بدون هیچ حرفی به سمت لرد آمد و ستون را یک تنه بلند کرد و همانطور که بقیه مرگخوارها و مخصوصا ارکو و جیسون چشم غره میرفت گفت:
-ارباب، کدوم سمت برم؟

ارکو و جیسون نباید اجازه میدانند که لرد و بلا به مغز برسند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 10:53
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت که همچنان خودش را به قصد ستون بودن منقبض کرده بود، به دو مرگخوارش نگاه کرد:
-ما رو همینطور که هستیم رو دستاتون بلند کنید و به سمت امواج ببرید.

ارکو و جیسون که داشت نقشه هایشان برای انتقام و سر به نیست کردن ایوا خراب میشد آهی کشیدند و اربابشان را بلند کردند.
-ارباب... میگم کدوم وری بریم الان؟
-چپ! تشعشات مغز رو از سمت چپ حس میکنیم.

آرکو و جیسون به راست پیچیدند.
-اوهوی! ما با شما هستیم! به چپ بپیچید. شما چطور راست و چپ خودتون رو بلد نیستید؟ نمیدونیم چرا شما تایید شدید!

لرد سیاه اخمی تحویل آن دو داد و دست هایش را روی شقیقه های گذاشت تا بتواند تشعشات که از مغز ایوا پراکنده میشدند حس کن.

-اگه ایوا رو سر هم کنن و کلاه گذاری بشه دیگه نمیتونم از زندان بان بودن آزکابان فرار کنم... اونوقت بعید نیست هر وقت که مجبور میشم برم دفترش یکی از انگشتامو به عنوان شکلات بخوره.

آرکو دوباره بغض کرد و با ناراحتی به جیسون نگاه کرد.اما فریادی که لر سیاه زد باعث قطع شدن گریه ی او شد.
-ما فهمیدم مغز کجاست! باید به راست بپچید و وارد اون دری بشیم که سول از اون رد شد. همون درِ خودمختاری که هروقت سول رد میشد، راه رو براش باز میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 02:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-اهم... گفتین از اون طرف ارباب؟
-بله! هنوزم حس می‌کنیم! حواسمون قویه ما!

جیسون کمی جا به جا شد تا صورتش در دیدرس لرد قرار گیرد.
-ارباب اون امواج انرژی منفی بلاتریکسه. شک ندارم که همینه... ببینین! ارکو هم داره با چشم و ابروش تایید می‌کنه!

جیسون لبخندی به نشانه پیروزی به ارکوارت زد... لاکن حرکات چشم و ابروی او همچنان ادامه داشت.
-چته؟ تیک گرفتی؟

پاسخی جز چشم و ابرو دریافت نشد.
-آها... آشغال رفته توش! فوت کنم؟

ارکوارت تنها آب دهانش را قورت داد.
-دِ زبون باز کن خب!

اما زبان باز کردن ارکوارت همزمان شد با گرمای نفسی که جیسون روی گردنش حس کرد.

-سلام بلا! تو اومدی دنبال ما؟

جیسون خیلی تلاش کرد... با تمام امحا و احشا، اعضا و حتی سلول های بنیادیش مذاکره کرد، تا ذوب شوند و او بتواند همچون آب در زمین فرو رود. لاکن اعضای بدنش قصد همکاری نداشتند.

-جیسون!

جیسون سریعا به مرور فرم مرگخواری‌اش پرداخت بلکه تیک نقص عضو، ناشنوایی را زده باشد. اما چیزی عایدش نشد.
ثانیه‌ها گذشتند و بالاخره مجبور شد بچرخد و با بلاتریکس رو به رو شود.
-عه بلا... کی اومدی؟ منـ...

بلاتریکس با حرکت دست او را به سکوت دعوت کرد.
-جیسون!

قدمی به عقب رفت. ردایش را کنار زد تا شلوار بگ شش جیب چریکی‌اش نمایان شود.
-شش تا! شش جیب داره. دوتاش پر شده. چهارتاش خالیه. می‌خوای یکیش متعلق به تو بشه؟ تا بقیه انتظار این چند هفته رو اون تو بکشی؟

جیسون آب دهانش را قورت داد.

-نمی‌خوای... منم همین فکر رو می‌کردم. پس حالا مثل مرگخوارای خوب، به وظیفت برس... ارباب فرمودن امواجی رو از اون طرف حس کردن... ارباب هیچ وقت اشتباه نمی‌کنن! پس بی سر و صدا، ارباب رو بردارین تا بریم منبع این امواج رو پیدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
جیسون و ارکوارت یک لحظه همه‌چیز رو فراموش کرده، نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن و از طریق تلپاتی تصمیمشون رو می‌گیرن. بنابراین دوان‌دوان نزد لرد میان.

- ارباب چرا ستون شدین دوباره؟
- ارباب شما قرار بود زیر باد کولر برین!
- ارباب بفرمایین استراحت کنین!
- ارباب ذهن‌خوانی انرژی زیادی می‌بره، به خودتون فشار نیارین!

لرد از محبت ناگهانی دو مرگخوارش خوشنود می‌شه.
- خیله خب. اگه ذهن‌خوان نمی‌شیم پس مایلیم همچنان ستون بمونیم، اما از نوع متحرک. خودتون ما رو به جلوی کولر انتقال داده و افقی بذارینمون تا استراحت کنیم.

جیسون و ارکوارت اطلاعت می‌کنن و لرد رو که تلاش می‌کرد هرچه بیشتر خودش رو همچون ستون سفت و محکم نگه‌داره از جا بلند می‌کنن و جای خنکی قرار می‌دن.

- جاتون خوبه ارباب؟
- الان خوب می‌تونین استراحت کنین ارباب؟

لرد حس می‌کنه سخنرانی‌های جیسون و ارکوارت دیگه داره بیش از حد می‌شه.
- بستونه دیگه، سرمون رفت!

جفتشون ساکت می‌شن. اما لرد دوباره به حرف در میاد.
- ما امواجی رو حس می‌کنیم... نکنه مغز ایوا داره ما رو فرا می‌خونه؟ از اون طرفه!

جیسون و ارکوارت آب دهنشونو قورت می‌دن و به سمتی که لرد بهش اشاره می‌کنه می‌نگرن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-نتیجه... خب نتیجه اینه که... اینه که قبوله!

ابروی بلاتریکس بالا پرید.
-و چجوری می‌خواد این کارو بکنه؟

آرکوارت آب دهانش را قورت داد و با آرنج به پهلوی جیسون زد که باعث شد از جا بپرد.

- با یه روش خاص که فقط خون آشاما قدرتش رو دارن. احتیاج به تمرکز خیلی خیلی بالایی هم داره. خیلی بالا!

سکوتی میان مرگخواران بر پا شد. بلندترین صدایی که به گوش می‌رسید، صدای پلک زدن های مکرر و سر گرداندن های پرسشگرانه‌ی مرگخواران بود. تا اینکه آرکوارت سکوت را شکست.
-دِ برید سراغ کارتون دی... چیزه، نه نه بلا منظورم این نبود؛ نیا نزدیک. میگم یعنی همه باید بریم سراغ کارای خودمون، تا جیسون بتونه تو خلوت تمرکز کنه و مغز ایوا رو پیدا کنه. نگران نباشید، خودم می‌مونم کمکش می‌کنم.

این حرف، به مذاق مرگخواران خوش آمد. بازگشتن به کارها و مسئولیت هایشان و سپردن وظیفه یافتن مغز ایوا به جیسون، بهترین تصمیمی بود که همه از آن راضی بودند؛ همه، غیر از یک نفر!
-ما دوست نداریم ستون شویم. اصلا می‌خواهیم ذهن بخوانیم!

و این، حرفی نبود که به مذاق جیسون و آرکوارت خوش بیاید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
غیـــــــــــــــژ! تق!

دری که ارکو بسته بود، باز شد و چشم های خشمگین و عصبانی بلاتریکس به ارکویی که نیشش تا بناگوشش باز بود، دوخته شد.
- سلام بلا!

فقط یک ثانیه ی دیگه زمان نیاز بود تا از چشم های بلا جرقه های آتیش بیرون بزنه و کل وزارتخونه رو بفرسته رو هوا که...

فیـــــــــــــس!

گابریل سطل مواد شوینده اش رو روی هیکل بلا خالی کرد و آتیش بلا به طور موقت خاموش شد.
- شما دو تا دقیقا چی کار کردین؟

البته فقط آتیش بلا بود که خاموش شده بود. آپشن عصبانیتش هنوز روی آخرین درجه خودش قرار داشت.

- آروم باش بلا. ریلکس. داشتم جیسون رو قانع میکردم مغز ایوا رو برامون پیدا کنه.
- و نتیجه؟

ارکو، بلا و همه مرگخوار ها زل زده بودند به جیسون ا جوابش رو بشنون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- جیسون کن!
مرگخواران با تعجب به ارکویی که سربع در را برای جیسون باز کرده بود، نگاه کردند.
بلا چشم غره برای ارکو رفت تا به آن "دارم برات" قبلی بپیوندد؛ ولی گویا این چیز ها برای ارکو مهم نبودند.

- جیسون کن! خوش اومدی!
ارکو به همان سرعت که در را برای جیسون باز کرده بود، با همان سرعت جیسون را در آغوش گرفت و دستش را دور گردن او انداخت؛ سپس رو به دیگر مرگخوارا کرد.
- جیسون کن واقعا به دردمون می خوره من خیلی وقته می شناسمش رفیق فابمه!

جیسون که گویا از چسبیدن زیادیی ارکو به خود ناراحت بود، کمی ارکو را از خود دور کرد.
- بله ارکو مرسی از توضیحت!

ارکو چشمکی به جیسون زد، اما جیسون منظورش را نفهمید.
- خب شماها برین تو من خودم نقشه رو واسش توضیح می دم.
سپس در جایی که کسی نمی دانست کجا بود را بست، تا خودش و جیسون تنها باشن.
- خب نقشه اینه، نباید بذاریم ایوا کلاه گذاری کنه!

جیسون گیج شده بود.
- مطمئنی؟ من شنیدم که گفتن می خوان رد ایوا رو واسه کلاه گذاری پیدا کننا!

ارکو این پا و آن پا کرد.
- خب اونا می خوان اینکارو بکنن ولی من نه!
- چرا که نه؟

گویا ارکو منتظر شنیدن همین سوال بود. دمپایی های ابری صورتی اش را دراورد.

- چیکار می کنی ارکو؟ پاهات بو میده!

ارکو در حالی که خودش را کنترل می کرد تا اشک نریزد، با صدایی دورگه گفت:
- ببین فقط چهار تا انگشت دارم، شیش تای دیگه شو ایوا درسته قورت داد؛ تازه تهدید کرد اگه زندانبان نشم الکس و پیترم قورت می ده!
ارکو فین فین کنان ادامه داد:
- تازه میخواد داسمم بخوره، داس خوشگلم که به کسی نشونش نداده بودم، آخه تازه آنباکسش کردم!

جیسون با تعجب به ارکویی که حلقه اشک چشمانش را فرا گرفته بود نگاه کرد.
- خب به من چه؟

ارکو متعجب شده بود.
- خب ما باهم رفیقیم، مگه نه؟ یادت میاد اون فروشنده هه رو واست کشتم، یا اون یارو که از کنارت رد شده بود، یا وقتی که مریض شدی واست شکار کردم یا وقتی که...
- بسه فهمیدم!
گویا جیسون خیلی به ارکو مدیون بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1400/5/4 1:17:30
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب؟

مرگخواران با چهره ای متعجب به مرگخوار مذکوری که جرئت کرده بود مانع ذهن خوانی لرد سیاه شود نگاه کردند.

-آرکو امیدوارم دلیل قانع کننده ای داشته باشید که نمیذارید ما قدرت و هوش خودمون رو به نمایش بذاریم
- ارباب تا بندگان و خدمتگزارانتون اینجا هستن چرا شما باید در سر هم کردن ایوا کمک کنید؟ شما باید زیر باد کولر وزراتخونه لم بدید تا ما کار ها رو درست کنیم.

"باد کولر" و "لم دادن" به مذاق لرد سیاه خوش امده بود. اما مرگخواران به خوبی میدانستند اگر لرد سیاه به آن ها کمک نکند شانس سالم تحویل دادن ایوا آن هم به موقع به نزدیک صفر میرسید.

-راست میگوید. خودتان مغز را پیدا کنید. بقیه اش هم که کاری ندارد. مغز خودش شما را راهنمایی میکند.

مرگخواران به تکاپو افتاده بودند. بلاتریکس با فرمت "بعدا برات دارم" به آرکو نگاه می کرد. آرکو پوزخندی زد. او به خوبی روزی را به یاد می آورد که ایوا او را به اسارت گرفته بود و به مدیریت ازکابان گماشته بود. آرکو باید آزاد میشد .بنابراین ابدا دلش نمیخواست ایوا سر هم شود. حتی اگر این مداخله ی او باعث عصبانیت بلاتریکس میشد.

در همین حین جیسون در دوردست ها فریاد میکشید و تلاش میکرد از شر علف هایی که زیر پایش سبز شده بودند رهایی یابد.
- یکی درو وا کنه. میخوام بیام تو.

بلاتریکس لبخند شروری زد و سری تکان داد.
- علفا کوتاهن هنوز.
- بلا برو در رو وا کن. جیسون نیمه خون آشامه میتونه کمکون کنه رد ایوا رو بگیریم.

چشمان بلاتریکس برقی زد.جیسون به دردشان میخورد.بشکنی زد و جیسون جلویشان ظاهر شد.

- چرا درو وا نمی ...
-سفسطه ممنوع جیسون. زود باش رد بوی خون این ایوا رو بگیر کار داریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-اگه توی جیبش خیلی تند تند بال بزنم به پرواز در میاد؟

-لینی... بی صدا فکر کن!
صدای فریاد لرد به داخل جیب بلاتریکس رسید و غرغرهای لینی موقتا خاموش شد.

-فرمودیم ذهن بخوانید. منتظر چه هستید؟ اون دو تا ریونی که برای ما سوت می زدن... یکیشون تو جیب بلاست. با اون کاری نداریم. اون یکی بیاد جلو.

سو جلو رفت.

-بخوان سو!

و با دیدن ژست سو، فهمید که اشتباه مهلکی در حال وقوع است.
-ذهن را بخوان سو!

سو کمی به اطرافش نگاه کرد. زیر لب پرسید:
-کسی جزوه ذهن خوانی سریع تضمینی نداره؟

کسی نداشت. اگر هم داشت به یک ریونی تسترال خوان نمی داد.

صدای جیسون از دور دست ها به گوش می رسید.
-من سال ها و قرن هاست این پشت موندم. یکی به دادم برسه. درو باز کنین بیام تو! بلا؟ چرا لبخند شیطانی می زنی؟ باز کن!

-یعنی هیچکدومتون ذهن خوان نیستین؟

صدایی ضعیف جواب داد:
-هستیم ارباب. ولی این ذهن اولا مال ایواست... دوما متلاشیه! سوما شما از همه ما قوی تر هستین. لطفا شما بخونین که خیلی خوب می خونین. چهارما هم نداشت.


از لرد سیاه تعریف شده بود. لرد سیاه از تعریف خوشش می آمد.
- هم اکنون می خوانیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
گوش های همه ی مرگخوار ها تیز شد و همچون رادار به سمت دهن لرد چرخید و روی حرف های اون زوم شدن. به نظر میومد لرد هم کم از این وضعیت خسته نشده باشه. از طرفی هم همه باید میدونستن اونهه که باید تصمیم اول و آخر رو بگیره. بنابراین تصمیمش رو اعلام کرد.
- خیر!

ملت همچون براونی حرارت دیده از هم وا رفتند. این تنها امیدشون بود که بتونن هر چه سریع تر به مغز ایوا دست پیدا کنن. اما همه میدونستن که حرف حرف اربابه. بنابراین در حالی که لب و لوچه ی آویزونشون رو از روی زمین جمع میکردن رفتن تا به ادامه ی جست و جو برسن.

- ما پیشنهاد ویژه ای براتون داریم!

لب و لوچه ی همه ی مرگخوار ها کاملا از حالت آویزون خارج شد.

- ذهن ایوا رو بخونید!

فک پایینی ملت مرگخوار این بار از شدت تعجب بود که به زمین افتاده بود. مرگخوار ها "واو" گویان در حیرت این پیشنهاد شگفت انگیز بودن و هیچکس هم به گابریلی توجه نداشت که توی چشم هاش "خب منم همینو گفتم" خاصی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!