هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴:۵۰ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۶:۱۹
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 220
آفلاین

چند ساعتی از منتشر شدن آگهی ها گذشته بود و توجه مردم جادوگر و ماگل به آن جلب شده بود. در گوشه به گوشه شهر حرف از جشنواره استعداد یابی بود‌. در یکی از همین گوشه ها، دختر جوانی از شدت هیجان و ذوق در پوست خود نمی گنجید !

چندی بعد_ سالن بزرگ نورث

دیزی نگاهی به آگهی استعداد یابی و نگاهی به صف طویل روبه رویش انداخت. از صبح تسترال خون اینجا حاضر شده بود ولی هم اکنون نزدیک به ظهر بود و فقط عده ی کمی توانسته بودند ، به داخل سالن رفته و هنر خود را به نمایش بگذارند.

- هل نده آقای محترم بلاخره نوبت همه مون میشه دیگه!

نفرات یک به یک وارد سالن می شدند و با چهره های شاد و بعضاً غمگین خارج میشدند . هر کدام از آن چهره های غمگین دلهره و استرس عجیبی را به افراد حاضر در صف طویل انتظار انتقال میداد. دیزی نیز از این قضیه مستثنی نبود ‌.آن ذوق و هیجان اولیه کم کم داشت جایش را با استرس عوض میکرد. سعی داشت با صاف کردن کراوات و روحیه دادن به خودش، از استرسی که داشت، بکاهد ولی گویا این کار ها هم فایده نداشت.

- اگه باز مثل همیشه بهم بگن نه چی؟!.... این سری قبولم نکن باید با خونه ارباب اینا هم خداحافظی کنم و ببوسمش بذارمش کنار.... اگه بعد اینکه از خونه ارباب اینا خداحافظی کردم ، شب جایی پیدا نکنم بخوابم ، کارتن خواب شم چی؟! ....اگه وقتی کارتن خواب شدم، گرگا بخورنم چی؟!

همانطور که افکار چرت و پرت به داخل مغزی دیزی حمله ور شده بودند ، صف روبه رویش دقیقه به دقیقه کوتاه تر میشد تا وقتی که نوبت به او رسید.

- این سری میشه، من می‌دونم!

خودش هم آن قدری به جمله ای که به خودش گفته بود، اعتقادی نداشت. چند ثانیه بعد دقیقا او روبه روی شهردار ایستاده بود.

- من منتظرم تا استعدادتون رو ببینم!
- من استعداد خاصی ندارم.... راستش اینجا اومدم دنبال کار!

تا به خودش آمد دید هر چیزی که در مغزش بوده را بر زبان آورده. شک نداشت که شهردار کوین به او محکم می توپد و باید دم نداشته اش را روی دمش گذاشته و به سرعت برود.

- چند ثانیه صبر کن شاید بتونم یه کاری برات جور کنم!

ظاهرا ورق برگشته بود!


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ جمعه ۳ آذر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۵:۱۲ شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 148
آفلاین
سوژه جدید:

- آقای شهردار می تونم بیام تو؟

با صدای مردی که پشت در ایستاده و منتظر گرفتن اجازه‌ی ورود بود، کوین از خواب پرید. با تعجب اطراف را نگریست و چند دقیقه ای طول کشید تا بخاطر آورد کجاست.
مثل همیشه داخل دفتر شهرداری لندن بود و طبق معمول بخاطر سر رفتن حوصله اش بازهم روی میز خوابش برده بود.

- آقای شهردار اونجایین؟
- آره. آره هشتم! می تونی بیای تو.

در باز شد و مردی کت و شلواری سلانه سلانه وارد اتاق گشت. همزمان با ورود مرد، کوین فوری روی صندلی نشست و بج سینه ای را که رویش نوشته بود "شهردار لندن" مرتب کرد. باید شهردار خوبی به نظر می رسید تا اعتماد مردم را جلب کند.
-شلام آقای جونژ! حیلی حوش اومدین! حتما حبر باحالی دارین نه؟

آقای جونز مختصر سلامی کرد و بعد کاغذی را روی میز گذاشت.
- خبر باحال که نه. فقط یه سری رسید مربوط به گل کاری کنار خیابون و میدونا براتون آوردم تا بهشون رسیدگی کنین.

با این حرف او، کوه هیجان و شادی کوین، به یکباره فرو ریخت و اخم هایش درهم رفت.
از کارهای اداری و پشت میز نشستن متنفر بود. حوصله اش را سر می بردند ولی ذره ای از انرژی اش را خالی نمی کردند.
- هیچ کار هیجان انگیز دیگه ای برای انجام دادن ندارم آقای جونژ؟

مرد سرش را تکان داد.
- نه متاسفانه جناب شهردار.

بچه بغض کرد و با این کارش همان یک ذره حالت آقامنشانه ای را که به زور به خود گرفته بود، از دست داد.
- این ژندگی حیلی حوشله شر بره. کاش می شد وشط تبلیغاتای رنگی رنگی تلویژیون ژندگی کنم!... چرا یکی باید مجبور باشه اژ شبح تا شب با کلی ورقه شر و کار بژنه و پشت یه میژ بژرگ بشینه؟ اینم شَبک ژِندگیه آحه؟ حتی پادشاها هم وقتایی که روی تحتای شاهانشون می نشَشتَن یه دلقکی شعبده باژی چیژی میومد براشون نمایش اجرا می ک‍... هی!

"اجرای نمایش" باعث شد لامپی بالای سر کوین روشن شود. اگر او نیاز به دیدن چیزهای جالب داشت مطمئنا خیلی ها هم بودند که نیاز به دیده شدن داشتند. اگر او می توانست زمینه را برای آنها آماده کند، دیگر حوصله‌ی خودش هم سر نمی رفت. تازه با این کار لندن را محبوب تر هم جلوه می داد.
بچه که با ایده‌ی خودش خیلی حال کرده بود، لبخندی بزرگ زد و آن را با آقای جونز در میان گذاشت.

چند روز بعد_شهر لندن

شهر خیلی شلوغ تر از قبل به نظر می رسید و همه جا پر از پوسترهای رنگارنگی شده بود که نوید برگزاری یک مسابقه‌ی بی نظیر را می دادند.
متن درون پوستر این بود:

بشتابید! بشتابید!
شهرداری شهر لندن برگزار می نماید:

آیا خود را خیلی خفن و باحال می پندارید و مطمئن هستید توانایی هایی دارید که دیگران ندارند؟
آیا حس می کنید مملو از استعدادهای کشف شده و کشف نشده می باشید؟
آیا دوست دارید با توانایی های خود، مردم را انگشت به دهان کنید؟
آیا چیزی در وجودتان هست که شما را از دیگران متمایز می کند؟

پس بشتابید!

نخستین جشنواره‌ی استعدادیابی شهر لندن!

0شرکت برای عموم آزاد و رایگان می باشد.
0هر کسی با هر نوع استعدادی اعم از خوانندگی، تردستی، استنداپ کمدی، حرکات نمایشی و... می تواند در این مسابقه شرکت کند.
0هیچ محدودیت سنی برای شرکت کنندگان وجود ندارد.
0همراه با جوایز ارزنده‌ی نقدی و غیر نقدی!

برای نشان دادن استعدادتان به سالن بزرگ نورث، واقع در قسمت مرکزی لندن مراجعه کنید.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۰۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 5420
آفلاین
هاگرید هنوز دو قدم به جلو برنداشته بود که ناگهان با صدای گرومپ مهیبی پخش زمین می‌شه و با مخ می‌ره تو آسفالت.

درسته که دیو سپید گشنگی بالاخره خوابیده بود، ولی به نظر میومد سایر سلول‌های بدن هاگرید به فکر کردن به چیزایی به جز خوردن عادت نداشتن و برای همین وقتی که کل تمرکز سلول‌های هاگرید معطوف حمله شده بود، چندان دقت کافی نداشتن و موجب شتک شدن صاحبشون شده بودن.

اما نه هاگرید و نه سلول‌هاش اینو پایان کار نمی‌دونن. در حالی که ملت پر شور از این که حمله با زمین خوردن رهبرشون متوقف شده بود، در شوک بودن و جمعیت جلویی با بهت و حیرت نظاره‌گر هیکل پخش شده‌ی هاگرید بودن و عقبی‌ها به سختی سرک می‌کشیدن تا ببین چی شده و عقب‌تری‌ها تنها با شگفتی از هم می‌پرسیدن که چرا هاگرید دیده نمی‌شه، فرمان جدیدی برای هاگرید صادر می‌شه.

خیلی برای این فرمان هیجان‌زده نشین چون چیزی نبود جز دستور بلند شدن از زمین و تکوندن گرد و خاک نشسته بر روی رداش. هاگرید دوباره روی دو پاش می‌ایسته و این‌بار چتر صورتیشو بیرون میاره و رو به مردم می‌گیره که حالا با بلند شدنش خیالشون راحت شده بود.

- ای مردم! این چتر رو نماد خودمون می‌گیریم و... بریـــم!

نعره‌ی هاگرید به قدری بلند بود که حتی پرندگان چند کیلومتری اون منطقه هم از درخت‌ها پریده و سر به آسمون می‌ذارن.
هاگرید این بار با احتیاط بیشتری برای رهبری این حرکت مردمی به حرکت در میاد.




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۱ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
-هی هی! یه چیزی میبینم!

ملت سلول خاکستری که آکسون و دندریت و موی همدیگه رو در دست داشتن دست نگه داشتن و به سلول بینایی چشم دوختن.

-یه سایه هایی دارن میان طرفمون!

سلول عصبی شنوایی دستش رو از توی چشم سلول عصبی بویایی درآورد و با چند تا کلیک صدای اطراف رو پخش کرد.

-هاگرید غول طلایی، امید تیم مایی!
-همه به پیش، همه به پیش!
-تا هاگریدو پس نگیریم آروم نمیگیگیریم.

سلول های خاکستری اشک توی چشماشون حلقه زد. بقیه به سرنوشت اونا و کاری که کرده بودن اهمیت میدادن. اون بیرون به کار سخت و توانایی های اونا احتیاج داشتن.
پس سلولها با هم روبوسی کردن و جنگ داخلی رو کنار گذاشتن و پیام هدف غایی:تصرف وزارتخانه دوشادوش مردم قهرمان رو به مغز هاگرید مخابره کردن.

هاگرید از جا بلند شد. جمعیت دورش حلقه زدن و تشویقش کردن، دست هاشونو مشت کردن و جو مهیج رو به همدیگه منتقل کردن. هاگرید هم که برای اولین بار به چیزی جز غذا فکر میکرد نعره ای به نشانه ی دنبال من بیاید سر داد و به سمت ساختمون شلنگ تخته انداخت.
دیو سپید گشنگی بلاخره خوابیده بود. البته فعلا.


بپیچم؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۵۳:۵۱ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 208
آفلاین
دعوا هنوز ادامه داشت. سلولهای خاکستری با هم دعوا می کردند و نتیجه این دعوا حرکت های وحشیانه‌ ی هاگرید به هر سو و خرابکاری ها و اغتشاش های مداوم بود.
سرباز های وزارتخانه که می‌دیدند هاگرید در آسیب زدن به اموال عمومی است وارد عمل شدند تا جلوی او را بگیرند. شاید حتی با این کارشان می توانستند قدرت خود را به معترض نشان دهند و شورش را در دم خفه کنند.
ماموران سعی کردند با باتوم و انواع طلسم ها هاگرید را از پا در بیاورند اما هاگرید بیدی نبود که به خاطر این باد ها بلرزد. هر سربازی که به هاگرید نزدیک می شد به آن سوی وزارت پرتاب میشد.
پس چند دقیقه تمام ارتش و ماموران از پای در آمدند.

- هستم ولی خستم.
از آن سوی سلول های خاکستری در حال دعوا باهم برای جای مخابره بودند و اصلا خبر نداشتند چه آسیبی به هاگرید زده آمد.
مردم که قدرت و زور و حتی عقب نشینی و تار مار شدن مامور های وزارت خانه را دیده بودند به سمت وزارتخانه یورش بردند و وارد وزارتخانه شدند تا آن را تصرف کنند.







پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
سلول های خاکستری، رگباری، به این طرف و آنطرف میرفتند و دنبال منبعی برای مخابره میگشتند. اما متوجه نبودند که کنترل بدن در دست آنهاست و هنگام این طرف و انطرف رفتن، هاگرید را به دنبال خود نیز میکشیدند. هاگرید، به این طرف و آنطرف میرفت و دیوار هارا خراب میکرد، لباس های روی بند رختی را روی زمین می انداخت و از ساختمان بیرون میپرید.
ملت در خیابان، از اینکه میدیدند هاگرید از ساختمان پایین افتاده و سپس سالم و سر حال از جایش بلند شده و به این طرف و آنطرف میدود، وحشت کرده بودند و هر کسی، به جایی فرار میکرد.

- غول! فرار کنین! غول!

هاگرید، سر راهش، پنج ماشین، ده موتور، سه دوچرخه ی پنج جارو را له کرد. در ذهنش، سلول ها، هنوز در حال درگیری بودند و نمیدانستند که کجا را باید مخابره کنند.

- اینجا باید مخابره بشه!
- نه! اینجا!
- من رئیستم... تو باید از من دستور بگیری!
- از کی تا حالا جناب عالی شدن رئیس روئسای من؟ هان؟


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
لاا


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۱ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
هاگرید بدون توجه به اینکه جهت غذا از دیوار رد می شود و دری یا دالانی آنجا نیست، در جهت غذا سرعت گرفت و لحظاتی بعد... در میان خرابه ی دیوار و خاکی که همه جا را فرا گرفته بود نشسته بود.
-من کوجام؟

مغز هاگرید تکان خورده بود. سلول های خاکستری از دیو سپید گشنگی خسته شده بودند، جانشان به لبشان رسیده بود.
با خوردن به دیوار، سلول ها هم نماینده ای از طرف خود را به طرف دیو سپید فرستادن. اما نه برای مذاکره!
-عه، این سلولها هم خوشمزه ن ها!

نماینده ی سلولها به دهن دیو سپید گشنگی پرتاب شد تا حواس او را پرت و قدرتش را محدود کند.
بقیه سلولها با شعارهای «دیو چو بیرون رود سلچل خردمند درآید» و «می کشم می کشم هرکه برادرم کشت» و همچنین پاسداری از یاد آن شهید خردمند به دیو حمله کرده و او را تبدیل به دیو سپید پای در بند کردند.
هاگرید حالا گشنه اش نبود. هیچ غایت و هدفی نداشت و با پوچی و اگزیستانسیالیسم در میان خرابه ها دست و پنجه نرم می کرد.
سلول های خاکستری هرچه زودتر باید هدفی پیدا می کردند تا مخابره کنند.


بپیچم؟


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۹:۳۱ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۵۳:۵۱ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 208
آفلاین
اوضاع هر لحظه داشت بدتر و بدتر میشد. الان فقط هاگرید می‌تونست این انقلاب رو به پیروزی برسونه. انقلابی که اول تا حالا باعث گشنه شدن زیاد هاگرید و سرگرم شدن ملت شده بود الان در خطر بود و هاگرید باید الان طوری رفتار می کرد که انگار جانش در خطر است.

- من گوشنمه.
ظاهراً گشنگی بر تمام مناطق و عقل هاگرید چیره شده بود و الان مغز هاگرید رو کنترل میکرد.
هاگرید برای پیدا کردن غذا سعی کرد فکر کنه و بعد نهایتا نیم ساعت فکر کردن فهمید که برای پیدا کردن غذا
باید دنبال آشپزخونه برگرده. چون از قدیم یاد گرفته بود که غذا رو میشه تو آشپزخونه پیدا کرد و البته خودشم تجربه اش رو داشته. وقتی که می‌رفت توی آشپزخونه مقر محفل ققنوس و همه چی رو میخورد و خودشو به ندونستن میزد و یا حتی زمانی که غذا از هاگوارتز کش می‌رفت و هیچکی هم خبر دار نمی شد.
پس هاگرید برای پیدا کردن آشپزخونه دستش رو می‌کنه تو دهنش و با پیدا کردن کردن جهت باید که اونم از وسط دیوار میگذره شروع می‌کنه به پیدا کردن غذا.




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۷:۴۶:۵۴ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
پیام: 212
آفلاین
-آفرین قربان. همون دری که رو به روتونه، اتاقتونه. امیدوارم اوقات خوبی داشته باشین قربان. راستی اسم من کرم بلوکلی و مثل کلم بروکلی خونده میشه. یادتون موند قربان؟

هاگرید در اتاق را باز کرد و برگشت به سرباز نگاهی کرد و بعد هم در را بست.
مامور نفس راحتی کشید و در کسری از ثانیه جیم زد. سرباز مذکور که روز اول کاری اش بود و در ذهن خویش چه قدر به ارتقا مقام در دولت بسنده کرده بود؛ خوشحال برگشت و قدم زنان و باتوم چرخان و بشکن زنان به سمت محل اول که هاگرید را در مسیر انجا دیده بود برگشت. از پنجره بیرون را نگاه کرد. صدای همهمه میامد و هر لحظه هم بلند تر میشد. همان لحظه یک ماشین جلوی در ترمز زد. بنز قدیمی که شیشه هایش هم دودی بودند. از دو طرف درهایش باز شد و چهار مرد پیاده شدند و سپس یک مرد پیاده شد و همگی با آرایش دفاعی به سمت ورودی وزارت خانه حرکت کردند. ولی با خبرنگاران و روزنامه نویس های بسیاری رو به رو شدند و به خاطر برق تیز دوربین ها سرشان پایین بود.
-جناب معاون. ایا دولت سقوط میکنه؟
_قربان آیا شاهد جنگ های بیشتری خواهیم بود؟
-لطفا جواب بدین. چرا الان بین تمام وزرا جلسه است؟ جواب وزیر به این همه اغتشاشات چیه؟
-چرا همه وزیر ها کله پا میشن؟

آما محافظان با دستهایشان، خبرنگاران را کنار راندند و وارد وزارت خانه شدند و نگهبان های ورودی در را پشت سرشان بستند. کرم بلوکلی با دیدن لباس هایشان سریع احترام نظامی گذاشت و محافظان و معاونِ رئیس جلوی او ایستادند.

-سرباز! بیا اینجا. سریعتر مارو به سمت آسانسور راهنمایی کن. جلسه ای با بقیه دولتمردان و رئیسان داشتیم و تا الان هم خیلی دیر کردیم.
-قربان شما برای جلسه اینجا هستین؟ اما صندلی ها همه پر شده بود. فقط یک نفر دیر کرده بود که... .

زمان برای سرباز متوقف شد. در یک ثانیه هاگرید و تمام اتفاقات را از نظر گذراند. حالا که فکرش را میکرد هاگرید خیلی هم عجیب بود و کمی هم مشکوک. اصلا مثل مقامات رفتار نمیکرد. نکند قصد ترور وزیر را داشت؟ صدای سوتی در گوشش بود که هر لحظه بلند تر میشد.

-هی سرباز حواست کجاست؟

به خودش آمد. آیا باید به معاون وزیر درباره فرد مشکوک میگفت چه اتفاقی افتاده؟ یا فقط کافی بود او را تا پیش آسانسور ببرد؟!
نفسش را بیرون داد و صد و هشتاد درجه تغییر مسیر داد. اخم کرده بود تا صورتش چیزی را نشان ندهد. صدای آرامی از دهانش خارج شد.
-بله. بیاین قربـان.

و به سمت آسانسور حرکت کرد. در حین مسیر سرعتش را بیشتر هم کرد، جوری که بقیه باید کمی تند تر می امدند. سریع به در آسانسور رسید و دکمه را زد و دوباره به حالت احترام کنار در ایستاد. رئیس و محافظین وارد آسانسور شدند و با زدن دکمه، در شروع به بسته شدن کرد.
سرباز لبانش را باز کرد اما هنوز نفسش را بیرون نداده بود که دستی جلوی صورتش ظاهر شد و جلوی در را گرفت. در باز شد و سرباز دوباره خبردار، احترام گذاشت.
رئیس رو به نیروهایش گفت:
-تو و تو برید وکت شلوارمو بیارین باید قبل از ورود به جلسه بپوشمش. اون روی چوب لباسی اتاقم آویزونه.

سرباز عرق سردی را پشت گردنش احساس کرد که به یقه ی لباسش مالیده میشد و کل بدنش را لحظه ای لرزاند.

-هی تو سرباز، اتاقم رو به محافظام نشون بده.

قلبش دیگر تند تر از این نمیتوانست بکوبد اتاق معاون همانجا بود که سرباز چند لحظه پیش به هاگرید نشان داده بود. زانوهایش در آستانه ی خم شدن بودند که در آسانسور به آرامی بسته شد و محافظ ها را به خودش خیره دید. تمام زورش را جمع کرد تا نفس دیگری بکشد و قدم اول را گذاشت؛ فقط امیدوار بود که اتفاق بدی نیوفتاده باشد.

-اَ...اَز این طرفه.

و به راه افتادند.

از آن طرف، هاگرید

هاگرید به محض اینکه در را بست به سراغ کشو ها، کمد ها، کیسه ها و بقچه ها رفت اما چون هنوز حرف پروفسور دامبلدور را به خاطر داشت که میگفت "هر گِردی، گردو نیست."، اول، وسایل را بو میکرد و اگر بوی خوراکی میدادند بعد، آن را به هزار تکه مساوی تقسیم میکرد و به قول گفتنی ته تویش را در میاورد. هاگرید دیگر اسید معده اش برای روده اش کارد کشیده بود، عصبی شده بود و از همین الان به چربی سوزی افتاده بود. باید چیزی میخورد. به زانو افتاد و سرش را به جلو خم کرد و بینی اش را روی زمین گذاشت شروع به یافتن هر بویی از خوراکی کرد. همینطور که مثل یک جاروبرقی غول پیکر روی در و دیوار و میز و صندلی مکش میکرد. کم کم به بوی شکلات سوئیسی جلب شد و با چند بار فین فین متوجه شد که بوی شکلات از سمت چوب لباسی است.

با سرعت بلند شد و به سمت چوب لباسی رفت و تمام لباس ها را جرواجر کرد تا به کت شلوار اصیل گران قیمتی رسید که برق میزد و بسیار دقیق اُتو شده بود. هاگرید با ولع دست در جیب روی سینه ی کت کرد که به موجب آن جیب تا وسط کت جر خورد. او که طاقتش طاق شده بود. کت و شلوار را برداشت و روی میز انداخت و شروع به گشتن سوراخ سنبه های لباس به دنبال شکلات کرد. اتاق پر از صدای زارت و زورت و زرت و جرت و فرت شده بود و هر خانومی که از کنار در اتاق رد میشد لب پایینش را گاز میگرفت و سریع دور میشد.
بعد از جرواجر های فراوان هاگرید بالاخره موفق شده بود شکلات را پیدا کند که البته به خاطر بودن زیر حمله های سنگین هاگرید به کت، شبیه شکلات های عتیقه ی جنگ جهانی دوم شده بود و گوش و بالِ پوستش، کنده شده بود.

هاگرید اول شکلات را بو کرد. سپس پوستش را لیس زد. بعد کمی از آن را باز کرد و ذره کوچکی را داخل دهانش گذاشت.
-آهـــــــــ. خوب شوکولیه.

و بقیه آن را هم به همان ترتیب خورد و آخر هم پوستش را لیسید و بعد آن را هم خورد.
-چسبید خوداییش.

همینطور که انگشت هایش را لیس میزد به خاطر قندی که به مغزش رسیده بود یاد حرف یکی از نگهبان ها افتاد که گفته بود رئیس ها و معاونین و وزیر ها الان جلسه دارن. تصمیم گرفت برود و سر و گوشی آب دهد. شاید نقطه ضعفی پیدا میکرد تا بتواند زودتر دولت را کله پا کند. با این فکر از اتاق خارج شد و به سمت راه پله حرکت کرد و از تابلو ها رَدِ اتاقِ جلسه را گرفت.
همینکه به طبقه مورد نظر رسید و داخل راهرو پیچید، معاون وزیر و نگهبانانش را دید که پشت در اتاق جلسه انگار منتظر چیزی بود و انگار خیلی هم استرس داشت.
هاگرید سریع خودش را به دیوار چسباند و شکمش را هم تو داد. باید راهی پیدا میکرد بدون اینکه لو برود به اتاق نزدیک تر شود.


از آنطرف کَرَم بلوکلی و محافظان

کَرَم همچنان لرزش در زانوهایش بود و کم مانده بود از اشک هایش سرازیر شوند. بالاخره به اتاق رسیدند. محافظ اول سرباز را به کنار راند و دستگیره را چرخاند و در را به جلو هل داد.

-نه صبر ک... .

کَرَم حرفش را خورد. در تا انتها باز شد و آنها را در بُهت و حیرت فرو برد. کمد ها و قفسه ها بیرون ریخته بودند. کف اتاق پر از کاغذ بود و لامپ وسط اتاق تاب میخورد و نور کم سوی اون روی جنازه متلاشی شده ی کت و شلوار در حرکت بود. افراد با دیدن آن صحنه مو به تنشان سیخ شد.

محافظ دوم سریع سرباز رو کنار زد و با شدت خودش را داخل اتاق انداخت.
-یه اتفاقاتی داره میوفته. یکی اینجا بوده. همین الان به معاون خبر بده.

محافظ اول بیسیم خودش را بیرون کشید و با بیسیم، با محافظ سه و چهار که پیش معاون وزیر بودند تماس گرفت.
-گروه آلفا. یکی به زور وارد اتاق معاون شده. کت شلوار هم نابود شده. دستور چیه؟

معاون که خودش داشت اینها را از بلندگوی بیسیم محافظش میشنید. صورتش سرخ شد و بیسیم را از دست او کشید و با عصبانیت فریاد زد.

-چــی؟ شوخیتون گرفته؟ سریع تر بگردین و مقصر رو پیدا کنین. چطور چنین اتفاقی افتاده؟!

بعد هم بیسیم را پرت کرد و با عجله به همراه محافظان وارد اسانسور شد و در اسانسور بسته شد. هاگرید از پشت دیوار آرام بیرون آمد و دزدکی پشت در اتاق جلسه رفت و خودش را کاملا به در چسباند و چشم هایش را بست تا صداهای داخل را بشنود. صداها به سختی بیرون میامد و نمیتوانست تمام جزئیات را بشنود ولی بعضی وقت ها که داد میزدند هاگرید متوجه میشد.

-این چه مسخره بازیه؟ کشور شده مرلینگاه. سرش رو هم میگیرن به سمت همدیگه.خجالت هم نمیکشن. اصلا از همین الان حکومت نظامی. هر کی رو هم دیدین. بزنید لت و پار کنید.
-ووی ووی ووی! رئیس گروه محافظت از مظلومین. بیا حکم تیر/آواداتو بدم.بجنب مملکت از دست رفت. ووی ووی ووی! فقط مظلوم بزنی ها. ووی ووی ووی!
-مرگخواران ما هم آماده ان تا از وزیر که آن هم تصادفا مرگخوار ماست دفاع کنن.

هاگرید همینطور گوش میداد.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.