جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتریشیا با اولین ورودش با صحنه ای مواجه شد که بر روی آن میکروفونی قرار داشت.
مردی که چهره ی مصمم داشت به پاتریشیا نگاه کرد. سپس سرش را پایین آورد تا لیست را ببیند.
- پاتریشیا! چه برایمان آوردی پاتریشیا؟
- استعدادی شگفت از نزد خودم!

پاتریشیا به سرعت خودش را جمع و جور کرد و لبخندی ملیح زد.

- الان استعدادت چیه؟
- یعنی اینم من باید بگم؟ نه دیگه پس اون موقع شما برای چیین؟

پاتریشیا سعی در این داشت که لبخندش را گشادتر کند ولی موفق نشد.

- خب غذا پختن بلدی؟
- آآ!
- لباس شستن چطور؟
- نه!
- مراقبت از حیوانات؟
- خیر!
- میشه بگی چی بلدی؟
- خب خیلی چیزا! مثل حرف زدن! حرف زدن! و باز هم حرف زدن!
- خسته نباشی عزیز دلم!
- زنده باشی!

پاتریشیا لبخندش را بزرگتر و بزرگتر کرد. آنقدر بزرگ که رنگش پرید و شبیه به یک مجسمه ی گچی شد.

- حالت خوبه دختر خانوم؟

پاتریشیا لبخند کجش را درست کرد و با حالتی کاملا جدی سرش را تکان داد.
- من می خوام از این لحظه به بعد فقط استعدادام رو شکوفا کنم! برات یه شعر بخونم!
- خب بخون!
- یه شعر بگو بخونم!
- چی بلدی؟
- نه دیگه تو بگو!
- خب! شعر مری یه بره کوچولو داشت رو بخون!
- منکه بلد نیستم!
- چی بلدی؟
- یه توپ دارم قل قلیه! سرخ و سفیدو آبیه...

شهردار آه بلندی کشید و پاتریشیا را به طرف گوشه ی سالن هدایت کرد.
- بعدی کیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/2/17 16:02:18
I've always liked to play with fire
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: شهردار کوین یه مسابقه‌ى استعدادیابی برگزار کرده. دیزی می‌آد و نظافتچی می‌شه، اما چون یه بچه بستنی‌شو انداخته بوده اخراج می‌شه. دیزی دادوبیداد می‌کنه و شغلش رو پس می‌گیره. الان خیلیا بیرون در منتظرن تا نوبت‌شون بشه و برن تو.

پاتریشیا کلافه شده بود. او در صف درست قبل از دیزی ایستاده بود. منتظر بود تا آن نگهبان بداخلاق دم در به او اجازه بدهد تا برود لباسش را عوض کند‌. او قبلا با عصبانیت گفته بود:
- باید صبر کنی تا جناب شهردار اجازه بدن!

الان نیم ساعت از آن حرف می‌گذشت. ناگهان در باز شد و صدایی از پشت در گفت:
- نگهبان، بعدی رو بفرست تو!

نگهبان به پاتریشیا گفت:
- برو لباستو عوض کن. داخل، انتهای راهرو، سمت چپ.

پاتریشیا کیفش را برداشت و دوان‌دوان وارد شد. حالا در راهرویی بلند بود که انتهایش دوتا در بود. در سمت چپ را باز کرد. آنجا یک اتاقک بود که روی دیوار عقبی‌اش آینه‌ی بزرگی نصب کرده بودند. پاتریشیا وارد شد.

چند دقیقه بعد، پاتریشیا با یک لباس ارغوانی و موهای گوجه‌شده رفت پیش شهردار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخه من دو دقیقه نیست بعد عمری از بیکاری در اومدم... هنوز هیچی نشده اخراج ؟
دیزی فریاد بلندی سر داد.
بلاخره هر آدمی درجه تحملی دارد. در آن مکان و در آن زمان درجه تحمل او نه تنها به سر رسیده بود، بلکه در آستانه ترکیدن بود.
- شما کل این سالن رو نگاه کن آخه... جز این یه تیکه همه جا داره از تمیزی برق میزنه .

سریع به سمت لکه بستنی رفت. با جاروی نم دارش روی زمین را جارو کشید. چندی بعد دیگر هیچ لکه بستنی روی زمین دیده نمی‌شد.

-بفرمایید اینم از این! کاری داشت ؟! پاکش کردم رفت. اعصاب برای آدم نمی‌ذارن که هنوز جات تو سوژه خشک نشده پرتت میکنن بیرون ... عه! من میرم آبدارخونه چایی بخورم، جناب شهردار برای شما ام بریزم ؟
- والا چایی که مال ایرانیانست. من قهوه میخورم. ممنونم.

شهردار که شهرهایش به دلیل داد و فریاد های یهویی دیزی ریخته بود، جمله اش را تمام کرد و سریع به داخل اتاقش رفت. دیزی نیز بند و بساطش را جمع کرد و به سمت آبدارخانه رفت. در راه نیز به این فکر میکرد که " مگه اینکه تو خواب ببینید من از این سوژه برم بیرون".

کمی آن طرف نیز پشت در های بسته سیل عظیمی منتظر بودند که استعداد های داشته و نداشته شان را به نمایش بگذارند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 14:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شهردار کوین، با خوشحالی به دیزی نگاه کرد.
- دیژی اژ همین الان کارت رو شروع کن. من باید برم!

دیزی با لبخند به شهردار که داشت ازش دور میشد نگاه کرد و با صدای بلند از اون پرسید:
- اگه سوالی داشتم...
- اژ آقای جونژ بپرش!

دیزی با شادی از اینکه حالا یه ساحره ی شاغلِ، شروع کرد به جارو کردن زمین. همزمان که داشت تمیزکاری می کرد آهنگ هم میخوند.

۱۰ دقیقه بعد

دیزی کل سالن رو برق انداخته بود و حالا یه گوشه نشسته بود و به این فکر میکرد که چجوری پز کار جدیدش رو به مرگخوار ها بده!

همونطور که دیزی داشت فکر میکرد، یه بچه با بستنی اومد داخل سالن و شروع کرد به ورجه‌ وورجه کردن! دیزی هم که توی رویا هاش غرق شده بود، متوجه اون بچه نشد.

بچه انقدر تکون خورد که بستنی‌اش افتاد روی زمین. تا دید که حواس دیزی بهش نیست، سریع از اونجا فرار کرد!

آقای جونز، اومده بود به دیزی سر بزنه که متوجه بستنی روی زمین شد.
- خانم کران! این چه وضعه سالنِ؟

دیزی که تازه از هپروت اومده بود بیرون، یه نگاه به سالن انداخت. بخاطر شک ای که بهش وارد شده بود نمی.تونست توضیح بده. اخه خودش هم نمی‌دونست که اون بستنی از کجا اومده!

- خانم کران! متاسفم ولی... شما اخراج شدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1403 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
شهردار، با قلم پرش چانه اش را خاراند و با حالتی متفکرانه گفت:
- خب... نظافتچی قبلی مدتیه استغفا داده. فکر می کنی بتونی نظافتچی بشی؟

قیافه دیزی طوری شد که انگار رویش یک سطل نوشیدنی آتشین خالی کرده اند. برای پیدا کردن کار، فقط از ریش دامبلدور آویزان نشده بود، حالا پس از آن همه تلاش، باید با جارویی که پرنده هم نبود، زمین را تمیز می کرد؟
چه خیال هایی که با خودش نکرده بود. فکر می کرد دفتر کاری مجلل با میزی از چوب درخت بید نصیبش می شود، اما مثل این که قرار نبود به غیر از یک جاروی غیر پرنده و چند وسیله ماگلی و اجق وجق دیگر، چیزی گیرش بیاید.

- یعنی بعد اون همه تلاش، باید زمینو جارو کنم؟

شهردار که نه تنها طاقت نداشت کسی با پیشنهادش مخالفت کند، بلکه اعصاب درست و درمانی هم نداشت، کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:
- همینه که هست. می خوای بخواه، نمی خوایم برو به سلامت.

دیزی باید عاقلانه فکر می کرد. اگر این فرصت را از دست می داد، معلوم نبود فرصت بعدی کی باشد. اگر این بار هم موفق نمی شد، باید خانه ریدل را می بوسید و کنار می گذاشت و در این صورت، کارتن خواب می شد، ممکن بود گرگینه ای به او حمله کند، کسی به دادش نرسد و در تنهایی بمیرد.
- باشه، قبوله. کارمو از کی شروع کنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اسفند 1402 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
دیزی خوشحال و از خود بیخود شد. کل روزنامه های نیازمندی هایش را پاره کرد و روی زمین ریخت.

طولی نکشید که شهردار با یک جارو از نوع غیر پرنده و یک سطل برگشت.

چشمان دیزی پر از اشک شد.
- بعد از این همه جستجو برای کار، باید نظافتچی بشم؟

شهردار پاسخ داد:
- خیر! فعلا این روزنامه ها رو که ریختی جمع کن تا ببینیم چی می شه.

برق چشمان دیزی برگشت. با خوشحالی و دقت روزنامه ها را جارو کرد و زمین را برق انداخت. او قرار نبود نظافتچی شود و این بسیار خوب بود. شهردار حتما شغلی در خور شخصیتش برای او در نظر گرفته بود. دفتر کاری شیک و تمیز و میزی بزرگ از چوب درخت بید.

دیزی با شوق نتیجه کارش را به شهردار نشان داد.

شهردار به فکر فرو رفت.
- می گما... الان که دقت می کنم... خیلی خوب جارو کردی. توجهمو جلب کرد.

شهردار نگاهی به زمین می کرد و نگاه دیگری به دیزی که نگاه دوم دیزی را بسیار نگران کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 5 اسفند 1402 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین

چند ساعتی از منتشر شدن آگهی ها گذشته بود و توجه مردم جادوگر و ماگل به آن جلب شده بود. در گوشه به گوشه شهر حرف از جشنواره استعداد یابی بود‌. در یکی از همین گوشه ها، دختر جوانی از شدت هیجان و ذوق در پوست خود نمی گنجید !

چندی بعد_ سالن بزرگ نورث

دیزی نگاهی به آگهی استعداد یابی و نگاهی به صف طویل روبه رویش انداخت. از صبح تسترال خون اینجا حاضر شده بود ولی هم اکنون نزدیک به ظهر بود و فقط عده ی کمی توانسته بودند ، به داخل سالن رفته و هنر خود را به نمایش بگذارند.

- هل نده آقای محترم بلاخره نوبت همه مون میشه دیگه!

نفرات یک به یک وارد سالن می شدند و با چهره های شاد و بعضاً غمگین خارج میشدند . هر کدام از آن چهره های غمگین دلهره و استرس عجیبی را به افراد حاضر در صف طویل انتظار انتقال میداد. دیزی نیز از این قضیه مستثنی نبود ‌.آن ذوق و هیجان اولیه کم کم داشت جایش را با استرس عوض میکرد. سعی داشت با صاف کردن کراوات و روحیه دادن به خودش، از استرسی که داشت، بکاهد ولی گویا این کار ها هم فایده نداشت.

- اگه باز مثل همیشه بهم بگن نه چی؟!.... این سری قبولم نکن باید با خونه ارباب اینا هم خداحافظی کنم و ببوسمش بذارمش کنار.... اگه بعد اینکه از خونه ارباب اینا خداحافظی کردم ، شب جایی پیدا نکنم بخوابم ، کارتن خواب شم چی؟! ....اگه وقتی کارتن خواب شدم، گرگا بخورنم چی؟!

همانطور که افکار چرت و پرت به داخل مغزی دیزی حمله ور شده بودند ، صف روبه رویش دقیقه به دقیقه کوتاه تر میشد تا وقتی که نوبت به او رسید.

- این سری میشه، من می‌دونم!

خودش هم آن قدری به جمله ای که به خودش گفته بود، اعتقادی نداشت. چند ثانیه بعد دقیقا او روبه روی شهردار ایستاده بود.

- من منتظرم تا استعدادتون رو ببینم!
- من استعداد خاصی ندارم.... راستش اینجا اومدم دنبال کار!

تا به خودش آمد دید هر چیزی که در مغزش بوده را بر زبان آورده. شک نداشت که شهردار کوین به او محکم می توپد و باید دم نداشته اش را روی دمش گذاشته و به سرعت برود.

- چند ثانیه صبر کن شاید بتونم یه کاری برات جور کنم!

ظاهرا ورق برگشته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1402 22:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید:

- آقای شهردار می تونم بیام تو؟

با صدای مردی که پشت در ایستاده و منتظر گرفتن اجازه‌ی ورود بود، کوین از خواب پرید. با تعجب اطراف را نگریست و چند دقیقه ای طول کشید تا بخاطر آورد کجاست.
مثل همیشه داخل دفتر شهرداری لندن بود و طبق معمول بخاطر سر رفتن حوصله اش بازهم روی میز خوابش برده بود.

- آقای شهردار اونجایین؟
- آره. آره هشتم! می تونی بیای تو.

در باز شد و مردی کت و شلواری سلانه سلانه وارد اتاق گشت. همزمان با ورود مرد، کوین فوری روی صندلی نشست و بج سینه ای را که رویش نوشته بود "شهردار لندن" مرتب کرد. باید شهردار خوبی به نظر می رسید تا اعتماد مردم را جلب کند.
-شلام آقای جونژ! حیلی حوش اومدین! حتما حبر باحالی دارین نه؟

آقای جونز مختصر سلامی کرد و بعد کاغذی را روی میز گذاشت.
- خبر باحال که نه. فقط یه سری رسید مربوط به گل کاری کنار خیابون و میدونا براتون آوردم تا بهشون رسیدگی کنین.

با این حرف او، کوه هیجان و شادی کوین، به یکباره فرو ریخت و اخم هایش درهم رفت.
از کارهای اداری و پشت میز نشستن متنفر بود. حوصله اش را سر می بردند ولی ذره ای از انرژی اش را خالی نمی کردند.
- هیچ کار هیجان انگیز دیگه ای برای انجام دادن ندارم آقای جونژ؟

مرد سرش را تکان داد.
- نه متاسفانه جناب شهردار.

بچه بغض کرد و با این کارش همان یک ذره حالت آقامنشانه ای را که به زور به خود گرفته بود، از دست داد.
- این ژندگی حیلی حوشله شر بره. کاش می شد وشط تبلیغاتای رنگی رنگی تلویژیون ژندگی کنم!... چرا یکی باید مجبور باشه اژ شبح تا شب با کلی ورقه شر و کار بژنه و پشت یه میژ بژرگ بشینه؟ اینم شَبک ژِندگیه آحه؟ حتی پادشاها هم وقتایی که روی تحتای شاهانشون می نشَشتَن یه دلقکی شعبده باژی چیژی میومد براشون نمایش اجرا می ک‍... هی!

"اجرای نمایش" باعث شد لامپی بالای سر کوین روشن شود. اگر او نیاز به دیدن چیزهای جالب داشت مطمئنا خیلی ها هم بودند که نیاز به دیده شدن داشتند. اگر او می توانست زمینه را برای آنها آماده کند، دیگر حوصله‌ی خودش هم سر نمی رفت. تازه با این کار لندن را محبوب تر هم جلوه می داد.
بچه که با ایده‌ی خودش خیلی حال کرده بود، لبخندی بزرگ زد و آن را با آقای جونز در میان گذاشت.

چند روز بعد_شهر لندن

شهر خیلی شلوغ تر از قبل به نظر می رسید و همه جا پر از پوسترهای رنگارنگی شده بود که نوید برگزاری یک مسابقه‌ی بی نظیر را می دادند.
متن درون پوستر این بود:

بشتابید! بشتابید!
شهرداری شهر لندن برگزار می نماید:

آیا خود را خیلی خفن و باحال می پندارید و مطمئن هستید توانایی هایی دارید که دیگران ندارند؟
آیا حس می کنید مملو از استعدادهای کشف شده و کشف نشده می باشید؟
آیا دوست دارید با توانایی های خود، مردم را انگشت به دهان کنید؟
آیا چیزی در وجودتان هست که شما را از دیگران متمایز می کند؟

پس بشتابید!

نخستین جشنواره‌ی استعدادیابی شهر لندن!

0شرکت برای عموم آزاد و رایگان می باشد.
0هر کسی با هر نوع استعدادی اعم از خوانندگی، تردستی، استنداپ کمدی، حرکات نمایشی و... می تواند در این مسابقه شرکت کند.
0هیچ محدودیت سنی برای شرکت کنندگان وجود ندارد.
0همراه با جوایز ارزنده‌ی نقدی و غیر نقدی!

برای نشان دادن استعدادتان به سالن بزرگ نورث، واقع در قسمت مرکزی لندن مراجعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید هنوز دو قدم به جلو برنداشته بود که ناگهان با صدای گرومپ مهیبی پخش زمین می‌شه و با مخ می‌ره تو آسفالت.

درسته که دیو سپید گشنگی بالاخره خوابیده بود، ولی به نظر میومد سایر سلول‌های بدن هاگرید به فکر کردن به چیزایی به جز خوردن عادت نداشتن و برای همین وقتی که کل تمرکز سلول‌های هاگرید معطوف حمله شده بود، چندان دقت کافی نداشتن و موجب شتک شدن صاحبشون شده بودن.

اما نه هاگرید و نه سلول‌هاش اینو پایان کار نمی‌دونن. در حالی که ملت پر شور از این که حمله با زمین خوردن رهبرشون متوقف شده بود، در شوک بودن و جمعیت جلویی با بهت و حیرت نظاره‌گر هیکل پخش شده‌ی هاگرید بودن و عقبی‌ها به سختی سرک می‌کشیدن تا ببین چی شده و عقب‌تری‌ها تنها با شگفتی از هم می‌پرسیدن که چرا هاگرید دیده نمی‌شه، فرمان جدیدی برای هاگرید صادر می‌شه.

خیلی برای این فرمان هیجان‌زده نشین چون چیزی نبود جز دستور بلند شدن از زمین و تکوندن گرد و خاک نشسته بر روی رداش. هاگرید دوباره روی دو پاش می‌ایسته و این‌بار چتر صورتیشو بیرون میاره و رو به مردم می‌گیره که حالا با بلند شدنش خیالشون راحت شده بود.

- ای مردم! این چتر رو نماد خودمون می‌گیریم و... بریـــم!

نعره‌ی هاگرید به قدری بلند بود که حتی پرندگان چند کیلومتری اون منطقه هم از درخت‌ها پریده و سر به آسمون می‌ذارن.
هاگرید این بار با احتیاط بیشتری برای رهبری این حرکت مردمی به حرکت در میاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1400 15:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-هی هی! یه چیزی میبینم!

ملت سلول خاکستری که آکسون و دندریت و موی همدیگه رو در دست داشتن دست نگه داشتن و به سلول بینایی چشم دوختن.

-یه سایه هایی دارن میان طرفمون!

سلول عصبی شنوایی دستش رو از توی چشم سلول عصبی بویایی درآورد و با چند تا کلیک صدای اطراف رو پخش کرد.

-هاگرید غول طلایی، امید تیم مایی!
-همه به پیش، همه به پیش!
-تا هاگریدو پس نگیریم آروم نمیگیگیریم.

سلول های خاکستری اشک توی چشماشون حلقه زد. بقیه به سرنوشت اونا و کاری که کرده بودن اهمیت میدادن. اون بیرون به کار سخت و توانایی های اونا احتیاج داشتن.
پس سلولها با هم روبوسی کردن و جنگ داخلی رو کنار گذاشتن و پیام هدف غایی:تصرف وزارتخانه دوشادوش مردم قهرمان رو به مغز هاگرید مخابره کردن.

هاگرید از جا بلند شد. جمعیت دورش حلقه زدن و تشویقش کردن، دست هاشونو مشت کردن و جو مهیج رو به همدیگه منتقل کردن. هاگرید هم که برای اولین بار به چیزی جز غذا فکر میکرد نعره ای به نشانه ی دنبال من بیاید سر داد و به سمت ساختمون شلنگ تخته انداخت.
دیو سپید گشنگی بلاخره خوابیده بود. البته فعلا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده