هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴:۳۴ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
#93

هافلپاف

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۴:۲۸ جمعه ۳۱ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۸:۳۸:۴۵
از نروژ
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
در کمال پوزش و احترام نسبت به طراح این چالش و نفر قبلی ، من زاخاریاس اسمیت به خاطر ناتوانی خویش در ارائه ی متنی با کلمات داده شده ، خود اقدام به انتخاب کلمات می کنم .

خانه . خنجر . چوبدستی . شکسگی . سوراخ . گلو . مرگخوار


مدرسه ی هاگوارتز ، سال آخر تحصیلی ، سه برادر اسلیترینی ، کلبه ی پدری در کوهستان .
من و دو دوست دیگرم ، هانسل ، موریس و پیتر
سه توله مرگ خوار وفادار
سه منتخب از تیم هفت نفره ای که برای کشتن رئیس وزارت سحر و جادو توسط شخص شخیص ارباب تاریکی انتخاب شده بود .
قرار بود این کار در حین برگزاری جام جهانی کوییدیچ انجام بشود تا آوازه ی واهمه انگیز لرد ولدمورت گوش جهان را کر و مردم اروپا را زهره ترک کند .
قرار بود فردا در اواسط کوره راه جنگلی ، به سمت چادر مسافرین جام جهانی ، به بقیه تیم بپیوندیم .
در اوایل نیمه شب ، هنگامی که همه باهم دور شومینه چای مینوشیدیم و استرس فردا را با هر جرعه پایین میراندیم موریس گفت : چیزی درباره داستان این یارو ماگله که جدیدا معروف شده شنیده همون که بهش میگن "شبه ماگل" ؟؟
مگه می شد نشنیده باشم
کابوسی بود که برای کنترلش در بین مرگخوار ها میگفتند یک داستان محلی بیشتر نیست اما نمی توانستند کسانی را که با دستان او به لبان مرگ بوسه زدند را انکار و لاپوشانی کنند .
شایعاتی بود که میگفت پس از خروجش از ارتش حدود سه سال در عمارت بلاتریکس لسترنج به جرم خون کثیفش شکنجه میشد و مورد آزار جنسی قرار می گرفت .
در این سه سال مرگ برهنه ی تک تک اعضای خانواده اش در دیگر سلول های کثیف و نمور آن عمارت نفرین شده به چشم دیده و قسم یاد کرده بود که انتقام بگیرد . ابتدا از تمام مرگخوار ها و سپس تمام خاندان لسترنج.
پس از حمله ی وزارت سحر وجادو به عمارت لسترنج او نیز آزاد شده بود . می گفتند وزارت از او پشتیبانی می کند .
در سه ماه اخیر سیزده مرگخوار را به وحشتناک ترین شکل ممکت تکه و پاره کرده بود .
برای اینکه مرلینی نکرده ترس دل بچه ها را نلرزاند گفتم : این فقط یه داستان احمقانست !!!
جمله ای که با تمام وجودم به آن کافر بودم
***********************************************************************

صبح شد ، به موقع توانستیم همرزمان سیاه دلمان را ملاقات کنیم ؛ درست است که ظاهرشان از کفتار های سیاه هم بی رحم تر بود ولی در پشت آن لباس های مرگخوار ترسی بود که با اندکی دقت می توانسم به راحتی تشخیص دهم .
در یک مسیر خطی حرکت میکردیم ، من نفر سوم صف بودم و در تمام مسیر چشمانم روی شاخ و برگ های اطراف قفل شده بود ، درخت به درخت و شاخه به شاخه را از نظر می گذراندم .
ناگهان وقتی که دوباره به جلو نگاه کردم خبری از نفر اول صف نبود نفر اول به جلو دوید و روی زمین خم شد .
تله ای شکاری دقیقا در وسط مسیر کاشته بودند .
سرنیزه های نازکی در چاله کاشته شده بود که از سینه ، ران و گلوی نفر اول بیرون زده بود
گلویش هنوز در تب و تاب نفس های آخر خس خس میکرد ؛ سرفه میکرد و خون از دهانش بیرون میزد .
همگی خشکمان زد ؛ او مرده بود .
پس از لحظاتی تشپ قلبم که در حال سوراخ کردن مغزم بود به من فرمان دویدن داد . احتمالا تا آخر مسر را یک نفس دویده بودیم .
چادری کرایه کردیم تا استراحت کنیم . باید فکر میکردیم دقیقا چه اتفاقی افتاده . در پایان ظهر به این نتیجه رسیدیم که وجود آن تله اتفاقی و قصد شکار آهو یا گوزنی بوده ؛ نه کمتر و نه بیشتر .
در چادر روی دور ترین تخت از در ورودی دراز کشیدم تا اگر کسی از ورودی داخل شد آخرین هدف چوب دستی اش باشم ؛ هنوز نتوانسته بودم دلهره ی آن اتفاق را از سرم بیرون کنم . به راستی این دست ها می تواند جان عالی ترین مقام اداری این کشور را بگیرد و زنده فرار کند ؟؟؟
بعد از یک چرت نه چندان کوتاه بیدار شدم ؛ باید دنبال غذا میگشتم . در چادر ، فقط من و یکی دیگر از اعضای گروه که نمی شناختمش حظور داشتیم . البته حرفم را تصحیح میکنم . او در اونچنان خواب عمیقی بود که گویی حضورش در چادر با میز و لیوان رویش تفاوتی ندارد . از وجود چوب دستی و کیف پولم مطمعن شدم و به راه افتادم .
خوشید به نتهای عمرش در این روز رسیده بود . درست دویست متر جلو تر دکه ای بسات کرده بود و گویی که انواع نان های شیرین ، چرب ، و کشنده را باقیمت کمی به مردم می فروخت . سه تا کلوچه گردویی گرفتم و به سمت چتدر حرکت کردم تا آنجا با آب بخورم .
به ناگاه متوجه دوستانم ، جلوی ورودی چادرمان شدم ؛ موریس جلو آمد و آن قسمت ردای کنار شانه هایم را محکم گرفت و با لهنی تند گفت : کجا بودییی ؟ آهای بگو کجا بودی !!! .
-چیه مگه چی شده ؟
-برو داخل و خودت ببین
یکی غرق در خون روی تخت ولو شده بود . همانی بود که قبل از خروج من خوابیده بود . گلویش را گوش تا گوش بریده بودند . مردمک سیاهش گشاد شده بود و دهانش به گونه ای باز مانده بود که انگار میخواست در واپسین لحظات عمرش چیزی بگوید .
یکی از دوستانش جلوی ردای مرا گرفت و محکم به روی میز وسط پادر کوبید و با فریاد گفت :
-چیکار کردی عوضیییی . خودم می کشمتتت .
نفر دوم که به نظر به لرد سیاه وفادار تر بود تا دو دوست دیگرش گفت : ولش کن احمق ؛ الان آخرین پیزی که لازم داریم یه درگیری داخلیه .
ردایم را ول کردند و بیرون رفتند . فکر میکنم آن سه باهم دوست بودند چون وقتی نفر اول کشته شد انقدر ناراخت نشده بودند .
*************************************************************************************
وقت نداشتیم . مقدماتی که سر ظهر بچه ها برای آماده کردنش دو ساعت قبل از مرگ نفر دوم بیرون رفته بودند فراهم شده بود
قرار بود به دو گروه تقسیم بشیم . اونا سینه آقای موزیر رو با یک اسپل انفجاری از قلب خالی می کردن و ما همزمان ترتیب مامورا رو میدادیم و با جادوی جابجای فرار میکردیم .
چند دقیقه قبل از شروع بازی تیم ما متشکل از من ، موریس و پیتر بود و تیم دوم هم همان دو دوست مرگخوارمان . حدود نیم ساعت بعد از اسقرارما در محل معین خبری از برادرانمان نشده بود این شد که من و پیتر رفتیم تا سر و گوشی آب بدیم ؛ در راهروی ای که به مقصدمان منتهی می شد و دقیقا در زیر سکو های تماشا چیان قرار داشت توجه من به تجمع آب در روی زمین مجاور دستشویی مردانه جلب شد ؛
در را باز کردم ... یکی از دو برادمان بر روی زمین ، در حالی که غرق در خون و آب روی دریچه ی فاضلاب به شکم افتاده بود ، گوشه ی سرش شکستگی خون آلودی کاشته شده بود که با کمی دقت می توانستم خطوط پیچ در پیچ مغزش را بشمارم . در مجاورش سنگ روشویی سفیدی که در اثر برخورد چیزی خورد شده بود و آب را به کف دستشویی سرازیر ساخته بود جلوه گری میکرد . در انتهای دسشویی آخرین نقاشی استاد به پشم میخورد . آخرین برادرمان از اعضای مرگخواران که آن روز با آنها آشنا شده بودیم .
روی زمین نشسته و دست هایش به در اتاقک آخرین توالت میخ شده بود ، دقیقا در بالای سرش ، با یک خنجر دسته استخوان . بر روی هر دو رانش جای فرورفتگی خنجر نمایان بود و ار بینی شکسته اش خون می چکید . از دستشویی خارج شدیم و در را بستیم اگر در این لحظه فرار میکردیم عاقبت خوبی انتظارمان را نداشت پس دوان دوان رفتیم تا به موریس خبر دهیم . از پله ها بالا رفتیم و به جایگاه تماشا چیان رسیدیم . موریس را در همان لباس و نقاب مرگخوارمان دیدیم ، به نظر میخواست ماموریت را شروع کند . دیوانگی بود اما چاره ای نبود . با دست به پیتر اشاره کرد تا به سمتش برود . من هم به سمت نگهبان ها رفتم . در این هنگام اتفاقات برایم اندکی عجیب به نظر رسید ؛ حالات موریس برایم نا آشنا بود... . در همان یک لحظه پیتر جلو افتاد و موریس در دم چوب دستی نوک تیزش را در گردن پیتر فرو کرد . اگر لحظه تا کنون شک داشتم که گرفتار شبح ماگل شدم دیگر شکی وجود نداشت .
حالتی متشکل از احساسات خشم ، نفرت و صد البته ترس و اضطراب وصف ناپذیری وجودم را فراگرفت ، چوبدستی ام را بالا گرفتم تا به شخصی که پشت آن ماسک بود حمله کنم که متوجه تکه های چوبدستی خورد شده در دستم فرو رفته و دیگر قابل استفاده نیست .
در همین لحظه دوستان عوضی شما مرا دستگیر کردند و مرا به حضورتان مشرف نمودند جناب بازرس .
چیز دیگه ای ندارم که برایت تعریف کنم میشه گمشی و تنهام بذاری ؟
من یه آشغالم ، یه آشغالی که توی عوضی گذاشت زنده بمونه !!! مطمعن باش لرد ولدمورت نمیذاره قصر در بری .

پایان

اضافه میکنم که هزار و پونصد کاراکتر را تایپ کرده ام و دیگر نایی برای ویرایش و مشخص کردن کلمات و باز خوانی ندارم . همچنین برای دریافت کلمات جدید میتوانید به پست قبلی سر بزنید
با تشکر
زاخاریاس اسمیت ملقب به زاخار اصلی

نقل قول:
برای مرده ها دلسوزی نکن هری ، برای زنده ها دلسوزی کن. و کسایی که بدون عشق زندگی میکنن


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۶ ۱۷:۱۵:۱۷


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷:۲۸ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
#92

اسلیترین

هاسک پایک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۴:۰۹ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۷:۳۲
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 3
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات:هاگوارتز، قالیچه، تک‌شاخ، جاروی پرنده، گوی زرین، سبزه، شیرینی.



سالن غذاخوری هاگوارتز جای مخفی شدن نبود و هاسک بهتر از هرکسی اینو می‌دونست. توی دوران دانش‌آموزی، صد روش برای مخفی نشدن توی سالن غذاخوری پیدا کرده بود. با وجود این، نمی‌دونست با منطق کدوم مرلین‌نیامرزیده‌ای این ماموریت رو قبول کرده بود. حالا فقط می‌خواست زنده از اونجا بیاد بیرون، چون شعمای معلق سقف غذاخوری به طرز خطرناکی نزدیک قالیچه ی پرنده ی قرضیش می‌سوختن.

بازم همون داستان تکراری. بازم یه شرط‌بندی رو باخته بود و چون پولی برای پرداخت دینش نداشت، مجبور شده بود به یه روش دیگه جبران کنه. واقعا فکر نمی‌کرد برای پیدا کردن مواد اولیه ی یه "معجون عشق متفاوت" دزدکی وارد مدرسه بشه. حتی مجبور شد بدون گواهینامه ی جارو‌رانی، سوار یه جاروی پرنده بشه تا بعد از نیت کردن، از سبزه ی کف زمین کوییدیچ بچینه. برای تهیه ی این معجون پیچیده، چند قطره خون تک‌شاخ رو باید روی سبزه ی گره خورده ی زمین مسابقه می‌ریختن و هاسک واقعا شانس آورد که مجبور نشده بود تا جنگل ممنوعه برای تهیه‌ش بره. اینطوری نیست که از رفتن بترسه ها. نه واقعا.
وحشت داشت!

با احساس تکون خوردن یه چیزی توی جیبش کم مونده بود با مغز از روی قالیچه بیفته وسط خوراک مرغی که روی میز اسلیترین بود. یه نیم‌نگاهی به جیب کتش کرد و چشمش به اسنیچ افتاد. اینقدر به دزدی تردستی‌های کوچیک خودش عادت داشت که یادش رفته بود گوی زرین رو به عنوان شیرینی معامله از سالن کوییدیچ دزدیده. یه قطره عرق سرد از روی پیشونیش چکید پایین و قبل از اینکه بتونه متوقفش کنه، چکید روی میز غذاخوری.

یه لحظه همه‌چی متوقف شد. حتی شعله ی شعما هم ثابت موند و دیگه سوسو نمی‌زد. صدای بهم خوردن قاشق چنگالا و هیاهوی بچه‌ها هم کاملا ساکت شد.
بعد توی یه حرکت هماهنگ، سر همه ی دانش‌آموزا همزمان به سمت بالا چرخید. همشون لبخند دندونی می‌زدن. همشون به هاسک و قالیچه‌ش خیره شدن بودن. نگاهشون انگار حتی از جیب کتش هم رد می‌شد و اسنیچ دزدی رو می‌دید. اوضاع هنوز تحت کنترل بود تا اینکه همشون با یه صدای نویزدار عجیبی همزمان زمزمه کردن:

"به خونه خوش اومدی هاسک!"

هاسک هنوز سر جاش خشکش زده بود. قالیچه ی جادویی ازش سریع‌تر بود. توی یک ثانیه، زیر پاش رو خالی کرد و پا به فرار گذاشت‌. هاسک بیچاره سقوطش رو روی اسلوموشن می‌دید.
آروم آروم از شعما فاصله گرفت.
لحظه ی آخر متوجه شد که بوی هلو می‌دن.
توی راه با یکی دوتا از روح‌های سرگردان تصادف کرد و دقیقا قبل از برخورد با خوراک مرغ بود که از جاش پرید.

از جاش پرید؟!

چشماش رو باز کرد و سر جاش نشست. گوشای گربه‌ایش سیخ توی هوا وایساده بودن و بعد از چند لحظه دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
بازم توی نوشیدن زیاده‌روی کرده بود.

کلمات جدید: بارون، راهرو، نوشیدنی کره‌ای، شانس، بازی، چوبدستی، هیجان


ویرایش شده توسط هاسک پایک در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۴ ۲۲:۴۹:۵۰
ویرایش شده توسط هاسک پایک در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۴ ۲۲:۵۰:۵۶
ویرایش شده توسط هاسک پایک در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۴ ۲۳:۱۶:۳۹


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱:۰۲ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
#91

هافلپاف، محفل ققنوس

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۱:۰۸ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۰:۴۷
از خلافکارا متنفرم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 202
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: نقره‌ای، کریستال، سنگ چخماق، زمان‌برگردان، ایستگاه کینزگراس، بوگارت، محدوده‌ی اژدهاها.

پاتریشیا با عجله در پیاده‌رو حرکت می‌کرد. فقط چند دقیقه تا حرکت قطارش مانده بود. درحالی که چمدانش را در دست داشت، از عرض خیابان گذشت و وارد "ایستگاه کینزگراس" شد.

در آن روز پاییزی، دود قطارهایی که توی ایستگاه توقف کرده بودند، مثل تار عنکبوت شده بودند. پاتریشیا با عجله می‌دوید. فقط یک دقیقه وقت داشت تا به قطارش برسد!

از بلندگوهای ایستگاه اعلام کردند:
- قطار گرینویچ درحال حرکت است!

دقیقا وقتی درهای قطار درحال بسته شدن بودند پاتریشیا به داخل پرید و بلافاصله در پشت‌سرش بسته شد و قطار حرکت کرد.

پاتریشیا کت چرمی‌ ماگلی‌اش را صاف کرد و به گردنبندش که از یک "سنگ چخماق" درست شده بود، دست کشید. "بوگارت" او گم کردن آن گردنبند بود. آن آخرین هدیه‌ی مادرش بود و به‌هیچ‌وجه نمی‌خواست گمش کند.

واقعا پاتریشیا دوست داشت "زمان‌برگردان" هدیه بگیرد. با آن می‌توانست به گذشته برگردد و روزهایی را که با مادرش سپری کرده بود، دوباره تجربه کند؛ دقیقا پیش از آن اتفاق وحشتناکی که وقتی ۱۳ ساله بود افتاد.

پاتریشیا آن فکر را از سرش بیرون کرد و به سراغ کوپه‌اش رفت. آنجا نشست و به ماموریتی که در پیش داشت، فکر کرد. دو اژدهای "نقره‌ای" کمیاب از "محدوده‌ی اژدهاها" که نزدیک گرینویچ بود، دزدیده شده بودند.‌ پاتریشیا باید آنجا به دنبال دزد آنها که می‌گشت که اسم خودش را ماه "کریستال" گذاشته بود. واقعا امیدوار بود پیدایش کند!

کلمات نفر بعدی: هاگوارتز، قالیچه، تک‌شاخ، جاروی پرنده، گوی زرین، سبزه، شیرینی.


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۱۹:۵۱ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
#90

گریفیندور

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۳ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۱۱:۱۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 91
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: پیچک، هیپوگریف، آتش، آزمون،وینگاردیوم له وه یوسا، جرقه، فشفشه.
به ماموریتش فکر کرد. قرار بود برای اینکه در آزمون قبول شود، این ماموریت را به خوبی انجام دهد. ماموریت این بود که باید به آتشفشان بزرگ می رفت و گیاهی کمیاب که برای ساختن معجون استفاده می شد، می آورد. اما برای آوردن گیاه فقط تا غروب آفتاب وقت داشت.
روی تختش دراز کشید و سعی کرد بخوابد. برای انجام ماموریت زمان کمی داشت و باید از طلوع آفتاب به سراغ گیاه می رفت.
از خواب که بیدار شد. از پنجره بیرون را نگاه کرد، خورشید داشت طلوع می کرد. سریع ردایش را پوشید و صبحانه اش را خورد و از درب خانه بیرون رفت.
با جارو، به جنگل ممنوعه رفت. اما از آنجا به بعد را نمی توانست با جارو برود. مجبور بود سوار هیپوگریف شود. به سمت هیپوگریفی که آشیانه اش در آن نزدیکی بود رفت و سوارش شد.
به آتشفشان که رسید، دیگر ظهر شده بود. سریع به سمت غار رفت. چوبدستی اش را جلویش گرفت:
- لوموس
با نور چوبدستی داخل غار حرکت می کرد که ناگهان، یک غول غار نشین را دید.
چوبدستی اش را به سمت تخته سنگی که در گوشه افتاده بود گرفت و گفت:
- وینگاردیوم له وی یوسا
سنگ را به سمت سر غول هدایت کرد و بعد روی سر غول انداخت.
یکدفعه تکه سنگی از بالا روی سنگ سقوط کرد و جرقه زد.
جینی بوی دودی را حس کرد. ردایش بخاطر جرقه آتش گرفته بود. جینی وردی را خواند و آنش را خاموش کرد، اما مقداری از ردایش سوخته بود.
از پیچک ها که گذشت به گیاه رسید، گیاه را برداشت و با تمام سرعت از غار خارج شد.
سوار هیپوگریف شد و به آسمان نگاه کرد. خورشید تا کم تر از یک ساعت دیگر غروب می کرد.
با بیشترین عجله خود را رساند. از فشفشه ای که عجیب رفتار می کرد گذشت و بالاخره رسید و گیاه را تحویل داد.
کلمات نفر بعد: نقره ای، کریستال، سنگ چخماق، زمان برگردان، ایستگاه کینگزکراس،
بوگارت، محدوده ی اژدها ها.



یک گریفندوریتصویر کوچک شده!


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۹:۳۱:۰۸ یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
#89

گریفیندور

ساکورا آکاجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۰:۵۲ دوشنبه ۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۳:۵۴
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 88
آفلاین
کلمات: جادو، چوبدستی، تسترال، اژدها، گربه، نامه، مهمانی.

دوباره به نقشه نگاه کرد، خانه ای نسبتا معمولی با سقف بلند که حیاط کوچکی داشت.
گوشه و کنار حیاط، وسایل باغبانی قرار داشتند هرچند چمن های زرد در برخی نقاط دیده می شدند و نشان از این داشتند که مدت زیادی از شروع تغییرات توسط ساکنان خانه نگذشته و هنوز تمام چمن ها کوتاه نشده اند.

دختر جلوتر رفت، در پر نقش خانه با چوب بلوط اصل ساخته و با رنگ مرغوب پوشانده شده بود.
پلاک طلایی رنگ روی آن خودنمایی می کرد و پنجره ها با پرده پوشیده شده بودند، فردی با سلیقه فوق العاده ای آن ها را ناخواسته تنظیم کرده بود که تمام اتفاقات داخل خونه را مخفی می کرد.

کنار در،سه چرخه ای کوچک به رنگ سرخ و زرد رها شده بود وکفش های پراکنده اعضای یک خانواده همه جا به چشم می خورد.
با توجه به میزان پراکنده شدن کفش ها می شد به راحتی فهمید که همه در ابتدا مرتب شده بودند اما با رد شدن سریع شخص یا اشخاصی پراکنده شده اند.

بجز نا مرتب بودن کفش ها ، خراشیدگی ناچیز پایین در و قفل شکسته که در نگاه اول اصلا به چشم نمی آمد، نشانی از ورود با زور نبود. البته خانه به شکل عجیبی ساکت بود.

با لمس آرام در که باعث چرخیدن اش روی پاشنه اش شد، بوم پر از آشفتگی خانه به نمایش درآمد. 

جسد زنی با لباس های خانگی پر نقش و نگار و راحت، در حالی که خون اش درست مثل رنگ پخش شده روی پالت ، دیوار های سفید را قرمز کرده بود دمر روی فرش پر نقش و نگار افتاده بود.

چشم های بی جانش فریاد آخرش را یاد آورد می شد و تنها وحشت و نگرانی، از بدن بی جان و رو به تجزیه اش قابل تشخیص بود.

مردی با لباس رکابی در حالی که سرش به شکلی غیر عادی به عقب برگشته بود، کمی دور تر افتاده بود .

با نگاهی از زاویه نزدیک تر می شد فهمید فک مرد شکسته و تیر بار مثل قلمو سه نقطه ی قرمز رنگ روی پیراهن سفیدش به جا گذاشته. چشم های مرد طوری می درخشید که چند ثانیه می شد آنها را با چشمان فردی زنده اشتباه گرفت.

مردمک ها از خونریزی گشاد مانده بودند و منظره عجیبی با صورت سرشار از تعجبش می ساخت انگار هنوز در شوک بود و چشم هایش به دنبال جواب می گشت.

دختری نوجوان‌ در حالی که موهاش، صورت کاملا خونی اش را مخفی می کرد به شکم روی زمین افتاده بود و معلوم بود حتی نتوانسته بفهمد چه اتفاقی در حال افتادن است و اشک از چشمای نیم باز آبی رنگش حتی فرصت پایین غلطیدن را نداشت.

اشک اش تا ابد آنجا گرفتار شده بود، درست مانند رنگی که با خشک شدن تا ابد محکوم به ثابت ماندن در جای خودش در سرازیری ای تند است.

-مهمونی خوبی بود، تو دیر کردی ساکورا!

ساکورا به سمت صدا برگشت و با چهره ای بی حالت به پسر روبرویش که سعی داشت نوشیدنی جرقه درون دست هایش را نریزد نگاه کرد.
-تستسترالش بزنن، همون قدری که به نظر میاد احمقی.

پسر خنده ریزی کرد، نوشیدنی را روی میز گذاشت. چوبدستی اش را در دست هایش چرخاند و نامه ای را از جیب سمت راست کت بلندش، بیرون آورد.

مو های سیاه رنگ پسر پراکنده بود و چشم هایش حالتی سرزنده داشت، پوست سفید صورتش تضاد عمیقی با دست هایش که به رنگ خون در آمده بودند داشت. لباس های نسبتا عادی و ماگلی پوشیده بود،پیراهن سفید یقه دار و کت و شلوار مشکی.
-اوه میدونی ساکورا،ماموریت ماموریته.
-مطمئنی فقط برای همینه؟

پسر نگاهی بی حوصله ای به سراسر خانه انداخت و دوباره به ساکورا خیره شد، چشم های ساکورا فاقد هر حسی بودند و او را مجبور می کردند چیزی جز حقیقت به او نگوید.
-آره، هرچند به حرفت گوش دادم. میدونم خودمم از کشتن ماگل ها بیشتر لذت میبرم چون انتظار جادو رو ندارن اما زیر ده ساله ها رو نمی کشم.

پسر از جایش بلند شد و دوباره لبخند پهنی زد، بیشتر شبیه به یک مجری تلویزیونی به نظر می آمد و چشم هایش برق شیطنت داشت.
نوشیدنی اش را از روی میز برداشت و بدون ریختن حتی یک قطره آن را تا ته سر کشید، جام خالی را به اشاره چوبدستی کوچک کرد و درون کتش گذاشت. با لبخند بزرگی سمت ساکورا برگشت و چشم هایش را بست.
-میبینمت!

و با صدای تق ارامی غیب شد. ساکورا آهی از خستگی کشید و به سمت تنها اتاق خانه رفت که با خون گلگون نشده بود، نوزاد کوچکی آرام در گهواره اش خوابیده بود.

عمیق و آرام،انگار نه انگار خانواده اش به قتل رسیده اند. او گناهی نداشت و از هیچ چیز خبر نداشت،بیشتر شبیه یک بچه گربه بی خبر خوابیده بود ولی گویی حضور ساکورا او را بیدار کرده بود. ابتدا با چشم های درشتش به او نگاه کرد و سپس شروع به گریه کرد.

-هی چیزی نیست، هیس آروم باش. یکم برای گریه کردن دیر شده کوچولو. همکار احمق من می تونست فقط حافظه خانوادتو پاک کنه ولی تصمیم گرفت به جاش قتل عامشون کنه، متاسفم.

اما بچه همچنان بی قراری می گرد، ساکورا دو دل مانده بود ولی بعد یکی از دست هایش را زیر سر عروسکی اش برد و دست دیگرش بدن کوچکش را بلند کرد.

نوزاد دست و پا هایش را تکان می داد و ساکورا را مجبور کرد او را محکم تر بگیرد و به خودش نزدیک کند.
-از الان بلدی چطوری مجبور کنی دیگرانو که محکم بغلت کنن ها. هی، آروم باش!

ساکورا پرده پنجره را کمی کنار زد، زمان زیادی نداشت. وقتی دوباره به نوزاد نگاه کرد متوجه شد نوزاد ساکت شده.

با تعجب به نوزاد نگاه کرد که چشم های عسلی رنگش را که احتمالا از پدرش به ارث برده به چشم های سا‌کورا دوخته
-به چی نگاه می کنی؟

نوزاد ولی بی هیچ حرفی فقط به چشم های ساکورا خیره شد و دست هایش جسم کوپکش را به بدن ساکورا چسبانده بود.

-اون طوری نگام نکن!

اما بچه با معصومیتی کودکانه سرش را به سینه ساکورا چسباند، ساکورا با یاد آوری چیزی ناگهان شکست. چشم های او درست هم رنگ چشم های مادر نوزاد بود.
-می برمت یه جای خوب و پیش یه خانواده بهتر از اونی که داشتی، تو پسر خوبی هستی.

با صدای تق دیگری ساکورا و نوزاد غیب شدند، صدای آژیر پلیس مانند غرش اژدها فضا را شکافته بود.

کلمات نفر بعد: پیچک، هیپوگریف، آتش، آزمون،وینگاردیوم له وه یوسا، جرقه، فشفشه.


ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۴ ۸:۰۴:۲۴
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۴ ۸:۰۶:۱۵

It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww




پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۴۸ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
#88

هافلپاف، محفل ققنوس

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۱:۰۸ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۰:۴۷
از خلافکارا متنفرم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 202
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: کتاب، کلید، دریچه، قهوه‌ای، صندوقچه، کیف پول، دستکش.

آن روز پاتریشیا و ناتائیل هیچ‌یک به سرکار نمی‌رفتند. پاتریشیا می‌خواست زیرشیروانی خانه‌ى قرمز را مرتب کند و ناتائیل هم می‌خواست به او کمک کند.

ناتائیل شب قبل در خانه‌ى قرمز خوابیده بود؛ بنابراین پس از صرف صبحانه هردو به سراغ زیرشیروانی رفتند. "دریچه"ى زیرشیروانی روی سقف راهروی طبقه‌ى بالا بود. پاتریشیا آن را فشار داد و دریچه باز شد؛ نردبانی هم پایین آمد.

پاتریشیا و ناتائیل از نردبان بالا رفتند و وارد زیرشیروانی شدند. آنجا اتاقی پر از وسیله بود و بیشتر از همه "کتاب" در آن به چشم می‌خورد. ناتائیل گفت:
- یه اژدها هم می‌تونه اینجا گم بشه!

پاتریشیا با خنده گفت:
- راست می‌گی!

او متوجه "صندوقچه‌"ای در اتاق شد و به طرفش رفت.
- اینم که اینجاس!

ناتائیل به صندوقچه نگاه کرد. چوبی و "قهوه‌ای" بود و دو طرفش درخت تنومند و زیبایی را حکاکی کرده بودند. بین برگ‌های درخت، حروفی به چشم می‌خوردند:"پ.د.و".

پاتریشیا آن حروف را به ناتائیل نشان داد و گفت:
- این مخفف اسم مامانمه؛ پنی دیپل-وینتربورن. اون همه‌ى وسایل ارزشمندش رو توی این نگه می‌داشت.

او در صندوقچه را باز کرد و "کلید" چوبی‌ای با حکاکی یک برگ روی دسته‌اش از تویش درآورد. گفت:
- اینم کلید صندوقچه‌س.

پاتریشیا کلید را سرجایش گذاشت و به باقی وسایل توی صندوقچه نگاه کرد؛ یک "کیف پول" منجوق‌دوزی‌شده، یک جفت "دستکش" سفید تمیز و غیره. پاتریشیا در صندوقچه را بست و گفت:
- من می‌رم اینو بذارم توی اتاقم، بعد اینجارو مرتب می‌کنیم.

او این را گفت و خارج شد.

کلمات نفر بعد: جادو، چوبدستی، تسترال، اژدها، گربه، نامه، مهمانی.


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷:۳۳ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
#87

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۸:۱۸
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 180
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: مجسمه، قهوه، گارسون، تعظیم، اجزا، هاگوارتز، ردا


نمی خواست که آنجا را هم ول کند. در صندوق چوبی رنگ را کشید و کلیدی از درون آن درآورد. کلید را درون زبانه ی آهنین در کرد و وارد مسیر باریکی شد. آهنگ Faded درون ذهنش مرور می شد.
***
تو برای نور من سایه بودی
?Did you feel us
احساسمون کردی؟
Another star, you fade away
ستاره ای دیگه، که تو محوش کردی
Afraid our aim is out of sight
میترسم که هدفمان دور از دسترس باشد
Wanna see us, alive
می خواهی ما را ببینی، زنده



?Where are you now
الان کجایی؟
?Where are you now
الان کجایی؟
?Where are you now
الان کجایی؟
?Was it all in my fantasy
همه اش خیالاتم بود؟
?Where are you now
الان کجایی؟
?Were you only imaginary
فقط خیالات بودی؟
?Where are you now
الان کجایی؟



Atlantis, under the sea, under the sea
آتلانتیس، زیر دریا، زیر دریا
?Where are you now
الان کجایی؟
Another dream
رویایی دیگه
The monster’s running wild inside of me
هیولاها در درونم وحشیانه می تازند
I’m faded, I’m faded
پژمرده شدم، پژمرده شدم
So lost, I’m faded, I’m faded
بدجور گم شدم، پژمرده شدم، پژمرده شدم
So lost, I’m faded
بدجور گم شدم، پژمرده شدم



These shallow waters never met what I needed
این آب های کم عمق هرگز آنچه من می خواهم را برآورده نمی کنند
I’m letting go, a deeper dive
رهایش می کنم برود، شیرجه ای عمیق تر
Eternal silence of the sea
سکوت ابدی دریا
I’m breathing, alive
نفس می کشم، زنده
?Where are you now
الان کجایی؟
?Where are you now
الان کجایی؟



Under the bright but faded lights
زیر نور درخشان اما کم سو
You set my heart on fire
قلبم را به آتش کشیدی
?Where are you now
الان کجایی؟
?Where are you now
الان کجایی؟
?Where are you now
الان کجایی؟



Atlantis, under the sea, under the sea
آتلانتیس، زیر دریا، زیر دریا
?Where are you now
الان کجایی؟
Another dream
رویایی دیگه
The monster’s running wild inside of me
هیولاها در درونم وحشیانه می تازند
I’m faded, I’m faded
پژمرده شدم، پژمرده شدم
So lost, I’m faded, I’m faded
بدجور گم شدم، پژمرده شدم، پژمرده شدم
So lost, I’m faded
بدجور گم شدم، پژمرده شدم
***
صدای باران از پشت در شنیده می شد. به سختی از لای دیوار ها عبور کرد. از هاگوارتز دور شده بود. در انتهای راهرو یک تابلو بود که او را به سمت مجسمه ی گارسون قهوه به دست هدایت می کرد. بر روی تابلو شیری وجود داشت که بر اسکلت تعظیم کرده بود. اجزای آن تابلو گنگ بودند. با تند شدن آهنگ باران هم تندتر می شد. سرعتش را بیشتر کرد و خودش را به مجسمه رساند. ردای خاکستری ای را از روی شونه ی مجسمه برداشت و به طرف راهرو حرکت کرد. شاید این آخرین ماموریتی بود که می توانست داشته باشد.

کلمات نفر بعد: کتاب، کلید، دریچه، قهوه ای، صندوقچه، کیف پول، دستکش،


ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۱۵ ۱۳:۵۱:۰۴

یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۹:۵۸:۳۵ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
#86

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۸:۰۳
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 149
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات فعلی: سیب زمینی، دریاچه، شیرینی، تماشاگر، چوب دستی، زیرانداز

کافه نزدیک دریاچه، مانند همیشه خلوت بود. آنجا در بین مردم شناخته شده نبود و عده ی کمی هم که می‌شناختنش، بخاطر قدیمی بودن میز و صندلی ها زیاد به کافه نمی آمدند. اما همیشه استثناء هایی وجود دارند.

تلما و دوستش ماریا، همیشه به این کافه می‌آمدند. آنها علاقه ای به مکان های شلوغ نداشتند و مکان های آرام و خلوت را می پسندیدند.

تلما درحالی که قهوه اش را میخورد به ماریا نگاه کرد. او هنوز هم چیزی سفارش نداده بود. تلما فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و منو را برداشت. نگاهی به آن انداخت و گارسون را صدا کرد.
- لطفا یه مقدار شیرینی کدوحلوایی و برامون بیارین.

گارسون سفارش را روی کاغذ نوشت، تعظیم کرد و سپس رفت.

ماریا، با دقت به تک‌تک اجزای صورت تلما نگاه کرد. او دوستش را کاملا می‌شناخت و می‌دانست که نسبت به همیشه خوشحال‌تر است.
- تلما چته؟ چرا اینقدر خوشحالی؟

تلما با ذوق به او خیره شد.
- من... یه ماموریت جدید دارم! یه ماموریت مهم!

نزدیک ماریا شد و صدایش را آرام‌تر کرد.
- قتل یه جادوگر!

ماریا دستش را روی دستان او گذاشت و لبخند زد.
- برات خوشحالم! بهت تبریک میگم! حالا چه ماموریتی هست؟
- یه جادوگر دیوونه هست که توی دهکده هاگزمیده. همیشه شعار های ضد لرد سیاه میده. من رو مسئول کشتن اون کردن!

ماریا کمی فکر کرد و پرسید:
- همونی که روی زیرانداز می‌شینه و با سیب زمینی مجسمه درست میکنه؟

تلما با سر تایید کرد. کمی از قهوه اش نوشید.
- آره. باید با چوبدستی بکشمش!
- میشه من تماشاگر این کارت باشم؟
_البته!


کلمات نفر بعد: مجسمه، قهوه، گارسون، تعظیم، اجزا، هاگوارتز، ردا



پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳:۳۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
#85

اسلیترین

یوریکا هاندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۱:۴۱ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۶:۳۸ پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
از یه جایی بین کتاب‌ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
کلمات: تالار عمومی، کریسمس، شادی، نامه عربده کش، شال گردن، پتانسیل

دست‌هاش رو توی جیب پالتوش فرو برد و شال گردنش رو کمی بالاتر کشید. هنوز توی فکر نامه‌ی عربده کش مادرش بود که درست وسط سالن غذاخوری ترکیده و آبروش رو برده بود.

-به من چه که انرژی پتانسیل تغییر شکل چیه، من میخوام جاسوس شم نمیخوام محاسبات فیزیک جادویی انجام بدم که!

با حرص زمزمه کرد و قدم هاش رو محکم تر به زمین کوبید تا صداشون توی تالار عمومی طنین انداز بشه. لگدی به سنگ کوچیک توی راهرو(که از ناکجا آباد اونجا ظاهر شده بود) زد و گفت:

-حالا افتادم که افتادم. دوباره امتحان میدم دیگه. یه D توی درس به این مسخرگی که این حرف هارو نداره!

سنگ جلوی پاش رو سمت یکی از تزئینات کریسمس وسط راهرو که دایره‌ای شکل بود شوت کرد و بعد از اینکه دید سنگ مستقیم از وسط دایره رد شد(و خورد به یکی از زره هایی که آزارش به کسی نمیرسید) شگفت زده و متعجب خندید. اما صدای کسی پشت سرش شادی پس از گلش رو تخریب کرد:

-یوریکا؟ بیا اینجا ببینم، باید یه آزمون جبرانی بدی!!

کلمات نفر بعد: سیب زمینی، دریاچه، شیرینی، تماشاگر، چوب دستی، زیرانداز


Seventeen is right here


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۱۰:۳۲ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
#84

گریفیندور

ساکورا آکاجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۰:۵۲ دوشنبه ۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۳:۵۴
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 88
آفلاین
کلمات: بدبخت - انگشت - چوب - خوشبحالـ (ش) - سقف - پیانو

نگاهی به مرد بدبخت که با تماس انگشتش با چوب در، زیر پیانویی که به سقف آویزان بود له شده بود کرد و لبخند زد.

-خوش به حالش، از این زندگی راحت شد.

حتی نیاز نبود از چوبدستی اش استفاده کند، جادوگر های امروزی آشنایی زیادی با وسایل ماگلی نداشتند و همین میتوانست برای آنها کشنده باشد.

-لعنتی

سرفه امانش را برید، دستش را جلوی دهانش گرفت اما این جلوی خونی که از میان انگشت هایش میریخت را نگرفت.

چند ثانیه بعد سرفه ها پایان یافتند، با انزجار نگاهی به لباسش که قطره های خون آن را رنگ کرده بودند کرد.

-تازه شسته بودمش انصاف نیست!

نفس کلافه ای کشید، حتی وقتی بدون دخالت دست شخصی را کشته به خون آغشته شده. بوی آهن مشامش را پر کرده بود و آزارش میداد هرچند طلسمی بود که میتوانست آن را خنثی کند.

کلمات فرد بعدی: تالار عمومی، کریسمس، شادی، نامه عربده کش، شال گردن، پتانسیل


ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۴ ۲۲:۳۱:۴۸

It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.