جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- قلعه هاگوارتز
- [[single]] جوتیوب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
339

لردتیوب:
چهارراه
چهارراه
دوربین روشن میشود.
اتاقی به رنگ قرمز در تصویر پیداست. تمام دیوارها، کف اتاق و سقف به رنگ قرمز آتشین است. در سمت چپ تصویر، لبه انتهای تخت دیده میشود که گلرت روی آن نشسته است. حواسش به دوربین نیست و اطراف را نگاه میکند. ردای سیاه رنگی به تن دارد و موهای روشنش را با دقت به سمت راست صورتش شانه کرده است.
لرد از گوشه تصویر وارد میشود و لیوانی پر از مایع قرمز رنگ را به دست گلرت میدهد، بعد خودش دوباره از تصویر خارج میشود و یک صندلی را روی زمین میکشد و روبروی گلرت مینشیند. او یک ردای سیاه با خطوط ظریف قرمز به تن دارد و به طرز عجیبی سرحال و خوشحال به نظر میرسد. صندلی که روی آن نشسته قدیمی و کهنه است و دو نوار کمربند مانند به پایههایش وصل شده است.
گلرت به صندلی نگاهی میاندازد و میگوید:
- این صندلی ورزشیه؟
لرد لبخند کمرنگی میزند و میگوید:
-دقیقا!... آبمیوهات رو بخور...
گلرت جرعهای مینوشد و دوباره میپرسد:
- اون... وسط صندلیش سوراخه؟
- آره... خراب شده... کهنه است.
- اذیتت نمیکنه؟
- نه... ولی میدونم تو رو دیوونه کرده!
گلرت ابرویی بالا میاندازد و میگوید:
- کلا اینجا عجیبه... اولا آدرسش رو خیلی غلط بهم دادی... به چهارراه رسیدم و رفتم سمت چپ میدان بود، رفتم سمت راست میدان بود، بلاخره راست اومدم اینجا و پیدات کردم... میگم باشگاه ورزشی اینجا واقعاً؟ چرا اینجوریه؟
لرد که کمی صورتش گل انداخته میگوید:
- چه طوریه؟ خوشگل نیست؟... آبمیوهات رو بخور...
- خوشگل که... نمیدونم... اون کشها چرا از سقف آویزونن؟
- برای پیلاتسه!
- اون ضبدر چیه رو دیوار؟
- برای حرکات کششی همزمان پا و دست!
گلرت نچی میکند و جرعه آخر آبمیوهاش را مینوشد. ضربهای به تشک تخت میزند و نرمیاش را امتحان میکند.
- چرا تخت داری؟... من گفتم شیری رو نیارم چون تو باشگاه نمیشه... اشتباه کردم....
لبخند لرد عریضتر از همیشه است. قیافهاش حالت عجیبی پیدا کرده است.
- آخه فعالیت فیزیکی آدمو خسته میکنه... باید استراحت کنه... تازه بعد ورزش هم دوش میگیرم! حموم هم داریم!... خب... شروع کنیم؟ دوربین رو قبلاً روشن کردم!
گلرت ردای سیاهش را مرتب میکند، دستی به موهایش میکشد و به درون جلد جذاب و سردش فرو میرود. لرد همچنان لبخند چندشآوری دارد. به نرمی به سمت دوربین برمیگردد و شروع میکند:
- خب بینندگان عزیز... ما به رسم مهماننوازی گلرت گرینوالد رو به ویدیومون دعوت کردیم... کسی که پورتابلهاش رو توی لندن باز کرده... پورتابلها به کجا میرند گلرت عزیز؟
گلرت لبخند کجی میزند و با صدای محکم و بم میگوید:
- به هر جایی که بخوای! حتی میتونی ترافیک شیری خودتو داشته باشی! شیری داخل و شیری خارج!
لرد میخندد و میگوید:
- پس پورتابلهامون پایان شاد هم دارن... ولی میشه ازش استفاده کرد برای خارج کردن ماگلها! بندازیمشون توی یه دنیای دیگه... اینجا برای خودمون بمونه...
گلرت با دقت به حرفهای لرد گوش میکند و بعد کمی روی تخت جابهجا میشود. تخت جیر جیر صدا میکند.
- میتونیم واقعاً از شرشون خلاص شیم... شیری از روغن زدن خوشش میاد!
- روغن زدن؟
- آره چیزهایی که صدا میدن مثل این تخت رو روغن میزنه... تعمیرکار کوچولوی خودمه!
لرد با تکان دادن سرش حرف گلرت را تأیید میکند.
- واقعاً جاش خالیه... البته خوب شد نیومد... با قرمز اتاق قاطی میشد و صورتی جالبی ازش درمیومد!
هر دو میخندند. خندههای گلرت به کندی قطع میشود. چندین بار سریع پلک میزند و با دستش شقیقههایش را ماساژ میدهد. نگاهی به لرد میاندازد که دوباره با همان لبخند چندشآور به او خیره شده است.
- لردا... تو آبمیوه چی بود؟... تو... تو بهم روپ...
گلرت نمیتواند حرفش را تمام کند. سرش به یک سمت میافتد و برای جلوگیری از سقوطش لبه تخت را میگیرد. دهانش چندین بار باز و بسته میشود اما سخنی نمیگوید. انگار بسیار گیج شده و فاصلهای تا بیهوشی ندارد.
لرد هیچ حرفی نمیزند و تنها به بیهوش شدن گلرت خیره میشود. بعد از صندلیاش بلند میشود و روی سر گلرت که روی تخت غش کرده است، میایستد.
- خودم مراقبتم گلی عزیزم... شیری! بیا!
شیری از گوشه کادر وارد اتاق میشود. لباس بسیار چسبان سیاه رنگی پوشیده است که برق میزند. ساک دستی بزرگ را با خودش به درون تصویر حمل میکند. ساک را روی تخت و کنار بدن بیهوش گلرت میگذارد. صورتش از هیجان صورتی خوشرنگی شده است.
لرد دستی به سر شیری میکشد و میگوید:
- چه خوشرنگی شدی عزیزم... اول برو دوربین رو خاموش کن...
شیری دوربین را خاموش میکند و ویدیو تموم میشود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
339

لرد تیوب قسمت سیبیل طلا (چنل خودمان است و دوست نداریم عدد استفاده کنیم، با اشیا شمارش میکنیم.)
ویدیو به صورت آنلاین آغاز میشود.
دوربین روی پارچهای زوم این شده و کمکم زوم اوت میشود و متوجه میشویم پارچه مدنظر شلوار سالازار است. آهنگ سودا از همایون شجریان در حال پخش است و تم فضا به حالوهوای سریال پدرسالار میخورد. روبروی دوربین، لرد و سالازار روی تخت چوبی نشستهاند و جز آنها کسی در قهوهخانه به چشم نمیخورد. دوربین میچرخد و فضای قهوهخانه را نشان میدهد. قهوهخانه سقف محدبی دارد و یک حوض آبی مستطیلی شکل در وسط آن قرار دارد که فواره وسط حوض آب را مدام به اطراف میپاشد و فضا را مرطوب میکند.
بقیه فضای قهوهخانه پر شده از میزهای چوبی و انواع گیاهان جادویی و غیرجادویی. بلبل کوچکی نیز در قفسی بالای سر سالازار قرار دارد که چه چه بیحالی میزند.
دوربین دوباره روی لرد و سالازار برمیگردد. تصویر تکان میخورد و انگار دوربین روی پایهای فیکس میشود. گلرت از پشت دوربین بیرون میآید و وسط سالازار و لرد مینشیند. لرد و سالازار پشت به همدیگر نشستهاند و به دو سمت مخالف نگاه میکنند.
گلرت روی تخت لم میدهد و به شلوار سالازار که قبلاً دوربین رویش زوم بوده خیره میشود.
- میگم تا حالا خط کش...
سالازار با بیحوصلگی تشر میزند:
- بیخیال شو گلی! الان حوصله ندارم!
لرد هم به سمت گلرت میچرخد و میگوید:
- الان این دوربین چیه؟... چرا کانال جوتیوب ما رو وارد قضیه میکنی؟
گلرت که به نظر بسیار شنگول میرسد، با بیخیالی شانه بالا میاندازد و میگوید:
- دعوا خیلی خوب ویو می گیره... سابسکرایب می کنن!
سالازار درحالیکه به بلبل بدبخت چشمغره میرود میگوید:
- ما با کسی دعوا نداریم! گلی به ایشون بگو تازه باید مار ما رو هم پس بدن!
دو جسم سفید از بلبل به زمین میافتد و صدای شکستن میآید. گلرت با لبخند میگوید:
- سالی پرنده بدبخت رو ول کن! نر بود! ماده اش کردی!
لرد بدون توجه به حرف گلرت رو به سالازار میکند و میگوید:
- مارت رو لولو برد! مگه جهنم نیستی تو؟ جهنم پر مار و جونوره دیگه! از اونجا بیار!
گلرت کیسه تخمهای از جیبش درمیآورد و در حینی که لم داده و تخمه میشکند، میگوید:
- میگم من آخرش نفهمیدم چی شد... یه بار دیگه برای ما و بینندگان بگین چی شد دعوا شد.
سالازار که انگار منتظر این حرف بوده، کاملاً برمیگردد و با لحن طلبکاری میگوید:
- این آقا یک ماه پیش اومدن و گفتن یه مار خاردار میخوان! منم گفتم مار خاردار نداریم، یه اژدها داریم که اونم خار نداره دوتا شاخ داره! ایشون هم گفتن همینو میخوام و منم گفتم بیا ببرش! منم که میشناسی گلی... بر حسب دوستی و صفا گفتم اژدهای حقی رو بهش بدم و دوستی مو ثابت کنم! حالا ایشون چیکار کرده باشه خوبه؟ اژدهای ما رو که نیست و نابود کرده و بعد چی؟ اژدها رو داده به اکس ما! لولو!
لرد کمی در سرجایش نیم خیز شد و گفت:
- وایسا وایسا! پیاده شو با هم بریم! اصلا هم اینجوری نبوده که میگی! ما یه ویدیو آشپزی گذاشتیم که یادته گلی؟ اونجا یکی به ما دایرکت داد که باگت بشم، هات داگ شدن بلدی؟ ما هم گفتیم ایشون به آشپزی علاقه منده و یه چند جلسه خصوصی بذارم باهم آشپزی کنیم! بعدم آیدیش لولو نبود و اون موقع هلو بود! من چه میدونم اکس توعه! بعد گفت من آشپزی با مار دوست دارم! منم اون لحظه مار نداشتم، مارمولک داشتم! حتی گفتم بیا آشپزخونه مارمولکمو نشونت بدم، ایشون قهر کرد! دیگه منم به غرورم برخورد و گفتم مار خاردار میاریم برات!
- اژدها!
- باشه بابا همون!.... ما همون اژدها رو آوردیم و یارو اومد دیدیم هلو نیست ولولوعه! تازه این هیچی! من کلی روغنزیتون، روغن نارگیل، روغن مریم وکلی روغن دیگه آماده کرده بودم برای آشپزی که یه چی بپزیم، طرف اومد اژدها رو دید گفت بو سالازار میده! الان سوال من اینکه چرا اژدها بو سالازار میده؟
گلرت با سرخوشی می پرسد:
- بوش چطور بود؟ شور بود؟
لرد با حالت چندش جواب میدهد:
- بو میشه شور باشه؟ فکر میکنی من اژدها مزه میکنم؟ الان من شاکی ام! آشپزی نکردیم هیچ! طرف مار خاردار هم با خودش برد! الان کی باید ناراحت باشه؟
سالازار دندانهایش را روی هم فشار می دهد و می گوید:
- اژدها! بابا اژدها! خب تام تو که اسمشم نمیدونی برای چی خارج از لیگ خودت بازی میکنی؟ همون مامولک بازیتو کن!
گلرت که دنبال ته مانده تخمه ها، نایلون را زیر و رو می کند می گوید:
- خدایی مارمولک دوست دارم! دیرمیگیره ولی شیر میگیره! همین شیری رو یه جوری گرفت که الان هنوز رو ویلچره!
لرد با غرور پشت چشمی نازک میکند و می گوید:
- بیا دیدی! ما اگر از بی ماری میترسیدیم توی ویدیو گل تیوب نمیرقصیدیم! تو اصلا دقت میکنی چی میگم؟ ایدیش هلو بود! من خودم قربانی ام اینجا!
در همین حال از گوشه کادر سه قلیان وارد کادر میشود و گارسون مسنی جلوی هر کدام قلیانی را میگذارد. ( عزیزان قلیان کشیدن کار خوبی نیست. این سه نفرفرق میکنند و لجند جامعه هستند و البته پیر هم هستند و ریه ای برایشان نمانده که از خودشان مراقبت کنند.)
هرسه شروع به قیان کشیدن میکنند و صدای قل قل فضا را پر میکند. بعد از چند لحظه لرد با چشمان اشکی قلیان را کنار میگذارد و میگوید:
- طعم هلو میده! گلی تو اینو سفارش دادی؟
به جای گلرت، سالازار با ناز جواب می دهد:
- من سفارش دادم! میخواستم یاد بگیری که اول دوستی بعد مار! لرد لوس! من مارم خراب شده تو قهر کردی!
لرد که از بخشش سالازار تحت تاثیر قرار گرفته، به گریه می افتد و فریاد میزند:
- سالی جونم! من خودم برات مار خاردار میخرم!
سالازار که اصلا اهل این احساسات بازی ها نیست، 0.3 درصد چشمانش مهربانتر شده و دستهایش را به دو طرف باز می کند.
- بیا بغل عمو! عمو که سیصد سال ازت بزرگتره میبخشدت!
در طی یک پایان سریال ایرانی طور، لرد و سالازار برای بغل داداشی گونه ایی به سمت هم حرکت میکنند. البته چون چرب احساساتشان بودند، قلیان ها را یادشان رفته و پای سالازار به قلیان گلرت می خورد و زغالش را روی پای گلرت می ریزد.
گلرت در طی واکنشی که مخصوص خودش است، چشمهایش را بسته و سرش را به عقب می برد.
- شمع رو که قبلا امتحان کردم، دوست داشتم! انگار زغالم دوست دارم!
لرد و سالازار بغل را متوقف کرده و نگاه معناداری به هم می اندازند.
- تو هم فکر نمیکنی یه چی ویبره میره؟
- دقیقا!
- دوربینو قطع کن! ببینم این چیه تو جیب گلی؟
لرد به سمت دوربین حرکت میکند و سالازار در گوشه تصویر معلوم است که دستش را در جیب گلرت می کند. آخرین صدایی که به گوش میرسد صدای سالازار است که می گوید:
- این موزه؟ رابستن؟ تو اونجایی؟ تویی ویبره میری؟....اییی! گلی!
در همین جا تصویر قطع میشود و لایو به پایان میرسد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
150

کتابخوانی با ریگولوس بلک.
ریگولوس جلوی دوربین ظاهر شد. دو سه کیلویی وزن کم کرده بود؛ پوستش حتی از برف و گچ دیوار هم سفیدتر به نظر میرسید و ردای زمردیرنگ ابریشمیاش، با بادی که از پنجره داخل میآمد میرقصید.
روی صندلی نشست و پاهای ترکهایش را روی هم انداخت. کتابی قطور که به نظر میرسید بیش از هزار صفحه باشد روی میز گذاشت.
- میخوام کتابیو بهتون معرفی کنم که چند روز منو از خواب و خوراک انداخت.
راست میگفت. در چند روز اخیر، چنان در کتاب غرق شده بود که اگر سیریوس هرازگاهی برایش قهوه، شکلات تلخ یا چیزهای سبک دیگر نمیآورد از گرسنگی میمرد. انگشت ظریفش را روی خطوط نقرهای کشید.
"بر باد رفته."
با حالتی آهنگین زمزمه کرد:
- نامهی عاشقانهای برای تمدنی بر باد رفته.
سرفهای کرد. اخیرا داروهایش را هم از خاطر برده بود و برای همین، سرفهها و سینهدردهایش چندبرابر شده بودند.
- این کتاب، دربارهی جنگ داخلی آمریکاست. جنگی که باعث شد بردهها، آزاد بشن و نظام طبقاتی ایالات جنوبی از بین بره.
سینهاش را مالید. درد داشت آن را میدرید؛ اما اهمیت چندانی نداشت. نه وقتی یک کتاب قطور برای نقد کردن داشت. کتاب را باز کرد.
- در جنگ چیزی برای افتخار مباهات وجود ندارد. جنگ، کار کثیفی است و من از کثافت بدم میآید.
موجی از اشک بر چشمان آبیاش نشست. یاد تمام چیزهایی افتاد که جنگ از او گرفته بود. برادرش، آرامشش و دوستان معدودش. کاش همه به اندازه گوینده این دیالوگ درک داشتند!
بغضش را خورد. چه معنی داشت که جلوی دوربین گریه کند؟
- شاید تنها ایرادی که میشه از کتاب گرفت؛ توجیه بردهداری و جنایات کو کلوکس کلن هاست. هیچ اشارهای به بلاهایی که اربابا سر بردهها آوردن نمیشه و همچنین چهره کو کلوکس کلن ها مثبته.
اخمی کرد.
- کتاب جذابیه؛ ولی نمیشه به عنوان منبع تاریخی بهش استناد کرد.
لبخندی اخمش را زدود. نباید بدخلق میبود؛ وگرنه همین چند فالوورش را هم از دست میداد.
- تا ویدیوی بعدی شما رو به مرلین میسپارم.
ریگولوس جلوی دوربین ظاهر شد. دو سه کیلویی وزن کم کرده بود؛ پوستش حتی از برف و گچ دیوار هم سفیدتر به نظر میرسید و ردای زمردیرنگ ابریشمیاش، با بادی که از پنجره داخل میآمد میرقصید.
روی صندلی نشست و پاهای ترکهایش را روی هم انداخت. کتابی قطور که به نظر میرسید بیش از هزار صفحه باشد روی میز گذاشت.
- میخوام کتابیو بهتون معرفی کنم که چند روز منو از خواب و خوراک انداخت.
راست میگفت. در چند روز اخیر، چنان در کتاب غرق شده بود که اگر سیریوس هرازگاهی برایش قهوه، شکلات تلخ یا چیزهای سبک دیگر نمیآورد از گرسنگی میمرد. انگشت ظریفش را روی خطوط نقرهای کشید.
"بر باد رفته."
با حالتی آهنگین زمزمه کرد:
- نامهی عاشقانهای برای تمدنی بر باد رفته.
سرفهای کرد. اخیرا داروهایش را هم از خاطر برده بود و برای همین، سرفهها و سینهدردهایش چندبرابر شده بودند.
- این کتاب، دربارهی جنگ داخلی آمریکاست. جنگی که باعث شد بردهها، آزاد بشن و نظام طبقاتی ایالات جنوبی از بین بره.
سینهاش را مالید. درد داشت آن را میدرید؛ اما اهمیت چندانی نداشت. نه وقتی یک کتاب قطور برای نقد کردن داشت. کتاب را باز کرد.
- در جنگ چیزی برای افتخار مباهات وجود ندارد. جنگ، کار کثیفی است و من از کثافت بدم میآید.
موجی از اشک بر چشمان آبیاش نشست. یاد تمام چیزهایی افتاد که جنگ از او گرفته بود. برادرش، آرامشش و دوستان معدودش. کاش همه به اندازه گوینده این دیالوگ درک داشتند!
بغضش را خورد. چه معنی داشت که جلوی دوربین گریه کند؟
- شاید تنها ایرادی که میشه از کتاب گرفت؛ توجیه بردهداری و جنایات کو کلوکس کلن هاست. هیچ اشارهای به بلاهایی که اربابا سر بردهها آوردن نمیشه و همچنین چهره کو کلوکس کلن ها مثبته.
اخمی کرد.
- کتاب جذابیه؛ ولی نمیشه به عنوان منبع تاریخی بهش استناد کرد.
لبخندی اخمش را زدود. نباید بدخلق میبود؛ وگرنه همین چند فالوورش را هم از دست میداد.
- تا ویدیوی بعدی شما رو به مرلین میسپارم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1404/1/27 19:12:41
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/28
تولد نقش: 1403/01/29
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آذر 1404 15:37
از: عمارت ریدل ها
پستها:
229

چنل جوتیوب تالار هافلپاف تقدیم میکند:
با تشکر ویژه از رابستن، دوریا و سالازار اسلیترین که در این پروژه با حمایت و پشتیبانی خودشون و همینطور تلاش های بیدرنگشون چراغ تالارمون رو باری دیگه روشن کردن.
استخوانهای ظریفش از سرما به لرزه در آمده و نفس های سنگینش در سکوت شب به وضوح شنیده میشد. اکنون زمان مردن نبود، نه! نه حال که انقدر به خواسته اش نزدیک شده بود. رویایی که انقدر برایش سختی و عذاب را، تحقیر ها، ملامت ها، دست کم گرفتن ها را تحمل کرده بود! همین افکار جان و انرژی ای دوباره به او بخشید.
چشمانش که از اشک و خستگی تار شده بودند، در تاریکی شب برق خفهای میزدند، گویی که میان مرگ و زندگی در نوسان بود، میان تسلیم شدن و ادامه دادن. هر عضلهی بدنش درد میکرد، اما درد که چیزی نبود، نه حالا که فقط چند قدم تا سرنوشتش فاصله داشت. انگشتان لرزانش را دور جسم سرد و فلزی درون دستش محکمتر فشرد، چیزی که در تمامی این سالها تنها یقین زندگیش بود. باد سرد شبانه از میان موهای پریشانش گذشت، خاک و زمزمههای شوم را با خود آورد، گویی که شب هم تماشاگر این لحظهی سرنوشتساز بود. نفسش را در سینه حبس کرد، گامی به جلو برداشت.
پاهای بیرمقش را بر سنگلاخ های ناهموار مسیر، میکشید. دردش را با فشردن دندان هایش روی هم، در خود پنهان میکرد، حتی با وجود اینکه کسی نبود که نظاره گر ضعفش باشد. به مقصدش اندیشید، میدانست که او دوست مورد اعتمادش است، اگر این مسیر طاقت فرسا را پشت سر میگذاشت، به زودی به کلبه ی او میرسید. تنها ترسش این بود که دوست عزیزش نیز رویش را از او برگرداند، همین فکر تردیدی در قدم بعدی اش ایجاد کرد.
- کات کردن بشین آقا کات کردن بشین! این چه وضعش بودن میشه. این داره رفتن میشه رو جوتیوب. نیاز داشتن میشیم که ویو گرفتن کنیم تا جوتیوب به ما پول دادن بشه. تام، مگه خودت گفتن نشدی که پول نداشتن میشیم. تالار کلی خرج داشتن میشه. کمرت مگه شکستن نشده بود؟ مخاطب الان دنبال محتوای طنز بودن میشه. این چیزایی که ساختن شدین، محتوای محبوبی نبودن میشه. شادش کردن بشین.
- کی گفته مخاطب دنبال محتوای طنزه؟ مخاطب دنبال محتوای خاصه! و به غیر از اون چرا جدی دوست نداری؟ جدی به این قشنگی!
دوریا این را درحالی گفت که ماهیتابهای را که به تازگی شسته بود تا برای تولید محتوا در آن چند دانه خیار خیلی خوشگل برش خورده را بپزد با تهدید به سمت رابستن نشانه رفته بود. رابستن با خوشحالی دوربین را طوری چرخاند که دوریا و ماهیتابهاش کاملا در کادر قرار بگیرند.
- همین دقیقا است! این محتوا برای رفتن شدن روی جوتیوب عالی بودن میشه!
دوریا درحالیکه با لبخند ملیح به دوربین نگاه میکرد، ماهیتابه اش را به جمجمهی تخم مرغ شکل رابستن کوبید.
- میدونی چی بیشتر ویو میگیره؟ کالبد شکافی جنازهی یه فضایی جلوی دوربین!
- این اصلا ویو گرفتن نمیشه. فضایی ها هم دل داشتن میشن، ناراحت شدن میشن.
در همان حین، هیبرنیوس با افسوس آه کشید و درحالیکه وسط تالار ایستاده بود تا همه صدایش را بشوند، با تردید زمزمه کرد.
- فکر نمیکردم یه روزی به دردم بخوره... چون واقعا ساختن یه دریچه به سرزمین عجایب چیزی نیست که حتی تو سیرک هم به کار بیاد. اما اگه دلتون محتوا میخواد، نظرتون چیه بریم سرزمین عجایب؟
- یعنی از تالار بریم بیرون؟
نیکلاس درحالی گفت که جعبهی سکه هایش را در آغوش میکشید. آغوش کشیدن همانا و جعبهی سکهها هم نیکلاس را در آغوش گرفت! نیکلاس چشمانش را بست و داشت خودش را غرق در لذت ثروتش میکرد که ناگهان مادر مهربان تالار و موسس گروه، هلگا هافلپاف با اقتدار وارد تالار عمومی شد و با لحنی قاطع اما مهربان گفت:
- مگه براتون خوابگاه تدارک ندیدم که وسط تالار عمومی از این کارا میکنین؟
نیکلاس که انگار به جرم سنگینی محکوم شده بود، سریع خودش را جمعوجور کرد، جعبهی سکههایش را چنگ زد و به سمت دریچهی سرزمین عجایب دوید. اما درست جلوی در ایستاد، چرخید و با لبخندی حیلهگرانه اعلام کرد:
- پس من اینجا وایمیستم، هرکی بخواد رد بشه، باید اول عوارض بده!
رابستن آب از دهانش میچکید و این صحنه ها را فیلمبرداری میکرد. همه چیز طبق خواسته ی او پیش رفت. همگی داشتند کاری را میکردند که او در ذهن میپروراند. این ویدئو قطعا جوتیوب را منفجر میکرد. در افکارش غرق بود. در ذهنش بعد از این ویدئو، آماده بود که با آقای هیولا ویدئو بدهد.
- میخوای از مامی عوارض بگیری؟ وا مصیبتا! کجاست احترام به بزرگتر؟
- خانوم هلگا! من از شما بزرگترما.
- شیون کنید به حالم بخاطر عیالم!
سالازار که فکر نیکلاس عیال هلگاست، نگاه ترسناکی به او کرد.
-هلگا؟
یک از تو بعید بود خاصی در نگاهش موج زد.
-سالازار نهههه ببین قضیه اونجوری که تو فکر میکنی نیست، باور کن! حرفم صرفا استعاره ای بود از حجم غمی که در اون لحظه با اون حرف نیکلاس بهم دست داد، خودت میدونی که من چند صد سالمه و اصولا از همه بزرگ ترم.
نیکلاس که پس از بالا رفتن هیجان بحث آنها، خودش در گوشه ی دریچه زیر اندازی پهن کرده و روی آن نشسته بود، کیسه ی تخمه ای ظاهر کرد و شروع به شکستن کرد. منظره ی بی نظیری بود؛ از طرفی نگاه های ناباورانه سالازار اسلیترین، از طرفی انکار های ناموفق هلگا هافلپاف!
-ببین من اصلا مشکلی ندارم عیال نیکلاس باشی ها فقط لیاقت تو بیشتر از اینا بود. این همه ادم.
- مثلا؟
هلگا ابرویی بالا انداخت و منتظر پاسخ سالازار که خونسردی اش را از دست داده بود و اشتباهی به جای شانه، با سیم ظرفشویی که از چمدان تام برداشته بود کله ی باسیلیسک را میسابید، ماند.
- سییسس.
- اوه باسیلیسکمان چرا شبیه کله ی نواده مان شدی؟
تام که خودش را پشت هلگا مخفی کرد به چمدان بازش کنار سالازار اشاره کرد.
- با عرض پوزش با اینکه تقصیر من نبود دستتون رو توی چمدون اشتباهی بردید و چیز اشتباهی گمونم برداشتید.
سالازار به سبم ظرفشویی در دستش چشم دوخت و نگاهی معنادار به تام کرد.
- آخه سیم ظرفشویی در وسایل تو چه میکند؟ آن به کنار انقدر ضروری بود که با خودت در چمدان بگذاری؟
- شرمنده دیگه یادگار مروپه برای تولدم خریده بود گفتم بمونه گم شه خودش منو سیم ظرفشویی میکنه.
- خواستیم یه چیزی بگوییم اما خب...حق همیشه با نواده مان است.
-تازه داشت بحث جالب شدن میشد ها!
رابستن که دوربینش را روی آنها زوم کرده بود با تاسف این را گفت. سپس دور بین را به سمت دروازه ی بسته ی سرزمین عجایب گرفت که دیگر بسته شده بود.
- وایسا ببینم این چرا بسته شد؟
- دیر رفتین بسته شد. نمیدونستم انقدر طولش میدید وگرنه میگفتم دروازه رو زماندار کرده بودم.
و تالار هافلپاف در سکوتی غم بار فرو رفت. البته با سر و صدای اعتراض ها و ناله های پر افسوس هافلپافی ها این سکوت دوام چندانی نداشت. صحنه با زوم دوربین بر روی سالازار که با لبخندی ملیح باسیلیسکش را به سمت تام نشانه گرفته بود و با زبان مارها به او دستور میداد و تام که به پای هلگا برای کمک افتاده بود، بسته شد.
با تشکر ویژه از رابستن، دوریا و سالازار اسلیترین که در این پروژه با حمایت و پشتیبانی خودشون و همینطور تلاش های بیدرنگشون چراغ تالارمون رو باری دیگه روشن کردن.
استخوانهای ظریفش از سرما به لرزه در آمده و نفس های سنگینش در سکوت شب به وضوح شنیده میشد. اکنون زمان مردن نبود، نه! نه حال که انقدر به خواسته اش نزدیک شده بود. رویایی که انقدر برایش سختی و عذاب را، تحقیر ها، ملامت ها، دست کم گرفتن ها را تحمل کرده بود! همین افکار جان و انرژی ای دوباره به او بخشید.
چشمانش که از اشک و خستگی تار شده بودند، در تاریکی شب برق خفهای میزدند، گویی که میان مرگ و زندگی در نوسان بود، میان تسلیم شدن و ادامه دادن. هر عضلهی بدنش درد میکرد، اما درد که چیزی نبود، نه حالا که فقط چند قدم تا سرنوشتش فاصله داشت. انگشتان لرزانش را دور جسم سرد و فلزی درون دستش محکمتر فشرد، چیزی که در تمامی این سالها تنها یقین زندگیش بود. باد سرد شبانه از میان موهای پریشانش گذشت، خاک و زمزمههای شوم را با خود آورد، گویی که شب هم تماشاگر این لحظهی سرنوشتساز بود. نفسش را در سینه حبس کرد، گامی به جلو برداشت.
پاهای بیرمقش را بر سنگلاخ های ناهموار مسیر، میکشید. دردش را با فشردن دندان هایش روی هم، در خود پنهان میکرد، حتی با وجود اینکه کسی نبود که نظاره گر ضعفش باشد. به مقصدش اندیشید، میدانست که او دوست مورد اعتمادش است، اگر این مسیر طاقت فرسا را پشت سر میگذاشت، به زودی به کلبه ی او میرسید. تنها ترسش این بود که دوست عزیزش نیز رویش را از او برگرداند، همین فکر تردیدی در قدم بعدی اش ایجاد کرد.
- کات کردن بشین آقا کات کردن بشین! این چه وضعش بودن میشه. این داره رفتن میشه رو جوتیوب. نیاز داشتن میشیم که ویو گرفتن کنیم تا جوتیوب به ما پول دادن بشه. تام، مگه خودت گفتن نشدی که پول نداشتن میشیم. تالار کلی خرج داشتن میشه. کمرت مگه شکستن نشده بود؟ مخاطب الان دنبال محتوای طنز بودن میشه. این چیزایی که ساختن شدین، محتوای محبوبی نبودن میشه. شادش کردن بشین.
- کی گفته مخاطب دنبال محتوای طنزه؟ مخاطب دنبال محتوای خاصه! و به غیر از اون چرا جدی دوست نداری؟ جدی به این قشنگی!
دوریا این را درحالی گفت که ماهیتابهای را که به تازگی شسته بود تا برای تولید محتوا در آن چند دانه خیار خیلی خوشگل برش خورده را بپزد با تهدید به سمت رابستن نشانه رفته بود. رابستن با خوشحالی دوربین را طوری چرخاند که دوریا و ماهیتابهاش کاملا در کادر قرار بگیرند.
- همین دقیقا است! این محتوا برای رفتن شدن روی جوتیوب عالی بودن میشه!
دوریا درحالیکه با لبخند ملیح به دوربین نگاه میکرد، ماهیتابه اش را به جمجمهی تخم مرغ شکل رابستن کوبید.
- میدونی چی بیشتر ویو میگیره؟ کالبد شکافی جنازهی یه فضایی جلوی دوربین!
- این اصلا ویو گرفتن نمیشه. فضایی ها هم دل داشتن میشن، ناراحت شدن میشن.
در همان حین، هیبرنیوس با افسوس آه کشید و درحالیکه وسط تالار ایستاده بود تا همه صدایش را بشوند، با تردید زمزمه کرد.
- فکر نمیکردم یه روزی به دردم بخوره... چون واقعا ساختن یه دریچه به سرزمین عجایب چیزی نیست که حتی تو سیرک هم به کار بیاد. اما اگه دلتون محتوا میخواد، نظرتون چیه بریم سرزمین عجایب؟
- یعنی از تالار بریم بیرون؟
نیکلاس درحالی گفت که جعبهی سکه هایش را در آغوش میکشید. آغوش کشیدن همانا و جعبهی سکهها هم نیکلاس را در آغوش گرفت! نیکلاس چشمانش را بست و داشت خودش را غرق در لذت ثروتش میکرد که ناگهان مادر مهربان تالار و موسس گروه، هلگا هافلپاف با اقتدار وارد تالار عمومی شد و با لحنی قاطع اما مهربان گفت:
- مگه براتون خوابگاه تدارک ندیدم که وسط تالار عمومی از این کارا میکنین؟
نیکلاس که انگار به جرم سنگینی محکوم شده بود، سریع خودش را جمعوجور کرد، جعبهی سکههایش را چنگ زد و به سمت دریچهی سرزمین عجایب دوید. اما درست جلوی در ایستاد، چرخید و با لبخندی حیلهگرانه اعلام کرد:
- پس من اینجا وایمیستم، هرکی بخواد رد بشه، باید اول عوارض بده!
رابستن آب از دهانش میچکید و این صحنه ها را فیلمبرداری میکرد. همه چیز طبق خواسته ی او پیش رفت. همگی داشتند کاری را میکردند که او در ذهن میپروراند. این ویدئو قطعا جوتیوب را منفجر میکرد. در افکارش غرق بود. در ذهنش بعد از این ویدئو، آماده بود که با آقای هیولا ویدئو بدهد.
- میخوای از مامی عوارض بگیری؟ وا مصیبتا! کجاست احترام به بزرگتر؟
- خانوم هلگا! من از شما بزرگترما.
- شیون کنید به حالم بخاطر عیالم!
سالازار که فکر نیکلاس عیال هلگاست، نگاه ترسناکی به او کرد.
-هلگا؟
یک از تو بعید بود خاصی در نگاهش موج زد.
-سالازار نهههه ببین قضیه اونجوری که تو فکر میکنی نیست، باور کن! حرفم صرفا استعاره ای بود از حجم غمی که در اون لحظه با اون حرف نیکلاس بهم دست داد، خودت میدونی که من چند صد سالمه و اصولا از همه بزرگ ترم.
نیکلاس که پس از بالا رفتن هیجان بحث آنها، خودش در گوشه ی دریچه زیر اندازی پهن کرده و روی آن نشسته بود، کیسه ی تخمه ای ظاهر کرد و شروع به شکستن کرد. منظره ی بی نظیری بود؛ از طرفی نگاه های ناباورانه سالازار اسلیترین، از طرفی انکار های ناموفق هلگا هافلپاف!
-ببین من اصلا مشکلی ندارم عیال نیکلاس باشی ها فقط لیاقت تو بیشتر از اینا بود. این همه ادم.
- مثلا؟
هلگا ابرویی بالا انداخت و منتظر پاسخ سالازار که خونسردی اش را از دست داده بود و اشتباهی به جای شانه، با سیم ظرفشویی که از چمدان تام برداشته بود کله ی باسیلیسک را میسابید، ماند.
- سییسس.
- اوه باسیلیسکمان چرا شبیه کله ی نواده مان شدی؟
تام که خودش را پشت هلگا مخفی کرد به چمدان بازش کنار سالازار اشاره کرد.
- با عرض پوزش با اینکه تقصیر من نبود دستتون رو توی چمدون اشتباهی بردید و چیز اشتباهی گمونم برداشتید.
سالازار به سبم ظرفشویی در دستش چشم دوخت و نگاهی معنادار به تام کرد.
- آخه سیم ظرفشویی در وسایل تو چه میکند؟ آن به کنار انقدر ضروری بود که با خودت در چمدان بگذاری؟
- شرمنده دیگه یادگار مروپه برای تولدم خریده بود گفتم بمونه گم شه خودش منو سیم ظرفشویی میکنه.
- خواستیم یه چیزی بگوییم اما خب...حق همیشه با نواده مان است.
-تازه داشت بحث جالب شدن میشد ها!
رابستن که دوربینش را روی آنها زوم کرده بود با تاسف این را گفت. سپس دور بین را به سمت دروازه ی بسته ی سرزمین عجایب گرفت که دیگر بسته شده بود.
- وایسا ببینم این چرا بسته شد؟
- دیر رفتین بسته شد. نمیدونستم انقدر طولش میدید وگرنه میگفتم دروازه رو زماندار کرده بودم.
و تالار هافلپاف در سکوتی غم بار فرو رفت. البته با سر و صدای اعتراض ها و ناله های پر افسوس هافلپافی ها این سکوت دوام چندانی نداشت. صحنه با زوم دوربین بر روی سالازار که با لبخندی ملیح باسیلیسکش را به سمت تام نشانه گرفته بود و با زبان مارها به او دستور میداد و تام که به پای هلگا برای کمک افتاده بود، بسته شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/01
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:57
از: م خوشت میاداااا.
پستها:
128
شغل
دست راست لرد ولدمورت

چنل جوتیوب تالار اسلیترین تقدیم میکند:
- خب! ما تصمیم گرفتیم که برنامه کیپینگ آپ ویت د اسلیترینز! رو راه بندازیم.
ولدمورت این را گفت و کمی به اطراف نگاهی انداخت. باید اولین درامای جذاب را برای خوانندههای گروههای دیگر شروع میکرد. اما چند ثانیه بعد یادش افتاد که ولدمورت است و نظر گروههای دیگه که پر از جادوگران ناخالص بودند، اصلاً اهمیتی ندارد. برای همین فکر کرد بهتر است موضوعی پیدا کند که حداقل برای اسلیترینیها جذاب باشد. ولی دوباره ذهنش یادآوری کرد که او ولدمورت است و حتی نظر بچههای اسلیترین هم اهمیتی ندارد و تنها خودش مهم است. پس از جایش بلند شد، به سمت دوریا بلک رفت، یقهی ارشد تالار را گرفت و کشانکشان کنار مروپ آورد و گفت:
- بیا ببینیم خانواده بلک خالصتره یا خانواده گانت!
دوریا در حالی که یقهاش توسط لرد گرفته شده بود روی زمین کشیده میشد.
تصویر عوض میشود. دوریا روی صندلی قرمزی نشسته و به دوربین خیره شده است. دوربین روی صورتش کلوزآپ میکند:
- من لرد رو خیلی دوست دارم....جدی میگم! خیلی زیاد! ارباب واقعا عزیزدلم هستن... ولی به نظرم وقتی خانواده لرد خودشون مشکلات دارن نباید بخوان دو خانواده دیگه رو درگیر تروما کنن... چرا خودشونو با خانواده گانت مقایسه نمیکنن؟
لرد مانند بچهای که از مدرسه آمده و کیفش را پرت میکند، دوریا را روی صندلی، وسط تالار پرت کرد و گفت:
- خب! این مامان و بابای ما کجان؟ دعوا دوست داریم! ... مامان!
قیافه وحشت زده دوریا و لبخند لرد از نماهای مختلف فیلم برداری میشود و موزیک حماسی در پس زمینه به گوش میرسد.
تصویر عوض میشود. تام ریدل در پشت میز آشپزخانه نشسته و با سری کج به دوربین نگاه میکند.
- من همش به این زن میگم بچهای که دلش دعوا بخواد، مشکل داره! اون چی کار میکنه؟ هلو میده به خوردش! خب اینقدر هلو دادی به بچه، کشت و کشتار از سرش افتاد؟ نه! الانم میخواد ما رو با خانواده دیگه مقایسه کنه. خب معلومه بچه کمبود توجه داره!
لرد که به دلیل کمبود امکانات فنی، دستش در دماغ خودش نمیرفت، دستش را تا مچ در دماغ پدرش فرو برد. یک کیلو مخاط فرد اعلا بیرون کشید و روی رومیزی گل سرخی مادرش مالید.
- مادر مادر... ما دیدیم که پدر دماغش را با رومیزی جهیزیه شما پاک نمود. در دادگاه نیز شهادت خواهیم داد. کی برای طلاق اقدام میکنید؟
دوربین روی یخچال زوم کرد. مادر تاریکی، بسیار فرهیخته با چشمانی نیمه بسته از یخچال بیرون آمد؛ البته نه بر روی دو پایش بلکه در حالی که چهارزانو روی هوا شناور و انگشت شست و اشاره هر دو دستش را حلقه کرده بود.
- اصلا رومیزی برای پاک کردن دماغه پسرم.
صحنه عوض شد و دوربین، مروپ را به صورت تنها در معبد شائولینگ نشان داد.
- مامان از وقتی تلاش کرده زندگی رو با دید مثبت ببینه، زندگیش خیلی راحتتر شده. مخصوصا شرکت در کلاسهای استاد شائوشونگشنگشیانگ در این تحول فکری مامان بسیار موثر بود.
دینگ دینگ
- من درو باز میکنم.
تصویر عوض میشود و دلفی را روی صندلی میز آرایشش نشان میدهد.
- باز خواستگار! واقعا خسته شدم ازشون! ولی خب چه میشه کرد، خوشگلی دردسر داره.
- نذری آوردن شدم.
رابستن با چشم های عصبانی مروپ رو به رو شد.
- نه نه! نذری زمینی بودن میشه نه سیرازویی! من درسم رو از دفعهی قبلی گرفتن شدم.
تصویر تغییر میکند و رابستن را در مرلینگاه نشان میدهد.
- منو بخشیدن کنین بابت بوی بد اینجا. لرد جای بهتری برای گرفتن کلوز آپ بهم دادن نشد... الان باید در مورد نذری سیرازویی گفتن بشم؟ قابل گفتن نبودن میشه ولی این رو دونستن بشین که دفعهی قبلی برای مامان مروپ تعریفش کردن شدم و تا سه روز داشتن میشدم از دستش فرار کردن بشم.
- خب نذری سیرازویی چی هست؟
- نذری سیرازویی کمی با نذری زمینی فرق داشتن میشه.
رابستن این را گفت، دوربین را کمی کنار زد و سرش را از مرلینگاه بیرون آورد تا مطمئن شود مروپ آن دور و اطراف نیست. چون اگه این تعریف را میشنید، قطعاً میافتاد دنبالش. وقتی دید هوا بد ولی امن و امان است، به مرلینگاه برگشته و ادامه داد:
- نذری سیرازویی به این سبک بودن میشه که اگه کسی خواستن میشه که نذری دادن بشه، رفتن میشه به خونه دوست و آشنا و اونجا دل سیر غذا خوردن میشه و در نهایت بدون تشکر کردن، خونه خودش رفتن میشه.
دوربین لحظهای قیافهی رابستن را دور میکند، بعد دوربین دوم که در آشپزخونه و روی مامان مروپ زوم کرده، روشن میشود. گزارشگر که انگار سوژه دراما پیدا کرده، با هیجان میپرسد:
- رابستن نذری سیرازویی رو برامون تعریف کردن و گفتن که کیفیت غذاهای شما اونقدرا هم خوب نبود که اصلاً بخواد در نهایت تشکری بکنه!
اگر ابر چوب دستی هم میزدی به مروپ خونش در نمیآمد. قابلمهاش را بلند کرد که آن را با محتویات درونش، توی کلهی رابستن بکوبد، اما ناگهان آموزههای استاد شائوشونگشنگشیانگ به یادش آمدند.
صحنه عوض شد و کلوزآپی از استاد شائوشونگشنگشیانگ را نشان داد.
- تو رو خدا نذارین اون زن برگرده! ما بیست سال سخت رو گذروندیم که بهش بفهمونیم وقتی کسی با نمکپاش توی بشقابش نمک میزنه منظورش این نیست که آشپزی اون بده! سه تا از راهبها رو توی همین راه از دست دادیم!
صحنهی بعدی دوباره در آشپزخانه بود.
- هر کسی میتونه عقیدهی خودش را راجع به غذا داشته باشه یا عاشق غذای من باشه و هیچ مشکلی نیست.
دوربین چرخید و رابستن را نشان داد که کف آشپزخانه دراز کشیده و دستهایش را ضربدری روی هم گذاشته بود.
- چی؟ من هنوز زنده بودن میشم؟ به نظر من این خودش تونستن میشه یه دلیل بزرگ برای این باشه که خانوادهی گانت برتری داشتن میشه! خانوادهی گانت بهترین بودن میشه! اصلا خانوادهی گانت بقیهی خانوادهها رو گذاشتن میشه توی جیب پشتیش!
دوربین چرخید و بقیهی پاچهخواریهای رابستن را نشان نداد. در صحنهی بعدی سالازار اسلیترین که به باسیلیسک لم داده بود وارد شد.
- کنجکاو هستید که بدونید این ماجرا به کجا میرسه؟ آیا لرد ولدمورت شخصا طرفدار خانوادهی گانته یا بلک یا پای خانوادهی سومی در راهه؟ آیا مروپ گانت قراره رابستن رو تبدیل به نذری کنه و دوباره به معبد برگرده؟ پاسخ همهی این سوالها در قسمت بعدی «کیپینگآپویتداسلیترینیز» از پلتفرم جوتیوب!
و پس از چشمک سالازار اسلیترین، تصویر تاریک شد.
کیپینگ آپ ویت د اسلیترینیز - قسمت اول
- خب! ما تصمیم گرفتیم که برنامه کیپینگ آپ ویت د اسلیترینز! رو راه بندازیم.
ولدمورت این را گفت و کمی به اطراف نگاهی انداخت. باید اولین درامای جذاب را برای خوانندههای گروههای دیگر شروع میکرد. اما چند ثانیه بعد یادش افتاد که ولدمورت است و نظر گروههای دیگه که پر از جادوگران ناخالص بودند، اصلاً اهمیتی ندارد. برای همین فکر کرد بهتر است موضوعی پیدا کند که حداقل برای اسلیترینیها جذاب باشد. ولی دوباره ذهنش یادآوری کرد که او ولدمورت است و حتی نظر بچههای اسلیترین هم اهمیتی ندارد و تنها خودش مهم است. پس از جایش بلند شد، به سمت دوریا بلک رفت، یقهی ارشد تالار را گرفت و کشانکشان کنار مروپ آورد و گفت:
- بیا ببینیم خانواده بلک خالصتره یا خانواده گانت!

دوریا در حالی که یقهاش توسط لرد گرفته شده بود روی زمین کشیده میشد.
تصویر عوض میشود. دوریا روی صندلی قرمزی نشسته و به دوربین خیره شده است. دوربین روی صورتش کلوزآپ میکند:
- من لرد رو خیلی دوست دارم....جدی میگم! خیلی زیاد! ارباب واقعا عزیزدلم هستن... ولی به نظرم وقتی خانواده لرد خودشون مشکلات دارن نباید بخوان دو خانواده دیگه رو درگیر تروما کنن... چرا خودشونو با خانواده گانت مقایسه نمیکنن؟
لرد مانند بچهای که از مدرسه آمده و کیفش را پرت میکند، دوریا را روی صندلی، وسط تالار پرت کرد و گفت:
- خب! این مامان و بابای ما کجان؟ دعوا دوست داریم! ... مامان!
قیافه وحشت زده دوریا و لبخند لرد از نماهای مختلف فیلم برداری میشود و موزیک حماسی در پس زمینه به گوش میرسد.
تصویر عوض میشود. تام ریدل در پشت میز آشپزخانه نشسته و با سری کج به دوربین نگاه میکند.
- من همش به این زن میگم بچهای که دلش دعوا بخواد، مشکل داره! اون چی کار میکنه؟ هلو میده به خوردش! خب اینقدر هلو دادی به بچه، کشت و کشتار از سرش افتاد؟ نه! الانم میخواد ما رو با خانواده دیگه مقایسه کنه. خب معلومه بچه کمبود توجه داره!
لرد که به دلیل کمبود امکانات فنی، دستش در دماغ خودش نمیرفت، دستش را تا مچ در دماغ پدرش فرو برد. یک کیلو مخاط فرد اعلا بیرون کشید و روی رومیزی گل سرخی مادرش مالید.
- مادر مادر... ما دیدیم که پدر دماغش را با رومیزی جهیزیه شما پاک نمود. در دادگاه نیز شهادت خواهیم داد. کی برای طلاق اقدام میکنید؟
دوربین روی یخچال زوم کرد. مادر تاریکی، بسیار فرهیخته با چشمانی نیمه بسته از یخچال بیرون آمد؛ البته نه بر روی دو پایش بلکه در حالی که چهارزانو روی هوا شناور و انگشت شست و اشاره هر دو دستش را حلقه کرده بود.
- اصلا رومیزی برای پاک کردن دماغه پسرم.

صحنه عوض شد و دوربین، مروپ را به صورت تنها در معبد شائولینگ نشان داد.
- مامان از وقتی تلاش کرده زندگی رو با دید مثبت ببینه، زندگیش خیلی راحتتر شده. مخصوصا شرکت در کلاسهای استاد شائوشونگشنگشیانگ در این تحول فکری مامان بسیار موثر بود.
دینگ دینگ
- من درو باز میکنم.

تصویر عوض میشود و دلفی را روی صندلی میز آرایشش نشان میدهد.
- باز خواستگار! واقعا خسته شدم ازشون! ولی خب چه میشه کرد، خوشگلی دردسر داره.
- نذری آوردن شدم.
رابستن با چشم های عصبانی مروپ رو به رو شد.
- نه نه! نذری زمینی بودن میشه نه سیرازویی! من درسم رو از دفعهی قبلی گرفتن شدم.
تصویر تغییر میکند و رابستن را در مرلینگاه نشان میدهد.
- منو بخشیدن کنین بابت بوی بد اینجا. لرد جای بهتری برای گرفتن کلوز آپ بهم دادن نشد... الان باید در مورد نذری سیرازویی گفتن بشم؟ قابل گفتن نبودن میشه ولی این رو دونستن بشین که دفعهی قبلی برای مامان مروپ تعریفش کردن شدم و تا سه روز داشتن میشدم از دستش فرار کردن بشم.

- خب نذری سیرازویی چی هست؟
- نذری سیرازویی کمی با نذری زمینی فرق داشتن میشه.
رابستن این را گفت، دوربین را کمی کنار زد و سرش را از مرلینگاه بیرون آورد تا مطمئن شود مروپ آن دور و اطراف نیست. چون اگه این تعریف را میشنید، قطعاً میافتاد دنبالش. وقتی دید هوا بد ولی امن و امان است، به مرلینگاه برگشته و ادامه داد:
- نذری سیرازویی به این سبک بودن میشه که اگه کسی خواستن میشه که نذری دادن بشه، رفتن میشه به خونه دوست و آشنا و اونجا دل سیر غذا خوردن میشه و در نهایت بدون تشکر کردن، خونه خودش رفتن میشه.
دوربین لحظهای قیافهی رابستن را دور میکند، بعد دوربین دوم که در آشپزخونه و روی مامان مروپ زوم کرده، روشن میشود. گزارشگر که انگار سوژه دراما پیدا کرده، با هیجان میپرسد:
- رابستن نذری سیرازویی رو برامون تعریف کردن و گفتن که کیفیت غذاهای شما اونقدرا هم خوب نبود که اصلاً بخواد در نهایت تشکری بکنه!

اگر ابر چوب دستی هم میزدی به مروپ خونش در نمیآمد. قابلمهاش را بلند کرد که آن را با محتویات درونش، توی کلهی رابستن بکوبد، اما ناگهان آموزههای استاد شائوشونگشنگشیانگ به یادش آمدند.
صحنه عوض شد و کلوزآپی از استاد شائوشونگشنگشیانگ را نشان داد.
- تو رو خدا نذارین اون زن برگرده! ما بیست سال سخت رو گذروندیم که بهش بفهمونیم وقتی کسی با نمکپاش توی بشقابش نمک میزنه منظورش این نیست که آشپزی اون بده! سه تا از راهبها رو توی همین راه از دست دادیم!
صحنهی بعدی دوباره در آشپزخانه بود.
- هر کسی میتونه عقیدهی خودش را راجع به غذا داشته باشه یا عاشق غذای من باشه و هیچ مشکلی نیست.
دوربین چرخید و رابستن را نشان داد که کف آشپزخانه دراز کشیده و دستهایش را ضربدری روی هم گذاشته بود.
- چی؟ من هنوز زنده بودن میشم؟ به نظر من این خودش تونستن میشه یه دلیل بزرگ برای این باشه که خانوادهی گانت برتری داشتن میشه! خانوادهی گانت بهترین بودن میشه! اصلا خانوادهی گانت بقیهی خانوادهها رو گذاشتن میشه توی جیب پشتیش!
دوربین چرخید و بقیهی پاچهخواریهای رابستن را نشان نداد. در صحنهی بعدی سالازار اسلیترین که به باسیلیسک لم داده بود وارد شد.
- کنجکاو هستید که بدونید این ماجرا به کجا میرسه؟ آیا لرد ولدمورت شخصا طرفدار خانوادهی گانته یا بلک یا پای خانوادهی سومی در راهه؟ آیا مروپ گانت قراره رابستن رو تبدیل به نذری کنه و دوباره به معبد برگرده؟ پاسخ همهی این سوالها در قسمت بعدی «کیپینگآپویتداسلیترینیز» از پلتفرم جوتیوب!
و پس از چشمک سالازار اسلیترین، تصویر تاریک شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 14:26
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
143
شغل
ارشد اسلیترین

مشکلاتتان را بدهید، تا ما آنها را با هاتی خودمان بسوزانیم
"قسمت سه"
"قسمت سه"
کجول، در حالی که حوله دور کمرش بسته بود، پردهی گوشهی اتاق را کنار زد و از محل فتوسنتزش بیرون آمد.
جای دیگری که در حد و اندازهی بودجه ناچیزشان باشد پیدا نکرده، و ناچاراً، دفتر و دستَکِشان را تبدیل به محل زندگی کرده بودند. در کنج دیوار، سوراخی وجود داشت که آن را با پردهای پوشانده بودند و به آن فتوسنتزگاه میگفتند. برای دستشویی هم خرج زیادی نکردند. کندن یک گودال برای قضای حاجت کافی بود. البته این چیزی بود که کجول فکر میکرد. ولی برگو ذهنیت باکلاسی داشت، پس آن را با ریسهی تولد تزئین کرده بود.
- هوی برگو! لباسای منو ندیدی؟ قسم میخورم همینجا... چه غلطی داری میکنی؟
برگو، با خونسردی لباسهای پاره پارهی کجول را در کیسهی زباله انداخت و رفت که آنها را جلوی در بگذارد.
- خیلی کثیف و بدرد نخور شده بودن، منم قسمتای قابل استفادشونو بریدم تا بعنوان کهنه استفاده کنیم. باقیشونم که فقط به درد سطل زباله میخورن.
- احمق!
کجول، دو دستی بر سرش کوفت و سپس برگو را از ساقه بلند کرد.
- اینکه لباسشویی نداریم، دلیل بر اینکه لباسامو پاره پوره کنی و بعد بندازیشون آشغالی نمیشه! من الان چی بپوشم؟
- پولامون تموم شده دراز بیقواره! حتی پول نداریم آب معدنی بخریم، میخواستی با چی لباساتو بشوری؟ دفعهی قبلی که داشتیم پای آبسردکن عمومی لباس میشستیم، به جرم ضایع کردن حق شهروندای دیگه گرفتنمون! دفعهی دیگه که بگیرنمون میندازنت زندان!
درختسان، برگ را روی زمین پرت کرد و با سردرگمی، گوشهای روی جعبه پیتزاهای چند ماه مانده نشست.
- این بار سومه که داری اینکارو میکنی. منم که سه دست لباس بیشتر نداشتم. الان چیکار کنم؟ دستمال به خودم بچسبونم و برم جلوی دوربین؟ تو حتی روپوش پزشکیمم هفته پیش سفره کردی!
جوانههای سیب زمینی روی سر کجول دغدغهمند، شروع کردند به سبز شدن.
برگ مذکور، با غرغری زیر لب، از جایش بلند شد و به سمت کیسه زباله رفت تا کارش را تمام کند.
- اولا که خیلی وقته کسی برای مشاوره گرفتن بهمون زنگ نزده. دوما، روی روپوشت آبگوشت ریخته بودی و به اندازه یه کف دست لک شده بود. با اون میخواستی بری جلوی دوربین؟
برگو، پر بیراه نمیگفت. ولی درخت لجبازتر از آن بود که حرف برگی را گوش بدهد، که یک سیصدم برابر او بود. ( قبلا با خطکش اندازه گرفته بود.)
برای برگ بینوا ادایی درآورد و زیرپایی گرفت تا با ملاجش زمین بخورد، سپس رفت تا روی صندلی کجش وا برود.
رینگ، رینگ!
این صدای زنگ خوردن تلفن، میتوانست مثل صدای شرشر رودخانه شیر بز در بهشت دلنشین باشد، ولی نه وقتی فقط به اندازهی یک حولهی کوچک دور کمرت پوشش داشته باشی.
- چه گلی به سرم بگیرم؟ برگو، مرلین لعنتت کنه! لخت برم جلوی دوربین؟
برگو، تر و فرز رفت و پشت دوربین جا خوش کرد.
- همون ایدهای که قبلا داده بودی خوبه. همونو اجرا کن.
- کدوم ایده؟
- همون دستمال کاغذی دیگه!
کجول، آب دهانش را خیلی آرام قورت داد و به جعبه دستمال کاغذی روی میز نگاهی انداخت. واقعا باید به خودش دستمال میچسباند و جلوی دوربین میرفت؟ در این حد غرورش پایمال شده بود؟
- کجول! به خوراک کود و بیکن فکر کن! اگه پول دربیاریم، میتونیم بریم باهاش کلی چیز بخریم. هر دومون از بس هیچی نخوردیم داریم زرد میشیم!
وقتی قرار بود از گشنگی بمیرد، غرور چه فایدهای داشت؟
- چسب بده!
- چسب کیلویی چنده؟ با تف بچسبون بره وقت نداریم! الان قطع میکنه!
درختسان، با سرعت دستمالها را تفی کرد و به تمام جاهایی که دستش میرسید چسباند. سپس روی صندلی نشست و سعی کرد در نقشش فرو برود.
- سلام و صد درود! دکترِ روانشناس، کجول هات هستم. با شعار مشکلاتتان را بدهید تا ما آنها را با هاتی خودمان بسوزانیم، بفرمایید؟
- سلام آقای دکتر! یه سوالیه که چند وقتی هست ذهنمو درگیر کرده و جوابی براش پیدا نمیکنم. چرا خواستگارام وقتی منو توی کمد خونشون پیدا میکنن میترسن و جیغ میزنن و بهم میگن استاکر؟ من که میدونم اونا آرزوشونه منو از نزدیک ببینن... پس اینهمه ادا واسه چیه؟
کجول، پوزخندی مغرورانه زد و سعی کرد لای پوشش دستمال کاغذیاش، بسیار خفن بنظر بیاید.
- اینکه سوال کردن نداره. تو هیچی نمیبری همراهت تا حداقل یکم سورپرایز بشن؟
- هان؟ معلومه که چیزی نمیبرم. چی باید ببرم؟ اونا باید واسهی من کادو بیارن نه من واسهی اونا!
- خب معلوم شد دیگه. اونا پیش خودشون فکر میکنن که چرا دست خالی اومدی؟ بعد ضد حال میخورن و ناراحت میشن. دفعهی بعد یه کادو همراهت ببر. مطمئنم ازت استقبال میکنن!
داشت تمام زورش را میزد بدون آنکه ضایع شود، از برگو معنای استاکر را بپرسد.
- تو معنیشو میدونی؟
- احمق! من حیوون خونگیم! داری از من میپرسی؟
زن پشت تلفن، لحظهای سکوت کرد.
- پس باید براشون کادو بخرم؟
- صد البته! اینطوری فوق العاده سورپرایز و خوشحال میشن!
- خب کادو چی بخرم براشون؟
- ام...
کجول، عاجزانه به برگو نگاهی کرد تا راه چاهی جلوی پایش بگذارد.
- بگو گل بخره. یه دسته گل بخره!
- شل چیه؟ شل بخره؟ شل چی هست؟
برگو، از شدت حرص خوردن داشت تلف میشد.
- گل احمق! میگم بگو گل بخره!
- خانوم... خب راستش بنظرم شل بگیرین براشون. بهرحال لازم نیست زیاد سخت بگیرین راجب این موضوع. اونها همینکه یه کادو بخرین براشون کافیه. حالا مهم نیست یه آدامس باشه یا یه خونه!
- راست میگین... ممنونم بابت سوزوندن مشکلاتم!
- وظیفهی ماست! امیدواریم که در سایه مرلین همیشه مشکلاتتون سوزونده بشه.
سپس، با خشونت تلفن را سر جایش کوفت و بلند شد تا برود چیزی برای پوشیدن دست و پا کند.
- خب، بینندگان عزیز! بابت وضع لباسِ امروز آقای دکتر معذرت میخوام! امروز ایشون مشغول دستمال تراپی بودن که بیمارشون زنگ زدن. در آینده راجب این روش درمانی فوق العاده براتون توضیحاتی میدن! تا دیداری دیگر بدرود! سابسکرایب یادتون نره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات


جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران
افتخارات

گِلتیوب 5
به جز خط سبز رنگ مستقیمی که به صورت افقی تصویر را به دو نیم تقسیم کرده است، سرتاسر سیاهی دیده میشود. آهنگ پسزمینه، نوای آشنای فیلم هری پاتر و سنگ جادو است و دل ماگلهای پاترهد را با خود میبرد.
یک دقیقه به همین منوال پیش میرود و خط سبز ممتد کم کم جان میگیرد و به جای آن، خط سبزی غیرممتد میبینیم که به شکل منظم بالا و پایین میرود. آهنگ پسزمینه حالا فقط یک نویز تکرار شونده است و با هر تکرارش خط سبز را به جهش وا میدارد.
هیس هیس مارمانندی شنیده میشود.
ترجمهی آن برای آنهایی که پارسلتانگ نیستند با رنگ زرد زشت و فونت تاهوما12 زیر تصویر میآید:
«خودتونو خیس کنید که من اومدم!!!»
تصویر با یک ترنزیشن حرفهای خروج از دهان بزرگ ماری خوش خط و خال را به بیننده نشان میدهد و در محیط بیرون از مار، با دیدن محیط آشنای استودیوی گلتیوب، موقتاً به آرامش میرسیم.
گلرت گریندلوالد امروز بهترین و شیکترین ست لباسش را پوشیده است. یکدست سیاه با کراوات سیاه و دوخت سیاه و دکمههای سیاه و چیزهای سیاه دیگری که فقط با لمس از نزدیک میتوان فهمید آنجا هستند (مثل چیزهای گوشتی تپنده که به زور در یک دست جا میشوند، یعنی همان قلب سیاه این جادوگر دارک). حتی یک لحظه تصور میکنیم موهایش را هم سیاه رنگ کرده است که پس از لحظاتی میفهمیم صرفاً دودهای حاصل از وسایل نقلیهی ماگلی است که از پنجره پشت سر او در مقابل کاخ باکینگهام ما را به اشتباه انداخته است.
گریندلوالد حتی سیاهترین نگین را برای انگشترش انتخاب کرده و درحالیکه با همان دست، چانهی جذابش را نوازش میکند، رو به تصویر میگوید:
«البته مترجمین بیسلیقهی ما در ترجمهی صحبتهای گرانبهای نجینی موفق نبودهاند. به نظر میرسد هوش مصنوعیشان آنقدر با مارها نشست و برخاست نداشته که بتواند منظور را دقیق برساند. بهرحال... اگر جام روغنی، پارافینی، شمعی چیزی دم دست دارید... بیخیال.. برویم سراغ معرفی مهمان فوقالعاده ویژه و عزیزمان!»
شاید فکر کنید مهمان عزیزشان همان نجینی است که از دهانش بیرون آمدیم، اما نجینی صرفاً همراهی همیشهگرسنه برای شخصیتی بهمراتب خوفانگیزتر است. لرزه به اندامتان افتاد؟ خودتان را خیس کردید؟ خیس کنید که اسمش را نبر دارد وارد استودیو میشود!!!
دوربین از روی گلرت گریندلوالد به سمت در گوشهی سالن میچرخد و از دل تاریکی، سیاهی حقیقی بیرون میپاشد!
چراغها چند بار خاموش و روشن میشوند و به مناسبت ورود لرد ولدمورت، مارهای کبری به لیدری نجینی برهنه و عریان در وسط صحنه شروع به رقصیدن میکنند.
لرد ولدمورت ردای یکدست سبز پررنگ همیشگیاش را به تن دارد و پاهای بدون کفش و جورابش حتی از پشت لنز دوربین هم به وضوح پیداست (هدف ما جلب رضایت همهی فالوورهای عزیزمان است. بله بله، حتی شما دوست عزیز. بله دقیقاً منظورم خود شمایی است که با پاهای لرد ولدمورت هم آره... واقعاً که... آخه فوبیای پا؟!؟!). با ابهت همیشگیاش در میان مارها قدم برمیدارد و اجازه میدهد این استقبال کوتاه، کوتاهتر شود و به پایان برساند.
گریندلوالد بیمقدمه لرد را در آغوش میکشد و ماچ آبداری به کلهی طاسش نثار میکند.
صدای خفیف لرد را میشنویم که به گلرت میگوید: «گلی قرارمون فقط یه بغل رسمی بود، نه اینکه مثل شوهرعمهها تهریشت رو بکنی تو حلق ما.»
صدای خفیف گلرت را میشنویم که در جواب میگوید: «سخت نگیر لرد، عیده و آبهای ماچدارش... ببخشید ماچهای آبدارش. اینم یکی دیگه»
ماچ دوم از اولی هم پرتفتر است و ما را به شک میاندازد که آیا خیسی کلهی طاس لرد ولدمورت در این حجم، همهاش به خاطر ماچ آبدار بوده یا خود لرد هم معذب شده؟
با دعوت گریندلوالد، لرد ولدمورت روی صندلی مخصوص میهمان جا خوش میکند.
«ای لرد عزیز! ممنون که وقتی توی کافهی سهدستهجارو بین دو تا مادهمار شیرده نشسته بودی و مست بودی و عکست رو گرفتم و تهدید کردم تو فضای مجازی پخش میکنم، برای اینکه این کار رو نکنم قبول کردی تو گلتیوب حضور پیدا کنی عزیزم.»
همزمان یک لحظه عکس مربوطه روی صفحه به نمایش درمیآید و قبل از اینکه گِلتیوب به کل به دلیل پخش صحنههای نامناسب بسته شود، دوباره چهرهی معذب لرد ولدمورت را میبینیم.
«بله بله... ممنون که سر حرفت موندی و پخشش نکردی گل من...»
از چهرهی لرد مشخص بود که برای اجرا نکردن نفرین مرگ روی بهترین دوستش مجبور است چند افسون تخلیه انرژی روی خودش اجرا کند.
«لرد عزیییز.... من این رو گفتم و نشون دادم چون میخواستم بینندگان ما بدونن که چرا حرکت بعدی رو قراره انجام بدم. شما شیر دوست داری. شما مار شیرده خیلی دوست داری. برای همین هم من مطمئنم شیری ما رو هم خیلی خیلی زیاد دوست خواهی داشت!»
قبل از آنکه لرد ولدمورت منظور گلرت را متوجه شود، گلرت بشکنی میزند و همانی که منتظرش بودیم این بار از سقف بالای سر لرد ولدمورت، با سرعتی آهسته پایین میآید.
شیری
شیریتر از همیشه
توی صحنه میدرخشه
لرد ولدمورت میبخشه...
از آنجایی که شیری قابلیتهای جادویی آنچنانی ندارد، مجبور است برای اجرای این حرکت، از طناب نامرئی متصل به سقف استفاده کند و آرام آرام پایین بیاید.
کلهی کچل لرد ولدمورت حالا رسما یک لایه مایع شفاف روی خود جمع کرده بود از بس که معذب شده بود. اما این پایان ماجرا نبود. شیری یک راست توی بغل او فرود آمد و روی پایش نشست.
گلرت گریندلوالد گذاشت شیری در بغل عمو ولدمورتش از بابت هنرنماییاش برای یک سلبریتی دارک لذت ببرد و همزمان سوالاتش را نیز از مهمان پرسید:
«لردآ! به من بگو تو چرا جدیداً اینقدر سافت شدی؟ قدیما نر و ماده، سیاه و سفید، حیوان و انسان، پشه و اژدها برات فرقی نداشت. همه رو...
بییییپ
«چرا بییپ گذاشتید؟! الان ملت فکر بد میکنن! لرد! همه رو میکشتی! چرا جدیدا دست به آوادا نمیشی؟ شیطون بلا نکنه رل زدی؟»
صدایی ماورایی سالن را پر میکند: «من رأسا دخالت نکنم دیگه... خودت اون قسمت رل زدی رو از گلتیوب دربیار تا بچههای مردم به رابطه فکر نکنن. آفرین. بدرود.»
ووووشت
صحنه برمیگردد و حرف گلرت اصلاح میشود:
«چرا بییپ گذاشتید؟! الان ملت فکر بد میکنن! لرد! همه رو میکشتی! چرا جدیدا دست به آوادا نمیشی؟ شیطون بلا نکنه گُل زدی؟»
لرد ولدمورت در حالیکه سعی میکرد شیری را بو نکند با دندانقروچه پاسخ داد: «من گُل نمیزنم. سافت هم نشدم. فقط یه کم از دست این مرگخوارهام کلافهام و حوصله کشتار ندارم.»
گلرت میگوید: «اوه چه زود منو بردی به سوال دوم. کدوم یکی از مرگخوارات رو برای ... برای گُل زدن مناسب میدونی؟»
لرد ولدمورت میگوید: «یه مدت لوسیوس مالفوی رو مناسب میدیدم. هم پول خوب داشت میتونستم تیغش بزنم، هم خُب بلوند بود دوست داشتم... اما اون هم از چشمم افتاده دیگه...»
گلرت نچ نچ میکند و به سراغ سوال سوم میرود: «حالا که سفیدها اینقدر ضعیف و ظریف و لوس شدن و رقیب جدی تو ساید مقابلت نداری، برنامه بزرگ بعدیت چیه؟ قصد نداری جایی رو تخریب کنی؟»
یک لحظه برق سبزرنگی از چشمهای لرد ولدمورت گذشت که از لنز دوربین حرفهای جادویی گلتیوب هم پنهان نماند.
«اگه بخوام اینجا بگم که دیگه اسمش برنامه بزرگ نیست! میشه یه برنامه کوچیک زودگذر... ما برنامهای بسیار بزرگ و دیرگذر داریم.»
«اوه... پس برای همین نجینی اول برنامه همه رو به استفاده از...»
لرد در میان حرف گلرت پرید و گفت: «بهتره همه برن دست به دامان سهوروس اسنیپ بشن و یه چیزایی ازش قرض بگیرن... موهاهاهاها
»در همین نقطه بود که دوباره چراغ ها شروع کردند به روشن و خاموش شدن. همهچیز داشت تیره و تار میشد. شیری از حال رفت و روی زمین افتاد. مارها همگی جمع شدند و از حال رفتند. کلا همهجا تاریک شد و تا دقایقی از ویدیو فقط سایههایی دیده میشد.
دوباره نور به صحنه برگشت. همه به جز لرد ولدمورت و گریندلوالد، شل و ول کف زمین رها شده بودند. لرد ولدمورت و گریندلوالد مثل داور کُشتی و برنده دست یکدیگر را گرفته و بالا برده بودند.
این حرکتشان چه معنایی داشت؟
حالا دیگر کلهی لرد ولدمورت کاملاً خشک بود و چشمهای سرخرنگش به روشنی میدرخشید. گلرت گریندلوالد هم با چشمهای سفید درخشان به دوربین زل زده بود.
زیر صفحه اشاراتی به گزینههای سابسکرایب، لایک و شِر میشود اما هیچ توضیحی برای شیرهای ریختهشده کف زمین داده نمیشود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر

پایان مسابقه رولنویسی فصل زمستان قلعه هاگوارتز
برای توضیحات بیشتر در مورد مسابقه به این پست مراجعه کنید.
---
کانالهای شرکت کننده:
* رابگل (رابستن لسترنج) : پست اول، پست دوم
* چنل تِز (ترزا مککینز) : پست اول، پست دوم ، پست سوم
* چنل فلی (فلیسیتی ایستچرچ): پست اول، پست دوم
* گِلتیوب (گلرت گریندلوالد) : پست اول ،پست دوم ، پست سوم ، پست چهارم، پست پنجم
* لردتیوب (لرد ولدمورت) : پست اول
* کتابخوانی با ریگولوس بلک (ریگولوس بلک) : پست اول، پست دوم
* سینیور ریدل (تام ریدل) : پست اول
* چنل لورا و مارا (لورا مدلی) : پست اول
* Joutube Shorts (وینکی) : پست اول، پست دوم ، پست سوم، پست چهارم، پست پنجم
* عام و ادب (هیبرنیوس مالکولم) : پست اول، پست دوم
* از دیدگاه باسیلیسک (سالازار اسلیترین) : پست اول، پست دوم
* بدون اسم (ساکورا آکاجی) : پست اول
* شاید این یه ایدهی بد باشه (آریانا دامبلدور ) : پست اول
* مشکلاتتان را بدهید، تا ما آنها را با هاتی خودمان بسوزانیم (کجول هات ) : پست اول، پست دوم
هماکنون رأیگیری برای انتخاب پرطرفدارترین ولاگر زمستانی هاگوارتز در تاپیک شورای جادوآموزان آغاز شده است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1404/1/16 10:14:40
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 14:26
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
143
شغل
ارشد اسلیترین

مشکلاتتان را بدهید، تا ما آنها را با هاتی خودمان بسوزانیم
"قسمت دو"
"قسمت دو"
برگو و کجول، کف زمین وا رفته بودند و به سقف نگاه میکردند.
- گفتی مهلت پرداخت اجاره تا کیه؟
- تا دو روز پیش بود. صاحبخونه گفت اگه تا فردا پرداختش نکنین، با اردنگی پرتتون میکنم بیرون.
هر دو آه کشیدند. کانال جوتیوبشان نگرفته بود، و حالا داخل قرض و قولههایشان گیر افتاده بودند.
- میتونستیم همین پولو بدیم و به جای یه اتاق واسهی فیلم برداری و میز و صندلی مضخرفی که گرفتی، یه جای دنج واسه خودمون دست و پا کنیم.
اینجا حتی دشوییام نداره!
- ولی پیشنهاد اولیه رو خودت دادی!
بحثشان داشت به جاهای باریک میکشید، که تلفن زنگ خورد.
هر دو، شتاب زده از جاهایشان پریدند. برگو پشت دوربین رفت تا دکمه ضبط را فشار دهد، و کجول پشت میز، روی صندلی نشست، که البته صندلی معیوب، موجب شد روی زمین سقوط کند و جواب دادن تلفن، به تاخیر بیوفتد.
- جون بِکَن دیگه! یه تلفن میخوای جواب بدیا!
- سلام و صد درود! دکترِ روانشناس، کجول هات هستم. با شعار مشکلاتتان را بدهید تا ما آنها را با هاتی خودمان بسوزانیم، بفرمایید؟
- سلام کردن میشم. من چجوری باید به بچهام گفتن بشم که زن خواستن میشم؟
- هان؟
کجول، نگاهی زیر چشمی به برگو کرد که ببیند آیا او هم نمیفهمد فرد مذکور چه میگوید، یا فقط اوست که درکی از حرفهای مرد پشت تلفن ندارد؟
- چی فرمودید؟
- گفتن میشم من چجوری باید به بچهام گفتن بشم که زن خواستن میشم؟
- فک کنم داره میگه میخواد به بچش بگه که میخواد زن بگیره. ولی نمیدونه چجوری بگه.
درختسان مذکور، سعی کرد با فکر کردن به اجارهی اتاق، ادبیات فرد را تحمل کند.
- خیلی راحت باهاش حرفتونو بزنین، اگه مخالفت کرد، بگیرین کتکش بزنین. سوال بعد؟
- تونستن نمیشم بچمو کتک زدن بشم. خواستن میشم مهربون گفتن بشم، تا شاید قبول کردن بشه.
- خب به من چه؟ هر کاری میخوای بکن. اینجا قراره من سوالاتونو جواب بدم. جملهی خبری جوابی نداره. خودتون با مشکل خودتون کنار بیاین.
برگو، که در حد یک رگبرگ با خودکشی فاصله داشت، شروع کرد به پای کجول افتادن، از راه دور.
- خواهش میکنم قطع نکن. بزار حرفشو بزنه.
- راه دیگهای نداشتن نمیشه؟ بدون کتک زدن نداشتن نمیشه؟
درختسان، اخمهایش را توی هم فرو کرد.
- پری مهربونی چیزی هستی؟ پدر باید خشن باشه! بگیره کتک بزنه. بچه مگه جرعت داره قبول نکنه؟
من همسن بچهی تو بودم، چیزی به اسم مهربونی نمیدونستم چیه. جز چشم چیزی نمیگفتم به بابام. فهمیدی یا بیشتر توضیح بدم؟
هر چی از این کارا بکنی، بچت سوسولتر میشه. کمربندتو باید دم دستت بزاری، بعد تا میتونی بگیری کتکش...
-بوق بوق بوق بوق...
کجول، با ناامیدی گوشی تلفن را گذاشت. سپس، از جایش بلند شد و بی توجه به دوربین، پشتش را کرد و از در بیرون رفت. تا به حال کسی روی او قطع نکرده بود. پدر مذکور، اولین کسی بود که توانسته بود روی او قطع کند. احساس حقارت میکرد.
- خب بینندگان عزیز، آقای دکتر حالشون مساعد نبود. من به عنوان منشی ایشون، از حضورتون خداحافظی میکنم.
سابسکرایب یادتون نره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
150

کتابخوانی با ریگولوس بلک، قسمت دوم.
ریگولوس با ردای مخمل مشکی، کتابخانهی گریمولد شد. دوربین، تصویر پسرک لاغر و رنگپریده را جلوی دیواری از کتابهای جلد چرمی نشان میداد. کتاب قطوری با جلد بنفش در دست داشت که به نظر میرسید دستکم هشتصد صفحه باشد.
- سلام، به ویدیوی دومم خیلی خوش اومدین.
کتاب را مانند بازیگرهای تبلیغات تلوزیونی ماگلها به دوربین نشان داد.
- کتابی که این بار میخوام بهتون معرفی کنم؛ کتابیه که هم خوشبختی رو تو خودش داره و هم شقاوت. هم نیکبختی ابدی رو تو خودش داره و هم یه پایان تراژیک. اسم این کتاب، آنا کارنیناست. کتابی که به نظر خودم، یکی از قلههای ادبیات ماگله.
کتاب را باز کرد و خواند:
- خانوادههای خوشبخت، همه مثل هم هستند؛ اما خانوادههای بدبخت، هرکدام بدبختی خاص خود را دارند.
ذهنش به سالها پیش پر کشید. به دعواهای مکرر والدین سوروس... و نزاعهای مادر و برادر خودش. به راستی که خانوادههای ویران، هرکدام به شیوهی خودشان ویران بودند. لکن جلوی احساساتش را گرفت.
- این شروع، نشونهی نبوغ تولستویه. هر نویسندهی دیگهای بود؛ اول با توصیف در و دیوار شروع میکرد؛ ولی تولستوی یه راست رفت سر اصل مطلب.
- وقتی عاشق کسی میشوی؛ عاشق تمام او میشوی؛ نه عاشق آنچه دوست داری باشد.
با اشکهایی که تهدید به ریختن میکردند مبارزه کرد. در تمام زندگیاش، جز سوروس و پاندورا و ایوان، چه کسی اینگونه دوستش داشت؟ حتی والدینش هم او را به عنوان وارث مطیع خاندان دوست داشتند. اما نقاب خونسردی به چهره زد.
- واقعا ما به دوست داشتنهامون دقت میکنیم؟ به این دقت میکنیم که آیا خود اون فرد رو دوست داریم یا صرفا دوستش داریم؛ چون جوریه که ما میخوایم؟ بگذریم...
گلویش را صاف کرد. این یک کانال معرفی کتاب بود؛ نه فلسفه. شاید بعدا چنلی برای نظریات فلسفیاش تاسیس میکرد.
- این کتاب، شخصیتپردازیهای قویای داره. شخصیتهایی داره که شما خوشبختی و نگونبختیشون، صعود و سقوطشون رو تو داستان میبینید. داستانیه از حقایق تیز و برنده. مشکلاتی که همه ما تحمل میکنیم.
کتاب را بست و لبخندی زد که اندکی تصنعی مینمود.
- خدانگهدار تا ویدیوی بعدی. ممنون میشم ما رو سابکرایب کنید.
ریگولوس با ردای مخمل مشکی، کتابخانهی گریمولد شد. دوربین، تصویر پسرک لاغر و رنگپریده را جلوی دیواری از کتابهای جلد چرمی نشان میداد. کتاب قطوری با جلد بنفش در دست داشت که به نظر میرسید دستکم هشتصد صفحه باشد.
- سلام، به ویدیوی دومم خیلی خوش اومدین.
کتاب را مانند بازیگرهای تبلیغات تلوزیونی ماگلها به دوربین نشان داد.
- کتابی که این بار میخوام بهتون معرفی کنم؛ کتابیه که هم خوشبختی رو تو خودش داره و هم شقاوت. هم نیکبختی ابدی رو تو خودش داره و هم یه پایان تراژیک. اسم این کتاب، آنا کارنیناست. کتابی که به نظر خودم، یکی از قلههای ادبیات ماگله.
کتاب را باز کرد و خواند:
- خانوادههای خوشبخت، همه مثل هم هستند؛ اما خانوادههای بدبخت، هرکدام بدبختی خاص خود را دارند.
ذهنش به سالها پیش پر کشید. به دعواهای مکرر والدین سوروس... و نزاعهای مادر و برادر خودش. به راستی که خانوادههای ویران، هرکدام به شیوهی خودشان ویران بودند. لکن جلوی احساساتش را گرفت.
- این شروع، نشونهی نبوغ تولستویه. هر نویسندهی دیگهای بود؛ اول با توصیف در و دیوار شروع میکرد؛ ولی تولستوی یه راست رفت سر اصل مطلب.
- وقتی عاشق کسی میشوی؛ عاشق تمام او میشوی؛ نه عاشق آنچه دوست داری باشد.
با اشکهایی که تهدید به ریختن میکردند مبارزه کرد. در تمام زندگیاش، جز سوروس و پاندورا و ایوان، چه کسی اینگونه دوستش داشت؟ حتی والدینش هم او را به عنوان وارث مطیع خاندان دوست داشتند. اما نقاب خونسردی به چهره زد.
- واقعا ما به دوست داشتنهامون دقت میکنیم؟ به این دقت میکنیم که آیا خود اون فرد رو دوست داریم یا صرفا دوستش داریم؛ چون جوریه که ما میخوایم؟ بگذریم...
گلویش را صاف کرد. این یک کانال معرفی کتاب بود؛ نه فلسفه. شاید بعدا چنلی برای نظریات فلسفیاش تاسیس میکرد.
- این کتاب، شخصیتپردازیهای قویای داره. شخصیتهایی داره که شما خوشبختی و نگونبختیشون، صعود و سقوطشون رو تو داستان میبینید. داستانیه از حقایق تیز و برنده. مشکلاتی که همه ما تحمل میکنیم.
کتاب را بست و لبخندی زد که اندکی تصنعی مینمود.
- خدانگهدار تا ویدیوی بعدی. ممنون میشم ما رو سابکرایب کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج