هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۱۵ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۲
#23

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
اِما که باورش نمی شد به همین زودی ها قبول شود، بسیار خوشحال شد و جست و خیز کنان اتاق تست را ترک کرد.

-خب ایوان حالا وقتشه...

البته حرف بلاتریکس با باز شدن ناگهانی در و نورانی شدن همه جا، نصفه ماند.

در آستانه‌ی در پسری با زخمی روی پیشانی و بسیار آشنا قرار داشت و به زور می خواست داخل شود.
-ولم کنین! منم می خوام بیام تست بدم.

با اشاره بلاتریکس، مرگخوارانی که بازوهای هری را گرفته بودند و می خواستند از ورود او جلوگیری کنند، رهایش کردند.
هری پاتر که از دست مرگخواران راحت شده بود با غرور قدم به روی صحنه گذاشت.

بلاتریکس نگاهی به سرتاپای هری پاتر انداخت.
- خب پاتر. ما می خوایم یه فیلم تو ژانر وحشت بسازیم. به نظرم خیلی خوب می شه تو نقش جنازه رو بازی کنی.
- نههه! من نمی خوام جنازه باشم!
- هووم!؟ پس چه نقشی می خوای!؟

هری بادی به غبغب انداخت و با غرور خاصی گفت:
-من می خوام خواننده‌ی تیتراژ باشم. یه آهنگ قشنگ هم آماده کردم. بخونمش؟

بلاتریکس هیچ علاقه ای نداشت صدای نکره‌ی هری پاتر را بیشتر از این بشنود ولی پسرک بی توجه به او شروع به خواندن کرد.
- من هنوز خواب می‌بینم، که دوره دوره‌ی وفاست... که اعتبار عشق به جاست. دنیا به کام آدماست... من هنوزم خواب میبینم...
-خواب دیدی خیر باشه! تمومش کن!

اما هری نه تنها تمام نکرد بلکه صدایش را بالاتر هم برد.
- هنوز تو قصه های من، رنگ و ریا جا نداره... دروغ نمیگن آدما. دشمنی معنا نداره... هنوز تو قصه های من، هیچ کسی تنها نمی‌شه... کسی به جرم عاشقی خسته و تنها نمیشه... هنوز توی دنیای من هر آدمی یه آدمه... گل رو نمیفروشن به هم گل مثل قلب آدمه!

ناگهان طلسم سبزی آمد و به سینه‌ی پسرک برگزیده‌ی خواننده خورد و او را زمین گیر ساخت.
بلاتریکس که سر چوبدستی اش را فوت می کرد با صدای بلند گفت:
- از اولش هم گفتم نقش جنازه بیشتر بهت میاد... یکی بیاد اینو از وسط جمع کنه.

بعد هم رو به ایوان ادامه داد:
-نوبت توعه بیای اجرا کنی!


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲
#22

ریونکلاو

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۰ جمعه ۷ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۴:۴۸
از بین کلمات کتاب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 46
آفلاین
نوری عجیب از انتهای صحنه تابید و شدتش باعث بسته شدن چشم همه شد. وقتی چشمشان را باز کردند در یک لحظه به طرز غیر منتظره ایی همه جا تاریک شده بود ...
میله های زنگ زده. رطوبت و نم و صدای زوزه های عجیب .
صحنه نمایش همه رو میخکوب کرده بود.
ایوان نبود ، ایوان هم مثل بقیه میخکوب یک گوشه نشسته بود.
صدای زیر و بلندی به گوش رسید
-استوپ... استوپ شو ... ای بابا استوپ شو دیگه...
چراغ هااا....
صدا همه رو از حالتی که توش گرفتار شده بودن درآورده بود و گیج به هم نگاه میکردن ک ناگهان یک دختر با چشمایی عجیب و بنفش وارد شد و با صدای بلند گفت :
-س...سلام. اما هستم اومدم برای تست . جلوه های ویژه کار میکنم و کلیپ، میکس و ادیتمم بد نیستش
همه به بلاتریکس نگاه کردن نمیدونستن چه واکنشی نشون خواهد داد‌.
-بله قبولی به نظرم ...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹ شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۲
#21

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت به مرگخوارا دستور داده که فیلمی در ژانر وحشت براش بسازن. مرگخوارا درحال گرفتن تست بازیگری هستن و فعلا دامبلدور تست داده و به عنوان راوی فیلم قبول شده. تست برای پیدا کردن باقی نقش ها ادامه داره.
---------

بلاتریکس نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمام تمرینات دوره کنترل خشمی را دو سال مداوم گذرانده بود به خاطر بیاورد. همان کلاس کنترل خشمی که در انتها استادش را از پنجره طبقه سیزدهم به بیرون پرتاب کرده بود! زمانی که احساس کرد به قدر کافی به اعصابش مسلط شده گفت:
- جیمز، پسر عزیزم لطفا چند قدم بیا جلوتر تا در مورد متن فیلمنامه‌ای که نوشتی باهات صحبت کنم.

لینی که زخمی و درب و داغون در گوشه صحنه افتاده بود به خوبی میدانست چه اتفاقی قرار است بیفتد و سعی کرد به جیمز هشدار بدهد اما جیمز که غرور و تکبر سراسر وجودش را فرا گرفته بود به لینی و بال بال زدن‌هایش توجهی نکرد و به بلاتریکس نزدیک شد.

بلا لبخندی که سعی میکرد مصنوعی نباشد را روی صورتش کاشته بود و با چشم‌هایی که شددا تلاش کرده بود وحشیانه و خشمگین به نظر نرسد به جیمز خیره شد.
- خب پس این نهایت استعدادیه که تو در نویسندگی داری درسته؟

جیمز سینه اش ا جلو داد و با غرور گفت:
- بله همین طوره. از خوندنش شگفت زده شدی نه؟ حق داری، کم پیش میاد که آدم در این دوره و زمانه با یک شاهکار ادبی روبرو بشه.

بلاتریکس به شدت سرش را تکان داد و گفت:
- بله بله...دقیقا همین طوره. واقعا کم پیش میاد که آدم باااااااا چنیییییین خززززززعبلاتیییییی روبروووووو بشه!
تن صدای عربده بلاتریکس آنقدر زیاد بود که جیمز روی هوا بلند شد و با شدت به دیوار پشت سرش کوبیده شد!

بلاتریکس که دوباره به خودش مسلط شده بود موهایش را درست کرد و روی صندلی نشست و گفت:
- نفر بعدی رو خودم صدا میکنم. ایوان روزیه بیا روی صحنه و حواست باشه که اگه استعداد نداشته باشی سالازار کبیر هم نمیتونه به دادت برسه! کاری باهات میکنم که از بیرون آمدن از قبرت پشیمون بشی!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۲۱ ۸:۰۸:۰۶

ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱:۱۴ شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲
#20

هافلپاف، مرگخواران

جیمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۴۵ چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۲
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 14
آفلاین
- خخخـرت پـرت، خخخـرت پـرت.

بلاتریکس، بانویِ مو‌هایِ فرفری، ملکه‌یِ زیبایی، شهبانویِ پوست برنزه، خاتونِ چهره باریک، هم‌شیره‌ی ابرو های تیره و نازک، زوجه‌ی مژه‌هایِ پر و بلند و تیره، خاله‌یِ چربی کمتر، عمه‌یِ بینیِ باریک، زن بابایِ فاصله‌ی زیاد بین چشم‌ها، جاریِ دندان‌های سفید و مـادر گونه‌های استخوانی، نگاهی به لینی انداخت.
- لینی، می‌دونستی گوشت حشرات هفتاد و هفت برابر گوشت گاو پروتئین داره، در ضمن می‌دونستی که قرص‌های دارک مولتی‌پروتئین ارباب تموم شده، و می‌دونستی که ناخن کوچیکه‌ی پای ارباب نقطه‌ی سفیدی درِش دیده شده، و می‌دونستی برق کله‌شون از زمان نقطه‌ی سفید داخل ناخن کوچیکه پاشون، کدر تر شده و می‌دونستی که تو حشره‌ای.

لینی نگاهی آکنده از ترس و وحشت به بلاتریکس انداخت. او دوباره سعی کرد تا نقشی را که انتخاب کرده‌بود، با غلظت و شدن بیشتری ارائه بدهد و بیش از پیش در آن فرو رود.
- خخخخخخخخررررت پرررررت، خرررررت پرررت.

بلاتریکس بال‌های لینی را در مشتش گرفت. لینی نگاهی غمگین، درمانده و عاجز به مشت بلاتریکس، که بال‌هایش در آن مچاله شده‌بودند، انداخت، می‌دانست که اگر نجنبد، به‌زودی جزء کِشندگانِ زمینی محسوب خواهد شد.
- خخخرررررررت پررررررررت، خخخرررررررت پرررررررت.

بلاتریکس دستِ دیگرش را به سمت دهانش برد، یکی از دندان‌های نیشش را سفت کشید و آن را کَند؛ خونِ غلیظی بر روی صورت لینی پاشید، اما لینی چندشش نشد، بلکه زبانش را در‌آورد و تا جایی که می‌توانست خون اطراف لبش را لیس زد، بی‌خبر از آن‌که بلاتریکس در حال فرو کردن دندان نیشش در داخل بال‌های لینی است.

دندان نیش بلاتریکس در داخل بال‌های لینی فرو رفت.
- خــخـخرررررت پـرررت.

بلاتریکس بقایای لینی را بداشت و آن را به سمت شمعی برد، ظرفی پلاستیکی را بداشت و شمعِ روشن شده و بقایای لینی را در داخلِ ظرف قرار داد؛ در ظرف را نیز بست.
- ارباب به غذاهای مغز پخت و پر پروتئین علاقه‌مندند.
سپس بلاتریکس رو به جمعیت کرد و در حالی‌که لبخند روی صورتش را حفظ کرده‌بود، چشمانش را بست و آرام دستش را به نشانه‌ای این که فردی از جمعیت به پیش او بیاید، نشان داد.
***


- نویسنده، تو چرا اینجایی؟

آه، جیمز؛ چون تو این‌جا هستی.

- یعنی منو دوسَم داری؟

خیر، مادرت مارتا هم تو را دوست ندارد.

- خفه بـابـا، ازگَل. بیا برو تو خیـابـون، بـابـا.

کاناداییِ بی‌تربیت.
جیمزِ بی‌تربیت، بی‌نزاکت و کثیف نیز به محضر بلاتریکس آمده‌بود تا به خیالِ باطل، واهی و خام خودش برای نقش اول تست بدهد. او با اعلان حرکتِ آرامِ دستِ بلاتریکس به سمت او حرکت کرد.

بلاتریکس یکی از چشمانش را نصفه باز کرد تا از حضور فردی در مقابل خودش مطمئن شود. سپس هر دو چشمش را باز کرد و نگاهی به تیپ سراپا اسکلانه، ازگَلانه و احمقانه‌ی جیمز انداخت.
- تو می‌خوای چه نقشی رو بازی کنی؟
- فقط نقش اول زن!
- تو مرد نیستی؟
- نه به تبعیض جنسیتی. من می‌خوام تموم تپه‌های بازیگری رو ببینم.
-
-
-
-
-
- فیلم‌نامه پیلیز.

بلاتریکس، به لاخه‌لاخه‌ی مو های سرش کروشیو می‌زد؛ اگر اندکی دیگر این اعمال او ادامه پیدا می‌کرد و توسط عوامل پشت‌صحنه متوقف نمی‌شد، به‌زودی شاهد ظهور انیشتین جدیدی می‌بودیم.
بلاتریکس در حالی پنج کره‌اسب مو‌هایش را، هشت اسب نر دست‌هایش را و چهار اسب ماده پاهایش را نگه داشته بودند، با صدایی لرزان از حرص، خشونت و خشم رو به جیمز گفت:
- بازی کن.
- فیلم‌نامه نقشم پیلیز.

دیگر عوامل پشت صحنه، یعنی دو گورکن و دو گراز، برگه‌ای را از پشم‌های گوسفند، تهیه کننده‌ی فیلم، درآوردند و آن را به جیمز رساندند.
- نوشته که: لرد ولدمورت ریش‌های دامبلدورِ راوی را از ترس زرد کرد و سپس کله‌رعدی در شلوارش جا خرابی کرد و تنها شلوارش را از دست داد و لرد ولدمورت به خانه‌ی ریدل‌ها بازگشت.
جیمز نگاهی پوکرفیس‌وارانه به بلاتریکس و عوامل پشت صحنه انداخت.
- دو خط؟
- بععععععععععععع.
- زنش کو؟ مکملاش کو؟ من کو؟ آنتراگونیستاش کو؟ پروتراگونیستاش کو؟ افق پایان بازش کو؟ مرگ مادر شخصیت اصلی‌ش کو؟ انتقامش کو؟ خیانت کو؟ مرد خیانتکار کو؟ زن مرلین‌پرست سیاهِش کو؟ دوست زن مرلین‌پرستش کو؟ مرد دوم در موقعیت‌های بد قرار گرفتَش کو؟ اشاره به فیلم‌های شاهکار من کو؟ اشاره به جابه‌جایی مرزهای فروش توسط فیلم من کو؟ این... این... ناقصه!
- بععععععععععع بعععع.
- فُش می‌دی؟
- بع بعععع بعععععع.
- فُش نمی‌دی؟
- بعععع. بع بعععع بیععع بعععع.
- فیلم‌نامه رو کامل کنم؟ اِوا، شما هم فهمیدین من تو حوزه نویسندگی هم خیلی استعداد دارم.

نیم‌ساعت بعد- همانجا، همان جمعیت، همان عوامل پشت صحنه

- با شاهکار ادبی عصر خودتون، احوال پرسی کنین.

بلاتریکس که حالش کمی به‌خاطر دیدن لینی‌ای که در ظرفی با بال‌های پاره‌پوره غش کرده و رو به موت است، بهتر شده‌بود، برگه‌ی اول از ده برگه‌ای که جیمز گرفته‌بود را برداشت. تنها یک عبارت، بر روی صفحه، بیش از پنجاه بار تکرار شده‌بود: "تموم شد؟ خیلی جیمزگذار بود.".


ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۱۰ ۱۳:۳۱:۰۰

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ شنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۱
#19

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
بلاتریکس عصبانی تر شد و چوب دستی اش را در حلق اسکورپیوس فرو کرد و رو به لینی پرسید:
- دواطلب یعنی چی؟ مگه اینجا داروخونه اس؟

اسکورپیوس قصد اعتراض داشت که من در این صحنه چکاره بودم... ولی چوب دستی در حلقش بود و نتوانست و صحنه ادامه پیدا کرد.

لینی ترسیده و لرزیده شروع کرد به توضیح دادن!
- کمی استرس دارم. کلمات روی زبونم نمی چرخن.

بلاتریکس هشت منفی جلوی اسم لینی ثبت کرد.
- کسی که اینقدر عصبی و مضطربه چطوری می خواد بازیگر بشه؟ کی بهت گفت با این شرایط داوطلب بشی؟

لینی قصد داشت اشاره کند که خود بلاتریکس آن ها را مجبور کرده، ولی با دیدن اسکورپیوسِ در حال دست و پا زدن و خفه شدن، منصرف شد و بزرگترین دروغ های زندگی اش را تحویل بلاتریکس داد.
- من از بچگی آرزو داشتم هنرپیشه بشم. جلوی آینه دائم تمرین می کردم. نقش آنگ رو بازی می کردم. تو آنگ رو می شناسی؟ شبیه اربابه. با نیشم روی سرم فلش هم کشیده بودم. ولی استعدادم هیچوقت دیده نشد. شاید چون ریز بودم.

لینی توضیح می داد و اسکورپیوس در حالی که سعی می کرد چوب دستی را از حلقومش بیرون بکشد، پایش به نجینی گیر کرد و زمین خورد و چوب دستی از پس گردنش خارج، و اوضاعش وخیم تر شد.

بلاتریکس با تردید به لینی نگاه کرد.
- اصلا امیدوار نیستم، ولی خیلی بخشنده هستم. یه فرصت بهت می دم. یه نفر رو که من می شناسم انتخاب کن و نقشش رو برام بازی کن. چند تا دیالوگ هم ازش بگو ببینم قانع می شم یا نه.




پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱:۰۲ جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰
#18

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۸:۴۴:۴۹
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 217
آفلاین
- گفتم نفر بعدی؟

کسی جلو نیامد.

- یکی بیاد جلو؟

همه مرگخواران جلو رفتند.

- من باهاتون شوخی دارم؟

بلاتریکس با کسی شوخی نداشت و اصلا هم عادت نداشت حرفش اجرا نشود.

- حالا که کسی نمی یاد خودم انتخاب می کنم کی بیاد...هعی تو لوسی بیا جلو؟
- من لوسی نیستم، تغییر هویت دادم.

صورت بلاتریکس لبخند مصنوعی تری به خود گرفت.

- هعی تو رودولف، بیا جلو؟
- منم رودولف نیستم ...تغییر هویت دادم.

مرگخواران بلاتریکس را دیدند که به مرحله سر ریز کردن رسیده بود و رنگش هر لحظه تیره تر می شد و مرگخواران اصلا این را نمی خواستند پس دست بکار شدند و با تمام قدرت لینی را که از همه ضعیف تر بود به سمت جلو پرتاب کردند.

- من دواطلبم بلا!




پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
#17

آماندا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۰:۵۹ یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۲
از وسط خواب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 27
آفلاین
بلاتریکس این بار هم در تلاش این بود که به کسی حمله‌ور نشود. با چهره‌ای خسته و عصبی به اسکورپیوس زل زد. اسکورپیوس همچنان به بازی کردن وزیدن باد در برگ‌های ساختگی‌اش ادامه داد، تا اینکه بلاتریکس با کف دستش روی میز کوبید و فریاد زد:
-ما تو فیلم نیازی به درخت نداریم. اگه هم داشته باشیم، یکی ظاهر می‌کنیم!

اسکورپیوس که قلبش از این حرف بلاتریکس شکسته شده بود، با چهره‌ای ناراحت نگاهش کرد.
-واقعا درخت نمی‌خوایین؟ قول میدم واقعا ساکت باشم و نخندم.
-چیزی گفتی؟!
-نه نه.
-پس برو و وقتم رو نگیر.

اسکورپیوس رفت و در گوشه‌ای سعی کرد درخت بهتری باشد. شاید می‌توانست برای بار دوم قبول شود.

-نفر بعدی!

از میان جمعیت، دختر خسته‌ای جلو آمد.

-گفتم که. بازیگر خسته قبول نمی‌کنیم.
-مگه دارین بازیگر انتخاب می‌کنین؟

بلاتریکس تعجب کرد. اما زود خودش را جمع کرد و با خشم به دختر نگاه کرد.
-تو کی هستی؟!

دختر کاغذی از جیبش در آورد و شروع به خواندن کرد.
-اسم من آماندا مورفئوس ویلیامز هستش و متولد ۲۰ فوریه هستم. من یه ساحره‌ی اصیل زاده هستم. یه قدرت عجیبی دارم که...

به نظر می‌آمد آماندا حتی خودش را هم نمی‌شناسند. چون با تعجب متن‌های روی کاغذی که خودش نوشته بود، را می‌خواند.
بلاتریکس با بی‌حوصلگی دستانش را در هوا تکان داد و دندان قروچه‌ای کرد.
-اینا به چه درد من می‌خوره، آماندا؟ بگو برای چی اومدی؟

آماندا کاغذ را در جیب هودی‌اش فرو کرد. نفس عمیقی کشید تا حرفش را درست بیان کند.
-نمی‌دونم.

همه دهانشان باز مانده بود. آماندا قطعا می‌توانست هدف خوبی برای حمله‌ور شدن و نگینی شدن توسط بلاتریکس، باشد.

-راست می‌گم. یادم نیست. شاید اومدم کتاب بخرم. یا شاید اومدم غذا بخورم.
-مگه اینجا رستوران یا کتابخونه‌ست؟!

از میان جمعیت، مرگ‌خواری مجهول کنار گوش آماندا چیزی را زمزمه کرد.
-خودت برو نگینی شو تا خودش نگینی‌ت نکرده.

آماندا کتابی با اسم «چگونه به خود حمله‌ور شویم و درست و حسابی خودمان را نگینی کنیم! همراه عکس متحرک از مراحل!» ظاهر کرد. سپس رفت تا گوشه‌ای، دور از بقیه، به خواندن کتاب و نگینی کردن خودش بپردازد.

-نفر بعدی؟


You forget what you want to remember
You remember what you want to forget


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۰:۱۸ پنجشنبه ۶ آبان ۱۴۰۰
#16

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۶:۴۴:۲۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
قبل از اینکه بلاتریکس منفجر شود و با جهشی بلند به وسط صحنه کتی را به قطعاتی ریز و غیرقابل مشاهده تبدیل کند، عوامل پشت صحنه به سرعت وارد عمل شدند و کتی و قاقارو را با جارو و خاک‌انداز جمع کرده و به زیر فرش هدایت کردند. چندین بار هم پایشان را روی قسمت برآمده‌ی فرش کشیدند تا طبیعی جلوه کند.

شرکت‌کننده‌ی بعدی بدون وقت‌کشی وارد صحنه شد. اسکورپیوس با لبخندی عظیم مقابل داوران ایستاد و همانطور به زل زدن ادامه داد.

- نمی‌خوای حرف بزنی؟ واسه چه نقشی اومدی تست بدی؟
- با اجازه‌تون، اومدم درخت بشم.
- چی؟
- درخت. می‌خوام نقش درخت رو ایفا کنم.

روز سختی برای بلاتریکس بود.
- اسکورپیوس، تا نزدم محوت کنم از جلوی چشمام دور شو و بیشتر از این وقتمونو نگیر. این یه فیلم جدیه و ارباب منتظرن هر چی سریعتر ساخته بشه!
- حداقل بذارید یه چشمه از استعدادهامو نشونتون بدم. انقدر درخت خوبی میشم که خودتونم باورتون بشه یه درخت ماهر اینجا وایساده.

اسکورپیوس چشم‌غره‌ی بلاتریکس را به نشانه‌ی تایید درنظر گرفت و ایفای نقشش را شروع کرد.
ابتدا چشمانش را بست، سپس یک پایش را بالا برد و روی زانوی پای دیگر قرار داد، کف دستانش را بهم چسباند و بالای سرش برد و شروع به درآوردن صدای خش خش با دهانش کرد.
- می‌بینید؟ حتی صدا هم دارم. الان باد داره لای برگام می‌پیچه و حس و حال پاییزی به فضا میده. اینطور نیست؟


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰
#15

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
کتی معترض شد.
-من فقط برای تمرکز کردن خالی، به سی ثانیه احتیاج دارم! شما نمی تونین اینجوری استعدادهای منو به باد فنا بدین. من از بچگی این لحظه رو تصور می کردم که بتونم هنرم رو به جهانیان عرضه کنم.

بلاتریکس که از جیغ و داد کتی سرسام گرفته بود، سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
-باشه بابا. چرا این جا رو گذاشتی رو سرت؟ سی ثانیه تمرکز کن. بعدش سی ثانیه حرکات آکروباتیکت رو به ما نشون بده.

همه ساکت شدند.

کتی عینکش را برداشت و روی سر قاقارو گذاشت و قاقارو دو عینکه شد.

کتی وسط صحنه ایستاد و چشمانش را بست.

ثانیه ها یکی پس از دیگری سپری شدند و سی ثانیه به پایان رسید.

کتی حرکتی نکرد.

چند ثانیه دیگر گذشت.

-شروع نمی کنی؟

با بی پاسخ ماندن سوال بلاتریکس، قاقارو جلو رفت و کتی را بررسی کرد.
-اوممممم... فکر کنم خیلی تمرکز کرد. خوابش برده!




پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۳۲ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰
#14

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
کتی، در حالی که از خستگی لای چشمانش چوب کبریت گذاشته بود، به سمت میز، خزید. وقتی به میز رسید، چوب کبریت ها شکست و قاقارو، دو چوب کبریت دیگر لای چشمان کتی، نهاد.
_ ام... سلام!

بلاتریکس، به کتی ولو شده و قاقاروی مضطرب، نگاه کرد.
_ نه حیوون قبول میکنیم، نه جادوگر خسته. تا با اردنگی ننداختمتون بیرون، از اینجا برین.

قاقارو، برای اولین بار، از اینکه حیوان صدایش کرده بودند، خشمگین نشد.
_ ام... آخه کتی، تموم شبو، داشت تمرین آکروبات میکرد، به مرلین! میشه یه چشمشو نشونتون بده؟

بلاتریکس، دستش را زیر چانه اش زد و دندان قروچه ای رفت.

_ فقط سی ثانیه زمان داره. بعد جوری لهتون میکنم که به عنوان فرش صحنه، نقش بازی کنین.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.