هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۶
#40

سیبل  تریلانیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
مـاگـل
پیام: 150
آفلاین
ملت اسلی به همراه سیبل که هنوز به شدت گریه میکرد به سوی مغازه بورگین به راه افتادند.سیبل از یک کیلومتری مغازه گوی پیشگویی را در ویترین تشخیص میدهد.

-خودشه...این گوی بلورین عزیزمه...

با قطع شدن صدای گریه سیبل بلاتریکس پنبه ها را از گوش خود بیرون آورد و همه به سوی مغازه بورگین حرکت کردند.بورگین پشت پیشخوان در حال خواندن روزنامه بود.

آنی مونی:سلام بورگین.هووم.ما یه دونه از اون گوی پیشگویی که توی ویترین مغازه ات گذاشتی میخوایم.
بورگین:از اون گوی فقط یکی دارم.همونی که توی ویترینه.الان میدمش....راستی...برای کی میخواستین؟
آنی مونی:برای این سیبل تریلانی.آخه دیروز من موقع رفتن به دستشویی گوی پیشگوییش شارا رو انداختم زمین.میدونی...یکم عجله داشتم

بورگین با شنیدن نام سیبل تریلانی در ویترین را بست و پشت پیشخوان بازگشت.

-من این گوی رو به سیبل تریلانی نمیدم! :no:

سیبل تریلانی دوباره گریه را از سر گرفت و صدای داد و فریادش تمام مغازه را پر کرد.

بلاتریکس:حیف شد...پنبه ها رو انداختم دور

آنی مونی در حالیکه سعی میکرد صدایش شنیده شود:خب چرا نمیدی؟

بورگین:ده سال قبل این سیبل تریلانی یک پیشگویی کرد که من قراره رییس محفل بشم.من هم کلی خوشحال شدم.ولی حالا چی هستم؟صاحبت مغازه جادوی سیاه!

بلیز:خب حالا تو گوی رو بده به ما.بعدش میتونی بری برای ریاست محفل درخواست بدی...باور کن محفل به بوق هایی مثل تو نیاز داره...امم...چیز...یعنی...هنوز هم دیر نشده!!امیدت رو از دست نده!
------------------------------------------------
دو ساعت بعد

بلاتریکس در حالیکه دستهای رودولف را توی گوشهایش فرو برده بود داشت در مغازه قدم میزد

-ببین بورگین.یا به زبون خوش این گوی رو به ما میفروشی یا...

اخم های بورگین اندکی در هم میرود!

-یا چی؟

در یک حرکت بسیار ماهرانه بلیز و آنی مونی بورگین را به صندلی میبندند و به قول معروف او را گروگان میگیرند

رودولف:در این ویترین باز نمیشه...طلسم شده!

بلاتریکس:عیبی نداره.بورگین عزیز در ویترین رو برای ما باز میکنه...هووم...تو مانتی رو میشناسی بورگین؟

بورگین: من اون گوی رو به شما نمیدم.من رو نجات میدن.حالا میبینید


ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۸ ۱۷:۲۷:۰۱

آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۶
#39

بلاتریکس  لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۴ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 195
آفلاین
صدای های های گریه سیبل تمام فضای تالار اسلیترین را پر کرده بود.

-سیبل تو رو خدا بسه..سرسام گرفتم.آخه بگو چی شده؟
سیبل بدون توجه به بلیز به دادو فریادش ادامه داد.
-اوووو..شماها نمیفهمین..شما موجودات فانی..شما انسانهای پست...

بلا درحالیکه سعی میکرد پنبه های بیشتری در گوشش فرو کند:انسانهای پست؟این فکر میکنه خودش چیه؟

آنی مونی که ظاهرا زیاد از سرو صدا ناراحت نشده بود بطرف سیبل رفت.
-آخه سیبل جان.اگه نگی چی شده که نمیتونیم کاری برات بکنیم.کسی اذیتت کرده؟پیشگوییات غلط از آب در اومده؟

فریاد سیبل بلندتر شد.
-ساکت باش.پیشگوییای من هیچوقت غلط از آب در نمیاد.مواظب حرف زدنت باش.
آنی مونی دست از دلداری دادن به سیبل برداشت و به بقیه اسلی ها ملحق شد.

آخه چشه؟اینجوری ادامه بده مریض میشه.

- من فکر میکنم بدونم چشه.
توجه همه بطرف صدایی که از پشت در به گوش میرسید جلب شد.
دراکو درحالیکه بستنی بزرگی در دست داشت وارد تالار شد.

-راستش دیشب سیبل گوی بلورینشو جلوش گذاشته بود و داشت از خودش صداهای عجیب و غریبی در میاورد.درست در لحظه ای که داشت موفق میشد مرگ بلا رو پیشبینی کنه آنی مونی دوان دوان از خوابگاه بیرون اومد و بطرف دستشویی رفت...والبته سرراهش با گوی سیبل برخورد کرد..گوی از روی میز افتاد و تکه تکه شد.

همه با خشم به آنی مونی خیره شدند.
آنی مونی:...م...من....من...خوب چیکار میکردم؟نمیرفتم دستشویی؟من اصلا نفهمیدم چی شد..وقتی برگشتم سیبل بهت زده به زیر میز خیره شده بود..منم فکر کردم خوابش برده.آخه میدونین اون بعضی شبا با چشمای باز میخوابه...

بلا با ضربه جارو موفق به ساکت کردن آنی مونی شد.
-خوب حالا چیکار کنیم؟تا جاییکه من میدونم گوی بلورین سیبل خیلی کمیاب بود و نمیشه مثل اونو پیدا کرد.

بلیز ناگهان از جا پرید.

چرا...یه جایی هست..اونجا حتما پیدا میشه..مغازه بورگین.باید بریم اونجا.


عضو اتحاد اسلیترین

تصویر کوچک شده


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۶
#38

 استن شانپایکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۴ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۰ چهارشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۱
گروه:
مـاگـل
پیام: 440
آفلاین
پسری با قدی بلند و موی چرب وارد مغازه ی بورگین شد
چی میخوای ، این صدایه بورگین بود که از دست ارباب رجوع جماعت حوصلش سر بود
استن که بر خلاف بورگین رو فرم بود با کنایه گفت: یه چیز باحال
مثلا چی
یه انگشتر قدیمی می خوام
بورگین رفت و چند لحظه ی بعد برگشت ، بیا
نه این خیلی خزه
بیا
نه خوب نیست
این یکی چطور
نه اینم بدرد نمی خوره رویا خیلی بد سلیقست
کی ؟ دوست دخترمو می گم
ده بار دیگه بورگین رفت و اومد تا اینکه استن از یکدومشون خوشش اومد
من همینو می خوام بورگین که زیر لب می خندید گفت 20 گالیون میشه
ولی مگه میشد استن تخفیف نگیره و بالاخره تونست با 10 گالیون راضیش کنه ( خوب ما اینیم دیگه )
بعد از اینکه انگترو از بورگین گرفت گفت یه لحظه دستت کن ببینم تو دستت قشنگه
بورگین که زرد کرده بود گفت چرا تو دست خودت نمی زاری
خوب دستمن سوخته و دست باند پیچشو بالااورد
بورگین که خودشو مجبور به این کار دید دستشو بالا اورد و اونو گذاشت تو دستش و پاف دستش از بالا تا پایین سرخ شد
استن هم با لبخندی موذیانه گفت : خودتی داداش ورفت


ٌٌدر حال پاشیدن بذر


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۶
#37

چارلی ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۱:۰۶ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
مـاگـل
پیام: 377
آفلاین
صدای قدم های پسری جوان با صدای رعد و برق در کف چوبی مغازه بورگین و برکز همراه پیچید.بورگین که از زیر میز بیرون آمد گفت: می تونم ککمکتون کنم آقا؟
او با شک و بدگمانی به موهای سرخ و کک ومک های پسرک خیره شد.
پسرک با صدایی آرام گفت:شما کتاب هم می فروشید؟
شک بورگین افزایش یافت ابروهایش را بالا برد و پرسید:در چه مورد؟
پسرک چترش را بست و گفت:در مورد علامت شوم و اسمش رو نبر.
بورگین به دور و برش نگاهی انداخت سپس در قفسه ای را باز کرد که داخل آن مملو از کتاب بود.او اسم پسر را پرسید.
پسر جواب داد : چارلی،چارلی ویزلی.
ویزلی،این اسم در نظر بورگین آشنا آمد.به نظرش رسید ویزلی ها از اعضای محفل هستند.او با قدم هایی سریع به طرف قفسه رفت و درقفسه را قفل کرد.
چارلی در حالی که به بورگین نزدیک می شد گفت:چیه؟می ترسین؟آقای بورگین یا برکز، من دقیقا اسمتون رو نمی دونم...چارلی در مغازه را با طلسمی قفل کرد و چوبدستی اش را زیر گلوی بورگین گرفت.
بورگین عرق سرد روی پیشانیش را با دست پاک کرد و گفت:پسر جان تو چی می خوای؟
چارلی بورگین را به سمت قفسه پر از کتاب هایت کرد و گفت:بازش کن.
بورگین سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:هرگز!
چارلی اخم هایش را در هم کشید.در همین حین بورگین چوب دستی اش را از جیبش درآورد.
- تارانتالگرا!
چارلی پاهایش با سرعت غیر عادی شروع به حرکت کرد او جادو را باطل کرد اما بورگین طلسمی دیگر به سوی او فرستاد.
- پترفیکوس توتالوس!
طلسم از وسط پاهای چارلی رد شد و او فریاد زد:استوپفای!
بورگین سرش را پایین آورد ، و ورد دانساتو را بر روی چارلی اجرا کرد.چارلی فریاد زد پروته گو و طلسمم او به سوی خودش بازگشت.دندان های او که تا زانو هایش رسیده بود مانع می شد تا او طلسم ها را درست ادا کند. بنابراین چارلی از فرصت استفاده کرده و با ورد پترفیکوس توتالوس بورگین را خشک کرد.سپس به سوی قفسه رفت و کتاب های درون آن را داخل ساکش ریخت و به سوی محل تجمع محفل ققنوس حرکت کرد.
(پایان هندی!)


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۴ ۱۷:۵۰:۴۳

دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر کوچک شده


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۵:۳۱ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۶
#36

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۸:۴۶:۴۳ یکشنبه ۳ دی ۱۴۰۲
از تو میپرسند !!
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 3737
آفلاین
بورگین و بارکز با اینکه امروز پذیرای جادوگر و ساحره ای بود که برای خرید گردنبند سیاه قلابی به آنجا رفته بودند ، کثیف تر ، مخوف تر و رعب انگیز تر به نظر میرسید ؛ البته با اینکه بورگین هر از گاهی لبخند سردی میزد و مدام گردنبند های متفاوتی را به مشتریانش نشان میداد ؛ ولی با حالتی عصبی ، زیر چشمی قفسه مقابلش را می پایید .
شاید دلیل وجود امواج رعب و هراسی که در مغازه بورگین و بارکز بود ، این بود که امروز بورگین علاوه بر آن خانم و آقا پذیرای سیاه ترین و خطرناک ترین شیء مغازه جادوی سیاهش بود ! بله ! او امروز به سفارش لوسیوس مالفوی ، پذیرای سیاه ترین معجون قرن ، معجون سیلسوات بود ؛ معجونی که بارها نامش در کتاب بدترین ها ، آمده بود . به گفته خیلی ها کسی که جرعه ای از آن بنوشد ، از سیاه ترین جادوگر هم سیاه تر خواهد شد و از بی وجدان ترین فرد ، بی وجدان تر ، تنها پادزهر آن عطوفت و مهربانی بود !
دقایقی از رفتن بورگین به انبار زیرزمینی مغازه اش نمیگذشت که پسرک لاغر اندامی در حالی که لبخند شیرینی بر لبانش نقش بسته بود وارد مغازه شد و به سمت قفسه ای که سیلسوات در آن نگاه داری میشد گام برداشت ؛ طوری به معجون نگاه میکرد و جذبه آن شده بود که گویا معجون عاجزانه از او خواسته بود که بنوشدش !

دقایقی بعد

دیگر چیزی به قبل شباهت نداشت ؛ وسایل سیاه بورگین و بارکز در هم پیچیده شده بودند و خرده های شیشه روی زمین خود نمایی میکرد ، بورگین بازوی جراحت برداشته اش را با پارچه کثیفی بسته بود و از لبخند شیرین پسرک خبری نبود ، حالا دیگر تنها چیزی که در چهره او سایه انداخته بود ، نفرت بود ، نفرتی عمیق !
بورگین که نایی برای صحبت کردن نداشت ، با صدای گرفته ای خطاب به ساحره گفت : اون معجون خطرناکی رو خورده که فقط مهربانی میتونه ، پسره رو به حالت اولش برگردونه ، و گرنه خطر بزرگی همه رو تهدید میکنه
شوهر زن با عصبانیت نگاهی به بورگین انداخت و گفت : به هیچ وجه اجازه نمیدم ! :no:
لحظه ای بعد ساحره به سمت پسرک رفت و در حالیکه دست او را میگرفت ، گونه اش را بوسید و گفت : نه پسرم ، تو نباید خوبی رو با سیاهی عوض کنی !
بورگین و جادوگر : :no:
ساحره و پسر :

ساحره توانسته بود با ابراز مهربانی و نشان دادن عشق واقعی به پسر ، اثر قدرتمند معجون را از بین ببرد .

حال دوباره لبخند شیرینی جای نفرت عمیق را گرفته بود ، پسر با صدای شادابی زمزمه کرد : فقط مهربانی وجود داره و کسانی که از اثر قدرتمند اون اطلاعی ندارن و از مغازه خارج شد


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۹:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۶
#35

جرج  ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۵ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۶ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از مغازه ویزلی ها
گروه:
مـاگـل
پیام: 683
آفلاین
مأموریت محفل!

چی؟

این پرسش اعظای محفل بود. دارن دوباره گفت:
اشک سیاه!
به جز فلامل بقیه اعضای محفل در فکر فرو رفته بودند و اثاری از ندانستن و گیج بودن در چهره های انان نمایان بود. برای همین دارن ادامه داد:
اشک سیاه ماده ای است که از ترکیب پنج ماده بسار کم یاب بدست می یاد.

حالا این اشک سیاه رو چطوری میشه بدست اورد؟ باید درستش کنیم؟ چه مدت طول میکشه؟

این رو ادوارد گفت که در حالی که به قدح زل زده بود انگار که می تواند با نگاه کردن به ان، ان را نابود کند.

اشک سیاه از ترکیب مو و خون تک شاخ – اشک ققنوس – خون اژدها – زهرمار بدست می اد.

دارن در حالی این جمله ها را به زبان می اورد که به هیچ یک از اعضای محفل نگاه نمی کرد.

ویولت گفت: حالا باید این مواد رو از کجا بدست بیاریم؟

بهتره از دامبلدور کمک بگیریم . اون میتونه در این مورد کمکمون کنه. استرجس این را گفت و به شش نفر دیگر نگاه کرد.

ریموس: این بهترین راه هست و پاترونوس خود را که شبیه یک گرگ بزرگ و درخشان بود رو پیش دامبلدور فرستاد.

جرج که بیشتر ساکت بود و به حرف های بقیه گوش می داد گفت: فکر نمی کنین مرگخوارها به جاهای دیگری برای احضار کنت برائور رفته باشن؟

ویولت که با این حرف انگار تازه متوجه این موضوع شده بود گفت: لعنتی! این چطور به فکر خودم نرسیده بود؟ اونها ممکنه بخوان ما رو با این قدح مشغول نگه دارن و در سه جای باقیمونده کنت برائور را ظاهر کنن.

باید به دو دسته تقسیم بشیم . یک دسته باید این جا بمون و یک دسته دیگه به پنجمین نقطه مورد نظر بره.

تو باید رهبر این گروهی که میخواد اینجا بمونه باشی و به استر نگاه کرد و استر با حرگت سر موافقت خود رو اعلام کرد.

استر - جرج و دارن شما اینجا بمونین.

و بعد به طرف ریموس – ادوارد و انیتا کرد و گفت شماها با من میاین.

شما سه نفر باید تمام سعیتون رو بکنید تا این قدح رو نابود کنید. هر وقت این کار انجام دادید به ما ملحق بشین.
به طرف ریموس – ادوارد و انیتا برگشت و گفت اماده این: انها با حرکت سر جواب دادند و ناگهان با صدای تلقی ناپدید شدند.

استر گفت: از دامبلدور هم ..............

در این لحظه نوری نقره ای رنگ تمام فضای اتاق رو پر کرد. یک پاترونوس که به شکل ققنوس بود در جلوی اونها ظاهر شده بود و پیامی برای انها داشت:

__________________________________________________
متن پیام رو گذاشتم برای نفر بعدی تا هم دستش باز باشه و هم بتونه یه پست خوب بزنه.


ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۲ ۱۲:۰۴:۲۵
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۱۴:۲۶:۵۲

اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
#34

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 3113
آفلاین
ايگور و همسر گرامش در حال عبور از خيابان دياگون بودند و در مورد خريد لوازم جديد،براي خانه جديدشان سخت در حال صحبت كردن بودند..همينطور پيش ميرفتند كه ناگهان پسري از جلوي آنها رد شد(خب چرا اونجوري نگاه ميكني؟تو خيابون پسر از جلوت رد نميشه؟)!پسرك لباسي زرد و بنفش و قهوه اي بر تن داشت و با سرعت از كاشي ها طوسي جلوي مغازه بورگين گذشت و همانطور رفت و رفت و رفت تا بالاخره از ديد دوربين خارج شد.

-ايگور،من لوازم سياه براي خونم ميخوام..زودباش زودباش..من ميخوام!چي نميخري؟من ميرم خونه بابام،نه چرا برم خونه بابام!؟ميرم خونه هري پاتر،بلاكت كنه!آره پس چي فكر كردي؟من كلي پارتي دارم!
- ،من چيزي نگفتم كه؟براي خودت ميدوزي و مي بافي؟
-چييي؟من جورابت رو ببافم؟خودت دست نداري؟برم خونه هري؟

ايگور به چهره اي گرفته دست همسرش را گرفت و به درون مغازه برد،به دليل اينكه پست خاله بازي نشود از نوشتن بقيه گفت گو معذوريم!ايگور به مغازه خير شد..چقدر اونجا عوض شده بود..خيلي عوض شده بود..خيلي زياد عوض شده بود...
پرفسور رو به نويسنده:

بله،ميگفتيم..خيلي عوض شده بود،قفس هاي جديد و تازه به رنگ سياه در آنجا قرار داشت و انواع وسايل شوم و سياه و بلك و بد و اينا در آنجا بود..دست غرور آميز مالفوي هم در آنجا قرار داشت و معلوم بود كه مالفوي بعد از انجام كارش،آن را به مغازه فروخته بود..بالاخره هر كسي براي مخارج زندگيش درآمد نياز دارد!پسري وارد مغازه شد به گوشه از مغازه رفت و در حال نگاه به پاتيلي كه مايع سبز رنگي محتويات آن بود،شد..به آن پسر اهميت نداد و به طرف بورگين بي ناموس(در اين موقع،بي ناموس شده بود،)رفت تا به همسرش بپيوندد..همسرش انواع چيز ها را سفارش داده بود و ايگور به اين فكر ميكرد اگر اون روز بانك نميزد بايد چيكار ميكرد؟هوووم؟نه خودت بگو،بايد چيكار ميكرد؟همسرش كلي وسيله سفارش داده بود و مهم تر از آن گوي بلورين بود كه از الماس كامل ساخته شده بود..ايگور با ناراحتي دست در جيبش كرد و گاليون ها رو در اورد و به بورگين داد كه ناگهان وردي به گوي خورد و آن را شكست..ايگور برگشت از تعجب دهانش باز ماند..آن پسري كه بغل پاتيل بود با چوب دستي مقابل آنها ايستاد بود و از قيافه اش معلوم بود در حال تبديل شدن به ولدمورت است!
-اي پسر احمق و بوق!اون معجون رو نبايد ميخوردي!شما سرگرمش كنيد تا من برم يكي رو بيارم كمكش بكنه!خدا ميدونه چقدر خسارت به بار مياره!

10 دقيقه بعد!

ايگور و آن پسرك در بستني فروشي بودند و در حال خوردن بستني بودند..همسر ايگور هم به دليل كمبود بودجه از داستان حذف شد..
-من بستني ميخوام..بدو بدو!بستني بستني!
-اين الان دهمين بستنيت بود..گراپ هم اينقدر بستني نميخوره آخه!
-بستني نميدي؟باشه،الان بهت ميگم!
-نه نه نه!ببخشيد بيا بستني،اينم بخور..اينقدر بخور تا زير پات علف سبز بشه(چه ربطي داشت،خدا داند)

10 دقيقه بعد!
حالا پسرك از بستني خوردن،خسته شده و دست در دستان يكديگر،همچون دو شتر عاشق() به طرف سينما رفتند..بليت خريدند و وارد سينما شدند و منتظر موندند تا فيلم شروع بشود...!
-چرا فيلم شروع نميشه؟..من حوصلم سر رفت..آواداكداورا!
و به اين ترتيب بود كه اولين قاتل بچه به جهان عرضه شد..پسرك ايستاد و چند نفر رو شكنجه داد..چند نفر رو خلع سلاح كرد و چند نفر رو هم تحت فرمان خودش قرار داد..ايگورم كه كارش از دستش بر نمي آمد همان جا نشست با ناراحتي به صحنه خيره شد...بالاخره فيلم شروع شد و پسرك نشست و رو به ايگور كرد و گفت:
-حال كردي؟..خيلي حال ميده..نه؟
-بله،صحنه را ديديم !

45 دقيقه بعد!
فيلم به دلايلي خاص و بي ناموسي تمام شد و آنها ار سينما خارج شدند..حالا فقط 5 دقيقه به اتمام زمان كاربرد معجون مانده بود..!
همانطور پيش ميرفتند و دقايق ميگذشت و تو دل ايگور جشن برپا بود.
-من،زن ميخوام..بايد به من يك زن بدي..زن خودت فكر كنم خوب باشه!
-نميشه،نميتونم زنمو بهت بدم..نميخوام بدبخت بشي !من زنمو دوست دارم!
-خب باشه..پس خودت ميبيني چيكار ميكنم!
اين حرف را زد و به طرف چند جادوگر و ساحره رفت و همه را كشت..ايگور كه به شدت عصباني شده بود به طرف پسرك رفت و با آواداكداورا او را كشت..اين اتفاق در حالي افتاد كه فقط 10 ثانيه به اتمام زمان معجون مانده بود..به سرعت ديوانه ساز ها ريختند و جمعش كردند و بردنش آزكابان و او به مدت 20 سال در زندان بود،زنش از او طلاق گرفت..آن پسرك هم مجسمه اي ازش ساخته شد و در ميدان اصلي نصب شد..حالا تيكه هري پاتري نداشت اين داستان؟..نه؟..فكر كردي ميتوني از من نمره كم كني؟اون اول داستان يادته يك پسر بود از جلوي ايگور و همسرش گذشت،او هري پاتر بود..ديدي؟من زرنگ تر از توئم؟حالا اگر ميتوني امتياز كم كن!


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
#33

آماندا لانگ باتمold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
_: هی ویلیام ! من معجون آشغال ایرانی نمیخوام تو حق نداری که ....
این صدای ریز و جیغ جیغوی آنا همسر ویلیام بود که سرش فریاد میکشید .
آنا : ... اصلا تو چطوری دلت می یاد که من جلوی خواهر شوهرم کم بیارم ها ؟ اون برادر توهم با اون سلیقه ی مسخرش ! زنش میدونی به من چی میگه ؟ شلخته ! اصلا خواهر خودم چی ؟ میبینی یه شوهر داره مثل خروس ازش اطاعت میکنه ؟ اما من چی ؟! آخه تو هم شدی ...
اگه ویلیام حرف آنا رو قطع نمیکرد اون زن عذاب کشیده هنوز هم داشت حرف میزد !
ویلیام : خیلی خب بابا ! بس کن . بردی سرمو ! بطری رو بردار پولشو بده و بریم .
بورگین لبخند گشادی رو تحویل ویلیام داد و گفت : البته باید بگم که این معجون قدرتش از معجون بترکه چشم حسود کمتره ! معجون بترکه چشم حسود همونطور که از اسمش هم پیداست میتونید با خوروندن اون معجون به فرد مورد نظرتون اون فرد رو از حسودی دیوونش کنید . در ضمن یه نکته ی مهم اینه که اگه سوژه تون از اون معجون زیاد خورده باشه میتونید اونو تحت کنترل خودتون قرار بدید و البته باید مواظب وزارت سحر و جادو باشید . اونا اگه به وجود همچی طلسمی پی ببرند شاید به شما گیر بدند!
ویلیام : پس همون قبلیه رو لطفا بد ...
آنا فوری حرف ویلیام رو قطع کرد و گفت : ویلیام ؟! تو که دوباره نمی خوای ...( ادامه ی سخنان آنا حاوی مطالب غیر اخلاقی و خصوصی است . شما هم حق ندارید در امور خصوصی یک خانواده دخالت کنید ! )
مرد و زن خود مشغول جر و بحث با یکدیگر بودند و بورگین هم نیز به دلیل گوش دادن به حرفهای کاملا ضد اخلاقی آن دو حواس خودش را پرت کرده بود . پسرکی آبی پوش و رند و ناقلا از این فرصت استفاده کرد و یواش یواش و اروم آروم داخل مغازه شد که یه دفعه :
تالاپ ! افتاد رو زمین !
_ : آخ آخ آخ ! آی سرم ! آی پاهام ! آی دستم !
بورگین : هی تو ! چیکار میکنی اینجا ؟
پسرک بلند شد و خودشو تکوند بعد جواب داد : هیچی ! ا ؟! اونحا رو ببینید ! اون چیه ؟ چقدر هم خوشگله !
بورگین سرشو به زاویه ی 180 درجه چرخوند و پشت سرش رو نگاه کرد اما چیزی پیدا نکرد . غافل از ایکه پسرک از غفلت اون استفاده کرده و خودش هم غافل از اینکه در اون مغازه خطراتی در انتظار غفلتش بودند به طرف قفسه ای رفت . دوید دوید تا به قفسه رسید و پشت یه قفسه ی دیگه رو بهروی همون قفسه قایم شد . بورگین سرش رو برگردوند که نتیجه ی کارش رو به پسرک اعلام کند ولی دید اوا ! جا تره و بچه نیست !
حالا اینور بگرد اونور بگرد بالا رو بگرد پایین رو بگرد بچه کجاست ولی پیداش نکرد !
همون لحظه حافظه ی بورگین : ای بچه ی بی همه چیز ! حالا منو گول میزنی بی چشم رو و بی آبرو ی ....... (سانسور شده !) به من میگن بورگین . میدونم چیکارت کنم !
پسرک داشت بطری های رنگارنگ توی قفسه ها رو وارسی میکرد چشمش به بطریه حاوی مایعی آبی افتاد . چشمانش از شادی برق زد تو دلش فریاد کشید : هوررررررررا !
و بازم غافل از اینکه اون معجون سیلیسوات بود بطری رو سر کشید . کمی بعد چشماش دودو میزد . بیشتر از همیشه انرژی داشت . میخواست کاری کنه که حتی ولدومورت هم جلوش زانو بزنه و خاک کف پاش بشه ! واقعا چه کم توقع ! خلاصه یه دفعه مثل کارتون تام و جری انگار دنبال موشی باشه از دیوار ها از سقف از هرجا بالا رفت . وقتی از سقف فرود اومد دید درست زده تو خالش ! یعنی افتاده بین اون خانم آقا هه . خوب به حرف اون دو گوش داد . وقتی فهمید قضیه از چه قراره لبخند شیطانی بر لبانش نقش بست . بعد رو به خانومه کرد و بی توجه به لی گزیدن ها و مشت کوفتن های بورگین توضیح داد : اهم خانم عزیز شما میتونید جاری و خواهر شوهرتون رو با یه طلسم فرمان تحت فرمان قرار بدید . البته طلسم شکنجه هم به خوبی خوب کار خودش رو میکنه !
آنا فکری کرد و رو به ویلیام گفت : خوش به حال زنی که قراره زنش بشه ! ببین چقدر خوب احساسات رو درک میکنه ! همین حالا اونو با خودم میبرمش خونه !
بعد رو به پسر سیاه گفت : واقعا از راهنماییت ممنونم عزیزم ! اسمت چیه کوچولو ؟
پسرک : اولا من کوچولو نیستم حرف دهنت رو بفهم ها . بعدشم اسم مستعار من فیلیپسه .
بورگین که تا حالا داشت به گفتگوی آن دو گوش میداد بعد فریاد زد : نه ! اون یکی از معجون های سیاه شدن رو خورده !
با این حرف آنا جیغی زد و گفت : حرفم رو پس میگیرم ! اون شوهرخوبی نمیشه !!!
ویلیام خواست با آرامش حرف بزنه : م م م ما میتونیم تو رو ببریم گردش پسر خوب ! برات قاقالی لی میخرم . سوار تاب میکنمت ! برات اشکلات و شکلات و بستنی و ... میخرم !
فیلیپس فریاد زد : شما دروغ میگید ! میخواین سر منو شیره بمالید ! من اجازه نمیدم ! حالا همتون به صف تا یکی یکیتون رو بکشم ! اول تو آقای فروشنده ! با زندگیت خدافظی کن .
بورگین که احساس کرده بود ردا و شلوارش گرم شده و کفشش خیس شده ! با همون کفشای خیس اینور تر اومد تا دیده نشن ! خب خیسیش رو پنهان کرد اما صدای شلپ شلوپش رو نتونست قایم کنه ! یه کم صبر کرد تا رنگ صورتش از ارغوانی پر رنگ به ارغوانی کمرنگ تغییر کنه بعدش به حرف اومد : ن ن نه ارب ار اربر اربابببب ! من میتونم به شما کمک کنم !
فیلیپس : جدا ؟! انگار راست میگی ها ! پس تو زنده میمونی . حالا شما چی آقا ؟ شما میمیرید !
فیلیپیس خواست طلسم آوداکداورا رو بر زبون بیاره اما دید که چوبدستی نداره ! پس فریاد زد : هوی غلوم !
(غلوم یکی از اعضای پشت صحنه بود !)
غلوم : چیه آلکس ؟
فیلیپس : یه چوبدستی رد کن بیاد !
غلوم : ها ؟
فیلیپس : یه چوبدستی !
غلوم یه فوتبال دستی ؟
فیلیپس : یه چوب جادو ! چ و ب ج ا د و !
غلوم : ها ! بیا !
فیلیپس : آودا کداورا !
و غلوم آقا جان به جان آفرین تسلیم کرد ! یه خورده بعد روحش بلند شد و پرواز کنان سمتش اومد : ای بیوجدان بی معرفت ! چرا کشتی ؟
فیلیپس : به چند دلیل : 1 اسم منو فاش کردی ! همون اول ! 2 منو مسخره میکنی ؟! ها ؟!
روح : قانع شدم ! من رفتم پشت صحنه شاید کمکم برسه ! خدافظ !
فیلیپس : برو به درک ! خوب حالا آقای ویلیام ! آوداکداوا !
آنا : نهههههههههههههههههههههههه!
و بعد خودشو جلوی ویلیام انداخت و طلسم بهش خورد و مرد ، طلسم بازتاب شد و به سمت فیلیپس رفت اون هم نابود شد ! و اما طلسم برگشت و خورد به ویلیام ! اما نمرد و عوضش یه زخم به شکل قلب طرف راست پیشونیش افتاد !
یه دفعه فیلیپس بلند شد و گفت : من به این راحتی ها نمی میرم ! من 7 تا هورکراکس دارم ! موهاهاهاها !!! حالا بمیر ویلی !
ویلیام : نه تو رو خدا نه ! من برات آبنبات چوبی میخرم ها !
فیلیپس فکری میکتد ! یاد خاطات دوران نینیگریش میفته ! یادش مییاد وقتی خیلی کوچیک تر بوده مامانش براش آبنبات چوبی میخریده !
فیلیپس : باشه من با تو مییام تا آنبات چوبی بخریم ! و لی باید هر روز برام سه تا بخری ها !
ویلیام : به روی چشم آقا !
دوربین رو صورت فیلیپس میچرخد و همون جا زوم میکنه ! تا میره تو دهنش ! بعد زوم اوت میکنه و برمیگرده !
فیلیپس : خوب بینندگان عزیز همکاران من از پشت صحنه اعلام میکنن که یک ساعت تموم شد و من دوباره سفید شدم !
بعد به طرف در خروجی راه میفته و داد میزنه : هوی غلوم ! آنا دیگه بیدار شین ! فیلم تموم شد 1 خسته نباشید !


تصویر کوچک شده


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۶
#32

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۳۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 1511
آفلاین
آسمان آبی بود ، خورشید سوزان ، سوزان ، همیشه فروزان !
ابر ها از شدت گرمای خورشید بخار می شدند و مغازه های کوچه دیاگون کم کم داشتند مثل کره آب می شدند !
در این میان پسرکی از آخرین پیچ کوچه دیاگون پیچید و وارد کوچه ناکترن شد. هزاران عجوزه ، جادوگر سیاه ، مرگخوار ، جارو های عجیب ، ماشین ها پرنده ، و صد ها جایزه نقدی و غیرنقدی دیگر در کوچه ناکترن روبروی پسرک بود. در این میان پسرک به زور از سوراخ هایی که بین آنها ایجاد شده بود عبور کرد و خود را به مغازه بورگین و بارکز رساند. در را آرام باز کردو سرکی به داخل کشید. کسی داخل نبود. آرام آرام در را تا نیمه باز کرد ، آرام و با نوک پنجه وارد شد و ناگهان در را به هم کوبید ! صدای انفجار مانندی از در شنیده شد و در این میان بورگین از ناکجا آباد بیرون پرید و فریاد زد : «الله اکبر ، الله اکبر »
پسرک قبل از این که بورگین او را ببیند در زیر یک شئ عجیب مثل سیفون پنهان شد.
بورگین وقتی مطمئن شد که هنوز آمریکا حمله نکرده از همان نقطه نامعلوم دوباره غیبش زد.پسرک شروع به گشتن کرد. مشخصات معجون ها را تک تک می خواند : تهوع آور ، تجسم آور ، تخیل آور ، تولد آور ، تبلور آور ، تقلب آور و ...
و سر انجام به معجون رسید که روی ان نوشته بود : « بسیار عالی برای سیاهان ، فقط بخورید ، به همین سادگی ، به همین خوشمزگی ، پودر کیک رشد ! »
(همین الان از اون پشت و پسل ها تهیه کننده این پست به من گفت که نوشته معجون بقلی رو خوندم ! )
« بسیار عالی برای سیاهان ، فقط بخورید ، سیاه می شوید ، آنچنان که دوست دارید. »
پسرک دستش را دراز کرد. صدای در شنیده شد . پسرک معجون را چنگ زد و زیر یک روروئک که در گوشه ای بود پنهان شد.
مردی هیکلی که بیشتر شبیه آرنولد بود وارد شد. موهای قرمز ، صورت نارنجی ، بلوز زرد ، شلوار سبز و کفش آبی داشت و به تنهایی یک رنگین کمان تشکیل میداد
پسرک در همان لحظاتی که بورگین با آرنولد حرف می زد پسرک نگاهی به معجون انداخت و چشمانش برق زد : پودر کیک رشد !
کات ! (ببخشید این صدای کارگردان بود که کات داد تا معجونی را که پسرک اشتباهی برداشته بود عوض کند ، متاسفانه تدوین این پست کمی ضعیفه و این صدا حذف نشده ! )
پسرک نگاهی به معجون انداخت و چشمانش برق زد : معجون سیلیسوات !
پسرک معجون را سر کشید و در یک لحظه احساس سرخوشی ، شعف ، قدرت ، تکبر ، زور ، غم ، سر خوردگی و هزاران احساس جور واجور دیگر کرد و سر انجام بلند شد و عربده کشید : « نفس کـــــــــــشش ! »
بورگین زیر یک مشت لوازم جادوی سیاه مخفی شد ! پسرک شروع به بهم ریختن مغازه کرد و مرد آرنولد شکل که گریندل وولد (!) نام داشت و فهمیده بود پسر از چه معجونی استفاده کرده گفت : « نه حسن ، خیلی خطرناکه حسن ! »
و بعد که راه کنترل معجون را به یاد آورد ادامه داد : « حسنی میای بازی کنیم ؟ »
- «نه نمیام ، نه نمیام !»
در این بین بورگین همچنان پنهان بود. پسرک بالاخره راضی به بازی شد. گریندل وولد گفت : « من چشم می ذارم ! »
قایم باشک ، گرگی رنگی ، نون بیار کباب ببر و هزاران بازی دیگر کردند و فقط نیم ساعت گذشت در حالی که تاثر معجون 1 ساعت بود.
گریندل وولد دستی به سر پسر کشید و او را بوسید ! :bigkiss:
پسر : تصویر کوچک شده
گریندل وولد تنفس مصنوعی (!) را امتحان کرد :bigkiss:
پسر : زن من میشی ؟
گریندل وولد :
پسر پرید تو بغل گریندل وولد و گفت : « بیا بریم با هم بستی بخوریم ! »
و زندگی مشترک پسرک و گریندل وولد از آن لحظه آغاز شد ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۶
#31

ریتا اسکیتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰
از تو اتاقم!
گروه:
مـاگـل
پیام: 568
آفلاین
پسرک به ارامی وارد مغازه بورگین و برکز شد ،چشماش به این ور و اون ور میرفت که مواظب صاب مغازه باشه یک وقت مچش رو نگیره.همون موقع، بارفیو و زن خیلی خوشگلش(چشاتونو درویش کنین)انید رو دید ؛به بخت بد خوش یه صلوات فرستاد و یواشکی رفت جلوتر، حواس صاب مغازه، یعنی اقا بورگین حسابی پرت بود ،داشت با دوتا مشتریش چونه میزد. پسر از فرصت سو استفاده کرد و رفت به سمت قفسه ای که دیروز از پشت شیشه دیده بودش ؛تو قفسه یک شیشه خوشگل بود که تو اون شیشه هم یک معجون خشگل بود که اقا پسر رو یاد معجون تو کارتون شرک می انداخت همونی که شرک رو خیلی خوشتیپ کرد ؛پسرک به خودش یک نگاهی انداخت:
پاهاش کج بود ،در اثر سوهاذمه تشابه غیر قابل توصیفی با چوب کبریت پیدا کرده بود، شلوارش هم پاره بود که این ربطی نداره پس با هزاران خیال خام معجون رو برداشت و سر کشید ...
یهو همه چی سیاه شد؛ مغازه سیاه شد ،کوچه،اقای بورگین، پسرک با حالتی موذیانه قهقه ای شیطانی سر داد یهو یه دست پشت کردنش فرود اومد ؛بورگین بود.
بورگین:اخه خنگ خدا،بوقیده ی بدبخت،نگفتم به این دست نزن؟ هان ؟نگفتم ؟بابا این سیلسوات بود،حالا ما چه جوری سر تورو بند کنیم؟ بدمت تحویل سگم ؟خب اخه...(صلوات بفرستید)تو که الان پدر مارو در میاری!
پسر باحالتی خصمانه به بورگین نگاه کرد و گفت:اولا دفعه ی اخرت بود دست رو من بلند کردی ،تکرار بشه سوسکت میکنم !ثانیا، من الان کار دارم ،ولدی به وجودم نیاز داره .ثالثا، چون وقت ندارم باهات کل کل کنم همین الان نفلت میکنم!!
بعد ،هم اومد چوبدستیشو از جیب شلوارش در بیاره بارفیو با لبخند ژکون( )سرش رو اورد جلو و گفت:
اخاصماک اه ... اسی بکله ...(شعر یک از خدا بی خبر عربی که به دلیل غیر مجاز بودن اسمش رو نمیارم )
زنش از خدا خواسته اومد وسط به عربی رفتن ،تو این گیر و دار بورگین هم جو گرفتش و رفت وسط که البته اینقدر از خودش غافل شد اشتباهی لزگی رقصید !بورفین هم میخوند و با ترس و لرز به پسره نگاه میکرد خلاصه یه 15 دقیقه ای سرش رو بند کردند که یهو پسره گفت:
بسه دیگه، خستم کردین این زنت هم که تو رقصش اصلا تنوع ایجاد نمیکنه، حوصلم سر رفت الان همتونو به گلوله میبندم!
انید که همون زن بورفین باشه گفت:نه واسا واسا این چطوره...بلا شیطون خودم _دشمن جون خودم _قربون خوشگلیهات _دل داغون خودم _دل داغون خودم
پسره یهو با بی حوصلگی داد زد:اه خودتو مسخره کن .
بورفین که کم مونده بود از ترس از هال بره گفت:واسا بابا، تو فعلا فشارت افتاده ؛بیا این شکلات مارس رو بخور.
پسرک، شکلات رو گرفت و گاز زد :خوبه بد نیست ،من اینو بخورم، بعد به حال شما یه فکری میکنم!
خلاصه این پسر، شکلات گاز میزد و بورگین هم تند تند صلوات میفرستاد و به خودش فوت میکرد.تا اینکه شکلات پسره تموم شد .بورفین بلافاصله فرصت رو ازش گرفت و گفت:
خب عزیزم ؛بگو چه امری داری برات انجام بدیم!
پسره یه ذره فکر کرد و گفت:یه دختر خوشگل میخوام!
بورگین:
انید:خب چه ایده خوبی ؛اتفاقا ما 7،8 تا دختر همسن و سال خودت تو این مغازه قایم کردیم ،تو بگرد هر چندتا پیدا کردی مال خودت!
پسره:جون من راست میگی؟
یهو بورفین زود گفت:اره به مرگ خودم ،اصلا بیا، بگرد و پیداش کن بازی کنیم ؛تو وقتی به جای دخترا نزدیک شدی ،ما دست میزنیم!
پسره:
بورگین:خب حالا برو دیگه.
این پسر بدبخت کل این مغازه رو ده بار گشت اما کو دختر؟!اخر سر برگشت به بورفین نگاه کرد و گفت:تو منو مسخره کردی؟
بورفین:
انید:نه عزیزم ،بیا خودم بهت بدم ؛بیا فعلا این اب رو بخور.
همین که پسره خواست بره اب رو از دست انید بگیره یک ساعت تموم شد .پسرک یه ذره دور و بر خودش رو نگاه کرد .
بورفین با شک پرسید:عزیز دل بابا حالت خوبه؟
پسره:اره اره خوب شدم!
یهو بورگین داد زد:یک ساعت تموم شد(بین ملت:دست دست،سوت...قر..بوق)
پسره:خب حالا که من تو این یک ساعت کاری نکردم واسم یک دختر خوشگل میخرید؟
انید و بورفین دست پسره رو گرفتن و بردن بیرون که واسش یه دختر خوشگل بخرن.


... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.