هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#51
- آواداکاداورا!

لرد حتی لحظه ای هم مکث نکرد. دیگر نمیتوانست تحمل کند. هکتور شاید مرگخوار وفاداری بوده باشد اما دیگر وقت آن است که پاتیل را بدهد و قبض را بگیرد.
نور سبز رنگ از چوبدستی لرد خارج شد و یکراست به سمت هکتور رفت. می‌گويند در لحظه مرگ زندگي فرد متوفی در چند ثانيه از جلوی چشمان او رد مي‌شود. ما به عنوان كسی كه چند واحد كارآموزي را در بخش "گرفتن جان جادوگران و ساحره ها" پاس کرده این مطلب را تایید میکنیم.

هکتور در آن نور سبز زندگی خود را می‌دید. لحظه ای که اولین بار چهره مادرش را دید و روی آن بالا آورد، لحظه ای که در سنت مانگو، پدرش او را در بغل گرفت و هکتور روی او هم بالا آورد. دوران نوجوانی که تار میدید چون همواره در حال ویبره بود، اولین معجونی که با انفجار همراه بود، اولین باری که وارد خانه ریدل شده بود...
اما نور سبز رنگ در حال محو شدن بود!

- اینجا چه خبر است؟ طلسم ما کجا رفت؟

هکتور که آماده مرگ بود، هوای اطراف را برانداز کرد.

- ارباب غلظت عشق توی هوا خیلی زیاده.
- لعنت به تو دامبلدور!

لرد نگاه دوباره ای به موجود منزجر کننده رو به رویش انداخت. چشمانش دامبلدور بودند و همینطور ریشش. اما صورتش رنگی نداشت و فاقد دماغ بود.

- ارباب ژن شما غالب هست.
- ساکت هکتور. بعداً و در خانه ریدل به خدمتت میرسیم. بلاتریکس، اون موجود را از جلوی چشمان ما دور کن.
- چشم ارباب.

اما اتفاقی که رخ داد بلاتریکس را در جای خود متوقف کرد. نور رویا کم شد و بعضی چیز ها، مانند دامبلمورت، شروع به محو شدن کردند.

میدان گریمولد، اتاق خواب دامبلدور

- یا جد ریش پشمکی!

دامبلدور در حالی که غرق در عرق بود از خواب پرید.

- من و تام یکی شده بودیم؟ او بالاخره تصمیم گرفته است فرزند روشنایی بشه؟

دامبلدور با این افکار از روی تخت خوابش بلند و مشغول شانه زدن ریش هایش شد. اشعه های باریک خورشید از پنجره به داخل اتاق می‌تابیدند.

مغز دامبلدور

- حالا چی هکتور؟ توی اون فیلم مشنگی اگه توی رویا گیر کنن چی میشه؟
- ارباب باید صبر کنیم دوباره بخوابه.

لرد آهی کشید. اوضاع بر وفق مراد پیش نمیرفت. نگاهی به اطراف انداخت. او درون ذهن دامبلدوربود!

شاید هم اوضاع بر وفق مراد بود!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸
#52
پست پایانی

خیره شدن به جسد بی جان مرد چاق برای سوروس خیلی حیاتی بود! اسنیپ مرگ کسی را دیده بود، نه اینکه اولین بار باشد که با چشم های بی‌جان رو به رو می‌شود ولی اولین بار در این سفر عجیب و غریب بود.
دیدن مرگ شخص دیگری برای او حکم مرگ لیلی را داشت. ناگهان از خواب خود بیدار شد. خواب شیرینی که تصور می‌کرد در آن می‌تواند از مرگ لیلی پیشگیری کند. یادش افتاد که در دنیای واقعی است و مرگ حتی در زمان به عقب رفته هم وجود دارد. آیا شامل حال لیلی هم می‌شد؟

- سوروس! تو هم اینجایی؟ نمیدونستم.

اسنیپ آنچنان غرق در افکار بیمناک خود بود که فراموش کرد باید پنهان شود. نگاهی به صورت مرگخوار انداخت. ایوان روزیه؛ میدانست که در چند روز بعدی به دست الستور مودی کشته خواهد شد.

- اگر لرد سیاه سقوط کند.
- چی؟

افکارش را بلند بر زبان راند. "اگر لرد سیاه سقوط کند". اگر نکند چه؟ اگر هیچگاه دستش به هری پاتر نرسد چه اتفاقی می‌افتد؟ افکار اسنیپ به سرعت در ذهنش پدیدار می‌شدند ولی برای او دیگر مهم نبود. او لیلی را از خانه خارج کرده بود و نظم جهان حالا بر هم ریخته است. تنها چیز مهم برای اسنیپ در آن لحظه جان لیلی بود.

- چیزی گفتی سوروس؟
- نه ایوان. کسی که دنبالش می‌گردید اینجا نیست. من قبلاً جستجو کردم.

حالا حواس دو مرگخوار دیگر هم جلب شده بود.

- ما ماموریت خودمون رو داریم سوروس. تا کامل اینجارو نگردیم بیخیال نمیشیم. حرف تو هم برام مهم نیست.
- چی گفتی ایوان؟

اسنیپ چوبدستی خود را کشید. کافه کوچکی بود. می‌توانست از کمانه کردن طلسم ها استفاده کند و دخل هر سه نفر را بیاورد. ولی تمام نقشه های او توسط کودکی تازه به دنیا آمده بهم ریخت. صدای گریه هری از طبقه بالا بلند شد.

- خودشه!

مرگخوار ناشناس به سمت پله ها خیز برداشت اما توسط طلسم مرگبار اسنیپ متوقف شد.

- چیکار داری می‌...

سرعت اسنیپ در دوئل ها مثال زدنی بود. جادوگری متبحر و قوی. مرگخوار دوم هیچگاه فرصت نکرد جمله خود را تمام کند. ایوان اما از این شکاف استفاده کرد و طلسمی انفجاری به سمت اسنیپ فرستاد.
طلسم درست به پایین پای سوروس خورد و او را به چندین متر دورتر پرتاب و آوار پله چوبدستی‌اش را پنهان کرد. اسنیپ نعره کشید:

- روزیـــــــــــــه!

اما دیر بود. ایوان به بالای پله ها رسیده بود. اسنیپ ناامیدانه و ترسان از شکستی دیگر تکه چوبی را کنار زد و به تعقیب ایوان روزیه پرداخت. چوبدستی برایش مهم نبود. می‌خواست با دستان خودش او را خفه کند.

" نه...نه... این بار دیگه دیر نمیرسم."

اما دیر شده بود. روزیه به اتاق لیلی رسیده بود و موفق شده بود به نحوی او را خلع سلاح کند. بدتر از همه...بدتر از همه پیکری بود که در وسط اتاق آپارات شده بود.

لرد سیاه آنجا بود! بی درنگ و بدون هیچ رحمی طلسمش را به سمت قلب سوروس فرستاد. اسنیپ پشت به لرد سیاه بود اما قلبش دیگر متعلق به خودش نبود. متعلق به پیکر بی جان دختری بود که جلوی چشمان او به زمین افتاد.
دیگر چیزی احساس نمی‌کرد، چیزی نمی‌دید و نمی‌شنوید. زمان-این بازی مسخره ی خلق شده از سوی خدا- برایش ایستاده بود.

هیچگاه لحظه مرگ لیلی را ندیده بود. آن شب شوم زمانی به خانه پاتر ها رسید که فقط می‌توانست برای عزیزش گریه کند. ولی حالا لیلی چشم در چشم او از این دنیا رفته بود.

موج انفجار بعدی برایش مهم نبود. زمان‌برگردان را به مقصد دفتر آلبوس دامبلدور در دست گرفت. اتاق منفجر شده دور سرش چرخید، گریه های کودکی در گوشش گم شد و آخرین تصویر چشمان لیلی بود. آیا در آخرین لحظه به سوروس فکر می‌کرد؟ یا به بچه ای که باید از او محافظت می‌کرد؟

در آخرین لحظه به خودش و زندگیش فکر می‌کرد یا بازهم مادری فداکار بود؟



شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#53
غرق شده ها را چه کسی نجات می‌دهد؟


مرلین آهی کشید و بر روی صندلی خود نشست. هزاران سال تلاش و زحمت برای اینکه جهان را در مسیر درستی قرار دهد او را خسته کرده بود.البته راه درست از نظر هر شخص فرق داشت! برای مرلین، برقراری تعادل چه در جهان ماگلی و چه در جهان جادویی راه درست بود.

گاهی اگر لازم می‌شد به کمک پرومته قهرمان می‌رفت تا اورا از شر طلسم پدرش نجات دهد و آتش را همچنان در دنیای ماگلی نگه دارد. و فردای آن روز به مدوسا کمک می‌کرد تا جان صد ها نفر از افراد بی‌گناه را بگیرد.
هر از گاهی که خسته می‌شد بدین جا پناه می‌آورد. نه کاخ مجللی بود و نه قصری بر فراز آسمان. از پنجره کلبه کوچک نگاهی به بیرون انداخت. دشت سرسبز تمام چشم او را پر کرده بود. تک قله بلندی زمینه قهوه ای به بوم نقاشی خلقت اضافه کرده بود و رد آبی رنگ رودی کهن بر روی آن پیدا بود.

- برای همینا ژاپن رو دوست دارم.

نگاهش را برگرداند و به تنها اجسام در کلبه خیره شد. یک میز چوبی - از همان جنسی که دیوار های کلبه با آن سرپا شده بودند- و گوی شیشه ای کوچکی که روی آن قرار داشت. درون گوی سیاه بود. به سیاهی شبی که ابر ها روی ماه را پوشانده و ستارگان فروغ خود را باخته باشند.

- هر دفعه تاریک تر میشی.

مرلین با عصا سیخونکی به گوی زد.

- با همین منوال بری جلو، خودت اذیت میشی!

مرلین دیوانه نبود، پیر چرا ولی دیوانه نه. حرف زدن با گوی شیشه ای چیز عجیبی به حساب نمی‌آید. روزانه با تعداد زیادی جسم بی جان حرف میزنیم ولی هیچگاه خود را دیوانه خطاب نمی‌کنیم. چون جرئت قضاوت کردن خودمان را نداریم. دیگران دیوانه اند، دیگران مراعات نمی‌کنند، دیگران... . ولی غافل از آنکه این دومینو روزی به ما باز خواهد گشت. بدون آنکه بخواهیم صفت های پَستی را به خود نسبت دهیم. همه مقصر هستند جز ما!

مرلین خم شد تا نگاه دقیق تری به درون گوی بیاندازد.

- بجنب پسر. هنوزم میتونم نقطه های سفید رو ببینم. به من نشون بده!

جنبشی درون گوی به راه افتاد. حال، مردمک چشمان مرلین در گوی غرق شده بودند و با امواج آن می‌رقصیدند. لحظه ای چشمانش را بست و هنگامی که آنها را باز کرد در جای دیگری بود.

سوز شبانه شدیدی گونه های مرلین را اذیت می‌کرد. نگاهی به اطراف انداخت. تاریکی شب بر محیط پیرامون پرده انداخته بود. اما برای اینکه بفهمید در قبرستان هستید نیاز به نور زیادی ندارید. از قبر روبه روی او صدای ناله می‌آمد. جادوگري خود را روي قبر انداخته بود و گريه مي‌كرد.

مرلين قدمي به جلو برداشت. امكان نداشت ديده شود، نه به اين دليل كه رداي سياه او همخواني با تاريكي شب داشت. بلكه چون اساساً در آن مكان حضور نداشت. او همچنان درون كلبه چوبي خود در ژاپن نشسته بود. مايل ها دورتر در حالی که نور خورشید راهش را از پنجره پیدا کرده بود و بر پوست چروک خورده او می‌تابید.

- این تعادله؟

مرلین نگاهی به بالا انداخت. هیچگاه نمی‌فهمید. هزاران سال مسئولیت های خدا را انجام داده بود و همچنان نمی‌فهمید چگونه همه چیز در پایان و ناگهانی جور می‌شود. خودش هم گاهی ابتکار عمل را در دست گرفته بود، اقدامی خودسرانه انجام داده بود که اتفاقاً نتیجه ای مورد رضایت نیز داشته است؛ ولی این اقدامات محدود می‌شوند به سطح کوچکی از وقایع و نه اداره کردن یک جهان!
جادوگر حدود 30 -35 سال سن داشت و از روی اطلاعات حک شده بر روی قبر می‌شد حدس هایی زد. یک ساحره جوان، احتمالاً همسر کسی که روی قبر مشغول گریه بود.

مرلین می‌توانست زندگی مرد را ببیند، ولی نمی‌خواست. میترسید از اینکه مرد یکی از آن غرق شده هایی باشد که دیگر امیدی به او نیست؛ ولی انگیزه آنکه سر از کار خالق دربیاورد قوی تر بود! بنابراین عصایش را رو به مرد گرفت و تکان داد.
تصاویر زندگی جادوگر به سرعت از جلوی چشمان پیامبر عبور می‌کردند. مرلین تا هنگامی که تصویر خندان دختر جوانی را ندید توقف نکرد. از پشت سر دختر فضای کلاس معلوم بود. هاگوارتز یا یک مدرسه دیگر؟ خیلی مشخص نبود. دختر لباس رسمی مدرسه را به تن نداشت و پیراهن ساده ای پوشیده بود. ولی لباس او اهمیت نداشت چون کسی به آن نگاه نمی‌کرد.
صورت دختر توجه اطرافیان را جلب می‌کرد، خندان بود و گرم. آنچنان با حرارت که حتی پس از سالها و از فرسنگ ها دورتر از محل واقعه، مرلین می‌توانست گرمای آن را که در خاطرات مرد باقی مانده حس کند.

جلوتر رفت و از دریچه چشمان جادوگر نگاه می‌کرد، ولی نه همه چیز را. از خاطرات خصوصی به سرعت گذر می‌کرد. گویی منظره صورت خندان دختر و چشمان گیرای او تکراری ترین خاطره مرد بودند. تکراری ترینی که هیچگاه تکراری نمی‌شد.
مرلین با آهی عصایش را پایین آورد. زیر لب زمزمه کرد:"تعادل". حتماً دلیلی برای این جدایی مرگبار وجود داشته اما الان نمیدانست چه دلیلی. شاید سالیان بعد می‌فهمید. حتماً یک روزی می‌فهمید.

چشمانش را بست در آرزوی اینکه هنگام باز کردن آنها در جای مطبوع تری باشد. همیشه به فهمیدن ساز و کار این جهان علاقه داشته ولی الان نه! الان خسته بود و نیاز به چیز دیگری داشت.

فرشتگان با سرعت از کنار او رد می‌شدند. همگی جامعه سفید بر تن داشتند. دیوار ها سفید بودند و مرلین می‌توانست موج انرژی مثبت و قدرتمندی را حس کند. لحظه ای تصور کرد در بارگاه ملکوتی است. اما گفتار مردی که در کنار او بود به سرعت تصوراتش را زدود.

- بیارینش اینجا.

به تخت روانی اشاره کرد که فردی بر روی آن دراز کشیده بود و به سختی تنفس می‌کرد. کسی آن را هل داد و به نزد مرد اول آورد. مرد ردای سفیدی پوشیده بود و صورتش پشت ماسکی پنهان شده بود. درست مانند فرشتگان ناشناسی که مرلین گاهی با آنها ملاقات می‌کرد. آنجا پر بود از این افراد. خستگی از صورت های آنها مشخص بود ولی باز هم سرپا ایستاده بودند و به همنوعان خود کمک می‌کردند. جادوگر یا ماگل فرقی نمی‌کرد. اینجا چوبدستی ها به کناری رانده می‌شدند و دستها جای آن ها را میگرفتند.
دستهایی به مراتب قدرتمند تر و جادویی تر. مرلین آن را حس می‌کرد. جادوی جاری شده در فضا بی سابقه بود.

چشمانش را باز کرد. در همان کلبه بود. بلند شد و عصای خود را برداشت، به سمت در رفت و آن را باز کرد. دیگر حس خستگی نداشت. باید میرفت تا تعادل را در جهان برقرار کند. چه با قتل ده ها نفر و چه با تعارف کردن قرص ضد خواب برای کسی که می‌خواهد پشت فرمان بشیند و نجات دادن او از تصادف حتمی.

حالا خیالش راحت بود؛ میدانست چه کسانی غرق شده ها را نجات می‌دهند!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۱۰:۵۵ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#54
چه کسی گمان می‌کرد روزی ما هم رخت سفر ببندیم و از بنای وزارتخانه سحر و جادو خارج شویم؟

نقل قول:
حقیقتش که میخوام برم... بالاخره هرکس یه روزی باید بره... بعضیا زودتر میرن و بعضیا دیرتر، هیچی همیشگی نیست...


گویی حق با تو بود، وزیر مخلوع!

اظهر من الشمس است که ما با دستان خالی آمدیم و با دستان خالی می‌رویم. حتی دستواره ما هم از هجوم مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم کردیم خم شده است، حال شما حدیث مفصل بخوانید از این مجمل.

نقل قول:
مورد دوم هم در مورد "رفتن" اینه که تا جایی که من تجربه کردم همیشه موقع رفتن و جدا شدن از مکان، شخص یا چیزی، یه حسی سراغ آدم میاد که بهترین تعریفش همون وجدانه. همه خاطرات و کلا ارزیابیت از اون چیز مثل فیلم جلوی چشمت میاد و فقط و فقط خودت میدونی اونجا چیکار کردی، هدفت چی بوده و وجدانت آسوده س یا نه.


وجدان ما هم آسودست از این خاطر که هیچ عمل شنیعی در طول ریاستمان بر موزه انجام ندادیم. ما اصلاً خودمان ذات موزه هستیم. لا به لای ریش ما تاریخ را به رشته تحریر درآورده اند. مدال منقش به چهره ما را به این و آن اهدا می‌کنند. ما خودمان تاریخ هستیم!

البته مورخین ما گاهی اقداماتی انجام دادند که مورد تایید نیست. ولی نمی‌توان اختیار را از انسان سلب کرد. اختیار همان چیزی است که روح شما را از قفس خاکی رها می‌کند و به سوی ملکوت سوق می‌دهد.
اگر ما می‌خواستیم که مورخین خود را از انجام اعمال مختارانه منع کنیم چه فاجعه ای رخ می‌داد؟ آنگاه مانع رسیدن ذات مطهر آنها به درجات عالیه می‌شدیم.

تام جاگسن، فرزند ساموئل. این مورخ پاک است از هرگونه تهمت و افترا. درست به مانند ما خالی آمد و خالی رفت. گاهی شاید شیطنتی کرده باشد ولی خیلی حائز اهمیت نیست.
هر چه هست تقصیر ربکا فرگوسن لاک‌وود می‌باشد. از اول هم مشخص بود نباید به فرانسوی ها اعتماد کرد.

متاسفانه ایشون چندین مدال طلایی مرلین را از ویترین برداشته و به ردای خود منتقل کردند. همچنین از وام 200 هزار گالیونی موزه استفاده شخصی نموده و برای خود ردا و کلاه نو تهیه کردند.
از جایزه ای که برای قهرمان تورنمنت هالی‌پاف در نظر گرفته بودیم کمی برداشته و در دنیای ماگلی سرمایه گذاری کردند. نتیجه هم مورد رضایت بوده و به ایشان لقب " خفاش وال استریت" دادند. بله، همه این کارها را ربکا لاک‌وود انجام داد و اصلاً کار ما و تام نبود.

در انتها ممنونیم از فنریر گری بک و سولی که مقدمات کار های شنیع ما را فراهم کردند در هر زمان به ما کمک کردند. همچنین از بقیه کابینه وزارت نظافت و تقارن که کمک های خود را از ما و تیم موزه دریغ ننمودند.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۴ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸
#55
- سه ثانیه وقت داری پاتو بکشی کنار وگرنه گازش میگیرم!
- فندک من کجاست؟
- ترشی های مامان همشون له شدن، حالا برای آذوقه سفرمون چی بخوریم؟

در حالی که لینی مشغول گشت و گذار در کمپ مشنگ ها بود، مرگخواران همچنان درگیر پیاده شدن از ماشین بودند.
کم کم مشنگ هایی که از ترس له شدن زیر ماشینِ در حال سقوط فرار کرده بودن، مشغول برگشت به صحنه جرم و مشاهده آنچیزی بودن که باور نمی‌کردن.

- ممد، گوشی رو دربیار فیلم بگیر. میخوام بفرستم برای شبکه " تو و من".زیرش هم بنویس آشوب و شلوغی در ساحل.
- به به، عجب چیزی میشه ممد. مثل بمب میترکه!

اینبار نوبت مشنگ ها بود تا پاپ کرن ها را دربیاورن و مشغول تماشای تقلای مرگخواران بشن. طبیعتاً نباید مشکلی برای پیاده شدن بلاتریکس باشه چون تکی بر روی صندلی جلو نشسته؛ ولی هنوز پیاده نشده بود.

- گفتم که دوربین برای شناسایی محفلی ها توی فاصله های دور و درازه. اصلاً من چرا باید به تو جواب بدم؟
- چون من شوهرتم!
- عه؟ حالا یادت افتاد که شوهر منی؟

بلاتریکس همزمان با این جمله دستشو به سمت چوبدستی برد تا یکبار برای همیشه از دست رودولف خلاص شود.

- فنر هکتور در رفت!
- لزوم داره که از ویرگول استفاده کنی سدریک دیگوری جوان، فرزند آموس. بدین صورت: فنر، هکتور در رفت!

سدریک ثانیه ای به مرلین نگاه و جملشو با یک علامت گذاری ساده اصلاح کرد.

- فنرِ هکتور در رفت!

و بله! شد آنچه نباید می‌شد. کاسه صبر هکتور از تنگی جا لبریز شده و به اصطلاح فنر ویبرش در رفت که البته ربطی به فنریر گرگینه نداره!
هکتور محکم به صندلی جلو برخورد کرد و باعث انحراف طلسم نامعین ولی مرگبار بلاتریکس به سمت توده مشنگ های متعجب - ولی یه تخته کم -رفت.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#56
بلاتریکس دیگر نمیتوانست تحمل کند. تمام چیز های تنفر برانگیز برای او یکجا جمع شده بودند: هرج و مرج، عدم وجود نظم، بی توجهی به دستور ارباب و... رودولف!
پس تمام توان و عصبانیتش رو یکجا جمع کرد و فریاد بلندی برسر مرگخوار ها کشید:

- یا همین الان دست و پای لینی رو میگیرید یا همتون رو شکنجه می‌کنم.

با فریاد بلاتریکس گویی طلسم سکوتی در جمع پخش شد و تمامی مرگخواران ساکت شدند. اما صدایی از سمت میز قاضی این سکوت را شکست.

- حتی ما رو هم؟

بلاتریکس کمی فکر کرد که منظور ارباب از جمله "حتی ما رو هم؟" و اموجی بعدش چه چیزی میتواند باشد که اندک ثانیه ای طول کشید تا دوزاریش افتاد.

- نه ارباب، من غلط بکنم. اصلاً من در چه جایگاهی هستم که بخوام شما رو شکنجه کنم زبونم لال؟
- ولی بلاتریکس، تو گفتی همتون رو شکنجه می‌کنم. نگفتی همتون رو به جز ارباب.

بلاتریکس آب دهانش را قورت داد. نگاهی به بقیه کرد تا بلکه کمکی برسد. اولین بار بود که بلا درخواست کمک می‌کرد. ولی خب، چون تا الان به هیچ کس کمک نکرده بود، اثر پروانه ای و کارما و این حرفا تاثیر خودشان را گذاشتند و هیچ کس برای کمک به بلاتریکس پیش قدم نشد.
پس بلا یکبار دیگر از قدرت ذهن و هوش بالای خودش استفاده کرد.

- ارباب! من در سخنان روزمره به خودم اجازه نمیدم که هیچگاه نام مبارک شما رو به زبون بیارم تا مبادا بی احترامی بشه.همینطور هیچ وقت شما رو به همراه جمعیت مورد خطاب قرار نمیدم. شما خیلی با ارزش تر از این حرفا هستید.
- خوشمان آمد بلاتریکس، تو را می‌بخشیم. بگذریم، این لینی کجا داره میره؟



شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
#57
فرستنده: مرلین کبیر، پیامبر بزرگ و صاحب اختیارات الهی در زمینه سنت پسندیده ازدواج و تعدد زوجات

گیرنده: جادوگر محترم و متشخص، رودولف لسترنج

موضوع: جاری کردن خطبه عقد

با سلام؛
نظر به درخواست جنابعالی مبنی بر بازکردن بخت خود، تقاضای شما در بارگاه ملکوتی بررسی شده و پس از تایید بسته بودن بخت و همچنین مشاهدات صورت گرفته در قبال همسر شما، به نام بلاتریکس بلک، شورای آسمانی تصمیم بر آن گرفته تا بخت شما را به صورت حداکثری بازنماید.

همچنین با توجه به الطاف شما نسبت به مسئله خطیر و مغفول چهارصد همسری، اینجانب تصمیم گرفته تا تمامی ساحرگان را به عقد شما دربیاورم. لیکن بانو پالی چپمن به عللی که بر عوام پوشیده است و بنا به مصلحت از این خطبه معاف می‌باشند.

نتیجه غایی و متن نهایی این قرارداد در اسرع وقت به سمع و نظر شما خواهد رسید.



شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۸
#58
ما خودمان همه چیز را درباره بانو مروپ می‌دانیم، ناسلامتی پیامبر هستیم و عالم به غیب!
منتهای مراتب جهت اینکه عوام نیز از فضائل ایشان مطلع شوند سوالاتی را مطرح خواهیم کرد:

1- شخصیت مروپ گانت چقدر در زندگی واقعی شما دخیل شده؟ خصوصیتی از مروپ هست که بهتون منتقل شده باشه؟

2- قاطعیت شما در برخورد با مسائل بسیار بجا و خوب هستش. این قاطعیت از کجا نشات میگیره؟ به‌ علت همنشینی با لرد و مابقی مرگخوار هاست یا از قبل هم بوده؟

3- همونقدر که قاطع هستید به نظرم همونقدر هم اعتماد بنفس کمی دارید. چرا؟( مرتبط با سوال 4 جناب وزیر)

4- بانویی داریم در وزارت که از حضور ایشون خرسند هستیم؛ و همچنین در سایت. این فعالیت تا کی قراره مثمرِ ثمر باشه؟ خب هممون میدونیم یه تایمی میاد که فقط میتونیم بیایم پست بزنیم و بریم که البته بد نیست و ثمر هم داره قطعاً. ولی فعالیتی که در روند سایت تاثیر بذاره (مثلاً همین کاری که الان داره توی وزرات یا هاگوارتز انجام میشه یا مسئولیت های اینطوری) قراره تا کی باشه؟


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#59
- شهروندان محترم در صورت امکان، مسیر های جایگزین را برای رسیدن به مقصد در نظر بگیرند و تا جایی که ممکن از تردد در محور های منتهی به پل رودخانه تایمز خودداری کنند.

- لعنت به خودتو و رودخونه!

متیو با صورت برافروخته رادیو ماشین را خاموش کرد و به ترافیک پیش‌رو چشم دوخت. جلسه کاری مهمش بخاطر یک ترافیک بدموقع دیر شده بود.

- پناه بر خدا! چرا باید این ساعت روی پل ترافیک باشه آخه؟

دستش را به سمت دستگیره در ماشین برد و آن را باز کرد. قصد داشت تا پیاده شود و شخصاً عامل این ترافیک عجیب و غریب را ببیند.

- آقا! لطقا توی ماشین بمونید.

متیو به سمت صدا برگشت. نمیتوانست جزئیات را تشخیص بدهد. آفتاب دقیقا در پشت سر مرد قرار داشت و برای او به مانند عامل استتاری عمل می‌کرد. آفتابی که به سختی از بین ابرهای متراکم لندن سعی داشت خودش را نشان دهد. با این وجود، شنل بلند و مشکی مرد چیزی نبود که به این سادگی ها دیده نشود.

- ولی من می‌خوام...

مرد شنل پوش تکه چوبی را از جیب لباسش درآورد و به سمت متیو نشانه رفت، کلماتی را زیر لب گفت و به راهش ادامه داد.
متیو هاج و واج به اتفاقی که رخ داده فکر می‌کرد.

- لعنت خدا بر شیطون. مردم دیوونه شدن!

اما مرد شنل پوش به سمت انتهای پل رفت. جایی که ماشین ها سپر به سپر توقف کرده بودند و سرنشینان با تعجب مشغول تماشای یک آتش بازی مرگبار بودند!
کاراگاهان وزارتخانه مشغول نبرد با گروهی آشوبگر بودند. گروهی که به وضوح از جادوگران آماتور تشکیل می‌شد. هر طلسمی که از سمت کاراگاهان شلیک می‌شد به هدف برخورد می‌کرد. آخرین نفر هم با برخورد نور قرمزی به قفسه سینه اش نقش بر زمین شد.

- دیر اومدی کارل! کار سخت رو ما انجام دادیم!
- کار سخت پاک کردن حافظه ها و توضیح به شخص وزیره بابت اینهمه سر و صدا. زود حافظه هارو پاک کنید قبل از اینکه متفرق بشن.

مرد سیاه پوش -که حالا کارل نام داشت- نگاهی به اطراف انداخت. حافظه های زیادی بود که باید اصلاح می‌شد.

- کار نمیکنه! کار نمیکنه!

مامور وزارتخانه دوان دوان به سمت کارل اومد. رنگ از صورتش پریده بود. با دستش به پشت سر و ماگل ها اشاره کرد.

- حافظه هاشون... حافظه هاشون پاک نمیشه!

قلب کارل در قفسه سینه اش فروریخت. تمام کارمندان وزراتخانه که هیچ، تمام جادوگران عادی هم هرشب کابوس این اتفاق را می‌دیدند.

- باید به وزیر اطلاع بدیم!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
#60
- فرزندم دست نگه دار!

کراب در حالی که سعی می‌کرد تمام زورش رو به دستاش منتقل کنه، نگاهش رو برای لحظه ای از روی هدف به چشمان دامبلدور منتقل کرد.

- چیه؟

دامبلدور در دل مناجاتی با مرلین کرد که بلکه این حیله کارساز باشه و بتونه از دست کراب جون سالم به در ببره.

- فرزندم نگاهی به من بکن. من رو طبق مد روز تغییر دادی ولی شاید این مد شامل دماغ نمیشه! نیم ساعته که داری تمرین هدف می‌کنی ولی حتی یک ضربه رو هم به جای درست نزدی. شاید تقدیر اینه که من به همین شکل از آرایشگاه تو خارج شم.

کراب لحظه ای به حرفای دامبلدور فکر کرد. اگه حق با اون بود چی؟ اگه این ضربه آخر به دماغ دامبلدور برخورد می‌کرد و اون از جاش کنده می‌شد چی؟ اونوقت مردم درباره کراب چه فکری می‌کردن؟

- آرایشگری که به زور با مد مقابله کرد...
- چیزی گفتی فرزندم؟
- نه نه!

کراب دست حاوی چماق رو پایین آورد.

- مشتری از کار ما راضی هستن؟

دامبلدور برای آخرین بار ننگاهی به آیینه انداخت. باخودش فکر کردن صدها سال زحمت کشیده بود تا بتونه همچین حجمی از ریش رو تولید کنه. میلیون ها شپش هر شب همدم اون بودن. هرکدوم اسم داشتن، سلیقه غذایی هر کس رو می‌دونست. ولی حالا همه اونها تبدیل به هیچ شده بودن. ولی جون خودش مهم تر بود!

- آری، بسیار راضی هستیم.

دامبلدور از جیب ردایش نایلون بزرگی بیرون آورد و مشفول جمع آوری تلفات ریش هایش از روی زمین شد. و بعد از چند دقیقه تراژدیک، به همراه نایلونِ پر شده از ریش آرایشگاه رو ترک کرد.


شروع و پایان با ماست!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.