جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببین بچه یا قبول می‌کنی یا برات موشک کاغذی درست می‌کنم!
- واقعا؟! پس قبول نمی‌کنم.

رکسان خبر نداشت که موشک کاغذی برای بقیه وسیله بازی و سرگرمیه.
- خب... اصلا برات شعر می‌خونم!
- اشتباه داری میزنی خاله رکسان. اونم دوست دارم.

رکسان متعجب شده بود، واقعا که نسل جدید گودزیلا بودن!
- ترو به ارباب کوتاه بیا دیگه.

و اون جمله کارِ خودشو کرد! بچه بسیار روی ارباب حساس بود!
- برای اربابه؟ زودتر می‌گفتی خو! بیا گریم کن.
-

مرحله ی بعدی گریم کردن بود... ولی رکسان گریم بلد نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا به فکر فرو رفتن.
و در حالی که مرگخوارا فکر میکردن یک عدد "خالی" چطور قراره کمکشون کنه، رکسان که خودشو مثل یک عدد مار استتار کرده بود، از شکار خارج شد.
- فیییسسسس!
- نه خالی. از حالت استتار خارج شو. بهت یه ماموریت مهم میخوایم بدیم.

و رکسان که مشخص بود از حالت استتارش بسیار خرسند و راضیه، به حالت اصلیش برگشت و سریعا گفت:
- چیکار باید بکنم؟ محفلی پیدا شده؟ قراره برم با عملیات فریب بگیرم و بیارم...
- نه خالی... قراره گریم کنی.
- گریم؟ چی؟ کی؟

و بلاتریکس سعی کرد جلوی گفتن کلمه "ویزلی" رو بگیره. ولی مجبور بود ماموریت رو به طور کامل به رکسان شرح بده.
- ببین رکسان، قراره که بچه رو به شکل یکی از ویز... اقوامتون گریم کنی تا باهاش عملیات فریب رو اجرا کنیم. چون اصولا خودت به عنوان مرگخوار شناخته شده ای، دیگه عملیات فریب نیست. حله؟

و البته، اگر حل هم نبود نگاه ترسناک بلاتریکس باعث حل شدن کامل قضیه میشد. در نتیجه رکسان آب دهانش رو قورت داد، و بعد گفت:
- خیلی هم عالی. بچه رو بیارید ببینم چیکار میتونم بکنم.

و رابستن در حالی که تا لحظه آخر قربون صدقه بچه میرفت، آوردش و جلوی رکسان گذاشتنش.
رکسان میخواست به موهای بچه دست بکشه و حالت موهاش رو شبیه ویزلی ها کنه که بچه سریع گفت:
- دستت به موهام خوردن بشه، دستت قلم شدن میشه. گرفتن شدی یا نه؟ :missblack
- راستی، راضی کردن بچه هم جزء شرح وظایفته.

و رکسان دوباره آب دهانش رو قورت داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به ذره‌بینی بودن انگشت لینی، مرگخوارا سعی کردن راهی برای پیچوندنش پیدا کنن.

- وای چقدر هوا خوب شده نه؟
- من که اصلا بویی جز بوی خرابکاری بچه احساس کردن نمی‌کنم. بخشیدن کنین!
- اومدیم و دستت کرونایی بود، اون‌وقت چی؟

و این شد که لینی، لب برچیده و انگشت بو پیازی به دهن، از عرصه کناره‌گیری کرد.

- من که می‌گم باید از همین جا راه بیفتیم و رو همه وایتکس بریزیم. اونی که بیشتر سفید شد محفلیه!
- ولی به نظر من همین جا می‌شینیم زیر این آفتاب و می‌خوابیم، زمین گرده بالاخره بهشون می‌رسیم دیگه!
-
- نظرتون چیه بچه گریم کردن کنیم و بعد اونو بردن کنیم به مدیریت و توی بلندگفتن‌کن گفتن کنیم موهاش نارنجی هستن می‌شه؟
- فکر خوبیه... . ولی آخه چطوری گریمش کنیم؟ ما که هر وقت محفلیا رو دیدیم زدیم صافشون کردیم، قیافشونو یادمون نمیاد که...

همه‌ی نگاه‌ها به طرف بلا برگشت و بلا هم به گوشه‌ای از درخت که شکاف کوچیکی داشت.
- کی گفته یادمون نمیاد؟! ... خالی؟ بیا بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا انتظار داشتن به سان کارتون‌ها و انیمیشن‌های مشنگی، پاهاشون از زمین بلند بشه و دماغشون با بوییدن پیاز، اونا رو به سمت منبع بو هدایت کنه و به پرواز در بیاره.
اما متاسفانه نه پیاز بوی دوست‌داشتنی‌ای داشت و نه مرگخوارا تو دنیای کارتون‌ها و انیمیشن‌ها بودن. پس همینطور فقط سرجاشون وایمیسن و هی دماغشونو به نشونه بو کردن تکون می‌دن.

- چرا همین‌طور وایسادین فقط بو می‌کشین؟ یکی مسیریابی کنه!

لینی که به تازگی از گشت و گذارش تو کمپ برگشته بود، حرف از مسیریابی که میاد، سلول‌های مغزیش به سرعت پاسخی کف دستش روانه می‌کنن. پس انگشتشو می‌کنه تو دهنش و رو به هوا می‌گیره.

بلاتریکس که برای گرفتن حتی شده یه جواب، نگاهش رو مرگخوارا جا به جا می‌شد، با رسیدن به لینی متوقف می‌شه.
- اون برای تشخیص جهت باده نه بوی پیاز!
- گلابی مامان، اینقدر حرص نخور موهات سفید می‌شه‌ها!

مرگخوارا برای لحظه‌ای اصل قضیه رو فراموش می‌کنن و به بلاتریکسی با موهای پرپشت و وزوزی، اما این‌بار به رنگ سفید فکر می‌کنن. حتی تصورش هم عجیب بود!

- پیر نشو لعنتی.

لینی سعی می‌کنه مرگخوارا رو دوباره به اصل ماجرا برگردونه.
- نه ببین روش کار اینطوریه که الان انگشتمو بو می‌کنین و می‌گین کدوم سمتش بیشتر بوی پیاز می‌ده. بعدش همون سمتی می‌ریم.

لینی که از نظر خودش پیشنهاد بسیار بکر و هوشمندانه‌ای داده بود، منتظر تشویق مرگخوارا می‌مونه. اما مرگخوارا بیشتر از تشویق، به انگشت کوچیک لینی فک می‌کردن که حتی دیدنش هم نیاز به ذره‌بین داشت، چه برسه به بو کردنش و تشخیص اینکه کدوم‌ورش بیشتر بوی پیاز می‌ده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس خسته شده بود.
-یک‌بار... یک‌بار برای همیشه...
-ازم طلاق می‌گیری؟
-نه عزیزم... با زبونت ترشی زبون و اسفناج درست می‌کنم و به خورد خودت می‌دم! داشتم می‌گفتم، یک‌بار برای همیشه اتمام حجت می‌کنم... باید هرچه زودتر یه محفلی ‌پیدا کنیم و البته بدون لو رفتن این کار رو بکنیم، بعدم سریعا برگردیم خونه. چون وسط یه مشت مشنگ هستیم، جادو حتی‌المقدور نمی‌کنیم... و چون نمی‌تونیم جادو کنیم، من رو عصبی نکنین که چون نمی‌‌تونم کروشیو بزنم، مجبور می‌شم خشونت فیزیکی نشون بدم. حله؟

با توجه به این که هیچکس اعتراضی نشان نداد، گویا حل بود.

-اما بلا... نقشه چیه؟
-وایسین!... بو... بو میاد!

خب قطعا در جنگل بوهای مختلفی استشمام می‌شود.
-نه...نه! بو ‌پیازه!

آیا حس بویایی مرگخواران به حدی قوی بود تا از روی بوی پیاز رد محفلیان را بزنند؟
و آیا تنها مصرف کنندگان پیاز محفلیان بودند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- هوریس...هوریس! پاشو...چرا افتادی زمین؟

هوریس گیج و منگ، خود را از روی زمین بلند کرد.
- عمران کجاست؟
-
- فرعون بالاخره گرفتشون؟
- فکر کنم هوریس مامان توهم زده...نیاز به یه دمنوش کباب کوبیده و گلابی داره!

مرگخواران که نگران بودند تا بانو مروپ بار دیگر بساط آشپزی اش را بیرون بکشد و شروع به آشپزی کند، گفتند:
- نه دیگه بانو...عمران...نگید که عمران رو نمی شناسید.
- اممم...عمران؟ ...آها عمران.
- اوهوم بانو...بریم پس دیگه؟
- نه نه...من برای عمرانِ مامان دمنوش درست می کنم.

ناامیدی از صورت مرگخواران می بارید.
چند ثانیه بعد مروپ میان برگ ها نشسته و درحال مخلوط کردن پرتقال و هویج بود اما دیگر مرگخواری در اطرافش نبود تا آن را به خوردش بدهد...مرگخواران به کمک استتارشان و بدون بانو مروپ، درون اردوگاه می چرخیدند تا شاید محفلی مورد نظرشان را بیابند.

- اون کیه؟
- چی شده؟ چی شده؟ محفلی دیدی؟

سر تمام مرگخواران به نقطه ای که هکتور اشاره می کرد، برگشت:
- اون اگلانتاین نیست؟
- داره چی کار می کنه؟

پافت به کمک استتارش روی زمین می خزید و به سمت مرگخواران می آمد:
- کجا بودی تو؟ نمیگی محفلی ها میبیننت؟
- ناراحت شدی؟

بلاتریکس سعی کرد چوبدستی اش را درآورد، اما باقی مرگخواران جلوی او را گرفتند. اگلانتاین با خوشحالی لبخندی زد و فندکی که ثانیه پیش دزدیده بود را بالا گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/12/5 11:41:43
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 01:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هوریس پس از کشیدن برگ مو حال عجیبی داشت. احساس می‌کرد دیگر هوریس نیست. نگاهی به برگ‌های خود انداخت. به راستی که او یک درخت زینتی بود. مرگخواران که مشغول هم بحث و اندیشی در باره نحوه خروج از مرکز توجهات بودند متوجه دور شدن یک درخت از جمع خود نشدند. درخت رفت و رفت و آرام و بی صدا وارد یکی از چادرها شد.

- آه یوزارسیف! بالاخره آمدی؟

- بلی بانوی من. با من امری داشتید؟

- بلی یوزارسیف. باید با جملاتی ثقیل که در چارچوب این سوژه نمی‌گنجد، چیزی به تو بگویم که در چارچوب قوانین سایت نمی‌گنجد.

- آه بانوی من. اگر از خدا نمی‌ترسید از بوتیفار بترسید!

- بوتیفار! بوتیفار همش سرش در دود و دم خودش است. الان هم رفته است ذغال خوب بگیرد تا قلیانش را چاق کند و به این زودی‌ها باز نمی‌گردد.

- پناه بر خدا از مکر شما.

- مقاومت کافیست یوزارسیف. دستور می‌دهیم از ما اطاعت کنید.

یوزارسیف به طرف درب چادر دوید و زلیخا نیز به دنبال او. درست در نزدیکی در چادر بود که جلوی پیراهنش به شاخه درختی گرفت و پاره شد. در همان لحظه، بوتیفار در حالی که می‌گفت: «رفتم همین چادر بغل از آنخ‌ماهو اینا ذغال گرفتم! » با لبخندی پت و پهن وارد چادر شد. درخت که هوا را پس می‌دید، بی سر و صدا چادر را ترک کرد و به چادری دیگر رفت.

- باورم نمی‌شه زن! چطور جرات کردی منو بکشونی این‌جا؟ می‌دونی اگه مامورا ببینمون چه بلایی سرمون میارن؟

- واقعا که عمران! یعنی دلت برام تنگ نشده بود؟ برای تنها دیدنم؟

- چرا ... شده بود! اما ترجیح می‌دم خیالم از بابت جونت راحت باشه تا این که ...

- نترس! این چادر مثل اتاق خواب خودمون نیست که مامورای فرعون بیست و چهار ساعته بپانش. هیچ ماموری جرات نداره نزدیکش بشه.

- مگه چادر مال کی ...

- نمی‌خوای به جای حرف زدن به راز و نیاز بپردازیم؟

- اگه صاحب چادر ...

- بیا! میریم پشت این درخته! ببین چه پت و پهن و قطوره.

چند لحظه‌ای از استتار عمران و همسرش پشت درخت نگذشته بود که صاحب چادر وارد شد.

- موهاهاهاها! با تدابیری که ما اندیشیدیم، پسری که قرار است حکومتمان را براندازد هیچ وقت متولد نخواهد شد.

درخت که بابت گند زدن به تاریخ در چادر قبل حسابی عذاب وجدان داشت، تصمیم گرفت جبران کند. او با هوشیاری تمام همان جا ایستاد و اجازه نداد فرعون متوجه شود پشت سر او چه اتفاقی در حال رخ دادن است و در تمام مدت، لحظه شماری می‌کرد تا تاثیر برگ مو زودتر از بین برود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1398 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور با صورتی سیاه رو به چهار جهت تعظیم کرد.
-خواهش می کنم...خواهش می کنم...شرمنده نکنین!

دستی از لابلای مقداری برگ مو خارج شد و هکتور را داخل برگ ها کشید.
هکتور عصبی شد!
-چرا همچین می کنی؟ تازه می خواستم معجون تفریح دو چندان در کمپ رو بهشون آموزش بدم.

رودولف با عصبانیت به برگ ها اشاره کرد.
-به نظرت الان ما داریم چیکار می کنیم؟

-استتار؟
-برای چی؟
-جلب توجه نکنیم...
-و توی کله پوک چرا دقیقا داری خلاف نقشه عمل می کنی؟

صدای مروپ از چند قدم دور تربه گوش رسید.
-نه نه نه...این چهلمین برگه...نمی شه تو نیای جلو هوریس مامان؟ من واقعا این همه برگ ندارم که برات مصرف کنم! تو پوشانده نمی شی.

قلب هوریس شکست و رفت و در گوشه ای نشست. یکی از برگ ها را باز کرد و آتش زد و سرگرم کشیدنش شد.

رودولف و هکتور هنوز درگیر بودند. هکتور که عجله داشت به میان تماشاگرانش برگردد، جمعیت حلقه زده دورشان را نشان داد.
-به نظرت الان چقدر در امر استتار موفق بودیم؟ همه که زل زدن به ما!

مرگخواران باید سریعا از مرکز توجه خارج می شدند...وگرنه ممکن بود توسط یک عدد محفلی، شناسایی شوند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 4 اسفند 1398 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که محیط رو کاملا مناسب برای پخت و پز میدید همون وسط بساطش رو پهن کرد و مشغول تهیه معجون شد.
- یه لیوان آب رودخونه ی کمپ تفریحی رو با نیم کیلو علف تازه چیده شده میذاریم بپزه!

هکتور رفت تا زیر پاتیلش رو روشن کنه که با هیبت عظیم یک نفر در ابعاد برادر هاگرید مواجه شد!
- آتیش درست کردن تو کمپ ممنوعه!
- ولی همه جای کمپ که آتیش روشنه!

هکتور با دیدن چشم های مرد تذکر دهنده تصمیمش رو گرفت و به روش های قدیمی خودش متوسل شد. بلاخره اون هم هکتوری بود و هزاران راه حل معجونی داشت.
هکتور دست هاش رو به هم مالید و بعد از مقادیری گرم کردن و ویب زدن، مقداری ذغال که معلوم نبود قبلا برای چه کاری استفتاده شده بود رو صاف انداخت وسط پاتیل.
در نتیجه ی این کار پاتیل و محتویاتش توی صورت هکتور منفجر میشن! البته اگر فکر می کنید این موضوع اندازه نوک نیش لینی باعث ناراحتی یا ناامیدی توی هکتور شد، باید دوره ی هکتور شناسی رو از الفبا شروع کنید. میزان ذوق و شوقی که این انفجار به هکتور داده بود تا اون لحظه تکرار نشدنی بود.
- من همیشه بهترین معجون ساز دنیا بودم!

ملت حاضر در کمپ از واقعی بودن این نمایش مبهوت شده بودن و به نظر می رسید حسابی دارن از این نمایش لذت می برن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!