جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1388 11:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در محفل ققنوس دیگر کسی نمیتواند جیغهای گوشخراش جیمز را تحمل کند.جیمز تصمیم میگیرد به خانه ریدل برود.جیمز به خانه ریدل رفته و با استقبال لرد سیاه مواجه میشود.ولی رفتارهای جیمز، جیغهای گاه و بیگاه و خواسته های عجیب و غریبش(مثل صورتی کردن دیوارهای اتاق خوابش،آویزان کردن یوی از در و دیوار،آلوچه و...) برای مرگخواران قابل تحمل نیست.لرد سیاه به مرگخوارانش میگوید که تصمیم دارد بعد از اینکه اطلاعات لازم را از جیمز گرفت او کشته و جلوی تسترالهایش بیندازد.
جیمز در طول نیمه شب بارها به بهانه های مختلف جیغ میکشد و بالاخره لرد سیاه را وادار میکند که اتاقی صورتی با یویهای آویزان برایش آماده کند.صبح روز بعد جیمز از رادیو دعای صبحگاهی محفلی ها را شنیده و از مرگخواران و لرد میپرسد که آنها قصد دعا خواندن ندارند؟

________________________________
لرد و مرگخواران با چهره های در هم رفته به صدای دامبلدور گوش میدهند.
-یا مرلین کبیر ما رو از شر این سیاه سوخته ها حفظ کن.
-آمیـــــــن!
-یا مرلین کبیر بقیه اعضای صورت و بدن اسمشو نبر رو هم مثل موها و دماغش به تدریج محو کن تا چیزی ازش باقی نمونه.
-آمیـــــــن!
-یا مرلین کبیر کمک کن مرگخوارا بفهمن که اون پسرۀ دورگه بی دماغ رنگ پریده، آلزایمر گرفته و یادش رفته که باباش...

لرد سیاه با عصبانیت رادیو را خاموش کرد.
-بسه دیگه.باشه ما هم دعا میکنیم.مرگخوارا آماده دعا بشین.

مرگخواران با تعجب به هم نگاه کردند.هیچکدام نمیدانستند برای دعا چطور باید آماده بشوند.بارتی جلو رفت و مرگخواران را به ترتیب قد مرتب کرد.خودش هم جلوتر از همه کنار لرد ایستاد.لرد شروع به خواندن دعا کرد.
--اهم...چیزه...خب...ما...ممنونیم کلا.آمین.
-آمیــــن!

جیمز اخمی کرد و جلوی صف رفت.
-این چه وضع دعا کردنه؟خودم میخونم براتون.خب.دستاتونو به هم بچسبونین.اینجوری....خب.یا سالازار کبیر از تو ممنونیم که سه تا طلسم بهمون یاد دادی که این مرگخوارا لال از دنیا نرن.ازت ممنونیم که چشمای لرد سیاه سرخ شد.اگه صورتی میشد چی؟ازت ممنونیم که بلا رو به ما دادی که قدر موهامونو بیشتر بدونیم.ازت ممنونیم که آنتونین رو به ما دادی که نذاره بحث سیاسی کنیم و خدایی نکرده اعصابمون خط خطی بشه.آمین.
-آمـیـــــــــن!

جیمز با خوشحالی حوله صورتی رنگش را برداشت.
-خب.الان وقت دوش گرفتنه.شماها هر روز دوش میگیرین دیگه؟نه؟

چشمان ایوان برقی زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
این بار همه مرگخواران و لرد سیاه پشت درب اتاق جیمز حلقه زدند. لرد سیاه که کلافه نشان میداد و امیدی نداشت ، چوبدستی اش را بدست گرفته بود. محکم کله دالاهوف را با اشاره چوبدستی اش به حرکت درآورد و به درب کوبید. درب اتاق تاریک و سیاه جیمز از جا کنده شد. لرد سیاه با عصبانیت وارد اتاق شد و با چوبدستی اش جیمز را هدف گرفت که وسط اتاق با لباس خواب صورتی ای که بر تن داشت نشسته بود و با لبخندی به لرد سیاه و مرگخواران خیره مانده بود.

جیمز: به من نگفته بودین اینجا اتاق نجینی هستش !

و با اشاره دستش به نجینی اشاره کرده که توسط جیغ گوشخراش جیمز، پوست هایش کنده شده بود و روی تخت افتاده بود. مورگانا فرصت را غنیمت شمرد و از زیر پاهای لرد سینه خیز به حرکت در آمد و وارد اتاق شد و پوست نجینی را به عنوان لباس جدیدش برداشت.

لرد در حالیکه با عصبانیت دندان هایش را به هم می فشرد گفت:

- وروجک جیغ جیغو ! آسایش رو از ما گرفتی ! خواب نداریم از دست تو ! الان خلاصت می کنم...

جیمز:

در حرکتی انتحاری جیمز به آغوش لرد سیاه پرید و چوبدستی اش را از وسط میان دندان هایش گرفت، طوری صدای شکسته شدن و ترک برداشتن چوبدستی به گوش می رسید. در همین حین نیز با یویوی صورتی اش بر کله ی شفاف لرد سیاه می کوبید.

بلاتریکس جو گیر شده بود و بی هدف به منظور دفاع از اربابش دائما رو به جلو کروشیو می فرستاد که همگی به لرد سیاه اصابت می کردند. مورفین دوباره فرصت را غنیمت شمرد و منقل را برقرار ساخت. دالاهوف بر اثر افسون کله ی لرد سیاه همچنان به شکل غیر ارادی سر خود را به دیوار اتاق می کوبید و بعد از تخریب دیوارها به دنبال این رفت تا با کله کوبی اش زمین را حفر کند.

جیمز در حالیکه چوبدستی را گاز محکم تری گرفت ، گفت:

- ولدک ! یا برای من اتاق صورتی با یویوهای آویزون آماده میکنی یا چوبدستی ات رو میخورم !

لرد سیاه وضعیت را آشفته دید. جیمز علاوه بر چوبدستی تا آرنج دست لرد را درون گلویش فرو برده بود. آنی مونی در تلاش بود تا کف گیر را درون دهان جیمز جا دهد اما شکست خورد. لرد سیاه در حالیکه قرمز شده بود با نعره گفت:

- باشه ! باشه ! آماده میکنم !

جیمز با خوشحالی دم گوش لرد سیاه جیغی کشید و دست لرد سیاه را رها ساخت. لرد سیاه با حیرت تمام به چوبدستی اش نگاه کرد که در میان انگشتانش 6 تکه شده بود.نارسیسا و مورگانا در تلاش بودند تا با دستمال توالت اتاق تاریک و سیاه را صورتی رنگ کنند. جیمز با خوشحالی به طرف رختخوابش پرید و جیغ کوتاهی کشید. نجینی بی پوست و گوشتی را به سمت مرگخواران پرتاب کرد. بلاتریکس در حالیکه آخرین کروشیو را اشتباها به سمت اربابش فرستاد، پیکر مات و خشک شده اربابش که همچنان به چوبدستی زل زده بود را از اتاق صورتی بیرون کشید.

جیمز: در ضمن، دری که کندید رو هم بذارین سر جاش !

بلاتریکس با خشم چوبدستی اش را تکان داد و درب اتاق از روی زمین بلند شد و محکم به سمت مرگخواران و لرد سیاه پرتاب شد و آنان را به بیرون اتاق پرت کرد و سرجایش قرار گرفت. صدای زمزمه های مرگخواران از پشت درب به گوش میرسید اما جیمز در خواب عمیق بود !



ساعت 5 صبح

جیمز رادیو محفل را با یویو رادیویی اش میگیرد و صدای دامبلدور با خش خش به گوش میرسد که دعای صبحگاهی را میخواند و از پشت سرش صدای محفلیان که آمین می گویند !

جیمز: جیــــــــــــــــغ !

مرگخواران از پله های اتاق شان پایین آمدند و به سمت اتاق صورتی دویدند. بلاتریکس همچنان لرد سیاه را حمل میکرد که خشک شده بود و به چوبدستی خرد شده میان انگشتانش زل زده بود ! درب اتاق را باز کردند و داخل شدند

جیمز: شما دعای صبح نمی خونید؟! تو رادیو محفل دامبل داره میخونه ! گوش کنید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/3/28 17:28:51
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/3/28 17:29:47
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/3/28 17:32:50
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز بر مبل نشست و همان طور که دلش را فشار میداد با ناراحتی گفت:اخ اخ...فکر کنم دل درد گرفتم.شما چرا نگفتید که زیاد الوچه نخورم؟ الان دل درد گرفتم و هر پنج دقیقه باید برم مرلینگ...
جیمز بدون گفتن حتی کلمه ای دیگر بسوی مرلینگاه خانه ریدل حمله ور شد. لرد و مرگخواران با تعجب به وی نگاه کردند.لرد اهی کشید و گفت:نگران نباشید!تا چند روز دیگه این بچه از بین میره
ناگهان، صدای فریاد جیمز ازمرلینگاه شنیده شد: من بلد نیستم خودم رو بشورم...یکی بیاد کمک
تمامی مرگخواران با ترس به یک دیگر خیره شدند. لبخند شیطانی بر لبان لرد نقش بست.
- آنتونی،تو بار پیش نجینی رو کتک زدی،برای همین برو وبه این پسره برس،الان!
چهره آنتونی درهم شکست. آنتونی من من کنان سعی کرد از خود دفاع کند،ولی بعد از روبروشدن با خشم لرد ،تسلیم خواستهای او شد.آنتونی با ناراحتی بسوی مرلینگاه رفت و مشغول به کار شد.


چند دقیقه بعد
جیمز به اتاق سیاه خود رفت.وی همان طور که با وحشت به کلهای تسترال و رنگ سیاه اتاق خیره شده بود، گفت:من...من باید اینجا بخوابم؟
نارسیسا لبخندی زد و گقت:آره...تو زبان مرگخواران به تسترالهای مرده میگن یویو!دیوار سیاه هم حکم صورتی رو داره.
جیمز لبخند ساختگی زد و گفت:اِه...من خیلی شجاع هستم...سعی میکنم همینجا بخوابم.تو برو پائین.
نارسیسا از اتاق خارج شد و در را پشت سر خود بست.

پنج دقیقه بعد
جیــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
با صدای جیغ جیمز تمامی مرگخواران از خواب پریدند. نارسیسا و بلا به فرمان لرد به سرعت خود را به اتاق جیمز رساندند. بلا در اتاق را باز کرد و گفت:چی شده؟؟کسی حمله کرده؟محفلیا اومدن؟
- نه....خواب دیدم.همین
-
- شما برین بخوابین...نگران نباشید.
بلا آهی کشید و بعد همراه با نارسیسا به رخت خواب خود برگشت.

پنج دقیقه بعد
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/3/28 16:20:11
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/3/28 16:24:11
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1388 09:09
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز روی کناپه لم داد و با لحن خاصی گفت: من آلوچه مُخوام!
بلا با لبخند ساختگی گفت:آلوچه چیه؟من از مشنگی که آخرین دفعه داشتم شکنجه اش...یعنی باهاش حرف میزدم شنیدم اینا همه اش غیر بهداشتیه.بیا برات خوراک خرچنگ مخصوص درست کنم!
جیمز سرش رو تکون داد و گفت:جیـــــــــــــــــــغ...نه فقط آلوچه!

لرد زیر گوش رودولف چیزی گفت و بعد رودولف با لحن شادمانی گفت:ببین جیمز اینجا آزادی هست.تو میتونی نوشیدنی کره ای 99% یا معجون آتشین بخوری!هرچندتا لیوان که بخوای!یا خوراک هیپوگریف با سس مایونز یا همبرگر تسترال با پنیر اضافه و ...

جیغ جیمز صدای رودولف را قطع کرد و در حالی که مشت هایش را به روی کاناپه مخصوص ارباب میکوبید گفت:نخیرم...فقط آلوچه میخوام!
لرد سیاه که بیشتر از این تحمل شنیدن جیغ های جیمز را نداشت رودولف را کنار زد و گفت:خب بوقیا مگه نمیبینین میگه آلوچه میخواد؟سریع با طلسم هرچندتا آلوچه میخواد از یه شهر مشنگی بکشونین اینجا.کاری نداره که!

بارتی که تازه از پله ها پایین آمده بود گفت:ولی بابایی اینجوری ممکنه مشنگ ها آلوچه هایی که پرواز میکنن رو ببینن و اینجوری قانون مخفی بودن جادوگران زیر سوال میره!
لرد کروشیویی نثار بارتی کرد و بعد از اینکه کامل مطمئن شد حقش را کف دستش گذاشته گفت:بوقیا شماها مرگخوارین.قانون وزارت خونه؟یا آلوچه رو حاضر میکنین یا خودم همتون رو آلوچه میکنم!

مرگخوارها سریع تعظیم کردن و هر کدوم مشغول طلسم کردن فضای خالی مقابل خودشون شدن!طلسم ها به سمت و زمین و در و دیوار فرستاده میشد و از انها عبور میکرد!
جیمز نگاهی به لرد انداخت و با خود فکر کرد که دامبل هم باید برای جذبه بیشتر ادای لرد را در بیاورد.تا خودش تا حالا هیچ دستوری را مگر با تهدید شاخ های بز آبرفورث انجام نداده بود!

بعد از اندکی اشیای سیاه رنگ نا معلومی از پنجره به داخل خانه برتاب شدند!
جیمز نگاهی به کوه الوچه که روی زمین ولو شده بود انداخت و گفت:جیـــــــــــــــــــــــــــغ!این که غیر بهداشتیه!ولی حالا همین یه دفعه رو قبول میکنم!
بعد به درون آلوچه ها شیرجه زد و گفت:فقط وقتی من دارم خودم رو برای خواب آماده میکنم یکی لطف کنه یه اتاق صورتی با یویو های آویزون برام پیدا کنه!

نارسیسا به لرد نزدیک شد و گفت:میگم ارباب،نمیشه همین الان کلکش رو بکنیم؟این همه ما رو دیوانه میکنه ها!
...جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
لرد سری تکان داد و گفت:فعلا برو اتاق زیر شیروانی رو براش آماده کن.البته دیوارهاش سیاه باشه با کله تسترال آویزون!بعدا خودم به خدمتش میرسم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1388 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
دالاهوف جیمز را به طرف اتاق های سمت چپ هدایت کرد و با اشاره ی بلاتریکس اتاق شماره ی 13 را باز نمود. جیمز با ذوق و شوق وارد اتاق شد و همان جا خشکش زد.
- وای عمو سیاهه! من که نمی تونم اینجا بخوابم. اینجا خیلی ترسناکه. البته من خیلی شجاعم ولی خب نمی تونم بخوابم.

دالاهوف پوزخندی زد و دستی به موهای جیمز کشید.
- اگه بخوای مرگخوار بشی باید اینجا بخوابی! پسر خوبی باش و برو بخواب.

جیمز با ناراحتی به در و دیوار اتاق که با عکس های بزرگ مار و اژدها تزیین شده بود نگاهی کرد و گفت:
- اما اتاق من صورتی بود وقتی می خوابیدم خوابام رنگی میشد. اگه من اینجا بخوابم همه خوابام سیاه سفید میشه. نه اینجا که هیچ چیز سفیدی وجود نداره. همش سیاه میشه.

- البته اتاق بارتی هم هست جیمز. اگه دوست داشته باشی می تونی اونجا بخوابی!

جیمز مشتاقانه به نشان موافقت دستان دالاهوف را فشرد. انتونین درب اتاق را بست و دست در دست جیمز به طرف اتاق بارتی رفتند.
- عمو این تابلوئه چیه اینجاست؟ چقدر هم زشته.

دالاهوف اهی کشید.
- این جد جد جد مادری ارباب بوده. میگن که اونم معتاد بوده! هرچند ارباب همیشه میگه که تو کل خاندانشون یک مورفین معتاد شده که اونم تقصیر ماست که بهش بی محلی کردیم کمبود محبت پیدا کرد معتاد شد! اما به احتمال زیاد مورفین به این عکس رفته.

جیمز که تقریبا" هیچی از حرف های دالاهوف را نفهمیده بود با ژستی فکورانه سرش را تکان داد. دالاهوف درب اتاق بارتی را باز کرد. صدای اعتراض ساختمان خانه ریدل را لرزاند.
- این کیه با خودت اوردی عمو آنتونین؟ وای جیمز خودتی؟ ابدا" فکر نکن که من می ذارم تو امشب اینجا بخوابی. شیرفهم شد؟

یک ساعت بعد- سالن اصلی خانه ریدل:

مورفین منقلش را روی زمین گذاشت. نارسیسا از بافتن موهایش دل کند و مورگانا پله های ترقی اش را رها کرد. لرد سیاه به تک تک مرگخوارانش نگاهی کرد و بعد با خونسردی لبخند زد.
- مرگخوارانِ ارباب...

- این جیمز برای چی اینجا مونده ارباب؟ اه اه اه چقدر هم سوال می پرسه.

انگشت دیگری از میان جمعیت بالا رفت و بدون ان که کسی به او اجازه صحبت بدهد گفت:
- مای لرد این بچه رو باید از روی زمین بردارند! اون موقع شما اجازه دادین که بیاد مرگخوار بشه؟ می دونین این توی روابط من و تدی چقدر اثر داره؟

لرد سیاه دهانش را باز کرد اما بلافاصله انگشت دیگری بالا رفت.
- ارباب، یه لحظه فکر کنید که ما چطوری می خوایم این بچه ی جیغ جیغو رو نگه داریم؟ انتونین میگه از در و دیوار اتاق سیزده ترسی...

- ســـــــــــــــــــــــــاکت! کروشیو! انگشت ها از کی تا حالا بی اجازه ارباب حرف می زنند؟ یک بار براتون توضیح میدم و بعد امیدوارم که دوباره با سوالاتون ارباب رو خسته نکنید. جیمز اینجا می مونه چون ما می تونیم اسرار زیادی رو از زبونش بیرون بکشیم. بعد هم می کشیمش می اندازیمش جلوی تسترال ها! بی هیچ دردسری.

لرد نفسی کشید. مرگخواران با تعجب به او خیره شدند و بلاتریکس با غرور موهایش را تابی داد.
- البته من از طریق القای قلبی از این نقشه خبر داشتم. ولی خب منتظر بودم که ارباب خودش بهتون بگه.

در همین لحظه صدای جیغی بار دیگر ساختمان خانه ریدل را به لرزه در اورد.
- جیـــــــــــــــــــــــــغ!!

جیمز دوان دوان به طرف مرگخواران امد و در حالی که از وحشت سفید شده بود و سعی می کرد شجاغ باشد، گفت:
- من تازه متوجه دیوارای اتاق بارتی شدم. اعتراف میکنم که وقتی عمو انتونین منو برد به اون اتاق فقط می خواستم بارتی رو اذیت کنم و دیواراشو ندیدم. وای شاید دیگه هرگز نتونم راحت بخوام.

مرگخواران اهی کشیدند. لرد سیاه به انتونین اشاره کرد که جیمز را به یک اتاق دیگر ببرد. انتونین دستان جیمز را گرفت و جیمز با لج بازی دست های انتونین را گاز گرفت. آنتونین سرخ شد و جیمز بی توجه گفت:
- من دیگه ترسیدم. امشب خوابم نمی بره. می دونین من هروقت بترسم مامان جینی باید برام یه چیز خوشمزه درست کنه تا بتونم بخوابم!

لرد سیاه کلافه به نارسیسا نگاهی کرد.
- برو از بره ی دیشب براش بیار.

جیمز نیشخندی زد.
- اما من الوچه می خوام. می دونین الوچه چیه؟ یه چیز ترش که مشنگا می خورنش. یه بار که رفته بودم به شهر مشنگا خوردم خیلی خوشمزه بود. من اگه الان الوچه نخورم نمی تونم بخوابم.

لرد سیاه و مرگخواران که تا بحال اسم آلوچه را هم نشنیده بودند هاج و واج به یکدیگر خیره شدند. جیمز هم بالشتش را برداشت و روی کاناپه ی لرد انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1388 04:07
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز همانطور که چمدانش را روی زمین میکشید وارد خانه ریدل شد.نگاهی به مورفین که روی پله ها نشسته بود انداخت.
-آهای.کسی اینجا به تازه واردا کمک نمیکنه؟تو محفل ما سه نفر دم در منتظرن که چمدونای تازه واردا رو براشون حمل کنن.

لرد سیاه با شنیدن کلمه محفل اشاره ای به مونتگومری کرد.مونتگومری دوان دوان جلو رفت و چمدان جیمز را گرفت.
بلاتریکس صندلی جیمز را برایش عقب کشید.
-اینجا جای توئه.میتونی برای شام کنار ارباب بشینی.

جیمز نگاهی به چهره زشت لرد کرد.
-هوم...میگم حق انتخاب دیگه ای ندارم؟ .آخه این هم کچله،هم دماغ نداره.اینو ببینم شب خوابم نمیبره.

چهره بلاتریکس سرخ شد.
-ببین.اگه میخوای مرگخوار بشی در درجه اول باید به لرد احترام بذاری.پس لطفا برای خطاب کردن لرد از "این" و "اون" و "ولدک" و "کچل" و اینا استفاده نکن.

جیمز سرش را تکان داد.
-باشه.فهمیدم.پروفسور همیشه میگفت تام عقده های درونی داره.سعی میکنم رعایت حالشو بکنم.راستی اینجا آزادی جیغ وجود داره؟استخرتون کجاس؟پس شما نهنگاتونو کجا نگه میدارین؟کسی خیال نداره به من شام بده؟تو محفل ما...

لرد سیاه حرف جیمز را با عصبانیت قطع کرد.
-مورگانا.لطفا شام جیمز رو بیارین.باید خسته باشه.امروز بهش اجازه میدیم استراحت کنه و از فردا آموزشهای لازم رو برای مرگخوار شدنش شروع میکنیم.

مورگانا تعظیمی کرد و دیس بزرگی را جلوی جیمز گذاشت.جیمز با دیدن محتویات دیس اخم کرد.
-بره؟من گوشت بره نمیخورم.کوچولوئه.بچس.آخی.چطور دلتون اومد؟بی رحما!

بلاتریکس چنگالی را به دست جیمز داد.
-بخور عزیزم.چیزی نیست.بره هم یه جور گوسفنده.فقط سایزش یه کم کوچیکتره.قبل از اینکه فرصت کنه بزرگ بشه کشته شد.تو نگران نباش.من شاهد مرگش بودم.اصلا زجر نکشید.

جیمز با بغض شروع به خوردن غذا کرد.طولی نکشید که چنگالش را روی میز گذاشت.بلا لبخندی ساختگی زد.
-چی شد؟خوشت نمیاد؟

جیمز به دالاهوف اشاره کرد.
-اون عمو سیاهه زل زده به من.اشتهام کور شد.تازه این کچله هم هی ملچ و ملوچ میکنه.حالم به هم خورد.مامانش درست تربیتش...

بلاتریکس با عجله دستش را روی دهان جیمز گذاشت.
-هوم.ظاهرا تو سیر شدی.بهتره بری بخوابی.فردا کلی کار داریم.عمو سیاهه اتاقتو بهت نشون میده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/3/10 4:13:06
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1388 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز بدون گفتن کلمه دیگری از خانه خارج شد.


چند ساعت بعد
زمزمه برگهای بالای سرش شنیده میشد.خورشید در دوردستها درحال طلوع کردن بود.در اثر راه رفتن طولانی،عضلاتش درد میکرد.جیمز کمی نان از کیف خود دراورد و همان طور که آن را در دهان میگذاشت به نقشه کهنه خیره شد.علامتی بر روی نقشه وی را به خانه ریدل راهنمائی میکرد.وی وارد جاده ای با شیب زیادی شد. در کنار جاده، رودخانه کم عمقی وجود داشت.جیمز به راه خود ادامه داد تا به خانه قدیمی و باشکوهی رسید.در حیاط خانه، گلهای پژمرده و خشکیده زیادی دیده میشدند.جیمز به آرامی وارد شد و با دستان کوچکش زنگ در را بصدا دراورد.


صدای زنگ در،در خانه طنین انداخت. لرد کبیر با عصبانیت از رخت خواب خود بلند شد و همان طور که به هیچ و پوچ ناسزا و کروشیو میفرستاد،از پلها پائین رفت تا در را باز کند.صدای جیر جیر پلهای چوبین در زیر پایش شنیده میشد.وی بسوی در رفت و آن را باز نمود. جیمز به مردی که پشت در ظاهر شده بود نگاه کرد. مرد پیجامه ای قدیمی و گلگی،که تا بالای نافش آمده بود را بر تن داشت. در زیر پوش مرد چند سوراخ دیده میدش.مرد تا جیمز را دید در را محکم بست.لرد با خود اندیشید و در را دوباره باز نمود.با دیدن جیزم دوباره در را بست.
- یعنی هنوز خواب هستم؟این وروجک اینجا چکار میکنه؟
لرد در را برای سومین باز باز نمود،اما جیغ جیمز مانع بستن در شد.
-جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ.....لردک ولدک سلام. من اومدم مرگخوار بشم.
جیمز دوباره به مرد خیره شد.مرد با دهان باز به وی مینگریست.تنها تار موئی که بر سر مرد بود نیز با جیغ وی از بین رفت.سپس،در دوباره محکم بسته شد.لرد با سرعت بسوی اتاقش رفت و فریاد زنان گفت:بدوییید...فرار کنید،خانه رو ترک کنید!بدبخت شدیم...هممون میمیریم
لرد برای لحظه ای ایستاد و با خود در فک فرو رفت.وی میتوانست با ورود جیمز اسرار زیادی را از وی بیرون بکشد.
- نه نمیخواد فرار کنید!در رو باز کنید و اون وروجکی که پشت در هست رو به خونه راه بدین!ابهش خوش آمد بگین...هرکی ناراحتش کنه میمیره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/3/9 18:14:42
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1388 01:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

-

- پوووووف! جیغ نزن جیمزی! نمی بینی تازه خوندن نامۀ خشن ویکی رو تموم کردم و اعصاب مصاب ندارم؟ بذار یه دیقه آرامش داشته باشم!

جیمز با شانه هایی فرو افتاده از اتاق خارج شد. نگاهی به پایین پله ها انداخت و مادرش را دید که درحال بردن رز به کوچۀ دیاگون بود:
- مامان میشه منم بیام؟ یه یویوی جدید لازم دارم.

جینی نگاهی سرسری به جیمز انداخت:
- نه پسرم. ترجیح میدم آسپ رو ببرم. تو اونقدر جیغ می زنی که تو دیاگون آبرو برام نمی مونه! دیروز اون زنیکه، عروس مالفوی ها مدام از متانت و جنتلمنی اسکورپیوس عزیزش تعریف می کرد و وسط اون همه زن که واسه جشن چهارشنبه ها اومده بودن خونۀ پرفسور مک گونگال، گفت ابدا پسرش مث اراذل جیغ نمی زنه! کاملا مشخص بود به کی داره کنایه می زنه.

و درحالیکه دست رز را به زور می کشید، پودر فلو را در شومینه ریخت و با خشونت تمام فریاد زد:
- کوچه دیاگون!

جیمز با قلبی شکسته به طرف اتاق مطالعۀ پرفسور دامبلدور رفت:
- پرفسور می تونم تو تحقیقاتتون کمکتون کنم؟

سکوت تنها پاسخی بود که گرفت.

-

سکوت همچنان ادامه داشت! جیمز به کنار پرفسور دامبلدور رفت و حضور جسمی سفید رنگ را در گوش وی ملاحظه کرد. طی عملیاتی انتحاریک پنبه ها را از گوش دامبلدور بیرون کشید و:
- تصویر تغییر اندازه داده شده


دامبلدور از جا پرید:
- چرا اینطوری می کنی؟ مگه من کرم؟

- شما دیگه جیغای منو دوس ندارین!

- نه پسرم... من خیلی هم از جیغات خوشم میاد! فقط یادم رفته بود وقتی بیدار شدم پنبه هامو از گوشم در آرم. آخه شبا جیغایی که از طبقه بالا میاد نمیذاره بخوابم.

- دیدین گفتم؟ شما شبا هم جیغای منو تحمل نمی کنین!

جیمزی دلشکسته از دامبلدور جدا شد و به طرف استخر نهنگ هایش رفت. نرسیده به نهنگ ها صدایشان را شنید:
- بولوپ بالاپ جیلوب غولوپ!!! (بچه ها در برین که الان جیغول میاد!!!)

دیگر نتوانست تحمل کند. جیغ کشان به طبقۀ بالا رفت و چمدانش را بست. کشان کشان آن را تا پای nدرب خانه برد. تدی با تعجب به او و چمدانش نگاه کرد:
- داری چیکار می کنی؟

- دیگه تحملتونو ندارم. هیشکی منو دوس نداره. هیشکی از جیغم خوشش نمیاد. من اصن می خوام برم!

- می خوای بری؟ کجا؟

جیمز همراه چمدانی که دو برابر جثۀ خودش بود از در خارج شد و همچنان که در را محکم پشت سرش به هم می کوبید، فریاد زد:
- خانۀ ریدل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/3/9 1:23:43
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/3/9 23:00:41
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1388 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با احتیاط وارد آشپزخانه شد.با دیدن چندین جفت و یک عدد!چشم خشمگین کنار در ایستاد.
-هی رون،یه چشمت کجاست؟

رون با نفرت نگاهی به لرد انداخت.
-از من میپرسی؟بعد از اینکه انداختیش تو جیب ردات ندیدمش.باید ازت تشکر کنم که حداقل پامو نبردی.

چشم لرد به پای رون افتاد.مصنوعی بودن پای چپش کاملا مشخص بود.

-تو به بچه ها هم رحم نکردی تام.

با شنیدن صدای آشنای دامبلدور لرد بطرف بالا نگاه کرد و دامبلدور را در جایی نزدیک سقف شناور دید.
-تو چطوری برگشتی؟

دامبلدور چرخی زد.
-وقتی ریموس و نیمفادورا رو کشتی باید یکی به بچشون میرسید.اون دو تا نمیتونستن برگردن ولی من برگشتم تا به تدی یاد آوری کنم نفرت نمیتونه مشکلی رو حل کنه.نمیخواستم بقیه عمرشو صرف انتقام گرفتن از موجود بی ارزشی مثل تو بکنه.بهش قول دادم.قول دادم که...خودم این کارو میکنم.و حالا وقتشه.

محفلی ها با چهره های گرفته و ترسناک قدم به قدم به لرد نزدیک میشدند.لرد سیاه قدرت تکان خوردن نداشت.
-نه،صبر کنین.نیایین جلو.من پشیمونم.از همه کارام.من اشتباه کردم.قول میدم.بهتون قول میدم از این به بعد جادوگر خوبی باشم.

صدای دامبلدور خشمگینتر شد.
-دیگه بهت اعتماد نمیکنم تام.تو باید مجازات بشی.

لرد سیاه به دور و برش نگاه کرد.هیچ راه فراری نداشت.
-خب...میدونم.من خیلی بد بودم.ولی شما که بد نیستین.شماها قاتل نیستین.من میتونم جبران کنم.میتونم به بازمانده های محفل کمک کنم.اصلا خانه ریدلو میفروشم و پولشو صرف بازسازی محفل میکنم.خوبه؟هاگوارتزو دوباره باز میکنم.بعد با مرگخواارم میریم تسلیم میشیم و به آزکابان میریم.چطوره؟

آرتور ویزلی یک قدم دیگر به لرد نزدیک شد.
-واقعا فکر میکنی حرفاتو باور میکنیم؟

لرد سیاه سرش را پایین انداخت.
من...من به روح جدم سالازار کبیر قسم میخورم.

ملت محفلی با تردید به هم نگاه کردند.دامبلدور کمی پایینتر آمد.
-این اولین باره که میشنوم به جدت قسم میخوری.یعنی واقعا عوض میشی؟هاگوارتزو باز میکنی؟

لرد سیاه سری تکان داد.
-قول میدم.یه فرصت دیگه به من بدین.

نیم ساعت بعد:

لرد سیاه از محفل خارج شد.سوز سردی به صورتش خورد.درحالیکه دستهایش در جیب ردایش بود با لبخند عجیبی از محفل دور میشد.
-قسم خوردم؟؟این چه اهمیتی داره؟اوه جد عزیزم منو ببخش.چقدر این سفیدا ساده هستن.اولین کاری که فردا میکنم اینه که هاگوارتزو به یه هتل هشت ستاره برای مرگخوارا تبدیل کنم.چ معنی داره بچه جادوگرا اونجا آموزش ببینن؟هر کی میخواد چیزی یاد بگیره بیاد پیش خودم.


نیمه شب:
لرد سیاه با صدای رعد و برق از خواب پرید.اتاق کاملا تاریک بود.لبخندی به نجینی زد و دوباره چشمانش را بست.

تام...بیدار شو.تو باید تقاص پس بدی.تو باید مجازات بشی.حالا دیگه کارت به جایی رسیده که به روح من قسم دروغ میخوری؟؟؟پسرۀ گستاخ!

چشمان ناباور لرد صحنه ای را که در مقابلش میدید باور نمیکرد.سالازار کبیر با چشمانی خشمگین و تبری خون آلود در دست کنار تختش ایستاده بود.


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1388 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد:خب ببین انیتا بیا بشینیم و این مسئله رو با هم حل کنیم.
آنیتا با زحمت روی زمین میشینه و میگه:خیلی خب حلش کن!
لرد خاک ردایش را میتکاند و در حالی که نیم نگاهی به پست های قبلی می اندازد میگوید:ببین آنیتا،اصلا اشتباه شده.من قرار بود اول برم محفل رو ببینم بعد بیام اینجا سراغ تو.ترتیب خیلی مهمه!

آنیتا با ناراحتی سرش را تکان میدهد و میگوید:نخیرم،چه فرقی میکنه؟
لرد با رضایت از دلیلی که برای رفتن پیدا کرده میگوید:ببین من باید به ترتیب پیش برم.اگه این کار رو نکنم خیلی برام بد میشه.ممکنه مجبور بشم کلی آدم و روح و جن رو منهدم کنم.تو که نمیخوای ارباب فشار خونش بره بالا؟
انیتا با حالت غصه دار:نه.
لرد لبخندی میزنه و میگه:خیلی خب.پس فعلا!

و با چالاکی بسیار از در بیرون میره و اون رو پشت سرش میبنده.خانه کناری مطمئنن محفل خواهد بود.زیرا که این قضیه را با فونت 64 بالای درش نوشته اند!
لرد با خودش میگه:هوم؟قدیما بهتر خودشونو مخفی میکردن!
و بعد به طرف در میره و اون رو لگد باز میکنه.مادر سیریوس بلک که درون تابلوی کنار در بود با دیدن این صحنه خشونت آمیز شروع به جیع زدن میکنه ولی وقتی هیبت لرد رو میبینه سکته میکنه و از اون به بعد دیگه هیچ کس صداشو نمیشنوه!

لرد نگاهی به مخفیگاه محفل انداخت و گفت:چقدر کثیفه.معلومه دامبل خیلی وقته از محفلیون کار نکشیده!
ولی بعد به یاد میاورد که دامبل به دست خود او کشته شده است!
لرد که دیگه کم کم حوصله اش در حال سر رفتنه با صدای بلند میگه:اوهوی...بیاین بیرون ببینم.زودتر بیاین تعریف کنین من چه بلایی سرتون اوردم.کار دارم میخوام برم.هر کسی دیرتر بیاد خودم کار دستش میدم!

شبح قرمز رنگی از سقف پایین میاد و با حالتی غمگین جلوی لرد متوقف میشه.
لرد:روح قرمز؟تو دیگه چه موجودی هستی!
روح قرمز اهی میکشه و میگه:من آرتورم.آرتور ویزلی.وقتی تو و مرگخوارهات به خونه من حمله کردین من توی اتاقک انباری در حال اکتشاف بودم.تو اومدی توی اتاق و...
لرد چشم هایش را تنگ میکند و میگه:و چی؟
آرتور تستری را که تا نیمه در جمجمه اش فرو رفته نشان میده و میگه:خیلی حرکت کثیفی بود.چطور تونستی.این توستر مورد علاقه ام بود!

لرد با صدای بلندی میخنده و میگه:نه خوشم اومد.همیشه میگفتم از تنوع استقبال میکنم!
بعد در حالی که از پله ها بالا میره میگه:بقیه تون کجان؟کنجکاو شدم ببینم دیگه چه بلاهایی سرتون اوردم!
ارتور اهی میکشه و میگه:احتیاجی نیست بالا بری.بقیه همین جا توی اشپزخونه هستن.البته دیدنشون نمیتونه زیاد جالت باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!