هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸:۴۷ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۶:۱۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6441
آفلاین
-می خواستم ببینم ماری در بساط دارید؟ خام و پخته بودنش خیلی هم مهم نیست.

مارخام، مشاوری ترسو بود و جرات نکرد به محض رسیدن بگوید که برای مذاکره آمده.

در فاصله ای دورتر از در ورودی، در اتاقی باشکوه، لرد سیاه روی تخت سلطنتش نشسته بود.
-اربابی هستیم شکوهمند. در طی سالیان دراز، جنگ های زیادی کردیم، جان های زیادی گرفتیم و تخت سلطنت خود را روی استخوان های آن ها بنا نهادیم.

-ارباب... اون ایوان روزیه اس!

مرگخوار اسکلت نما، زیر سنگینی لرد در حال خرد شدن بود. ایوان پوکی استخوان داشت و از آن جایی که در مواد اولیه اش چیزی جز استخوان یافت نمی شد، کل ایوان پوک بود.

-وای به حالت اگر فرو بریزی... کله پاچه ات می کنیم. نمی دانیم چیست... ولی این کار را می کنیم.

ایوان مقاومت کرد و سعی کرد کمتر تکان بخورد.

درست در همین لحظه، پلاکس که یقه مشاور وزیر را گرفته بود، او را کشان کشان وارد اتاق کرد.
-ارباب این مارخامه... اعتراف کرد که اومده با شما در مورد خونه مذاکره کنه. ارباب چقدر تکون می خورین... گفتم اونقدر آب کدو حلوایی ننوشین ها!

لرد سیاه لگدی روانه کتف ایوان کرد.
-قابل مذاکره ایم!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۹:۱۳:۱۲ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۷:۴۰
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 169
آفلاین
- و...ولی قربان!

-ولی نداریم مارخام. همین الان میری خونه ی ریدل و با اسمشو نبر مذاکره میکنی وگرنه اخراج میشی و سابقه ی خانوادگی ات خراب میشه!
-ب...بله چشم قربان الان میرم.


دقایقی بعد،تاکسی


-خب کجا میری؟
-بی زحمت، خونه ی ریدل.
- خونه ی ریدل؟ اونجا چیکار داری؟ نکنه میخوای بری مرگخوار شی؟ به وزارت گزارش کنم پدرت رو دربیاره؟
-نه،نه، عزیز من مارخام هستم مشاور وزیر،ایشون خودشون منو فرستادن،با اسمشو نبر یه کاری دارن.
-اوه...جسارت رو ببخشید آقای مارخام الان میریم.


جلوی در خانه ی ریدل

-اقا بفرمایید رسیدیم.
-ممنون.
پولش رو وزارت پرداخت میکنه

تق تق تق!

-پلاکسسسس! برو این درو باز کن سرم رفت!
- امروز نوبت لینی هست!
-اخه لینی با اون جسه ی کوچیکش چطور در رو باز کنه؟
-چمیدونم نوبتشه بره باز کنه!

-پلاکس؟ برو در رو باز کن
-باشه باشه رفتم.

-هان چته انقدر در میزنی؟ شما؟

مارخام کلاهش رو بر میداره و تعظیم کوتاهی میکنه
-سلام خانم،بنده مارخام مشاور وزیر هستم.
-خب اینجا چیکار داری؟


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳:۲۷ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۱۹:۰۴ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 1384
آفلاین
سوژه جدید

- بفرمایین جناب وزیر. دفتر تحویل شما. هر امری داشتین فقط زنگوله رو به صدا در بیارین. همه کارمندان وزارت سحر و جادو در خدمتتون هستن.

وزیر جدید که از شدت ذوق ناشی از بودن در دفتر کار وزیر نیشش تا بناگوشش باز بود گفت:
- بله بله ممنونم پسر جان. حتما مزاحمتون میشم. حالا لطف کنین منو تنها بگذارین تا وسایل شخصیم رو داخل دفتر بچینم.

مامور تعظیمی کرد و از دفتر خارج شد. وزیر جعبه ای که در دست داشت را روی میز گذاشت و روی صندلی چرمی و چرخان وزیر نشست.
- آخییییش! چقدر برای رسیدن به این صندلی تلاش کرده بودم. بالاخره به چیزی که لایقش بودم رسیدم.

دکوراسیون دفتر بنابر سلیقه وزیر جدید تزئین شده بود. تابلوهای نقاشی قرن ۱۸، گلدان های نقره‌ای بزرگ، پرده‌های سفید ابریشمی طلادوز و یک دست بیل و کلنگ طلایی درست در بالای شومینه اتاق!

وزیر همان طور که وسایلش را از جعبه خارج میکرد نگاهی به بیل و کلنگ کهنه که به صورت ضربدر به دیوار آویزان شده بودند انداخت و با خودش گفت:
- خانواده من یک عمر در کار ساخت و ساز بودن. من با تکیه به همین سابقه خانوادگی تونستم نظر اون جادوگرهای از خود راضی رو جلب کنم. بهتره اولین کار بعد از مقام ریاستم چیزی باشه که به همین موضوع ربط داشته باشه.

بعد ریسمان قرمز رنگ کنار میز را پایین کشید و زنگوله به صدا درامد.

- بله قربان؟
- لطفا به مشاورم بگین سریعتر بیاد اینجا.

مامور تعظیم کنان از اتاق خارج شد و مشاور وزیر "کنی مارخام" تعظیم کنان وارد شد!

- اوه کنی! تو همبنجا پشت در بودی؟
- بله جناب وزیر من همیشه گوش به زنگ شما هستم. همون طور که تمام خاندان مارخام همیشه در خدمت وزرای مختلف بودن.

وزیر قلم پرش را برداشت و گفت:
- این همه اسم. اخه چرا مارخام! این اصلا معنی ای هم داره؟

کنی به وزیر نزدیک شد و با اندوه گفت:
- جد جد جد بزرگ ما همیشه عادت داشت مار ها رو خام خام بخوره. برای همین ما به این فامیلی مشهور شدیم قربان. بیاین در موردش صحبت نکنیم...

وزیر با شوق دستش را به روی میز کوبید که باعث شد قلم پرش بشکند. قلم را به کناری انداخت و دوباره روی میز کوبید و گفت:
- کنی اون پرونده هایی که خواستم رو آماده کردی؟ میخوام اولین اقدام وزارتم سریعا انجام بشه و از این لحاظ بین تمام وزیران سابق رکورد دار بشم. طرح مسکن اکتبر هاگزمید، مسکنی ارزان قیمت برای تمام اعضای آسیب پذیر جامعه جادویی!

کنی پرونده ها را روی میز جلوی وزیر به ترتیب قرار داد، عینکش را برداشت و همان طور که آن را تمیز میکرد گفت:
- بله جناب وزیر. پرونده ها آماده است...ولی یه مشکلی داریم.

چهره وزیر از شدت عصبانیت سرخ شد:
-مشکل؟ هیچ مشکلی حق نداره سر راه تحقق وعده‌های انتخاباتی من قرار بگیره! مشکل کجاست؟

نی به پرونده ها اشاره کرد:
- متاسفانه در هاگزمید هیچ زمین قابل ساخت آزادی وجود نداره قربان. همه زمین‌ها مالک شخصی دارن و هیچ کدوم راضی به فروش زمین یا همکاری برای ساخت نیستن. به نظرم بهتره مسکن اکتبر رو جای دیگه ای بسازیم.

وزیر با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و در حالی که مصت گره کرده اص را در هوا تکان میداد گفت:
- این امکان نداره! خانواده من اولین بنایی که ساختن در هاگزمید بوده و من هم باید اولین مسکن اکتبر خودم رو در هاگزمید بسازم. یعنی از تمام این مالک ها هیچ کدوم راضی به فروش نیستن؟

- تقریبا هیچ کدوم قربان.

چشم‌های وزیر از خوشحالی برق زد:
-تقریبا؟ یعنی کسی هست که تردید داشته باشه؟

- نه قربان، به این علت گفتم تقریبا چون از یک مالک پرس و جو نکردیم. تمام مالکین دیگه مخالف بودن...آخرین زمینی که باقی میمونه...متعلق به....اسمشو نبره!

باد وزیر خوابید و به آرامی روی صندلی اش پهن شد:
-لعنت به این شانس! اسمشو نبر هم توی هاگزمید زمین داره و وزارت خونه نداره؟! شرم اوره! کنی مارخام؟ تو به صورت رسمی وظیفه داری بری و با اسمشو نبر یا اون مرگخوارهای وحشیش مذاکره کنی و راضیشون کنی تا زمین رو به وزارت خونه بفروشن. اگه اون آخرین زمینیه که امکان داره بدست بیاریم، باید به دستش بیاریم!

کنی آب دهانش را قورت داد:
- ولی جناب وزیر! راضی کردن بقیه مالک ها از راضی کردن...اسمشو نبر راحت تره!

وزیر دوباره ایستاد و در حالی که سرش را با زاویه ۴۵ درجه رو به افق گرفته بود گفت:
- نخیر. همین که گفتم. من اون زمین رو میخوام. همین الان برو خانه ریدل و با...اسمشو نبر...مذاکره کن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱:۲۰:۱۲ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۶:۱۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6441
آفلاین
پست پایانی


همه منتظر تاثیر معجون ماندند. منتظر انفجار ایوا یا حداقل تبدیل شدنش به هزارپایی غمگین.

ولی نشد!

هیچ اتفاقی نیفتاد.

-هک... این معجون برای چی بود؟

-برای افتادن همه اتفاق ها با هم!

طبیعی بود که اتفاقی نیفتد.

جغد یک پا، دوباره سر رسید. با نگاهش به دنبال بلاتریکس گشت که در دورترین فاصله از او فرود بیاید.
این بار افلیا نامه را گرفت و باز کرد.
-ارباب... وقتشه!


وزارتخانه... دادگاه ویژه رسیدگی به جرائم لرد سیاه!

قاضی پرونده را باز کرد.
- خب... طبق بررسی های ما، وظایف خدماتی به بهترین شکل ممکن انجام گرفته و رای دادگاه مبنی بر پاکسازی پرونده جناب آقای لرد ولدمورت...

فردی در را باز کرد و کاغذی را دوان دوان به قاضی رساند.

قاضی عینکش را به چشم زد و سرگرم خواندن شد.
-خب... راستش الان اطلاعاتی به من دادند که روند رسیدگی به پرونده و رای دادگاه رو کلا تغییر می ده. شکایتی از شما شده.

لرد سیاه مطمئن بود که "شما" ی مورد نظر او نیست. ولی این اطمینان باعث نشد که واقعا او نباشد! خود خودش بود.

-شکایت؟ از ما؟ چه کسی؟ حتما همان یارویی که آشغال هایش را پرتاب کردیم... یا معتاد توی پارک؟ یا پیرزن چهار چنگولی؟

قاضی سری تکان داد.
-هیچکدوم. آقای رودولف لسترنج... ایشون گفتن شما طی روز گذشته، سه همسرشون رو به قتل رسونده و یکی رو هم مفقود کردین! به این شکل پرونده تون پاکسازی نمی شه. شما از همین لحظه بازداشت و در صورت فرار، تحت تعقیب خواهید بود.

لرد سیاه احساس کرد دمای بدنش بالا و بالاتر می رود. چهره خندان رودولف را تصور کرد.
-لعنتی! می خواد جای ما رو بگیره! همیشه می خواست! لعنتی!

کلمه آخر را فریاد زد و فریادش به طوفانی تبدیل شد که دادگاه را به هم ریخت.

طی چند ثانیه اثری از خودش و یارانش در ساختمان وزارتخانه باقی نماند.


چند ساعت بعد!

-فکر کردی پیدات نمی کنیم؟ لعنت بهت...می کشیمت... نابودت می کنیم. ما قصد داشتیم با پاکسازی پرونده مون در انتخابات شرکت نموده و وزیر سحر و جادو شده و از اتاق اسرار کلی چیز میز اسرارآمیز برداریم.

لرد سیاه دور خانه ریدل ها به دنبال رودولف می دوید و بلاتریکس هم او را همراهی می کرد. اجسام مختلف سخت و سنگین را به لرد می داد که به طرف رودولف پرتاب کند. این بار شکنجه و مرگ جادویی، لرد سیاه را آرام نمی کرد.

رودولف می دوید و تیم لرد- بلا به دنبالش.

بلاتریکس چکشی به دست لرد سیاه داد.
-ارباب... این یکی جادوییه. صاف می ره می خوره تو فرق سر دشمنتون.

لرد سیاه چکش را پرتاب کرد...

و چکش از بالای حصار دور خانه ریدل ها به پرواز در آمد.

رفت و رفت و رفت و رفت...

تا این که دشمن را شناسایی کرد!


روز بعد، خبر مرگ هری پاتر در اثر اصابت چکش، جامعه جادویی را غرق در بهت و حیرت کرد...
شایعه قتل هری پاتر و خورده شدنش توسط ایوا دهان به دهان می چرخید.


و لرد سیاه به یاد چیزی افتاد که مدتها به دنبالش بود.


ابر چوب دستی!


پایان!





پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۰۶ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۷:۴۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 4941
آفلاین
ایوا نمی‌دونست چرا این همه بلا باید سرش میومد. تو اون سوژه کشته شده بود و تو این سوژه ممکن بود حتی بلایی بدتر از مرگ سرش بیاد.
با درموندگی به سمت لرد برمی‌گرده.
- ارباب من که براتون همه چی می‌خورم، معجون بخورم برم؟

لرد که سلامت مرگخوارانش رو کف دست هکتور گذاشته بود، به ایوا جوابی نمی‌ده، اما سوالی مهم از نامه می‌پرسه.
- اگه ایوای ما معجونو بخوره، خدمات اجتماعی مربوط به این رهگذر...

اشاره‌ای به هکتور می‌کنه که با اشتیاق آماده بود معجونش رو با دستور لرد تو حلق ایوا بریزه.
- تموم می‌شه؟

نامه شروع به ور رفتن به گوشه‌هاش می‌کنه، به این معنا که مشغول تفکر بود. بالاخره جواب می‌ده:
- بله تمومه.

پس لرد به سمت ایوا و هکتورِ مشتاق برمی‌گرده.
- بخور ایوا.

به محض صادر شدن دستور، هکتور معجون رو با جاش می‌ندازه تو دهن ایوا و ایوا معجون و جاش رو درسته قورت می‌ده.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۱۵ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۵:۰۷
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 759
آفلاین
لبخند روی لب هکتور هر لحظه بیشتر مثل سوهان روح مرگخواران را می‌خراشید.
هر کدام به نحوی دست و پایشان را مهار کرده بودند تا مانع از حمله‌ خودشان به سمت او شوند.

-خب... با نام و یاد ارباب، قرعه‌کشی رو شروع می‌کنیم!

با هرنامی که از پاتیل بیرون می‌آمد، مرگخواران بیشتر متوجه می‌شدند که آن قرعه‌کشی به هیچ وجه بی طرفانه نیست.
پلاکس هنگامی که برای بار سوم نامش از پاتیل در ‌آمد، سومین نفس راحتش را هم کشید.

-و آخرین اسم درون پاتیل، متعلق است به...

ساکت شد و زل زد در چشم تک تک مرگخواران.

-هک!
-بله... درسته سرورم! هکتور دگورث گرنجر!
-اسم‌ خودت رو هم انداختی تو پاتیل؟

هکتور توجهی به پرسش افلیا نشان نداد.
-خب... اسم کی از پاتیل درنیومد؟

اسم همه حداقل یکبار درآمده بود.

-درسته! اسم ایوا!

ایوا آسمان را به زمین دوخت، زمین را به درختان و صحراها را به دریاها... اما نه هکتور زیر بار بیرون آمدن اسم او از پاتیل شد و نه مرگخواران قبول کردند که شاهد هستند. هیچکس دوست نداشت طعم آن معجون را بچشد.
ایوا تک و تنها مانده بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸:۱۱ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۸:۴۵
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 876
آفلاین
هکتور که تازه از این وضعیت خوشش اومده بود، گفت:
- خب حالا که این همه شور و اشتیاقو میبینم. دو تا معجون درست میکنم. بعد به شکل تک حذفی قرعه کشی میکنم. اسم ها رو مینویسیم میندازیم تو پاتیل. اسم هر کی موند باید یه شیشه از معجون بخوره!

مرگخوار ها قصد مخالفت داشتن ولی دیدن چهره ی ناراضی و پاکت به کمر نامه و لرد مانع هر گونه ابراز مخالفت شد.

هکتور هم که بسیار راضی به نظر میومد مشغول هم زدن پاتیل با یه دستش شد و همزمان با دست دیگه اش روی کاغذ های کوچیکی چیزی مینوشت و توی یه پاتیل دیگه مینداخت.
هکتور هم زد و نوشت... و هم زد و نوشت... و هم زد و نوشت...

- هک!

درسته که هکتور الان در موضع قدرت بود ولی فردایی هم وجود داشت و بلاخره قصد داشت یک مرگخوار زنده و سالم باشه! بنابراین دست از هم زدن و نوشتن برداشت و پاتیل ها رو گذاشت وسط!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۳۴ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۷:۴۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 4941
آفلاین
مرگخوارا نمی‌دونستن چرا بین این همه رهگذر، هکتور باید به تورشون می‌خورد. لعنتی به بخت بدشون می‌فرستن و دست به دعای مرلین می‌شن.

- کی داوطلبه؟

مرگخوارا چند قدم عقب می‌رن.

- یعنی همه‌تون داوطلبین؟

مرگخوارا باز هم عقب می‌رن و لب به اعتراض می‌گشاین.
- هکتور عقب رفتن به معنای پا پس کشیدنه نه داوطلب شدنا.
- آره گفتیم که بدونی.
- خلاصه حواست جمع باشه.

هکتور اما کوتاه بیا نبود که.
- می‌خواین یهو چند تا معجون درست کنم به خورد همه‌تون بدم؟

نفس مرگخوارا دوباره در سینه حبس می‌شه. هرچی می‌گذشت اوضاع خطرناک‌تر می‌شد! اگه بیشتر معطل می‌کردن، به جای یه مرگخوار، چندین مرگخوار فدای تست معجون می‌شدن. اما کدوم مرگخواری حاضر به فداکاری در راه سایرین بود؟





پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰:۳۴ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
لینی تکون خورد.
هکتور با ویبره همراه نارضایتی گفت:
- بذار برات جا بندازمش. همراه من تکرار کن: فقط.
- فقط.
- زیاد.
- زیاد.
- تکون.
- تکون.
- نخور.
- نخور.
- حالا کامل بگو: فقط زیاد تکون نخور!
- یکی منو نجات بده تا هکتور نکشتتم!

طبیعتا هیچکس نجاتش نداد. مرگخوارا فقط گوشاشون رو گرفتن تا سلامت شنواییشون رو حفظ کنن. هکتور هم تلاش میکرد با موچین بال های لینی رو ببره، که البته با وجود جثه ظریف و تکون های لینی کار سختی بود.

- لینی! بهت گفتیم آروم باش اهدا کن بالت رو. نافرمانی داری میکنی الان؟

لینی دوست نداشت نافرمانی کنه. نافرمانی کار زشتی بود. آخرین مرگخواری که نافرمانی کرده بود، به اتاق تسترال ها تبعید شده بود و دیگه برنگشته بود. لینی چنین سرنوشتی دوست نداشت. ولی خب دوست نداشت بال های ظریف و زیباش رو هم از دست بده. بهرحال این بال هاش بودن که اکثر وقتا از انواع خطرات نجاتش داده بودن و...
قرچ!
لینی نا باورانه به بال هاش که لای موچین هکتور بودن نگاه کرد.
- کندیشون جدا؟
- شوخی دارم مگه باهات؟

هکتور بالاخره لینی رو رها کرد. لینی با پاهای کوچیکش از هکتور فاصله گرفت، و بعد گفت:
- البته عیبی نداره. بهرحال فصل بال اندازی نزدیکه.

لینی نگاه های متعجب مرگخوارا رو دید، و ادامه داد:
- دقت کردید بعضی از جانورا پوست میندازن؟ ما هم بال میندازیم.
- حالا وقت تست معجون فوق العاده مه.

مرگخوارا آب دهانشون رو محکم قورت دادن.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰:۰۲ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۴:۵۶
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 429
آفلاین
لینی با ناراحتی به اعضای بدنش نگاه کرد.
- ارباب حالا نمیشه از اعضای مگسی چیزی استفاده کنیم؟

قبل از اینکه لرد سیاه فرصت جواب دادن پیدا کند، هکتور ویبره زنان جلو پرید.
- خیر! فقط بدن پیکسی قابل قبوله. اونم نه هر پیکسی‌ای، فقط از نوع لینی!
- ارباب.

لرد با خشم به لینی خیره شد.
- شنیدی که چی گفت! زود عضو اهدا کن مشکلش حل شه بریم پی کارمون.
- چشم ارباب.

لینی درحال بررسی اعضای مختلف بدنش بود تا راحت‌ترینشان از لحاظ کنده شدن را بیابد، که هکتور باز هم مداخله کرد.
- بال! اول باید بالتو بدی!
- ولی من می‌خواستم پوست خشک شده‌ی زخمِ روی پامو بهت بدم.
- نه! اول باید بالتو بدی. مهم‌ترین چیزی که برای معجونام لازم دارم بال‌هاته!

سپس بی‌توجه به چهره‌ی ناراضی و غمگین لینی و دستان ظریفش که بی‌وقفه روی بال‌هایش کشیده می‌شدند، طی حرکتی سریع، او را در مشتش گرفت و روی تخته سنگی پهن کرد.
- فقط زیاد تکون نخور. من بال سالم لازم دارم.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.