هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۴
#15

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۳:۵۲
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 998
آفلاین
خلاصه:

لرد می خواهد روحش را بهم بچسباند ولی کسی دلیلش را نمی داند و برای اینکار باید از همه ی افرادی که کشته حلالیت بطلبد. آیلین و ورونیکا به این ماموریت فرستاده می شوند.
-------

ورونیکا به سمت آیلین بستنی به دست رفت. آیلین بستنی اش را به سمت ورو گرفت و گفت:
- می خوری؟

ورونیکا دلش می خواست بستنی را روی شنل سبز آیلین وارانه کند! او به اتاق لرد رفته بود، موجب عصبانیت لرد شده بود و حتی کرویشو خورده بود و آن وقت آیلین مشغول بستنی خوردن بود؟

ورونیکا چشم غره ای به آیلین رفت و با عصبانیت و در حالی که کلماتی مثل؛ بوقی، تسترال و غیره را زیر لب می گفت به سمت مخالف آیلین رفت و تا قبل از اینکه آیلین بتواند کاری کند، آپارات کرده بود.

ورونیکا با خود فکر کرد حالا که آدرس دستش است و لیست را هم دارد چرا خودش این کار را نکند تا افتخار بیشتری به دست آورد؟ چرا باید افتخارش را با آیلین نصف کند و آن هم در حالتی که آیلین به جای انجام وظیفه بستنی می خورد؟

بدین ترتیب ورونیکا به طرف پرورشگاه کودکی اربابش را افتاد و پس از بیست دقیقه پیاده روی طاقت فرسا به پرورشگاه قدیمی رسید. وارد ساختمان شد و به اتاق مدیر رفت ولی مدیر آنجا نبود. از آن جایی که خیلی خسته شده بود روی صندلی نشست و منتظر مدیر شد.

در طول زمانی که انتظار می کشید به این فکر کرد که چرا لرد می خواهد روحش را سالم کند؟ مشکلی برایش پیش آمده؟ دارد می میرد که می خواهد حلالیت کند؟ می خواهد افرادی را که کشته به زامبی تبدیل کند؟ این آخری نزدیک ترین حدس نسبت به لرد بود.

قبل از اینکه ورونیکا بتواند حدس دیگری بزند مدیر از در وارد شد. آیلین بلند شد و سلام کرد. مدیر بدون اینکه به ورونیکا نگاه کند پرسید:
- چه کاری از دستم بر میاد؟
- اتاق 310 رو می خواستم.
- 310؟ بذارید ببینم...بله الان چهار کودک توی این اتاق هستند با کدوم کار دارید؟
- می شه ببینمشون؟
- بله از این طرف بفرمایید.

ورو از دفتر بیرون رفت و به راهرویی که مدیر اشاره کرده بود، وارد شد و با کمی تاخیر پشت سرش مدیر که لباسی سبز با نشان اسلیترین پوشیده بود، راه افتاد.
ورونیکا همان طور که می رفت به این فکر می کرد که انگیزه ی لرد برای بهم چسباندن جان پیچ هایش چیست و اینقدر غرق در این تفکرات بود که نفهمید مدیر، مدیر اصلی نیست بلکه آیلین با اره ی ورو که در خانه ی ریدل جا گذاشته بود، هست!

در پشت سرش چشمان آیلین می درخشید و ورونیکا به این فکر می کرد که " نکنه لرد می خواد محفلی شه؟"



ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۶ ۱۲:۴۹:۵۰



پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۴
#14

سوزان بونزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۳۷ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
آیلین و ورونیکا رو به روی در خانه ی ریدل ها ظاهر شدند . نمی دانستند این موضوع را چگونه به ارباب بگویند .
مدتی به یکدیگر خیره شدند و سر انجام آیلین گفت :
- سنگ کاغذ قیچی میاریم ، سه تایی . هرکی ببازه اون این موضوع رو به ارباب میگه .
- موافقم


و سر انجام بعد از چند دقیقه آیلین برنده شد .

- آیلین ، به نظرت چجوری به ارباب بگم ؟؟؟ :worry:
- نمیدونم . تو باختی خودتم یه فکری بکن . در ضمن من همینجا منتظرت میمونم.
- باشه نامرد . دارم برات .


ورونیکا به سمت در رفت و در را باز کرد . ارباب در سالن پذیرایی روی کاناپه نشسته و سخت در فکر بود .


- اهم .
- آه تویی ورونیکا . ببینم به این زودی توانستی خواسته مان را انجام بدی ؟؟
- اممم .... چیزه .... راستش ارباب منو ببخشید ولی من اومدم آدرس یتیم خونه ای که شما اون دو مشنگ رو به قتل رسوندید بپرسم .
- آه . بله . هیچ وقت آن را فراموش نمیکنیم . اتفاق خوشایند و لذت بخشی بود مخصوصا هنگامیکه برای زنده ماندن التماسمان میکردند .
- جسارته ارباب میشه لطفا سریعتر آدرس اونجا رو بهم بدید ؟؟
- ساکت . تو نمی گفتی هم ما آدرس را میدادیم . کروشیو

ورونیکا درحالیکه از درد بخود می پیچید گفت :
- ارباب .... من رو .....عفو کنید .... خواهش .....میکنم .

لرد سیاه دست از شکنجه کردن او برداشت و گفت :
- خوبه . یادت باشد دیگر از این جسارت ها نکنی .

کمی مکث کرد و سپس تکانی به چوبدستی اش داد و نوشته ای بر روی تکه کاغذی پدیدار شد . کاغذ را به ورونیکا داد و گفت :
- این هم آدرس . یادت باشد هرچه زودتر درخواست ما را عملی سازی برای خودت بهتر است .

ورونیکا تعظیمی کرد و از خانه خارج شد . آیلین را دید که به درختی تکیه داده ، به سمتش حرکت کرد .


تصویر کوچک شده


پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۴
#13

تد تانکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۶ سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۳۰ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵
از میدان گریمولد خونه شماره 12
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 48
آفلاین
آیلین و ورونیکا در ظاهر مشنگی از کوچه دیاگون خارج شدند و قدم به دنیای مشنگ ها گذاشتند.مدتی در خیابان ها به دنبال سر نخی برای احضار روح به صورت مشنگی بودند.

از آنجا که زیاد وارد دنیای مشنگ ها نمی شدند اسم خیابان ها را بلد نبودند.
هر دو تقریبا احساس گم شدن داشتند که ناگهان چشم ورونیکا به مغازه کوچکی آن طرف خیابان افتاد.

ورونیکا پرسید:تو میدونی ما کجا هستیم؟

-نمی دونم شاید خیابون چمبرز باشیم...من تا حالا از این کوچه نیومدم... فکر نمی کنم... .

آیلین حرفش را قطع کرد. او نیز مغازه کوچک را دید.بیشتر شبیه یک خانه بود تا مغازه.در ها و پنجره های آن رنگ و رو رفته وسیاه بودند.تابلوی کوچکی بالای در بود که روی آن نوشته شده بود:خانه کوچک ارواح.

هردو از عرض خیابان گذشتند و به جلوی مغازه رسیدند.آیلین بی اراده دستگیره در را گرفت و گفت:
-بیا بریم ببینیم چی دارن.

با باز شدن در،زنگوله ای که از سقف داخل مغازه آویزان بود به صدا درآمد.هردو وارد مغازه شدند.چند قدم جلو رفتند و وارد اتاق جلویی شدند.

میز کوچکی پوشیده از انواع کاغذ ها در کنار یکی از دیوار ها قرار داشت.د. ردیف بلند جعبه هایی از انواع کالا روی به روی میز دیده می شد.

دری در انتهای سالن باز شد و نور زرد رنگی به درون سالن تابید.
مردی از اتاق بیرون آمد.قد خیلی کوتاهی داشت.لاغر، رنگ پریده و خسته به نظر می رسید.موی سفید رنگ براقی داشت که پشت سرش به صورت دم اسبی جمع کرده بود.

-بفرمایید تو.به خانه کوچک ارواح خوش آمدید.
برخلاف ظاهر ضعیف و شکننده اش،صدایش بلند و آمرانه بود.

آیلین و ورونیکا به طرف پیشخوانی رفتند که مرد پشت آن ایستاده بود.

-دنبال تله روح می گردید؟

-ا...چی؟!

-می خواهید از دست اشباح خونه تون خلاص بشین؟من یک کالای خوب دارم که... .

ورونیکا حرف مرد را قطع کرد:

-نه...ما در واقع... دنبال یک شبح هستیم.

مرد سرش را به علامت تایید تکان داد و به آرامی گفت:دنیای ارواح آسان نیست.ارواح به گونه ای که ما تصورش را هم نمی کنیم.

آیلین و ورونیکا سعی می کردند چهره هایشان را وحشت زده به نظر برسانند.مشنگ ها همیشه از ارواح وحشت داشتند.و البته موفق هم شدند زیرا پیر مرد لبخند زد و ادامه داد:

-اشباح گاهی اصلا صحبت نمی کنند و گاهی فقط تمام دردی را که درونشان است با زوزه بیرون می ریزند... و البته چیزی رو که لازم دارین می دونم... یک روح یاب.

-اینی که شما میگید چی هست؟!

مرد جوابی نداد، به طرف قفسه تیره رنگ رفت و چیزی را برداشت و آن را جلوی آیلین و ورونیکا گذاشت.

یک جعبه مکعب خاکستری رنگ با یک شماره گیر زرد و یک بلند گوی گرد بود و یک دکمه قرمز جلوی آن دیده میشد.

ورونیکا پرسید:
-این چی کار میکنه؟

-می تونه ارواح رو صدا بزنه همین طور میتونه صدای ارواح رو دریافت کنه.

آیلین به ورونیکا نزدیک شد و در گوشش گفت:به نظرت باید به این وسیله مشنگی اعتماد کنیم؟

-نمی دونم...به هر حال این نقشه خودت بود...تازه فکر نمیکنم چاره دیگه ای هم داشته باشیم.

ورونیکا نفس عمیقی کشید و گفت:
-قیمتش چقدره؟

-چیزی حدود هفتاد و پنج دلار

-استیوپفای!

قبل از این که ورونیکا بخواهد پاسخی دهد،آیلین پیر مرد را بیهوش کرده بود.ورونیکا دستگاه را برداشت و هر دو از مغازه بیرون رفتند.

ورونیکا پرسید:حالا چی کار کنیم؟

آیلین پاسخ داد:فکر کنم باید به محل وقوع قتل بریم.

-یتیم خونه ارباب؟

-بله

-ولی اون جا کجاست؟

-شاید ارباب بدونن!

-بریم پیش ارباب.

چند لحظه بعد،آیلین و ورونیکا به خانه ریدل ها آپارات کردند.




ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱:۴۲ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۴
#12

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۵:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
بعد از اپارات کردن لرد حالا ورونیکا مونده بود وملت مرگخواری که با نگاه تاسف باری به اون زل زده بودن چون به خوبی میدونستن اسم این ماموریت((ماموریت غیر ممکن))نام داره.
ـ چیه؟ نگاه داره؟
تو چشمای ورونیکا عصبانیت موج میزنه.
ملت مرگخوار:
ـ یا از جلوی چشمم دور شین یا بیاین به من کمک کنین!
و از اونجایی هیچکس در جمع قصد نابودی عمرشو نداشت توی همون لحظه جمیع مرگخواران با لبخندی ملیح یک به یک اپارات کردن.
ـ ای بی معرفتای بوقی!شانس بیارین تو دردسر نیفتین چون اولین کسی که رو زخمتون نمک میپاشه منم!
ورونیکا اینو میگه و بعد از واژگون کردن میز رو به روییش و شکستن چند تا لیوان واستکان خیلی تند از مغازه میزنه بیرون.
که یهو چشمش میفته به سالازار اسلیترین!
ـ سالازار کبیر!میشه بپرسم اینجا چی کار میکنین؟
سالازار اسلیترین همونطور که همچنان ویبره میزد(به خاطر پیری)به سختی کمی راست شد تا بتونه دوشیزه جوان روبه روشو بهتر ببینه.و سرانجام بعد از تلاش های سخت و کسر مقدار زیادی انرژی بلاخره موفق میشه که ورونیکا رو ببینه.
ـ چیست دختریَم؟با من کاری داشتیه؟
ـ نه پدر جان،من از شما دارم میپرسم اینجا چی کار میکنین؟با کسی کاری داشتین؟
ـ بگذارید کمی فکر کنیَم.
و سپس ویبره زنان مشغول فکر کردن میشه.و اخرش بعد از5 دقیقه:
ـ اری یادمان امد!یادمان امد!
ـ خب؟
ـ ماامده بودیم اینجا برای دیدن نواده ایه مان.شنیده بودیم ابله مرغان گرفتیه استیه.
بعد شیشه ای رو از جیب رداش در اورد و گفت:
و این بودیه که ما برایشان معجونی شفا بخش اورده ایم تا به نواده ایه لردمان تقدیم کنیم.خودمان انرا برای نواده ایه مان درست کردیم.
ورونیکا:
ـ ولی سالازار کبیر،لرد که چیزیش نیست!به معجون هم نیازی نداره!شما هم بهتره برگردین خونه تون.
ـ شما مارا گیر اورده ایدیه؟این همه راه را تا اینجا امدیم!بادستان مبارک اسلیترینیمان برای نواده مان معجون درست کردیم!
ـ مگه شما اپارات نکرده بودین؟
و سالازار دوباره بعد از کمی فکر کردن:
ـ اره درست میگوییدیه.چرا به فکر خودمان نرسیدیه؟
ـ خب حالا به همون صورت دوباره برگردین دیگه!
ـ باشد پس ما رفتیم.
سپس اپارات میکنه و دوباره ایلین میمونه و افکارش و اینکه باید چی کار کنه.
اما سن سالازار اسلیترین پیر اونو به یاد چیزی میندازه.
ـ اولین قربانی درسته که در زمان سالازار اسلیترین زندگی نمیکرد اما قطعا باید خیلی قدیمی بوده باشه.فکر کنم بهتره از زمان بچگی لرد شروع کنم.
ورنیکا همانطور که عرض کوچه را طی میکنه تو افکارش غرق میشه.
ـ داری با خودت حرف میزنی ورنیکا؟
ورونیکا از فکر بیرون میپره و نظرش به طرف صاحب صدا جلب میشه.
ـ سلام ایلین!
ـ سلام رونیکای عزیز.میبینم باخودت حرف میزنی.
ـ چی؟ من که چیزی نمیگم!
ـ پس این حرفایی که تو ذهنته چیه؟
ـ اره راس میگی هواسم نبود تو میتونی بشنوی.
ـ ولی فکر کنم نیاز بود که بشنوم.
ورو وقتی میبینه ایلین همه چیزو میدونه اه بلندی میکشه و میگه:
ـ تو که همه چیو فهمیدی.خب،به نظرت باید چی کار کنم؟این ماموریت فوق مشکله!
و به ایلین نگاه کرد.اما متوجه شد که هنوز از چیزی مطمئن نشده.
ـ بذار ببینم،تو...کمکم میکنی؟
ـ چرا که نه!
ـ اوه واقعا ازت ممنونم.
ـ قابلی نداره.
ـ خب...تو چی میگی؟
ایلین لحظه ای تو فکر فرو میره ومیگه:
ـ ازاونجایی که من افکارتو شنیدم خودت هم تونستی تا جاهایی پیش بری.این یعنی که ماباید در ابتدا از کودکی لرد رو در نظر بگیریم و کم کم به جلو پیش بریم.
ورونیکا جمله ایلین رو کامل میکنه:
ـ وباید احتمالا یه لیست از قربانیان لرد بنویسیم.
ایلین بالحنی بی حوصله درحالی که سرشو میخارونه میگه:
اره فکر کنم.
ـ وای مرلین!اگه حتی بخوایم بدون توقف هم بنویسیم اینکار بیشتر از یک هفته طول میکشه! :worry:
ـ فکر اونجاشم کردم.فقط تو به من یه کاغذ بده.
ورونیکا تکه کاغذی از جیبش در میاره و میگه:
این چطوره؟
ایلین پوزخندی میزنه و میگه:شوخیت گرفته؟بزرگتر باید باشه!
اینبار ورونیکا میگرده و از اون اطراف یه کاغذ آچهار پیدا میکنه.
ـ این چطوره؟
ـ ببینم میخوای تو مسابقه نقاشی نقاشی شرکت کنی مگه؟بزرگتر!
ـ این خوبه؟
ـ بزرگتر!
ـ این چطوره؟
ـ خیلی بزرگتر!
ـ این؟؟
ـ خیلی خیلی بزرگتر!
ـ این دیگه خوبه!
ـ اَه!خیلی کوچیکه!
ـ چی میگی؟اینکه دو برابر قد منه!
ـ میگم بزرگتر!
ـ
ـ چی شد؟
ـ مرلین وکیلی دیگه من کم اوردم.شرمنده!
ایلین با ناامیدی چشمشو ازورو برمیداره ودر حالی که به نقطه نامعلومی زل زده میگه:
یه زحمت میتونی برام بکشی؟
ـ چی کار کنم؟
ـ یه کارخونه تولید کاغذ این پُشت مُشتا هست.برو هرچقد کاغذ لوله ای بود وردار بیار اگه هم دیدی کسی حرفی زد کارخونه رو منفجر کن!
ـ باشه حله!

چند دقیقه بعد:

ورونیکا بعد از چند دقیقه با چهره ای خشنود و 60متر کاغذ به دست وارد کادر میشه.
اما میشه از دور دود محوی رو توی اسمون دید.
ـ اینم کاغذ!
ـ ممنونم ورونیکا!
بعد ایلین چوبدستیشو روی شقیقه اش میذاره و مثل اینکه خاطره ای رو از ذهنش بیرون بکشه،حاله سیاه رنگی رو از ذهنش بیرون میکشه و اونو روی کاغذ پیاده میکنه.
و چند ثانیه بعد کاغذ پر از اسم میشه.
ورونیکا در حالی که با شگفتی به کاغذ بزرگی که قسمتیش تو دست ایلینه نگاه میکنه و میگه:
خدا پدرتو بیامرزه!کارمون راحت تر شد!
ـ من که اینجوری فکر نمیکنم.
ورو منظور ایلین رو خوب متوجه میشه.
ـ خب...اره.
ـ اینا همه اسامی قربانیان لرده.از اولین قربانی تا اخرین قربانی.
ورونیکا یه نگاهی به 60متر کاغذ میکنه و میگه:
کم نیست به نظرت؟
چشم ایلین هم روی کاغذ بلندی که تقریبا نصف کوچه رو پوشونده متمرکز میشه.
ـ چی بگم؟...
ـ خب دیگه بهتره شروع کنیم.اولین قربانی هادوتا بچه مشنگ ان با نام های:دنیس ویشاپ و امی بنسون.
لحظه ای تو چشمای ایلین اشک شوق حلقه زد و با خوشحالی گفت:وای ورونیکا!باورم نمیشه که من قراره با اولین قربانی لرد سرو کار داشته باشم!اولین قربانی های لرد ولدمورت!
ورونیکا هم با حالت ذوق زده ای تایید میکنه اما بعدش میگه:
یه چیزی رویادت رفته ایلین؟
ـ چه چیزی؟
ـ اینکه این دونفر حتی روحشون هم اینجا نیست!
ایلین دهنشو باز کرد تاچیزی بگه که یهو چیزی یادش اومد و باحالت مشوشی سکوت کرد.
ـ اره...اونا فقط مشنگ بودن! و مشنگ ها نمیتونن در همونجایی که مردن باقی بمونن.
ـ اوه مرلین!پس حالا چی کار کنیم؟تقریبا بیشتر ازنصف قربانی ها مشنگ ان! :worry:
ایلین تو فکر فرو میره.و بعد از چند دقیقه میگه:
یافتم!
ـ چی شد؟
ـ ماباید از احضار روح مشنگی کمک بگیریم!
ـ چی؟
ورونیکا بدجوری متعجب شده بود.
ـ ایلین...
ـ چاره ای نیست ورونیکا!راه دیگه ای سراغ داری؟
ـ اممم...بهتره اعتراف کنم که...نه!
ـ خب پس ماباید همینکارو بکنیم.
ـ چجوری؟
ـ با لباس مبدل و تغییر چهره بین مشنگا میریم و یه احظار کننده پیدا میکنیم!باید همین کارو بکنیم!
ورولبخندی میزنه ومیگه:
ـ عالیه!
ایلین از سر جاش بلند میشه و درحالی که به تندی راه میره میگه:زود باش ورونیکا،اول از همه باید وارد شهرشون بشیم.
ـ ببینم تو جایی رو سراغ داری؟
ـ فکر کنم!حالا اماده ای؟
ورونیکا دست ایلین رو محکم گرفت وگفت: بزن بریم!
و چند ثانیه بعد کوچه کاملا خلوت میشه...


eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me



پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۴
#11

اوتو بگمن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
لرد که کمی جا خورده بود، سرفه ای کرد و گفت:
- چی کار کردم؟
- حلالیت گرفتن عزیزم!

لرد کمی روی صندلی اش جا به جا شد و پرسید:
- این چیزی که به ما گفتی، چی هست؟ اصن چه ربطی به جان پیچ های ما دارد؟!

برای چند دقیقه میان آن دو سکوتی برقرار شد. نسیم سرد از پنجره ای که شیشه هایش شکسته بودند، صورت بی روح لرد سیاه را نوازش می داد و
- راهی برای رستگار شدن و چسب یک دو سه برای جان پیچ هاتون!
- بزار یه جور دیگه برات توضیح بدیم، یا جان پیچ ها رو برایمان بچسبان یا همین جا می دم نجینی به عنوان پیش غذا بخورتت!
- اما...
- اوتو، نجینی را بیاور، فکر می کنیم گشنه باشد!

ناگهان در پشت سرشان به دو تکه تقسیم شد و مردی با نیمچه که از لبه تیغه آن خون می چکید، همراه با نجینی که دور گردنش چمباته زده بود، وارد شد. زاموژسلی که ترس در چهره اش به طور کامل نمایان بود، کمی کلاهش را جا به جا کرد و پرسید:
- ببخشید... فک نکنم گفته... باشم... مریض بعدی!
- درود بر ارباب دو عالم، گفتید پیش غذا برا نجینی گیر آوردید؟
- آه اوتو، کاملا درست فهمیدی. حال مارمان چطوره؟
- از این بهتر نمیشه ارباب، فقط می خواستم بگم سیر هستن چون بهشون به عنوان پیش غذا سه تا محفلی تازه وارد رو دادم.
- کرشیو... اصلا خوشمان نمی آید روی حرفمان کسی حرف بزند!

اوتوی بیچاره به زمین افتاد و از شدت درد به خود پیچید. نجینی هم از روی گردن او بر زمین سخت و سرد مغازه خزید و به سوی لرد سیاه حرکت کرد. لرد سیاه که برای ادامه صحبت هایشان نیاز به سکوت داشت با گفتن وردی زیر لب، به شکنجه دردناک اوتو خاتمه داد.
- خوب، اوتو ما نیاز به سکوت داریم تا بفهمیم این تسترول چی میگه.
- چشم ارباب... حتما... نجینی، بیا اینجا... فکر کنم باید بریم.

و بعد همچنان که با دستانی لرزان مار را که داشت به سوی او می آمد، می گرفت از اتاق خارج شد و دوباره لرد تاریکی و زاموژسلی با هم تنها شدند.
- ادامه بده.
- خوب شما باید برید و از تک تک کسانی که بهشون... چجوری بگم...ا... شکنجه... یا... یا...

لرد سیاه بلند شد و مستقیم به چشم های او خیره شد.
- تمام کسانی که با ما رو در رو شدن دیگه مردن. پس بهتره زود تر جان پیچ های ما رو درست کنی.
- اربابا، عفو کنین اما روحشون که...
- آهان یادمان آمد. آواداکداورا!

و پیرمرد بیچاره بدون هیچ حرکت دیگری به زمین افتاد و مرد. لرد سیاه برگشت و به سمت در شکسته شده مغازه رفت تا به مرگخوارانش رسید.
- رودولف، بلاتریکس و... و تو! اسمت چی بود؟
- ورونیکا، سرورم.
- بله، براتون یه ماموریت دارم. باید برید و از تمام کسانی که ما کشتیمشون حلالیت بگیرید!
- ارباب این که تا آخر امر طول...
- کرشیو!

و بدون هیچ حرف دیگری آپارات کرد.


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴
#10

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۴۳:۲۶ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
سوژه ای نیو:

تابلوی خاکستری و سبز زهوار در رفته در نسیم خنک صبحگاهی غیژ غیژ می کرد. کلمه ناخوانایی روی آن وجود داشت که به سختی می شد تشخیص داد که چه چیزی است. " م-س-ه ار--ح"نوشته ای که مدت ها پیش "موسسه ارواح" بود. شیشه ها همه با آگهی هایی متفاوت پوشیده شده بودند. در چوبی مغازه نیز به طور کل پوسیده و برای فروپاشی تنها به یک تلنگر نیاز داشت.

چندین نفر با رداهای تیره و گرانقیمت جلوی در مغازه ایستاده بودند. نگاهی به ظاهر مغازه انداختند، یکی از آن ها رو به کسی که پیشاپیش همه قرار داشت گفت:

- اربابا. به نظرتون واقعا جاش این جاست؟

-فکر می کنید ما اشتباه کردیم لوسیوس؟

-نه! ... اصلا، چیزه..

لرد سیاه کلاه ردایش را از روی سرش کنار کشید و رو به مرگخوار رنگ پریده گفت:

- پس چی؟

- هیچی ارباب! شیر خوردم.

لرد تنها یک نگاه خشمگین به مالفوی انداخت و دستانش را از هم گشود و درهای زهوار در رفته با شدت باز شدند و چند لحظه بعد روی زمین افتادند.درون مغازه ساکت و خلوت بود و تنها یک مرد کلاه دار سرش را روی میز گذاشته و با یک کرم و یک عقرب بالدار صحبت می کرد. هر چند، چندین مگس نیز در اطرافشان وجود داشت.

لرد و مرگخواران به آهستگی به میز نزدیک شدند و به گفت و گوی آن ها گوش دادند:

- هر کس که تک بیاورد.پالام پولام پیلیاش! ... به ما چه که تو دست نداری رکی. خب دست های پیسی هم همش یک نخ است ولی جر نمی زند. اصلا با تو بازی نمی کنیم ای زقل باز! از دنگ یاد بگیرید!

- اهم.

لادیسلاو با شنیدن صدای صرفه مرگخوار سرش را بالا آورد و جماعت منتظر را نظاره کرد. سپس با عجله مشغول مرتب کردن خودش شد. مگس ها را به همراه عقرب به زیر کلاهش جای داد و کرم را با انگشت از روی میز به یک طرف اتاق شوت کرد و روبه جماعت گفت:

- چه کاری را می توانیم برای شما انجام دهیم؟

- مشتری هستیم.

این را لرد رو به مغازه دار گفته بود.

- یعینی بیمار هستید؟چه قدر همراه! اینقدر ها که دکتر ترس ندارد. خب یک لحظه به من مهلت دهید تا با پزشکمان هماهنگ کنم.

لرد تنها چهره اش در هم رفت و زیر لب گفت:

- مشتری .. نه بیمار.

مرد مغازه دار سیبیل کوچکی را از جیبش در آورد و آن را بالای لبش گذاشت و پشت به جماعت شروع به صحبت کرد:

- به ایشان بگویید که باید در نوبت بمانند.

سپس سیبیل را برداشت و گفت:

- ولی لرد سیاهست ها!

دوباره سبیل را گذاشت.

- هرکه می خواهد باشد ما پارتی بازی نمی کنیم!

سبیل را بر داشت.

- این همه مرگخوار پولدار داردها!

و دوباره گذاشت.

- اشکالی ندارد، سه برابر حساب کن راهشان بده داخل.

سپس با گام های بلند به سمت در چوبی ای که چندان صدمه ندیده بود رفت. کنار در ایستاد، سبیلش را برداشت و رو به لرد سیاه گفت:

- بفرمایید، پزشک الپزاشک منتظرتون هستند. تنهایی لطفا وارد شوید. ما مسئول حفظ اسرار بیمارهامون هستیم.

لرد سیاه به طرف در راه افتاد و با یک نگاه رو به لادیسلاو گفت:

- مشتری!

سپس مغازه دار دوان دوان وارد اتاق شد و پشت یک میز نشست و رو به لرد گفت:

-دکتر لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی در خدمت شماست. خب مشکلتون چیه عزیزم؟

- عزیزم؟! تا به حال هیچکس به ما نگفته بود عزیزم.اصلا شما کی هستی که به ما می گیید عزیزم! بدیم رودولف شقه شقه ات کنه. بدهیم سلستینا برات کنسرت اختصاصی بزاره! بدهیم ...

سپس لرد اندکی در فکر فرو رفت و بعد اضافه کرد:

- اول جان پیچ های ما را به هم بچسبان بعد می دهیمت دست یکی.

لادیسلاو حال اندکی در فکر فرو رفت و رو به لرد گفت:

- حلالیت گرفتید آیا؟

***


خب ماجرا از این قراره که لرد می خواهد تیکه های روحش رو دوباره به هم بچسبونه و کسی هم دلیلش رو نمی دونه. حالا لرد برای این که بتونه این کار رو انجام بده نیاز داره که کارهای بدی که در حق جادوگرا انجام داده رو جبران کنه و ازشون حلالیت بگیره.

از این جا به بعد سوژه رو به دستان پرتوان شما می سپارم.برای اطلاعات بیشتر هم می تونید به لینک زیر مراجعه کنید.


নীরবতা


پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۱:۰۴ شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۳
#9

سیسرون هارکیس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۱ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۱۵ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
خب خب خب.

درد و درود بر تمامی آلباتروس دوستان در سرتاسر جهان و این که این موسسه از آن جایی که با افت شدید ارزش سهامش در کوچه نهنگ روبه رو شده توسط موسسین مورد تغیرات اساسی قرار گرفتیونانیدیه.

تکی فروش نداره ادامه دار می فروشیم!

نیوسوژه:

آسمان به تیرگی می درخشید و صدای آلباتروس های تانزانیایی در همه جا به گوش می رسید.در همه جای همه جا،حتی در عمیق ترین دخمه های لرد سیاه که گنجینه ای عظیم و بس گرانقدر در آن قرار داشت؛هورکراکس های لرد قدر قدرت و سیبیل کلفتی که (متاسفانه آن سبیل ها در طی یک حادثه از بین رفتند.) هزاران میلیون ششصد پانصد و بیست و چهل و نود نوچه اش را به حفاظت از آن گمارده بود.از شب تا به صبح و از صبح تا به شب جماعتی گردش را می گرفتند و جماعتی دیگر قربان صدقه اش می رفتند و اسپند می دودانیدند که مبادا هورکراکسک اربابمان پژمرده شود!

روزها از پی روزها می رفت و اوضاع به سامان بود تا آن که روزی خبر آورد،کلاغی از خطه ماکرادیولا که لرد جمیع اصحاب فراخوانده و رهسپار این سو است که از هورکراکس نازدردانه اش دیدن نماید.جماعت از این خبر شادان گشته و لنگ در هوا انداخیانانده و دیوار ها گاز بگرفتند و اعمال خاک برسری کردند و هی از آن چیز بد بدها که در قوطی های سبز و قرمز می ریزند نوشیدند و در آخر کارشان به جایی رسید که ساواجیان چند تنشان را با خود به دار التادیب بردند!

صبح روز بعد آنان یکایک خود را به ملابس مرده خوری آراستند و ماسک های ترسانکی بر چهره نهادند و کله ها در روغن های اعلا فرو گرداندند و می خواستند باز بروند پی اعمال منکر و شرب مسکرات که دستی از غیب بر خط میانی سرشان کوفیده گشت و جماعت زار و پریشان به صف گشتند.

هی ایستادند و ایستادانیدن و ایستادوانیدن اما لرد نیامد، پس از چندی سخت سلول سوزی پر مخاطره از خویش رها گشته، بر زمین ولو شده، هر هر به ریش خودشان، که کلاغ گول مالی اش کرده بود اندیشیدند،خنده های نکره کردند و شوخی های غیر استاندارد نموده،آوودرووکاوودوو در صورت یک دیگر بکوبیدند.

پس از آن چون به خویش آمدند، یاد آن تفحه چین و ماچین کرده به سویش هجوم بردند و لاکن چون بر بالین آن توپ پلاستیکی دو پوسته با چسب آنتی الکتریسته لردشان رسیدند، که خاطرات زیادی لرد با آن داشت و هر بار که جماعتی به بازی می پرداختند توپشان را می ترکانده و هر هر به جماعت می خندیده. دیدند که آن نوگل ز جایش در ربودیده شده و در جایش تنها یک تخم آلباتروس به علاوه سوسیسی اعلا و 95% از صنایع غذایی خسرو و فک فامیل(به جز عمه اقدس!) باقی مانده است...

کوچه دیاگون،جلوی موسسه ارواح:



موسسه ارواح

آموزش زبان ماری 100% تضمینی!

کچلی زود رس!

زیبایی بینیتان را از ما بخواهید!

روشن کننده پوست!

+ ارتباط ذهنی با لرد سیاه ( از خواندان خاطرات حضرتشان لذت وافر ببرید!)


***

خب مسلما مرگخوارها طبق عادت معهود به دنبال هورکراکس مفقود شده می گردند!خصوصا که این یکی شامل خاطرات بچگی لردسیاه می شه و خاطراتی در اون هست که لرد سیاه علاقه چندانی به باز گو شدنشان ندارد و حالا فکر کنید که اون ها در دست عموم بچرخن!


ویرایش شده توسط سیسرون هارکیس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۰/۲۰ ۱۱:۱۱:۰۵

وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۳
#8

آیلین پرنس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۰:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
با اجازه صاحب مغازه!
جهت یادآوری پاره ای از قواعد انجمن آمدیم...زاغی اون کاغذو بده من!
اهم...عرض می نماییم که فرزندان من این تاپیک صرفا به منظور نمایشنامه نویسی ایجاد شده.سیسرون سوژه جدید زده و شما باید صرفا پست نمایشنامه بزنین.اینجا تاپیکی برای بحث و گفتگو نیست و الان تمام پستایی که غیر رولن اسپم محسوب میشن.برای رفع و رجوع کردن مشکلاتتون می تونین از سیستمی به نام پیام شخصی و همینطور چت باکس با (حفظ فرهنگش البته!) استفاده کنین.
با آرزوی موفقیت.

ویرایش بعدی:

استثنائا چندتا از پستارو گذاشتم بمونه چون می تونستن در خصوص نحوه کار راهگشا باشن.با این همه اگر باز سوالی وجود داشت از زننده تاپیک با ارسال پخ بپرسید!
تشکر!


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۲۳ ۱۹:۳۰:۴۳
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۲۳ ۱۹:۳۹:۴۸


پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۵:۰۴ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۳
#7

سیسرون هارکیس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۱ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۱۵ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
سلام به همه جماعت گالیون به دست عزیز

و اما نکاتی که ناچارم یاد آوری کنم:

1. فرد ویزلی جوان اسپم نده درست برو به یکی از باجه ها مراجعه کن آخر مگر من روانشناسم که برای افسردگی میای اینجا :دی با حضورت منفجراندیمان..

2.ارنی علکی نبود تو الان صد در صد سیفیدیدی و هیچ خباثتی در وجودت نیس ولی به عنوان یه دوست بهت توصیه می کنم روی شکل و ظاهر رولت کار کنی و در ضمن جلوی یه مرگ خوار به لرد عژیژش نگو احمق........خیلی خندیدیم به آن خدمتکار خودمان فرستاده بودیمیش در ضمن این همه معجون با خودت این ور اون ور می ری اذیت نمی شی...........

و اما 3.خب موراک رخصت ده تا براهنمایانمت:

ما اینجا موضوعاتی برای رول نویسی تکی داریم که هرکدوم به اختصار به یکی از باجه ها مربوط میشه و این جوری با اون موضوع می نویسی رول خودم و ارنی رو نگاه کن. البته جمعه هم قراره یه سوژه ادامه دار واسه دو روز قرار بدیم که امیدواریم استقبال بشه ازش..........

اگه منظور رو رسوندم که خوبه اگر هم که نه بگو تا دوباره توضیح بدم.

از خریدتان متشکریم


وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر کوچک شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر کوچک شده


پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۳:۰۶ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۳
#6

ارنی مک میلان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۷ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۱ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۳
از چيزه دياگون نه كوچه ي دياگون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
واي ارني تو چي كار كردي انگار ديوانه شدم هي باخودم حرف مي زدم اخه به خاطر يه درگيريه ساده زدم بچه ي مردمو يك هفته بي هوش كردم تا اين كه توي روزنامه نام يك مماني رو خوندم به نام موسسه ارواح انگار كار يارو خيلي درسته همون سيسرون هاركيس ولي اخه اون يه مرگ خواره من از لرد ولدمورت و كلا مرگ خوار ها بدم مياد ولي اين تنها راه چارم بود وقتي رفتم كوچه ي دياگىن به مغازه ديدم كه نوشته روح خود را ازاد كنيد عجيب بود با ترس ولرز وارد موسسه شدم چند تا باجه اون جا بود راهنماي باجه هارو كه خوندم فهميدم بايد به باجه يه هشت برم رفتم روي صندليم نشستم وبا اخم ماجرايم را تو ضيح دادم انگار يارو خوش حال بود گفت بورو هاگزميد از لاغر ترين مرد ان جا يه مو بكن و بعد بورو خونه يو گاينت ها و ميخ رو در رو بكن و مو رو دور ميخ بپوشون و زير تخت اسمشو نبر دفن كن انقدر هرسم گرفته بود كه مي خواستم كله ي يارو رو بكنم ولي خودمو كنترل كردم گفتم اول اين كار رو انجام بدم اثر نكرد بهد يه اواكادورا بزنم بهش بميره رفتن به هاگزميد كار راحتي بود يه ياروي لاغري رو اونجا پيدا كردم بعد بدون اجازه موي يارو رو كندم بعد نگو يارو جانور نما بوده و تبديل به يك سگ وحشي شد افتاد دنبالم حالا من بدو سگه بدو ولي هر جور بود از دست سگه خلاص شدم حالا چطوري برم امارت گانت ها وقتي رسيدم اونجا هيچ كس نبود ميخو كه كندم ييهو نمي دونم خدمت كار اونا از كجا پيداشون شد كه افتاد دنبالم من ميخو سريع برداشتم و ديودم اين خدمت كاره مثل سگه نبود كه بپيچونيش ولكن ماجرا نبود بابا يه ميخه چيز زياد مهمي كه نبود ولي يارو سيريش بود تازه يادم اومد كه هميشه يه معجون غيب شو توي جيبم دارم كه از مخلوط جلبك دريايي عنكبوت برزيلي و موز تشكيل شده بود رو خوردم و غيب شدم بعد خدمت كاره منو رل كرد هالا چطوري خونه ي ولدومورت احمقه رو پيدا كنم بعد تازه يادم اومد معجون تلپورت دام اون خوردم بعد يهو رفتم خونه ي ولدومرت اقا چشمتون روز بد نبينه كه حدودا پنجاه و هفتا ديوانه ساز افتادن دنبالم من كه داشتم فرار مي كردم تالاپ خوردم زمين و تنها چيزي كه گفتم اين بود اسپكتو پاترونام ييهو يه پاندا اومد همشونو فراري داد وقتي اون ميخ و مورو زير تخت ولدومرت دفن كردم وبرگشتم خونه ديدم همه ي اينا الكي بوده و يارو سر كارم گذاشته


به جاي امضا شعر مي خونم
غروب پاييزه چيزم غم انگيزه نه دلم غم انگيزه چشم فلك نم نم چيزاشو مي ريزي نه اشكاشو مي ريزه







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.