هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۲:۵۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
تصویر کوچک شده


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
بالاخره، آريانا با موهاى سوخته و وز شده كه بوى كله پاچه ازشون متصاعد ميشد و سايرين به دنبالش، از آن اتاق خارج شدند.

-بلاتريكس...اون افسونى كه الان موهاتو...
-نه. اون افسون رو لرد سياه به من ياد دادن. فقط به من! منم به تو نميگم.

اتاق بعدى، درى بسيار سمج و بد قلق داشت. نه حاظر به باز شدن بود و نه حاظر به مذاكره.
-من ميگم بشكونيمش.
-نه، يه در شكسته، نشون ميده متجاوز اومده تو وزارتخونه.
-شما اينجا چيكار ميكنيد؟

ديالوگ آخر، مربوط به مردى ريز اندام با موهاى سفيد و پيچ پيچي بود كه ملت هنوز متوجه حظورش نشده بودند.

-آلوهمورا!
-با آلوهمورا باز نميشه.
-خودمون داريم ميبينيم آرسينوس!
-من كه چيزي نگفتم!
-من گفتم.

بالاخره ملت، سرهارو چرخوندن.
-تو كى هستى ؟

اينبار واقعا آرسينوس جواب داد.
-نگو و نپرس! از مامور هاى تالار اسرار!

ملت با ناباورى، به چوبدستى بالا آمده مرد نگاه كردند كه...

-دنـــــــــــگ!

هكتور از روى سقف، با ملاقه، فرق سر مامور بخت برگشته كوبيده بود!


ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۱ ۱۱:۴۹:۵۵


پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۵:۴۴ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۶

بلاتریکس لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۲:۴۱ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 188
آفلاین
بلاتریکس که همچنان با موهای شعله‌ورش درگیر بود، با جادو بیشتر شعله‌ها را مهار کرده بود، و چند شعله‌ی کوچک روی موهایی که مثل قبل انبوه نبودند، در حال رقصیدن بودند. آن شعله‌های کوچک هم تسلیم جادوی بلاتریکس شدند و حالا موهایش خاموش کنار وضعیت ناراحت‌کننده‌ای داشتند که برازنده‌ی مرگخوار سیاه و جذابِ ارباب نبودند. بلاتریکس حرکت دیگری به چوب دستی اش داد و موها از قسمتی که سوخته بودند مجدد رشد کردند و به حالت اول برگشتند.

تمام مدت این دو دقیقه، مرگخوارها در حال جر و بحث با آرسینوس بودند. و همگی با فاصله از آن پنچ لرد تقلبی ایستاده بودند. به جز رودولف که تمام مدت با دهانی باز به بلاتریکس خیره شده بود و قلب‌هایی در سایزهای مختلف درون چشمانش دیده میشد. بلا بیتفاوت از کنار رودولف گذشت و رو به روی آریانا ایستاد. توجه بقیه مرگخوارها هم به آن سمت جلب شد. همه با تاسف به آریانا نگاه میکردند و میدانستند که آخرین لحظاتی بود که او را در جمع خودشان میدیدند:

-

- من از تو متشکرم آریانا

-

- و میخوام که لطفی که به من کردی و من رو از دست اون وسیله‌ی شکنجه دوسداشتنی نجات دادی، جبران کنم


مرگخواران که هر لحظه نزدیک بود روییدن شاخ بر فرق سرشان را تجربه کنند، به بلاتریکس که جملاتی که هرگز نگفته بود را در مقابل آریانا به زبان می آورد نگاه میکردند و صد البته هر لحظه انتظار انفجار عظیمی داشتند. بلاتریکس کسی نبود که کسی جرأت کند به او لطف کند یا بخواهد لطف کسی را جبران کند. آریانا با حالتی مسخ شده ایستاده بود و درحالی که نمیدانست چه واکنشی نشان بدهد و زمزمه‌ها و الفاظ زیر لبی آن پنج لرد تقلبی به گوشش میرسید، که بلاتریکس با حرکت چوبدستی آریانا را با طلسم بدن‌بند بر زمین انداخت. سپس از نوک چوبدستی اش رشته‌های ضخیم طناب خارج میشد و دور آریانا پیچیده میشد.

- وینکی! آریانا رو جلوی لردها میبری و با طلسم فرمان مجبورش میکنی یکی یکی لردها رو بکُشه. ما لرد دیگه‌ای به جز لرد خودمون نمیخوایم. در دنیا تنها یک لرد وجود داره و مرگخوارانی که از مرگخوارش نبودن عاجزن!

- وینکی جنِ ایمپریوکننده‌ی خوب!

دقایقی بعد هر پنج لرد کشته شده و مرگخواران همگی به در پشتیِ اتاق چشم دوخته بودند.

- من به عنوان وزیر اسبق میگم که ما الان پس از تلاش‌های بی‌وقفه‌ی من، آماده‌ایم که از این در خارج بشیم.

- وینکی جنِ آماده‎ی خروج از درها کننده‌ی خوب! وینکی این کار رو کرد. ولی سینوس خواست موفقیت وینکی رو دزدید!

وینکی همه‌ی اینها را درحالیکه همچنان آریانا را با دستانش گرفته بود انجام داد. بلاتریکس طلسم بدن‌بند رو باطل کرد. پاهای آریانا را هم از طنابهایی که دورشان بود آزاد کرد. حالا آریانا روی پاهای خودش ایستاده بود. دستی که با آن چوبدستی‌اش را میگرفت را هم آزاد کرد. به وینکی گفت که طلسم فرمانش را باطل کند.

- تو نفر اول از در خارج میشی آریانا. البته قبلش موهات به موهات اکسپلیارموس میزنی!

- تصویر کوچک شده



?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips


پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۵۸ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
مرگخواران پوکرفیس شدند و حس کردند امیدشان در حال ناامید شدن است.

- عیب نداره لیسا. خرجش بعداً یه ابراز علاقه خاص هستش. حالا بگید لرد کش اول کیه!

لیسا با شنیدن این سخن از رودولف، به سختی تلاش کرد از دسترس بلاتریکس خارج شود و مرگخواران هم البته با شنیدن فراخوان "لرد کشی" خود را به کوچه کله زخمی چپ زدند و حتی شروع کردند به حشره پرانی که البته مورد خشم لینی قرار گرفتند.
در همین بحبوحه سوت زدن و از زیر کار در رفتن مرگخواران بود که آرسینوس از اتاق شکنجه بازگشت.
- عه؟ چرا ارباب هنوز زنده‌ان؟

چیزی نمانده بود آرسینوس مورد ضرب و شتم از سوی بلاتریکس قرار بگیرد که البته رودولف و بانز، بلاتریکس را از وی جدا کردند و سپس دو نفری او را تا میخورد زدند. ولی در همین بین، مغز ریونکلاوی لینی، با سرعتی زیاد به کار افتاد و وی تصمیم گرفت از موقعیت بهترین بهره را ببرد.
- آرسی، با اینکه زیر دست و پای رودولف و بانزی، ولی گوش کن خوب به حرفام. ببین، کل عصبانیتا و عقده‌هات از ارباب رو بریز بیرون. هر ظلمی که ارباب بهت کرده.

رودولف و بانز در دل به ایده و فکر لینی آفرین گفتند. اگر آرسینوس به حد کافی کتک میخورد و عصبانی میشد، احتمالا کشتن لرد برایش چندان سخت نمیشد.
به هر حال، بعد از چند دقیقه بانز و رودولف در حالی که پاهایشان لنگ میزد و دستانشان را بهم میمالیدند، از او جدا شدند.
- خیلی نقابت سفته آرسی... خیلی سفته و بوق بهت.

آرسینوس به سختی در همان نقطه نشست. نفس عمیقی کشید و شروع کرد به صحبت کردن.
- غم و عقده از ارباب؟ غم و عقده؟ چی بدتر از اینکه همیشه توی پست‌های پایانیشون یه بلایی سرم میارن؟
- عقده‌های کودکیتو هم میتونی مخلوط کنی حتی... مثلا وقتی که به نقابت خندیدن، یا وقتی که بهت حقوق ندادن بری قاقالیلی بخری.
- تو از کودکی من چی میدونی آخه؟ ارباب هیچوقت ولی بهم پول وسایل معجون نمیدادن. وقتی هم میدادن. بقیشو باید برمیگردوندم.

آرسینوس پس از گفتن این حرف، عکسی از جیب خود در آورد. حسابی روی آن گریه کرد و جملاتی مثل:" آی مامان کجایی که بچتو کشتن" را گفت.

- عه... چه گوگولی بودی آرسی!
- شماها چرا دارید نگاه می‌کنید؟

آرسینوس پس از جمع و جور کردن عکس و پراکنده کردن مرگخواران، بلند شد و با توپِ پر رفت جلوی اولین لرد. با لرد چشم در چشم شد و سپس با تمام شدت شروع کرد به فشار دادن گلوی وی...

بیست دقیقه بعد:

- خب... اینم از اولین لرد تقلبی... دیگه غمی ندارم... برم بشینم در باب آفرینش خلقت تفکر کنم.
- اممم... آرسی؟ موقع خفه کردن ارباب، از ته دل چی میخواستی؟
- یه پاتیل جدید و بزرگتر.

و درست همان لحظه به نشانه گواه این حرف آرسینوس، لردِ خفه شده، دوباره از جا بلند شد و با مقداری عصبانیت، چپ چپ به مرگخواران نگاه کرد.



پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۰۵ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۸:۴۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6772
آفلاین
-ب...بکشیم؟...ار...باب...رو؟

آرسینوس به نوشته اشاره کرد.
-چاره دیگه ای نداریم. باید اتاقو بگردیم. و برای گشتن باید اینا رو بکشیم. تازه زل هم بزنیم بهشون! کار سختی نیست.

رودولف با نگاهی مشکوک به آرسینوس خیره شد.
-که کار سختی نیست...هان؟...کشتن ارباب برای تو کار سختی نیست!

آرسینوس شرمگین و سرافکنده شد و برای فراموش شدن این سرافکندگی، اولین گزینه در دسترس را که اتفاقا دارای سری بسیار خلوت در اثر آتش سوزی شده بود، به طرف جلو هل داد.
-خب بلا...برو جلو!

پیشنهادهای آرسینوس کلا مضحک بودند...ولی این یکی آنقدر مسخره بود که علاوه بر بلا، بقیه مرگخواران هم با چهره های به او خیره شدند.
آرسینوس فکر می کرد این خیره شدن فقط چند ثانیه طول خواهد کشید...ولی ادامه پیدا کرد...مرگخواران خیره و خیره تر شدند تا این که آرسینوس از دیالوگ غیر منطقی و بی معنی اش بسیار پشیمان شد و این پشیمانی با شرمساری بالا تلفیق شده، و باعث شد که از شدت پشیمانی برای چند دقیقه به اتاق شکنجه مراجعه کرده و خود را مجازات کند!

-خب...لردکُش اول کیه؟

کسی جرات نداشت.

-بابا فکر کنین...به خاطرات بدتون. سعی کنین از دست لرد عصبانی بشین. بدی ها و پلادت های ارباب رو به خاطر بیارین!

لیسا که شدیدا تمرکز کرده بود زیر لب شروع به حرف زدن کرد.
-به من گفتن جادوهات به درد لای جرز می خوره...ولی به خاطر خودم بود خب. جادوهام افتضاح بودن. اون حرف باعث شد تمرین کنم و قوی بشم. یه بارم گفتن تو عمرا نمی تونی مرگخوار بشی...ولی اینم باعث شد انگیزه پیدا کنم! تلاش کنم...یه بار گفتن شبیه بال تند سوخاری هستم! که خب...بودم دیگه!
آقا اجازه؟

لیسا با شو و شوق دستش را بلند کرده بود. رودولف خوشحال از پیدا کردن داوطلب گفت:
-عالیه...بیا جلو. شروع کن لیسا. ما پشتتیم.

لیسا با چهره ای شرمگین شروع به صحبت کرد.
-نه دیگه...دستمو بلند کردم بگم من نمی تونم این کارو انجام بدم. هر چی سعی کردم نشد! از من انتظار نداشته باشین!




پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

اسلیترین، زندانی آزکابان، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۰۵:۵۳ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 937
آفلاین
در حالی که بلاتریکس و دستگاه مو گیر بدین شکل درگیر هم بودند در سویی دیگر مرگخواران به ناچار متوقف شده بودند تا راهی برای نجات بلا بیابند.
- کسی پیشنهادی نداره که سریع و بی درد باشه؟
- من پیشنهاد بسیار خوب و خفن و سریع و بی دردی دارم.
- میشنویم رودولف.
- آوادا بزنیم بهش.

بلا که تمام گفت و گوی مرگخواران را با تمام جزئیات می شنید، با شنیدن پیشنهاد رودولف چنان جیغی زد که دو سه تا از وسایل شکنجه از حال رفتند و پخش زمین شدند.
- خودم میکشمت رودولف.

- اصلا نگران نباشید، همه چی درست میشه. بهتره بریم سراغ پلن بی.
- پلن بی دقیقا چیه آرسی؟
- ایده ای که نفر بعدی میده.

مرگخواران سعی کردند بر خودشان مسلط شوند و آرسینوس را درون یک دستگاه کاغذ خورد کن نیندازند. نفر بعدی لینی بود که پیشنهاد می داد و این کار را با صدایی بسیار اهسته انجام داد که بلاتریکس نشنود.
- من میگم میتونیم موهاشو قیچی کنیم. اینطوری دیگه آزاد میشه.
- پشنهاد خوبیه. کی داوطلبه بره این کارو بکنه؟

سکوت مطلقی در فضا حکم فرما شد که تنها جیغ های بلا آن را میشکست.

- داوطلب نبود؟

درست زمانی که به نظر میرسید داوطلبی برای نجات بلا نیست و مرگخواران داشتند روی گزینه "بذاریمش و بریم" فکر می کردند، این آریانا بود که برای کمک قدم پیش گذاشت.
- بسپریدش به من. من درستش میکنم.

ملت مرگخوار با اینکه چندان مطمئن نبودند ولی گزینه ی دیگری هم نداشتند. بنابراین همه چیز را به آریانا سپردند و عقب ایستادند.
آریانا چوبدستی اش را بیرون کشید و با چهره ای مشتاق و مطمئن و در حالی که نیمی از زبانش به دلیل تمرکز بالا از دهانش بیرون بود، موهای بلا را با دقت نشانه گرفت.
- اکسپلیارموس!

تعدادی از مرگخواران که تحمل دیدن این صحنه را نداشتند چشمانشان را بستند و عده ای که چشمانشان باز بود با صحنه ای وحشتناک مواجه شدند.

- اممم... خب آزاد شد دیگه! شما هم میخواستید آزادش کنید. به نظرم بهتره دیگه بریم.

آریانا با گفتن این جمله فورا به سمت در رفت. سایر مرگخواران هم که نمیخواستند هدف کروشیو ها و آواداهای بلای در حال سوختن در آتش باشند، فورا به دنبالش رفتند.

اتاق بعدی یک اتاق دایره ای شکل بود و پنج لرد در آن قرار داشت.

پنج لرد در آن بود؟

این پرسشی بود که در ذهن همه مرگخواران با دیدن اتاق شکل گرفته بود.

- مرگخواران ما شما چرا به اینجا اومدید؟
- اونا مرگخواران ما هستن نه تو کله کچل زشت.
- شما بهتره برید برای خودتون دماغی دست و پا کنید و کمتر از ما تقلید کنید. هدایت ارتش سیاهمونم بسپرید به خودمون.

مرگخواران مبهوت به این صحنه خیره بودند که لینی ویز ویز کنان به کاغذی که روی میزی در نزدیکیشان بود و مهر محرمانه روی آن خودنمایی می کرد، اشاره کرد.

آرسینوس کاغذ را برداشت و با صدای بلند مشغول خواندن شد تا بقیه هم بشنوند.

به دلیل در نظر گرفتن جنگ احتمالی میان لرد سیاه و وزارت سحر و جادو تصمیم بر این شد تا تعداد پنج عدد لرد ولدمورت قلابی ساخته و در وسازمان اسرار نگهداری شود تا در صورت لزوم علیه مرگخواران به کار گرفته شوند. تنها کلید نابودی این لرد ها زل زدن یک مرگخوار در چشم هایش و کشتن او با دست های خودش است.
پ.ن: برای کشتن این لرد ها باید مرگخوار مورد نظر حتما این خواسته را از ته قلب داشته باشد. در غیر این صورت مردنی در کار نخواهد بود.


آرسینوس پس از خواندن کاغذ سرش را بالا آورد تا ببیند نظر مرگخواران مبهوت چیست.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۲:۵۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
مرگخوارا پاورچین پاورچین به دنبال رودولف پشت جعبه‌هایی که گوشه و کنار اتاق رها شده بود پناه می‌گیرن و جعبه به جعبه پیش می‌رن. معلوم بود رودولف زیاد فیلم پلیسی مشنگی دیده یا حداقل بازی ترسناک مشنگی بازی کرده. اما اینجا دنیای واقعی، در واقع جادویی بود و خبری از کور بودن غول‌ها و آدم‌ها و... نبود.
نتیجه این‌که رودولف بعنوان اولین نفر، گرفتار اولیه‌ترین وسیله می‌شه. پای رودولف درون تله‌ای گیر می‌کنه!
- اوه ساحره‌های با کمالات. اونا همین‌جان. من باید برم. پامو چرا گرفتی لعنتی.

تله‌ی آغشته به معجون توهم‌زا، محکم به رودولف چسبیده بود و ول‌کن نبود. با درگیر شدن رودولف، توجه سایر وسایل شکنجه هم به سرعت به سایر مرگخوارا جلب می‌شه.

مرگخوارا: سلام. بیاین با هم دوست باشیم.

اما وسایل شکنجه دوستی سرشون نمی‌شد! در نتیجه هرکدوم مرگخواری رو برای شکنجه برمی‌گزینن. در آشفته بازارِ بوجود اومده، لینی جیغ‌کشان از دست فندکی که شعله‌هاش فروزان بود می‌گرخید، رز درگیر بیلی شده بود که قصد داشت اونو از خاک بیرون بیاره و... هرکس به طریقی در حال فرار کردن بود.

آرسینوس در حالی که سعی داشت همچون گاوبازان مقابل گاوهای وحشی، حواس قیچی برانِ دست و پا قطع کنی رو با تکون مدوام کراوات قرمز رنگش پرت کنه، نگاهی به در می‌ندازه.
- نگران نباشین، همه چیز درست می‌شه. فقط یکم دیگه تا در مونده!

مرگخوارا که هرکدوم درگیر یه وسیله شده بودن، به سختی سرشونو بالا میارن. بالاخره بعد از عمری حق با آرسینوس بود، چیزی تا رسیدن به در نمونده بود! چهره‌ی مرگخوارا ناگهان بدین شکل درمیاد و با بیشترین سرعتی که در توان داشتن به سمت در هجوم می‌برن.

- موهامو ول کن دستگاه لعنتی!
- نمی‌شه. نمی‌کنم. ول نمی‌کنم که نمی‌کنم.

مرگخوارا که به سختی از چنگ وسایل گرخیده بودن و خودشونو تا در رسونده بودن، با شنیدن صدای فریاد بلاتریکس بدین شکل دست از حرکت برمی‌دارن تا به دادش برسن!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۲:۵۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
تصویر کوچک شده


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
مرگخواران همگی به آرسینوس که به دلیل سابقه وزارت،نقش تور لیدر و راهنما را بازی میکرد،نگاه کردند و یکی از آنها گفت:
_خب آرسینوس...اینجا کجاست؟
_نترسید...اصلا جای نگرانی نیست...اینجا ازمایشگاه و مکانی هست که توش وسایل شکنجه و اینا نگه داری میشه...یعنی مشکلی نداریم،تنها مشکل اینه که این وسایل الان میتونن حرف بزنن!
_خب پس بیایین برگردیم!
_نمیشه...البته هیچ جای نگرانی نیست،ولی نمیتونیم...این دری که ازش اومدیم دو شخصیته و دوروئه!
_
_منظورم اینه که اونور که بودیم این در مهربون بود و به حرفمون گوش میداد،ولی اینور و این روی در،درخیلی درِ عوضی ای هست...به هر حال جای نگرانی نیست،از در پشتی اتاق که اونور وسایل شکنجه اس میتونیم عبور کنیم!

مرگخواران با ترس و تردید نگاهی به هم انداختند...آنها نمیدانستند کدام یک بهتر است،عبور از میان انبوه وسایل شکنجه ی زنده یا برگشتن به آن سوی در نزد هکتور؟

_وسایل شکنجه خیلی بهتره!
_این هم سوال داره اقای نویسنده؟
_طبیعتا وسایل شکنجه!
_مرگ از حضور نزد هکتور بهتره!
_بخدا اگر هرماینی گرنجر را در دست راست و فلور دلاکور را در دست چپم قرار دهید که نزد هکتور برگردم یا بمیرم،مرگ را انتخاب خواهم کرد!

خب...بله...پس اصلاح میکنم، مرگخواران مصمم بودند تا از میان وسایل شکنجه عبور و از در پشتی خارج شوند.
_خب رودولف...تو جلو برو ما پشتتیم!
_چرا من؟
_تو لیدر مایی رودولف...تو رهبر مایی...تو خفنی رودولف...تو با نشون دادن شجاعتت میتونی همه ساحره ها رو مجذوب خودت کنی!
_بیوفتین دنبالم!

رودولف به راه افتاد و لینی که آن جملات را به رودولف گفته بود،ابرویی بالا انداخت...لینی ساحره ی سواستفاده گری بود!




پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
لینی خشمگین که از چشمانش آتش بیرون می‌زد. از شکاف در عبور کرد و وارد اتاق شد. سپس ظرف‌های پر از حشره را برداشت و در دل طبیعت رها کرد. زمانی که به میان مرگخواران برگشت، مرگخواران چند قدم عقب رفتند.
لینی به مرگخواران دور و برش نگاه کرد.
- چرا شماها اینطوری نگاه می‌کنید؟ بیاید بریم دیگه!

مرگخواران ابتدا خود را تکاندند تا تمام موهای زائدشان، غیر از موی دماغشان بریزد. سپس همچنان با حفظ فاصله و قدم‌هایی لرزان به حرکت پشت سر لینی ادامه دادند. همچنان حرکت می‌کردند تا به اتاق بعدی برسند که ناگهان صدایی شنیدند.

پاق... پاق... پاق... پاق...

مرگخواران به چپ و راست نگاه کردند. اما هیچکس به جز خودشان در راهروی باریک حضور نداشت. مرگخواران نگران شدند. به هر حال در عجیب ترین بخش وزارت سحر و جادو داشتند حرکت می‌کردند! پس چوبدستی‌ها را بیرون کشیدند و آماده هرگونه حرکت اضافی شدند و در همان حال نیز به سمت جلو و در بعدی پیشروی کردند.

چند دقیقه‌ای نگذشته بود که ناگهان قطره‌ای آب ناگهان صاف افتاد روی بینی نامرئی بانز. او هم از فرصت استفاده کرد، با حالتی حق به جانب به سوی آرسینوس برگشت و گفت:
- سقف وزارتتون سوراخه گویا جناب وزیر سابق.
- اینجا الان هشت طبقه زیر زمین هستش ها.

مرگخواران نیز چند ثانیه متفکرانه به آرسینوس نگاه کردند. سپس سرشان را به سوی بالا گرفتند و ناگهان با هکتوری ایستاده روی سقف رو به رو شدند.

- دارم معجون جدیدم برای راه رفتن روی دیوار رو امتحان میکنم! اونم آب دماغم بود که هر چند نمیدونم چطوری، ولی افتاد و الانم روی هوا معلق مونده!

مرگخواران ابتدا جیغ بلندی کشیدند که موجب شد در و دیوار زنده وزارت، بسیار بر روح عمه‌شان درود بفرستد. پس از آن دو پا داشتند، سه چهارتای دیگر هم قرض کردند و با تمام سرعت دویدند تا هکتور را جا بگذارند.

چند ثانیه بعد به اولین در رسیدند و به سرعت خود را به در کوبیدند تا در باز شود. اما در باز نشد.

- این اتاق اشتباهه آقا... میرید تو بدبخت میشید. نرید تو!
- باز کن آقا... مهم نیست... ما میخوایم بدبخت شیم. فقط نذار اینی که رو سقف حرکت میکنه بیاد تو!

در برای چند ثانیه حواسش از مرگخواران پرت شد تا به سقف نگاه کند و همین کافی بود تا مرگخواران آن را باز کنند، وارد شوند و سپس در را پشت سر خود ببندند.

- خب دیگه... نمیذارم برید بیرون حالا. من مشکل دو شخصیتی دارم. فقط در صورتی میتونید برید بیرون که کاملاً معاینه شید.

مرگخواران از در دو شخصیتی فاصله گرفتند و به آزمایشگاه سیاه و پلیدانه وزارت که همه وسایلش هم زنده بودند، نگاه کردند.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۰ ۲۰:۲۴:۱۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.