هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۴ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
#68

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۸ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
لودو پسرک رو از تالار اصلی زیر نظر داشت .
چطور و چرا اون با سوالات داشت میرفت بیرون بدون هیچ هماهنگی با لینی یا حتی بقیه بچه های ریون ؟؟
به هر حال لودو تصمیمش رو گرفت و رفت پیش لینی .

-لینی...لینی...
-چیشده لودو؟ چرا نفس نفس میزنی؟
-اون پسره سال شیشمیه..!
-کی؟ اسمشو بگو ؟ چیشده؟
-اسمشو نمیدونم خب ، همون که صورتش چربه و پر جوش...
-آهان اسماییلو میگی؟
-آره فکنم خودشه ، با سوالای اساتید ریون از تالار رفت بیرون...
-چ غلطی کرد؟؟ .... تو مطمانی؟
-اااااه.... بدو تا دیر نشده...

لینی ، لودو ، لایتینا و گادفری سریعا از تالار ریون بیرون رفتن و به دنبال اسماییل جوشی گشتن ...

-آهااا... دیدمش اونجاس...
-آره خودشه گادفری ،ولی؟ اون الکتو نیست ک داره باهاش لاس میزنه؟؟؟
-چرا خودشه لودو !
-اون فلان فلان شدرو میدونم چیکارش کنم ... حالا دیگه برا پسرای ما لوندی میکنه تا سوالارو بگیره؟؟

برا اینکارا دیر شده بود اسمال دستشو دراز کرد سوالاتو بده ب الکتو ک در لحظه آخر لودو دست ب چوب شد.

-اکسیو اگزماین

طلسم برگه هارو ب سمت لودو کشید وهمین برخورد طلسم باعث شد دست اسمال و الکتو ب سوزش بیوفته و دنبال کسی بگردن ک طلسمو خونده...
الکتو با چند ثانیه جستو جو برگه هارو در دست لودو پیدا میکنه و با حرص چوب بیسبالشو تو دستش تکون میده و میاد سمت لودو...

-مردک نادوووون ، یبار تو لندن بهت گفتم دیگه نبینمت فکر میکردم فهمیده باشی چی گفتم ...
-اوه!! جدی؟ اینجا تا دخترایی مثل ماتیلدا و حتی لینی و لایتینای گروه خودمونو داره ک در کمال سادگی جذابن..... پس نیازی به یه گریمور ک صد قلم ماله ب خودش میکشه ندارم

لودو سینه سپر کرده بودو با غرور ب دخترک نگاه میکرد ، لایتینا و لینی با تعجب به لودو نگاه میکردن و گادفری شروع کرد ب حرف زدن...

-درضمن سرکار خانوم باید بگم اگه دنبال پسرای باهوش ریونی هستی قطعا جذاب تر از اسماییل جوشم میتونی پیدا کنی...

گادفری ک سعی داشت خودشو بنوعی نشون بده فکر اینو نمیکرد که داره شعله ی الکتورو تا آخر زیاد میکنه .

-خب آره تو راست میگی گادفری ، چطوره یه طلسم عشق روت اجرا کنم تا عاشقم بشی؟؟ استیوپفای

لودو ک عضلات قوی داره با یه دست جسته ظریف گادفریرو پرت میکنه تا طلسم بهش نخوره ، در عوض طلسم ب مسیرش ادامه میده و به یک اسلیترینی برخورد میکنه.

-وای لایتینا تو بهمونی فکر میکنی ک من فکر میکنم؟
-لینی باید بگم اگه فکرت یه دوئل دست جمعی بین چهار گروهه باید بگم....آره.

پسرک اسلیترینی از جاش بلند شد و همه ب چهرش خیره شدن ...

-اون کیه لودو؟
-اون....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#67

اسلیترین، محفل ققنوس

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۰۱:۲۲ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 110
آفلاین
تالار گریف

-کریچر سوالا رو آورد!

کریچر دسته ای ورقه مقابل فنریر و سایر گریفی ها گذاشت.
-کریچر سوال ها رو کش رفت!

فنریر یکی از ورقه ها را برداشت.
-به به...باریکلا کریچر!

همین که یکی از گریفیا برگه را دید و خواست حرفی بزند ناگهان فنریر پرید و گریفی مذکور را خورد!

فلش بک

کریچر وارد آشپزخانه شد. دانش آموزی به صندلی بسته شده بود.
-کریچر نیازی به خشونت نیست.
کریچر بطری وایتکسش را چرخاند.
-خوبه وگرنه مجبور شد کریچر از خشونت استفاده کرد!

دانش آموز لبخند زد.
-اصلا احتیاجی نیست کریچر. سوالات تو جیبمه می تونی برشون داری.

کریچر سوال ها را برداشت و خواست از آشپزخانه خارج شود.

-کریچر؟
-گندزاده چی گفت؟
-موفق باشی!

کریچر شکلک چندش آوری در آورد و از اتاق خارج شد.

پایان فلش بک

فنریر لبخند گشادی زد.
-باریکلا کریچر آفرین!

کریچر از اتاق خارج شد. فنریر گریفی مذکور را که تو حلقش کرده بود در آورد.
-خب هرمیون چوبدستیت رو بردار!

هرمیون ناگهان از پشت سر فنریر ظاهر شد.
-بهت افتخار میکنم فنریر تو همین الان عضو ت ه و ع هستی! ممنون بخاطر کریچر حاضر شدی آدم بخوری! تو باید به خودت افتخار کنی! تو باعث شدی کریچر احساس کنه به گروهش خدمت کرده!

در چهره فنریر هرچیزی دیده می شد جز افتخار و شادی!


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۱ ۲۳:۳۶:۳۵

وایتکس!



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#66

گلرت گریندل والدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۴ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 25
آفلاین
اما در همان حال که پسر ریونکلاوی رفته بود و آلکتو هم داشت برایش آشی خوشمزه و پر چرب می پخت، در میان دیوار های هاگوارتز، یعنی دقیقا در خود سلول های دیوارها که هیچ دانش آموزی نمی توانست برود، ارواح داشتند همه چیز را می دیدند و با یکدیگر صحبت و حتی غیبت دیگر ارواح و زندگان را می کردند.
البته به غیر از پیوز که داشت در تالار هافلپاف شیطنت های خاص خودش را انجام می داد و همچنین نیک سر بریده که مثل روح های خوب، دانش آموزان را راهنمایی می کرد و جایزه اش هم این بود که میتوانست در پایان روز، از داخل بدن چند نفر عبور کند تا برای چند ثانیه حس زنده بودن داشته باشد.

نیک که می خواست به طبقه هفتم برود، وارد یکی از دیوارها شد تا سریع تر به طبقه هفتم و تالار گریفیندور برود، که ناگهان با روح بانوی خاکستری رو به رو شد.
مثل همیشه خاکستری، زیبا و مُرده به نظر می رسید.
و سپس چیز دیگری به فکر نیک وارد شد. ارواح هم اجازه شرکت در اردو را داشتند! البته فقط تا وقتی که قول می دادند فرار نکنند و دوباره به هاگوارتز برگردند.

نیک گلوی نیمه بریده شده اش را صاف کرد، سپس به آرامی به سوی بانوی خاکستری رفت، اما ناگهان چیزی با صدای "ویییژ" و با سرعتی بسیار زیاد از کنارش گذشت و باعث شد سرش روی شانه اش بیفتد. کنجکاو شد، و در نتیجه سرش را دوباره صاف نکرد، بلکه به جایش به سمت آن چیز ویییژ کن که به سوی بانوی خاکستری رفته بود، رفت.

و پیوز را دید. کت و شلوار پوشیده بود، دسته گلی روحی و شفاف در دست داشت و برای اولین بار در عمرش، موقر و متین به نظر می رسید.
نیک به او و بانوی خاکستری نزدیک شد. با بد بینی به پیوز نگاه کرد و گفت:
- از کی تا حالا این ساعت از تالار هافل خارج میشی؟ عجیبه واقعا.
- اصلا عجیب نیست... صرفا اومدم از بانوی خاکستری عزیز و زیبا جهت همراهیم در اردو، دعوت به عمل بیارم.

بانوی خاکستری، همچنان خاکستری و بی حس بود و حال حرف زدن نداشت. اما وقتی دید نیک بی سر فحش آبداری به پیوز داد، و پیوز هم می خواست همان یک تکه پوست نازک گردن نیک را بکند، ناچار شد دخالت کند.
- ببینید آقایون، من اصلا قصد اومدن به اردو رو ندارم. بیخیال شید. برید پی کارتون. زشته.

پیوز و نیک از یکدیگر جدا شدند و به بانوی خاکستری که داشت در میان شکاف های دیوار از آن ها دور می شد، نگاه کردند. اما بعد از طی مسافت اندکی، بانوی خاکستری ملحق شد، و بارون خون آلود به او نزدیک شد و آن دو، دست در دست یکدیگر دور شدند.
فک پیوز و گردن نیک، از جایشان جدا شد و به زمین افتاد. سپس نیک گفت:
- ظاهرا که یه سوال، هیچ، به نفع اسلیترین شد.
- تو هم به قصد سوالا میخواستی دعوتش کنی؟
- آره!
-

و اما در سوی دیگر، بالاخره آن پسر ریونکلاوی، همراه با برگه سوالات اساتید ریونکلاوی، به نزد آلکتو بازگشت...


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#65

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
در حالی دانش آموزان ریونی ، در این فکر بودند که با گریفیندور چه کار کنند، گریفی های رانده شده همه در سرسرا عمومي ول مي چرخيدند. گويا ناظران گریف هنوز از دستشان شاکي بودند؛ و مهمتر از همه آنها تا بعد ناهار وقت داشتند پارتنر گير بياورند.
آلکتو از همه بي قرار تر بود. طي جرو بحثي که با فنرير گري بک در خصوص تالار عمومي داشت، خراش عميقي در بازويش ايجاد شده بود و دندان هاي جلوي فنرير، در اثر ضربات متعدد چوب بيسبال، خورد شده بود.
آلکتو عاشق تخت گرم و نرمش بود و دوست داشت هر چه سريع تر اين قضيه تمام شود، تا بتواند آخرين روز هاي سال تحصيلي اش را در تختش خواب باشد. در اين فکر ها بود که سنگيني نگاهي را بر روی خود حس کرد. پسر سال ششمي ريونکلاويي با عشق به او خيره شده بود.

- چته؟ چرا نیگا مي کني؟ کسايي که مارو ديد مي زنن عاقبت خوبي در انتظارشون نيس!
- آلکتو اي الهه زيبايي! زيبايي از تو نشات گرفته!
- مث اينکه حاليت نمي شه. باس فقط با زبون چوب بيسبالمون حالیت کنیم!
- نه بد برداشت نکن من يه عاشقم يه عاشق سينه چاک! بيا و پارتنر من شو تا باهم کاراي خوب خوب کنيم!

آلکتو با گفتن "نفس کش"ـي چوب بيسبالش را بالا برد تا بر فرق سرِ پسر بدبخت بکوبد که ناگهان متوقف شد. نگهان آلکتو پسرک را کلید رهایی از مشکلاتش یافت. بنابراین از حقه های دخترانه اش که، سال ها پیش خاموششان کرده بود، استفاده کرد.
- خب عاصیصم! ما قبول می کنیم پارتنرت شیم!

پسر که از خوشحالی سکته را رد کرده بود، به آلکتو نزدیک شد.

- عه عه! نشد دیگه! یه شرط داریم!
- تو جون بخواه جوجو!

آلکتو کم کم داشت بالا می آورد.
- ما که می دونیم ناظراتون سوالای امتحانی رو لو دادن!
- خب که چی جوجوی من؟
- سوالا رو بیار، باهات بیایم اردو.

پسر کمی فکر کرد.
- واقعا میای؟!
- آره عاصیم! چرا نیایم؟!

پسر با خوشحالی به طرف پله ها رفت تا از، تالار عمومی ریونکلاو، سوالات امتحانی را کش برود.

- یه آشی واست بپزیم یه وجب سهله، هزارشونصدتا وجب روغن روش باشه!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#64

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۲:۱۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4852
آفلاین
وضعیت بسیار عجیبی تو چهار گروه حاکم بود. از یه طرف همه برای پیدا کردن پارتنر و اردوی تفریحی هاگزمید مشتاق بودن و از طرف دیگه فشار ناظرای گروهشون مانع دل سپردن کامل به شادی حاصل از اردو رفتن می‌شد و استرس امتحان و تنبیه شدن جایگزینش می‌شد.

اما این وسط به نظر میومد، ریونکلاو تو وضعیت مساعدتری قرار داره. می‌پرسین چرا؟ از زبون خودشون بشنوین!

تالار خصوصی ریونکلاو:

- یه اسلی! یه هافل! دو تا گریف و... سه تا ریون.

نیازی نبود تا ریونکلاوی‌های کنجکاو، کنجکاوی بیشتری برای فهمیدن حرف ناظرشون به خرج بدن. صورت مسئله واضح بود و پاسخش از اون هم واضح‌تر! ریونکلاو تو تعداد اساتید نسبت به بقیه گروها برتری داشت!

- به نظر میاد اسلی و هافل گزینه‌های ایده‌آلی هستن. یکی می‌دین، یکی می‌گیرین! یه پارتنرم بعنوان اشانتیون گیرتون میاد! فقط اگه گفتین نکته تو کجاس؟

لایتینا نگاهی به ده‌ها دستی که برای گفتن پاسخ بالا رفته بود می‌کنه و به صورت اتفاقی یکیو انتخاب می‌کنه.

- اینکه با هم هماهنگ می‌کنیم و فقط جواب سوالای یکی از سه تا کلاس ریونکلاوی رو به همه‌شون می‌دیم!
- دقیقا! و اینطوری ما جواب پنج تا از کلاسا رو داریم، در حالی که اونا دو تا رو دارن!

لایتینا نگاهی به جماعت ریونکلاوی که چند روزی بود خودشونو از انظار عمومی پنهان کرده بودن و حالا یهویی قصد خروج از کنج عزلتشون رو داشتن می‌کنه و آخرین سوالو رو می‌کنه.

- اما سوال آخر اینه که با گریفیندور چی کار باید کرد؟

و این‌بار تعداد انگشتای کم‌تری بالا می‌ره.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#63

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۲:۱۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4852
آفلاین


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷
#62

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
همه ی بچه های هاگوارتز به جز ناظرای هر گروه، به شدت خوشحال بودند. با اینکه هوریس وسط سخنرانی اش خوابش برده بود، ولی آنها، مطلب اصلی را فهمیدند." قرار بود که به اردو بروند" و دلیل اصلی خوشحالی آنها، چیزی جز خلاص شدن از ناظرا و حرف هایشان نبود!

همه برای خودشان شریک پیدا کرده بودند. یک و یا دو ساک برای اردو به ناکجا آباد آماده کردند. هافلپافی ها در تالارشان را باز کردند که بروند. اما صدایی آنها را متوقف کرد. این صدا متعلق به ناظر گروه خود بود. ناظر های هر گروه، جمله های یکسان و دقیقا هماهنگ را به گوش هم گروهی هایشان می رساندند.
-کنید گوش!

هافلی ها با ترس و لرز، رویشان را به رز کردند.
- نمی خواید که شما برید برای خوشگذرونی تو اردو؟!

همه با صدای بلندی گفتند:
- معلومه که آره!
- نذارید بیاد زلزله ی هشت ریشتری اینجا! ماموریت دارید شما!
- چه ماموریتی؟
- گیر بیارید سوالای امتحانارو از بقیه. آسونه کار! دیدید هر کی رو، بدینش شکنجه! قبول نیست مخالفت! حالا برید از اینجا. شدم خسته خیلی!

همه با نفرت به رز زلر نگاه کردند اما او در جواب نگاه خطرناک تری داد که بعضی ها از شدت ترس، غش کردند. اما بقیه، به سرعت آنجا را ترک کردند. وضعیت بقیه ی گروه ها هم همین شکلی بود. همه با ترس و لرز از ناظر هایشان، از تالار ها فرار کرده و به سرعت به طرف محل اردویشان رفتند. البته با این فکر که چجوری از زبان کسی، سوال های امتحان را بیرون بکشند و یا اینکه چطور ناظرهایشان را بپیچانند!





Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۹:۲۸ دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷
#61

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۴:۲۳
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 176
آفلاین
صبح:

صبح شده بود و آقا خورشیده داشت وحشیانه نورشو می‌کرد تو چشم و چال ملت. صدای داد و هوار همه جای هاگوارتز شنیده می‌شد.
صدا ها از سالن عمومی گروه ها بود. همه‌ی ناظر ها داشتن سر هم گروهی هاشون داد می‌زدن و تهدید می‌کردن. بچه ها هم هی سرخورده‌ترو سرخورده‌تر از قبل می‌شدن. حرف همه‌ی ناطر ها یکی بود: سریع‌تر برین سوال ها رو گیر بیارید قبل اینکه یه کاریتون نکردم. بعد یه مدت داد و فریاد، ناظر ها که دیدن اینجوری نمی‌شه، تصمیم گرفتن که همه بچه ها رو از سالن عمومیشون بیرون کنن و با این تله‌پاتی چهار نفره پشم های همه رو بریزونن.

ملت چهار گروه که سرخورده‌تر از همیشه بودن خیلی شل و ول به سمت سرسرا راه افتادن تا شاید بتونن سوال ها رو گیر بیارن. همه غرقِ افکارشون راجع به پیدایش هستی، لک لک های بچه آور و راه پیدا کرده سوال ها بودن. ولی به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیدن. وقتی داشتن با بی‌اشتهایی صبحونه می‌خوردن، یهو هوریس با یه بطری تو دستش از پشت صندلی مدیریت پرید بیرون.

هوریس تکون تکون می‌خورد و جلو تر می‌اومد، تا اینکه به جای مخصوص سخنرانی رسید‌. یا حداقل خودش اینجوری فکر می‌کرد. هوریس در حالی که روی لبه بلند صندلی نشسته بود و مناطق صعب‌العبورش رو تحت فشار گذاشته بود یه نگاه به بچه ها کرد و هیک هیک کنان شروع کرد.

_ سلام...هییک...بر دانش...هییک...آموزان گوگولی و ناز...هیک...

و هوریس شروع کرد به سخنرانی کردن. یه سخنرانی بلند. و با اینکه تقریبا اکثر کلمه ها رو نصفه گفت، ولی تونست با موفقیت اصل مطلب رو برسونه. ولی این نظر خودش بود. بچه ها هیچی جز جمله های (فقط تا بعد ناهار وقت دارین تا یه پارتنر پیدا کنین.) و (سعی کنین پارتنر های خوب خوب پیدا کنین تا حال کنین.) رو فهمیدن. و به خاطر به خواب رفتن مدیر، نتونستن بقیه سخنرانی که راجع به اردو بود و زیر لبی زمزمه می‌شد رو بفهمن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲:۴۵ یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۷
#60

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۹:۲۹ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 168
آفلاین
در تالار محکم بسته شد و فنریر با عجله وارد شد و بی صبرانه گفت:
_ خوب , بگین ببینم چیکار کردین؟

ملت اول به همدیگه نگاهی انداختن سپس الکتو جلو اومد چوب بیسبالشو عمودی روی زمین و دستاشو روش گذاشت و با حالت غرور انگیزی گفت:
_ من یکی از بروبچ اسلیترینی رو خفت کردم و پس از فرو کردن چوبم تو گوشش یکی دوتا از سوالارو کش رفتم.

فنریر که اب دهنش راه افتاده بود خودشو جمو جور کرد و پس از تشویق منتظر نفر بعدی موند. بعد از گذشت چند ثانیه یه پسر خوشتیپو خوش هیکل که همه جذابیتش رو مدیون امپولو پودر رو پتیکور ماتیکور بود خدا دادی بود , جلو اومد و بعد از فیگور گرفتنو این کارا شروع به گفتن کرد که:
_ خوب لازم به گفتن نی که منم به لطف این دوتا کوچولوها که هرچندوقت یکبار مثل سنگ میشنو کار دست خواهانش میدن , چه سوالایی که برام گفته نمیشدن. البته خیلی از بچه مچه های گروهای دیگه خواستن رکوردمو بشکنن که هنوز خیلی موندن.
فنریر بعد از تموم شدن جمله طرف , دندوناشو با زبونش خیس کرد و در حالی که اب دهنش از لای دندوناش بیرون میریخت نعره کشید:
_ نبینم بچه مچه های گروه های دیگه روی شما رکورد شکنی کنن و همچنین پارتنز بازی فعلا تعطیله تا اینکه همه سوالا جمع بشه.

همین که فنریر نعرشو کشید. تعدادی از دخترای تالار خودشونو سریعا به اولین WC موجود رسوندن و تعدادی از پسراهم سریعا به هیستوری گوشی های ماگلیشون روجوع کردن.

فنریر بعد از چند دیقه همه ی ملت رو جمع کرد تا هرچی سوال کش رفتنو , روی یه تکه کاغذ بنویسن.

این برنامه تو بقیه گروه ها هم ادامه داشت تا اینکه وقت لالا شد و ملت بی صبرانه منتظر طلوع خورشید برای گرفتن سوالای بیشتر موندن.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۵ ۱:۱۵:۰۹

•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷
#59

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۵:۳۳
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 507
آفلاین
دانش آموزان هر چهار گروه، با بغل هایی پر از کاغذپوستی های حاوی سوالات اساتید گروه خودشان، و با ذهنی مشغول برای پیدا کردن راه حلی برای گرفتن سوالات دیگر گروه ها، به سوی خوابگاه هایشان رفتند.
آن ها دانش آموزانی پر مشغله بودند و به همین دلیل اصلا نتوانستند بخوابند، یا اگر خوابیدند هم تا صبح خواب امتحان و عوض شدن سوالات را دیدند. که در نتیجه با عرق سرد از خواب پریدند و با جیغ هایشان، بقیه را هم از خواب پراندند.

بدین ترتیب، صبح روز بعد، هاگوارتز پر بود از دانش آموزانی که انقدر خوابشان میامد که نه موهایشان را شانه زده بودند، نه دست و صورتشان را شسته بودند، و نه حتی ردای درست و حسابی پوشیده بودند. بعضی هایشان حتی یک لنگه کفش و یک لنگه دمپایی پوشیده بودند. اما همگی آنقدر خسته بودند که حتی سر صبحانه هم حوصله نداشتند به یکدیگر بخندند و متلک بیندازند.

پس از نیم ساعت، صبحانه به اتمام رسید و دانش آموزان به سوی کلاس هایشان رفتند... در طول مسیر هم چندبار به یکدیگر و یه در و دیوار برخورد کردند تا اندکی خوابشان بپرد و سر کلاس بتوانند با هوشیاری کامل به درس ها گوش فرا دهند.

ساعتی بعد، دو دقیقه مانده به زنگ ناهار:

در کلاس تغییر شکل، فنریر برای بار ده هزارم، به گریفیندوری ها چشم غره رفت تا اگر جرئت دارند، سوالات تغییر شکل را به بقیه لو بدهند.
گریفیندوری ها زیر این چشم غره های پی در پی ذوب شده، سوالات را حتی به قیمت از دست دادن پارتنر برای اردوی هاگزمید، لو ندادند.

و سپس زنگ ناهار خورد، و دانش آموزان همچون قوم مغول، با تمام سرعت به بیرون از کلاس هجوم بردند تا شکمی از عزا در آورند.
فنریر به کلاس خالی نگاه کرد، و حس کرد سرمایی غیرطبیعی در حال پخش شدن در کلاس است. بیشتر دقت کرد، سرما داشت از قسمت پاهایش، در کل وجودش پخش میشد. با شک و نگرانی قدمی به عقب گذاشت و به زمین نگاه کرد و یک عدد کله روح را دید که از زمین بیرون آمده و با عشوه به او نگاه میکند. روح، چهره چندان زیبایی نداشت، پر مو بود و به نظر میرسید چند تکه سبزی از زمان زنده بودنش، لای دندان های باقی مانده باشد.
- سلام فنی جونم... میشه واسه اردو من باهات بیام؟
- چی؟ وات د عاااااو؟ تو کی هستی اصن؟
- من یه زمان یه بانوی گرگینه گیاه خوار بودم که بعد لولوها بردنم... اگر بذاری واسه اردو من باهات بیام، قول میدم لولوها تو رو هم بب... یعنی منظورم اینه که واسه‌ت کلی پیتزا و چیز میزای خوب خوب میخرم. همراه با گوشت گوزن.

فنریر پوکرفیس شد و به فکر فرو رفت.
- من اینطوری اصن نمیتونم و زیر اردوم درد میگیره!

و سپس با تمام سرعت و البته فریاد کشان، از کلاس به بیرون دوید تا به تالار خصوصی گریفیندور برود و ببیند دانش آموزان گریفیندوری پیشرفتی در به دست آوردن سوالات داشته اند یا خیر.
بقیه اساتید هم چنین کردند، هرچند به صورتی متمدنانه تر از فنریر!


ویرایش شده توسط فنریر گری بک در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۶:۳۹:۲۰







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.