هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
نقشه عجیب

گروه در تأیید حرف های هری شکی نداشتند و شجاعانه و با آگاهی بر تمام حوادثی که مرگ بدترین آن ها بود منتظر شروع جنگ بودند. این را چهره هایشان نشان می داد!

مرگخواران بدون هیچ دلهره ای در گوشه ای تاریک پناه گرفته بودند.به وضوح مشخص بود که هیچ یک از اعضای الف دال نمیداند آنها کجا پناه گرفته اند و به همین دلیل کسی خطر نمیکرد و فقط هری بود که با جرات به قدم میزد.

آثار شک در وجود مرگخواران در ان اتاق در چهره هری موج میزد.به طرف در کثیف و قدیمی و چوبی که به نظر میرسید به پذیرایی باز میشود رفت.هیچ سفیدی جرا حرف زدن نداشتند ولی این شجاعت هری را تحسین میکردند.

هری به آرامی پیش میرفت.به سقف گچی بالای سرش نگاهی انداخت.همه چیز مشکوک بود.از طرف دیگر چو کنار هرمیون ایستاد و به صحنه نگاهی انداخت.قطرات اشک از گونه های سرخش به پایین سرازیر میشدند.حتی خودش نمیدانست اشک شوق هست یا اشک غم،زیرا او هر دو حالت را داشت و به همراه حس غریب ترس قلبی اشفته ساخته بود.او نمیخواست بعد از مرگ سدریک هری را از دست بدهد.

هری کم کم به طرف گوشه ای که مرگخواران پنهان شده بودند نزدیک میشد با این حال که او نمیدانست مرگخواران انجا هستند و او به امید نبود مرگخواران به انجا میرفت.

ناگهان!!!!!
جای زخمش سوخت.چشمش تار میرفت.انگار گدازه های اتشفشان بر روی پیشانی اش ریخته باشند.احساس درد میکرد و به فکر مرگ بود.احساس میکرد از شدت درد در حال مردن دارد و به همین دلیل به سرعت به طرف دوستانش دوید.با این کارش در دسترس مرگخواران بود و آنها میتوانستند او را به راحتی بگیرند.
ایگور خواست با وردی او را مهار کند و به طرف خودش بیاورد و به لرد تحویل بدهد ولی بلیز کار عجیبی کرد.او از این کار ایگور جلوگیری کرد و چوبدستی اش را با وردی از دستش خارج کرد.با این کار هری به سلامت به دوستانش رسید.

ایگور و مرگخواران با چهره ای مبهوت به بلیز و بلیز متفکرانه به زمین خیره شده بود.


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۸ ۲۲:۰۹:۴۳

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
مرگ خوارا سر در گم اطراف را جست و جو می کردند و در مقابلشان که فضایی دود گرفته قرار داشت سعی در پیدا کردن الف دالی ها بودند. لحظه ایی گذشت. کم کم دود در حال از بین رفتن بود. ناگهانی یکی از مرگ خواران فریاد زد:
_دیدمشون! توی اون راهرو پیچیدند.
همه مرگ خواران خود را با سرعت به آن سمت رساندند. اما اثری از آنان نبود. بلیز مضطرب و عصبانی اطراف را از زیر نظر گذرانید و گفت:
_اون بچه ها کجا رفتن؟ باید هر چه زود تر پیداشون کنیم!
آرامنیتا خون سردانه جلو آمد و گفت:
_فکر می کنم بشه توی اتاق نامرئی پیداشون کرد!
انتهای آن راهرو دربی قرار داشت که گه گاهی ظاهر می شد و افرادی که درب آن را باز می کردند و داخل می شدند به اتاقی در طبقه سوم برده می شدند. افراد کمی از حضور این اتاق اطلاع داشتند و به همین جهت اسم آن اتاق را اتاق نامرئی گذاشته بودند.
آن ها با سرعت خود را به مکان مورد نظر رساندند. جایی که مطمئن بودند تا حدودی الف دالی ها را سر در گم خواهد کرد.
از دور درب اتاق پدیدار شد که نیمه باز بود. آرامینتا به سرعت جهت حرکت خود را از سوی درب به سوی دیگر دالان تغییر داد.کسی در حالی که آرامینتا را برای لحظه ایی دیده بود، به سرعت ناپدید شد. می دانست که آن ها به طور حتم در سالن بزرگی در آن سوی دیوار های این راهرو قرار دارد. وقتی به نزدیکی آن جا رسیدند بلیز به افراد اشاره کرد تا بایستند.
_اونها اونجا سنگر گرفتن چون فکر نمی کنم اونجا راه فراری داشته باشه! باید به دقت وارد اونجا بشیم تا کسی آسیب نبینه!
به ترتیب افراد در حالی که سپر مدافعی برای خود ساخته بودند وارد شدند. سکوت تالار را در برگرفته بود.هیچ طلسمی فرستاده نشده بود به همین جهت هنوز جایگاه دقیق الف دالی ها در آن سالن بزرگ مشخص نبود.

هری چوب دستیش را در دست فشرد و بسیار آرام گفت:
_خب! اونها دارن وارد سالن می شن...الان بهترین فرصته که قدرتو خودمونو نشون بدیم! ما باید به اون هورکراکس برسیم! این تنها راهه از بین بردنه ولدمورته. امیدوارم اینو درک کنید!
گروه در تأیید حرف های هری شکی نداشتند و شجاعانه و با آگاهی بر تمام حوادثی که مرگ بدترین آن ها بود منتظر شروع جنگ بودند. این را چهره هایشان نشان می داد!




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۵۹:۱۰ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
هرچند که پیشنهاد آلشیا بسیار عجیب به نظر میرسید با این حال همه با آن موافقت کردند. بلافاصله هرمیون به سمت در دوید اما در همون حال همه اعضای الف دال متوجه صداهایی در بیرون اتاق شدند .. مرگخواران جای آنها رو پیدا کرده بودند!
هری با تمام وجود نعره کشید:
- هرمیون نرو جلو .....
اما دیگر دیر شده بود. در فلزی با انفجار مهیبی به سمت داخل اتاق پرتاب شد و هرمیون که از همه جلوتر در حال دویدن بود محکم به دیوار مجاور برخورد کرد و بی حرکت روی زمین افتاد و بقیه نیز با دستپاچگی پناه گرفتند.
وقت برای فکر کردن نبود؛ بلافاصله رگباری از طلسم های گوناگون به درون اتاق شلیک شد و اعضای الف دال سراسیمه خود را بر روی زمین انداختند تا از دیدرس طلسم ها به دور باشند.
مرگخواران نقاب دار یکی پس از دیگری به اتاق نسبتا بزرگی که الف دالی ها در آنجا گیر افتاده بودند هجوم میاوردند و در حالی که از خشم جنون آمیزی نعره میکشیدند الف دالی ها رو نشانه گرفته و رگباری از افسون های مختلف را به سویشان روانه میکردند.
هری در حالی که سینه خیز خود را به سمت نزدیک ترین سکوی موجود میکشاند فریاد زد:
- بجنبین باید راهی به بیرون از اتاق برای خودمون باز کنیم نباید ما رو اینجا اسیر کنند.
بلافاصله طلسمی به سمت هری فرستاده میشه و هری با دستپاچگی در پشت سکو پناه میگیره.
صدایی آشنا از آن سوی سالن به گوش میرسه که مرگخواران رو به جلو هدایت میکرد:
- غیر از اون پسره پاتر همشونو بکشید ... ارباب اون پسره رو زنده میخواد یادتون باشه فقط بیهوشش کنید.
هری در حالی که دندان هایش را از خشم روی هم میفشرد روبه متحدین کم تعدادش برگشت که هر یک سنگر گرفته بودند و طلسم های مرگخواران را پاسخ میدادند و فریاد زد:
- کسی فکری برای فرار از این اتاق کوفتی به ذهنش نمیرسه ؟ هنوز کاملا محاصره نشدیم فکر کنم بشه فرار کرد!
صدای سدریک از میان انفجارهای پی در پی به گوش رسید:
- باید با انفجار راه خودمونو باز کنیم و بریم جلو ....
بلافاصله انفجار بزرگی با نور ارغوانی رنگ خیره کننده ای در بین اعضای الف دال رخ داد و دود و خاک همه جا را گرفت ...




Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

آلیشیا اسپینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۰۹:۳۵ شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۹
از دروازه آرگوناث
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 157
آفلاین
هری بر جای خود میخکوب شده بود و با وحشت به افرادی که به او نزدیک میشدند خیره نگاه میکرد.سدریک به آرامی دست او را کشید و همگی شروع به عقب عقب رفتن کردند.ظهور ناگهانی افراد الف دال مرگ خوارها را شوکه کرده بود و هری میدانست به محض رفع شدن شوک اولیه آنها اقدام به حمله خواهند کرد...
_______________________________________
ورونیکا از پشت ستونی ناظر تمام اين صحنه ها بود و به دنبال اين ميگشت كه چگونه ميتواند ضربه ي سختي به اعضاي الف دال وارد كند.ناگهان فکری ذهنش را روشن کرد و لبخندی شوم بر لبانش نقش بست...
به آرامی چوبدستی اش را از داخل ردایش بیرون آورد و وردی را زیر لب زمزمه کرد,پرتو کم نور و قرمز رنگي به آرامی به سمت مقصدش كه اعضاي گروه الف دال بود حركت كرد و به يكي از افرادي كه در جلوي آنها حركت ميكرد اصابت كرد....
___________________________________________
در همین لحظه سدریک فریاد زد:بدویید...
همگی با آخرین توان دویدند و از پله ها پایین رفتند و در نزدیک ترین اتاق پناه گرفتند.
هرمیون که نفس نفس میزد با طلسمی در را قفل کرد و گفت:شانس آوردیم...اگه گیر اوفتاده بودیم تمام نقشمون خراب میشد.
هری که به چيز ديگري فكر ميكرد با خشم گفت:جغد لعنتی!
هدویگ با ناراحتی هوهو کرد.هری که تازه به یاد هدویک افتاده بود او را نوازش کرد و گفت:با تو نبودم کار تو عالی بود
آلیشیا به دیوار تکیه داده بود و به فضای مقابلش خیره نگاه میکرد,احساس عجیبی داشت گویی از این دژ و تمام وقایع درون آن فرسنگها دور بود...حس عجيبي داشت اينقدر بيخيال بود كه دلش ميخواست آواز بخواند.اما ناگهان صدایی از اعماق وجودش به او فرمان داد:
بهشون بگو بیان به طبقه اول.
واقعا عجیب بود,یک نفر از درون ذهنش با او صحبت میکرد و عجیب تر اینکه او نمیتوانست با خواسته این غریبه مخالفت کند.
غریبه دوباره گفت:بهشون بگو بیان پایین...
آلیشیا به خودش پاسخ داد:آخه چرا؟
اما دیگر دیر شده بود لب هایش خود به خود تکان خوردند و صدای خودش را شنید که ميگفت:توی طبقه اول یه راهروي مخفي هست بهتره بریم اونجا قایم بشیم


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

ادوارد جکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۹ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۶
از وسط سبيلاي هوريس كنار نيكي پلنگ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 356
آفلاین
خب به ما گفتن هر گروه دو ساعت بيشتر برا پست زدن وقت نداره اگه نه به نفر بعدي ميرسه من هم طبق اين قانون بايد بپستم...
------------------------------------------------------
پله ها پيچ در پيچ بود در قلعه فقط صداي كشيده شدن رداي بلند بليز به پله ها ميامد
از بخت خوش الف دالي ها در كل مسير تنها سه پنجره وجود داشت كه نماي تاريك بيرون را نمايان ميكرد
نيكلاس و ورونيكا بدون اين كه حتي به يكديگر نگاه كنند به دنبال بليز پايين ميرفتند
در پايين قلعه الف دالي ها در حالي كه اضطراب درونيشان را با لرزاندن اعضاي بدنشان بيرون ميريختند به علامت شوم نگاه ميكردند نيمي از اين ترس براي ظاهر هولناك اين علامت و نيمه ديگر براي اين كه سياهي هاي درون قلعه مبادا متوجه اين علامت باشند
در حالي كه سه نفر مرگخوار متوجه اين علامت نبودند اما بر عكس در طبقه اخر درست رو به روي پنجره اتاقي كه جلسه درون ان برگزار ميشد نور سبز ملايمي داخل اتاق زبانه زده بود كه البته همين نور ملايم نيز از چشمان آرمينتا دور نمانده بود.
آرمينتا به بهانه تعقيب تتيس تا دم پنجره محيط بيرون را زير نظر گرفت و ناگهان ان را ديد.
ان جمجمه ايكه نور سبز ان را احاطه كرده بود و ماري وحشيانه به جاي زبانش از دهانش فرو ميجست.
_ارباب...ارباب
چشمان سرخ رنگ ولدمورت همچون سايه مرگ روي آرميتا متمركز شد
ارمينتا كه سخت مشغول جست جو در ان خاموشي بود با حركات سر انگشت به حضار فهاند كه اتفاقي غير معمول در بيرون در حال رخ دادن است.
كم كم همه متوجه ان علامت شدند لرد ولدمورت كه خونسرد . ارام سر جايش نشسته بود و به مرگخوارانه كنجكاوش كه فضاي بيرون را كنكاش ميكردند نگاه ميكرد.
ولد موردت:خب...زياد هم دور از انتظار نيست تتيس عزيز خيلي خوش موقع به ما خبر داد...البته فكر نميكنم ان نوچه هاي دامبلدور براي ما خطري داشته باشند...خطري دارند؟
نگاه پرسشگرانه ولد مورت روي تك تك نقاب داران گشت زد لبخند هاي تمسخر اميز حاكي از تاييد حرف اربابشان بود.
_خب هر چه سريعتر اون كوچولو ها رو بگيرين زنده يا مرده البته به جز پاتر كه بايد خودم جونشو بگيرم؟
ارمينتا خيلي سريع فرماندهي عمليات را بر عهده گرفت و رو به يكي از مرگخوارن نهيب زد كه برود و به بليز و نيك و ورني خبر دهد مرگخوار كوتاه قامت بود و ردايش برايش كمي بزرگ ميزد و صورت كوچكش كاملا در زير ان نقاب بزرگ پنهان شده بود
و چون در رسيدن به سوي افرادي كه حالا در طبقهي دوم بودند عجله داشت با ردايش مشكلي جدي پيدا كرده بود...
در حالي كه رد پايين قلعه هري فكر ميكرد حالا ديگر داخل قلعه از بيرون ان امن تر است بنابرين از مسيري كه باز كرده بودند وارد شدند
از ان طرف مرگخوار كوتاه قامت به طبقه سوم رسيده بود و مرگخواران نگهبان در طبقه دوم جا خوش كرده بودند.
از ان طرف ال دالي ها در حال بالا امدن از پله هاي سنگي براي رسيدن به طبقه اول بودند تا اينجا راه مشكلي نداشتند به راحتي بالا امدند و راه رفتن به طبقه دوم را در پيش گرفتند بدون انكه بدانند مرگخواراني در انجا هستند اخر هري از صحبتهاي اخير دامبلدور فهميده بود كه جان پيچ بايد در جايي در طبقه پنجم باشد.
مرگخوار كوتاه قامت پايش به لبه ردايش گير كرد صداي حاصل از ان باعث شد كه مرگخواران نگهبان از اتاق كه در ان موضع گرفته بودند بيرون بيايند.
مرگخوار كوتاه قامت پس از برخورد به ستوني در طبقه دوم از حركت باز ايستاد.
بليز با سرعت به بالاي سر او امد.
_ادوارد تويي.
مرگخوار كه ادوارد نام داشت با اه ناله بلند شد.
از ان طرف الف دالي ها در حالي كه تقريبا به طبقه دوم رسيده بودند و حالا ميتوانستند چها مرگخوار در حال صحبت را ببيند سر جاي خود ميخكوب شدند.
ادوارد:ببينيد الف دالي ها....اونجارو................
و در حالي كه با انگشت اشاره به پشت سر بليز درست جايي كه هري ايستاده بود اشاره ميكرد لبخند پر معنايي مانند شيري كه بالايه سر طعمه ايستاده بر لبانش نقش بست...


روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

نيكلاس  استبنز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۶ یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۰۰ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶
از خوابگاه هافل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 246
آفلاین
هري برگشت و دوباره به نگهبان نگاهي گذرا انداخت. مطمئن نبود كاري كه ميخواست انجام بده درسته يا نه. ممكن بود با اين كار جون هدويگ رو به خطر بندازه. ممكن بود اين راه اشتباه باشه. ممكن بود....
اما اين تنها راهي بود كه به ذهنش رسيده بود و بقييه هم با اون موافقت كردند. پس درنگ نكرد و جغد وفادارش رو از درون جيبش بيرون كشيد.

مكثي كرد. از روي عجز و ناتواني نگاهي به هدويگ انداخت و گفت:
هدويگ. منو ببخش، راه ديگه‌اي ندارم. اين تنها راهه.

هدويگ هوهوي كوتاهي كرد و به انگشت دست صاحبش نوكي زد. حتي هدويگ هم در آن وضعيت بحراني سرر و صدا نميكرد. انگار متوجه وضعيت اطراف شده بود.

هري دستي بر سر و گوش هدويگ كشيد و ادامه داد:
من ازت ميخوام كه بري و اون نگهبان رو مشغول كني تا ما بتونيم از در ورودي رد بشيم.

هدويگ هوهوي كوتاهي سر داد و نرم و بيصدا از روي دستان هري پرواز كرد.

هري با عذاب وجدان نگاهي به هدويگ كرد و با عزمي راسخ به افراد گفت:
شروع ميكنيم.


--------------------------------
درون دژ مرگ

در طبقه آخر آرمينتا و بادراد به همراه گروهي از مرگخواران دور ميزي نشسته بودند و در مورد خبرهايي كه تنيس آورده بود بحث ميكردند.
بليز هم براي سركشي به نگهبانان به همراه نيكلاس و ورونيكا به سمت طبقات پايينتر ميرفت.

در بين راه كسي حرفي نميزد. بليز جلو بود و نيكلاس و ورونيكا به دنبال او روان.

------------------------------------
بيرون دژ مرگ

هري جلوي در ورودي زانو زده بود و چيزي رو در دستش گرفته بود. شونه‌هاش ، آشكارا ميلرزيد.

هري هدويگ رو در دست داشت و براي جغد وفادارش ميگرييست.
هدويگ با شجاعت تمام به سمت نگهبان حمله كرده بود. و مورد اثابت طلسمي از سوي نگهبان قرار گرفت.

هري و سدريك هم طلسمي به سمت نگهبان فرستادند كه درست به وسط سينه او برخورد كرد.نگهبان مثل چوب خشكي در كنار در ورودي دژ بر زمين افتاده بود.اما.........

اما قبل از اينكه الف داليها بتوانند كار نگهبان را يكسره كنند او علامت سياه مربوط به مرگخواران را در هوا ترسيم كرده بود.

-----------------------------------
بليز و نيكلاس و ورونيكا از پله‌هاي طبقه دوم پايين ميومدند.

ادامه دارد.


ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۷ ۱۷:۳۰:۰۴



دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

مارکوس فلینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 328
آفلاین
سکوت وحشتناکی تمامی ان منطقه را در بر گرفته بود ، زیرا با این اتفاق دیگر هیچ امیدی برای ورود به دژ نبود مگر این که وصیت نامه رو از قبل اماده کرده باشیم.
در چند لحظه ی قبل هری نگران بود که نکند این هدویگ بوده که هوهو کرده ولی در حال حاضر ارزو می کند که ای کاش هدویگ بود.
در این لحظات به نظر می امد که باد نیز با انان دشمن شده بود و حاضر بود برای انداختن ان ها از صخره ها هر کاری بکند. البته تنها باد نبود بلکه تاریکی محیط نیز بر انان غلبه کرده بود و جلوی دید ان ها را گرفته بود اما انان برای این اینجا نیامده بودند که به خاطر کوچکترین حادثه ای روحیه ی خود را ببازند و به دنبال راه برگشت باشند .

**

هیچ کدام از اعضای الف دالی که در ان جا حاضر بودند، جرات این را نداشتند که سکوت را بشکنند و در مورد این موضوع حرفی بزنند. اما بالاخره سکوت باید شکسته می شد تا به یک نتیجه ای برسند.
در همین میان بود که مارکوس از بین حاضرین با کمی استرس شروع به حرف زدن کرد:
- خ..خو...خوب به نظر من..... به نظر من بهتره که با هم مشورت کنیم، اخه این جوری به.... به هیچ نتیجه ای نمی رسیم.
مارکوس خود را برای داد و فریاد اعضا اماده کرده بود اما گویا همه منتظر این لحظه بودند که یکی از ان ها این پیشنهاد رو بدهد زیرا بعد از قطع صحبت های مارکوس ، هری شروع کرد به صحبت کردن:
- خوب مارکوس راست میگی ، ولی تو که میگی مشورت کنیم، یه راه پیشنهادی هم بگو دیگه
- خوب چی بگم؟!!! اخه من که تازه اولین ماموریتم هستش به همین خاطر زیاد تجربه ی کافی ندارم، شما که هم تجربه و هم زبونشو دارید یه چیزی بگید
( هری از این که در این موقعیت مارکوس دست به شوخی کردن زده بود کمی عصبی شد ولی نادیده گرفت و به ادامه صحبت خود پرداخت )
- به هر حال به نظر من که اون جغد از ما خبری نداره، البته امکان داره از این خبر داشته باشه که امروز می خوایم بیایم ، ولی نمی دونه که الان این جا هستیم.
( سدریک نگاهی به اعضا انداخت ولی متوجه شد که کسی اظهار نظری نمی کند پس خودش دست به کار شد)
- خوب اخه این یه فرض هستش و الان در این موقعیت ، هر فرض غلط مساوی پایان زندگی هستش. اما من یه نظر دیگه دارم:
به نظر من باید هرچه زودتر به سمت دژ حرکت کنیم چون همون طور که شنیدید اونا طبقه ی سوم هستن و جلسه دارن ، و همچنین از اونجایی که می دونید، لرد خیلی مغرور هستش و تا اتمام جلسه نمی گذاره که اون جغد خانم حرفی بزنه.
دوباره سکوت فضا را در بر گرفت و صدای تازیانه های باد بیشتر به گوش می رسید.
سدریک همچنان منتظر این بود که کسی با نظر او مخالفت کند تا حداقل از این بابت راهت باشد که نظر او را شنیده اند. اما در عین ناباوری متوجه شد که هری پاتر به سمت دژ در حال حرکت است.


اعضای الف دال از این که هری بدون ان ها حرکت کرده بود ناراحت شده بودند به همین دلیل ان ها سر جای خود ایستادند تا هری متوجه اشتباه خود شود.


بعد از چند ثانیه هری چرخشی انجام داد و با دیدن فاصله ی خود با دیگران تعجب کرد ، به سمت ان ها امد و گفت:
- چرا نمیاین، مگه نمیگین باید زودتر بریم؟!!!!!
- چرا درسته ، من گفتم باید زودتر بریم ولی اون نگهبان رو چیکار کنیم.
- اتفاقا داشتم به اون فکر می کردم، به هدویگ می گم که با نوکش بزنه تو چشاش و ما هم قبل از این که صدایی از اون در بیاد سریع یک طلسم نثارش می کنیم.
اعضای الف دال از پیشنهاد گله ای نداشتند ولی از این که داشتند ماموریت را به صورت جدی شروع می کردند خیلی اضطراب داشتند اما این را هم می دانستند اگر سریع تر حرکت نکنند ماموریت در همین جا به بن بست دیگری بر می خورد....

_____________________________________________________
نوبتیم باشه نوبت ما بود....


عضو اتحاد اسلایترین


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

ورونیکا ادونکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۴:۲۲ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 404
آفلاین
هوا به شدت تاریک بود و سوسوی نوری از ورای آن راه را برای همسفران روشن می ساخت. ابرها به سرعت در هم تنیده و جلوی همین نور اندک را مسدود کرده بودند، با این حال تشخیص راه تا حدودی امکان پذیر بود.
اعضای ارتش الف دال در فاصله ای نه چندان دور از دژ مرگ در کنار تک درختی که شاخه هایی انبوه ظاهر آن را پوشانده، قرار گرفته بودند. چشمان نافذ خود را از زیر ردای سیاه رنگ و بلند خود که در تاریکی شب نمایان نبود، روی نگهبانی که به نظر خواب می آمد، متمرکز کرده بودند... او لحظه ای سرش را به طرف پایین متمایل می کرد و آرام گوشه ای قرار می گرفت، اما لحظه ای بعد سرش را با سرعت بالا می آورد و با اضطرابی آشکار به دور و اطرافش خیره می شد. سپس بعد از این که از امن بودن محیط مطمئن می شد باری دیگر به خواب فرو می رفت... اعضای ارتش با دیدن این وضعیت رویشان را به طرف هری برگرداندند.
هری کلاه ردایش را اندکی پایین تر آورد و در حالی که لبش را می گزید، شانه هایش را بالا انداخت و زیر با صدایی نجوا گونه، زمزمه کرد:
- هنوز نه... این طور که به نظر می رسه اون کاملاً خواب نیست... با کوچیک ترین صدایی که می شنوه بیدار می شه و اگه ما بخوایم انقدر بی احتیاط نزدیک شیم گیر می افتیم... !
آنیتا، آلیشیا و هرمیون با شنیدن این مطلب غرولند کنان سرشان را به سمتی دیگر چرخاندند و آرام دور و اطراف خود را زیر نظر گرفتند. ریموس نیز با نگاهی غمگین به درخت خیره شد و سخنی به میان نیاورد.
در این میان سکوتی عمیق بر فضا حکم ران شد. صدایی از هیچ یک نقطه ای برنمی خاست و همین اضطراب وجودی آن ها را می افزود و از طرف دیگر آرامشی ناگهانی را بر نگهبان کنار دروازه مستولی می ساخت... در همان لحظه صدایی هوهو مانند بر محیط چیره شد و طلسم ابدی را در هم شکست... هری با حالتی دستپاچه دستش را در جیبش فرو برد و با لمس کردن پرهای هدویگ آهی از روی آسودگی کشید. بقیه ی اعضای ارتش نیز با شنیدن آن صدایی که ابتدا فکر می کردند از جانب هدویگ است، قدمی به سوی هری برداشتند.
آنیتا در حالی که سرش را به سوی آسمان متمایل کرده بود و با چشمانش چیزی را دنبال می کرد، گفت:
- این صدای چی بود؟!
بعد از آن ریموس با انگشتش به چیزی سیاه رنگ که در تاریکی آسمان به سختی دیده می شد، اشاره کرد و اعلام کرد:
- اون یه جغده !
از طرفی دیگر نگهبان که با شنیدن صدای هوهو مانند جغدی دیگر از خواب بیدار شده بود. روی عصایش تکیه کرد و از جایش برخاست. با لبخندی پیروزمندانه به جغدی که هر لحظه به او نزدیک تر می شد، نگاه کرد و سرش را به علامت تاٌیید تکان داد... همگی الف دالی ها به این صحنه خیره شده بودند !
سرانجام جغد روی عصای نگهبان فرود آمد و باری دیگر صدای جیغ مانندش فضا را مملو از خود ساخت... نگهبان به او چشم دوخت و با صدایی نه چندان بلند – که البته به گوش اعضا می رسید، گفت:
- اوه تتیس... فکر نمی کردم امروز بیای دختر... معاونای لرد طبقه ی آخر پنجره ی سومی هستن... اون جا می تونی پیداشون کنی... حتماً بهت پاداش خوبی برای این ماٌموریت می دن !
جغدی که گویا نام او تتیس بود، از روی عصای نگهبان بلند شد و هوهوکنان به جایی که نگهبان از آن خبر می داد، پرواز کرد... بعد از آن الف دالی ها با تشویشی نهان به طرف یکدیگر بازگشتند.
آلیشیا آب دهانش را قورت داد و بریده بریده کلماتی عجیب را بر زبان آورد:
- اوه خدای من... تتیس... اون یه جغد ماده ی مشهوره... اصلاً فکرش رو هم نمی کردم در خدمت سیاهی باشه... این رو باید گزارش بدیم... چون اون حتماً برای جاسوسی پیش سفید ها اومده بود... و بدون شک... خبرهایی هم از ما بهشون داده !
سدریک در حالی که به آلیشیا چشم دوخته بود، طوری کلمات را ادا کرد که لبانش به هیچ عنوان کوچک ترین تکانی نخورد:
- اما... اما الآن چطوری وارد دژ شیم؟

و در آن هنگام سیاهی ژرفای خاموشی را بیش تر جست !


اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵

سدی جیگر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۸:۳۹ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰
از دنياي زندگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 185
آفلاین
نگهبان همچنان در خواب بود و انگار نه انگار که هوا به شدت طوفانی هست
باد از همه جا می وزید و صدای هو هو هوی آن مو بر بدن شجاع ترین انسانها نیز سیخ میکرد اما با این منوال این اعضای ارتش الف دال بودند که داشتند خودشون رو از صخره بالا میکشیدند تا وارد دژ شوند.

دریا همچنان دهشتناک خود را به ساحل میزد و غرش کنان دوباره بر میکشت ، صدای رعد و برق از همه طرف به گوش میرسید انگار که اینک آخر زمان بود و روز به پایان رسیدن همه چیز

هری جلوتر از بقیه داشت جلو میرفت پشت سر او سدریک بود که داشت حرکت میکرد پشت سر او آنیتا و آلیشا و هرمیون بودن که به سختی خودشونو حرکت میدادند رداهای خودشونو به سر کشیده بودند تا از شلاق های باد در امان بمانند
در آخر هم بلید و ریموس بودند که حرکت میکردند. بلید که انگار نه انگار داشت از یک صخره خطرناک بالا میرفت چون داشت بدون هیچ کمکی پشت بقیه از صخره بالا میرفت

صدای نفس ها همه در فریاد باد گم میشد و فقط هوای گرم بود که چند لحظه ای پدیدار میشد سپس به همراه باد به جایی دیگر میرفت…
کم کم همه داشتن میرسیدن به بالای صخره اما ناگهان صدای رختن سنگهایی از عقب شنیده شد وبعد صدای فریاد کسی که داشت سقوط میکرد آمد.

هرمیون بود که داشت سقوط میکرد چون پایش را به جایی گذاشته که توخالی بود و با فشار او ریخته شد.
همه داشتن این صحنه را تماشا میکردن هری سدریک و ریموس به سرعت پایین می آمدن اما نمیتوانستن بهش برسند صدای کمک خواستن هرمیون در سوسوی باد خفه میشد تا اینکه بلید توانست او را بگیرد و خیال همه رو راحت کند

صورت هرمیون رنگ پریده شده بود و عرق از سرو رویش می بارید . چند جایی از دست و بازویش زخم شده بود اما پای راستش را نمیتوانست تکان دهد به همین خاطر هری و آنیتا و آلیشا به طرفش آمدن و با کمک بلید توانستن خودشون به بالای صخره که بسیار هم بزرگ بود برسانند.

وقتی هرمیون رو بر روی تخته سنگی نشاندند هری گفت :

- هرمیون چیزی نشده
- نه چیزی نشده ...آخ ریموس یواش درد میکنه

ریموس داشت پای در رفته اش رو جا می انداخت

سدریک : همه رو ترسوندی ها هرمیون
آنیتا : اره من که داشتم از ترس غش میکردم
آلیشا : خوب شد بلید گرفتت ها!!!

بعد از چند آخ اوخ گفتن هرمیون ریموس توانست پای در رفته اش را جا بیندازد و وقتی بلند شد توانست حرکت کند و تشکری از ریموس کرد.

هری برگشت و دژ سیاه رنگی که به صورت ترسناکی در برابرشان قدعلم کرده بود رو تماشا میکرد، تقریباً 40 یا 50 متری باهاش فاصله داشتن به همین خاطر بهتر دیدن که به دو گروه تقسیم شوند و گروه اول از طرف سمت چپ حرکت کند و گروه دوم از سمت راست به طرف دژ حرکت کند و بعد از پای انداختن نگهبان که در خواب بود با هم وارده دژ شوند.

هری ، سدری، آنیتا ، ریموس و هدویگ که تمام این ساعات داشت هوهو میکرد تا از جیب خیلی بزرگی که هری برایش ساخته بیرون بیاید.
هدویگ : هو هوهاووو( بابا خفه شدم بیارم بیرون ، نامرد )
هری : ا... ساکت باش هدویگ الان جاش نیست تا درت بیارم بیرون

دو گروه به صورت مخفیانه و دور از دید نگهبان خوابیده داشتن به طرف در نزدیک میشدند.


-----------------------------------

اعضای ارتش توجه داشته باشند که پستها از این به بعد یک در میان خواهد بود . پس لطفاً پست نزنید که رزرو شده چون توسط ناظر پاک خواهد شد.
برای رزرو کردن پست به تاپیک انتقادات و پیشنهادات و گفتگو با مدیران ارتش مراجعه کنید.

الان نوبت طرف سیاه میباشد


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۶ ۲۳:۱۱:۰۵


اوتو بگمن را من ساختم ...
كليك بنما


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
فیلچ با قدمهایی آرام راه می رفت و با چشمانی باز اطراف را از نظر می گذراند . جلوتر از او هم خانم نوریس با ناز و عشوه حرکت می کرد و خودش را به در و دیوار می مالید . هر دو پس از گشتن کامل طبقه ششم ، به آرامی شروع به بالا رفتن از پله ها کردند .

هری به آرامی آخرین صحبتها را با دوستانش انجام داد . همه آماده شروع یک ماجراجویی خطرناک دیگر شده بودند .
برای چند لحظه اتاق را سکوتی وهم آور فرا گرفت . همه دلهره عجیبی را در دل خود احساس می کردند . بالاخره هری به حرف آمد و گفت :
بهتره سریعتر از هاگوارتز خارج شیم و به اونجا بریم . وقتش رسیده .
الف دالی ها بدون هیچ صحبتی به دنبال هری به راه افتادند و از اتاق ضروریات خارج شدند .
.

خانم نوریس زودتر از فیلچ پله ها را پشت سر گذاشته بود . به محض ورود به راهرو طبقه هفتم در اتاق ضروریات را باز دید . به اطراف نگاهی انداخت و گوشه شنلی را دید که به سرعت در پیچ راهرو محو شد . صدایی از خود خارج کرد که باعث شد فیلچ پله ها را با عجله بیشتری طی کند . اما همین فرصت کوتاه کافی بود تا در اتاق خالی ، ناپدید شود و فیلچ باز هم ناسزاهایی نثار این گربه بیچاره کند .

===

ردای هری در باد شدید آنجا به تندی تکان می خورد . بر روی صخره ای ایستاده بود و منتظر دوستانش بود که به او بپیوندند . باد ، شدیدتر از قبل شده بود و آسمان تاریک آنجا که ابرها به سختی در آن معلوم بودند ، ندای شبی سخت و بارانی را می دادند . گویی آسمان هم می خواست به روی اجساد احتمالی واقعه آنشب گریه کند .

پس از چند لحظه همه دوستان هری ، در کنارش ظاهر شدند . باز هم تنها صدای رعد و برق بود که شنیده می شد . همه نظاره گر دژ مرگ بودند و به این فکر می کردند که آیا از این دژ وحشتناک و پرخطر سالم بیرون خواهند آمد یا نه .
سرانجام این سکوت دلهره آور با صدای سدریک شکسته شد که گفت :
- نگهبان دژ اون پایین خوابیده . بهتره بدون اینکه سر و صدایی بشه اونو از سر راه برداریم و داخل دژ بشیم . نظر تو چیه هری ؟
هری : آره . نباید متوجه حضور ما بشن . وگرنه کارمون خیلی سخت می شه . فعلا بهتره یه راه به اون پایین پیدا کنیم .

همه به دنبال هری که به قصد بررسی صخره ها شروع به راه رفتن کرده بود ، راه افتادند .

موجهای سهمگین دریا ، با شدت به صخره ها برخورد می کردند و با صداهای شیون مانندشان سعی داشتند الف دالی ها را از خطرهایی که در انتظارشان بود آگاه کنند . اما بعد از لحظاتی نا امید می شدند و دوباره به آغوش دریا باز می گشتند تا باری دیگر شانس خود را امتحان کنند .
...


ویرایش شده توسط هدویگ در تاریخ ۱۳۸۵/۹/۱۶ ۲۱:۳۶:۵۳








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.