هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۷:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5914
آفلاین
خلاصه:

بلاتریکس اشتباهی توسط هکتور کشته شده. مرگخوارا زنده می کننش ولی بلا تغییر کرده و هر لحظه ادعا می کنه یه چیزیه. آب پرتقال...گلدون... در پایان هم اعلام می کنه که مرگخوار خوره و باید یکی از مرگخوارا رو بخوره. هکتور رو توی پاتیل می ندازه که آب پزش کنه.

..............

-این مرگخوار آب پز شده من چی شد؟ رژیم دارم و باید سالم بخورم!

بلا که دوباره بطور ناگهانی تغییر حالت داده بود به طرف پاتیل رفت و درش را برداشت.
-پختی؟

هکتور گازی از ساعدش گرفت. درست جایی که علامت شوم خودنمایی می کرد.
-نه...سفتم هنوز. نمکم هم کمه. به نظرم کمی فلفل سیاه و دارچین بهترم کنه. راستی آب پاتیل کمه. دارم بخارپز می شم. بعدا نگی بی مزه بود.

بلاتریکس با حرکت سر تایید کرد و یک پاتیل آب روی سر هکتور ریخت و درش را گذاشت.


یک ساعت بعد...


بلاتریکس گرسنه و خسته در پاتیل را برداشت.
-پختی؟

هکتورشانه خودش را گاز گرفت.
-نه والا...همونم که هستم! فکر کنم هکی هستم دیرپز!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۷

سوراو کارتیکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۵۵ دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
در همان لحظه بلاتریکس مثل برق زده ها سر جایش خشک شد. همه نگاه ها به سمت بلاتریکس رفت. حتی هکتور هم از پاتیل بیرون آمد و به بلاتریکس خیره شد.
-من آرش کمان گیرم.

مرگخوارا از این حالت به این حالت تغییر وضعیت داده بودند. بد دردی بود. واقعا بد دردی بود.
-کمان مرا بیاورید. باید جانمان را برای ایران زمین فدا کنیم.

رودولف گفت:
-تو خونه ریدل ها تیر و کمون داریم؟

-آره بابا. تو خونه ریدل همه چی پیدا میشه!

همه نگاه ها به سمت گویل چرخید.
-نداریم. تیرکمون آخری رو برای معجونم هدر دادم.

مرگخوارا مردند و زنده شدند.
-حالا چیکار کنیم؟

-باید از یکی بگیریم.

-سوراو.

-سوراو دیگه کیه؟

-یه قاتل. احتمالا یه چیزی باید داشته باشه.

-بیاید براش نامه بنویسیم.

-باشه!

نقل قول:
با سلام. سوراو جان شما تیر کمون اضافه دار به ما بدی؟
با احترام مرگخوار ها


-کمان ما را بدهید که جیحون در خطر است.

تا رسیدن نامه مرگخواران باید چه کار میکردند؟


گاهي اوقات بايد براي رفتن به جلو بقيه رو پايين بندازي. اما اينا اصلا مهم نيست. برو جلو و اصلا هم برات مهم نباشه كه چند نفرو زمين ميزني.

آه از اين رنج و عذاب
ريشه كرده در نژاد
آه از اين فرياد مرگ
دلخراش و جان گداز
آه از عصيان جوش خون
بر در و ديوار رگ
خون و خونبارش كجاست
آنكه باشد سد آن
درد و غم نفرين عذاب
كو كه دارد تاب آن
ليك باشد چاره اي
چاره ها اندر سراست


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۹:۵۸ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۰۴ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 589
آفلاین
ملت خيره به پاتيل هكتور، در خودشان از هم پاچيدند...
مشكل خورده شدن نبود... آبپز شدن هم نبود... مشكل پاتيل بود...پاتيل هكتور!

رودولف در حالى كه قلبش را با دست نگه داشته بود كه زبان دامبلدور لال، از ردايش ليز نخورده و جلوى پايش نيوفتد، نگاهى به هكتور و پاتيل انداخت.
-بلا... عزيزم... چرا اين پاتيل؟... بيا من خودم پاتيل ميشم... اصلا من چرا؟ هوريس يه پاتيل شو خاله ببينه!

بلا اهميتى به هوريس كه در اثر استرس، تنها توانسته بود گوش هايش را تبديل به دستگيره كند، نداد. به هكتور نزديك شد.
-مرگخوار آب پز بده.
-مرگخوارش رو انتخاب كن... سه ماه ديگه بيا تحويل بگير. ببين... به آرسينوس داريم... يه كم موذيه اما خوش گوشته. اين رودولف همش چربيه، فشار خونت ميره بالا. ليسا هم كه دور از جون ايوان، چهار تا استخونه يه دست ردا روش!... اما يه لايتينا داريم، من اينو پيشنهاد ميدم... راستش رو بخواي واسه خونه خودمونم از همينا بردم. اما اگه بگى نميخواى... قل قل قل!

بلاتريكس كه حوصله اش سر رفته بود، هكتور را درون پاتيل انداخت و درش را هم گذاشت.
-يكى اينو روشن كنه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲:۲۷ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۴:۵۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 781
آفلاین
بلا خسته شد.بلا کلافه شد. بلا اعصاب نداشت. بنابراین در یک اقدام ناگهانی و غافلگیرانه راهشو کج کرد سمتی که جماعت مرگخوار دور پاتیل هکتور حلقه زده بودن و طبق دستور هکتور داشتن دور پاتیل دور دور می کردن.

- پنجاه و سه دور ساعتگرد بدویید کم کم گرم میشه.
- کم کم گرم میشه؟
- اره، به ازای هر دویست و بیست و پنج دور یه درجه میره رو حرارتش!

مرگخوار سوال کننده سر جاش متوقف شد و از اونجایی که بقیه داشتن به دویدن ادامه میدادن خوردن به هم و همچون دومینویی پخش زمین شدن.

-هک واقعا ما باید تا کی به این کار ادامه بدیم؟
- طبق محاسبات من اگه با همین سرعت ادامه بدین تا سه ماه و ده روز دیگه به نقطه جوش میرسیم. البته این مربوط به قبل از توقفتون بود. با این اتلاف انرژی باید بیست و سه روز اضافه کنیم به وقت قبلی.
- به نظرت بهتر نیست با یه طلسم ساده این کارو بکنیم و این همه انرژی الکی مصرف نکنیم؟
- من قبلا امتحانش کردم. اونجوری معجون بی کیفیت میشه.
- چقدرم که تو با کیفیتی!

هکتور بی توجه به جمله ی آخر رفت تا دوباره صف دوندگان رو مرتب کنه که بلا وارد صحنه شد.

-من گشنــــــــــمـــــــــــــه!

- ام چیزه بلا تو اینجا چی کار میکنی؟ قرار بود بری سراغ بانز که.
- من مرگخوار آب پز شده تو اون پاتیل میخوام!

انگشت بلا به سمت پاتیل هکتورنشونه رفته بود.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

هستيا كرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۸ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
لیسا با حالتی متفکرانه لبش را گزید.
- خب... در این صورت من بعدا با هات قهر می کنم.
- آره دیگه ! چون من نابغه ام نه؟

لیسا چشم غره ای به پاتریشیا رفت و با حالتی قهر آمیز از او دور شد تا نقشه ی پاتریشیا را برای سایر مرگخواران بازگو کند و پاتریشیا هم دنبالش راه افتاد.

اما از اون طرف بلاتریکس دیوانه وار در جست و جوی بانز بود.
- بانز؟.... بانز؟ ...Were are you؟

یک ساعت بعد.

- بـــــــــــانــــــــز؟... بدو بیا بغل خاله...

- هی مثکه اون ور بودا !
- نه نه اونوره ! آفرین بلای خوب . قشنگ دنبالش بگرد تا پیداش کنی.

رودولف و آرسینوس در حالی که بسته های پفیلا و تخمه آفتابگردان در دستشان بود بلاتریکس را به این ور و آن ور می فرستادند تا بانز را بیابد و از مردم آزاری خود هم لذت بسیاری می بردند.
- هی می گم بانز اون پشت نبود؟
- نه بابا اون ور بود!
- کجا؟

پشت صحنه.

- اماده نشد هک؟
- یه دقیقه صبر کن پات ! از اولش هم همین جوری دمدمی بودی دیگه ! الان آماده می شه ولی صبر کن!

پاتریشیا دوباره نگاهی حاکی از نگرانی به هکتور که دور پاتیلش می دوید انداخت و طی یک فرآیند کاملا برگشتی به در و روی صحنه که آرسینوس و رودولف مشغول سرگرم کردن بلاتریکس بودند . خود بانز هم که در جعبه ای بود که هوریس خودش را به شکل آن در آورده بود ولی صبر و طاقت بلاتریکس هم حدی داشت.
و بدیهی نیست که پس از اینکه بعد از ساعت ها گشتن بانز را پیدا نکرد به این نتیجه برسه که خود پاتریشیا را بخورد و برای خوردنش هم به پشت صحنه بیاید و معجون را ببیند...



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۱۱ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
پاتریشیا نگاهی به اطراف انداخت . از یک طرف مرگخواران با ژست های (اگه بگی منو بخوره خفت می کنم )و از یک بلاتریکس درحالی که انگشت اشاره اش روی دماغ اون بود ،بهش چشم غره می رفت و آب از لب و لوچه اش آویزان بود.
در نتیجه به نتیجه ای رسید که هر ریونکلاوی باهوشی بهش می رسه!
قبل از اینکه بلاتریکس خودشو بخوره باید یکی را انتخاب می کرد... یکی که هم به او بدی کرده باشه که دلیل موجهی داشته باشه و بقیه هم ازش متنفر باشند تا مشکلی پیش نیاد! چشم گرداند... رودولف گزینه ی مناسبی بود ...ولی ممکن بود دوستی اش با هوریس برایش بد تمام شود... ارسینوس هم بود که به دلیل خودشیفتگی اش و جنجال هایش که می خواست برای خودش جبهه راه بندازه محبوبیت اش روز به روز کمتر می شد ولی اگر به هر شیوه ای نجات پیدا می کرد از آنجا که وزیر و شاه مملکت بود برایش گران تمام می شد و بقیه هم ... او تقریبا با کسی مشکل شخصی نداشت و بلاتریکس هم لحظه به لحظه بیشتر به دماغش فشار می آورد، نفس عمیقی کشید.
- بانز.

بلاتریکس دستش را از روی دماغ او برداشت.
- بانز؟ خوب شد الان می خورمش . کدومتون بانزه ؟

لیسا پاتریشیا رو عقب کشید.
- این چه پیشنهادی بود دادی؟ قهر کنم باهات؟
- پیشنهادم عالی بود! بانز که دیده نمی شه ! کافیه یه کم سرگرمش کنیم تا بانز رو پیدا کنه تو این فاصله هم هکتور یه معجون دیگه درست می کنه تا خانم لسترنج به حالت عادی در بیاید! من نابغه ام مگه نه؟


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۷:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5914
آفلاین
خلاصه:

بلاتریکس سهوا توسط هکتور کشته شده اما کسی مایل نیست و جراتش رو نداره که این خبر رو به لرد سیاه برسونه. این وسط هکتور یه معجون زنده کننده درست کرده که لرد می خواد امتحانش کنه. برای امتحان کردنش باید یه مرگخوار رو بکشه و زنده کنه. مرگخوارا تمام تلاششون رو می کنن که بلاتریکس انتخاب بشه. همین طور هم می شه و لرد بلاتریکس رو می کشه و زنده می کنه! ولی بلاتریکس ادعا می کنه که مرگخوار نیست و آب پرتقاله و چند دقیقه بعد هم مدعی می شه که سماوره.
در آخرین تصمیم، بلا اعلام می کنه که مرگخوار خوره...و به دنبال مرگخواری برای خوردن می گرده!

.....................

-تو!

همه مرگخواران بدون استثنا به پشت سرشان نگاه کردند.

-کیو می گه؟
-منو نمی خواد مسلما...
-اتفاقا به نظر من تو دقیقا همون "تو" یی. اینو تو چهرت می بینم.
-عمرا...من، منم. بگردین ببینین تو کیه.

دست بلا روی هوا به سمتی اشاره می کرد. وقتی متوجه شد که کسی قرار نیست اشاره اش را جدی بگیرد، اشاره اش را برداشت و به طرف مرگخواران حرکت کرد.

جلو رفت و جلو رفت...

تا این که انگشت اشاره اش روی دماغ پاتریشیا متوقف شد.
-تو!

پاتریشیا فریاد و فغان سر داد.
-این همه آدم...چرا من؟ من که پاتی بیش نیستم...

ولی بلاتریکس ادامه داد.
-همین الان به من بگو که کی رو بخورم!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۸:۰۳ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
- آخه بین این همه مرگخوار ... چرا من؟

بلاتریکس بدون اهمیت دادن به التماس‌های کراب چنگال را به گلوی او چسباند.

- بلا!
- نـــــــه
- کراب بدمزّس!
- صبر کن!

بلاتریکس بدون اهمیت دادن به جیغ و داد مرگخوارها، چنگالش را بیشتر و بیشتر به گلوی او فشار می‌داد.

- دست نگه دار بلایمان!

بلاتریکس که خون جلوی چشمانش را گرفته بود، حتی صدای لرد سیاه را نیز نمی‌شنید تا اهمیت بدهد و چهار سوراخ در گلوی کراب ایجاد کرد.

- چرا یک ساحره؟!

بلاتریکس همچنان اهمیت نمی‌داد اما در بین مرگخواران توجه روونا ریونکلا به فریاد کراب جلب شد و اگرچه نمی‌دانست کراب چه در خودش نــدیده که خود را ساحره تصور می‌کند، اهمیت داد.

نقل قول:

Sorry, you need Flash to play this.


@Rowena_JOON ببینید و انتشار دهید!
من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟
#نه_به_خشونت_علیه_ساحرگان
#SaveCrab
#ساحرگان_دره_گودریک
#بی_رگ_نباشیم



تصویر کوچک شده


کیلومترها دورتر از خانه ریدل، پسرکی زندگی می‌کرد به نام نقی. نقی بی رگ نبود! او همیشه الگوهای خودش را فیدل کاسترو و چگوارا معرفی می‌کرد. نقی مانند هر آزادی‌خواه دیگری توییتر داشت ودر آن لحظه نیز مشغول بالا پایین کردن توییت ها بود.

نقل قول:

جادوگریایی اصیل این هم جدیدترین جنایت رژیم زوپسی!
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا اینچنین سرانجام بد داشتیم #SaveCrab #مرگ_بر_علّه

گیزمیزتوییت دوستان حتما تو نظرسنجی شرکت کنید.
بموافقید لاتریکس کراب رو بخوره؟
1. بله
2. خیر

سکینه اگر کراب نجات پیدا کنه عکسمو میذارم! #SaveCrab

مسیح قلی تبار بیایید برای دفاع از حقوق #کراب، دوشنبه‌ها همگی آرایش کنیم. #SaveCrab #نه_به_خشونت_علیه_ساحرگان #دوشنبه‌های_صورتی

ارزشی آزاداندیش به نظرتون اگر #کراب پوشش مناسب داشت کار به این جا می‌کشید؟ #ریشه‌ای_فکر_کنیم

شاهزاده شجاع در رابطه با این ترند جدید لازمه بگم مرگخوارها به خودشون رای می‌دن. #SaveCrab

عضو تازه وارد ببینید این زوپسیا چطوری خون کرابو کردن تو شیشه! زمان عنتونین خان از این خبرها نبود که! یک بار داشت از بازار رد می‌شد دید خون کرابو کردن تو شیشه، با پوتین رفت تو شکم همشون شیشه خون کرابم زد تو دیوار و شیکست! نور به قبرش بباره.
#این_زمستان_را_نبین_ما_هم_بهاری_داشتیم #SaveCrab


قلی فیلم فشرده شدن چنگال بلاتریکس بر گلوی کراب را سه چهار بار تماشا کرد و خونش به جوش آمد. غیرتش این موضوع را برنمی‌تابید و باید کاری می‌کرد. پس سریعا مشغول توییت زدن با هشتگ #SaveCrab شد.

تصویر کوچک شده


- بلا! هشتگ #SaveCrab ترند شده!

بلاتریکس دیکتاتوری خشن و بی رحم بود. او به هیچ چیز اهمیت نمی‌داد و از هر انگشتش خون بی گناهی می‌چکید ...

- چـــی ... چی گفتی؟!

بلا دست نگه داشت. چنگالش را از گلوی کراب درآورد و او را رها کرد.

- لعنتی ... ترند شد! دیگه نمی‌تونم بخورمش!

مرگخواران نفس راحتی کشیدند.

- حالا کدومتونو به جاش بخورم؟

مثل نقی باشیم.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۷ ۸:۱۳:۴۴
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۸ ۲:۵۵:۴۷


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۰:۵۶ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۹:۴۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
مرگخواران با وحشت به بلاتریکس که چاقو و چنگال به دست کراب را به دام انداخته بود، نگاه کردند.
بعد از قضایای پیش آمده، لرد به هکتور دستور داده بود که معجونی را روی بلاتریکس امتحان کند. و نتیجه این شده بود که بلاتریکس بعد از خوردن معجون ابتدا ادعا کرد آب پرتقال است،اما کمی بعد با گفتن اینکه سماور است همه را شوکه کرده بود...و این پایان ماجرا نبود چرا که بعد از چند دقیقه او گفت که گلدان است و حالا بعد از چند دقیقه او خود را "مرگخوار خوار" معرفی کرده و قصد خوردن کراب را داشت!

مرگخوارن نمیدانستند که حالا چه باید میکردند...
_میگم...همین حالا یه کاری باید بکنیم، وگرنه کراب رو میخوره!
_حالا کراب رو بخوره جای دوری نمیره، از شر کراب هم راحت میشیم!
_به نظرم بلاتریکس هشت ساله که مرگخواره، شد نه سال البته!
_
_یاران ما...کراب رو از بلایمان دور کنید!

مرگخواران با تعجب به لرد خیره شدند...کراب هم از شوق و خوشحالی گوشه چشمش اشک جمع شد...هیچ کس تصور نمیکرد که لرد برای کراب اهمیتی قائل باشد...لرد نیز ادامه داد:
_چرا اینطور به ما نگاه میکنید...زود باشین و کراب رو از بلایمان دور کنید..میترسم بلایمان کراب رو بخوره و مسموم بشه!

تمام ارکان کراب بعد از جمله لرد فرو ریخت! اما برای مرگخواران کراب مهم نبود...مهم اجرای دستور اربابشان بود!
_خب...کی جرات داره بره بلاتریکس رو بگیره؟
_من گرفتم به بار برای هفت پشتم بسه!
_نه اون گرفتن رودولف...منظورم اینه که بریم و دست و پای بلاتریکس رو بگیریم!
_به نظرم زیاد عقلانی نیست با بلاتریکس درگیر بشیم...بهتره باهاش مذاکره و گفتگو کنیم!
_اره...مثلا بهش بگیم کراب رو نخوره...بجاش..هکتور کو؟ اها...اینها...بیاد اینو بخوره!
_بابا...ارباب میترسن کراب رو بخوره مسوم بشه...هکتور رو که بخوره صد در صد مسموم میشه!

مرگخواران همچنان در حال مشورت بودند...اما کراب امیدوار بود زودتر چاره ای بیندیشند...چنگال بلاتریکس تقریبا دیگر به گلوی او چسبیده بود!




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۰۴ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 589
آفلاین
بلاتریکس اون دماغ رو میخواست... باید اون رو میخورد... سرعت حمله اش رو بیشتر کرد...
اما حس می کرد که به جای نزدیک شدن به لرد سیاه، مشغول درجا زدنه.
ایستاد و به دنبال مانع حمله اش گشت و خیلی سریع اون رو پشت سرش پیدا کرد...
جا لباسی که موهاش به اون گره خورده بود.

دقایقی بعد، سالن جلسات

لرد سیاه با دقت به چشمان تک تک مرگخواراشون خیره شدن.
-بلاتریکسمون به ما حمله کرد.

-بله...بچه ها تعریف کردن!

جا شمعی، وقتی میبینه صدا از هیچ کس در نمیاد، تصمیم میگیره یه چیزی بگه...نمیشه که صحبت لرد مملکت بدون جواب بمونه.
ولی لرد سیاه که زیاد از هم صحبتی با جا شمعی ها خوششون نمیومد، چنان چشم غره ای به جا شمعی رفتن که همراه با شمعش آب شد و ریخت.

-بله...داشتیم می گفتیم... بلاتریکسمون میخواست ما رو بخوره.
-ارباب دیدین چی شد؟...بلاتریکستون اوراقی شده. دیگه به درد نمیخوره. اجازه بدین ببریمش بازیافت و یه دونه نوش رو بگیــــ...

کراب با دیدن صورت سرخ شده ی لرد تصمیم میگیره همون سکوتش رو پیشه کنه!

لرد نگاهشون رو از کراب برمیدارن ولی به سرعت تصمیمشون عوض میشه و یه بار دیگه به سمت کراب چشم غره میرن. اما چون دیگه کرابی رو صندلی وجود نداشت، چشم غره هدر میره.
-کراب کو؟
-اربـــــــاب!

ملت مرگخوار به دنبال صدای کراب، سر هاشون رو میکنن زیر میز و با بلاتریکسی که با پیشبند و چاقو و چنگال، رو شکم کراب نشسته بود، رو به رو میشن.

-مرگخوار خوارم و مرگخوار میدرم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.