هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
- الووو! الووو!

ویولت بودلر تلفن همراهش را با حداکثر فاصله از گوشش نگه داشت تا هوارهای برادر کوچک‌ترش کَرَش نکند. تا همین‌جای داستان هم یک چشمش کور شده بود و نصف صورتش سوخته و نصف دیگرش به لطف دم شاخدمی مجارستانی از بالا تا پایین چاک خورده بود، واقعاً دیگر نمی‌توانست بیشتر از این... امکاناتش؟ را از دست دهد. وقتی کلاوس بودلر در سوی دیگر خط تلفن مشنگی‌اش سرانجام ناامید شد و دست از هوار کشیدن برداشت، بودلر ارشد محتاطانه گوشی را به خودش نزدیک کرد.
- داوش گمونم سروته گرفتی اون ماس‌ماسکو.

صدای غرغری از آن سمت به گوش رسید.
- ببین آدم رو با چه چیزهایی درگیر می‌کنی خواهر من...
- حاجی ما نصفمون مشنگه، چطو هنو بلد نیسّی با گوشی کار کنی؟!
- من بلد نیستم با گوشی‌هایی که تو درست می‌کنی کار کنم! اصلاً چطوری تونستی...
- حاجی‌تون مکانیکه.
- تلفن همراه چه ربطی به مکانیک داره؟!
- حاجی‌تون خعلی کارش دُرُسّه!
- داری از توی هاگوارتز باهام حرف می‌زنی!

ویولت چند لحظه مکث کرد. اول با خودش فکر کرد راستش را به برادرش بگوید و بعد، دلش خواست هم‌چنان خواهر بزرگ‌تر همه‌فن‌حریفش بماند و اعتراف نکند ساخت پاتروتل‌ش به لطف دامبلدور و الادورا بلک و چند جادوگر و ساحره‌ی آدم حسابی دیگر میّسر شده است. پس دوباره تأکید کرد:
- حاجی‌تون بی‌نظیره!

کلاوس بودلر آهی کشید، ولی واقعیت این بود که چندان هم شگفت‌زده نشد. ویولت هیچ‌وقت جادوگر قدرتمندی نبود، ولی خب همیشه یک‌جوری جن خاکی‌های باغچه‌اش را می‌گرفت. یا... مشنگ‌ها چه می‌گفتند؟ «گلیمش را از آب بیرون می‌کشید»؟ یک همچین چیزهایی.
- تو رو به ریش مرلین فقط بگو برای چی رفتی اونجا...

ویولت برای یکی از داربدهایی که داشت به ماگت چشم‌غره می‌رفت دستی تکان داد و جیبش را گشت.
- باو کِل، هاگوارتز دو روز دیه به هاگرید مرخصی نمی‌داد، عیالش کل هاگوارتزو می‌ذاش رو سرش، ینی...

در جیبش برتی‌باتی پیدا کرد و برای داربد انداخت. به ریش مرلین و گیس مورگانا متوسل شد که مزه‌ی محتوای بینی یا جای بدتری ندهد. داربدها وقتی چیز بدمزه‌ای می‌خوردند، خیلی کج‌خلق می‌شدند.
- منظورم معنی واقعی کلمه‌سا! جدی جدی این تابسّونم نمی‌رفتن مسافرت می‌زد رو هاگوارتزو نیم‌رو می‌کرد!

داربد با خوشحالی دانه‌ی برتی‌بات را ته خورد و برای دانه‌ی بعدی جلو آمد. ویولت دستش را روی گوشی گذاشت تا برادرش که داشت او را برای پذیرفتن مسئولیت‌های هاگرید در هاگوارتز سرزنش می‌کرد، صدایش را نشنود و مشغول جروبحث با داربد شد.
- آخه واقعاً با خودت چی فکر کردی خواهر...
- ناموساً بعضیاشون مزه پشکل تسترال می‌ده...
- تو حتی چتر هم نداری، چطوری بچه‌های سال‌اولی رو...
- جون داداش اصن شوخی موخی ندارم، حاجی‌تون یه‌بار سر روکم‌کنی پشکل تسترالم خورده!
- ...از روی دریاچه رد کردی...
- بعضیاشون از پشکلم بدمزه‌تر...

بعد یک‌هو توجهش به چیزی که برادرش داشت می‌گفت، جلب شد. البته این واقعیت هم که ماگت شروع کرد رو به داربد فش‌فش کردن و داربد هیچ از این کار او خوشش نیامد و رفت حق گربه‌ی سه‌پا را کف دستش بگذارد، در این امر بی‌تأثیر نبود.
- اوه! آره! راسّی! جات خالی بود داوش انقد خوش گذش! خعلی تخس بودن، یکی‌شون برگش گف شکاربونای هاگوارتز هر سال از حیوونای جنگل ممنوعه‌ش غیرقابل‌... تخشیص؟تر می‌شن!

کلاوس هیچ از این حرف خوشش نیامد.
- شاید بد نبود اگر یه تور جنگل برای ایشون می‌ذاشتید تا ببینه می‌تونه تو رو از عنکبوت‌ها تشخیص بده یا نه.
- راسّش وخ نکردم بش پیشنهادی بدم، چون نیمبوس شروع کرد تپ‌تپ زدن تو سرش!
- ویولت!

بودلر ارشد با یادآوری لحظات فرح‌بخشی که نیمبوس وفادار عصبانی‌اش تا پایان عبور از روی دریاچه روزگار سال‌اولی زبان‌دراز را سیاه کرد، این سوی خط از خنده ریسه رفت. تقریباً مطمئن بود که فیلچ می‌خواست او را مجازات کند، ولی شکاربان هاگوارتز را، ولو از نوع موقتی‌اش، چندان نمی‌شود مجازات کرد. دلش می‌خواست چند لحظه‌ای هم به یاد چهره‌ی کفری فیلچ با خودش بخندد، ولی باید می‌رفت و داربد و ماگت را از هم جدا می‌کرد.
- داوش من باس برم دیه، رخصت...؟
- تا کی...

ویولت دولا شد و پشت گردن ماگت و داربد را گرفت.
- آی آی... ولش کن اوی! کِل تو چی گفتی؟!
- گفتم تا...
- بت گفتم ولش کن! یَرهههه! گازم می‌گیری؟!
- تا کِی...
- خودم گازت می‌گیرم!
- تا کِی می‌خوای...
[بوق بوق بوق بوق...]

کلاوس بودلر به تلفن همراهش خیره ماند و خطاب به هیچ‌کس، پرسشش را با آهی طولانی کامل کرد.
- تا کِی می‌خوای بمونی.

ظاهراً ویولت بودلر حالا حالاها قرار بود شکاربان موقت هاگوارتز بماند.


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

کلی هاربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۲ دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۴۰ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷
از در نزدیکی خانه ویزلی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
دفترچه خاطرات عزیز سلام.

آه!ترسناکه..همینطور سخت.
هاگوارتز مدرسه سحروجادو؟!
من!جادوگر!آه نبابا!فکرشو بکن
آیششششش!
توی ایستگاه بودم که از سکو 1/4 9 عبور کردم، اولش باور نداشتم، میترسیدم برم تو دیوار
یه ایستگاه بزرگ بود و قطارش هم مشکی و قرمز بود. درست مثل قطار های فیلم های قدیمی.
همه جا شلوغ بود و صدای همهمه می اومد.سریع سوار قطار شدم و به سمت هاگوارتز حرکت کردیم.
اونی که توی کوپه من بود خیلی ادم بی بخاری بود،خیلییی..حتی صداشم در نیومد.فقط خوابیده بود،خیلی زجر کشیدم! اخه یه جورایی ادم پر حرفی هستم.
بالاخره به کوچه دیاگون رسیدیم و هر کسی باید برای خودش چوبدستی و حیوان می‌خرید.
خیلی شلوغ بود و من بسیار اضطراب داشتم. معمولا از مکانهای شلوغ زیاد خوشم نمیاد!
برای انتخاب چوبدستی به مغازه ای نسبتا کوچک وارد شدم. مغازه تا مرز نابودی رفت تا بالاخره من چوبدستی خودم رو پیدا کردم.مشخصاتش هم (پر ققنوس و ریشه درخت سوبیک هیانگ) بود.
برای خرید حیوان هم به یک مغازه رفتم و یک مرغ مینا نر با پر های طوسی و مشکی و نوک و پاهای زرد توجه ام را جلب کرد. راستش من خیلی حیوانات رو دوست دارم.
سپس به سمت هاگوارتز حرکت کردم.
باورم نمیشد! خیلی بزرگ بود! باخودم گفتم(محشره!)
در محوطه پر از درختان کاج بود.
اسمان تقریبا ابری بود و قطرات باران بر روی گونه هایم می غلطیدند و نسیم خنک گیسوانم را به رقص در آورده بود.
کمکم به تالار اصلی رفتم.
باید گروهبندی میشدم. بعد کلی انتظار بالاخره اسم من صدا زده شد و کلاه بر روی سرم قرار گرفت:
(بی پروا و شجاع،مهربان،شوخ طبع و متفکر.....میبینم که معاشرتی هم هستی! ولی مراقب باش اطرافیانت رو با صحبت زیاد آزار ندی!
گریفیندور..)
باورم نمیشد ، گریفیندور!..میدونستم!.

به سمت خوابگاه راه افتادم و تمام شب را با فکر پدر و مادرم گذراندم. فردای صبح ان شب با دعوا از خواب بیدار شدم.
خب..راستش من یکم تنبلم
وای خدای من عجب میز صبحانه ای!!!!
همه چیز روی میز وجود داشت.
همه پرده های قرمز و بلند تالار کنار زده شده بودند و نور افتاب سالن را روشن کرده بود. صبح بعد باران همیشه زیباست.....
امیدوارم بتونم در هاگوارتز و در گروه گریفیندور پیش رفت کنم.


ℓєαяи тσ ℓєтgσ ѕσмє peopleω∂σи'т иєє∂ тσ вє ιи уσυя ℓιfє

In every angel, a demon hides,
and in every demon, an angel is struggling.

*/نیست در دنیای من هیچ بجز تنهایی..../*




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷ پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
فصل اول

دفترچه خاطرات عزيز،امروز من به عنوان يک دانش اموز سال اولى،وارد گروه گريفيندور شدم.و از همين حالا هم با درس معجون مشکل دارم.و واقعا نمى دونم بتونم اين درس رو پاس کنم.اما امروز اتفاق عجيبى افتاد همين طور،که مى خواستم به سالن گريفيندور بروم،انگار پله ها مى خواستند مرا به ناکجا اباد ببرند ،و من همين چاره اى جز ادامه دادن پله ها نداشتم ؛همه جا خلوط بود. در اخر پله ها من را به طبقه ى بالا مى بردند ،تا اينکه اخر به طبقه ى هفتم رسيدم. همين طور که داشتم راه مى رفتم ناگهان ،در قهوه اى رنگى جلويم ظاهر شد ؛نگاهى به اطراف انداختم ،کسى در اطراف نبود در را باز کردم؛اتاقى بزرگ بود با پنجره هاى خاک گرفته ،و يک کتاب روى زمين بود کتاب را برداشتم و نگاهى به کتاب انداختم کتاب قديمى و خاک گرفته بود؛کتاب را باز کردم کتاب معجون سازى بود که دور بعضى چيز ها خط کشيده شده بود. و چيز هاى ديگرى نوشته بود.به صحفه ى اول که رفتم ،نوشته بود:
اين کتاب متعلق است به شاهزاده ى دورگه.

کتاب را برداشتم و رفتم. کمى ترسيده بودم ،وقتى از اتاق اومدم بيرون در پشت سرم،از بين رفت.



تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۷

آندریا کگورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۱:۳۱ سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 144
آفلاین
سلام دفتر خاطرات عزیز.
امروز بهترین روز عمرم بود! باورت نمیشه اگه بگم امروز صبح توی جعبه پستیم چی دیدم، نامه ثبت نام هاگوارتز!!!
اون لحظه با دیدن نامه یه لحظه خشکم زد و بعدش خندم گرفت، نمیتونستم خندم رو کنترل کنم انقدر بلند می خندیدم که کل کوچه دیاگون میخ من شده بودن البته میتونستم اینو هم بشنوم که زیر لبی بهم میگفتن دختره دیوونست، ولی واقعا دست خودم نبود نمیتونستم کنترلش کنم. اخر سر پرفسور از کوچه روبه رو با سرعت به سمتم اومد و با نفس نفس زدن گفت:
-آ...آندریا...چی...چیشده؟

با دیدن پرفسور که با نگرانی بهم چشم دوخته بود خنده م کم کم رو لبم ماسید و جاشو به اشک های بی پروام داد و بعد شروع کردم به گریه کردن، پرفسور با نگرانی بیشتر گفت:
-آندریا اروم باش...فقط بهم بگو چیشده چرا داری گریه می کنی؟!

زمزمه ها کم کم شدت گرفته بود و به صراحت می شد شنید که چی داشتن باهم پچ پچ میکردن:
-دختره خل و چل!

-فکر کنم از فشار بی پولی و بدبختیه.

-نکنه قبض گاز و برقشون اومده؟

-یتیمه دیگه ... چیکار میشه کرد...از اولم نباید اینجا راش میدادن.

پرفسور اخمی کرد و منی که حالا کل صورتم پر از اشک شده و بود اختیار احساساتم دست خودم نبود رو کشون کشون برد داخل خونه و روی مبل نشوندم و دستشو رو سرم گذاشت و با جدیت گفت:
-تبم که نداری...نکنه مسموم شدی؟

قطرات اشک خیال به این زودی رفتن رو نداشتن و هق هق هم امون صحبت کردن نمی داد بنابراین سرم رو به معنای نه به دو طرف چرخوندم پرفسور که دیگه حرص تو لحنش موج میزد گفت:
-خب پس چی شده؟ چرا مثل مغز اژدها گاز گرفته ها رفتار می کنی؟

نمیتونستم حرف بزنم با دست لرزون نامه هاگوارتز رو ، رو به پرفسور گرفتم. پرفسور نامه رو از تو دستم گرفت و با لبخند اول به نامه نگاه کرد و بعد به من، میشد حلقه درخشان اشک رو تو چشماش تشخیص داد.با صدایی که از فرط گریه کردن دورگه شده بود و می لرزید گفتم:
-من...من یه ساحره م...من تونستم ثابت کنم...نمیتونم باور کنم! بالاخره تونستم به همه ثابت کنم که من یه یتیم بی مصرف نیستم...

و بعد زیر اونهمه اشک شوق یه لبخند کم رنگ زدم. قطره اشکی از چشمهای پرفسور قلطید و راهش رو باز کرد پرفسور محکم بغلم گرفت و گفت:
-من همیشه بهت باور داشتم...تو بهترین ساحره ای میشی که دنیا به خودش دیده. بهت قول میدم عزیزم.

جوشش چشمه اشک ادامه داشت منم بغلش کردم، نفهمیدم چقدر تو بغلش اشک ریختم و گریه کردم ولی حس خوبی بهم میداد انگار واقعا مادرم بود. اگه پدر و مادر واقعیم اینجا بودن چقدر خوشحال میشدن، خیلی دلم براشون تنگ شده، حتی با اینکه تا حالا ندیدمشون.
------------------------------

پ.ن:این خاطره مال چهار سال پیشه...وقتی برای اولین بار نامه هاگوارتزمو گرفتم، قدیمیه ولی هربار که میخونمش گریم میگیره.

به یاد مادر و پدرم♥



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۴۳:۲۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
بسمه تعالی



پسرک گوشه لبش را به دندان گرفته و در حالی که مقاله اش را از نظر می گذراند در طول راهرو به پیش می رفت.

- ایست!

ناگهان دستی کاغذ پوستی را از دستان پسرک خارج کرده و دستی دیگر لپ های او را بر هم فشرد. سپس سر پسرک را به این طرف و آن طرف چرخاند.

-ههههییی! دستتو بکش!

اما دست کشیده نشد. بلکه بیشتر فشار آورد.

-آآآآخ!

پسرک دهانش را در اثر فشار زیاد گشود و همزمان دستی به درون دهانش رفته و از آنجا وارد گلویش شده و به معده اش راه یافت، در آنجا کمی تعلل کرد و سپس بیرون آمد. در حالی که چیزی را نگه داشته بود.

- چته؟ کی ای؟... دیوونه.

پسرک این را گفته و به روی زانو ها خم شد و مشغول مالیدن لپ هایش شد.

- ما يك گرسنه بوده و از پی چیزی ز بهر تناول بودیم.

مرد این را گفته و چیزی اسیدآلودی که از پسرک بیرون کشیده بود را در دهان گذاشت.
پسرک با دیدن این صحنه باقی محتوای درون معده اش را بیرون ریخت.

- طفل آ! اسراف منمای!

مرد این را گفته و محتویات بیرون ریخته را مشت مشت بازگرداند. پسرک کمی تقلا کرده ولی سپس تسلیم شد.
در انتها مرد اطراف دهان پسرک را با آستینش پاک کرد.
- حال رو.

مرد این را گفته، کاغذ پوستی را در دست پسرک چپانده و او را به سمت انتهای راهرو چرخاند.
اما پسرک دوباره به سوی او چرخید. مرد دوباره پسرک را چرخانده و این کمی نیز او را هل داد. پسرک بر سر جای جدیدش به سمت مرد چرخید.
پسرک خراب شده بود.

- چرا اینجا وایسادی؟!

مرد گُلی را در دست چپ و چوبدستی کوتاهی را در دست راست گرفته و به پیش رو خیره شده بود.

- پرسیدم چرا اینجا وایسادی؟

مرد جواب پسرک را نداده و همچنان به پیش رو خیره ماند.

-هــــی! با تواما!

پسرک این را گفته و تا یک قدمی مرد آمد و به چشمان او خیره شد.

- ما با کسانی که استفراغ خویش را می خورند سخن نمی رانیم.
- اِاِاِاِ!

پسرک خواست اعتراض و یا شکایت کند، اما با خودش اندیشید چه کسی به اعتراض موجودی این چنین مشمئز کننده توجه خواهد کرد؟
با این تصور دستان پسرک شل شده و کاغذ پوستی از میان آن ها بر زمین افتاد. سپس پسرک با گام هایی خسته به سوی پنجره رفته و از پس آن به کسانی که به این سوی و آن سوی می رفتند نگریست... آنان چه فکری راجع به او می کردند؟ آه اش را بیرون داد و پنجره را گشود و از پنچره گذشت.


- جیییغ!

در پایین پنجره، شخصی با دیدن جسد طفلی غرق در خون فریاد کشیده بود.


নীরবতা


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۷

چارلى ويزلى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۵ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۰۶:۵۳ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
به نام خدا
خاطرات یک روز من از هاگوارتز :

هاگوارتز مکان عجیبیه.راستش خیلی عجیبه.در تمام مدتی که من اون جا بودم چیز های عجیب خیلی زیادی دیدم و البته اضافه کنم که دردسر های زیادی هم درست کردم.درست مثل فرد،جرج و رون.
این خاطره اما از اون خاطراتی نیست که دردسر از من شروع شده باشه.بلکه این بار دردسر از یه نفر دیگه شروع شد.از پروفسور اسنیپ،که به خاطر دخالت در کارهای من بلای وحشتناکی سرش اومد که فکر میکنم تعریف کردن دوباره اون خالی از لطف نباشه.همه چیز از آن روز دل انگیز پاییزی شروع شد :
من طبق معمول بعد از اتمام کلاس،وسایلم رو برداشتم و به جنگل ممنوع رفتم برای غذا دادن به جیمی،اژدهای خونگی خودم.راستش از این موضوع هیچ کس خبر نداشت به جز من و پروفسور دامبلدور.خب راستش دامبلدور از همه امور هاگوارتز باخبره و هیچی رو نمیشه از ایشون پنهان کرد.
داشتم تعریف میکردم که من به سمت جنگل به راه افتادم و البته کوله ام رو پر از گوشت و مرغ کردم تا برای جیمی ببرم.از غذا پروفسور اسنیپ که هیچ وقت ما دو تا با هم برخورد مناسبی نداشتیم،به تعقیب من اومده بود و میخواست به هر بهانه ای که شده من رو از هاگوارتز اخراج کنه.
من رفتم و رفتم تا به جیمی رسیدم.اون خودش رو بغل من انداخت و با تمام قدرت محبتشو نثار من می کرد و من هم در عوض گوشت و مرغ رو نثار اون می کردم.
ناگهان پروفسور اسنیپ از پشت درخت بیرون آمد و چوبدستی اش را سمت من گرفت.او با خشمی در چهره و خنده ای بر لبش رو به من کرد و گفت :
میدونستم که داری کار مشکوکی انجام میدی ویزلی و خیلی خوشحالم که تونستم خودم رو به موقع برسونم و تو رو از دست اون اژدهای بدترکیب نجات بدم.
من گفتم : تو حق نداری آسیبی به من و اژدهای من بزنی.باید هرچه زودتر از این جا بری بیرون و...
در همین حال چوبدستیم رو از جیبم دراوردم که بعد از اون اسنیپ با تمام قدرت فریاد زد : اکسپلیارموس
و چوبدستی از دست من افتاد.جیمی با دیدن این صحنه،خشمگین به طرف اسنیپ رفت و اسنیپ هم صاعقه های چوبدستی اش را یکی پس از دیگری نثار جیمی میکرد.در همین حال جیمی با عصبانیت آتش از دهان خودش بیرون انداخت که پروفسور در مقابل،یک سپر ضد آتش درست کرد اما متاسفانه نصف دستش سوخت و در همین لحظه بود که ((زمین آهنین شد هوا آبنوس))
و ناگهان پروفسور دامبدور ظاهر شد و به یاری اسنیپ آمد و او و اسنیپ با هم ناپدید شدند.فردا که به هاگوارتز برگشتم پروفسور از من خواست که جیمی رو از اون جا ببرم وگرنه اداره مبارزه با جانوان خطرناک اون رو به قتل می رسونند.من هم جیمی رو به رومانی فرستادم.اما یاد و خاطره جیمی،برای همیشه در هاگوارتز و روی زخم پروفسور اسنیپ ماندگار شد.



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۵:۴۳
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 527
آفلاین
در حالی که در دفتر خود، در طبقه دوم هاگوارتز نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد، خون خشک شده زیر ناخنش را پاک کرد.
به دانش آموزانی که در محوطه حرکت میکردند، با یکدیگر صحبت میکردند، و حتی بستنی ای را گاز و لیس میزدند، نگاه دقیق تری انداخت.
خوشمزه بودند.
البته نه به عنوان کباب، بلکه بیشتر به عنوان هات داگ.

و سپس نگاهش به دانش آموز دیگری افتاد.
تنها نشسته بود در گوشه ای و به بقیه نگاه میکرد.
فنریر، به نگاه کردن و پاک کردن لکه های خون از زیر ناخن هایش ادامه داد، اما اینبار، کار دیگری هم به کارهایش اضافه شد تا قابلیت مولتی تسکینگش ارتقا بیابد.
این کار سوم، تفکر بود...
فنریر به فکر فرو رفته بود، کاری که در شصت درصد مواقع، حوصله انجام دادن آن را نداشت!

فلش بک به خیلی سال قبل:

صدای سوت سهمگین قطار، نمیگذاشت که بخوابد.
دانش آموزانی که در صندلی مقابلش، در کوپه قطار نشسته بودند، با بدبینی به او نگاه میکردند. میتوانست زمزمه های "گرگینه" و "عجیب الخلقه" را بشنود. اما از نگاه کردن یا حتی جواب دادن، اجتناب میکرد.
حماقتی بود که خودش مرتکب شده بود و از دهانش در رفته بود که چه موجودی است...

ساعت های رسیدن به هاگوارتز، همچون کابوسی دیر گذر بود، اما گذشت... و بالاخره با استفاده از قایق ها، پس از عبور از دریاچه سیاه، وارد قلعه شدند.
همه چیز برایش مثل یک صاعقه بود.
به همان ناگهانی ای، به همان سرعت.
سکوه سرسرا... همهمه دانش آموزان و اساتید...
و سپس گروهبندی...
کلاه گروهبندی، که به شدت او را به عطسه می انداخت، در گریفیندور گروهبندی اش کرد.

برای فنریر یازده ساله، مراسم شام، با آنهمه گوشت نیم پز، کبابی و حتی سرخ شده، همچون بهشت بود.

با وجود شکم پر، آن شب را راحت خوابید...
شب اول در هاگوارتز...

صبح زودتر از بقیه هم خوابگاهی هایش از خواب بیدار شد. شب قبل، آنها زیاد علاقه ای به حضورش نشان نداده بودند.
مستقیما به سمت سرسرای بزرگ رفت.
کنار یک پسر دیگر، با موهای بور نشست.
زمانی که آن پسر، فاصله اش را زیاد نکرد، اندکی آرام شد و شروع به خوردن صبحانه کرد.
نان و پنیر لذیذی بود، به همراه آب کدو حلوایی.
فنریر، به آن پسر که کنارش نشسته بود، زیر چشمی نگاه کرد.
ردایش کهنه به نظر میرسید، چشمانش قهوه ای تیره بود و موهای کوتاهش قهوه ای روشن.

- ریموس... ریموس لوپین هستم.

فنریر به شدت از جا پرید.
- سلام...
- من شاخ دارم؟
- نه... فقط انتظار نداشتم...
- خب؟ منم مثل توئم. به نظرم میتونیم رفقای خوبی باشیم. و چندتا دوست دیگه هم دارم که به نظرم از دیدنت خوشحال میشن...

ذهن فنریر به سوی دیگری رفت و دیگر سخنان ریموس را نشنید...
او دوست نمیخواست...
او گوشت میخواست!

پایان فلش بک!

فنریر از افکار خود خارج شد تا آب دهانش را که کم کم داشت سر ریز میشد، قورت دهد.
به نظر میرسید قابلیت مولتی تسکینگش هنوز نیاز به ارتقای بیشتری داشته باشد!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۴ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۰:۴۲ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 178
آفلاین
دفترچه خاطرات آستريکس. صفحه دو هزارو چهارصدو دو.

نصف شب بود و آستريکس تازه از اولين شکارش برگشته بود. زبونشو دور لباش کشيد و باقي مونده خون رو ليس زد.
اون با خودش به فکر فرو رفت... کسی که تو محله قديم به بدشانس ترين پسر دنيا معروف بود الان احساس خوشحالي ميکرد ولي چرا؟!
_ بزار يه دودوتا چهارتاي ساده بکنم ببينم چرا همچين حسي دارم... يه کلاه که با چند تا چرتو پرت توي يه گروه خوب اصيل انداخت. اولين شکار هم که خوب پيش رفته... شايد اينبارو اينجا شانس يار باشه.
آستريکس یه خمیازه ای کشید و به ساعت ديواري که روبروش بود نگاه کرد که ساعت 5:49 دقيقه بهش چشمک ميزد. ديگه بهتر بود بخوابه , ساعت شروع کلاس هارو نميدونست ولي اميدوار بود يااقل موقع ظهر باشه تا کمي استراحت کنه.
بعد از عوض کردن لباساش پريد روي تخت و درجا دکمه بخواب رو زد.

ساعت 7:30 دقيقه صبح


_درررررريييييييينگ درررررييييييييينگ.

آستريکس مثل گربه توي تام و جري به سقف ميپره و با ناخوناش اونو چنق ميزنه ولي چون با گربه توي تام و جري صدو هشتاد درجه فرق جنسيتي و شخصيتي داشت نتونست خودشو رو سقف نگه داره و نشيمنگاهش با کف خوابگاه يه روبوسي محکمي کردن.
آستریکس از جاش بلند شد و کمی نشیمنگاهشو مالش داد و بعد گفت:
_شيیییر تو شاااااانس.

کم کم بقیه ملت , شادو شنگول بیدار میشن و با انگشتای کوچولو قوقولی چشماشونو میمالن و یکی یکی برا رفتن به wc به صف میشن ولی آستریکس با چشمای پف کرده و قرمز و با یه بالشت توی بغلش با قیافه ای پوکر فیس مانند به یک نقطه خیره شده و حرفای قبل خوابش رو تو ذهنش مرور می کنه.
بعد از اینکه ملت رداهای خودشونو می پوشن و راهی کلاساشون میشن , تازه اون به خودش میاد و با تکرار جمله:
-شیر تو شانس.
از جاش پا میشه و زندگی شیر شانسی اش را ادامه میده.

پایان صفحه دو هزارو چهارصدو دو


•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
چنددقیقه ای بود که بیدار شده بودم ولی دلم نمی خواست چشامو بازکنم. اون قلعه ی شگفت انگیز، دریاچه ای که از سیاهی انگار از مرکب پرشده بود و کلاه سخنگویی که گفت من شجاعم، اگه همش خواب باشه چی؟!

صدای دینگ دینگ ظریفی شش بار در گوشم پیچید. صبح شده بود و رویا هنوز ادامه داشت!

با ذوق از جام پریدم. هم اتاقی هام غرغرکنان پتوهارو روی سرشون می کشیدن، ولی من سرحال و پراز انرژی بودم. سریع لباسامو پوشیدم، کراواتمو صاف کردم و کتاب هامو تو کیفم چپوندم. باید چیزهای بیشتری ازاین قلعه می دیدم!

تقریبا نزدیک بود چوبدستیمو جا بذارم!

اونو هم از کنار تختم قاپیدم و جرقه های طلایی رنگی ازش به نشانه خشنودی خارج شد.

لیزا، دختری که موهایی خاکستری-صورتی داشت، با خواب آلودگی به من نگاه کرد:
-چیشده؟ برای اینهمه سروصدا زود نیس؟

من این دختر رو از لرزش پاهاش وقت گروهبندی و شیطنت هاش سر میز شام به یاد داشتم. دختر دوست داشتنی ای بود.
-اولین کلاسمون تو هاگوارتزه! ذوق نداری ببینی استاد تغییرشکل چی میخواد درس بده؟

صدای خرو پف لیزا در جواب بلند شد ومن کیفمو برداشتم و پله های خوابگاه رو دوتا یکی کردم و به تالار گریف رسیدم. یک نفر روی کاناپه ی جلوی شومینه و جلوی انبوهی از کتابها و کاغذهای پوستی خوابش برده بود. تصمیم گرفتم بیدارش کنم.
-هی! اگه کلاس داری دیرت نشه و اگه نداری... فکرکنم تختت برای خوابیدن راحت تره.

پسری که بیدارش کرده بودم با گیجی به من زل زد.
-کلاس؟ نه... بدتراز اون، سمج دارم.
-چی داری؟!
-تو تازه واردی. جای تعجب نداره. قانون اول تالار گریف! هیچکس زودتر از ساعت8 بیدار نمیشه! اگه کلاس نداری زودتر از12 بیدار نمیشی!

پسر بعد از گفتن این طرف تلوتلو خوران به سمت خوابگاه پسران راه افتاد. حتی خودشو معرفی هم نکرد! نکنه سمج یه نوع بیماری باشه؟ اسم پسر رو از روی کتاب ریاضیات جادوییش خوندم; گیدیون پرایوت. بعدا ازش درمورد این سمج میپرسم.

تالار اصلی پر از دانش آموزان آشفته و خواب آلود بود که با بیحالی به صبحانه شون زل زده بودند. من کنار یک دختر لاغراندام گریفی ولو شدم. میز صبحانه از هرچیزی که فکرشو بکنی پر شده بود. آبمیوه، قهوه، چای انگلیسی و ایرانی، مارمالاد، نیمرو، همه چی!

درحالی که برای خودم آب پرتقال میریختم، سعی کردم سر صحبت رو با دختر باز کنم.
-شما میدونید کلاس تغییرشکل از کدوم وره؟

دختر لاغراندام با چشمای بادومیش نگاه موشکافانه ای به من انداخت.
-البته که میدونم. باید بپیچی سمت راست و تا تابلوی بیوه نالان بری، بعد به سمت چپ بری و از راه پله ها بخوای که تورو به سمت غربی ترین کلاس برسونن.

من جوری با تعجب به دختر نگاه کردم که جمله شو یه بار دیگه آروم تر گفت و اضافه کرد.
-سعی کن تازه واردا رو پیدا کنی و دنبالشون بری! سخت نیس!

دختر بلند شد و من به سختی گازی به ساندویچم زدم.

یک ساعت بعد

-یعنی هیچکدوم از تازه واردا نمیخوان صبحونه بخورن؟! اه ولش کن، خودم کلاسو پیدا میکنم.

از تالار بیرون اومدم وبه سمت راست راهمو ادامه دادم. تابلوهای روی دیوار بهم خوشامد میگفتن و راهو نشونم می دادن. همه چی خوب بود تا وقتی به راه پله ها رسیدم. میتونید تصور کنید که از راه پله ای مودبانه بخواید به سمت چپ بپیچه و اون خودشو به نشونه منفی به اطراف تکون بده؟!

یک ساعت بعدتر

نه، هنوز نرسیدم و از پله ها متنفرم!


lost between reality and dreams


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۵۳ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
" چقدر بزرگه! وای خدا!" من به حیاط هاگوارتز نگاه می کردم و این جمله را بار ها تکرار می کردم و سعی در تصور کل هاگوارتز، داشتم.نمی توانستم، چون در مغزم نمی گنجید. هنوز با دهان باز‌، به دور و برم ، می نگریستم. حیرت انگیز و در عین حال، خوشحال بودم. به خود آمدم و قدمی برداشتم. وقت نکرده بودم که به همه جا سر بزنم.

همه درباره ی کویداچ؟ کویپاج؟ نه، فکر کنم که باید کوییدیچ باشد، حرف می زدند. می گویند که یک مسابقه با جارو ست. بالاخره، من که نمی رفتم! پس به حرف هایشان، اهمیت ندادم. تالار هافلپاف و خوابگاه، و کل هافلپاف، خیلی خوب و جذاب بود. من کسی را در هافلپاف، غیر از سدریک دیگوری، نمی شناسم. خیلی با کس دیگه ای حرف نزده بودم، چون در دو روز پیش، در شوک بودم و هنوز از شوکم برداشته نشده بود.

راه رفتن را به سمت تالار خصوصیمان، شروع کردم. همه ی بچه های هاگوارتز در راه، مثل بت، به من خیره شده بودند. اما من به آنها توجه نکردم. چون اصلا برایم مهم نبود. ناگهان به تابلویی برخورد کردم. به بالا نگاه نگریستم. به در تالار خود، رسیده بودم.
سرم به شدت درد می کرد. اما با این حال گفتم:

- درو باز کن.

- چون فقط تازه واردی، درو باز می کنم. وگرنه باید همیشه رمزو بگی!

- رو نواری؟ چرا همیشه میام، اینو تکرار می کنی؟

او چیزی نگفت. ولی در عوض،در را باز کرد. من نگاهی عجیبی به او انداختم، اما کمی بعد، در تابلو، رفتم. وقتی کاملا به تالار رسیدم، همه به من خیره شدند. چرا به من می نگرند؟ من سرم را پایین انداختم و به طرف خوابگاه رفتم.

- ماتیلدا؟

من باز هم به راه خود ادامه دادم و به حرف های بقیه، اصلا گوش نکردم.

- میشه یه نگاه به ما کنی؟

من به خوابگاه رسیدم. اما لیندا، سریع به طرف در آمد و جلویش، ایستاد.

- نگاه کن دیگه!

من با چشمان آبی کهربایی، به لیندا نگریستم:

- چیه؟

- چرا اینقدر دپرسی؟ تو این چند روز‌، همش سرت پایین بوده. با هیچکس حرفم نزدی و فقط شبا میای تالار! بعد تو میگی چیه؟

-ببخشید، من خیلی کار دارم.

من لیندا را پس زدم و دستگیره را چرخاندم. در را باز کردم و با قدم های محکم، به خوابگاه پا گذاشتم. به سرعت به طرف تختم رفتم.
سریع پتو را بر بدن خود کشیدم و با ابرو هایی در هم رفته، چشمانم را بستم. نمی دانم چرا، ولی نمی توانستم با آنها گرم بگیرم. راحت نبودم.

می خواستم پیش آن خانواده ای که جادو را قبول نداشتند ، برگردم. اما بعد چند دقیقه فکر، به این نتیجه رسیدم که ماندن در اینجا، برای من، بسیار ضروری است. من امیدوار بودم که با هافلی ها و با کل هاگوارتز، دوست بشوم. این را به خود گفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.