هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱:۵۳ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

کردلیا گیفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۵:۳۱ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۶:۱۶
از لندن
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 10
آفلاین
-وایسا ببینم به من کروشیو می زنی؟!
-نه دارم به اونی که باعث شده بدنم در حد مرگ درد بگیره کروشیو می زنم.
-ای مریلین من! تو اگه اون روزی که اومده بودی خونه ما خواستگاری می گفتی قراره کروشیو نثارم کنی عمرن...
-میشه بست کنید؟؟

هردو با فریاد دراکو ساکت شدند.

-الان مشکل ما خواستگاری شما نیستاااا.
-آروم آروم. ببین سیس بچه مثلا بزرگ کردیما.
-اگه من می دونستم قراره بعدا صداش رو برای بلند کنه اصلا به دنیا نمی اوردمش که الان بخوام این خفت و خواری رو تحمل کنم.
-آره نارسیسای عزیزم بیا فعلا بریم ببینیم چکار باید بکنیم این پسره رو ولش کن خودم درستش می کنم.
دراکو:

نارسیسا و لوسیوس رفتند و پشت میز نشستند تا فکری کنند. دراکو هم با قیافه( ) به همکاری آنها نگاه می کرد.

-ببین سیس لرد که نمی دونه ترشی چیه پس اگه چند تا چیز رو باهم قاطی کنیم و یکم روشون آبلیمو و نمک بریزیم نمی فهمه.
-احتمالش هست ولی اگر فهمید چی؟
-نمی فهمه پاشو دست به کارشو.

هر دو بلند شدند و هرچیزی که در آشپز خونه موجود بود رو درون ظرفی ریختند( منظور نویسنده از هرچیزی شامل خورده چوب، عنکبوت با تارش، ته مونده سبزی های ظهر و ....می باشد)دراکو هم از آن قیافه( ) بیرون آمده و به اونها ملحق شد.
بلاخره پس از دو ساعت تموم که صدای لرد هم در اومده بود خوردنی ای که مثلا ترشی نام داشت آماده شد.

-خب حالا نارسیسا بیا ببرش برای لرد.
-چ...چرا من؟ خودت ببر.
-من که نمیشه.
-چرا نمیشه؟ ببر دیگه.
-من ببرم بعدش بچه بی پدر تو چجوری بزرگ می کنی عزیزم؟؟ من به فکر خودتم باور کن.
-همینجوری که تا الان بزرگ کردم.
-اصلا دراکو بیا ببر.
-من؟؟
-پ ن پ من؟؟ برو دیگه.

و بعد سینی ترشی رو توی دستای دراکو گذاشت و او را به بیرون از آشپزخونه و میان جمع مرگخواران پرت کرد.

-چه عجب دراکو بلاخره آماده شد.
-مممم....چیزه قربان...
-تو که دوباره افتادی توی دنده چیز چیزه.
-نه قربان یعنی این چیزی که چیزه یکمی چیزه توش یه عالمه چیزه و چیزاش....خیلی چیزه
-هان؟ مرگخوارا ترجمه.

همه به همدیگه نگاه می کردن و هیچ کس هیچ چیز نمی گفت و این دراکو بود که از ترس زیاد اون وسط روی ویبره و درحال پس افتادن بود.


آدم بدبین از باد شکایت می کنه...
آدم خوش بین منتظر تغییر شرایطه....
و آدم واقع بین بادبان ها رو تنظیم می کنه...


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱:۴۱ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۴۴:۴۵ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
از روی بازو های ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 56
آفلاین
بعد از اینکه لوسیوس و دراکو خارج شدن لرد نارسیسا رو خواست. مرگخوار ها با هر جون کندنی که بود نارسیسا رو پیدا کردن و آوردنش پیش لرد و خودشون در رفتن چون ( برید گمشید وگرنه دو تا کروشیو برای هر نفر دارم ) موجود در چشم لرد سیاه رو دیدن.
لرد سیاه به نارسیسا گفت:
- ترشی یعنی چه؟

- ا.. چیزه...یعنی...همون قنده دیگه ارباب
همون موقع دراکو رسید.
لرد سیاه به دراکو گفت:
-قند مارو آوردی؟
-قند؟
-مگه خودت نگفتی که باعث رشد موهایمان می شود؟
-اون ترشی بود ارباب.
-مگر ترشی همان قند نیست؟
-خیر ارباب.
-خودت با مامان و بابات فورا بیاین اینجا
درا کو لوسیوس و نارسیسا رو آورد.لرد هم به قول خود وفا کرد و دو تا کروشیو نثار هر کدومشون کرد
لوسیوس هم با تلپاتی به نارسیسا گفت ( حالا بزار برسیم !‌ )

وقتی به آشپز خونه رسیدن لوسیوس از طرف دراکو ۲ تا و از طرف خودش ۴ تا کروشیو نثار نارسیسا کرد



ویرایش شده توسط آیلین پرینس در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۸ ۱۵:۲۹:۲۰

ocean is only blue

and like bots





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲:۴۲ دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین

سپتیموس مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۲:۱۴ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۹:۵۴
از عمارت مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 21
آفلاین
-لوسیوس؟
-جج..ا..نم
-تو داری بر سر مبارک ما شیره می مالی؟
لوسیوس که داشت توی ذهنش همه زوایا رو تصور می کرد دهان باز کرد تا بگوید نه که دراکو نتونست جلوی مزه ریختن بی موقعش رو بگیره.
-نه قربان داریم ترشی می مالیم!
سر ها همه به سوی او برگشت و نیش او را که تا بناگوش و فرا تر از آن هم باز می شد را بست
-چیزی گفتی دراکو؟؟
-نه...قربان...یعنی...چیزه....آهان.. شما بهتره ترشی بخورید.
-ترشی؟چه نفعی برای ما دارد نه ما از این مزخرفاتی که مشنگ ها می خورند نمی خوریم.
-نه قربان به نظرم به جا گفت درسته که مال مشنگ هاست ولی کلی خاصیت داره و...
-لوسیوس؟
-جانم ارباب.
-میشه اون دهن گشادت رو ببندی؟
و بعد با نگاهی به دراکو به او فهماند«بنال ببینم چی میگی»
-ممم...خب....چیزه..
دراکو سعی می کرد سلول های خاکستریش رو به کار بگیره که ناگهان یکی از سلول هاش با سرعت 2000 شروع کرد به دویدن.
-اها...برای رویش مو بر سر مبارک خیلی خوبه!
-مو؟
لوسیوس که قیافه اش شبیه به خری بود که تیتاپ گیرش اومده زبون باز کرد.
-بله...بله مو ارباب موهای زیبا و جذاب و همینطور شیطانی...
-مگه من نگفتم ببند؟..کوروشیو
لوسیوس از شدت درد آخ هم نمی تونست بگه. دراکو که دید وضعیت خیلی خرابه از جاش بلند شد نفس عمیقی کشید و کنار لرد ایستاد ودستش را دور سر لرد جوری که مثلا داره چیزی حساب می کنه کشید.
-خب جناب لرد شما چجور مویی درخواست دارید؟
-یعنی واقعا میشه؟
-بله بله...معلومه
-خب پس موهای مالفوی چطوره؟
بعد نگاهی به لوسیوس انداخت.
دراکو آب دهنش رو قورت داد.
-خوبه قربان اتفاقا خوفناک هم هست.
ولدمورت خنده ای سرداد و رو به لوسیوس کرد.
-پسر خوبی بزرگ کردی..آفرین برتو...خودت پیازم نشدی ولی پسرت سروی شده برا خودش.
لوسیوس که کارد می زدی خونش در نمی اومد چشم غره ای به دراکو که خرکیف شده بودانداخت و با زبون بی زبونی گفت«ببند نیشتو بریم تو آشپزخونه درستت می کنم...رو دست من بلند میشی آره؟» دراکو هم که منظورو گرفت آب دهنشو به سختی قورت داد(فکر کنم تلپاتی داشتن ) به طوری که ولدمورت هم صداش رو شنید.
-چیزی گفتی؟
در حالی که سعی می کرد صداش رو عادی کنه گفت
-نه قربان.
-پس با اجازتون ما هم بریم ترشی بیاریم شما نوش جان کنید.
بعد از جاش بلند شد و با نگاهی که می گفت«بیا بریم حسابت رو برسم» به دراکو نگاه کرد. دراکو هم مجدد آب دهنش را قورت داد(کلا این پدر پسر تلپاتی دارن ) و دنبال پدرش راه افتاد.


ویرایش شده توسط سپتیموس مالفوی در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۹ ۱۷:۰۸:۰۶

?AFTER ALL THIS TIME

ALWAYS




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۶:۵۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 214
آنلاین
-ق...ق...قند؟! چیز...آهان قند...بله بله قند...
-نارسیسا ظاهرا پسرت دچار بیماری تکرر کلمات شده! در اولین فرصت به یک شفادهنده روان نشانش دهید! لوسیوس اگر تو هم نمیخوای دو ساعت برای ما کلمه قند رو با لحن ها و زبان های مختلف تکرار کنی اون کله قند رو که دستته بردار بیار...دیگر تحمل اینهمه سفیدی ناشی از افت قند خون را نداریم.

لوسیوس به ماکت کله قندی که دراکو برای تئاتر "عروسی خاله سوسکه" هاگوارتز ساخته بود، نگاه کرد. شاید ماکت از دور بسیار طبیعی جلوه می کرد اما طولی نمی کشید که لرد متوجه طبیعی نبودن کله قند میشد و آبرویش می رفت.

قدمی رو به جلو برداشت. عرق سرد بر پیشانی اش نشسته بود. دستانش می لرزید.
-ارباب چرا همیشه درخواست های سخت برای منه؟! از اون روزی که چوبدستیمو گرفتید دیگه هیچ چوبدستی برام مثل اون نشد...اگر این کله قندم ازم بگیرین دیگه هیچ کله قندی برام مثلش نمیشه!
-لوسیوس؟

لحن لرد آرام بود که فقط یک پیام داشت.
لوسیوس با مرگ فاصله چندانی ندارد!
-چشم.

دست لرد فقط چند سانت با کله قند و رفتن آبروی لوسیوس فاصله داشت که...

-قند مصنوعی؟ نه عزیز مامان! بجاش خرما یا توت بخور که قند طبیعی داره و ضرری برای بدن مبارکت هم نداره. اصلا اگر این کله قنده مرلینی نکرده باعث دیابتت بشه چی عزیز مامان؟

لرد با تمام وجود می خواست مخالفت کند اما همان موقع مروپ نگاهش را متوجه لوسیوس کرد.
-عزیز مامان قند میل ندارن. خرما میل دارن! برای عزیز مامان خرما بیارین.

لوسیوس و نارسیسا و دراکو با ناامیدی رهسپار آشپزخانه تار عنکبوت بسته عمارت مالفوی ها شدند.

آشپزخانه


-حالا خرما از کجا بیاریم توی این گرونی؟

دراکو هسته خرمایی را که ده قرن پیش خورده بود و از شدت تنبلی آن را دور ننداخته بود از جیبش در آورد و به پدرش نشان داد.

-اون چیه؟
-هسته خرما.
-اون چیه؟!
-پدر...هسته خرماست!
-اون چیه؟!
-پدرررر...هسته خرماست دیگه...میخواستی چی باشه؟ برگ چغندر؟
-یادمه اون موقع که بچه بودی ده هزار دفعه ازم پرسیدی اون چیه منم ده هزار دفعه گفتم اون هسته خرماست! خجالت نمیکشی سر پدرت داد میکشی پسر؟ بفرما خانم...مثلا بچه بزرگ کردی!

نارسیسا نگاهی چپ چپ به لوسیوس انداخت.
-توی این وضعیت وقت این کاراست آخه؟! حالا با این هسته خرما چیکار کنیم؟
-کاشت، داشت، برداشت!
-فکر نمیکنی یکم پرورش نخل طول می کشه؟
-نه بابا...کار یکی دو روزه! فقط تو برو بکارش من و دراکو هم سر ارباب رو گرم می کنیم تا خرماها برسه.

خارج از آشپزخانه_یک ماه بعد!

-و کاغذ رو از بغل تا می زنیم...خب موشک ما آماده هست.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۲۱:۳۹:۴۶
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۲۱:۴۲:۴۴



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۶:۳۶
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 204
آفلاین
سو همچنان پشت پنجره به لوسیوس نگاه میکرد که میرود و قند را می آورد. او باید قند را می آورد.
-ارباب من قند ظاهر کنم براتون؟ بعد بهتون بدمش؟
-نه. دستت میاد توی خونه.
-خب با جادو بهتون میدمش!
-نه نمیشه. وقتی میگیم نه... یعنی نه!
-بله ارباب، ولی میتونم...

با ورود مالفوی با کله قند بزرگ به اتاق، حرفش خورده شد. سو به کله قند نگاهی انداخت. فکری به ذهنش رسید. او باید خلاف حرفش را میزد!
-ارباب ارباب! اون کله قنده بیشتر سفیدتون میکنه!
-چی سو؟
-سفیدیتون بیشتر میشه ارباب! ممکنه کم داشتن قند خون تون هم بیشتر شه!
-مالفوی؟...

چشمان قرمز لرد به مالفوی دوخته شد. مالفوی که قدرت تکلم نداشت، با پانتومیم و ادا در آوردن سعی کرد مفهوم کلامش را برساند. ولی مفهوم اشتباه حرکاتش به لرد رسید و خشمگینش کرد.
-تو میگی میخواستی از همون اول ما رو بکشی!
-
-آره ارباب همینو میگفت!

سر سو برای اینکه داخل شود، از پنجره بیرون آمده بود. لرد تا سرش را برگرداند تا سو را ببیند، سرش را دید که داخل شده است.
-گفتیم داخل نشو! بیرون! از حیاط هم برو بیرون!
-چشم ارباب! ولی قبل از اینکه برم بیرون بگم که قند واسه کمبود قند خون...
-ما کمبود نداریم. اون یکی مالفوی... قند!


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۳:۴۲
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 392
آفلاین
تصویر کوچک شده


-مالفوی... چرا فقط شما سفید نشدین؟ نکنه ما رو چیزخور کردین؟

موج بلندی، به وضوح از زیر چانه تا انتهای گردن لوسیوس حرکت کرد.
-نه ارباب... ما غلط بکنیم. آخ!

نارسیسا لگدی به ساق پای او زد تا یاد بگیرد از خودش مایه بگذارد. بالاخره خواهر بلاتریکس بود و این کارها از او بعید نبود!
-ارباب، فکر میکنم از ترس زیاد باشه. دراکو هم هر وقت می ترسه رنگش مثل گچ سفید میشه.

چشمان لرد سیاه هر لحظه سرخ تر میشد و تضاد ترسناکی با رنگ سفید بدنش پیدا می کرد.
-داری میگی ما... ترسیدیم؟!
-غلط کرد، ارباب!

دیگر آخ نگفت. ضربه‌ی وارد شده به آن یکی زانویش، به قدری قوی بود که نفسش را بند بیاورد و قدرت تکلم را از او بگیرد.

تق تق تق

سو با ادب بود. حتی اگر پشت در هم نبود، ابتدا ضربه ای به پنجره میزد و بعد وارد میشد.

-سول، نمیشه بیای تو. از همونجا بگو.
-ارباب، ممکنه قند خونتون افت کرده باشه. رز می گفت کاهش قند خون باعث رنگ پریدگی میشه، ارباب.
-مالفوی... قند!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۷:۳۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 186
آفلاین
همه مرگخوارا و لرد، ایش گویان به خودشون نگاه کردن...

-

خب... نه همه مرگخوارا.
همه مرگخوارا و لرد به سمت رکسان برگشتن.

- سفید... خیلی... ترسناکـــــــه!

همه به هم نگاه کردن؛ سفید... ترسناک؟ همه خواستن با مشت به پیشونی خودشون بکوبن که صدای گریه بچه، مانع خیلیاشون، از جمله رابستن شد.
- بابا، سفید ترسناک بودن میشه! من ترسناک بودن میشم! من از خودم ترسیدن میشم!
- نه نه بچه، سفید ترسناک بودن نمیشه! منم سفید بودن میشم، ولی خوشگل. سفید خیلیم خوشگلـ... چیز... نه یعنی، سفید خوب بودن... نمیشه ارباب، نمیشه!

رابستن نمیدونست بین رضایت ارباب و بچه ش کدومو انتخاب کنه. بعد از کمی تحمل نگاه های سنگین لرد، گزینه سه رو انتخاب کرد.
- ارباب، این همش همه رو به جون هم انداختن میشه. جنگ نرم همین رکسان بودن میشه...
- یننیشسهدئذتا...

صدا بود، ولی تصویر نبود.

- کجایی، خالی؟
- صداش از توی کیف من میاد ارباب... بیام ببرمش بیرون؟
- نه، سو. همونجا جاش خوبه، میتونه کمی جنب و جوش و تفریح کنه. تو هم تنها بمونی خیلی بهتره.

سو بغض کنان سرشو از پنجره بیرون برد.
همگی نفس راحتی کشیدن. حالا میتونستن به مشکل سفید شدنشون فکر کنن.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۷ ۰:۲۸:۱۱

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
خلاصه تا انتهای این پست: مالفوی ها ورشکست شدن و تمام اموالشون توقیف شده. اون ها نمیخوان این موضوع رو بروز بدن اما لرد و مرگخوارها توی خونشون تشکیل جلسه دادن و این، کار رو براشون سخت کرده. اون ها برای پذیرایی از جمع، یواشکی یک بطری وایتکس از گابریل میدزدن و به جای شربت به جمع تعارف میکنن. مرگخوارها با خوردن شربت، شروع به سفید شدن میکنن.

تصویر کوچک شده


- بانو گابریل! بَخٍّ بَخٍّ! دیگه به سلامتی با وجود شما شایسته سالاری در وزارت نهادینه می‌شه. فقط بی‌زحمت تا دیر نشده سازمان امور جوانان و ازدواج رو به من بدین. به هر حال جوونا رو خوب درک می‌کنم.

هوریس این را گفت و عصا زنان کنار رفت تا نوبت به رودولف برسد.

- الحق که وزیر به این باکمالاتی کم پیدا می‌شه. شما زحمت بکش زیر حکم ریاست سازمان حمایت از ساحره‌های بی سرپرست که برای من می‌زنی، شماره و وضعیت تحولتم بنویس.

- تبریک گفتن می‌شم! شدن می‌شه حالا که صاحب منسب شدن شدید دست بچه ما رو هم گرفتن کنید؟ مثلا سازمان فرهنگ و ادب جادویی ... بچه من از بچگی عاشق زبان شما بودن هست.

گابریل که می‌ترسید کار به ریاست مورفین بر سازمان ورزش‌ها و تفریحات جادویی بکشد، متوجه لوسیوس شد که با یک سینی پر از لیوان در حال عبور از آن سوی خانه است. سریعا برای متفرق کردن جمعیت اقدام کرد تا بیش از این در آن تراکم، عرق نکند و با آن‌ها که معلوم نبود آخرین بار کی دستشان را ضدعفونی کرده‌اند دست ندهد.

- ممنونم از همتون! بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید ... لوسیوس براتون شربت آورده.

لوسیوس با شنیدن این جمله و حمله‌ور شدن مرگخوارهایی که در خانه او تشنگی کشیده بودند، خشکش زد و نتوانست بگوید که هنوز مایع درون لیوان‌ها را شیرین نکرده.

مرگخوارا یکی یکی لیوان‌ها را برداشتند و سر کشیدند. از قضا شیرین هم بود! نگارنده وایتکس نخورده اما می‌داند طعم با بو نسبت مستقیم دارد و مایعی هست که بوی وایتکس می‌دهد. نگارنده آن را هم نخورده اما می‌داند که در مواد تشکیل دهنده‌اش قند موجود است. پس لابد شیرین بود.

- ای بی مقدارهای حریص ... ما تشنه لبیم و شما در خوردن شربت از یکدیگر سبقت می‌گیرید؟

لرد لیوانی برداشت و حین سرکشیدنش، متوجه تغییر رنگ مرگخوارهایش شد.

- یاران سیاه ما ... چرا شما دیگر سیاه نیستید؟

- ارباب جسارته ... خودتون هم دارید به لرد سفید تبدیل می‌شید.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
ده دقیقه ای میشد که لوسیوس و نارسیسا در حالیکه بر سر میزدند و ناله و فغان میکردند، از یک سمت خانه به سمت دیگر، میشتابیدند.
-شربت...شربت...شربت از کجا بیاریم!

در قصر مالفوی ها، حتی شکر هم یافت نمیشد.

-شربت یعنی یک مایع شیرین! اول مایعش رو پیدا کنیم. بعد یه فکری برای بقیه اش...هی...نارسیسا...اونجا رو...

لوسیوس به گوشه ای از خانه اشاره میکرد که مرگخواران دور گابریل جمع شده بودند و سرگرم تبریک گفتن به مناسب وزارت ناگهانی اش بودند.
و کل وسایل گابریل بدون هیچ محافظی روی میز رها شده بود.
از میان همه وسایل، چشم لوسیوس و نارسیسا به بطری حاوی مایعی بی رنگ افتاده بود که برای شربت شدن بسیار مناسب به نظر میرسید.

نارسیسا به جمع تبریک گویندگان پیوست و دست گابریل را به سختی فشرد و تبریک گرمی به او گفت.
در این فاصله، لوسیوس خودش را به بطری رساند و آن را به آرامی از لای وسایل گابریل برداشت.

مایع شربت آماده بود.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۶:۵۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 214
آنلاین
_نه ...نه ... این تخت خواب مورد پسند ما نیست! وسطش بالا و پایین میرود! انگار فردی را در درونش حبس کرده اند که نفس میکشد! باید بررسی کنیم.

ناگهان لوسیس از آن طرف عمارت خیز برداشت و خود را به سمت لرد پرت کرد تا مانع بررسی لرد بر روی پیرمرد فلک زده شود.

_اممم ارباب... این تخت هوشمنده ...اممم یعنی طوری طراحی شده تا خودشو با بدن فردی که روش میخوابه تنظیم کنه و استخوان ها رو در بهترین حالت نگه داره!

لرد کمی فکر کرد و با خود گفت:
_اگر این تخت واقعا چنین ویژگی داشته باشد... پس برای ما مناسب است و لایق ماست.

با خیال خوش رفت و روی تخت دراز کشید.

لوسیوس و نارسیسا به یکدیگر نگاه کردند و نفس راحتی کشیدند، در همان لحظه که قصد بیرون رفتن از اتاق را داشتند:

بووووووم


لوسیوس و نارسیسا به پشت سرشان نگاه کردند، صحنه دل انگیزی نبود.
پیرمرد فرتوت توانایی تحمل وزن لرد سیاه را نداشت و از فرط پوکی استخوان، دست و پاهایش که بجای پایه تخت استفاده شده بود شکسته و لرد هم در حالی که شست پایش در دهانش فرو رفته بود، نقش بر زمین شده بود.

لرد با هر مشقتی که بود شست پایش را از دهانش بیرون کشید و سرش را بالا آورد تا به لوسیوس و نارسیسا نگاه کند.
آن دو نفر قبل از اینکه لرد نگاهش به آنها بیفتد به زانو افتادند.

_سرورم غلط کردم به جون دراکو قسم اصلا فکرشو نمیکردم اینطوری بشه... نارسیسا هم فکرشو نمیکرد ارباب...عفو کنید...ارباب شما رو به نجینی قسم از خون خانواده ما بگذرید...ارباب تمنی دارم ... ارباااب!

لرد سیاه خشمگین بود، بسیار خشمگین! اما خسته نیز بود و شکمش هم قار و قور میکرد بنابراین شکنجه خانواده مالفوی را به زمان دیگری موکول کرد.

_شانس آوردید که ما آسیبی ندیدیم وگرنه جفتتان را میکشتیم، جسدتان را هم سر در عمارتتان آویزان میکردیم تا عبرتی شوید برای عوام الناس! در حال حاضر سخت گرسنه ایم؛ یا تا نیم ساعت دیگر غذا و تخت خوابمان را می آورید یا خونتان گردن خودتان! قبل از آن هم شربتی برای ما بیاورید... دهانمان خشک شد.

لوسیوس با خود اندیشید گویا مصیبت او و خانواده اش پایان ندارد.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.