هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷:۱۱ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

جیسون سوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۴:۲۳ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۵:۰۹
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 109
آفلاین
-بازم مثل همیشه گریف برنده میشه.
- باشه هاگرید فهمیدیم. لازم نیست دستتو تا آرنج فرو کنی تو چشم من دا!
- آستر، دابش من! کویی حالش به همینه دیگه! پس برای چی چیر لیدر شدیم؟
- من بگم؟ من بگم؟ میخوایم دستمونو کنیم تو تخم چشم ملت و درش بیاریم. بعدم در حین بالا پایین پریدن و تشویق کردن چاقو هامون رو تا دسته فرو کنیم تو شکمشون.
-

اتوبوس حامل اعضای تیم گریفندور و چیر لیدر ها ، آن روز از دنده ی راست بلند شده بود و مثل تسترالی افسار گسیخته چرخ پرانی میکرد. البته این قضیه ابدا تاثیری در ذوق و شوق چیر لیدر ها نداشت. هاگرید که برای اولین بار پس از قرن ها لباس تمیز قرمز رنگی به تن کرده بود وسط اتوبوس حرکات ناموزونی انجام میداد که به هر چه جز آن چیزی که ماگل ها آن را هنر رقص می نامیدند شباهت داشت.
آرکو با چاقو هایش ژانگولر بازی میکرد. آستریکس شیشه خون هایش را می شمرد. ملانی و استرجس و آرتور مشغول صحبت و خندیدن بودند و بقیه هم سرشان گرم کار خودشان و ریختن طرح هایی برای تشویق گروه محبوبشان بود.
شاید در آن لحظه هیچ کس متوجه جیسونی نبود که با فرمت " " روی جلوترین صندلی اتوبوس نشسته بود و برای رسیدن به ورزشگاه لحظه شماری میکرد.

فلش بک

- من ؟
- دقیقا خودت جیسی!
- من رو با این جماعت تنها نذار ملانی! منم جیس صدا نکن تو رو جد شپشای ریش پشمک قسم.
- نه دیگه من انتخابمو کردم موفق باشی.

جیسون در شوک فرو رفته بود. این درست است که همه او را برای توانایی هایش در رهبری دیگران قبول داشتند اما کوییدیچ؟ اصلا او باید چه کسانی را وارد تیمش میکرد؟
جیسون خسته تر و عصبی تر از همیشه روی مبل تالار نشست. ملانی او را با مسئولیت بزرگی تنها گذاشته بود و رفته بود.
-باید چیکار کنم؟

جیسون اهل نشان دادن احساساتش نبود. البته جیسون اصولا احساسی نداشت که آن را نشان دهد. اشک هایی که در چشم هایش حلقه زده بودند ناشی از پیاز هایی بود که بزرگ ویزلی ها - آرتور- روی میز تالار خرد میکرد.

-آرتور؟
-بله؟
-اون چاقوی آرکو نیست داری باهاش پیازای منحوس محفلو خورد میکنی؟
- یه بزرگی میگفت هدف وسیله رو توجیه میکنه. منم برای رسیدن به یه هدف والا ...
- یه دیقه ... یه دیقه ... وسط فرمایشات گهربار جنابعالی باید عرض کنم الان هدف والات پیاز خورد کردنه؟
-باهوش شدی جیسون!
-

جیسون لیست اعضای تالار را برداشت و روی اسم آرتور خط بزرگی کشید. آستریکس هم بعد از تلاش برای کش رفتن شیشه خون هایش به صورت خودکار حذف میشد. لوسی و لاوندر و کتی و هم مشغول درس هایشان بودند و وقت نداشتند. جیسون سراغ استرجسی رفت که کمی آن طرف تر کتابی در دست داشت و آن را میخواند.
-استر؟
-نه!
-بابا بذار حرفمو ...
-گفتم نه!‌ در دنیا بعد از راز چگونگی رسیدگی پروفسور دامبلدور به ریشاش چیزی عجیب تر از خنده ی تو وجود نداره جیسون . معلومه چیز خوبی نمیخوای ! پس نه!‌
- چیز بدی نیستا!
- آرتور پیازاتو نکن تو چشم این بچه! گفتم نه جیسون ، شنیدم ملانی مسئولیت کویی رو بهت داده لازم نیست توضیح بدی ... دور شو دارم کتاب میخونم.
-کوییدیچ ؟‌چیر لیدر؟

جیسون با چشم هایی گشاد شده به هاگریدی نگاه کرد که دست در دست گراوپ وسط تالار مشغول ویبره زدن بود.
- گراوپ ؟ تالار گریف؟ هاگرید!

گراوپ با شنیدن اسمش نگاه متعجبی به جیسون انداخت و سپس به چشم های هاگرید زل زد و زمزمه کرد:
-گراوپ؟ چیز لیدر؟
- چیز لیدر نه ... چیر لیدر دابش گلم.
- نه! نه! اشتباه نکنید چیر لیدری در کار نیست وقتی برای این مسخره بازیا نداریم. باید تیمو تشکیل بدم.

ارتور که تازه دوزاری اش افتاده بود که چه خبر است به سمت کمد تالار رفت و پف پفی های مخصوص چیرلیدریشان را در اورد با ذوق نگاهی به هاگرید کرد.
- چیر لیدر؟ پیازم میدن؟
- پیازم میدنْ!
-
- منم میام!یه محفلی هیچ وقت از پیاز نمیگذره!
- استرجس تو همین الان گفتی نمیای.
-مشکل از گوشای توعه! اینو همه میدونن.

جیسون سری تکان داد و به لیست اعضا نگاه کرد. تنها کسانی که مانده بودند و کوییدیچ میفهمیدند پیتر ، آرکو ، اما و الکس بودند. چاره ای نبود باید با همین تیم هافلپاف را شکست میدادند.

ساعتی بعد


-پیتر ویبره نزن! آرکو چاقوهاتو تو شکم بچه ها فرو نکن. اما یه ده دقیقه دست از کلاه گذاشتن سر کادر زمین بازی وردار. الکس...

شاید در آن جمع الکس تنها کسی بود که صاف و مرتب ایستاده بود و منتظر شنیدن حرف های جیسون بود.

- خب نه تو خوبی الکس . بقیتون یه دیقه گوش کنید.

فایده ای نداشت. آرام کردن این تیم غیر ممکن بود و جیسون آماده بود تا در دهان هرکسی بکوبد که میخواست شعار دهد غیر ممکن وجود ندارد.

- جیسون ؟‌
-ملانی ؟‌
-میبینم که تیمتم تشکیل دادی.
- من بعدا باهات کار دارم ملانی. بذار بازیا تموم شه!
-حالا تا اون موقع وقت زیاده. اومدم بگم اعلام کردن ورزشگاهتون کجاست.
-خب؟
-ام ... گفتن برید جهنم طبقه ی هفتم.
-
-باور کن همینو گفتن.

جیسون به فکر فرو رفت. اسم آن ورزشگاه را شنیده بود. ورزشگاهی که هادس ، خداوند دنیای مردگان بر آن حکومت میکرد.

- جیس؟
- هوم؟
- چرا این شکلی شدی؟
- چه شکلی؟
- هیچی! هیچی! من رفتم موفق باشید.
-خواهیم بود.

جیسون به گوشه ی زمین تمرینی رفت و دور از چشم بقیه اپارات کرد.

-چیکار داری جیسون؟
-هادس ! رفیق قدیمی!

هادس روی تخت پادشاهی اش در وسط جهنم نشسته بود و با لبخند کریهی به مرده هایی که در حال جیغ زدن و شکنجه شدن بودند نگاه میکرد.
-رفیق؟ ما کی رفیق شدیم؟
- هادس بیخیال. رفیقیم دیگه! من خون آشامم زنده که نیستم. خیلی وقته مردم. عین خودت.

هادس با فرمت "" نگاهی به جیسون انداخت.
-حالم از ریختت بهم میخوره جیس . برو بیرون آرامش جهنمم رو بهم نزن.
- منم دوستت دارم هادس ! خب ببین ما یه بازی داریم تو ورزشگاه جهنم تو.
-ناسلامتی من خدام جیسون! چرا چیزایی که میدونی میدونم رو تکرار میکنی؟
- کمک میخوام!
-حوصلم سررفته!
- میگم کمک میخوام!
- منم میگم حوصلم سررفته!
- هادس این همه ادم اینجاست که بیست چهار ساعت شبانه روز کلیه ی تکنیک های شکنجه و عذاب رو روشون پیاده میکنی! حوصله چیت سر رفته؟
-سررفته جیس! اینقدر حرف نزن.عمل کن!
-کیو میخوای ؟
- آستریکس و اون پشمک و آرتور!

جیسون پوزخندی زد.
-قبوله!

پایان فلش بک


-جیسون دوباره همون شکلی شدی!
- چه شکلی شدم ملانی؟
- جیییییییییغ ... رسیدیم!

صدای جیغ آرکو ملانی را از ادامه حرفش باز داشت. در اتوبوس باز شد و همه پیاده شدند.جیسون لبخندی زد و نفس عمیقی کشید. آن جا بوی خانه را میداد.

-اینجا دیگه چه جهنم دره ایه؟
- جهنمه الکس! واضحه قضیه!

همه با تعجب به اطرافشان نگاه میکردند. ورزشگاه بر بالای کوه های اتش فشان در حال فوران ساخته شده بود.در کناره های زمین دیگ هایی پر از آب جوش قرار داشت و در هر دیگ اعضا و جوارح انسان در حال پخته شدن بودند.
صدای پارک اتوبوس کمی آن طرف تر به گوش رسید. اعضای تیم هافلپاف رسیده بودند.
جیسون تیمش را در زمین بازی مستقر کرد و سری برای چیر لیدر های تیمشان تکان داد.

-جیسون!
-آموس!

دو کاپیتان با یکدیگر دست دادند و با سوت داور بازی شروع شد.
هماهنگی زاخاریاس و آموس کار را برای گریفندور سخت کرده بود. از طرفی دیوار دفاعی و جسیکا اجازه ی نزدیک شدن را به جیسون و آرکو نمیدادند. هافلپاف قوی تر از چیزی بود که به نظر میرسید.

- جیسون دنبال امداد غیبی میگردی پسر؟ چته اینقدر اینور اونور رو نگاه میکنی؟ اون کار جست و جو گره ها!
-زاخار سعی کن تو کارایی که بهت مربوط نیست دخالت نکنی! به اون شتر لعنتیم بگو اونقدر تف نکنه تو صورت ما!

جیسون عصبانی بود. خیلی عصبانی تر از همیشه. هادس نیامده بود!

-اما اون لعنتیا رو بزن چرا داری خودیا رو میزنی؟

جیسون نگاهی به دیوار دفاعی و سپس دفاع خودشان انداخت.
- اما ، پیتر دیوار شید!
-
-ارکو اشتباه کردم باید تو رو میذاشتم دفاع با چاقو بزنی تو شکم حریفْ!این شکلی فایده نداره!
- الانم میتونم بزنمشونا!
-بشین ارکو! چوب لعنتی چرا چیر لیدرارو میگیری؟ دست از سر شلوارک گراوپ بردار برو دنبال اسنیچ!

تیم مقابل اما وضع دیگری داشت. آموس به خوبی هدایت تیم را انجام میداد و مهاجمان به راحتی امتیاز میگرفتند. نیکلاس هم با دقت زیادی زمین را به دنبال اسنیچ متر میکرد.

- کاپتان چیکار کنیم داریم میبازیم!
-پیتر چاره ای نیست! ادامه بدید!

پیتر میخواست برای جیسون سری تکان بدهد اما با شنیدن صدای سوت سرجایش خشکش زد. اسنیچ طلایی رنگ در دستان نیکلاس بود.

- نه این امکان نداره!
- ما بردیم و ما بردیم چلو ...
-حرفتو بزن آموس میشنوم!

اما اموس از سرجایش تکان نمیخورد. جیسون دقیق تر شد ... هیچ کس تکان نمیخورد.

-میبینم که ترسیدی!

جیسون به طرف جایگاه تماشاچی ها برگشت. هادس با خیال راحت پا روی پا انداخته بود و با پوزخند محوی جیسون را نگاه میکرد.

-مردک تسترال صفت ...
- اروم جیس ! گفتم یه ذره ادرنالین به بدنت برسه! چیزی نشد که! بعدشم فراموش نکردی که من کیم؟
- اره میدونم خدای لعنتی اینجایی!
- پس مودب باش!
- ما قول و قرار داشتیم!
- هنوزم داریم!

هادس ارتور، استریکس و دامبلدور را زیر بغل زد ؛ بلند شد و به طرف در خروج رفت.
- بعد مسابقت بیا پیشم! همون جای همیشگی!

جیسون با تعجب به او نگاه میکرد. هادس بشکنی زد و از در خارج شد.

-و برنده ی این بازی ، گروهی نیست جز گروه گریفندور!

جیسون با فرمت " " به اسنیچی نگاه میکرد که در قلاب چوب ماهیگیری گیر افتاده بود.

- جیسون بردیم !

همه ی اعضای گریف دور جیسون حلقه زده بودند و خوشحالی میکردند.

-شما یادتون نیست؟
-چیو؟
-اسنیج! نیکلاس!
-ها؟
- هیچی! بیاید جشن بگیریم.

ساعتی بعد


-کمکککککک !
-فایده نداره پشمک داد نزن! هوی آرتور اون پیاز نیست ، آب جوش صد درجه خالیه! گازش نزن!ْ
-راضیم ازت جیسون!
-میدونم هادس!

هادس در حالی که لبخندی بر لب داشت نوشیدنی اش را که از خون آرتور تهیه شده بود به سمت جیسون گرفت.
-به سلامتی جهنم!
- به سلامتی تاریکی!










چیر لیدر گریفیش خوبه.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۱۹ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۴۵:۴۳ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
ناظر انجمن
پیام: 349
آفلاین
-حیا کن حیا کن داوری رو رها کن!

صدا استادیوم کر کننده شده بود،در حدی که سدریک را در تالار عمومی هافلپاف بیدار کرده بود.صدا به صدا نمیرسید.حسن مصطفی از بلندگو قطع امید کرده و شروع به استفاده از افسون ساکت کننده کرده بود اما تاثیر افسون تقریبا صفر بود.هافلپافی ها اسنیچ دست نیکولاس را بالا برده و شروع به شادی کرده بودند اما از آن طرف گریفندوری ها چوب ماهیگیری طلا شده را به همگی نشان داده و میگفتند که نیکلاس چوب ماهیگیری را تبدیل به طلا کرده.

خدا هم در تالارش از سر و صدا بی نصیب نبود.جبرئیل اسموتی در دست سراغ خدایی با چشمان باد کرده رفت و گفت:
-ابی، میگم این سر و صدا رو نمیخوای بخوابونی؟
-چرا جبی.فقط وایسا ورود شکوهمندمو آماده کنم.

جر و بحث در پایین ادامه داشت که سوراخی در آسمان پیدا شد و ناگهان رعد و برقی با سرعت به حسن مصطفی خورد و او را فلج شده روی زمین انداخت.صدای پر صلابت خدا در زمین طنین انداز شد که می گفت:
-این پایین چه خبره؟

تعجب و خیره ماندن فقط برای یک ثانیه ادامه داشت.دعوا به حدی بالا گرفته بود که حتی ورود خدا هم نتوانست آن را متوقف کند:
-چوب ماهیگیری فقط به خاطر اینکه در چاه عمیق سرمایه داری غوطه ور شد و دنبال مادیات رفت به طلا تبدیل شد.فلامل کاری نکرده.
-حتی اگه بتونی اینو ماسمالی کنی،بازم نمیتونی شیشه های لای طلا رو ماسمالی کنی.

در این بین آموس که از دعوا به دور بود،نگاهی به آسمان کرد.چشمانش از تعحب اندازه فنجان شده بودند.آموس عینکش را تمیز کرد اما باز هم در چیزی که دیده بود تغییری ایجاد نکرد:
-بالای سرتونو نگاه کنین.شیطان اومده!

خدا نگاهی به حسن مصطفی نفله شده در پایین کرد و گفت:
-همه این دعوا ها بخاطر کوییدیچه؟زود باشید بگید چی شده.قراره میکی صورت حساب روزی آدمای زمینو برام بیاره.

جیسون و آموس ماجرا را برای خدا تعریف کردند.خدا دستی به چانه اش کشید و گفت:
-همین؟

خدا خنده ریزی کرد و گفت:
-باشه.حالا که اینطوره من داوری می کنم.فقط بگید داوریمو خدایی انجام بدم یا انسانی؟

صدای خدایی خدایی در ورشگاه طنین انداز شد و صدای انسانی ها را خفه کرد.خدا بشکنی زد و چوب ماهیگیری شکست.پیتر نگاهی کرد و گفت:
-وایسید ببینم!اینجا چه خبره؟

خدا اسنیچ را برداشت و در کله جیسون فرو کرد. جارو بشکه را غیب کرد و بشکه روی حسن مصطفی افتاد.
با غیب شدن جارو های راکارو و اما هر دو روی زمین افتادند و صدا شکستن استخوان فضای استادیوم را پر کرد.خدا پیتری را که در حال فرار بود را برداشت و به عنوان نی در اسموتی فرو کرد و هورت بلندی کشید.

خدا به الکسی که از ترس ساکت شده بود گفت:
-بفرمایید اینم از عدالتم.حالا مثل بچه خوب ساکت شید که برم به کارام برسم.

رعد و برق به بشکه اصابت کرد و باعث شد که به حسن شوک الکتریکی وارد کند.حسن که به زندگی برگشته بود گفت:
-آغو ما یه روز خواستوم درست داوری کنم که خدا وارد شد .عجب شانسی داروم کاکو.

خدا در یک لحظه غیب شد و زمین را با عدالتش تنها گذاشت.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۵۵ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴:۳۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۰:۳۶
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 93
آفلاین
گریفیندور


vs


هافلپاف



سوژه: خدا



- ارکوارت ساکورا راکارو!
ارکو سرش را از خجالت پایین انداخت. گویا موضوع کاملا جدی بود؛ زیرا کسی نام میانی خجالت آورش را نمی دانست.
مثل اینکه حقیقتا در بارگاه الهی قرار داشت.

- چه توضیحی برای افتضاحی که به بار آورده ای داری؟

ارکو آب دهانش را قورت داد. کار اشتباهی که انجام نداده بود؛ فقط حرف های "او" را گوش کرده بود همین!
ندایی از درونش فریاد زد:
- گند زدی ارکو، حسابی گند زدی!


فلش بک 48 ساعت قبل- رختکن تیم کوییدیچ گریفیندور



- خب همگی گرفتین دیگه؟ چون هوا گرمه اونجا، لباس هایی که می پوشیم دارای خنک کننده هستن ولی به این معنا نیست کاملا خنکمون می کنن، پس حواستون باشه.

همه اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور با دقت به حرف های کاپیتان تیم، یعنی "جیسون سوان" گوش و یاداشت برداری می کردند. بشکه به دلیل این که دست نداشت مجبور بود که فقط گوش دهد و چوب ماهیگیری نیز از الکس برای تصحیح غلط های املایی اش کمک می گرفت.
پیتر برای اولین حضورش در میادین کوییدیچ کمی استرس داشت و ملانی به او یادآوری می کرد که مشکلی وجود ندارد، اما نیز بیخیال نسبت به تمام این مسائل، مشغول شمردن اسکناس هایش بود.
ارکو اما، با جدیت مشغول گوش دادن و نوت برداری بود. هر کسی ارکو را می شناخت می دانست بر خلاف ظاهر گوگولی و بامزه اش، در انجام کارهایی که بر عهده اش می گذاشتند، جدی بود.
از شروع جلسه سوالی ذهنش را مشغول کرده بود اما، گویا حواس جیسون فقط و فقط به توضیح دادن نکته های مهم بود و اصلا دست ارکو را که از اول جلسه بالا بود نمی دید.

- یادتون باشه تقلبی در کار نیست، وگرنه از بازی محروم می شیم، روی حرفم با توئه اما.

اما در حال شمردن اسکناس هایش از فروش بلاجر های تقلبی اش به اعضای تیم هافلپاف بود، حواسش اصلا جمع موضوع نبود، ولی با این حال سرش را تکان داد.

- فکر نکنم موضوعی وجود داشته باشه که از ذهنم دور مونده باشه، اگه تمرین هامون رو به یاد داشته باشیم مشکلی پیش نمیاد.

با شنیدن نام تمرین ها ملت گریفی به خود لرزیدند. تمرین هایی که جیسون برایشان در نظر گرفته بود بسی سخت و طاقت فرسا بودند، در ابتدا به خاطر اینکه مکان مسابقه مشخص نبود، مجبور بودند با شبیه سازی مکان های مختلف، در صحرای سوزان، جنگل بارانی و منطقه یخ زده، با کلی بدبختی تمرین کنند؛ پس از مشخص شدن مکان مسابقه اوضاع بدتر هم شده بود. مکان شبیه سازی شده طبقه هفتم جهنم، وحشتناک بود.
جیسون در هیچ شرایطی راضی نبود اما بالاخره پس از کلی بلاجر خوردن ، زخمی شدن و زدن هفتصد هزار تا گل به دشمن فرضی که توسط طلسم ملانی ساخته شده بودند، جیسون بالاخره راضی شد.

- خب همه نکات رو بهتون یادآوری کردم، سوالی نیست؟

هیچ دستی به جز دست ارکو که از اول جلسه بالا بود، بلند نشد.

- خب سوالت چیه ارکو؟
- می گم جیسون کن، چیرلیدری رو چیکارش کنیم؟ ما ها که بازیکنم هستیم چطور همزمان تو دو جا باشیم؟

سوال خوبی بود. به دلیل کمبود بودجه تیم کوییدیچ گریفیندور، نتوانسته بودند چیرلیدر های مونث جذب کنند و وقتی این موضوع را با ساحره های خود گروه در میان گذاشته بودند، چک آبداری از هر کدامشان خورده بودند؛ ناگزیر مجبور شده بودند، گرواپ را سر دسته گروه چیرلیدری کنند و چندی از جادوگران، از جمله خود جیسون و ارکو، این مسئولیت خطیر را بر عهده بگیرند. حال مشکل اصلی حضور جیسون و ارکو در تیم به عنوان بازیکن بود.
جیسون دستش را روی پیشانی اش کوبید.
- اینو یادم رفته بود! نمی دونم باید چیکار کنیم، فقط مرلین می تونه به دادمون برسه!

صدای جیسون در گوش ارکو اکو شد. مرلین؟ مرلین دیگر که بود؟ این نام را بارها شنیده بود، اما توجهی به آن نکرده بود. بار دیگر در چنین موقعیت حساسی نامش را شنید. اما به محض اینکه خواست از جیسون درباره آن سوال کند، ندایی در درونش به جوش و خروش افتاد.
- ای بابا دوباره شکمم به قارو قور افتاد! تازه سوشی و سوجو کره ای خورده بودم.

ندای درون ارکو جوش خروش خشن تری کرد.
- ای بی تربیت من صدای شکمت نیستم!

برگ های نداشته ارکو فرو ریخت.
- تو کی هستی؟

صدا چهره خشن خود را دور انداخت و چهره محبت آمیزش را، رو کرد.
- من ندای درون ارکو هستم از دیدنت خوشبختم!

ارکو کله ش را خاراند.
- پس تا حالا کجا بودی؟

ندای درون با صدای ضعیفی گفت:
- تازه تحصیلاتم رو تو دانشگاه نداها تموم کردم و به محض فارغ التحصیل شدن، اومدم کارم رو به صورت رسمی شروع کنم.
ارکو انگار گیج شده بود.
- دانشگاه ندا ها، مگه چندتایین؟

ندای درون با حوصله شروع کرد به توضیح دادن.
- خب هر کسی یه ندای درونی داره، نداهای درون سعی می کنن کم و کاستی های صاحبشون رو تصحیح کنن؛ مثلا همین جیسونی که می بینی...

ارکو کله ش را چرخاند تا به جیسونی که در حال بحث کردن با اما بود، نگاه کند.
ندای درون ادامه داد:
- ندای درون بدبختش همش درحال گوشزد کردنه که، یکم اخلاقش رو با بقیه بهتر کنه، یا ندای درون پیتر سعی داره استرسش رو کم کنه، ندای درون اما هم...
ندای درون مکثی کرد و ادامه داد.
- خب ما نمی دونیم چه بلایی سرش اومد بعد از اینکه سعی داشت کلاه برداری های اما رو کم تر کنه. ولی نکته این نیست الان، نکته مهم اینجا، تویی!

ارکو نگاهی به سرتا پای خودش انداخت، مشکل خاصی در خودش ندید.
- من مشکلی دارم؟
ندای درون نگاهی به پرونده بلند بالای ارکو انداخت.
- خب مشکل که کم نداری؛ از قتل های پی در پی تا پاستیل خوردن های بی رویه ت، همه سرتاپا مشکلن ولی اینا مسئله ما نیستن.

ارکو با کنجکاوی نگاهی به معده اش، جایی که فکر می کرد مکان قرار گیری ندای درون است، انداخت.
- خب پس مشکل چیه؟
- مشکلت اینه که خدایی نداری.
- خدا؟

ندای درون سری تکان داد اما ارکو ندید.

- کی گفته من خدا ندارم؟
ندای درون جا خورد؛ آیا در محاسباتش اشتباهی رخ داده بود؟
- خدات کیه؟
- معلومه، جیسون!

ندای درون نگاهی به لیست خدایان موجود انداخت، اما جیسونی درون لیست نبود.
- تو کدوم جیسون رو میگی خدایی به اسم جیسون نداریم!
- جیسون خودمون دیگه، همین جیسون سوان!

ندای درون:
ارکو:

- تو منو مسخره کردی؟
- نه، راستشو گفتم از وقتی یادمه این جیسون بوده که همه جا باهام بوده، همیشه کمکم کرده، بنابراین مثل خدا می مونه برام!

ندای درون سری به نشانه تاسف تکان داد.
- تا 48 ساعت فرصت داری از لیستی که بهت می دم یه خدای واقعی پیدا کنی وگرنه، نه تنها مسابقه رو می بازین بلکه جات تو قعر جهنمه!
ارکو این پا و آن پا کرد.
- حالا یعنی اینهمه مهمه؟ نمی شه تخفیف بدین؟
- نخیر! تخفیفی وجود نداره. لیست رو بگیر، خدا رو انتخاب کن، ما هم بریم سر کارو زندگیمون!
ندای درون لیست خدایان را به زور در تنظیمات مغز ارکو که، نیمی آن افکار مربوط به جیسون و نیمی دیگر افکار مربوط به چاقو ها و قتل هایش بودند، جا کرد.

- چقدر زیاده! از بین همه شون باید یکیو انتخاب کنم؟
- آره بدو انتخاب کن، که وقت تنگه!
این برخلاف اصول اخلاقی ارکو بود. ارکو باید تحقیقات لازم را به عمل می آورد و بعد تصمیم می گرفت؛ نمی تونست چشم بسته و سرسری از مسئله ای به این مهمی رد شود.

- خب؟ تصمیمت رو گرفتی؟
- راستش نه.

ندای درون دستش را بر روی پیشانی اش کوبید.
- مشکل چیه؟
- خب من که چشم بسته نمی تونم تصمیم به این مهمی رو بگیرم، باید تحقیق کنم!

ندای درون که گویی عصبانی شده بود، فریاد بلندی بر سر ارکو کشید.
- ببین این جغله ما رو چه جوری علاف کرده! آخه چجوری می خوای تحقیق کنی؟

ارکو فکری کرد و گفت:
- می ریم در بین پیروانشون می گردیم و بهترین رو انتخاب می کنیم. مگه نگفتی چهل و هشت ساعت وقت دارم؟
- آره ولی...
- من جادوگرم، سریع با آپارات کردن، پیروان همه خدایان رو پیدا می کنیم.

ندای درون خواست که مخالفت کند، اما ارکو در جزیره ای زیبا پر از گل های رنگارنگ، آپارات کرده بود.
- چرا حرف گوش ندادی؟ اصلا اینجا کجاست؟

ارکو لبخندزنان رو به ندای درون گفت:
- جزیره مانگالا، که مانبالا خداشونه، اسمش وسط لیست بود.
- می خوای چیکار کنی؟
- میرم دنبال پیروانش دیگه.
- وایسا! ما که نمی دونیم اونا چه جوری...
تا ندای درون به خود بیاید ارکو به سمت درختان بلند جزیره، پا تند کرده بود.

چند دقیقه بعد

اهالی قبیله مانگالا با نیزه های تیز دنبال ارکو کرده بودن و ارکو با سرعت هر چه تمام می دوید.

- گومبالا... مومبالا!

ارکو خطاب به ندا گفت:
- فکر کنم خیلی ازمون خوشش شون اومده نه؟
- آره اونقدری که دوست دارن شام امشبشون شیم!

بعد از چند دقیقه دویدن ارکو ناگهان ایستاد.
- چرا ما داریم دور جزیره می دویم، وقتی من می تونم آپارات کنم؟

مردم جزیرمانگالا که با غیب شدن ارکو برگی برایشان باقی نمانده بود، به جستجوی ارکو در گوشه کنار جزیره پرداختند.
ارکو با صدای پق نا پدید شد و در وسط شهر لندن ظاهر شد.

- خب این خدا از لیست خط می خوره دیگه؟

ارکو لبخندی زد.
- خیلی خدای باحالی بود، مراسم باحالی هم داشتن باید غریبه ها رو در درگاه خداشون قربانی می کردن!
- آخه این کجاش باحاله؟

ارکو ورجه وورجه کنان دور خود چرخید.
- خب... من از خون خونریزی و کشت و کشتار خوشم میاد. پس این خدا جزو علایقم محسوب می شه.

ندای درون آهی کشید.
- پس همینو بپیچم ببری دیگه؟
- نه می خوام بقیه خدا ها رو هم امتحان کنم.
ندای درون:

ارکو در چهل و هشت ساعتی که داشت همه لیست خدایان را زیر رو کرد؛ اما هر خدایی که درموردشان تحقیق می کرد را، به یک دلیل می پسندید. مثلا از نحوه مجازات کردن زئوس، یعنی صاعقه اش خوشش می آمد، یا عصای پوزیدون را دوست داشت، چکش ثور به نظرش پر ابهت بود و از قیافه سِخمِت خوشش می آمد.
در دقیقه آخر، پس از اتمام آخرین خدا، کفر ندای درون درآمده بود.
- اینم آخریش! خب انتخابتو کردی دیگه؟

ارکو کمی این پا و آن پا کرد.
- اممم...
- باز دردت چیه؟
- من همه شونو انتخاب می کنم!

ندا باورش نمی شد، بعد از آنهمه جان کندن، این بود نتیجه؟
- یعنی چی همه شونو؟
- آخه همه شون خدا های باحالین و تازه هر کی یه خوبی داره که اونیکی نداره، من چه جوری انتخاب کنم آخه؟

ندا نفس عمیقی کشید.
- خب کاریه که شده، می زنم رو گزینه پیش فرض همون همه محسوب می شه!
- این تضمینیه دیگه؟ می بریم تو مسابقه؟
- من نمی دونم، یعنی نمی تونم تصور کنم عواقب این کار چیه ولی خب انتخابیه که خودت کردی.

ارکو به این چیز ها توجه نداشت اگر یک خدا می توانست یک مسابقه را ببرد، همه خدایان توانایی چه کار هایی را که نداشتند.
چند دقیقه بعد ارکو آماده مسابقه بود. کمی دیر کرده بود اما مشکلی نبود؛ مسابقه هنوز شروع نشده بود.
طبقه هفتم جهنم جای وحشتناکی بود. همه جا پر از آتش فشان های داغ بود. زمین کویدییچ به جای چمن، زمین پر گدازه ای داشت که اگر بازیکنی از جارویش به پایین می افتاد، کارش تمام بود. از زمین و آسمان آتش می بارید و شیاطین کوچکی در گوشه کنار ورزشگاه در حال گرگ به هوا بازی کردن بودند!
تماشاگر ها هر یک بادبزنی در دست داشتند اما گویی چاره گر گرمای شدید زمین مسابقه نبود.ارکو اما آنقدر از خودش گردنبند و مجسمه خدایان مختلف را آویزان کرده بود که جارویش از حدی بالاتر نمی رفت. با اینکه ردای مسابقه اش داری خنک کننده بود، گرمای حاصل از انباشت اجسام مانع از خنک شدنش می شد.
او خودش را به سرعت به هم تیمی هایش که در گوشه ای از ورزشگاه مشغول صحبت کردن بودند رساند. دهان گریفیان با دیدن ارکو از تعجب باز مانده بود. جیسون با عصبانیت به او نزدیک شد.
-این چه وضعشه ارکو؟

ارکو نمی دانست کدام چیز، چه وضعش است.
- این زلم زیمبو ها چیه به خودت وصل کردی؟

ارکو که بین نماد ها گم شده بود و فقط طره ای از موی سفید- نقره ای اش مشخص بود، تکانی به خود داد.
- با این می تونیم مسابقه رو ببریم. من از خدایانم تقاضا می کنم که بهمون کمک کنن که هم بتونیم چیرلیدر باشیم وهم بازیکن، همزمان!
- وای ارکو از دست تو! باز رفتی سخت ترین راهو انتخاب کردی. ما خودمون یه راه حل پیدا کردیم ملانی یه طلسمی بلده که می دونه ازمون کلون بسازه و...

ارکو وسط حرف جیسون پرید.
- خب برا این یه راه حل پیدا کردین واسه بردن چی؟
و همانطور که در کتاب های مقدس خوانده بود تکرار کرد.
- اگه خدایان نخوان ما هم نمی بریم همه چیز به خواست اونها انجام می شه.

گریفیان سر به نشانه تاسف تکان دادند. جیسون نگاهی به ارکو انداخت.
- الانه که سوت بازی رو بزنن و وقت ی برای برداشتن اینا نداریم تو هم سعی کن فقط یه جا بمونی و تو دست و پا نباشی.

ارکو این را دوست نداشت. بازی کوییدیچ بدون حضور فعال او؟ غیر ممکن بود!
سوت شروع بازی زده شده بود. کاپیتان دو تیم با هم دست دادند و همه بازیکن ها سوار جارو هایشان به پرواز درآمدند. وزن ارکو همانطور که انتظار می رفت، روی جارو سنگینی می کرد اما گویا اصلا موجب آزده شدن خاطرش نشده بود. ارکو زیر آن همه گردنبند و بت دائم خدا های مختلفش را صدا می زد و در هر فرصت سعی داشت کوافل را بگیرد اما به دلیل سرعتی که داشت غیر ممکن بود. جیسون نیز کوافل را به بشکه پاس می داد و ارکو را کلا نادیده می گرفت.
اما و پیتر با چماق هایشان بلاجر ها را به سمت هافلپافی ها پرتاب می کردند و هافلپافی ها هم با بلاجر های تقلبی شان که به جای اینکه سمت تیم حریف پرتاب شوند، به خودشن می خوردند، درگیر بودند.
چوب ماهیگیری با سماجت دنبال اسنیچ بود و نیکلاس فلامل هم دست کمی از اون نداشت و سایه به سایه، اسنیچ را دنبال می کرد.
الکس تا کنون تمامی کوافل هایی که تیم هافلپاف سمت حلقه های گریفیندور پرتاب کرده بودند را گرفته بود.
هیچکدام از تیم ها گلی از آن خود نکرده بودند.
صدای گزارشگر هوا را می شکافت.
- چه می کنه این جیسون سوان، کوافل دستش گرفته و با بی باکی سمت دروازه هافلپاف حرکت می کنه. دروازه بان هافل، شتر سعی می کنه کوافل و بگیره، چه حرکتی زد و گــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

جیسون با حرکت ماهرانه ای کوافل را به سمت حلقه وسط پرتاب کرد و گلی برای گریفیندور ثبت شد.
صدای شادی و موج مکزیکی دانش آموزان گریفیندوری فضای سالن را پر کرد. چیرلیدر ها به سر دستگی گرواپ هرم معروف خود را ساختند و به شادی پرداختند.

- ده امتیاز برای گریفیندور ثبت می شه.

ارکو که تا آن لحظه فقط زیر لب خدایانش را صدا می زد، با خوشحالی تکانی به خود داد و همان تکان کوچک سبب این شد که از فرط سنگینی، به پایین سقوط کند. هر لحظه منتظر آن بود که در کوره های آتشی طبقه هفتم جهنم جزغاله شود، اما فقط خلا را احساس می کرد؛ به خاطر همین چشمانش را گشود اما به جای دیدن مواد مذاب طبقه هفتم جهنم، خدایان عصبانی که رو به رویش ایستاده بودند را دید.


پایان فلش بک- بارگاه الهی


- حرف بزن موجود فانی؟ ما مسخره تو هستیم؟

زئوس صاعقه اش را به رخ ارکو کشید.
- می خوای همین جا جزغاله شی؟

ارکو اصلا دوست نداشت تبدیل به ارکو کبابی شود بنابراین آسان ترین راه را انتخاب کرد.
- تقصیر ندای درونیم بود! اون بهم گفت!
دنبال مقصر گشتن! ایده محشری بود آن وقت دیگر او را مجازات نمی کردند.
ندای درونی ارکو به حرف آمد.
- دروغ می گه مثل تسترال! کار خودش بود می خواست همه خدا ها رو یه جا داشته باشه.

آمون به رو به ندای درون گفت:
- واسه ما مهم نیست کی گفته جفتتون مسئولین، تو می تونستی نذاری این کار رو بکنه.

دهان ندای درون بسته شد و دیگر چیزی نگفت.
هِرا از فرصت استفاده کرد.
- خب چه مجازاتی براش در نظر بگیریم؟
- به ارابه جنگی ببندیمش و با نیزه بیوفتیم به جونش!
این صدای آرِس بود که نیزه جنگی اش را بلند کرده بود.

- وقتی کارتون تموم شد قلبش رو بدین به من.
این نیز صدای آموت بود که صورت تمساحی اش را بلند کرده بود.
هر یک از ایزدان فکری برای مجازات این بنده بسیار خطاکار داشتند، اما مرلین سخن آنها را قطع کرد.
- مجازاتش رو به من بسپارید هر چی نباشه یه جادوگره و امورش به من مربوط می شه.

خدایان پس از کمی بحث و غرغر کردن، راضی شده و یکی یکی غیب شدند.
مرلین دست ارکو را گرفت و گفت:
- بیا بریم فرزند برنامه های خوبی برات دارم!


زمین مسابقه- یک ساعت بعد


- و جیسون پنجاهمین گل گریفیندور را به ثمر رسوند.

در همان حین که گریفیندور ها شادی می کردند و چیرلیدر ها دیوانه وار در حال قر دادن بودن؛ چوب ماهی گیری قلابش را سمت اسنیچ بلند کرد و آن را گرفت.
صدای گزارشگر کر کننده بود.
- بـــــــــــــله! همینه! جستوجوگر گریفیندور اسنیچ رو می گیره صد و پنچاه امتیاز برای گریفیندور و بازی با برد گریفیندور تموم می شه.

بعد از اتمام و برد بازی اعضای تیم جیسون را رو شانه هایشان گذاشته بودند و دور ورزشگاه می چرخاندند.
جیسون شادمانه و درحالی که برای اولین بار لبخند بر لب داشت، نگاهی به جمعیت انداخت.
- عه پس ارکو کوشش؟

اما با بیخیالی گفت:
- نمی دونم همین جا ها... آهان اونجاست!
اما به ارکویی که با شتاب به آنها نزدیک می شد اشاره کرد.
ارکو به طرف جمعیت آمد.
- بازی عالی بود بچه ها خیلی کیف کردم همه تون عالی بودین.

الکس با سوء ظن نگاهی به ارکو انداخت.
- چه اتفاقی واست افتاده بود ارکو؟ اون زلم زیمبو ها چی بود به خودت وصل کرده بودی؟

ارکو نخودی خندید.
- به سرم زده بود!
ارکو به جماعت حامل جیسون پیوست و کسی هم متوجه نشد این ارکو، همان کلونی بود که ملانی برای چیرلیدری ساخته بود!



ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۳ ۲۳:۵۱:۰۸



پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۵۴ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۴:۱۵
از همونجایی که فکر نمیکنی!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 82
آفلاین
هافلپاف VS گریفندور

سوژه: خدا


بوم!

چشم های اما قبل از اینکه بتواند آنها را کامل باز کند بسته شد. نه به این دلیل که خسته یا خوابآلود بود، بلکه به این علت که برای چندمین بار از تخت طبقه دوم به زمین سقوط کرده بود. در حقیقت این سقوط های از تخت به فرش تقصیر اما نبود، تقصیر خشکمالی و خشکسالی بود.
به علت خشک مالی و تبخیر شدن عجیب سکه های بودجه هاگواتز، تخت یک طبقه نازنین اما را گرفته بودند و او و لوسی را مجبور کرده بودند که از تخت دو طبقه تسترال در رفته ایی استفاده کنند. تازه به علت خشکسالی هم جریان کولر جادویی شان مدام قطع و وصل میشد و بدن بیچاره اما در تمام طول شب ، بین صحرا و قطب شمال در رفت و آمد بود. بنابراین صبح ها مغز اما آنقدری آنتن نداشت که یادش بیندازد که تختش طبقه دوم است و در نتیجه معمولا صورتش روی فرش کف اتاق نیمرو میشد.
اما که امروز حتی بیشتر از روزهای دیگر از سقوطش دردش گرفته بود زیر لب گفت:
- ای بر پدر...

با سرازیر شدن ژله سبزی بر تمام بدنش و صدای خوردن چیزی به زمین حرفش نصفه ماند و جمله اش را عوض کرد:
- این دیگه چیه؟ اه! چه لزجه!

پیتر که داشت از زمین بلند میشد جواب داد:
- پامو شکستی! ای بابا....این آب دماغ حلزون دریاییه که جنابعالی حرومش کردی! اه! میخواستم قبل مسابقه انرژی بگیرم ها!

اما که با اکراه داشت مایع لزج را از صورتش کنار میزد گفت:
-چیییی!؟ از آب دماغ حلزون دریایی؟ خجالت نمیکشی اومدی تو خوابگاه دخترا؟ مسابقه چیه؟

پیتر با نگاه عاقل اندر آب حلزون دریایی جواب داد:
- اولا که اینجا راهروعه! کدوم خوابگاه دخترا!؟ بعدشم یادت رفته که امروز مسابقه داریم؟ نگا دفاع تیم ما رو! بدو بیا تو زمین که تمرینات قبل مسابقه داریم!

اما با مغزی که تازه آتنش بالا آمده بود یادش امد که دیروز به علت خشک مالی شدید تر خوابگاهشان را گرفته بودند و دیشب در راهرو خوابیده بود و بعله امروز مسابقه داشتند.....

زمین کوییدیچ

اما که مجبور شده بود برای پاک کردن اثرات حلزونی پیتر دوش بگیرد و با عجله بیرون بیایید، بیشتر از اول صبح بدنش درد میکرد و سرش هم کمی گیج میرفت ولی قبل از آنکه فرصت نگرانی پیدا کند فریاد ملانی او را از جا پراند.
-رزم آوران و عقابهای سلحشور! امروز روز مهمیه! روز اول مسابقاته! و من ازتون خواستم که یکم زودتر بیایین که یک سری اموزشات حمله ببینین. اینم مربی تونه! ابی گولاخ! معروف به رد چاقو در ابرو و فن کف ماهی!
و مرد قد بلند و عضله ایی کنارش را نشان داد. ابی گولاخ سبیل بزرگ و جاهای زخم های متعددی داشت و با تتوی "بکش کنار، اوف میشی" روی بالای سینه اش هیچ شباهتی به مربی نداشت.
الکس که کنار اما بود پرسید:
- برای چی باید اموزش ببینیم؟ مگه جنگه؟ چند تا توپ و جاروعه دیگه!

ملانی که انگار منتظر همین جمله بود فریاد دیگری زد:
- بعله جنگه! جنگ قهرمانی! و ما نمیدونیم تیم حریف قراره با چی بهمون حمله کنه! چون چاقو رو میشه زیر ردا قایم کرد، به نظرم این سلاح خوبیه! زود باشین به صف شین! وگرنه همتون از فردا شب کنار اما و لوسی تو راهرو میخوابین!

قیافه رنگ پریده اما به قدری شبیه گربه باران خورده بود که همه به صف شدند که به وضعیت او دچار نشوند. ابی گولاخ مدل چوبی تمرینی را آورد و بعد از چند حرکت در هوا، چاقو را در پهلویش فرو کرد. همگی سرشان را تکان دادند. هیچ کس چیزی نفهمیده بود.
ملانی به هر کدامشان یک چاقو بزرگ داد و گفت:
- خب روبروی هم وایسین، فنو بزنین!

جیسون با لحنی خشک گفت:
- روبروی هم؟ چرا از این مدل چوبیا نمیدین بهمون؟
-بودجه نداریم! همین یکیو داشتیم که اونم چاقو خورد. بهتره از الان روی ادم تمرین کنین که حسابی حرفه ایی بشین! تا وقتی همدیگرو نکشین اوکیه. اگه اعتراضی دارین به راهرو اشاره میکنم!

همه جفت شدند و اما روبروی الکس قرار گرفت. حالا سرش بیشتر از قبل گیج میرفت ولی سعی کرد روی چاقو تمرکز کند. صدای ملانی را شنید که به آنها میگفت شروع کنند. چاقویش را لرزان به سمت الکس گرفت و چاقوی الکس را که داشت نزدیکش میشد دید....

بوم!

اما دیگر سرگیجه نداشت. فقط یک دفعه هوا خیلی خیلی گرم شده بود و به جای الکس دختر موقرمزی جلویش لبخند میزد.
-عهه....الان چی شد؟

دختر به برگه ایی که دستش بود نگاه کرد و گفت:
- هیچی تو مردی! ....خب اینم دفاعشون....تیم اینا کامله!

اما که ارور 404 در صورتش پیدا بود گفت:
- جانم؟! من مردم؟ چرا اونوقت؟ همینجوری الکی؟

- الکی که نه...چاقو خوردی دیگه! نگران نباش همه تیمتون با هم مردین! قشنگ دل و روده همدیگرو با چاقو سفره کردین.

اما به کنارش نگاه کرد. دختر راست میگفت تمام اعضای تیمش کنارش ایستاده بودند ولی ظاهرشان فرق کرده بود. خیلی رنگ پریده بودند و به جای ردای کوییدیچ لباس قرمز پولکی چسبانی تنشان بود.
اما به لباس های خودش نگاه کرد، خودش هم همچین لباسی تنش بود ولی نکته مهم را تازه دیده بود.

- یا پیاز آرتور! پاهام! پاهام کوش؟

در واقع نه اما و نه هیچ کدام از اعضای تیمش پایی نداشتند. بلکه بدن رنگ پریده شان در پایین تنه جمع میشد و کم کم محو میشد. درست مثل....
صدایی پشت سر اما گفت:
- روح شدی دیگه! روحا که پا ندارن!

اما برگشت. پشت سرش آموس و بقیه اعضای تیم هافلپاف جمع شده بودند. انها هم ظاهری مثل تیم گریفیندور داشتند با این تفاوت که لباس پولکی چسبانشان زرد بود.
اما با وحشت پرسید:
- واقعا مردیم؟ وایسا....شما دیگه چرا مردین؟ اینجا کجاست؟

آموس با بی حوصلگی گفت:
- یه از مرلین بی خبری کلا جو جنگ راه انداخته بود. واسه ماهم مثل شما مربی جنگی اوردن اونم جنگ با صاعقه جادویی....دیگه نتیجه اش هم داری میبینی دیگه. بعدشم معلومه دیگه! اینجا جهنمه! اونم طبقه هفتم! زدی یکو با چاقو کشتی انتظار داشتی کجا ببرنت؟

اما میخواست دوباره سوال بپرسد که چند نفر با عصاهای بلندی که از آنها آتش بیرون میزد، همه انها مجبور به راه رفتن شناور بودن کردند. بعد از چند لحظه اما متوجه شد که به سمت استادیوم بزرگی میروند و فریاد های عجیبی به گوشش میرسد.
از الکس که نزدیکترین فرد به او بود پرسید:
- میشه یکی بگه اینجا چه خبره؟ ....اهم....راستی ببخشید کشتمت!
- داریم میریم بازی کنیم! انگار اون دنیا حوصله شون سررفته بوده، ما که همه با هم مردیم فکر کردن بازیو همینجا تو جهنم برگزار کنن که سرحال بیان....اشکالی نداره، به هر حال منم کشتمت دیگه.

تیم ها وارد استادیوم بزرگی شدند. دور زمین کوییدیچ شلعه های بلند آتش به چشم میخورد و حتی دروازه های دو طرف زمین هم در آتش میسوخت. روی صندلی های استادیوم، موجودات بسیار عجیبی نشسته بودند که یا آتش گرفته بودند، یا اندام های عجیبی داشتند. ولی در قسمت کوچکی در سمت راست استادیوم خبری از آتش نبود و کاملا نورانی به نظر میرسید. کسانی که در آن قسمت نشسته بودند، ظاهر انسانی داشتند و در وسط آنها پیرمردی بامزه و تپلی با موهای سفید نشسته بود.
اعضای تیم ها در جایشان مستقر شدند. البته چون شناور بوند دیگر احتیاجی به جارو نداشتند.

گزارشگر بازی که یک کپه خاکستر بود و اصلا دهان یا جسمی نداشت با حرارت شروع به صبحت کرد:
-صبح شنبه جهنمی تون بخیر! به همه اهالی جهنم و چندین عضو بهشتی که برای دیدن بازی اومدن خوش آمد میگم. بذارین بدون هدر دادن وقت بریم سراغ بازی! ....بازی شروع میشه!

اما بقیه حرفهای گزارشگر را نشنید چون در حال فرار کردن بود.
بازی جهنمی با چیزی که آنها بلد بوند خیلی فرق داشت. توپها گوی های آتشینی بودند که دنبال بازیکن ها میرفتند که آنها را بسوزانند و اسنیچ هم چشم یکی از تماشاچی های جهنمی بود که به جای بال داشتن، با مژه زدن پرواز میکرد.
در این شرایط هیچ کس نمیتوانست بازی کند. همه یا در حال نعره زدن و سوزانده شدن و یا در حال فرار بودند.
بلاخره بعد از نیم ساعت اما توانست نزدیک داور بازی که گربه ایی با دندانهای خونین بود، بشود و پرسید:
- این بازی کی تموم میشه؟اوخ! مگه نمردیم چرا آتیش اینجا درد داره؟

گربه با لبخند چندشی گفت:
-تا هر وقت که چشمو بگیرین یا امتیازتون برسه! نگرانش نباش تا ابد وقت داریم! بعدم....جهنمه دیگه! اینم جزئی از عذابتونه.

یکی از توپها اتشین به سمت اما حمله کرد و او فرصت نکرد سوال دیگری بپرسد. در حینی که داشت شناور شده فرار میکرد با خودش فکر کرد باید کاری کند.شاید اگر بازی را ببرند، بتوانند تخفیفی در مجازاتشان بگیرند. در همان لحظه نگاهش به قسمت بهشتی استادیوم افتاد. با خودش فکر کرد آنها حتما کمکش میکنند. بهر حال بهشتی ها باید مهربان باشند.
بلاخره بعد از هجده بار دور زدن توانست از شر توپ آتشین خلاص شود و به جایگاه بهشتی ها رفت و به پیرمرد بامزه وسط جمع گفت:
- امم....میگم من واقعا قاتل نیستما! یعنی اینا اشتباه زدن ما رو آوردن اینجا! شما حتما آدم خوبی بودین که رفتین بهشت نه؟ میشه کمکمون کنید؟

پیرمرد لبخند شیرینی زد و گفت:
- اما ونیتی....حتی اگه الکسم نکشته بودی، اونقدری کلاهبرداری کردی که اینجا باشی...بعدشم من که "آدم خوب" نیستم من خدام!

وقتی در یک ثانیه مرده باشید، در طبقه هفتم جهنم باشید، مثل بچه قورباغه دم داشته باشید و از دست توپ های اتشین جهنم فرار کنید، دیگر از دیدن خدا هم تعجب نخواهید کرد.بنابراین اما ادامه داد:
- عه وا! خدایا! چه افتخاری!...من همیشه فکر میکردم خدا باید یه جور دیگه باشه! شما خیلی گوگولی این!

- خدا از دید هر کسی یه شکله! مهربون ترین شکلی که میتونه تصور کنه! مثلا تو چشم هم تیمیت آرکو الان یه چاقوی آشپزخونه گل گلی ام در ضمن بیخود تلاش نکن، من همینجوری دارم از بازی لذت میبرم بنابراین دخالتی نمیکنم!
در همان لحظه فریاد بلندی به گوش رسید. گوی آتشینی زاخاریاس و نیکولاس که در گوشه ایی پناه گرفته بودند را، همزمان سوزانده بود و به طرز عجیبی به آنها چسبیده بود و جدا نمیشد. اما متوجه شد توپهای آتشین به تدریج وحشی تر میشوند و حلقه آتش دور زمین هم مدام تنگ تر میشود. باید زودتر یک فکری میکرد. چاره ایی نداشت. او تنها یک استعداد داشت و آن هم کلاه گذاشتن سر بقیه و گول زدنشان بود.
صدایش را صاف کرد و گفت:
- میگم پروردگار بزرگ و توانا! برام عجیبه که دارین لذت میبرین، اخه احساس نمیکنین اینا دارن مسخره تون میکنن؟

خدا که داشت به نیکولاس نیم سوخته میخندید جواب داد:
- ههه....چرا مسخرم کنن؟

- اخه شما رو مجبور کرد بیایین تو جهنم....اونم یه قسمت کوچیک...تا بازی رو به روش جهنمی ببینین! اینا میخوان قدرتشونو به رختون بکشن!

خدا کمی اخم کرد و اما با امیدواری ادامه داد:
- راست میگم! مگه نباید شما قدرت برتر همه جا باشین؟ اینا چطور جرات کردن این بازیو اینجا برگزار کنن؟ باید می اوردن تو بهشت که شما مجبور نشین تا اینجا بیایین! باید دوباره قدرتتون رو بهشون نشون بدین که حساب کار دستشون بیاد!
خدا که واضحا عصبانی بود گفت:
- واقعا منظورشون این بوده؟ این خیارشورهای دریایی چطور جرات کردن!؟ همه تون رو نابود کنم خوبه؟
-ها؟ نه نه! اینجوری که کسی نمیمونه قدرتتون رو یادش بیاد! مثلا....مثلا.....میتونین بازی رو ببرین که همه بدونن فقط خدا است که میتونه هر بازی رو ببره!

- بازی رو ببرم؟...این که کاری نداره! کنارش شمام رم تبدیل به لوبیا کنم بهتر نیست؟

اما که نمیخواست وضعشان از این بدتر شود سریع گفت:
- نههه!....همون بازی کافیه! ما بندگان شما همه این اتفاقات رو تا ابد بازگو میکنیم وقدرت شما تا همیشه باقی میمونه! کسی حرف لوبیا رو که باور نمیکنه!

خدا کاملا گول خورده بود. در حقیقت اما برای این کار به خودش افتخار میکرد ولی متاسفانه مرده بود و نمیتوانست پز این اتفاق را به کسی بدهد.
خدا با چهره عصبانی شروع به بزرگتر شدن کرد تا جایی که قدش به حلقه های دوازه های آتشین رسید. با صدایی که چندین برابر بلندتر شده بود، گفت:
- از اونجایی که احساس میکنم به بارگاهم توهین شده، میخوام بهتون نشون بدم بازی یعنی چی ....اینجوری یادتون میاد قدرت اصلی مال کیه؟

استادیوم تقریبا ساکت شد. ناگهان خاکستر گزارشگر پرسید:
- الان خدا تو کدوم تیمه؟

اما سریعا گفت:
- خدا با ماست! پولکی قرمزا!

تیم هافلپاف که گیج شده بودند میخواستند اعتراض کنند ولی خدا با پرتاب اولین توپ و گل کردن آن در دروازه هافلپاف جای هیچ گونه اعتراضی را باقی نگذاشت.

خدا با چنان سرعتی گل میزد که دیگر توپ دیده نمیشد و فقط نوری از توپ آتشین از دست خدا تا دروازه نشان دهنده حرکت توپ بود. به همین ترتیب در عرض یک دقیقه امتیاز گریف پولکی به 25000 رسید. اعضای هر دو تیم چون میخواستند حداقل روحشان سالم باقی بماند، در گوشه ایی از استادیوم پشت خدا جمع شده بود و هیچ کدام نه جرات کمک و نه جرات دفاع در برابر او را نداشتند.
همه منتظر بودند که بازی با چنین امتیازی تمام شود ولی انگار امتیاز مورد نیاز در جهنم، بینهایت به اضافه یک بود و معلوم نبود که چه موقع به آن برسند. بنابراین اما که واقعا از گرمای بیش از حد کلافه شده بود سعی کرد باز به خدا نزدیک شود. به هرحال مرده بود، بدتر از این که نمیتوانست بشود.
- اهم! ای بزرگ و توانا! دهنمون از توانایی گل کردنتون کف کرده....یعنی میگم خیلی خفن اید ....فقط این چشم پرنده هم بگیرید، بازی تمومه و دیگه قدرتتون خار هیپوگریفی شده در چشم این جهنمیا!

خدا لحظه ایی از گل زدن ایستاد و گفت:
- اینو میگی؟ این خیلی وقته تو مشتمه!
و بعد چشم مچاله شده را در کف دستش نشان داد.
ناگهان صدای بلندی به گوش رسید و زمین شروع به لرزیدن کرد. همه کسانی که در استادیوم بودند میدویدند و جیغ میزدند. اما که ترسیده بود ، دوباره به سمت داور گربه ایی رفت و پرسید:
- ما بازیو بردیم نه؟ الان جایزه نداریم؟ چه اتفاقی داره میوفته؟

گربه که دیگر لبخند نمیزد گفت:
- جایزه؟ هییی....نفهمیدی چی کار کردی نه؟ شما بازیو نبردین! خدا برده!اونم از جهنم! برای همین همون مجازات میشیم! میریم هفت طبقه پایین تر! طبقه چهاردهم! اونجا جایی که حتی جهنمم نمیتونه تصورشو کنه!
اما باورش نمیشد.این درست نبود. آنها نمیتوانستند هفت طبقه پایین تر بروند.هفت طبقه گرمتر!آنها...

بوم!


- چرا زدی تو سرش؟ خب میزنن تو سر ادم غش کرده؟
-مگه نمیگین سرما خورده غش کرده؟ گفتم شاید سرماشو تف کنه!
- خدایااااا!!! اصلا کی تو رو راه داده استر؟ تو اصلا تو تیم نیستی! برو بیرون!

چشمهای اما بسته بود ولی متوانست دعوای بین آستر و ملانی را بشنود. دیگر گرمش نبود ولی باز سرش گیج میرفت. با بی حالی چشم هایش را باز کرد.

-ببین خودش به هوش اومد! گفتم سرماشو تف میکنه!

پیتر که بالای سر اما بود گفت:
- این بدبخت دیشب تو راهرو سرما خورده! نگا قیافه شو! انگار روح دیده!

اما آرام گفت:
- خدا رم دیدم! تازه برامون یه عالمه گلم زد! ما بردیم!

همه در سکوت به اما خیره شدند و بعد از چند لحظه آرکو گفت:
-گفتم کار با چاقو استعداد میخواد! نگفتم؟ تا چاقو رو دید غش کرد و الان اون یه گردو مغزی هم که داشت از بین رفته! ملانی این واسه ما دفاع نمیشه! دفاع ذخیره نداریم؟

ملانی که با ساعتش نگاه میکرد گفت:
- نخیر! بودجه نداریم! دیگه زمانیم نداریم که بگردم دنبال بازیکن جدید! ولش کنین، پاهاشو چسب میزنم به جارو! همینجوری دکوری جلو دروازه نگه اش دارین شاید یه توپی چیزی بهش خورد، افتاد خطا گرفتیم!

بقیه بلافاصله با حرف ملانی موافقت کردند و اما که همچنان بی حال بود روی زمین رها شد. لبخند زد. هم زنده شده بود و هم بازی را برده بودند. حالا مهم نبود که همه این اتفاقات در ذهن او رخ داده بود.



جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳:۲۰ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف، محفل ققنوس

آموس دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۵:۱۴
از بچم فاصله بگیر!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
هافلپاف VS گریفندور

سوژه: خدا

- گفتم بشینین سر جاهاتون، میخوام استراتژی بازی رو بگم!

آموس اینو گفت و با عصبانیت به تیمش خیره شد؛ تیمش سر جاش نشسته بود، فقط از شدت خنده به این طرف و اونطرف قل میخورد. جسیکا دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره.
- این چه ریختیه برای خودت درست کردی، کاپیتان؟

بقیه از شدت خنده به اطراف پرتاب شدن. آموس به سر و وضع خودش نگاهی انداخت؛ یه عینک با دماغ گنده و سبیل، کلاه و لباس گشاد مکزیکی و کفشای دلقکی که پوشیده بود، ظاهر مسخره ای بهش میداد. اونقدر مسخره که خودش هم خنده ش گرفت، ولی به روش نیاورد.
- چـ... چشه مگه؟
- چش نیست، گوشه!
- اگه اینقد که تو طنز استعداد داری تو کوییدیچ هم داشتی، الان قهرمان بودیم، شتر.

اشک توی چشمای کسی که شتر خطاب شده بود، حلقه زد؛ ولی وقتی به این واقعیت تلخ پی برد که واقعا شتره، ضایع شد و رفت مثل بچه شتر سر جاش نشست.
- خب استراتژیتو بگو کاپیتان.
- استراتژی... اوم...

بیشتر از این هم از آموس انتظار نمیرفت؛ همینکه یادش مونده بود امروز بازیه، خودش خیلی حرف بود.

با صدای گزارشگر، در رختکن ها با صدای بوم عجیبی باز شد. دور تا دور زمین، با رعایت فاصله اجتماعی، یکی در میون شاگردای هاگوارتز و شیطانوارتز نشسته بودن. جیغ و ویغ عجیب شیاطین فضا رو پر کرده بود. وقتی که همه بازیکنا از رختکن بیرون اومدن، سوت شروع بازی زده شد.

- با عرض سلام و خنک باشید خدمت شنوندگان عزیز، گزارش بازی رو میشنوین از طبقه هفتم جهنم، که خیلی خیلی خنکه!

بازیکنا که انواع خنک کننده به جاروشون وصل کرده بودن ولی بازم کلاهشون ذوب شده بود، با خشم نگاهی به جایگاه گزارشگر که پر از نوشیدنی های خنک و کولر های گازی و گرون قیمت بود، انداختن، چند تا فحش روانه کردن و بازی رو شروع کردن.

- در سمت راستتون، شتر رو میبینید که محکم خودشو به جارو چسبونده که نیفته. در سمت چپتون هم الکس یه چیزی رو میبینید که روی جاروش لم داده. جلوتر، یک عده شیطون رو میبینین که سعی دارن آدما رو بخورن، ولی به دستور خدا سر جاشون نشستن.

شیاطین نگاه حریصانه ای به بغل دستی انسانشون، و نگاه اعتراض آمیزی به بالا مینداختن، و بعد به زمین بازی زل میزدن.

- بله، گرمای اینجا در حالت عادی طوریه که حتی شیاطین هم عذاب میکشن، ولی به خاطر گل روی هاگوارتزی ها، امروز گرما قابل تحمل تره.

گزارشگر لیموناد خنکشو نوشید. گرما شاید واسه اون قابل تحمل بود، ولی برای هاگوارتزی ها نه. هردوتا تیم امیدوار بودن یکی زودتر اسنیچو بگیره تا بازی تموم شه. تنها مشکلشون این بود که کسی نمیدونست توی بازی چه خبره، چون گزارشگر بجای گزارش بازی، راهنمای تور ارائه میداد و آبمیوه میخورد. زمین بازی هم از نور شعله های جهنم پر شده بود و چشم، چشمو نمیدید.

- بچه ها! باید با هم همکاری کنیم! اینجوری نمیشه!
- میگی چیکار کنیم زاخار؟
- در وهله اول باید کاپیتانو پیدا کنیم!

اونجا بود که هافلپافیا متوجه شدن آموس از اول بازی غیبش زده. با ظاهر جلفی که داشت، امکان نداشت توی زمین دیده نشه.
صدای جیسون، کاپیتان تیم رقیب، توجهشونو به خودش جلب کرد.
- اینجوری نمیشه! بیاین با همکاری هم، اسنیچو پیدا کنیم. حالا سر اینکه کی بگیرش، صحبت میکنیم!

اعضای هر دو تیم، شروع به گشتن کردن؛ هیزم هارو جابجا کردن، صندلی تماشاچیا رو کنار زدن، و...
در همون لحظه، یه بلاجر به جیسون خورد و اونو از بازی بیرون کرد. چون علاوه بر اینکه محکم بود، توی اون دمای بالا، داغ داغ شده بود و اگه به کسی برخورد میکرد، بدون شک بیهوش میشد. ولی جیسون هر کسی نبود! اون کاپیتان یه تیم بود، نه، دوتا تیم! یه بلاجر برای بیرون انداختنش کافی نبود...
توی همین فکرا بود که بلاجر دوم محکم به صورتش خورد و ایندفعه واقعا از بازی بیرونش کرد.

- حالا من ناظرتونم.

کسی حوصله جر و بحث با زاخاریاس رو نداشت، برای همین به یه "چرخوندن چشم تو حدقه" بسنده کردن و به گشتن ادامه دادن.
نیکلاس نگاهی به دور و برش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی نمیبینه، روی جاروش لم داد و آبمیوه ای که قایم کرده بود رو درآورد بخوره، که نگاهش به چیز وحشتناکی افتاد.
- آموس؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!
- هیس! صداتو میشنوه!
- کی؟!
- خدا!

و به بالا اشاره کرد.

::فلش بک::

آموس به دور و برش نگاه کرد. تا همین چند دقیقه پیش، خیلی درد میکشید. یهو دردش خوابید و وقتی چشماشو باز کرد، درد رفته و اطرافش پر از نور شده بود. سعی کرد همه چیزو به یاد بیاره... آره، وقتی میخواست به زور عصاش رو به یه زن غریبه بفروشه، شوهرش غیرتی شده و عصا رو فرو کرده بود تو حلقش.
یعنی مرده بود؟

نه، نمیتونست واقعی باشه! هنوز کلی کار داشت. هنوز کلی سمعک مونده بود که پسرش براش بخره و اون ببره بفروشه و برای پسرش پتو و بالش بخره. توی همین فکرا بود که صدای دلنشینی رو شنید.
- تو بنده خوبی نبودی آموس.

آموس یکه خورد. چون یادش نمیومد چیکار کرده. برای همین، صدای دلنشین شروع کرد به شمردن گناهانش. منتهی، هیچکدوم قابل پخش نبودن.

- حالا چی؟ میرم جهنم؟
- حالا که نه، ولی توی زندگیت یه روزی میری.
- زنده میشم؟
- اگه شروطی که بذارم رو قبول کنی.
- اگه قبول نکنم چی؟
- مستقیم میری جهنم.
- شروط چین؟

::پایان فلش بک::

- خب چیکار کردی؟ همه شروطو زیر پا گذاشتی؟
- همشو که نه، شیش تاشو.
- چند تا بودن مگه؟
- هفت تا.

نیکلاس خواست فقط شونه بندازه بالا و نوشیدنیشو بخوره، که یاد همه این هفتاد سال گذشته رقابت و کشمکش برای بدست آوردن بازو بند کاپیتانی افتاد.
- کاپیتان بشم یا خدا رو صدا...

آموس نذاشت حرفش تموم شه، سریع بازوبند رو داد به نیکلاس و هلش داد بیرون. بیرون رفتن نیکلاس از بین شعله ها همانا و توفانی شدن شدید آسمون هم همانا. صدای غرش بلندی توی کل سالن پیچید.
- بالاخره آمدی، آموس!

نیکلاس نگاهی به جای آموس انداخت، ولی آموس دیگه اونجا نبود. در عوض، متوجه شد نور شدیدی افتاده روش و همه نگاه ها به سمت اونه.

- آموس دیگوری؛ ما به تو گفته بودیم که دزدی نکنی، غیبت نکنی، دروغ نگویی، با دیگران به خوبی صحبت کنی، از جسم خود به خوبی مراقبت کنی، جنس مخالف را اذیت نکنی، و با پدر و مادرت با اخم نگاه نکنی... که تو تنها مورد آخر را رعایت کردی، چون پدر و مادرت نزد ما هستند!

روح پدر و مادر آموس از پشت سر خدا دست تکون دادن.

- و حالا، چون به شروط ما عمل نکردی، با ما می آیی!

نور خاموش شد و صدا قطع، و همه متوجه شدن خبری از نیکلاس نیست. البته، بخاطر اینکه نیکلاس هم مثل آموس پیر بود، کسی متوجه نشد نیکلاس رفته، نه آموس.
همهمه ای بین تماشاچیا پیچید. همه به این فکر میکردن که آموس چه آدم دو رو و دروغ گو و پستی بوده. حتی همگروهیاش هم ناراحت بودن که چرا بهش اعتماد کردن و بهش دستبند کاپیتانی دادن...

- پیداش کردم!

آموس اینو گفت و با جاروش بالا اومد. همه به چیز زرد رنگی که توی دستش بود خیره بودن. شبیه اسنیچ بود ولی بال نداشت. هم تیمیاش با تعجب بهش نگاه کردن.

- چیه خب؟ شعله ها شدید بودن، بالاش سوخت!

همه خواستن به داور نگاه کنن تا تصمیم نهایی رو بگیره، ولی از اونجایی که داور نداشتن، هافلپافیا با خوشحالی آموس رو روی دست گرفتن و با خودشون گفتن تا وقتی که برنده میشن، شخصیت هم تیمیشون اصلا مهم نیست! و همه دانش آموزا با خوشحالی از ورزشگاه خارج شدن.

کمی دور تر، پیش خدا

- محض احتیاط، اسنیچو با خودم آوردم که از اون ورزشگاه لعنتی نتونن بیان بیرون. مگه دستم به اون آموس لعنتی نرسه...
- هوی دیگوری، چیکار کردی هنوز داره برات گناه ثبت میشه؟
- تو کی هستی؟
- فرشته سمت راستت. فرشته سمت چپت گفت با لباس تیمتون یه اسنیچ تقلبی ساختی بازی رو بردین. این اسنیچ توی دستتو بده ببینم...


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۲۸ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۳۴:۴۷
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
گریفیندورVS هافلپاف
سوژه: خدا


همه گرمشان بود، به تازگی به طبقه هفتم جهنم رسیده بودند، هوا داغ بود، آتش از آسمان می‌بارید، حوری‌های آتشی هم بودند، ولی کسی به آن‌ها نزدیک نمیشد. چون بالاخره، آتشی بودند.
-گرمه!
-من مطمئنم که ما میتونیم! گریف مصداق بارز قوی بودن و شجاعته!
-گرمه!
-پس چی شد؟ اعتماد به نفستون رو حفظ کنین، آرامش داشته باشین و طبق تمرینا برین جلو!
-گرمه!
حالا همه با هم! بازم مثل همیشه گریف برنده میشه!
-گرممه!

پیتر گرمش بود، خیلی گرمش بود، خیلی خیلی گرمش بود. ولی این موضوع، نه تنها برای هیچکس اهمیت نداشت، بلکه بچه‌های گروه به ماهرانه‌ترین شکل ممکن آن را نادیده می‌گرفتند. جیسون با اعتماد به نفس روی نیمکت رختکن گریف ایستاد، دست‌هایش را بالا برد و گفت:
-بلند داد بزنین! بازم مثل همیشه گریف برنده میشه!
-گریف برنده میشه!
-جوری داد بزنین که صداش برسه به آمریکـ... چیز.. هافپلاف!

گروه به شک افتاد. نگاه ها به طرف همدیگر چرخید و برای چند ثانیه ای، سکوتی فضا را پر کرد:
-ولی هافپلاف هنوز نیومده تو ورزشگاه، چند کیلومتر فاصله داره از اینجـ...
-مهم نیست! شماها داد بزنید! خدا صداتونو میرسونه به هافپلاف!
-بازم مثل همیشه گریف برنده میشه!

با فشار زیادی که گریفی ها به حنجره شون آوردن، صدای یکی از بچه‌ها گرفت. پیتر سرفه‌کنان به سمت بطری آبش رفت و شیشه را برداشت، می‌خواست از آن آب بنوشد که ناگهان آب درجا بخار شد. با ناچاری اول به بطری و بعد به گروه نگاه کرد. آن‌ها جوری رفتار میکردند انگار گرمای هوا برایشان مهم نبود.
-ولی من گرممه. من نمیخوام اینجا باشم، من میخوام برم خونه ریدل، میخوام برم پیش ارباب، اونجا با اینکه بلا داره، ولی کولرم داره.

پیتر نمی‌توانست برگردد، برای همین همانطور که آثار ناراحتی را از چهره‌اش پاک می‌کرد به سمت گروه گریف رفت که هنوز هم در حال شعار دادن بودند، صورت همه‌شان قرمز شده بود و از شدت گرما نفس‌نفس می‌زدند. جیسون از روی نیمکت پایین پرید و با افتخار به گروه نگاه کرد و همانطور که با دستش روی شانه پیتر می‌کوباند گفت:
-آفرین بچه‌ها. همتون یک دقیقه وقت استراحت دارین بعدش میریم برای تمرین گرم کردن دست‌ها.

پیتر با ناباوری برگشت و به جیسون نگاه کرد:
-ولی ما الان تو گرم‌ترین جای دنیاییم! دستامون همینجوریش گرمه! چرا باید گرم کنیم؟!

جیسون دستش را از شانه پیتر برداشت یک قدم به عقب گذاشت و به ناباوری بیشتری به پسر نگاه کرد:
-یعنی میگی برای مسابقه گرم نکنیم؟ خیلی ممنونم ازت که توی این شرایط استرس‌زا هم سعی میکنی بخندونیمون. بخندین بچه‌ها!

تمام اعضای تیم، قهقهه زنان خودشان را روی زمین می پلکاندند. جیسون خنده تیم را قطع کرد و چهره خنده رویش تغییر کرد:
-حالا برین استراحت کنین.

دقایقی بعد از استراحت تیم-رختکن گریفیندور

پیتر نفسش را به سرعت بیرون داد و همانطور که بقیه برای تمرین آماده می‌شدند از رختکن بیرون رفت تا کمی راه برود و حواسش را از گرمای جایی که بودند پرت کند، فقط دعا می‌کرد که جیسون متوجه نبودش نشود، سرش را تکان و به راهش ادامه داد.
-آخه چرا باید انقدر زود بیایم ورزشگاه؟!

پسر با خودش حرف هم میزد. همان‌طور که از کنار چند حوری جهنمی رد می‌شد به اطراف نگاه کرد تا جایی را پیدا کند و کمی خنک شود، ولی جایی نبود، همه‌جا پر از آتش بود، در بطری‌های نوشیدنی مواد مذاب ریخته بودند و ساکنان ورزشگاه جهنمی بودند.
-کاش حداقل ارباب اینجا بود.

پیتر دلش برای فرزند تاریکی بودن تنگ شده بود، دلش ارباب و کولر را می‌خواست و همانطور که اشک‌هایش در گرما بخار می‌شدند ناگهان پایش را روی جسم سخت و غضروفی شکلی گذاشت. چهره‌اش را کج کرد و پایش را برداشت. خاک‌های قرمز جهنم را کنار زد و به جسم زیرپایش دقت کرد.
-یه دماغ؟

کمی بیشتر دقت کرد. نزدیک و نزدیک تر شد تا جایی که نوک دماغش به نوک دماغ روی زمین چسبیده بود. در همین لحظه اشک در چشمانش حلقه زد.
-دماغ... دماغ ارباب؟... ارباب؟

آن بینی، بینی اربابش بود. رنگ پوست اربابش بود. گذشته از آن، از خودش قدرت ساطع می‌کرد، البته احتمالا. پیتر هنوز هم نمی‌توانست فرق بین قدرت ساطع‌شده از یک جسم و گرمای ساطع‌شده را بفهمد. پسر خم شد و بینی را برداشت. وقتی بینی را لمس کرد بدنش لرزید و قدرت در بدنش جمع شد.
-این یه نشونست! این یه تیکه عضو از قدرتمندترین موجود جهانه! این دماغ... خود خداست!

بینی در ذهنش بود، این را حس میکرد. آنقدر قدرتمند بود که در ذهن پیتر رفته بود، ورزشگاه ناپدید شد و پیتر خودش را در یک فضای توخالی و شناور دید. لحظه‌ای بعد بینی وارد شد و به او نگاه کرد. پیتر با گیجی به اطرافش خیره شد.
-این مغز منه؟ چرا انقدر... خالیه؟

بینی جواب داد. صدایش مثل صدایی از بهشت بود، بم و زیبا. صدای بینی، ذهن و روح پیتر را شفا می‌داد و به او این حس را میداد که در بهشت و زیر آبشار عسل است. پیتر با شنیدن صدای بینی لبخند زد. بینی گفت:
-این مغز توست، پیتر. تو برگزیده منی. تو پیامبر منی و انسانی هستی که پیامم را به هم‌گونه‌ای‌هایت می‌رسانی. من درباب هستم.
-درباب؟
-دماغ اربابت... من از او هم قدرتمندترم.
-ولی ارباب... یدونه بودن واسه‌ی نمونه بودن که.
-من خود خدام کودک! بفهم دیگه کار دارم!
-آها چشم. ببخشید خدا.
-آفرین. حالا باید من را حق بشناسی. من خدا هستم. تو پیامبر منی. من از همه موجودات برترم.
-ولی آخه قضیه این نبود، ارباب قرار بود از همه برتر باشه خب.
-من دماغ اربابتم نابخردِ کودک! بفهم دیگه! دلیل از این واضح‌تر؟
-آهان.. چشم. قانع شدم.. درباب.
-آفرین کودک. از این به بعد مرا خدا صدا میزنی و دستوراتم را انجام میدهی تا برگزیده بمانی. حالا برو بیرون و برگزیده باش. آفرین کودک.

پیتر از مغزش بیرون افتاد و شروع کرد دور دماغ را تمیز کردن، خاک‌های قرمزرنگ جهنم را با دست برداشت و در گوشه‌ای پرت کرد. دور دماغ را دستمال گذاشت، همه را دور کرد و جلوی دماغ نشست.
-شما خدای منی. موجود برتر جهان. برتر از ارباب مثلا. دماغ ارباب. خدای واقعی. هر دستوری داری بگو. برات انجام میدم.

فلش فوروارد-ورزشگاه طبقه هفتم جهنم

-بگید، توپ تانک فشفشه، گریف برنده میشه!
-توپ تانک فشفشه، گریف برنده میشه!
-بلندتر!
- توپ تانک فشفشه، گریف برنده میشه!

جیسون همانطور که دور گروهش میچرخید و به آن‌ها نکات مهم بازی را گوشزد میکرد کلاه مخصوص مدافعان را برداشت و به سمت پیتر دوید. پیتر نشسته بود و به زمین خیره شده بود.
-پیتر؟ خوبی؟ چرا دماغتو بستی؟
-چی؟ هان؟ آهان. خوبم. تو خوبی؟ دماغمو بستم چون که... چون که خدا گفته ببندم.
-خدا؟
-خدای قدرتمند! از همه رنگ! اونی که از همه برتره!

ویبره زدن های پیتر شدت بیشتری گرفت. افراطی گری وجودش را فراگرفته بود و خودش را مطیع و پیامرسان درباب میدانست.
-درباب بهم گفت که من پیامبرشم و شما رو به دینش دعوت کنم. اون میخواد که یه روزی برسه همه جلوی دماغشونو محکم بگیرن و ببندن تا تنها دماغ دنیا خودش باشه. اون قدرت برتره!
-پیتر حالت خوبه؟ خدای واقعی این شکلی نیستا.
-چرا خدای واقعی اونه! شما هنوز به درکش نرسیدین! برو دماغتو بپوشون!
-پیتر؟
-من دیگه پیتر نیستم! من پیتر چیترم!
-چیتر؟
-درباب این اسمو بهم داده، بهم میگه پیتر چیتر!

جیسون دهانش را باز کرد تا حرف بزند ولی صدای سوت داور که نشان از شروع شدن بازی و بیرون آمدن بازیکنان از رختکن‌هایشان بود به صدا در آمد. پیتر کلاهش را گذاشت و همانطور که با یک دست دماغ بسته‌شده‌اش را گرفته بود و با یک دست چشمانش، به سمت زمین مسابقه رفت. داور با آرامش ایستاده بود و به بازیکنان اشاره کرد که در وسط ورزشگاه بایستند. بازیکنان هردوگروه به غیر از پیتر به هم چشم غره می‌رفتند و از همیشه آماده‌تر بودند. دراین بین که پیتر چشمانش را برای ندیدن دماغ دیگران گرفته بود جارویش به سنگی روی زمین گیر کرد و افتاد.

داور به پیتر خیره شد و همانطور که سعی میکرد نگاهش را از او بگیرد گفت:
-بگذریــم... مسابقه بین هافلپاف و گریفیندور با دست دادن کاپیتان گریفیندور یعنی جیسون سوان و کاپیتان هافلپاف یعنی آموس دیگوری شروع میشه. دست بدید و مطمئنا قوانین رو همتون میدونین. بعد از سوت من همه روی جاروهاتون مستقر شید و سرجاتون قرار بگیرین. و سوت دوم رو که زدم و بلاجرها و گوی رو رها میکنم تا بگیرینش. آفرین. همین دیگه... برید... چرا نمیرید؟ اصلا... هدف من تو این زندگی چیه؟

و پس از چنددقیقه مسابقه شروع شد. هوا گرم‌تر از همیشه بود و پیتر سعی داشت با دهان نفس بکشد چون که بینی‌اش به وسیله پارچه کلفتی پوشیده شده بود و نمیخواست آن را در بیاورد. در یک طرف زمین مسابقه شناور ماند و سعی کرد بلاجرها را ردگیری کند تا بتواند وظیفه‌اش را انجام دهد. ولی گرما باعث شده بود سرگیجه بگیرد و اکسیژن کافی به مغزش نمیرسید... به آموس دیگوری نگاه کرد و همانطور که بین زمین و هوا بود، یاد صحبت‌هایش با درباب افتاد.
-چجوری میتونم بهتون خدمت کنم؟

بینی بلند شد و گوش پیتر را گرفت، دهانش را نزدیکش برد و زمزمه کرد:
-تو باید منو به همه معرفی کنی پیتر چیتر. همه! تو باید اصولی که من میگم رو رعایت کنی و مجبور کنی بقیه رو که انجامشون بدن.
-یه خدا همچین کاری میکنه خدا؟ البته ببخشید فضـ..
-ساکت کودک! تو کی انقدر پررو شدی تو کار خدات دخالت کنی؟ هان؟ بچه‌پررو! بزنم دیگه دماغ نداشته باشی؟
-ببخشید خدا.

پیتر نشست و دماغ دست‌ به سینه ایستاد. با آن قد کوچکش دور پیتر چرخید و گفت:
-اول از همه من میخوام تنها دماغ دنیا خودم باشم. پس وقتی دینم جهانی شد به همه میگم دماغشونو بپوشونن! یادداشت کن چیتر. یکی از چیزایی که میخوام اینه که دماغای همه باید پوشونده بشه. حتی اونی که دین منو نمیخواد که غلط میکنه نخواد.
-چشم خدا.

دماغ به لباس پیتر آویزان شد و روی شانه‌اش ایستاد. سپس گوشش را گرفت و از آن بالا رفت و در آخر روی سر پیتر نشست.
-اولین کاری که باید بکنی اینه که دماغ خودت و اطرافیانتو بپوشونی و بهشون درمورد من بگی تا درمورد خدای جدیدشون بدونن.
-اگه نخواستن چی؟
-مگه دست خودشونه؟ مجبورشون کن. دماغشونو بکن!
-ام... ببخشید ولی...
-مشکلیه؟
-نه نیست.

پیتر از افکار خودش خارج شد و نگاهش به سمت بازیکنان رفت. درحالی که افراطی گری در وجودش موج میزد، فریادی سر داد.
-ای بی‌دماغ بدبخت!

پیتر جارویش را تکان داد و به سمت آموس هجوم برد. آموس با چشمانی گشاد شده به پیتر نگاه کرد و به عقب سکندری خورد و داد زد.
-بچمو بردن! حالا هم میخوان خودمو ببرن! ایهاالناس! کمک!

جاروی پیتر روی هوا لیز میخورد و به سمت آموس میرفت و وقتی که به آموس رسید، پیتر از روی جارو بلند شد و سعی کرد تعادلش را حفظ کند. به آموس نگاه کرد و سعی کرد نفس بکشد و با یک شیرجه روی آموس پرید.
-برای درباب! درباب ایز واچینگ!

و پارچه کلفتی از جیبش در آورد و همانطور که با آموس روی زمین و هوا شناور بود پارچه را روی دماغ آموس گذاشت و فشار داد. آموس تلاش کرد خفه نشود و دست و پا زد. اما پیتر همینطور داد میزد و میگفت:
-دین درباب واقعیه! درباب داره نگاهتون میکنه! درباب خدای جدیده! درباب گفت دماغتو بپوشونی آموس!

آموس همانطور که سرفه میکرد پارچه را چنگ زد و آن را روی زمین پرت کرد. و با ناباوری به پیتر نگاه کرد و سرفه کرد.
-من یه سوال بهتر دارم. درباب کدوم خریه؟!

پیتر گویی حرف‌های آموس را باور نمیکرد. با ناباوری خندید و در این موقعیت هردونفر هنوز هم بین زمین و هوا بودند پیتر دست‌هایش را بالا برد و به سمت دماغ آموس هجوم برد.
-توهین به درباب؟ خجالت بکش کودک!

و سعی کرد بینی آموس را بکند که ناگهان جسیکا از دور گفت:
-آموس! مگه تو گاد آو دوئل نیستی؟! کمک کن به خودت!

آموس که داشت خفه میشد به دست‌های پیتر چنگ زد و سعی کرد حرف بزند.
-اون فقط با عصا بود!

اما پیتر بیخیال ماجرا نمیشد. هنوز در تلاش بود بینی آموس را بکند که داور طلسمی به سمت او روانه کرد و او به واسطه فاصله کمش با خاک جهنم و نرمی آن، سالم روی زمین افتاد. مسابقه خراب شده بود و همه دور پیتر جمع شده بودند و پیتر هنوز زیرلب کلمه «درباب» را تکرار میکرد. همانطور که بین بی‌هوشی و هوشیاری شناور بود دستش به چیزی نرم و گرم افتاد. چیزی شبیه به یک کلاه‌گیس اما نرم‌تر و طبیعی‌تر، شاید موهای یک انسان. در بین خاک جهنم مخفی شده و دست پیتر لمسش کرده. اطرافیانش و جیسون که نگرانش بود محو شدند و او یک دسته مو را دید.
-سلام پیتر. من موهای اربابت هستم. من خدا هستم. یک خدای جدید و تو را به عنوان پیامبرم انتخاب کردم. میتوانی مرا مرباب صدا کنی.


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۳:۲۰ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۶:۱۸
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 60
آفلاین
بازی کوییدیچ دو تیم هافل و گریف





طبقه ی هفتم جهنم، بدترین جای جهنم، جایی که تمام مجرمان و تبهکاران، خیانتکاران و غش در معامله کن ها بعد از مرگ به انجا فرستاده میشوند حالا این مکان به عنوان محل بازی کوییدیچ دو تیم گریفیندور و هافلپاف انتخاب شده بود.
دو تیم از حیاط هاگوارتز داخل اتش سردی که مخصوص جا به جایی های سریع بود پریدند و صحنه ی بعدی که می دیدند اسم رختکن هایشان بود.
صدای تماشاچیان به گوش میرسید. همگی از جهنمیان بودند پس معمولی بود که در حال شکنجه شدن باشند. همگی جیغ میزدند گریه میکردند و خودشان را به در و دیوار میزدند. فرشتگان هم از بالا روی انها ابجوش و قیر داغ میریختند.

-رئیس اومد.

یکی از فرشته ها به سمت بقیه ی این را داد زد.

خدا ابری بود که با ظاهر خیلی مرتب و اراسته ارام ارام به سطح زمین (جهنم) نزدیک میشد. البته جثه ی کوچکی داشت اما احتمالا تنها در این ظاهر تجلی یافته بود. خدا اهسته به سمت جایگاه وی آی پی رفت.
اسم دو تیم از بلندگو ها خوانده شد و دو تیم با وسایلشان وارد زمین شدند. کلاه هایشان را روی سر گذاشتند و چوب های کوتاه را در قلاف تنظیم کردند. مثل همیشه اسنیچ چند دقیق زود تر ازاد شد و مستقیم به سمت بالا پرواز کرد. برق طلایی رنگش در اتش و دود گم شد. بازیکن ها سوار بر جارو منتظر پرتاب کوافل شدند.
داور بازی با کسب اجازه از خدا بازی را شروع کرد. جارو ها به پرواز درامدند. دیوار دفاعی هافلپاف به سمت دروازه ها رفت و به شکل اتوبوسی معبر را سر کرد. اموس دیگوری دسته بیل را گرفت و محکم به کوافل ضربه زد. ضربه ی محکمی که توپ را از حلقه ی سوم رد کرد و یک امتیاز برای هافلپاف ثبت کرد. کوافل به راهش ادامه داد و در صورت یکی از جهنمیان جا خوش کرد.
ملانی از پایین به سمت داور رفت تا اعتراض کند.

-این چه وعضیه؟ اگه اون توپ میخورد به بازیکن ما چی؟

داور اعتراضش را نشنیده گرفت و چشمش را به زمین بازی دوخت.

نوبت حمله ی گریفیندوری ها رسید.

-جیسون بگیر که اومد.

آرکوارت توپ را به جیسون پاس داد. مدافعان هافلپاف به سمت انها حمله کردند. بازی کم کم داشت گرم میشد. در ارتفاع بالاتری جست و جو گر دو تیم به دنبال اسنیچ بودند. نیکلاس سرعتش را بیشتر کرد و دقیقا پشت اسنیچ قرار گرفت اسنیچ در فاصله ی دستانش بود میتوانست ان را بقاپد. کوافل پر سرعتی که از پایین امد تعادل نیکلاس را به هم ریخت و چوب ماهیگیری جلو افتاد. کوافل به پایین برگشت. جیسون با چوبش توپ را کنترل کرد. به حلقه ی دوم نزدیک شد و با تمام توان به توپ زد. توپ با صدای سوتی به سمت دروازه شلیک شد.

بوم.

توپ محکم به دیوار دفاعی برخورد کرد، چند تا از اجر هایش افتاد اما توانست توپ را در میان خودش ثابت نگه دارد. جیسون دستش را مشت کرد و زیر لب چیزی گفت و بعد هم به عقب بازگشت. در بالا هنوز چوب ماهی گیری و نیکلاس درگیر بودند. اسنیچ انقدر سریع حرکت میکرد که تکان خوردن بال هایش دیده نمیشد. نیکلاس فکری به ذهنش رسید ارام پشت چوب ماهی گیری رفت و با دست ان را قاپید. طنابش را تنظیم کرد و پرتاب کرد. سیم چوب ماهی گیری یکی از بال های اسنیچ را گیر انداخت.

-اها گرفتمت.
-اها گرفتمت.

هر دو جست و جو گر به هم دیگر خیره شدند. بازی به دستور خدا متوقف شد. داور بدو بدو به سمت خدا رفت و گوشش را جلوی دهان او گرفت. بعد از مدتی برگشت و در بلند گو داد زد.

-چون اولین تماس به اسنیچ توسط جست و جو گر گریفیندور بوده تیم گریفیندور برنده اعلام میشه.

بازی با نتیجه ی صد به یک به نفع گریفیندور خاتمه یافت. نیکلاس واقعا ناراحت بود. خیلی خیلی ناراحت. باید بیشتر فکر میکرد. هافلپافی ها با اینکه برنده نشده بودند، ارامش خودشان را حفظ کردند و با لبخند بر لب راهی رختکن شدند و گریفیندوری ها وسط زمین برای شادی بعد از پیروزی جمع شدند.



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۶:۴۱:۴۵ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰

هافلپاف

حسن مصطفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۲۱:۱۱
از قـضــــاااا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 135
آنلاین
جام کوییدیچ هاگوارتز

بازی اول


هافلپافگریفیندور


سوژه: خدا

آغاز: 6 مرداد
پایان: 13 مرداد، ساعت 23:59:59

قوانین کوییدیچ

---

تیم هافلپاف:

دروازه‌بان: شتر
جستجوگر: نیکلاس فلامل
مهاجمان: زاخاریاس اسمیت، آموس دیگوری(کاپیتان)، دسته بیل
مدافعان: جسیکا ترینگ، دیوار دفاعی

ذخیره: رز زلر

---

تیم گریفیندور:

دروازه بان: الکس وندزبری
مدافعان: اما ونیتی، پیتر جونز
مهاجمان: جیسون سوآن(کاپیتان)، آرکوارت راکارو، بشکه (مجازی)
جستجوگر: چوب ماهیگیری (مجازی)

ذخیره: ملانی استنفورد


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۶ ۷:۰۵:۳۱
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۶ ۲۱:۰۹:۲۲






پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۱:۱۸
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 581
آفلاین
بچه های محله ریونکلاو
Vs
ترانسیلوانیا! (مثلا ما خیلی خاکی ایم


پست آخر


"فلش فوروارد"


آخه چرا؟! لعنت به این سایت! لعنت به زوپس لعنت به "Direct access is not allowed!!" کی گفته نباید این سایت انتقال پیدا کنه؟ کی گفته اینجا نباید آپدیت شه؟

"پایان فلش فوروارد"


صبح روز مسابقه!


- فرزند خوشگلم! مو فرِ من! دست راست ارباب کی بودی تو؟!

بلاتریکس مرگخوار خیلی باهوشی بود... شاید هم تنها باهوششون! برای همین دسیسه چینی (و حتی سایر کشور ها!) رو به خوبی می‌فهمید.
- مادر جان! امروز خیلی مهربون شُدید ها! کاسه ای زیر نیم‌کاسه ست؟!

دروئلا انتظار این اندازه هوش رو از فرزندش نداشت، اما در هر صورت فرزند یک ریونی بود دیگر... مادرش قربونش بشه!
- فرزندم؟! مادرت رو دسیسه چین شناختی؟

- حالا خواسته‌ت چیه مادر؟
- حالا شدی یه فرزند خوب! میای بریم به درک؟!
- چی؟! بریم به درک؟!

مثل اینکه ئلا درست منظورش رو نگفته بود!
- فرزندم منظورم همون جهنمه!
- آها! جهنم! چی؟! جهنم؟! پیش اون مرتیکه ی هیز؟!

ایندفعه ئلا منظور بلاتریکس رو درست نگرفته بود!
- کی؟! تام درسخون؟! برم کتابامو بکنم تو حلقش؟
- نه بابا اون که همش تو تانژانت و سینوس و کسینوسه! منظورم اون شیطان بوقیه! خجالت نمیکشه اومده از من خواستگاری می‌کنه!

ئلا دیگه انتظار این یکی رو نداشت!
- شیطان؟! دارم براش!

ساعاتی بعد، دوباره ورودیِ جهنم!

- خب بچه ها! روزش رسید بالاخره!
- کلاه سو رو سوراخ سوراخ میکنم!
- آندریا رو سر و تهش میکنم!
- شیطان رو می‌کشم!

( - هوی نویسنده!
- بله؟
- مگه ئلا نمیخواد بکشه شیطانو؟!
- بله!
- پس چرا خنده ی شیطانی می‌کنه؟! اصا مگه شیطان می‌میره؟

نویسنده معترض رو به سبک ج.ا.ا دایورت کرده و به کارش ادامه داد! )

کسی به اینکه چرا قراره شیطان رو بکشن اهمیت نداد! بالاخره درهای جهنم باز شده بودن!

- وع! آتیشارو بین!
- اونجارو!

از توضیح "اونجا" معذوریم، لطفا خودتون برین به درک ببینین!

- تماشاگرارو!

خب متاسفانه توضیحش دادیم!

- من یوآن آبرکرومبی پور... نیستم! یوآن تو بازیِ قبلی مرد! او یس! من هکتورم! معجون بدم خدمتتون؟! بعله! بچه های ریونکلاو هم وارد میشن! بنده اسپانسر رسمی شون هستم! اصا ببینید چجور می‌برن ترانسیلوانیا رو!

هکتور خیلی به معجون هاش اعتماد داشت!

- خب ابیگل جعبه هارو باز می‌کنه و توپا رو بالا می‌ندازه! بازی شروع میشه!

بازیکنان محله ی ریونکلاو بازی رو خیلی خوب شروع کردن، بالعکس بازی های قبلی دیگه دروئلا دنبال اسنیچ تقلبی نمی‌گشت! البته الان هم دنبال شیطان بود در هر صورت

- اونجارو ببینین! سو توپو به کلاهش پاس میده، حالا کلاه سو توپو میگیره! جلو میره و... براک بلاجر رو به کلاه سو می‌کوبه!

کلاه سو بالاخره تو گل زدن ناموفق بود! این هم افتخاری بود برای ریون!

- چرا دروئلا داره سمت شیطان میره؟ چرا چوبدستیشو در آورده؟

دروئلا به سمت شیطان رفت...
- تو به دختر من پیشنهاد دادی؟! پس بگیرش! آواد....

بالاخره اون روی معجون های هکتور هم خودشون رو نشون دادن و ئلا یخ زد!
همه ی بازیکنا به سمت اون منظره برگشتن، بقیه ی بازیکنان ریون هم یکی یکی در حال تبدیل شدن بودن! باز هم یه شانس برد دیگه و باز هم باخت!

- ها؟! اصلا من اسپانسرشون نبودم! اصا کی گفته از معجونای من خوردن؟ من از اولم طرفدارِ ترانسیلوانیا بودم!

زمان حال، جادوگران، ساعت 23:59 دقیقه!


- بالاخره تموم شد! بالاخره تموم شد! یس!

تام دکمه ی ارسال رو فشرد...

Direct access is not allowed!!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۵:۰۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۵:۵۸

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

دروئلا روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۴:۰۵:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 195
آفلاین
بچه های محله ی ریونکلاو Vs ترنسیلوانیا


پست دوم

روز بعد، دم در جهنم
تیم ریونکلاو با جاروهاشون تو دست راست و شیشه ی معجون تو دست چپشون، جلوی دروازه ی بزرگ جهنم ایستاده بودن. تام، به عنوان کاپیتان تیم، با اعتماد به نفس جلو رفت و زنگ درو زد. جیغ بلندی کل محوطه رو پر کرد که این بار استثنائا مربوط به دروئلا نبود. اما جان که انگار سیستم تیراندازیش با شنیدن صدای جیغ فعال می شد، تو یه دایره دور خودش می چرخید و دستشو از رو ماشه بر نمی داشت.

-اگه قول میدین اینو کنترل کنین، راتون میدم تو.
مجسمه ی سر شیطانی که روی دروازه ی جهنم نصب شده بود، بعد از گفتن این حرف نگاهی پر از شک به جان انداخت. اما صحبت کردن یه مجسمه ی نصب شده روی در برای تیم ریونکلاو به حدی عجیب بود که بخار ناباوری و تعجب از گوششون بیرون می زد.
-مگه ریونکلاوی نیستین؟ ینی من از اون سر عقاب حوصله سربرتون عجیب ترم؟ مردک فک میکنه خیلی بارشه، همه ش خودشو میگیره... بیاین برین تو!

تیم ریونکلاو که هنوز از سر و کله و گوششون بخار بیرون می زد، از کنار مجسمه که حالا دروازه رو باز کرده بود رد و وارد جهنم شدن. دروئلا نقشه ای رو از توی کیفش درآورد و سعی کرد سر و ته و شمال و جنوبشو پیدا کنه.

-بچه ها؟ واسه جهنم یکم زیادی خنک نیست؟
-نه! طبقه ی اولیم. کوره شون زیرزمین طبق هفتمه. ئلا را بیوفت بریم.
دروئلا با اینکه هنوز سر از نقشه در نیاورده بود، راه افتاد که برن. به هر دوراهی که می رسیدن، وایمستاد، یه گالیون بالا مینداخت و بعد به راهش ادامه می داد.
-بچه ها...
-ساکت جرالد!براک!
براک، جرالد رو که سعی می کرد به جایی اشاره کنه بلند کرد، کلاهشو رو سرش کشید و انداختش روی شونه ش. تام کاپیتانی شده بود جدی و بی اعصاب!

بعد از مدت ها گشتن تو دالانا و اتاقای مختلف و ترسناک، هنوز تابلوی "طبقه ی اول جهنم" رو می شد دید.
-دروئلا! بده به من اون نقشه رو!
تام نقشه رو با عصبانیت از دست دروئلا بیرون کشید. به توانایی مسیر یابیش خیلی اطمینان داشت. در گذشته تامی بود مسیر یاب. حالام تامی شده بود درسخون که می تونست راحت نقشه بخونه. ولی نه هر نقشه ای! نقشه ای که تو دستش بود، جز نقاشی بچگونه ای از جهنم چیز دیگه ای نبود.
-این.. این چیه؟
-نقاشی بچگیای بلاس. خیلی تو کشیدن چیزای ترسناک استعداد داشت دخترم...
-یس.. می... جا... سو... هت!
-چی؟ سو؟ امروز که روز تمرین ماس!
با اشاره ی تام، براک کلاه تام رو از رو سرش برداشت.
-یه ساعته می خوام بگم اونجا یه آسانسور هست.
-تیم ریونکلا! همگی به سوی آسانسور! خودم با محاسبه ی معادلات دیفرانسیلی سنگین پیداش کردم.

طبقه ی هفتم جهنم
طبقه ی هفتم، ورزشگاه بزرگی بود که طبق آخرین استاندارد ها ساخته شده بود. کولر، سیستم ضد حریق، لباس های ضد حریق، توپ های ضد حریق، جورابای ضد حریق و هر چیز ضد حریق دیگه. اما مشکلی که وجود داشت، نبود خود حریق بود! برخلاف تصور تیم ریونکلاو و تعریف و توصیفای ماتیلدا، اونجا هیچ آتیشی نبود. براک و استیو که فکر کرده بودن به عصر یخبندان سفر کردن، به ذوق و شوق بقیه رو ول کردن تا دنبال شکار ماموت برن.

-تعطیله... برین... دیگه بازی نداریم.
-ولی ما که تمرین داریم. خود فنر نامه داد بهم.
-اون بانو با زلف مشکی پریشونم که بازی قبلی اینجا بود، همراتونه؟
برق چشمای شیطان به وضوح قابل دیدن بود. ولی نمی دونستن دقیقا اون بانو با زلف مشکی پریشون کیه.
-ما یه بانو همرامونه... ببین زلفش مشکی و پریشونه؟
تام دروئلا رو هل داد جلو. دروئلا آب دهنشو قورت داد و یه قدم جلو رفت. شیطان سرشو جلو آورد و از فاصله ی 5سانتی متری قیافه و موهای دروئلا رو بررسی می کرد.

-این نیست... ولی شبیهن... یه شباهتایی دارن. شما اسمت چیه؟
-د... دروئلا. البته صدامم میزنن ئلا.
-دروئلا... ئلا... اتفاقا اون بانو هم اسمشون یه چیزی تو این مایه ها بود. دِلا؟... گِلا؟... تِلا؟...
-بلا؟
شیطان با شنیدن اسم بلا، یکی از شیاطین زیر دستشو صدا زد و به محض ظاهر شدن دشکای قرمز پشت سرش، غش کرد. بچه های تیم ریونکلاو با دیدن صحنه ی غش کردن شیطان، مجددا شروع کردن به بخار بیرون دادن. اما جرالد این دست رفتارا رو خوب می شناخت. شیطان عاشق شده بود.


پ.ن: به جای جرالد ویکرز!


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۷:۰۷

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.