هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۴۲ شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۳:۱۷
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 181
آفلاین
اين حجم از بى خيالى براى لرد سياه بسيار عجيب بود ،ولى قراربود داستان از اينى که هست نيز عجيب تر شود .

مايل ها دورتر گارسون آخرين هورکراس بارزش لرد را که حالا تبديل به دستمالى بى ارزش شده بود ،در ماشين لباسشويى خشن انداخته و دکمه روشن شدن ماشين لباسشويي در دور تند را فشار داد.

لرد انگور ديگرى در دهانش انداخت اما تا خواست انگور را قورت دهد ،ماشين لباسشويى امانش نداد و با سرعت بالايى شروع به چرخيدن و تميز کردن هورکراس بيچاره و دل و روده لرد سياه کرد.
لرد صداى عجيبى که از معدش مى آمد را به طور واضح ميشنيد و شکم پيچه اى که انگار مهمانى ناخوانده براى بدن او بود ،اورا وادار به رفتن به دستشويي ميکرد.
اما لرد براى رسيدن به دستشویی بايد راه بسيار طولانى را طى ميکرد ،همانطور که به خودش پيچ و تاب ميداد ،با قدم هاى بسيار ناخوانا به سمت دستشویی روانه شد.

بلاتريکس و نجينى با تعجب به حرکاتى که لرد براى رسيدن به دستشویی از خود نشان ميداد خيره شدند ،و حتى صدايى که از اربابشان توليد ميشد را به طور واضح مي شنيدند ،اما هردوى آنها گيج شده بودند و نميتوانستند کارى کنند.

لرد با هزاران زحمت به مقصد رسيد و تقريباً خود را در دستشويى پرت کرد...

※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※
گارسون نگاهى به ساعتش انداخت ،و درجه لباسشویی را بالا برد.
-نيم ساعت کمه براى اين دستماله ولى فک کنم دوساعت همراه با خشک کن براش کافى باشه!
و سپس وبه سوى سالن رستوران محل را ترک نمود.
※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※※
مرگخواران با نگرانى پشت در دستشويى ايستاده و منتظر لرد بودند.
-چرا نمياد بيرون؟
-الان يه ساعته اينجا وايستاديم!
-ارباب حالتون خوبه؟
-به نظرتون اون صداى چى بود؟
-هى زشته... دهنتو ببند
-اگه براى ارباب اتفاقى افتاده باشه چى؟ارباب؟

لرد با هزار زحمت يک مشت به در دستشویی زد.
-برين.... سرکارتون.....ما...ما حال..مون... خوبه!



피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳:۲۰ چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۶:۵۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5486
آفلاین
خلاصه:

آخرین هورکراکس لرد سیاه، یک کت زشته!
لرد این کت رو به آلکتو می ده که ازش مواظبت کنه. ولی باد کت رو می برهکت به جاهای مختلفی می ره و هر اتفاقی که براش میفته روی لرد هم اثر می ذاره. مثلا اگه کت آتیش بگیره لرد هم احساس سوزش می کنه.
یه گارسون کت رو می خره و به عنوان دستمال ازش استفاده می کنه.
و حالا قراره کت رو بندازه تو ماشین لباسشویی...آبش رو بگیره و پهنش کنه که خشک شه.

.........................

لرد سیاه با خوشحالی روی تخت سلطنتش در خانه ریدل ها نشسته بود.
نه احساس سوزش می کرد، نه خارش و نه هیچ حس ناخوشاید دیگری داشت.

ولی در مکانی بسیار دورتر، گارسون، کت نارنجی رنگ را که حالا دراثر تمیز کردن میزها به رنگ خاکستری در آمده بود، در دست گرفته بود و با قدم های مصمم به طرف ماشین لباسشویی می رفت.
-خب...دستماله خیلی کثیفه...باید با آب داغ و مواد ضدعفونی کننده و سفید کننده و ضد میکروب شسته بشه. با دور تند!

لرد سیاه برای لحظه ای در اعماق قلبش احساس نگرانی کرد. ولی اهمیتی به آن نداد...او هرگز نمی توانست حدس بزند که در دور دست ها، گارسونی قصد دارد هورکراکسش را به بی رحمانه ترین روش ممکن بشوید!

گارسون به ماشین لباسشویی خشن و بی رحم رسید. در آن را باز کرد و دستمال را داخلش انداخت. حالا فقط کافی بود که دکمه شروع را بزند.

و لرد سیاه در خانه اش با بی خیالی انگور می خورد!

آنقدر بی خیال بود که حتی یادش رفته بود که از انگور متنفر است...


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰:۰۹ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
- بیایین... اوق... اینجا رو... اوق... تمیز کنین... .
لرد سیاه در حالی که سعی داشت جلوی بالا آوردنش را بگیرد، مرگخوارانش را صدا کرد تا کف خانه ریدل ها را تمیز کنند. مرگخواران نیز هر کدام سوار بر قایق یا کَلَکی شده بودند و به سمت لرد سیاه پارو می زدند. لرد سیاه که چند لحظه ای می شد که آرام گرفته بود، نگاهی به مرگخوارانش کرد و گفت:
- حس می کنیم که داریم می میریم. حالمون اصلا خوش نیست... نفس هامون به شماره افتاده...

لرد سیاه این را گفت و سرفه ی دیگری کرد. اما هکتور با دیدن این وضعیت، سعی کرد این تهدید را به فرصت تبدیل کند و گفت:
- ارباب، ارباب، ارباب!
- نه هکتور! معجون حال خوش کن نمی خوریم.
- نه ارباب... چیزی نمی دم بهتون که بخورین! یه فکر بهتری دارم!
- چه فکری هکتور؟
- آمپول حال خوش کن! معجون حال خوش کن رو میریزیم تو آمپول و بهتون میزنیمش. اینطوری زودتر اثر می کنه و خوب میشین!
- آمپول؟

لرد سیاه با شنیدن کلمه آمپول، رنگش به حالت عادی برگشت، قد و قامتش صاف شد و تمام درد ها و ناراحتی هایش رخت بر بست. حتی با اشاره ناخودآگاه چوبدستی اش، تمام کف خانه ریدل ها تمیز شد و درخشید و قایق مرگخواران به گِل که نه، ولی به سرامیک نشست!
- ما خوبیم هکتور! کوچکترین علامتی از ناخوشی در ما نیست. ما سالم و سلامتیم و تا سالیان دراز عمر خواهیم کرد و حلوای تک تک شما را خواهیم خورد!

اما لرد سیاه از این خبر نداشت که گارسون، کارهایش را تمام کرده بود و الان وقت این بود که کت را بشوید، داخل ماشین لباسشویی بیندازد، آبش را بگیرد و بر روی رخت پهن کند!


? so what


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲:۵۵ چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷

دراكو مالفوى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹ پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۵:۲۱ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 35
آفلاین
گارسون در حالی که به سمت دستشویی میرفت دماغش را گرفته بود تا بو را احساس نکند،در دستشویی را باز کرد و به تمیز کردن ان مشغول شد.

خانه ریدل

لرد سیاه دیگر احساس خارش نمیکرد و پوستش دوباره سفید شده بود.لرد سیاه نفس راحتی کشید اما ناگهان نفسش قطع شد لرد به طرز عجیبی بوی حال به هم زنی را از طرف خودش حس میکرد.
لرد به نجینی که بیهوش شده بود نگاه کرد.

رستوران
گارسون بعد از تمیز کردن دیوار های دستشویی به سراغ بد ترین جای ان رفت سنگ و چاه توالت.

خانه ریدل

لرد سیاه دیگر احساس بد بویی نمیکرد و نجینی نیز به هوش امده بود.لرد سیاه که به خاطر اتفاقات عجیب ان روز ترسیده بود خواست به دکتر زنگ بزند و وقت بگیرد که یادش امد ویزیت دکتر خدا تومنه پس تلفن را زمین گذاشت.در همین حین لرد سیاه احساس عجیبی کرد احساس میکرد تمام محتویات شکمش دارد بیرون میریزد.

نجینی گفت:پاپا حالت فس؟

ناگهان ماده سبز رنگی به مقدار بسیار زیاد از دهان لرد سیاه خارج و کف زمین ریخت!و کل زمین را پوشاند!

نجینی در حالی که در ماده سبز شناور بود پوکرفیس به لرد سیاه نگاه میکرد.


JUST SLYTHRIN


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۳:۱۷
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 181
آفلاین
-نجينى بيا بالا و مارا بخاران احساس خارشى شديد داريم!!....
..
..
..
-مار عزيزمان حداقل به کسى بگو مارا بخاراند وگرنه از دست ميرويم!

نجيني بازهم به دستورات ارباب توجهی نکرد،تا وقتى احساس کرد صندلى که زير آن نشسته در حال تکون خوردنه!
نگاهى به پاپاى عجيبش که داشت از پشت خودشو به صندلى ميمالوند کرد.
-پاپا حالت فس؟

لردسياه که از بس خودشو به صندلى مالونده بود،پوستش از سفيد به صورتى تغير رنگ داده بود ،عرق روى پيشونيشو پاک کرد.
-فرزندمان!حال ما اصلا خوب نيست،بسيار خارش داريم،به کسى بگو که مارا بخاراند.

نجينى پوکر فيس به ارباب .خيره شد.
-وات ده فس؟

------------------------------------------
در همين زمان رستوران

گارسون به شاهکار خود نگاهى انداخت.
-عاليه،برق ميزنه

رئيس رستوران که تازه از دفتر اومده بود وميخواست رستورانو باز کنه،پيش گارسون تازه کار رفت.
-خب فعلا اينجا تميزه الان مشترى مياد،بهتره با اين دستمال جادوييت برى دستشوييم تميز کنى،(صدا شو مياره پايين )مثل اينکه صاحب قبلى اينجا خيلى تميز نبودن.

گارسون چندشش ميشه .. چقدرخوب که حالا ديگه اين کت جادويى رو داشت ومجبور نبود دستشو کثيف کنه!
با خوش حالى به سمت دستشويى رستوران رفت،چه روزه پر تلاطمی..


피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ جمعه ۱۸ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۶:۵۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5486
آفلاین
-این کت فروشیه؟

صاحب چادر با بی توجهی نیم نگاهی به کت زشت انداخت.
-اگه واقعا کسی وجود داره که اینو بخواد، بله! دو و نیم نات. نقد! بعدا هم بیارین نه عوض می کنم نه پسش می گیرم. گفته باشم.

فرد شنل پوش بدون چانه زدن، دست در جیبش کرد. چند سکه در آورد و به دقت شمرد. دو و نیم نات را کف دست فروشنده گذاشت و کت را برداشت و با خوشحالی به محل کارش برگشت.


رستوران غیر بهداشتی بین راهی!


-اسکاااار؟ دستمال خریدی؟

اسکار شنلش را در آورد. کت سیاه رنگش را پوشید. پاپیون گارسونی اش را مرتب کرد.
-بله رئیس...همونطور که گفته بودین. نارنجی. هماهنگ با تم رستوران.

و سرگرم پاک کردن میزها با کت هورکراکسی شد...


و در همان لحظه، به دلایلی لرد سیاه در خانه ریدل ها احساس خارش می کرد!


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۶:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
خانه ریدل‌ها:

امر و نهی لرد به پایان رسیده بود و حالا همراه نجینی تو اتاقش مونده بود. تنها نکته‌ی عجیب عدم تحرک لرد بود. انگار که به مبل راحتیش میخ شده بود!
- نجینی! ما حس می‌کنیم به سرجامون میخکوب شدیم. تو چنین حسی نداری؟

نجینی فش‌فشی می‌کنه و یه دور، دورِ اتاق می‌تابه و بعد به صورت شال‌گردن دور گردن لرد حلقه می‌زنه.به نظر واضح میومد که نجینی اثری از میخکوب‌شدگی حس نمی‌کنه!

لرد با سردرگمی به دنبال علتی برای این واقعه‌ی عجیب می‌گرده.
- شاید مشکل از مبلمونه! نکنه مرگخوارانمون دستکاریش کردن و نیروی جاذبه‌ش چند برابر شده؟
- فسسس فیییس!

فش‌فش نجینی نشون از این بود که جاذبه به زمین برمیگرده نه اجسام. پس لرد به جستجوش ادامه می‌ده.
- فکر می‌کنیم مبله نمی‌تونه از ما دل بکنه! می‌خواد تا ابد پیشش باشیم. به ما علاقه‌ی خاص پیدا کرده!

این‌بار نشونه‌هایی از غیرت و شاید حسادت، از فش‌فش‌های تهدیدآمیز نجینی رو به مبل برداشت می‌شد. نجینی به غر زدن اکتفا نمی‌کنه و حلقه‌ی شال‌مانندش رو از دور گردن لرد باز می‌کنه و رو زمین فرود میاد.
نجینی مدام در حال کوبیدن سرش به پایه‌ی مبل بود، بلکه مبل دست از سر پاپاش برداره!

اون طرف، نزد کت:

فرد شنل‌پوشی که مدام از بین جمعیت لایی می‌رفت و هربار خودشو به ورودی چادر نزدیک‌تر می‌کرد، ناگهان توجهش به کت جلب می‌شه...




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۶:۵۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5486
آفلاین
خلاصه:

آخرین هورکراکس لرد سیاه، یک کت زشته!
لرد این کت رو به آلکتو می ده که ازش مواظبت کنه. ولی باد کت رو می بره. کت به دست یه پیرمرد دستفروش می رسه و یه گوشه اش آتیش می گیره. این آتیش روی لرد هم اثر می ذاره.
باد دوباره کت رو با خودش می بره.

..............

کت پرواز کنان رفت و رفت و رفت. خیس شد...کثیف شد...زشت تر از قبل شد.

لرد سیاه که در خانه ریدل ها سرگرم امر و نهی بود، نمی فهمید چرا از روی سرش قطره های آب می چکد...صورتش گل آلود می شود...و زشت تر از قبل به نظر می رسد.


خیلی دورتر...


چادر کهنه و مندرسی روی زمین بنا شده بود و جادوگرانی بسیار محتاج و فقیر برای ورود به چادر با هم رقابت می کردند.

تکه مقوایی روی ورودی چادر به چشم می خورد.


حراج اجناس دست دوم به نصف قیمت و حتی کمتر از نصف قیمت در صورت چانه زدن!


چند میز در مقابل چادر قرار گرفته بودند. یک مشت چوب دستی شکسته و زوار در رفته روی یکی از میز ها...چند جانور جادویی بیمار و به درد نخور روی میزی دیگر...و تلی از لباس که روی هم تلنبار شده بودند...

و درست در کنار تابلو، کتی نارنجی رنگ و کثیف به میخ روی چادر گیر کرده بود...


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۵:۱۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 315
آفلاین
دقیقا درهمان لحظه، خانه ریدل ها:

لرد سیاه با آرامش روی صندلی خود نشسته بود و به مرگخوارانی که جلویش یک قل و دو قل بازی میکردند، نگاه میکرد.
- این بوی چیه...؟

مرگخواران به سرعت بازیشان را متوقف کردند و به لرد سیاه نگاه کردند.
سپس بینی ها، با کنجکاوی شروع کردند به بو کشیدن.
و دیری نپایید که بوی سوختنی عجیب و نفرت انگیزی فضای خانه ریدل را در بر گرفت و بالاخره لرد سیاه در حالی که دستش آتش گرفته بود، از جا پرید و شروع کرد به نعره زدن!
- ما داریم میسوزیم! شماها چرا افتادید زمین دارید قهقهه میزنید؟

مرگخواران که میدانستند خشم لرد به زودی دامنشان را میگیرد، از خندیدن دست کشیده، برای خاموش کردن دست آتش گرفته لرد سیاه جلو آمدند.

سمت هورکراکس نیم سوخته:

ایهاالناس که فریادهای پیرمرد را شنیده بودند، پس از آنکه وی را با بیل، کلنگ و حتی ریختن خاک بر سرش، خاموش کرده بودند، او را خسته، زخمی و حتی کمی تا قسمتی کبود شده رها کردند.
پیرمرد پس از دقایقی از جای خود بلند شد. تکه پلاستیکش را جمع کرد و دوباره به راه افتاد. دیگر از هر چه آتش در دنیا بود، وحشت داشت.
- برم زیر بارون توی پارک بخوابم بهتر از اینجاس اصلا.

پیرمرد راه افتاد و رفت زیر باران، در پارک خوابید، کت را هم به عنوان پتو روی خودش پهن کرد.
اما شدت باد و باران بسیار زیاد بود... و آنها دست در دست یکدیگر، به سادگی هرچه تمامتر کت را از روی پیرمرد بلند کردند و با خود بردند...



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۵:۰۹ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۴:۱۶
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 87
آفلاین
تکه ی کنده شده از آلکتو که لابه لای دندان های بلاتریکس به چشم می خورد، همانند کتِ ارزشمند هورکراکسِ ارباب تاریکی در هوا سرگردان بود؛ با این تفاوت که مرگخواران حجم باقی مانده ی آلکتو را در امان نگه داشتند اما کت... وای از دلِ کت!

***


پیرمرد، راضی و خشنود از بخششِ نخ، چَه چَه زنان در خیابان شلنگ تخته می انداخت و پیش می رفت.

درهمین لحظه، ابرهای سیاه و اخمو، لبخندِ آسمان آبی را بلعیدند و بارشِ بی امان باران شروع شد.

پیرمردِ هورکراکس پوش، به زیر پلی در نزدیکی پناه برد و در آن جا با مردی روبه رو شد که با حالتِ عجیبی مقابل آتش پهن شده بود و محتویاتِ کیسه ای کوچک کف دستش
را استشمام می کرد.
- رئیس؟ می شه تا بارون بند می آد، این‌جا رو باهات شریک شم؟

"رئیس" به شدت تکان خورد و بعد با چشمان خمارش، نگاهی به پیرمرد انداخت.
- پرید همش! چیژ... بیشین عمو. راحت باش.

پیرمرد تکه پلاستیکی از بساطش بیرون کشید و روی زمین پهن کرد. با وسواس صاف و صوفش کرد و کنار آتش نشست.

ترکیبِ مرگبارِ عطر باران و آتش، گرمی کت و خستگیِ طول روز دست به دست هم دادند و فقط برای لحظه ای، پلک های چروکیده اش را روی هم گذاشت. فقط یک لحظه بیشتر..‌.

بوی ناخوشایند و ناآشنایی بینی اش را غلغلک داد و به سختی چشمانش را باز کرد.
- آتیش! آستینم! کتِ جدید و گرمم! ایهاالناس، کمک!


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.