تکلیف روان درمانی:
- رگ، تو مطمئنی که می خوای این کار رو انجام بدی؟
رزالین چندبار این سوال را از ریگولوس پرسیده بود، نمی دانست. چه بلایی بر سر دوستش آمده بود؟ می دانست باید از شجاعت و جسارتی که به طور ناگهانی به وجود ریگولوس سرازیر شده خوشحال باشد، ولی نمی توانست. احساس می کرد روح لطیف دوستش را از وجودش بیرون کشیده و یک روح تند و تیز را به جایش گذاشته اند. آن نگاه مصممش، آن قدرت صدایش، نحوی که با نفرت از گروه "شعله های آتش" صحبت می کرد، هیچ کدام متعلق به پسر آرام و لطیفی که زمانی می شناخت نبودند.
البته که ریگولوس همیشه باهوش بود. اما تا جایی که رزالین به خاطر می آورد، همیشه ترجیح می داد از هوشش در راه های دیگری استفاده کند. مثلا داستان ها و اشعاری بدیع خلق کند، نقاشی هایی خلاقانه و زیبا بکشد و طلسم های درمانی را فرا بگیرد. هرگز تلاش نکرده بود عده ای ماگل جادوگرستیز را به سزای اعمالشان برساند.
- داری به حرفام گوش می کنی رز؟
در لحن ریگولوس دلخوری آشکار بود. رزالین سرش را تکان داد. البته هر دو می دانستند رزالین هیچ توجهی به حرفهای دوستش نداشت.
- همونطور که گفتم، این بار تقریبا مطمئنم که مخفیگاهشون کجاست. می خوام بهشون نشون بدم که..
رزالین مطمئن بود که این اولین بار است که وسط حرف ریگولوس می پرد.
- تو حتی نمی تونی یه داکسی رو بکشی.
ریگولوس لبخندی زد. لبخندی که رزالین نمی شناخت، زیرا ملایم یا آرامش بخش نبود. موذیانه به نظر می رسید.
- رزالین عزیز. برای رسوندن افراد به سزای اعمالشون نیاز نیست حتما روح خودم رو آلوده کنم.
پس از گفتن این جملات، برخاست و از اتاق بیرون رفت. نمی خواست آن ماگل های احمق را بکشد یا شکنجه دهد. فقط می خواست به آنها بفهماند کارهایشان چه رنجی به افراد تحمیل می کند. باید حقیقت را می دیدند. باید می فهمیدند چقدر احمقند که هر وقت می بینند کسی با آنها متفاوت است، چه جادوگر واقعی باشد یا صرفا ماگلی که با دیگران متفاوت است او را می سوزانند.
آتشی از هیجان در وجودش می سوخت. آن را نمی شناخت، اما برایش لذتبخش بود. بلاخره می توانست مزد ماه ها مطالعه و تحقیق را بگیرد. بی دلیل همکلامی با ماگل هایی که نسبت به جادوگران ایده ها و افکار تند و تیزی داشتند را تحمل نکرده بود. هیچ کس نمی توانست او را بشناسد، زیرا مصمم بود و محکم گام بر می داشت.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] ماجراهای مردم شهر لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/06
تولد نقش: 1403/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
از: وسایل گلدوزیم و گلام فاصله بگیر.
پستها:
107

جزئیات کاربر

تکلیف مشاوره
تلفنش را از روی میز برداشت. مدتی بود که از استفاده از جغد و نامه خسته شده بود و به این تکنولوژی ماگلی رو آورده بود تا سرعت کار خود را افزایش بدهد؛ گرچه چون نمی توانست از یک شی که توسط یک نژاد ناخالص و بی ارزش از انسان ها ساخته شده بود استفاده کند آن را کاملا شخصی سازی کرده بود: هیزل خودش تلفنش را با استفاده از ایده ماگل ها برای ساخت تلفن ساخته بود.
به بخش تماس رفت و نام " هانا کانته " را جستوجو کرد. سپس دکمه تماس را فشار داد.
- سلام هانا!
- سلام. چیکارم داری؟
بی حوصلگی کاملا در صدایش مشخص بود. از طرفی معلوم بود که اصلا دوست ندارد با هیزل صحبت کند.
- هیچی! فقط می خواستم فردا توی دیگ سوراخ ببینمت!
- ببخشید اما نمی توم بیام؛ فردا سرم شلوغه و حوصله دیدن تو هم ندارم.
- عیبابا! پس جمعه چطوره؟ یه کافه خوب میشناسم!
- اه! باشه.
- پس جمعه میبینمت!
- می بینمت.
علاوه بر اینکه هانا تمایلی به دیدن او نداشت، هیزل هم همین حس را نسبت به دیدن او داشت. اما سالازار اسلیترین کبیر به او توصیه کرده بود که با هانا ملاقات کند و با او صحبت کند.
جمعه آن هفته - کافه ای در شهر لندن
- لندن شهر قشنگیه، اما حیف که تنها ساکنانش یه مشت ماگل بی ارزش هستن.
- صدات رو ببر خانم نژاد پرست! قوانینو یادت رفته؟
- نه! اما توهین به افراد بالاتر از خودت کار زشتیه!
- بالاتر؟! مثلا شما کی باشین؟ وزیر سحر و جادو؟
هیزل بلند شد.
- هر کسی هم که باشم بخاطر اعتقاداتمم که شده هزاران مرتبه ازت بالا ترم! یه مرگخوارم و انقدر قدرتمند هستم که تو رو به راحتی زیر پام له کنم!
سپس هانا بلند شد.
- مثل اینکه غرور این خانوم کوچولو اوت کرده!
- خانوم کوچولو؟! کسی که غرور داره با استفاده از قدرت غرورش میتونه به هرجایی برسه ولی آدم ترسویی مثل تو...
- من ترسوئم هیزل؟ شاید تو ندونی ولی من از تو هم مغرورترم! من یکی از قدرتمندترین جادوگرای انگلستانم!
- صدات رو بیار پایین قدرتمندترین جادوگر انگستان! میخوای بخاطر افشاگری اعدام شی؟
- برو بابا توهم! اصلا نمیخواستم امروز بیام اینجا و اعصابم رو خرد کنم. دیگه بهتره که برم.
- برو ترسو خانم! اما هرچقدر هم بخوای چشم پوشی کنی بازم نمیتونی قدرت من رو نادیده بگیری. یه روزی می رسه که من بر تمام شما جادوگرا حکومت میکنم و تمام ماگل های روی زمین رو نابود می کنم. اون روز بزودی زود می رسه هانا و تو نمیتونی از این اتفاق جلو گیری کنی.
هانا از کافه خارج شد. هیزل خندید می دانست که آرزوی او قطعا روزی به حقیقت می پیوندد.
تلفنش را از روی میز برداشت. مدتی بود که از استفاده از جغد و نامه خسته شده بود و به این تکنولوژی ماگلی رو آورده بود تا سرعت کار خود را افزایش بدهد؛ گرچه چون نمی توانست از یک شی که توسط یک نژاد ناخالص و بی ارزش از انسان ها ساخته شده بود استفاده کند آن را کاملا شخصی سازی کرده بود: هیزل خودش تلفنش را با استفاده از ایده ماگل ها برای ساخت تلفن ساخته بود.
به بخش تماس رفت و نام " هانا کانته " را جستوجو کرد. سپس دکمه تماس را فشار داد.
- سلام هانا!
- سلام. چیکارم داری؟
بی حوصلگی کاملا در صدایش مشخص بود. از طرفی معلوم بود که اصلا دوست ندارد با هیزل صحبت کند.
- هیچی! فقط می خواستم فردا توی دیگ سوراخ ببینمت!
- ببخشید اما نمی توم بیام؛ فردا سرم شلوغه و حوصله دیدن تو هم ندارم.
- عیبابا! پس جمعه چطوره؟ یه کافه خوب میشناسم!
- اه! باشه.
- پس جمعه میبینمت!
- می بینمت.
علاوه بر اینکه هانا تمایلی به دیدن او نداشت، هیزل هم همین حس را نسبت به دیدن او داشت. اما سالازار اسلیترین کبیر به او توصیه کرده بود که با هانا ملاقات کند و با او صحبت کند.
جمعه آن هفته - کافه ای در شهر لندن
- لندن شهر قشنگیه، اما حیف که تنها ساکنانش یه مشت ماگل بی ارزش هستن.
- صدات رو ببر خانم نژاد پرست! قوانینو یادت رفته؟
- نه! اما توهین به افراد بالاتر از خودت کار زشتیه!
- بالاتر؟! مثلا شما کی باشین؟ وزیر سحر و جادو؟
هیزل بلند شد.
- هر کسی هم که باشم بخاطر اعتقاداتمم که شده هزاران مرتبه ازت بالا ترم! یه مرگخوارم و انقدر قدرتمند هستم که تو رو به راحتی زیر پام له کنم!
سپس هانا بلند شد.
- مثل اینکه غرور این خانوم کوچولو اوت کرده!
- خانوم کوچولو؟! کسی که غرور داره با استفاده از قدرت غرورش میتونه به هرجایی برسه ولی آدم ترسویی مثل تو...
- من ترسوئم هیزل؟ شاید تو ندونی ولی من از تو هم مغرورترم! من یکی از قدرتمندترین جادوگرای انگلستانم!
- صدات رو بیار پایین قدرتمندترین جادوگر انگستان! میخوای بخاطر افشاگری اعدام شی؟
- برو بابا توهم! اصلا نمیخواستم امروز بیام اینجا و اعصابم رو خرد کنم. دیگه بهتره که برم.
- برو ترسو خانم! اما هرچقدر هم بخوای چشم پوشی کنی بازم نمیتونی قدرت من رو نادیده بگیری. یه روزی می رسه که من بر تمام شما جادوگرا حکومت میکنم و تمام ماگل های روی زمین رو نابود می کنم. اون روز بزودی زود می رسه هانا و تو نمیتونی از این اتفاق جلو گیری کنی.
هانا از کافه خارج شد. هیزل خندید می دانست که آرزوی او قطعا روزی به حقیقت می پیوندد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: جمعه 22 خرداد 1405 23:59
از: گیل مامان!
پستها:
867

نقل قول:
و همچنان مروپ و تام، تا رسیدن به خانه ریدل ها برای هم نوشابه باز کردند و هندوانه زیر بغل هم گذاشتند.
- راوی چی گفت الان شوهر مامان؟ نوشابه باز میکردیم برا هم؟!
مروپ نگاه مشکوکی به دستان خودش و تام انداخت که نوشابه و در باز کن در آنان قرار داشت.
- چشم مامان روشن! دو روز نبودم بجای دوغ آبعلی داریم نوشابه باز میکنیم برا هم!
خجالت نکشیدی کفن مامان خشک نشده به آرمانای مامان خیانت کردی مرد؟! 
تام که دو گالیونیاش افتاده بود چه فاجعهای در شرف وقوع است با آخرین امیدش، نوشابه را پشت ردایش پنهان کرد.
- مروپ جان ببین این نوشابه یه اصطلاحه... معنیش اینه که ما چقدر همو دوست داریم و عاشق همیم. ماچ بهمون اصلا!
سپس با نگرانی به مروپ سرخ شده و در حال دود کردن چشم دوخت.
- ببین عزیزم اصلا این مسئله اونقدر مهم نیست که بخواد توی فضای شاعرانه و رمانتیکمون خللی ایجاد کنه.
- الان میخواستی بگی آرمانای مامان در مقابله با فست فود و نوشابه مهم نیست؟!
تام با دیدن مروپی که شبیه اژدها شده بود و حتی بال هم در آورده بود و از دهانش آتش به اطراف میپراکند، سرش را از شعلهای که مستقیم صورتش را مورد هدف قرار داده بود دزدید اما سرعت واکنشش آن قدر نبود که موهای پر کلاغیاش را هم از آتش سوزان بدزدد. لحظهای بعد، تام با کلهای سوزان در حال دویدن بود و مروپ نیز به دنبالش.
- بعد میگم اژدهای دو سر میشه قبول نمیکنه! یکی منو از دست این نجات بده!
مروپ ضمن پرتاب گویهای آتشین در میان خیابانهای لندن میچرخید و هر چه اعم از کیوسک تلفن، چراغ قرمز، تابلوی تبلیغات و چندین و چند هزار از مردم از همه جا بیخبر لندن را به سمت تام پرتاب میکرد.
- همشم که ۱۸۰ درجه خطا میزنی مروپ جان. من اینجام توی ضلع جنوب غربیت... چرا اون ماگل بدبختو پرت کردی شمال شرقیت خب!

تام که با خطا زدنهای مروپ خیالش آسوده بود توقف کرد و با مشنگی که در شمال شرقی در حال پرواز بود بای بای کرد اما مروپ مادری با درایت و با نقشه بود و با آسوده کردن تام، تیر نهایی را به سمت او شلیک کرد.
- آخ!
این آخرین کلمه تام قبل از فرود آمدن ساعت بیگ بن بر روی کلهاش بود. همسر مهربان و دلسوز مروپ حالا زیر وزن ساختمان به آن بزرگی، خرد و متلاشی شده بود و این موضوع مایه آسودگی خیال مروپ بود. با لبخندی دستهایش را به هم کوبید تا خاکشان را بتکاند.
- من الان ازتون انتظار جواب ندارم چون تا الان نه تاثیری دیدم نه جواب و اهمیتی... چون من یه آجرم. ولی خب از اونجایی که هیچ وقت جوابی نگرفتم گفتم بازم دهنمو باز کنم و بگم به نظرم کشتن اینطوری شوهرتون کار درستی نبود. اینم گفتم که حداقل از بار عذاب وجدان خودم بابت سکوتم کم بشه. البته من کلا اهل سکوت نبودم همیشه در حال حرف زدن بودم ولی خب با این حال خیلی بابت مرگ تام توی پستتون عذاب وجدان گرفتم. از بقیه دوستان هم عذرخواهی میکنم اگر جو پست ناملایم شد.
مروپ نگاه عاقل اندر سفیهای به تکه آجر وراج روی زمین انداخت. خواست جوابش را بدهد اما خیلی زود دریافت که یک آجر ارزش جواب دادن ندارد پس با رضایت آجر را برداشت و به کف نزدیک ترین اقیانوسی که به دستش رسید پرتاب کرد و با خاطری آسوده به زندگی بدون تام ریدلش ادامه داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/28
تولد نقش: 1403/01/29
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آذر 1404 15:37
از: عمارت ریدل ها
پستها:
229

حدود یک هفته بعد از جلسه ی مشاوره، تام و مروپ طبق دستور سالازار به شهر لندن رفتند. در کوچه پس کوچه های شهر، جایی خلوت یافتند که همانطور که مشاور گفته بود دوئل کنند.
شاید آنها زیادی منظور از دوئل را جدی گرفته بودند چرا که هر کدام سنگری در هر طرف از خیابان برای خود بنا کردند و یک گونی مهمات مخصوص برای خود آوردند.
- یااا مرلییین.
بوووم
-هندونه برای من پرت میکنی؟ طعم خرزهره منو بچش.
پووووف
- آخخخ دستم. خربزه عسل مامان بیا برو تو چشم شوهر مامان.
پاااق
و بدینگونه جنگ سخت و طاقت فرسایی در کوچه پس کوچه های لندن به پا گشت.
تام سخت در مقابل مروپ آهنین. بیل و کلنگ در مقابل ماهیتابه و ملاقه.
جنگی بدون خستگی. با رشادت های فراوان بر سر هدفی والا...آه مای مرلین...چه هدفی والاتر از فدا کاری برای...ها؟ اها از پشت صحنه اشاره میکنن این برای یه داستانی دیگر است.
داشتیم میگفتیم. پس از یک هفته آذوقه و مهمات هر دو طرف به اتمام رسید و بلاخره سکوتی طولانی بر آنجا حکم فرما گشت.
- قار قار قار. ( آه گوشام خونریزی کرد انقدر بد و بیراه میگفتن و سر و صدا میکردن. مرلینو شکر بلاخره ساکت شدن. )
- قار قار؟ ( مگه ما گوش هم داریم. )
-قااااار. قاررقاررر؟ ( معلومه! مگه نمیدونستی؟)
- قار. قااار قار. ( نه. چه جااالب. )
مروپ و تام که در این میان با دقت به قار قار های کلاغ ها گوش فرا داده بودند، بلاخره بحثی برای صحبت کردن یافتند.
- مروپ جان این کلاغ ها الان با ما بودن؟
- آره ور پریده ها. یعنی زبون کلاغ هارو نمیدونم ولی اون چشای ور قلمبیدشون که زل زده بود معلوم بود با مان.
- میگم ماد مازل شما امشب کباب کلاغ میل دارین.
- البته ولی محاله بذارم جنتلمنی عین شما دست به سیاه و سفید بزنه.
- نه خانووم این حرفا چیه؟ استدعا دارم.
- نه قربونت برم شما خسته ای تا استراحت کنی شام حاضره.
- حالا که انقدر اصرار دارید به روی چشم، بانوی زیبا. کمکی بود در خدمتم.
- قار قار؟ (اینا با ما بودن؟)
- قا...
بوووم
- قاااااررررر.(نههههه.)
- وات د؟ چرا صحنه عین فیلم هندیا اسلوموشن شد؟
- چیزی گفتی شوهر مامان؟
- نه یه لحظه فکر کردم که...
تام ریدل دوباره نگاهی به صحنه می اندازد که کلاغ بی جان بر گوشه ای افتاده و جان داده. انگار بی خوابی زیادی، او را دچار توهم کرده بود.
یک ساعت بعد...
- به به اصلا بدون دستپخت شما زندگی، زندگی نمیشه.
- اختیار دارید. بدون تعریف های شما هم دستپخت های مامان مزه ای نداره.
و همچنان مروپ و تام، تا رسیدن به خانه ریدل ها برای هم نوشابه باز کردند و هندوانه زیر بغل هم گذاشتند.
چندی آن طرف تر یکی از خانه های ساکن منطقه ی جنگ زده
- به مرلین که اینجا دیوونه خونست. تا همین چند ساعت پیش خوبه داشتن همو میکشتن.
- خبه خبه! طاقت دیدن خوشبختی ملتم نداری؟ خودت که عرضه نداری از این کارا بکنی بذار ببینیم اینا چی میگن بلکه ماهم دو کلوم ازشون یاد گرفتیم.
شاید آنها زیادی منظور از دوئل را جدی گرفته بودند چرا که هر کدام سنگری در هر طرف از خیابان برای خود بنا کردند و یک گونی مهمات مخصوص برای خود آوردند.
- یااا مرلییین.
بوووم
-هندونه برای من پرت میکنی؟ طعم خرزهره منو بچش.
پووووف
- آخخخ دستم. خربزه عسل مامان بیا برو تو چشم شوهر مامان.
پاااق
و بدینگونه جنگ سخت و طاقت فرسایی در کوچه پس کوچه های لندن به پا گشت.
تام سخت در مقابل مروپ آهنین. بیل و کلنگ در مقابل ماهیتابه و ملاقه.
جنگی بدون خستگی. با رشادت های فراوان بر سر هدفی والا...آه مای مرلین...چه هدفی والاتر از فدا کاری برای...ها؟ اها از پشت صحنه اشاره میکنن این برای یه داستانی دیگر است.
داشتیم میگفتیم. پس از یک هفته آذوقه و مهمات هر دو طرف به اتمام رسید و بلاخره سکوتی طولانی بر آنجا حکم فرما گشت.
- قار قار قار. ( آه گوشام خونریزی کرد انقدر بد و بیراه میگفتن و سر و صدا میکردن. مرلینو شکر بلاخره ساکت شدن. )
- قار قار؟ ( مگه ما گوش هم داریم. )
-قااااار. قاررقاررر؟ ( معلومه! مگه نمیدونستی؟)
- قار. قااار قار. ( نه. چه جااالب. )
مروپ و تام که در این میان با دقت به قار قار های کلاغ ها گوش فرا داده بودند، بلاخره بحثی برای صحبت کردن یافتند.
- مروپ جان این کلاغ ها الان با ما بودن؟
- آره ور پریده ها. یعنی زبون کلاغ هارو نمیدونم ولی اون چشای ور قلمبیدشون که زل زده بود معلوم بود با مان.
- میگم ماد مازل شما امشب کباب کلاغ میل دارین.
- البته ولی محاله بذارم جنتلمنی عین شما دست به سیاه و سفید بزنه.
- نه خانووم این حرفا چیه؟ استدعا دارم.
- نه قربونت برم شما خسته ای تا استراحت کنی شام حاضره.
- حالا که انقدر اصرار دارید به روی چشم، بانوی زیبا. کمکی بود در خدمتم.
- قار قار؟ (اینا با ما بودن؟)
- قا...
بوووم
- قاااااررررر.(نههههه.)
- وات د؟ چرا صحنه عین فیلم هندیا اسلوموشن شد؟
- چیزی گفتی شوهر مامان؟
- نه یه لحظه فکر کردم که...
تام ریدل دوباره نگاهی به صحنه می اندازد که کلاغ بی جان بر گوشه ای افتاده و جان داده. انگار بی خوابی زیادی، او را دچار توهم کرده بود.
یک ساعت بعد...
- به به اصلا بدون دستپخت شما زندگی، زندگی نمیشه.
- اختیار دارید. بدون تعریف های شما هم دستپخت های مامان مزه ای نداره.
و همچنان مروپ و تام، تا رسیدن به خانه ریدل ها برای هم نوشابه باز کردند و هندوانه زیر بغل هم گذاشتند.
چندی آن طرف تر یکی از خانه های ساکن منطقه ی جنگ زده
- به مرلین که اینجا دیوونه خونست. تا همین چند ساعت پیش خوبه داشتن همو میکشتن.
- خبه خبه! طاقت دیدن خوشبختی ملتم نداری؟ خودت که عرضه نداری از این کارا بکنی بذار ببینیم اینا چی میگن بلکه ماهم دو کلوم ازشون یاد گرفتیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S 
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

تکلیف جلسهی مشاوره:
مسئولیتپذیری اجباری...
واقعا مسئولیتپذیری اجباری به چه معناست؟
بیاید اول در مورد مسئولیتهای اجباری صحبت کنیم؛ به گمانم میشود آن را به دو دسته تقسیم کرد: مسئولیتهایی که دیگران به اجبار بر دوش ما میگذراند و مسئولیتهایی که اجبار آن منشا درونی دارند. روش فهمیدن اینکه هر مسئولیت در کدام دسته قرار میگیرد؟ ساده است؛ به این فکر کنید که در صورت عدم انجام این مسئولیت، چه کسی شما را سرزنش خواهد کرد یا از شما ناامید خواهد شد، دیگران یا خودتان؟
گاهی اگر این کار را نکنید هم خودتان و هم دیگران از شما ناامید میشوند. شخصا این را هم جزو آنهایی میدانم که منشا درونی دارند و تنها آن گروه از مسئولیتها را دارای منشا بیرونی میدانم که در صورتی که شما بدانید کسی به هیچ عنوان متوجه نخواهد شد از زیر بار آن شانه خالی کردهاید، هیچ احساس ندامت، ناامیدی و افسوسی نخواهید داشت.
اکثرا فکر میکنیم این مسئولیتهای دارای منشا بیرونی هستند که روان ما را فرسوده میکنند اما راستش را بخواهید من فکر نمیکنم اینطور باشد. ما به خاطر مسئولیتهای دارای منشا بیرونی فرسوده میشویم چون ناخودآگاه یا خودآگاه خود را سرزنش میکنیم که چرا توانایی مبارزه با آن و زیستن به روشی که دلمان میخواهد را نداریم.
مسئولیتهایی که دارای منشا درونی هستند، معمولا در صورتی ما را آزار میدهند و شکل اجبار به خود میگیرند که ۱. هنوز نتوانستهایم دلیل انجام آن را به درستی متوجه شویم و خودمان را توجیه کنیم ۲. با ذات تکاملی انسان که میخواهد بخورد، بخوابد و ژنهای خود را به نسل بعد منتقل کند تا جاودانه بماند در تضاد است و سلولهای بدنمان آن را کاری بیهوده میدانند. ۳. این مسئولیت به کل از توان ما خارج است و زاییدهی ذهن کمالگرای ماست.
(احتمالا بتوان به دلایل دیگری نیز اشاره کرد اما به همین تعداد اکتفا میکنم.)
اما وقتی سخن از مسئولیتپذیری اجباری میشود، موضوع کمی سنگینتر است. چرا که در این قسمت بحث «پذیرش» نیز وارد ماجرا شده است. با گفتن این عبارت به صورت ناخودآگاه این موضوع را القا میکنیم که از قبل این مسئولیت پذیرفته شده است و همینطور حالت اجبار دارد و عملا راه فراری از آن نیست. گل بود به سبزه نیز آراسته شد!
پس چه بخواهیم چه نخواهیم، چه دیگری ما را مجبور میکند چه خودمان، چه دلیل آن را متوجه شدهایم و چه با ذات تکاملی ما در تضاد است و چه بر اثر کمالگرایی است و هزاران چهی دیگر، همه به کل بیاثر هستند و این مسئولیت روی شانههای ما خواهد بود تا به انجام برسد و اگر آن را به انجام نرسانیم، چنان سوهانی بر روحمان خواهد کشید که دل سنگ هم برایمان آب میشود!
پرسشی که اینجا مطرح میشود این است که آیا هیچ راه گریزی نیست؟ تنها باید این مسئولیت را به انجام رسانید تا رها گشت؟
پاسخ در عین سادگی پیچیده است. هیچ غیرممکنی، مخصوصا در عالم ذهن، وجود ندارد. خبر خوب اینکه سوهانهای روح اکثرا از ذهن منشا میگیرند، مسئولیت واژهای انتزاعی است و پذیرش مفهومی غیرمجسم. پس تا وقتی که ذهن ما این قدرت را دارد که مسئولیتپذیری اجباری را به مسئولیتپذیری اختیاری تغییر دهد، راه حلی مناسب وجود دارد.
و اگر بخواهیم کمی کاربردیتر سخن بگوییم، شاید بهتر باشد که به آنچه که به اجبار مسئولیت آن را پذیرفتهاید فکر کنید، دلیل انجام را آن بیابید، عواقب عدم انجام آن را بررسی کنید و بسنجید که حاضرید با نتایج کدام یک روبرو شوید.
متوجهم که گاهی انتخاب بین بد و بدتر است اما با خود بیندیشید که آیا انتخاب بد و بعد فکر کردن به آن طوری که سوهان روح شما شود برای شما سودی دارد یا نه. تمام تلاشتان را بکنید تا مغزتان را گول بزنید و به آن بقبولانید که شما انتخاب کردهاید که این مسیر را بروید پس اجباری در آن نیست.
باشد که همهی ما بتوانیم سوهانهای روحمان را مغلوب ذهن ورزیدهمان کنیم.
مسئولیتپذیری اجباری...
واقعا مسئولیتپذیری اجباری به چه معناست؟
بیاید اول در مورد مسئولیتهای اجباری صحبت کنیم؛ به گمانم میشود آن را به دو دسته تقسیم کرد: مسئولیتهایی که دیگران به اجبار بر دوش ما میگذراند و مسئولیتهایی که اجبار آن منشا درونی دارند. روش فهمیدن اینکه هر مسئولیت در کدام دسته قرار میگیرد؟ ساده است؛ به این فکر کنید که در صورت عدم انجام این مسئولیت، چه کسی شما را سرزنش خواهد کرد یا از شما ناامید خواهد شد، دیگران یا خودتان؟
گاهی اگر این کار را نکنید هم خودتان و هم دیگران از شما ناامید میشوند. شخصا این را هم جزو آنهایی میدانم که منشا درونی دارند و تنها آن گروه از مسئولیتها را دارای منشا بیرونی میدانم که در صورتی که شما بدانید کسی به هیچ عنوان متوجه نخواهد شد از زیر بار آن شانه خالی کردهاید، هیچ احساس ندامت، ناامیدی و افسوسی نخواهید داشت.
اکثرا فکر میکنیم این مسئولیتهای دارای منشا بیرونی هستند که روان ما را فرسوده میکنند اما راستش را بخواهید من فکر نمیکنم اینطور باشد. ما به خاطر مسئولیتهای دارای منشا بیرونی فرسوده میشویم چون ناخودآگاه یا خودآگاه خود را سرزنش میکنیم که چرا توانایی مبارزه با آن و زیستن به روشی که دلمان میخواهد را نداریم.
مسئولیتهایی که دارای منشا درونی هستند، معمولا در صورتی ما را آزار میدهند و شکل اجبار به خود میگیرند که ۱. هنوز نتوانستهایم دلیل انجام آن را به درستی متوجه شویم و خودمان را توجیه کنیم ۲. با ذات تکاملی انسان که میخواهد بخورد، بخوابد و ژنهای خود را به نسل بعد منتقل کند تا جاودانه بماند در تضاد است و سلولهای بدنمان آن را کاری بیهوده میدانند. ۳. این مسئولیت به کل از توان ما خارج است و زاییدهی ذهن کمالگرای ماست.
(احتمالا بتوان به دلایل دیگری نیز اشاره کرد اما به همین تعداد اکتفا میکنم.)
اما وقتی سخن از مسئولیتپذیری اجباری میشود، موضوع کمی سنگینتر است. چرا که در این قسمت بحث «پذیرش» نیز وارد ماجرا شده است. با گفتن این عبارت به صورت ناخودآگاه این موضوع را القا میکنیم که از قبل این مسئولیت پذیرفته شده است و همینطور حالت اجبار دارد و عملا راه فراری از آن نیست. گل بود به سبزه نیز آراسته شد!
پس چه بخواهیم چه نخواهیم، چه دیگری ما را مجبور میکند چه خودمان، چه دلیل آن را متوجه شدهایم و چه با ذات تکاملی ما در تضاد است و چه بر اثر کمالگرایی است و هزاران چهی دیگر، همه به کل بیاثر هستند و این مسئولیت روی شانههای ما خواهد بود تا به انجام برسد و اگر آن را به انجام نرسانیم، چنان سوهانی بر روحمان خواهد کشید که دل سنگ هم برایمان آب میشود!
پرسشی که اینجا مطرح میشود این است که آیا هیچ راه گریزی نیست؟ تنها باید این مسئولیت را به انجام رسانید تا رها گشت؟
پاسخ در عین سادگی پیچیده است. هیچ غیرممکنی، مخصوصا در عالم ذهن، وجود ندارد. خبر خوب اینکه سوهانهای روح اکثرا از ذهن منشا میگیرند، مسئولیت واژهای انتزاعی است و پذیرش مفهومی غیرمجسم. پس تا وقتی که ذهن ما این قدرت را دارد که مسئولیتپذیری اجباری را به مسئولیتپذیری اختیاری تغییر دهد، راه حلی مناسب وجود دارد.
و اگر بخواهیم کمی کاربردیتر سخن بگوییم، شاید بهتر باشد که به آنچه که به اجبار مسئولیت آن را پذیرفتهاید فکر کنید، دلیل انجام را آن بیابید، عواقب عدم انجام آن را بررسی کنید و بسنجید که حاضرید با نتایج کدام یک روبرو شوید.
متوجهم که گاهی انتخاب بین بد و بدتر است اما با خود بیندیشید که آیا انتخاب بد و بعد فکر کردن به آن طوری که سوهان روح شما شود برای شما سودی دارد یا نه. تمام تلاشتان را بکنید تا مغزتان را گول بزنید و به آن بقبولانید که شما انتخاب کردهاید که این مسیر را بروید پس اجباری در آن نیست.
باشد که همهی ما بتوانیم سوهانهای روحمان را مغلوب ذهن ورزیدهمان کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 14:04
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
442
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Certainty is a delightful illusion
جزئیات کاربر

پست مشاوره
از ساختمون بیرون اومد. تصمیم گرفتم بخشی مسیر رو قدم بزنم. ذهنم خیلی آشفته شده بود.
- چرا توی مشاوره اونجوری حرف زدم؟ منی که خودم دم از عدم تبعیض میزنم نباید اونطوری با سالازار اسلیتیرین صحبت میکردم. خیلی تند و بی ادبانه حرف زدم. همه خشمی که از حرف اون اسلیتیرینی توم ایجاد شده بود رو سر سالازار خالی کردم. حقش نبود که اینطوری باهاش حرف بزنم. دلیلی نداره که هر کاری که بچه های اسلیتیرینی انجام میدن رو به پای اون سالازار بیچاره بنویسم. شاید اگر بهتر صحبت میکردم نظرش درباره ماگل زاده ها عوض میشد ولی ... ولی با این کاری که من کردم هیچی بهتر که نشد بدتر هم شد...
اشک از چشمام جاری شد. مثل ابر بهار گریه میکردم. مردمی که توی خیابون از کنارم رد میشدن با تعجب نگاهم میکردم. نگاهشون اذیتم میکرد. سریع دویدم و وارد یه کوچه خلوت شدم که کسی منو نبینه.
- چرا این کارو کردم؟ حالا چیکار کنم؟ مهم نیست اون هر کاری هم بکنه من نباید اون حرفا رو میزدم و ناراحتش میکردم! کاش میتونستم برگردم عقب و همه چیو درست کنم...
بینیمو بالا کشیدم و تصمیم گرفتم که به خودم بیام. اینقدر اشکمو با آستینم پاک کرده بودم که هر دو تا آستین لباسم خیس خیس بود.
- با گریه کردن چیزی عوض نمیشه. کاش میشد برم و حافظشو پاک کنم ولی این کار درستی نیست. باید یه جوری براش جبران کنم. باید بهش بگم که متاسفم و میخوام که خود واقعیشو بشناسم نه یه مشت شایعه که ازش تو کتابا نوشته. بهتره زودتر برم خونه و براش جغد بفرستم.
چند تا نفس عمیق کشیدم تا دوباره تنفسم منظم بشه. آخرین اشک ها رو از روی صورتم پاک کردم و چوبدستیمو جلو گرفتم. اتوبوس شوالیه اومد. سوار شدم و برگشتم خونه.
وقتی رسیدم خونه کیفم رو یه گوشه انداختم و یه راست رفتم تو آشپزخونه. یه بطری آب کدوحلوایی و تارت توت فرنگی برداشتم. رفتم توی اتاق. از مخزن خوراکی هام 2 تا قورباغه شکلاتی و یه بسته پاستیل نوشابه ای در آوردم. همه رو توی یه جعبه کوچیک گذاشتم و شروع کردم به نوشتن نامه.
"جناب سالازار اسلیتیرین گرامی!
من واقعا معذرت میخوام که امروز با شما اونطور بد صحبت کردم. نباید اجازه میدادم خشمم از یکی دیگه اونطور سر شما خالی بشه. دارم این نامه رو براتون مینویسم که بگم معذرت میخوام. لطفا این هدیه رو از طرف من قبول کنین!
و در آخر میخواستم بگم که من دوست دارم شما رو بیشتر بشناسم. البته اگر منو ببخشید و اجازه بدین که خود واقعیتون رو بشناسم نه چیزایی که تو کتابا هست.
ترزا مک کینز"
نامه رو توی پاکت گذاشتم و درش رو چسبوندم. بعد پاکت رو پیش خوراکی های توی جعبه گذاشتم و درش رو با یه ربان نقره ای بستم. بعد بسته رو به شکلات دادم.
- شکلات با بیشترین سرعتت پرواز کن و سریع اینو به دست سالازار اسلیتیرین برسون!
شکلات هوهویی کرد و از پنجره بیرون رفت.
از ساختمون بیرون اومد. تصمیم گرفتم بخشی مسیر رو قدم بزنم. ذهنم خیلی آشفته شده بود.
- چرا توی مشاوره اونجوری حرف زدم؟ منی که خودم دم از عدم تبعیض میزنم نباید اونطوری با سالازار اسلیتیرین صحبت میکردم. خیلی تند و بی ادبانه حرف زدم. همه خشمی که از حرف اون اسلیتیرینی توم ایجاد شده بود رو سر سالازار خالی کردم. حقش نبود که اینطوری باهاش حرف بزنم. دلیلی نداره که هر کاری که بچه های اسلیتیرینی انجام میدن رو به پای اون سالازار بیچاره بنویسم. شاید اگر بهتر صحبت میکردم نظرش درباره ماگل زاده ها عوض میشد ولی ... ولی با این کاری که من کردم هیچی بهتر که نشد بدتر هم شد...
اشک از چشمام جاری شد. مثل ابر بهار گریه میکردم. مردمی که توی خیابون از کنارم رد میشدن با تعجب نگاهم میکردم. نگاهشون اذیتم میکرد. سریع دویدم و وارد یه کوچه خلوت شدم که کسی منو نبینه.
- چرا این کارو کردم؟ حالا چیکار کنم؟ مهم نیست اون هر کاری هم بکنه من نباید اون حرفا رو میزدم و ناراحتش میکردم! کاش میتونستم برگردم عقب و همه چیو درست کنم...
بینیمو بالا کشیدم و تصمیم گرفتم که به خودم بیام. اینقدر اشکمو با آستینم پاک کرده بودم که هر دو تا آستین لباسم خیس خیس بود.
- با گریه کردن چیزی عوض نمیشه. کاش میشد برم و حافظشو پاک کنم ولی این کار درستی نیست. باید یه جوری براش جبران کنم. باید بهش بگم که متاسفم و میخوام که خود واقعیشو بشناسم نه یه مشت شایعه که ازش تو کتابا نوشته. بهتره زودتر برم خونه و براش جغد بفرستم.
چند تا نفس عمیق کشیدم تا دوباره تنفسم منظم بشه. آخرین اشک ها رو از روی صورتم پاک کردم و چوبدستیمو جلو گرفتم. اتوبوس شوالیه اومد. سوار شدم و برگشتم خونه.
وقتی رسیدم خونه کیفم رو یه گوشه انداختم و یه راست رفتم تو آشپزخونه. یه بطری آب کدوحلوایی و تارت توت فرنگی برداشتم. رفتم توی اتاق. از مخزن خوراکی هام 2 تا قورباغه شکلاتی و یه بسته پاستیل نوشابه ای در آوردم. همه رو توی یه جعبه کوچیک گذاشتم و شروع کردم به نوشتن نامه.
"جناب سالازار اسلیتیرین گرامی!
من واقعا معذرت میخوام که امروز با شما اونطور بد صحبت کردم. نباید اجازه میدادم خشمم از یکی دیگه اونطور سر شما خالی بشه. دارم این نامه رو براتون مینویسم که بگم معذرت میخوام. لطفا این هدیه رو از طرف من قبول کنین!
و در آخر میخواستم بگم که من دوست دارم شما رو بیشتر بشناسم. البته اگر منو ببخشید و اجازه بدین که خود واقعیتون رو بشناسم نه چیزایی که تو کتابا هست.
ترزا مک کینز"
نامه رو توی پاکت گذاشتم و درش رو چسبوندم. بعد پاکت رو پیش خوراکی های توی جعبه گذاشتم و درش رو با یه ربان نقره ای بستم. بعد بسته رو به شکلات دادم.
- شکلات با بیشترین سرعتت پرواز کن و سریع اینو به دست سالازار اسلیتیرین برسون!
شکلات هوهویی کرد و از پنجره بیرون رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مککینز در 1403/6/12 17:30:16


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

هوا ابری بود و هر لحظه ممکن بود باران بگیرد. با اینکه چند ساعت تا غروب مانده بود، هوا به خاطر ابرها تاریکتر از معمول بود و باد سردی می وزید. این ابرها و این هوا سرود مرگ تابستان بودند و پاییز کم کم می آمد که حکم روایی کند.
او لباس های همیشگیش را نپوشیده بود و به جایش کت بلند سیاهی پوشیده و کلاه بزرگش را طوری سرش گذاشته بود که چهره اش ناپیدا باشد. آخر خیابان خلوتی خودش را ظاهر کرده بود و با قدمهای محکم ولی آرام به سمت نقطه مورد علاقه اش میرفت. سرش پایین بود و از نگاه های غیر ضروری با ماگلهایی که از کنارش رد میشدند، اجتناب میکرد.
بلاخره به مکان مورد علاقه اش رسید و همه چیز شروع شد.
نیمکت سبز رنگ و رو رفته ایی که روبروی قنادی معروف لندن بود. قنادی "مارکینز"، قنادی معروف لندن بود که در همه ساعات کاری اش شلوغ بود. روی صندلی نشست و بلاخره نگاهش را از سنگ فرش خیابان گرفت.
نور زرد رنگ قنادی، پیاده رو را روشن کرده بود و بوی شیرینی های گرم، حتی تا آن نیمکت که او رویش نشسته بود، میرسید.
به چهره های خوشحال مشتریان نگاه کرد.
والدین خوشحالی که برای فرزندانشان، نان خامه ایی میخریدند، پیرزن هایی که با صورت چروکیده و پشت خمیده نان باگت برمیداشتند و دختر های نوجوانی که ریز میخندیدند و جلوی ویترین شیرینی ها سعی میکردند خوشمزه ترین تارت را پیدا کنند.
سرش را کج کرد و به فکر فرو رفت. چه چیزی در ذهن های کوچک و عقب مانده آنها، این قدر خوشحالشان میکرد؟ نیستی و مرگی که به سمتش حرکت میکردند، نمیدیدند؟
"برای لذت بردن از زندگی باید احمق بود"
جمله درستی بود. اما مگر لذت بردن از زندگی ارزش حماقت را داشت؟ شاید میشد ذهن های کوچک را گول زد ولی ذهن های بزرگ... ذهن های بزرگ هیچ وقت تن به حماقت نمیدادند. لذت بردن از زندگی ، هدف آنها نبود. آنها هدف های بزرگتری داشتند. ذهن های بزرگ خدایان کوچک روی زمین بودند.
ناگهان همهمه ایی در قنادی در گرفت. زنی جیغ زد و بعد او فریادها شدت گرفت. نور زرد رنگی که از قنادی بیرون میزد، رنگ خون گرفت و قرمز و قرمز تر شد. انگار جایی در قنادی آتش گرفته بود. صدای فریاد ها شدت میگرفت. کمک میخواستند. با مشت به در شیشه ایی مغازه میزدند و انگار در باز نمیشد.
به آنها نگاه میکرد. حالا چهره واقعی شان را داشتند. مثل مگسهای ترسیده ایی بودند که در شیشه مربا زندانی شده بود. دیگر خبری از لبخند ها نبود. در صورتها فقط وحشت و درد دیده میشد.
آتش شعله میکشید و قنادی را به فر بزرگی برای مشتریانش تبدیل کرده بود. به آتش نگاه کرد. مسلما آتش شکل طبیعی نداشت. هر وقت سعی کرده بودند خاموشش کنند، بیشتر شعله میکشید و مانند هیولایی بی صورت قربانیانش را میبلعید و در نهایت تک به تک همه را شکار میکرد.
فریاد ها کمتر و کمتر میشد.
قنادی پر بود از صورت های نیمه سوخته، شیرینی های آب شده و خامه بخار شده.
چشمهای نیمه بازی که شعله وحشت در آنها خاموش نمیشد. دیگر کسی برای فرار خودش را به در قنادی نمی کوفت. همه همان جا بودند که احمق ها باید باشند. در نیستی غوطه ور هستند و همیشه آنجا میمانند.
لبخند زد. البته فکر میکرد این چیزی است که به آن لبخند میگویند. احساس شادی نداشت. شادی به نظرش چیز اضافه ایی بود که گمراهش میکرد. در واقع احساس رضایت داشت. انگار چیزهایی را که جای نادرستی بودند به جای درستشان برگردانده بود.
- شما هم کسی رو در آتش سوزی پنجاه سال پیش از دست دادین؟ آخه خیلی وقته به این خرابه خیره شدین...
صدای پیرمردی بود که با عصایش کنار نیمکت ایستاده بود و از او سوال میکرد. باید او را میکشت؟...نه... لزومی نداشت.
بدون آنکه جوابی بدهد بلند شد و از نیمکت پیرمرد دور شد.
پنجاه سال پیش که این قنادی را فقط برای تفریحش سوزانده بود، فکرش را نمیکرد که به یکی از خاطره های مورد علاقه اش تبدیل شود. صحنه های آتش سوزی برای همیشه در خاطراتش زنده میماندند و او همیشه از مرورشان لذت میبرد.
بهترین قسمت ماجرا اما این بود که هنوز هم کسی نمیدانست مقصر آتش سوزی "مارکینز" ، لرد ولدمورت است.
دوست داشت این خاطره تنها برای خودش باشد.
او لباس های همیشگیش را نپوشیده بود و به جایش کت بلند سیاهی پوشیده و کلاه بزرگش را طوری سرش گذاشته بود که چهره اش ناپیدا باشد. آخر خیابان خلوتی خودش را ظاهر کرده بود و با قدمهای محکم ولی آرام به سمت نقطه مورد علاقه اش میرفت. سرش پایین بود و از نگاه های غیر ضروری با ماگلهایی که از کنارش رد میشدند، اجتناب میکرد.
بلاخره به مکان مورد علاقه اش رسید و همه چیز شروع شد.
نیمکت سبز رنگ و رو رفته ایی که روبروی قنادی معروف لندن بود. قنادی "مارکینز"، قنادی معروف لندن بود که در همه ساعات کاری اش شلوغ بود. روی صندلی نشست و بلاخره نگاهش را از سنگ فرش خیابان گرفت.
نور زرد رنگ قنادی، پیاده رو را روشن کرده بود و بوی شیرینی های گرم، حتی تا آن نیمکت که او رویش نشسته بود، میرسید.
به چهره های خوشحال مشتریان نگاه کرد.
والدین خوشحالی که برای فرزندانشان، نان خامه ایی میخریدند، پیرزن هایی که با صورت چروکیده و پشت خمیده نان باگت برمیداشتند و دختر های نوجوانی که ریز میخندیدند و جلوی ویترین شیرینی ها سعی میکردند خوشمزه ترین تارت را پیدا کنند.
سرش را کج کرد و به فکر فرو رفت. چه چیزی در ذهن های کوچک و عقب مانده آنها، این قدر خوشحالشان میکرد؟ نیستی و مرگی که به سمتش حرکت میکردند، نمیدیدند؟
"برای لذت بردن از زندگی باید احمق بود"
جمله درستی بود. اما مگر لذت بردن از زندگی ارزش حماقت را داشت؟ شاید میشد ذهن های کوچک را گول زد ولی ذهن های بزرگ... ذهن های بزرگ هیچ وقت تن به حماقت نمیدادند. لذت بردن از زندگی ، هدف آنها نبود. آنها هدف های بزرگتری داشتند. ذهن های بزرگ خدایان کوچک روی زمین بودند.
ناگهان همهمه ایی در قنادی در گرفت. زنی جیغ زد و بعد او فریادها شدت گرفت. نور زرد رنگی که از قنادی بیرون میزد، رنگ خون گرفت و قرمز و قرمز تر شد. انگار جایی در قنادی آتش گرفته بود. صدای فریاد ها شدت میگرفت. کمک میخواستند. با مشت به در شیشه ایی مغازه میزدند و انگار در باز نمیشد.
به آنها نگاه میکرد. حالا چهره واقعی شان را داشتند. مثل مگسهای ترسیده ایی بودند که در شیشه مربا زندانی شده بود. دیگر خبری از لبخند ها نبود. در صورتها فقط وحشت و درد دیده میشد.
آتش شعله میکشید و قنادی را به فر بزرگی برای مشتریانش تبدیل کرده بود. به آتش نگاه کرد. مسلما آتش شکل طبیعی نداشت. هر وقت سعی کرده بودند خاموشش کنند، بیشتر شعله میکشید و مانند هیولایی بی صورت قربانیانش را میبلعید و در نهایت تک به تک همه را شکار میکرد.
فریاد ها کمتر و کمتر میشد.
قنادی پر بود از صورت های نیمه سوخته، شیرینی های آب شده و خامه بخار شده.
چشمهای نیمه بازی که شعله وحشت در آنها خاموش نمیشد. دیگر کسی برای فرار خودش را به در قنادی نمی کوفت. همه همان جا بودند که احمق ها باید باشند. در نیستی غوطه ور هستند و همیشه آنجا میمانند.
لبخند زد. البته فکر میکرد این چیزی است که به آن لبخند میگویند. احساس شادی نداشت. شادی به نظرش چیز اضافه ایی بود که گمراهش میکرد. در واقع احساس رضایت داشت. انگار چیزهایی را که جای نادرستی بودند به جای درستشان برگردانده بود.
- شما هم کسی رو در آتش سوزی پنجاه سال پیش از دست دادین؟ آخه خیلی وقته به این خرابه خیره شدین...
صدای پیرمردی بود که با عصایش کنار نیمکت ایستاده بود و از او سوال میکرد. باید او را میکشت؟...نه... لزومی نداشت.
بدون آنکه جوابی بدهد بلند شد و از نیمکت پیرمرد دور شد.
پنجاه سال پیش که این قنادی را فقط برای تفریحش سوزانده بود، فکرش را نمیکرد که به یکی از خاطره های مورد علاقه اش تبدیل شود. صحنه های آتش سوزی برای همیشه در خاطراتش زنده میماندند و او همیشه از مرورشان لذت میبرد.
بهترین قسمت ماجرا اما این بود که هنوز هم کسی نمیدانست مقصر آتش سوزی "مارکینز" ، لرد ولدمورت است.
دوست داشت این خاطره تنها برای خودش باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/06
تولد نقش: 1403/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
از: وسایل گلدوزیم و گلام فاصله بگیر.
پستها:
107

تکلیف روان درمانی
رزالین عادت نداشت هنگام قدم زدن در کوچه پس کوچه های لندن، به رفتارهای ماگل ها توجه کند. همیشه در رویاهایش غرق می شد و فرصتی برای توجه به رفتارهای دیگران پیدا نمی کرد.
اصلا شاید به خاطر همین بود که هرگز از مردم هیچ چیز نمی دانست. تنها کسانی که او واقعا می شناخت، شخصیت های داستان هایش بودند. حتی نمی توانست ادعا کند چیزی درباره همسرش، آموس می داند.
اما اکنون، زندگی روزمره مردم ناگهان برایش جذاب شده بود. مردمی ک عرق پیشانی اشان را پاک می کردند، به خرید می پرداختند، سوار اتومبیل می شدند یا گوشه ای توقف می کردند تا با هم صحبت کنند.
در تمام زندگی اش، اعتقاد داشت "سالم" بودن به یک یا چند نوع رفتار خلاصه می شود: برای مردم بهتر بود که بخندند، جنب و جوش داشته باشند و با هر کسی که به سمتشان می آید، گرم بگیرند.
هرگز با خود نیندیشیده بود که اگر فردی که او "افسرده" و "غیر اجتماعی" می نامد، خودش با آن وضعیت خوشحال است، او که باشد که دخالت کند؟ او فقط می خواست کمک کند، اما حالا می فهمید کمک هایش چقدر احمقانه بوده اند.
حالا متوجه می شد که شاید ریگولوس یا فلاویا هرگز به کمک او نیاز نداشتند. شاید آنها فقط "متفاوت" بودند.
اگر مردم همه یک نوع رفتار داشتند، دنیا یک مکان خاکستری و کسل کننده می شد. و رزالین ماریا دیگوری سی سال زمان نیاز داشت تا این را متوجه شود. و البته خیلی از افراد با زمان بیشتر هم متوجه نمی شدند، و برخی فقط ده یا یازده سال زمان می خواستند.
رزالین عادت نداشت هنگام قدم زدن در کوچه پس کوچه های لندن، به رفتارهای ماگل ها توجه کند. همیشه در رویاهایش غرق می شد و فرصتی برای توجه به رفتارهای دیگران پیدا نمی کرد.
اصلا شاید به خاطر همین بود که هرگز از مردم هیچ چیز نمی دانست. تنها کسانی که او واقعا می شناخت، شخصیت های داستان هایش بودند. حتی نمی توانست ادعا کند چیزی درباره همسرش، آموس می داند.
اما اکنون، زندگی روزمره مردم ناگهان برایش جذاب شده بود. مردمی ک عرق پیشانی اشان را پاک می کردند، به خرید می پرداختند، سوار اتومبیل می شدند یا گوشه ای توقف می کردند تا با هم صحبت کنند.
در تمام زندگی اش، اعتقاد داشت "سالم" بودن به یک یا چند نوع رفتار خلاصه می شود: برای مردم بهتر بود که بخندند، جنب و جوش داشته باشند و با هر کسی که به سمتشان می آید، گرم بگیرند.
هرگز با خود نیندیشیده بود که اگر فردی که او "افسرده" و "غیر اجتماعی" می نامد، خودش با آن وضعیت خوشحال است، او که باشد که دخالت کند؟ او فقط می خواست کمک کند، اما حالا می فهمید کمک هایش چقدر احمقانه بوده اند.
حالا متوجه می شد که شاید ریگولوس یا فلاویا هرگز به کمک او نیاز نداشتند. شاید آنها فقط "متفاوت" بودند.
اگر مردم همه یک نوع رفتار داشتند، دنیا یک مکان خاکستری و کسل کننده می شد. و رزالین ماریا دیگوری سی سال زمان نیاز داشت تا این را متوجه شود. و البته خیلی از افراد با زمان بیشتر هم متوجه نمی شدند، و برخی فقط ده یا یازده سال زمان می خواستند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
جین ایر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 02:21
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
584

پست مشاوره
گادفری در مغازه ی زیورآلات جادویی ایستاده بود و لبخندزنان به گردنبندهایی که آقای فروشنده برایش آورده و روی ویترین گذاشته بود، نگاه می کرد، گردنبندهایی که با ارزشمدترین جواهرات تزئین شده بودند و در نور شمع های روشن شده در مغازه می درخشیدند.
"بین اینا چیزی هست که توجهتونو جلب کرده باشه؟"
"این گردنبندا واقعا زیبان، ولی من دنبال یه چیز خاصم، واسه همین فکر کنم بهتره یه کار سفارشی واسم بسازین. می دونین، می خوام اونو به زنی که عاشقشم، هدیه بدم."
فروشنده لبخند زد.
"چه قدر قشنگ! چه طرحی مد نظرتونه؟"
"یه چیزی که احساسات قلبی عمیقمو بهش نشون بده. اون رنج زیادی تو زندگیش کشیده. قبلا یه بار عشق قلبشو زخمی کرد و اون قدر خون ازش رفت که تصمیم گرفت به سنگ تبدیلش کنه. حالا اون قلبشو واسه من نرم کرده و اجازه داده اونو تو دستام بگیرم. می خوام هدیه ای بهش بدم که نشون بده من قدر چیزی که بهم داده رو می دونم."
او در حالی این حرف ها را زد که تمام مدت چهره ی زیبای ایزابل در مقابل چشمانش بود، پوست سفید مرمری اش، لب های سرخ انارگونه اش، چشمان آبی اقیانوسی اش که گادفری دوست داشت در آن ها غرق شود و موهای مشکی و پرپیچ و تابش که مثل کمندی می مانست که گادفری دوست داشت توسط آن اسیر شود.
فروشنده در حالی که تحت تاثیر حرف های او قرار گرفته بود، قلم پرش را برداشت و چیزهایی در دفترش نوشت.
"واستون یه چیزی طراحی می کنم که بتونین باهاش همه ی اینا رو به عشقتون نشون بدین."
گادفری تشکر کرد و می خواست از مغازه بیرون برود که ناگهان سه مرد با لباس های یکدست مشکی و نقاب داخل پریدند. یکی از آن ها نقاب گورخر، یکی سنجاب و دیگری زنبور را به صورتش زده بود و هر کدام تفنگی به دست داشت که به سمت فروشنده و گادفری نشانه رفته بود.
مرد نقاب سنجابی:
"هی تو، سریع هر چی گالیون داری، بریز تو این."
و یک گونی را به سمت فروشنده پرت کرد. فروشنده در حالی که چشمانش از وحشت گرد شده و رنگ از چهره اش پریده بود، به مردهای نقابدار و تفنگ هایشان نگاه کرد.
مرد نقاب سنجابی:
"مگه کری؟ زود باش دیگه."
فروشنده با دست هایی لرزان گاوصندوقش را باز کرد و مشعول خالی کردن گالیون هایش در گونی شد. گادفری در حالی که با اخم به مردهای نقابدار نگاه می کرد، گفت:
"آقای فروشنده با زحمت این گالیونا رو به دست اورده. چرا دارین حاصل رنجشو به زور ازش می گیرین؟"
مردی که نقاب زنبور به چهره داشت، پاسخ داد:
"مزخرف نگو. زحمت و رنج هیچ سنخیتی با شما جادوگرا نداره. شما لعنتیا حق ما ماگلا رو خوردین، قدرتاتون می تونست مال ما باشه. به خاطر توانایی هایی که دارین، همه چی واستون راحته. بدون این که کار خاصی بکنین، هر چی بخواین دارین."
گادفری:
"اشتباه می کنی. درسته که جادوگرا چیزایی دارن که ماگلا نمی تونن داشته باشن و ممکنه هیچ وقتم نتونن به دستشون بیارن، ولی جادوگرا ام واسه رسیدن به خواسته هاشون زحمت می کشن و این جوری نیست که زندگی واسشون راحت باشه."
مرد نقاب زنبوری با عصبانیت فریاد زد:
"به من درس اخلاق نده، لعنتی!"
و با تفنگش بارانی از گلوله ها را به سینه و شکم گادفری شلیک کرد. فروشنده فریاد زد و همدستان مرد نقاب زنبوری چشمان وحشت زده شان را از زیر نقاب هایشان به او دوختند، ولی گادفری یک ذره هم از جایش تکان نخورده بود و حالت چهره اش نیز کاملا خونسرد بود.
مرد نقاب زنبوری با صدایی لرزان پرسید:
"تو چی هستی؟"
گادفری با لحنی سرد پاسخ داد:
"کسی که قراره تو و دوستاتو به جهنم بفرسته."
و با سرعتی مافوق طبیعی به سمتش خیز برداشت و دستانش را محکم دور او حلقه کرد و دندان های نیشش را در گلوی او فرو برد و شروع کرد به نوشیدن خونش. همدستان مرد پشت سر هم به گادفری شلیک و بدنش را مثل آبکش کردند، ولی گادفری بدون توجه به آن ها به نوشیدن خون قربانی اش ادامه داد و در نهایت بدن خشکیده اش را کف آن جا انداخت و در حالی که گونه هایش سرخ شده بود و چشمان عسلی اش برق می زد، گفت:
"آه، خونش بر خلاف شخصیتش دوست داشتنی بود."
و بعد رویش را به سمت دو نقابدار دیگر برگرداند و ادامه داد:
"کدومتون می خواد اول باشه؟ گورخر یا سنجاب؟"
نقابدارها تفنگ هایشان را روی زمین انداختند و می خواستند فرار کنند که گادفری در کسری از ثانیه هر دو را در چنگال خویش اسیر کرد و به نوبت دندان های نیشش را در آن ها فرو برد و خونشان را نوشید و جنازه هایشان را کف زمین انداخت. بعد به سمت پیشخوان رفت و از فروشنده که با حالتی شوکه به او می نگریست، پرسید:
"می بخشید سفارش من کی آماده میشه؟"
گادفری در مغازه ی زیورآلات جادویی ایستاده بود و لبخندزنان به گردنبندهایی که آقای فروشنده برایش آورده و روی ویترین گذاشته بود، نگاه می کرد، گردنبندهایی که با ارزشمدترین جواهرات تزئین شده بودند و در نور شمع های روشن شده در مغازه می درخشیدند.
"بین اینا چیزی هست که توجهتونو جلب کرده باشه؟"
"این گردنبندا واقعا زیبان، ولی من دنبال یه چیز خاصم، واسه همین فکر کنم بهتره یه کار سفارشی واسم بسازین. می دونین، می خوام اونو به زنی که عاشقشم، هدیه بدم."
فروشنده لبخند زد.
"چه قدر قشنگ! چه طرحی مد نظرتونه؟"
"یه چیزی که احساسات قلبی عمیقمو بهش نشون بده. اون رنج زیادی تو زندگیش کشیده. قبلا یه بار عشق قلبشو زخمی کرد و اون قدر خون ازش رفت که تصمیم گرفت به سنگ تبدیلش کنه. حالا اون قلبشو واسه من نرم کرده و اجازه داده اونو تو دستام بگیرم. می خوام هدیه ای بهش بدم که نشون بده من قدر چیزی که بهم داده رو می دونم."
او در حالی این حرف ها را زد که تمام مدت چهره ی زیبای ایزابل در مقابل چشمانش بود، پوست سفید مرمری اش، لب های سرخ انارگونه اش، چشمان آبی اقیانوسی اش که گادفری دوست داشت در آن ها غرق شود و موهای مشکی و پرپیچ و تابش که مثل کمندی می مانست که گادفری دوست داشت توسط آن اسیر شود.
فروشنده در حالی که تحت تاثیر حرف های او قرار گرفته بود، قلم پرش را برداشت و چیزهایی در دفترش نوشت.
"واستون یه چیزی طراحی می کنم که بتونین باهاش همه ی اینا رو به عشقتون نشون بدین."
گادفری تشکر کرد و می خواست از مغازه بیرون برود که ناگهان سه مرد با لباس های یکدست مشکی و نقاب داخل پریدند. یکی از آن ها نقاب گورخر، یکی سنجاب و دیگری زنبور را به صورتش زده بود و هر کدام تفنگی به دست داشت که به سمت فروشنده و گادفری نشانه رفته بود.
مرد نقاب سنجابی:
"هی تو، سریع هر چی گالیون داری، بریز تو این."
و یک گونی را به سمت فروشنده پرت کرد. فروشنده در حالی که چشمانش از وحشت گرد شده و رنگ از چهره اش پریده بود، به مردهای نقابدار و تفنگ هایشان نگاه کرد.
مرد نقاب سنجابی:
"مگه کری؟ زود باش دیگه."
فروشنده با دست هایی لرزان گاوصندوقش را باز کرد و مشعول خالی کردن گالیون هایش در گونی شد. گادفری در حالی که با اخم به مردهای نقابدار نگاه می کرد، گفت:
"آقای فروشنده با زحمت این گالیونا رو به دست اورده. چرا دارین حاصل رنجشو به زور ازش می گیرین؟"
مردی که نقاب زنبور به چهره داشت، پاسخ داد:
"مزخرف نگو. زحمت و رنج هیچ سنخیتی با شما جادوگرا نداره. شما لعنتیا حق ما ماگلا رو خوردین، قدرتاتون می تونست مال ما باشه. به خاطر توانایی هایی که دارین، همه چی واستون راحته. بدون این که کار خاصی بکنین، هر چی بخواین دارین."
گادفری:
"اشتباه می کنی. درسته که جادوگرا چیزایی دارن که ماگلا نمی تونن داشته باشن و ممکنه هیچ وقتم نتونن به دستشون بیارن، ولی جادوگرا ام واسه رسیدن به خواسته هاشون زحمت می کشن و این جوری نیست که زندگی واسشون راحت باشه."
مرد نقاب زنبوری با عصبانیت فریاد زد:
"به من درس اخلاق نده، لعنتی!"
و با تفنگش بارانی از گلوله ها را به سینه و شکم گادفری شلیک کرد. فروشنده فریاد زد و همدستان مرد نقاب زنبوری چشمان وحشت زده شان را از زیر نقاب هایشان به او دوختند، ولی گادفری یک ذره هم از جایش تکان نخورده بود و حالت چهره اش نیز کاملا خونسرد بود.
مرد نقاب زنبوری با صدایی لرزان پرسید:
"تو چی هستی؟"
گادفری با لحنی سرد پاسخ داد:
"کسی که قراره تو و دوستاتو به جهنم بفرسته."
و با سرعتی مافوق طبیعی به سمتش خیز برداشت و دستانش را محکم دور او حلقه کرد و دندان های نیشش را در گلوی او فرو برد و شروع کرد به نوشیدن خونش. همدستان مرد پشت سر هم به گادفری شلیک و بدنش را مثل آبکش کردند، ولی گادفری بدون توجه به آن ها به نوشیدن خون قربانی اش ادامه داد و در نهایت بدن خشکیده اش را کف آن جا انداخت و در حالی که گونه هایش سرخ شده بود و چشمان عسلی اش برق می زد، گفت:
"آه، خونش بر خلاف شخصیتش دوست داشتنی بود."
و بعد رویش را به سمت دو نقابدار دیگر برگرداند و ادامه داد:
"کدومتون می خواد اول باشه؟ گورخر یا سنجاب؟"
نقابدارها تفنگ هایشان را روی زمین انداختند و می خواستند فرار کنند که گادفری در کسری از ثانیه هر دو را در چنگال خویش اسیر کرد و به نوبت دندان های نیشش را در آن ها فرو برد و خونشان را نوشید و جنازه هایشان را کف زمین انداخت. بعد به سمت پیشخوان رفت و از فروشنده که با حالتی شوکه به او می نگریست، پرسید:
"می بخشید سفارش من کی آماده میشه؟"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج