بعد از اینکه فریاد های تشویق آمیز وسایل برای کمد فروکش کرد، ایوان فقط پنج استخوان را به هم چسبانده بود. در همین حین که ایوان با نهایت دقت استخوان هایش را روی هم می چید، ناگهان صدایی از گوشه ی کلبه به گوش رسید.
-اسکلت؟
ایوان جمجمه اش را کج کرد.
-دیگه از جون من چی میخواین؟
یک جفت دستکش از بالای میز کوچک کنار شومینه پایین پریدند.
-میخوای کمکت کنیم خودتو سرهم کنی؟
ایوان لحظه ای سکوت کرد. چگونه باید به یکی دیگر از اشیاء این کلبه برای سرهم کردن خود اعتماد می کرد، در حالی که یکی دیگر از همین وسایل باعث شده بود خرد و خاکشیر شود؟
اما در حال حاظر گویی چاره ی دیگری نداشت. اگر خودش میخواست خودش را سرهم کند، مدت خیلی زیادی زمان می برد و او نمی توانست این همه وقت را از دست بدهد. پس به ناچار باید پیشنهاد دستکش را قبول می کرد.
-باشه. فقط زود باش.
دو دستکش به سرعت روی انگشتان میانی و اشاره ی خود دویدند تا به بقایا ی ایوان روی زمین رسیدند. آنجا بود که دو دستکش کار خود را شروع کردند. آنها به سرعت استخوان ها را روی هم میچیدند و بالا می رفتند. صدای خنده ای آرام از شومینه به گوش رسید.
ایوان از سرعت کار کاملا راضی بود. البته کمی مشکوک بود. چگونه وسایلی که از زمان ورودش برای او آرامش نگذاشته بودند، اکنون بسیار ساکت به تماشا ایستاده بودند؟
رشته ی افکار ایوان با صدای دستکش قطع شد.
-تموم شد!
ایوان بسیار سریع تر از چیزی که انتظارش را داشت سرهم شده بود. اما این بار نمی توانست خنده ی آب زیر کاهانه ی شومینه را نادیده بگیرد.
-چیه؟!
تمام وسایل کلبه شروع به خندیدن کردند. ایوان لحظه ای فکر کرد و ناگهان دلیل خنده ی وسایل را فهمید.
-منو اشتباه سرهم کردین!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج














اینا کجاشون فرمانبرداره؟ همه شون با من مشکل دارن.