جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  94 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 خرداد 1390 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد بلافاصله در را محکم به هم کوبید و گوشش را به در چسباند.

دامبلدور دستی به عینکش کشید و به در خیره شد. تام بدون توجه به در گفت:

- از این اتفاقا اینجا زیاد میفته.

دامبلدور گلویش را صاف کرد و گفت:

- بله درسته! خب ادامه میدیم بحثو ...

لرد نفس عمیقی کشید و از در فاصله گرفت. برگشت و همه ی مرگخوارانش را از نظر گذراند.

- یاران سیاه و وفادار من، بهتره بریم قائم شیم.

بلا با تعجب پرسید:

- چرا ارباب؟ مگه چیز خاصی دیدین؟

لرد از میان مرگخواران راهی برای خود باز کرد و به سمت اتاق بغلی به راه افتاد و در همین حین پاسخ داد:

- بله. دامبلدور اومده بود دنبال من.

مرگخواران با شگفتی نگاهی به یکدیگر انداختند و همراه لرد حرکت کردند. لرد جلوی در اتاق ایستاد و گفت:

- بهتره تا بچه هه سکته رو نزده، یکی از شما اول بره تو. بیهوشش کنین تا دامبلدور بره.

بلا زودتر از بقیه داوطلب شد و از جمع مرگخواران خارج شد. لرد بلافاصله جلوی او را گرفت و گفت:

- بلا، بهتر نیست رز این کارو انجام بده؟

رز ورجه وورجه کنان از کنار بلا گذشت و بعد از در آوردن زبانش برای او، در را باز کرد و داخل شد. چند ثانیه بعد سرش را بیرون آورد و گفت:

- ارباب هیشکی اینجا نیس.

لرد به همراه مرگخواران وارد اتاق شدند و هرکدام گوشه ای از آنجا به ور رفتن به وسایل اندک اتاق مشغول شدند.

رز به دستور لرد کنار در ایستاده بود و از لای سوراخ آن، منتظر بیرون آمدن دامبلدور بود.

دقایقی بعد:

- آخ ... این چرا سفت بود؟

موشکی که آنتونین ساخته بود، بعد از پرواز از بالای سر تعدادی از مرگخواران و لرد سرانجام بر روی کله ی رز فرود آمد. آنتونین با جادو آن را بزرگ و سنگین، همانند هواپیما کرده بود.

رز که از درد چشمانش بسته شده بود، به سختی یک چشمش را باز کرد و با همان چشم، نزدیک شدن کودکی را به اتاقشان دید. دامبلدور نیز پشت سر کودک از اتاق بغلی خارج شد و رفت.

رز برگشت و گفت: ارباب با همین دو تا چشما ... چیز با همین یک چشم خودم دیدم که دامبلدور رفت و ...

لرد بلافاصله گفت: دیگه "و" چه اهمیتی داره؟ بزنین بریم!

رز فریاد زد: و یه پسره داره میاد تو این اتاق.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 خرداد 1390 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی مرگخواران تحت تاثیر قرار گرفتند و به در پوسته پوسته ی اتاق خیره نگاه کردند. دست لرزان لرد سیاه به سمت دستگیره رفت و آن را چرخاند. در بی صدا باز شد. لرد سیاه با اشاره ی دستش مرگخواران را متوقف کرد داخل شد.

- جیــــــــــــــــغ!!(جیغ بنفش )

همه ی مرگخواران خشک شدند. صدای جیغ صدای جیغ یک دختر بود. در همین لحظه لرد سیاه از اتاق بیرون امد و در حالی که عرق هایش را پاک میکرد به در تکیه داد.

- جیــــغ!جیـغ!

لرد سیاه با تاسف سری تکان داد و گفت:

- بهتره قبل از اینکه مسئولین نیومدن از این اتاق دور شیم. بعدا توضیح میدم براتون.

صدای جیغ دخترک هنوز به گوش می رسید..

- خانم! من از تازه از حموم اومده بودم که یه آقای بی دماغ اومد تو.

اما این صدا رفته رفته خاموش شد. لرد سیاه پشت دیواری ایستاد و گفت:

- اتاقو اشتباهی رفته بودیم. او اتاق یکی از بچه ها بود. اتاق من طبقه ی بالاس.

مرگخواران از پله های بلند و باریک یتیم خونه بالا رفتند تا به طبقه ی دوم رسیدند.

لرد سیاه دم در سیاهی مکث کرد. صدای مغرور کودکی از درون اتاق شنیده می شد. لرد لبخندی زد و در را باز کرد.

اما در کمال تعجب متوجه شد دامبلدور در اتاق است و دارد با تام ریدل کوچک حرف می زند!

یعنی این قدر بد شانس بود که دقیقا به این زمان بیاید؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 خرداد 1390 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز به سرعت دور و بر مرگخواران حرکت میکرد و به آن ها فرصت تشخیص نمیداد تا اینکه بلاخره آهسته آهسته همه چیز واضح شد و آن ها در نگاه اول خود را تکیه به دیوار دیدند.

- یتیم ادوارد بانی به اتاق مدیر

صدای پخش شده از بلندگو آن ها را به خود آورد.

آنتونین در حالی که سعی میکرد جلوی گیج رفتن سرش را بگیرد گفت: ما الان کجاییم؟

نفس های لرد به شماره افتاده بود و انگار که بیشتر از دیگر مرگخواران میدانست چه خبر است؛ او ازین موضوع اصلا خوشحال به نظر نمیرسید.

- اینجا...یتیم خونه ای هست که من توش بودم...

صداهای عجیبی از تک تک مرگخواران بلند شد و بر خلاف لرد برایشان جالب به نظر میرسید.

بچه ای که ادوارد بانی خطاب شده بود دوان دوان به سمت اتاقی در انتهای راهرو از مقابل آن ها گذشت.

لرد بی آنکه متوجه شود شروع کرد به قدم زدن و مرگخواران سراسیمه به دنبال او دیدند.

رز سعی کرد به لرد برسد و پرسید: میتونم بپرسم کجا دارید میرید ارباب؟

لرد بی آنکه پاسخ رز را بدهد به راه خود ادامه داد تا اینکه مقابل دری بسته ایستاد.

- اینجا اتاقیه که من توش بودم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1390/3/31 11:14:54
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: جمعه 13 خرداد 1390 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
رز طی عملی گولاخ زمان برگردانی رو به دست آورده و مرگخواران به عقب رفتن تا گذشته ی پر افتخار اربابشون رو ببینن. اونا به زمان بارداری مروپ گانت برمیگردن و مروپ اونا رو میبینه. پس لرد تلاش میکنه تا حافظه اش رو پاک کنه. اما به خاطر یه اشتباه کوچولو کلا حافظه ی مروپ میترکه و شوع میکنه به کارایی که واسه ی اون جواهر توی شکمش خوب نیست. روفوس و ایوان دنبال دکتر میرن.جنین لرد سیاه() دکتر عاشق مروپ میشه و با هم قرار ازدواج میزارن.

______________________________________

رز که تحت تاثیر آن صحنه ی رومانتیک و دراماتیک قرار گرفته بود گفت:

- آخی! چه رومانتیک! خب ارباب چه اشکالی داره؟ اونوقت شما یه بابا هم پیدا میکنین و دیگه اسمتون اسم اون مشنگ ملعون نمیشه.

- کروشیو رز!! فرض کن به جای یه تولد با ابهت که موجب مرگ مادر میشه، ارباب توی یه سالن مد به دنیا بیاد!

- خب ارباب! تازه معروف ترم میشین!! بعدم برمیگردیم به زمان جلوتر که مشکلی پیش نیاد!

- رز! یا بس میکنی یا...

-

- آواداکداورا!

دکتر روی زمین افتاد و مرگخواران لرد را گرفتند. ساعت چرخانده شد و مرگخواران حرکت در زمان را آغاز کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- به نظرت زنگ بزنیم؟

-

روفوس با دیدن چشم غره ی ایوان، به گوشه و کنار در نگاهی انداخت تا زنگ را بیابد و آن را فشار دهد، اما بلافاصله به یادآورد که در این زمان، هنوز زنگ و آیفون و اینا اختراع نشده بود.

- به نظرت در بزنیم؟

-

- باشه!

بعد از چند بار کوبیده شدن در، بالاخره صدای شخصی از درون کلبه شنیده شد.

- آه چه صدای زیبایی!

ایوان با دستش محکم بر پشت کله ی روفوس کوباند، اما قبل از اینکه حرفی بزند در باز شد و هیکل رعنا و handsome مردی نمایان شد.

- آآآآآو!

ایوان بدون توجه به روفوس شروع به صحبت کرد: شما دکتر هستین؟

مرد عینکش را صاف کرد و پاسخ داد: دکتر؟ نخیر اسم من ریکاردو هست. شاید توی دهکده که چند مایل پایین تره بتونین چنین شخصی رو پیدا کنین.

و خواست در را ببندد که ایوان با دستش جلوی بسته شدن در را گرفت و گفت: منظورم اینه که شما ... شما ...

ایوان هرچه سعی کرد نتوانست نام دکتر در گذشتگان را بیابد بنابراین روفوس با تردید گفت:

- طبیب؟

دقایقی بعد:

- متاسفانه ایشون حافظه شون رو به کل از دست دادن. ولی بچه شون کاملا سالمه. البته ایشون زیبا هم هستن ...

مروپ با نگاهی عاشقانه به مرد خیره شده بود.

- با من ازدواج میکنی؟

ریکاردو که در آرزوی ازدواج با مروپ به سر میبرد، گفت: معلومه عزیزم!

مرگخواران حیرت زده به صحنه ی مقابلشان خیره شده بودند. اگر زندگی مروپ تغییر میکرد همه چیز لرد عوض میشد. مروپ با آن مرد زندگی میکند و ... دیگر خبری از به دنیا آمدن لرد در پرورشگاه نبود. باید هرچه سریع تر کاری میکردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که سعی میکرد خونسردیش را جلوی مرگخواران حفظ کند گفت:

- خب انگار به جای اینکه حافظشو اصلاح کنم زدم کلِ حافظه شو نابود کردم! میدونید که ارباب خیلی قدرتمنده! الان من نگرانم روی اون جواهر تاثییر گذاشته باشه و اونم حافظه نداشته باشه!

ناگهان مروپ با دسته جارویی محکم به سر آنتونین زد و با سر و صدای زیادی که به پا مبکرد فریاد زد: بهتون گفتم اینجا کجاست؟ من کیم؟ چرا شکمم اینقدر قلمبه شده؟

لرد سراسیمه دستور داد: سریع برید یه دکتری چیزی پیدا کنید! اگه بلایی سر بچگیه من بیاد همتونو یه جا میفرستم اون دنیا! ایوان و رفوس شما دو تا سریع برید یه دکتر پیدا کنید!

ایوان و روفوس که از خشم لرد به خود میلرزیدند سریع از خانه بیرون رفتند.

رز که نگران به نظر میرسید با صدایی آهسته پرسید: ولی ارباب! اگه کسی ما رو دید ما باید بگیم کی هستیم؟

- اوه! به اونا هیچ ربطی نداره رز!

- من نباید اینقدر چاق بشم! من یه مانکن هستم که همه عاشق منن! نمیدونم چرا شکمم اینقدر بالا اومده!

مروپ در حالی که دراز نشست میزد این جمله را نفس نفس زنان رو به مرگخواران میگفت!

بیرون از خانه:

ایوان تلنگری به پیشانی روفوس زد و گفت: حالا دکتر از کدوم گوری بیاریم؟ اصلا اینجا مطبی میبینی تو؟

روفوس نیشخندی زد و به روبرویشان اشاره کرد. آنجا یک کلبه که ظاهرش شبیه هیچ مطبی در آینده نبود وجود داشت.

ایوان و رفوس به سرعت به طرف کلبه رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
طلسم به سمت مروپ رفت و بدون آنکه اتفاق خاصی بیفتد ناپدید شد.لرد چوب دستی اش را درون غلافش گذاشت و گفت:به همین راحتی!خیلی زحمت داشت؟بگیرم تک تکتون رو همینجا شکنجه کنم؟

لرد سرش را از زیر دست های روغنی سوروس کنار زد و گفت:از زیر کار در رو ها!یکی اون زمان برگردان رو چک کنه ببینه در اثر برخورد با سر مبارک من چیزیش نشده باشه.
روفوس برای اینکه نافرمانی قبلیش را جبران کند سریع زمان برگردان را برداشت و مشغول بررسی اش:هومممم...مشخصه جنسش خیلی خوب بوده ارباب، هیچ خط و خشی روش نیوفتاده!مثل روز اولشه!

آنتونین که با موفقیت ایوان را درون حلق نجینی فرو کرده بود زمان برگردان را قاپ زد و گفت:خیلی خب ارباب، همه چیز برای برگشت یا ادامه دادن مسیر آماده است.این دفعه میخواین کجا برین؟

...هیچ کجا!
...ولی ارباب ما باید هرچه زودتر از اینجا بریم، هر لحظه ممکنه مادرتون بیدار بشه ها!
لرد کروشیویی به سمت ایوان که به سختی خودش را از دهان نجینی بیرون کشیده بود فرستاد و گفت:دقیقا به همین خاطر باید بمونیم.باید مطمئن بشم حال خودش و جواهرش خوبه!

لینی نگاهی به مروپ بیهوش انداخت و گفت:ارباب فکر نکنم مشکلی باشه.بعد از بهوش اومدنش فقط قضیه ما یادش میره.اگه بخواین میتونیم همین الانم حرکت کنیم.

لرد:ارباب حرفشو فقط یه بار میزنه.یادتون که هست؟
در راستای اینکه تک تک مرگخواران به لطف کروشیوهای متعدد به خوبی به این قضیه واقف بودن تصمیم گرفتن به تصمیم ارباب عمل کنن و بعد از پنهان شدن در گوشه و کنار خانه منتظر بهوش آمدن مروپ بشن.

بعد از گذشت چند دقیقه در سکوت بالاخره روفوس با صدای آرامی گفت:پیششت ارباب، داره بهوش میاد.
...کروشیو روفوس!پیششت؟بهوش میاد؟انگار تا کروشیو نخوری ادب یاد نمیگیری!
لرد دست از شکنجه روفوس برداشت و مشغول نگاه کردن به مروپ شد.مروپ بالاخره بهوش آمد و در حالی که سرش را میمالید از روی زمین بلند شد.

نگاهی به اطراف انداخت و همان طور که سر را ماساژ میداد با صدای بلند و گیجی گفت:اینجا دیگه کجاس؟من کجام؟
روفوس آب دهانش را قورت داد و با ترس به لرد نگاه کرد و گفت:اا...ارباب !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 20 فروردین 1390 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با پیشنهاد لینی موافقت کرد.
-خوبه...خودت حافظه شو اصلاح کن.

لینی فورا شروع با ماساژ دادن سر لرد کرد.
-نه ارباب.من الان سرگرم انجام کار مهمی هستم.خواهشا از آنتونین بخوایین این کارو براتون انجام بده.

لرد به طرف آنتونین برگشت و آنتونین را در حالی دید که سعی میکرد ایوان روزیه را در حلقوم نجینی فرو کند.
-ارباب همینطور که میبینین من دارم به نجینی غذا میدم.اگه غذاشو به موقع نخوره بداخلاق میشه.

لرد سیاه با عصبانیت رو به روفوس کرد و گفت:
-تو که دیگه کاری نداری؟فورا حافظه این مامان منو اصلاح کن تا به هوش نیومده.مواظب باش بلایی سر اون جواهری که تو شکمشه نیاد.

روفوس کمی به دور و برش نگاه کرد، ولی کاری برای انجام دادن پیدا نشد.لونا سرگرم شستشوی نجینی، سوروس سرگرم روغن مالی سر مبارک ارباب و ویکتور سرگرم پاچه خواری بود.کاری برای او باقی نمانده بود.هیچ بهانه ای نداشت.
-چیزه...ار...ار...ارباب...من....امممم....آخه...چوب دستیمو جا گذاشتم!

لرد که کم کم کاسه صبرش داشت لبریز میشد چوب دستی خودش را به روفوس داد.
-بگیر...زود تمومش کن.

روفوس همچنان به من من کردن ادامه داد...لرد سیاه با خشونت چوب دستی را از روفوس گرفت.
-بدش به من...شما بی کفایتا هیچکدومتون طلسم اصلاح حافظه رو بلد نیستین؟...بعدا در این مورد باهاتون حرف میزنم.خودم حلش میکنم.آبلیویییت.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/1/20 10:03:54
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 20 فروردین 1390 04:01
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]
مرگخواران تنها زمان برگردان باقی مانده در وزارتخانه را برای لرد می آورند و لرد بوسیله آن بهمراه مرگخواران به گذشته خود سفر میکند و مادرش مروپ را قبل از به دنیا آوردن او در خانه شان میبیند. در همین هنگام زمان برگردان از دست لرد رها میشود و به سمت مروپ میرود. آنتونین مامور میشود تا برود زمان برگردان را بیاورد و مروپ متوجه حضور او میشود و آنتونین طی یک اقدام متهورانه زمان برگردان را برای لرد پرتاب میکند که ...
[/spoiler]

ادامه:
همه بالای سر لرد جمع شدند. مروپ داره آب قند تو حلق لرد میریزه و لونا داره آب تو صورتش میپاچه و ایوان داره میزنه تو گوشش و نجینی هم دورش حلقه زده و داره فشارش میده. در همین هنگام لوسیوس میگه:
_بابا ولش کنید. اگه ارباب تا الانم زنده بود شما کشتیتش!

تا همه دور لردو خالی میکنند او به هوش میاد و سرشو که اندازه یه طالبی باد کرده میمالونه و از دیدن مروپ و مرگخوارا که دورش جمع شدن کلی تعجب میکنه و قضیه رو سوال میکنه. قضیه این بود که آنتونین سهوا و اشتباها زمان برگردانو مستقیم به سر لرد پرت کرد و لرد هم جا در جا بیهوش شد و روی زمین افتاد و مرگخوارا هم دور لرد جمع شدن و مروپ هم که دلش سوخته بود رفته و برای لرد آب قند درست کرد.

مروپ از دیدن چهره ترسناک لرد تعجب میکنه و از مرگخوارا میپرسه:
_ این کیه که اینقد زشته و حالام با شماها تو خونه منه؟

ایوان رو جو میگیره و سریع میگه:
_ بنــــده خــــدا، این پسرته، همین که حامله ای.

مروپ تا اینو میشنوه غش میکنه و نقش زمین میشه. لرد هم کلی ایوانو تنبیه میکنه و بعد میشینن فکر میکنن که باید چیکار کنن؟
لینی میگه: بنظر من باید حافظه شو اصلاح کنیم و بعدا خودمون از اینجا بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اسفند 1389 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین که متوجه خرابکاری به بار آورده اش نبود با آستین ایوان آب دماغش را که بر اثر شدت عطسه اش سرازیر شده بود، پاک کرد. ایوان بی توجه به عملکرد آنتونین در حالیکه با چشمانی گشاد شده از ترس به ولدمورت خیره شده بود ، سقلمه ای را نثار آنتونین کرد.

آنتونین اندکی خود را جمع و جور کرد.
_ ییهو اومد ارباب...من بیگناهم!

_ گفتم کـــــــــی بود!؟

همگی با صدای فریاد مروپ، از شدت ترس ، بالا پریدند و همین اتفاق باعث افتادن زمان برگردان از دست ولدمورت و قل خوردنش به سمت مروپ شد!
_ این دیگه چیه!؟
و مروپ به سمت زمان برگردان خم شد تا آن را بردارد.

ولدمورت باردیگر با خشم به آنتونین نگاه کرد و با اشاره چشم به او فهماند که : « برو گندی رو که بالا اوردی جمعش کن!»

آنتونین آب دهانش را قورت داد و از پشت میز با پاهایی لرزان بیرون آمد.
_ س... سس... سلام خانومِ مامانِ ارباب!

مروپ در وسط راه از خم شدن و برداشتن زمان برگردان منصرف شد و به طرف منبع صدا برگشت.
_ تو ؟؟؟ توی خونه من چه غلطی میکنی!؟؟؟

آنتونین به همراه در و پنجره ها به لرزه در آمد.
_ من...اممم... من... راستش... من عطسه کردم... به سر کچل ارباب قسم تقصیر من نبود...نجینی...دمشو کرد توی حلقم...خب...اممم... ییهو عطسه ام گرفت ...بعد... لرد غضب آلوده به من کرد نگاه... زمان برگردان از دست او افتاد به خاک... آنها به من میخندند... و نمیدانند... من به چه دلهره اینجا ایستادم!!!

مروپ که تا این لحظه با تعجب به چرت و پرت های آنتونین گوش میداد ناگهان برافروخته شد و چوب دستی اش را به سمت او نشانه گرفت.
_ منو سر کار میذاری!؟ بیا جلوتر! بشین روی این مبل!

در همان حین که آنتونین به سمت مبل در حال حرکت بود، ناگهان با حرکتی جانگولرانه به سمت زمان برگردان شیرجه زد و بعد از برداشتنش آنرا به پشت میز پرتاب نمود.
_ بگیرش ارباب!

_ آخ ! گرفتمش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1389/12/24 10:45:49
ویرایش شده توسط نجینی در 1389/12/24 10:48:48
try not to become a man of success;but rather try to become a man of VALUE


SUCCESS IS A JOURNEY...NOT A DESTINATION!